تکرار زندگی های من

پست های وبلاگ تکرار زندگی های من در این صفحه نمایش داده شده است و شما میتواند با کلیک بر روی عنوان هر پست صفحه مربوطه را مشاهده فرمائید.

نمیتونم هیجان نداشته باشم!
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : نمیتونم هیجان نداشته باشم! - مطلب
امروز مود متفاوت
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

امروز صبح زود بیدار شدم، زود یعنی 5 ونیم! مطالعه و یادداشت و .......تا ساعت 8 که رفتم که به قرارم با مشاور برسم،

این مشاور رو دوستم که ارشد روانشناسی بود معرفی کرده بود و من الکی وقت گرفته بودم! رایگان هم هست . دقیقا نمیدونستم چی میخواستم بگم! یه چیزایی گفتم و سوال پرسید و به چندتا از مشکلاتم راه حل ارائه داد و در نهایت نتیجه این شد که من فهمیدم مشکلاتم بیخود هستن و دیگه بیخیال شم و لذت بیشتر تر ببرم و با همسرم همراه شم.

بعدشششش باز رفتم کتابخونه کار تا م از کلاس دربیاد و رفتم پیشش! بهش اطلاع نداده بودم که اگه نتونستم کار رو تموم کنم زشت نشه! رفتم تا من رودید گفت چرا امروز؟قراره 3 شنبه ها بیای!!!!!! کی همچین قراری گذاشته بود دقیقا؟!!!!! گفتم من 3 شنبه ها کلاس دارم! گفت شنبه ها! بعد نگاهم رو دید خندید گفت کلاس داری؟گفتم الآن بیام دیگهههههههه! گفت بیا. کیفم رو گذاشتم کلاسمون و رفتم پیشش کلی صحبت و ........

و گفت به یکی از سال بالایی ها که برای فرصت رفته کانادا پیغام بدم و سوال بپرسم که چرا فلان رو فلان جور کار کرده!

بهش پیغام دادم بعد دیدم نصف شب کاناداست! عصری جواب داد و دمش گرم با وویس کااااامل توضیح داد!

کلی با همسری صحبت کردیم، من فک می سرماخوردگیش شدیده نگفتم بیاد دنبالم! بعد که زنگ زد دیدم خوبه! حیف شد بعد مدتهااااا شدیییییید دلم میخواست بریم بیرون!

و اینکه رفتم پیش اون یکی که من قبلا باهاش صحبت کرده بودم و.....پست های قبلی توضیح داده بودم! و خیلی آروم پرسید فلانی نظارت میکنه به پروپوز ؟گفتم یسسسسسس! گفت موضوع، توضیح که دادم گفت میخای psycholinguistics کار کنی؟گفتم بعلههههه گفت فلانی گفته؟گفتم نه کاملا آزادم گذاشت خودم انتخاب ! بعدشم شجاعت مضاعفم رو تعریف در اینکه به اون ی که این شماره م رو داده بود برای کمک در ترجمه اصطلاحات یک کتاب گفتم که من قرار بود ویرایش کنم براتون نه اینکه این همه ترجمه وقت ندارم! گفت خوب کردیییییییییییییییییییی! مرسی ، گفت من همون موقع که شماره ت رومیدادم بهش بهت گفتم زیاد وقت صرف نکن ،بیاید همین کلاس خودتون 2 ساعت یا حداکثر 4 ساعت باهم کار کنید! گفت بیخیال خوب کردی!

برچسب ها : امروز مود متفاوت - گفتم ,کلاس ,توضیح ,اینکه ,صحبت , , فلانی ,رفتم پیشش
من و موسیقی
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

نمیتونم باور کنم این قدرت رو دارم!

با اینکه امروز روز بسیار عالی ام با مسئله تکراری با بابا اب شد و کلی حرص خوردم و ذهنم داغون ......

باز هم از اینکه میتونم ببخشم، میتونم آروم شم و با دیدن و درس خوندن برای کلاسهای هفته بعدم خودم رو از فضای ناراحتی دربیارم یکبار دیگه بهم ثابت کرد که من قوی هستم!

نقش موسیقی خیلی بسزا بود...

هروقت غمگین شدید موسیقی نسبتا شاد یا حتی کمی ملایم گوش بدید و تکرار کنید که غم موقتیه و شادی و آرامشه که موندگاره...

به مصاحبه که فکر میکنم شعفی من را فرا میگیرد. روی نقاط قوتم تمرکز میکنم و لبخند میزنم! و سفر اخیری که با همسری داشتیم و ع هاش رو مرور می و لبخند میزدم...کاش بشه و آذر بازم بریم. اینبار شاید رفتیم کیش.

+امروز یکی از شاگردام گفت تیچر امروز خیلی سرحالید :)

خیلی تیزه...

ب پیش همسری بودم و خیلی خوب بود و من به خودشم گفتم: کاملا حس ملکه بودن به من میده...این حس عالیهههه.

همین حس ها باید کافی باشه که من خدای خود را شاکر باشم...

تلخی و نامزدی و مشکلاتش موقتیه....

++یه چیزی بهم ثابت شده! هروقت از ته دل اراده میکنم و طلب بهتر شدن رومیکنم و از خدا میخوام کمکم کنه که روی جنبه معنوی خودم کار کنم اتفاقی افتاده و من روبه سمت معنویات و بهتر شدن برده...

تو نیت کن و نیم قدمی بردار، حضرت یار به سویت میشتابد...

برچسب ها : من و موسیقی - خیلی ,میکنم ,موسیقی
باید های من
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

مگه میشه سر ی از این هم شلوغ تر بشه؟! یعنی سر هر شخصی مگه چقدر جا داره؟ مگه هر سری چقدر ظرفیت داره؟؟

در کناار کلاسهای بیشماری که دارم و فشار عظمایی به نام پروپوزال! با همسری خونه دیدن، و اومدن خواهر اینا دیگه وقت سر خاروندن نمیذاره.

دیگه من هم به گروه همسری برای عجله در اینکه بریم خونه خودمون پیوستم، دیگه نمیتونم! جرو بحث ها ب انم خسته م کرده. هرروووووووز یه بحثی هست و یه انتظاری. مامانم یا نمیخواد یا نمیتونه درک کنه که الویت اول زندگی من همسره! این تغییر رو هنوز درک نکرده! میبینه سرم شلوغه گاها از شدت فشار میخوام گریه کنم! بعد وقتی میگم میرم کتابخونه میگه پس خواهرت رو کی میبینی؟آخه به من چه که خواهرم بدترین مواقع رو برای اومدن انتخاب میکنه؟مگه نه اینکه دقیقا 1-2-3 آبان باهاش بودم؟خب!!!

انتظاراات بیجا حدی داره! بعد میگم خب 5 شنبه من 2 میرسم تا شب در خدمتم، یه جوری نگام میکنه!!!!!! بعد میگن عصبانی نشو مگه میشه؟!!!!!!!!

آهان! باید های من: هیییییچ غلط اضافی نکن! مثل بدبخت ها همش کار کن و برو کلاس و بخون و بنویس و یه دیقه هم برای خودت وقت نذار ها! مبادااا 2 دیقه استراحت کنی!

نباید: به هههههههیچ و هیچییییییی اهمیت نده! مهم نیست! هیچی مهم نیست! به کارات برس و برنامه ت رو تغییر نده! البته دیوار همسر مهربونم کوتاه ترین دیواره و من امروز با وجود کارهامون اومدم کتابخونه و حتی ناهار رو هم کنسل ن ! خوب !

این زندگی منه! دیگه دخ و تصمیم گیری و انتظارات کافیه. میخواستم یکم زود برم خونه اما تا خود 6 میشینم کتابخونه.

+++الآن حرفی که به دوستم زدم یادم افتاد: من غمگین نمیشم! من دپرس نمیشم، من زانوی غم بغل نمیکنم! من یا شادم؛ یعنی اکثر مواقع اینطوره، من شاد و بیخیالم، غیر ازمواقعی که عصبانیم میکنن!

++بعضیا فک میکنن بریم دیار غریب از خانواده دور میشیم و چقدر بد و .....

اما من فک میکنم بهترین اتفاق برای من دور شدن از این قید و بند هاست و راحت میشم واقعا از تصورش لبخند میزنم.

برچسب ها : باید های من - کتابخونه ,خونه ,چقدر
حس خوب جواب من
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

امروز یه اتفاق قشنگ افتاد! اتفاق که، یه حس خوب!! بعد کلاس دومم داشتم برمیگشتم خونه که با خودم گفتم یه تیکه رو پیاده برم تا خونه و آهنگ گذاشتم تو گوشم و داشتم آروم میرفتم که رسیدم به آهنگ بنیامین "حواسم به توئه" و یاد شبی افتادم که با همسری رفتیم کنسرت بنامین و چقدرررررررر اون شب عالی بود...و همسری همه آهنگ های عاشقانه بنیامین رو برای من خوند و کلا روش به سمت من بود....و یه لحظه با خودم فک اون 3 ماه قبل عقد که ما باهم صحبت کردیم (تا من ایشون و خصوصیاتشون رو بشناسم، چون به گفته خودشون ایشون من رو میشناختن اما من اوشون رو نه!) چقدر عالی و متفاوت بود. بعد یه لحظه با خودم گفتم نکنه منم تو گذشته به سرمی برم؟آخه من همیشه میگم زمان حال بهتره، بعد گفتم نهههههههه! الآن خیلی بهترههه. اون روزها یکم متفاوت بود خب! بعد در عرض یک ثانیه یه سوال اومد تو ذهنم، اگه برگردی به اون روزها، باز هم با همسر ازدواج میکنی؟

و جواب آنی و سریییییییع خودم که "قطعاااااا" باعث شد یه حس عااالی بهم دست بده. حتی اگه ذره ای سرسوزنی شک داشتم که با همسرم خوشبختم مطمئن شدم! آخه میگن اولین جو که به ذهن میرسه و حس میکنی درسته. و بعدش فکر من دیگه چی میخوام آخه!!!

و تا خونه با لبخند رفتم...

مرسیییییییی بنیامین...!!

برچسب ها : حس خوب جواب من - بنیامین ,آهنگ ,گفتم ,خونه ,داشتم ,خودم گفتم
خوشی
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : خوشی - مطلب
پستی و بلندی ها
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

اینکه مشکلات تو زندگی تمومی ندارن و فقط شکل عوض میکنن کاملااا عادیه! اینکه همه یه مشکلاتی دارن و حتی مشکلات بعضی ها بی دردیه اونم یه واقعیته!

اینکه من تو سن 28 سالگی کاملا بیخیال همه چی شده ام وحالا دیگه میدونم هرمشکلی بالا ه حل میشه یا میگذره میره هم موفقیت جالبیه!

حالا دیگه میدونم که نباید غصه چیزی رو بخورم چون بهرحال میگذره و هیچییییییی ارزش غصه نداره!

تو این 8 ماهه که عقد کردیم، انواع و اقسام چیزها رو تجربه کردیم و هربار یه چیزی شده! اما مشکل ثابتمون قوانین پدر اینجانب بوده و گیرهاش! یعنی هی برطرف شده بعد باز عود کرده!!

همین چندماه پیش بود که سوتفاهماتی شد و......

الآنم باز عود کرده و نمود جدیدی پیدا کرده! اما چیزی که مهمه اینه که حتی همین هم میگذره و انشاااااااااله تا حداکثر 3 ماه که بریم خونه خودمون ادامه داره و بعدش لااقل این مشکل پاک میشه!

هرچند انتظار ندارم کلا مشکلات زندگانی ام حل بشه اما لااقل این یکی دیگه وجود نخواهد داشت!

از اینکه همسری درک میکنه و در تلاشه که هرچه سریعتر بریم و این مشکلات پاک شن خیلی خوشحالم!

از اینکه تا الآن جوری بوده که هم من هم همسرم از اینکه ازدواج کردیم انقدر خوشحالیم و دوستامون رو به ازدواج تشویق میکنیم راضی هستم.

حتی وقتی میرفتیم مسافرت و دوست همسری تنها موند، همسرم گفت خب باید ببینه که ازدواج چقدر خوبه اونم ازدواج کنه، میبینه که من با تو میرم و چقدرم خوشحالم اونم تشویق شه خب!

خدا رو هزااار مرتبه شکرت با وجود تماااااااام مشکلات و دغدغه هایی که باعث میشن من رشد کنم و قوی شم و انشاله فرزندان صالح و قوی بار بیارم. خدایا به امید تو.

++بین شاید 200 نفر یا بیشتر فقط و فقط من و دوستم از آزمون کتبی قبول شدیم! این رو نمیدونستیم! فقط من از 3-4 نفر پرسیدم و فهمیدم که نمره نیاوردن! اما وقتی رفتیم تهران برای مصاحبه دیدیم فقط من و دوستم هستیم!!! تصور کنید چقدر سخت بود آزمون کتبی! تو مصاحبه من خیلیییییی اعتماد به نفس داشتم و حالم خوب بود تا یه جاهایی و بعدش دیگه حالم خوب نبود و همش به گزینه درخواست مصاحبه مجدد فک می ! فک کنننننن! امروز دیدم همسری یه جوری رفته تو گوشیش که من صفحه گوشیش رو نبینم!!!! طبق معمول با خودم گفتم وا! چرا اینطوری؟بعد پرسید اسم دوستت چی بود؟گفتم....... تا صفحه گوشیش رو بیاره پایین مردم و زنده شدم! بعد دیدم تو لیست قبولین هم اسم من هست هم اسم دوستممممممممم

بعد بگو چرا اینقدر خدا رو شکر میکنی! خب معلومه خدای مهربون خودمهههههههههه. دوستت دارم خدایا.

برچسب ها : پستی و بلندی ها - اینکه ,مشکلات ,ازدواج ,گوشیش ,همسری ,مصاحبه ,صفحه گوشیش ,آزمون کتبی ,دیگه میدونم
از اول...
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

گاهی دوست دارم از اول زندگی کنم! همین زندگی رو نه! یه زندگی دیگه رو! دلم میخواد تماااااااام آنچه که دیگران داشته و من دلم خواسته رو داشته باشم...

دلم میخواد کودکی رو دوباره تجربه کنم، نوجوانی و هیجانات و رنگی پنگی هاش رو...

جوانی و عشق های زودگذر و عشق های عمیقی که بی مهابا و بی پروا هستن....

تمام نداشته های این زندگیم رو، تمام عقده هام رو تو اون زندگی جبران کنم...

گاهی چقدر تکرار این زندگی میتونه مس ه باشه، لم کرده!

و من انقدرررر میتونم ضعیف بشم که 2 ماه این اوضاع رو نتونم تحمل کنم تا ترم تموم شه و سر من خلوت شه! این شلوغی و این فشار کاری و این استرس ها و استرس نامزدی و استرس ید خونه ... واقعا بیش از توان منه!

و امروز وقتی دیدم با مامانم سر یه چیزی که کااااملا حق با منه بحث کردیم دیگه فک من دیگه نمیتونم!

باید فایل رو ببندم!

فایل همه رو!

همه انتظار دارن به همه چی برسم! چطور یه نفرمیتونه با 24 واحد درس که برای هرکدوم باید ساعتها وقت بذاری و قبل کلاست مطالعه  کنی وقت پیدا کنه که به پروپوزالش هم برسه و از طرفی نامزدش انتظار داره بره خونه شون؟

واقعا خسته ام!

پارسال همین حدودا بود که من دچار ن یتی شدم و بعدش به بیمارستان فرستاده شدم!

برچسب ها : از اول... - زندگی ,استرس
غار مردان
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

میدونم همه مردها میرن تو غار وقتی یه مشکلی یا فکری ذهنشون رو مشغول کرده!

اما در این حد درکش نکرده بودم!

فقط همسره منه یا همه همینطورن که تمام نشانه های من رو مبنی بر رومانتیک تر بودن کلا نمیبینه؟!!

انگار با خودم حرف میزنم اون لحظه میگه باشه اما قطعا حواسش فقط پیش ید خونه و مشکلاتشه...

امیدوارم خدای مهربون کمک کنه که همسر منم آروم بشه...

++تو فالم بود که ب بیرون باشم و کارام بمونه! اصلا به ما نیومده به موقع یه کاری رو تموم کنیم! امروزم کلا کلاس دارم و میرم باشگاه! پروپوزال بی ادب هم می مونه برای شب اگه حال داشته باشمممم!

++صبح 6 بیدار شدم و برای کلاسهام آماده شدم و رفتم کلاس، خوشبختانه عالی سپری شدند. بعد سریع اومدم و رفتم باشگاه و برنامه ای رو که شاگردم گفته بود پیش گرفتم و تازه فهمیدم که چند جلسه قبلی در حد نرمش بوده اند!

برگشتم سریع دوش و ناهار و رفتم کلاس 4 خودمون، خوشبختانه چون ماشین بردم زیاد خسته نشدم و برگشتم و یه قهوه که باعث شده کاملا خوابم بپره و دارم تند تند مقاله چک میکنم که فردا میرم پیش عزیزم به یه جاهایی برسونیم کارم رو که خیالم راحت شه و پروپوزالم هم تموم شه که میخوام دوباره فرانسه رو شروع کنم!

اومدم بنویسم که یادم نره که هنوزم روزهایی هست که با وجود خستگی زیاد با تمرکز روی یه کار مفید بوده اند! به 3 شنبه و کلاس های چرت اون فکر نمیکنم و فعلا پروپوزالم مهمه. خیلی خوشحالم سرم شلوغه، میچسبه.

برچسب ها : غار مردان - کلاس
واقعیت!
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

واقعیت اینه که همه میدونن من آدم قانعی هستم! خودمم میدونم! آدم شکرگذار و راضی هستم! همیشه در رضایت به سر میبرم و به ندرت پیش میاد از وضعیتی راضی نباشم و دست به کار شم برای تغییرش. اما اگه چیزی خارج از کنترلم باشه در رضایت حتی شده گوشی، فرو میروم...

اما...

واقعیت اینه که از که رفتیم خونه یکی از فامیلامون و یه نفر یه چیزی راجع به داداشش گفت من همونجا بغض !

همونجا حس که دیگه داره رضایتم ته میکشه...

دیگه نمیتونم با خوشبینی فراوان کفه نکات مثبت رو سنگین تر نگه دارم...

از اونروز تو حال وهوای دیگه ای به سر میبرم...

همش با خودم میگم تو اگه زرنگی رو خودت کار کن...

همش بغض میکنم و گریه میکنم و خدا رو صدا میزنم...

اوضاع تقریبا از کنترلم خارجه، تقریبا! و نمیدونم چقدر بتونم تاثیرگذار باشم روی شرایط...

با وجود تلاش بر فرار،تاثیر وضعی-فیزیکی اعمالم بهم رسیدند...

++تصویر ذهنیم از خودش بهتره...شاید در تلاشم تو ذهنم خوب باقی بمونم...

++حس و حال سال 91 رو دارم، وقتی ی رو ملاقات و روحم تازه شد وتازه فهمیدم که من کی هستم و چی میخوام...

برچسب ها : واقعیت! - واقعیت ,واقعیت اینه
تاسبتان متفاوت من
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

2 شنبه که با مامان رفته بودیم ببینیم میتونیم مانتو ب یم برای من، یکی از فامیلامون زنگ زد که داریم میایم! از تهران! قرار بود تعطیلی عید غدیر بیان دیده بودن جاده ها شلوغه نیومدن و متاسفانه این روزها سر من بی نهااایت شلوغه و در ای از استرس به سر میبرم!

خلاصه شب اول 2 و نیم خو دیم! و صبح زود بیدار شدم و یه فایل برای راهنمای عزیزم فرستادم و نوشتم میشه همچین کاری میشه انجام داد؟ بعد رسیدم دیدم اس داده که ای میلت رو بفرست ککه منم حضوری رفتم پیشش و فایل ها رو زد رو فلشم، بعد یه لینک یادم داد از سایت کتابخونه که open access به پایان نامه های چندتا خارجی داره. خیلی خوشم میاد یه دانشجوش رفته فرصت کانادا فعلا م سرش خلوته باید از این فرصت استفاده کنم چون کمکم میکنه. کمی حرف زدیم و گفتم که هفته بعد مسافرم و نگرانم و یه deadline بگه که نگفت و خندید و گفت اصرار نداشته باش قبل رفتنت تموم شه.... خیالم رو راحت کرد. منم کل روز رو اون کار ترجمه رو انجام دادم تا ساعت 6 دانشکده بودم(دانشکده زود تعطیل میشه ما رفتیم کارتمون رو فعال کردیم که تا 8 شب بتونیم بمونیم دانشکده و با کارتمون در باز میشه)...بعدم رفتم دنبال یدهام که موفق نشدم تنهایی نتونستم تصمیم بگیرم.

شب هم همسری اومد خونه مون فوتبال رو دیدیم و به مهمونا و مامان اینا ملحق شدیم برای شام و بعدم رفتیم خونه همسر اینا که امروز صبح بریم کلاس. آ ین جلسه قبل فاینال بود خدا روشکررررررر...

باید برم آرایشگاه و لباسهام رو از خشکشویی بگیرم. برای کلاسهام کتاب انتخاب کنم چون بعد سفر بلافاصله کلاسها شروع میشه.امروز هم زنگ زدن یادآوری که یه کارگاه آموزشی هست یکشنبه که 2 ماه پیش ثبت نام کرده ام! سرم کم شلوغ بود اینم اضافه شد!

اما هیجان زده ام! هم برای سفر هم برای مهرماه :)

از اینکه قراره سرم شلوغ بشه حس خوبی دارم! درسته کلاس هام زیاده و غیر از 2 کلاس همه شون تخصصی هستن اما تجربه جالبیه.

فقط امیدوارم سر همسری از اینی هم که هست شلوغتر بشه که به من گیر نده که کم میای و اینا

چند روزی هست که فقط دلم میخواد بریم خونه خودمون! حس میکنم یکم وابسته شدم و هرروز دلم برای همسرم تنگ میشه...اما خلم! رفتارم جوریه که انگار کاملا برع ه و خیلی بیخیال بنظر میرسم

++اولین تابستون متاهلی بنده بسیااار شلوغ بود! یا من اینطور حس ! اسباب کشی و کنفرانس و پروپوزال و کلاس ها و ...

اما بیشتر اوقات با همسری بودیم...از اینکه خیلی چیزها یاد گرفته ام خوشحالم! از اینکه دیگه با همسری بحث نمیکنم و یاد گرفتم که تاییدش کنم! حتی گاهی که حس میکنم مامانش با نظرش مخالفه من تاییدش میکنم و این رو که مامانش فک کنه که عروسش هم اشتباه میکنه به جون می م تا رابطه ام با همسری اب نشه!

یه دوست خوبی بهم گفت که الآن باید اولویتت همسرت باشه و هییییچ چه دوست چه مادر خودت چه مادرایشون نباید مهمتر باشن برات.

آویز گوشم این حرف رو...

مهم همسرمه نه هیچ دیگه ای...

برچسب ها : تاسبتان متفاوت من - میشه ,همسری ,کلاس ,شلوغ ,میکنم ,اینکه
دوست داشتن...
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

و چه بی نقص گفت شریعتی:

"عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر ن نایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.

....

....که دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد..."

+سفرمون عالی بود... یه تصویر عالی از زندگی آینده مون بهم داد...سفر قبلی حس خاصی نداشتم اما اینبار حس هام قوی تر شدن و بیشتر از قبل همسرم رو دوست دارم...

حس های جدیدی که دارم تازه داره بهم میگه که همیشه اون حرفم که من هرگز عاشق ی نمیشم و فقط و فقط همسرم رو بسیار دوست خواهم داشت به تحقق می پیوندد...

امیدوارم همه همسری شایسته و کفو نصیبشون بشه.

به خودش هم میگم که چه همسر فوق العاده ای دارم من...آرامشم رو مدیون تو ام...

++پاییز اومد با تولد من و هزارتا برگ رنگارنگ و بارون و عشق بیشتر...

درسته وقتی ساعت رو میکشن عقب من ناراحت میشم که هوا زود تاریک میشه اما واقعیت اینه که روز مفیدتر میشه و من همیشه نیمسال دوم فعال تر میشم و حس میکنم 24 ساعت شبانه روز تایم بیشتری در اختیارمون میذارن. فرانسه رو شروع خواهم کرد انشاله تا چند ماه لااقل b2 رو بگیریم و بعدش زبان بعدی شروع شه. باشگاه هم که میرم و امید است 8+6+4 واحد+3 تا کلاس آموزشگاه +پایان نامه ما را از پای درنیاورد.آمین.

برچسب ها : دوست داشتن... - دوست ,دوست داشتن
نفس آدمی
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

قویا بر این باورم که هر ی میدونه که کاری که داره میکنه درسته یا اشتباهه.

مطمئنم هر ی که داره گناهی مرتکب میشه ته دلش میدونه که داره کار اشتباهی مرتکب میشه و اگه داره خودش رو توجیه میکنه دارای موتور خودگول زنی پیشرفته ایه...

چند روزی هست که دلم گرفته و فقط به اینکه زندگی میگذره و قراره بمیریم و آیا من توشه ای برای دنیای بعدی دارم یا نه فکر میکنم...

قطعا چیزی ندارم مگر اینکه های بی حواس و خدمت های با منت به پدر و مادر رو حساب کنی!

اگه سیاست داشته باشم میتونم قدرت روحیم رو زیاد کنم که هم خودم هم همسرم رو در مسیر درست سوق بدم...

اما کو قدرت روحی؟!

امیدوارم روز به روز به اون روزی نزدیک شم که من رو برق بگیره و به خودم بیام و خودم رو تغییر بدم...

++درست از روزی که از سفر برگشیتم بر اساس حرفی که زده بودیم افتاده دنبال خونه...2بار با من هم رفتیم. من انتظار داشتم مثل من کش بده و ...اما خیلی تو عجله ست! گفت بعد صفر بریم خونه خودمون اما واقعیت اینه که من آمادگی روحی ندارم! 2 روز پیش که صبح بیدار شدم (با اینکه مامانم با خواهر اینا مسافرته و نیست) و باید بیدار میشدم و فکر صبحونه و کارهای خونه داشتم؛ با خودم فکر وااای خونه خودم و کلی کار و درس و پایان نامه و کلاسهام...من واقعا توان مدیریت همه اینها رو ندارم

+++راستی!! امروز تولدمه!

برچسب ها : نفس آدمی - خونه ,ندارم ,اینکه ,روزی ,مرتکب میشه
من و مشکلات
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

من دختری نیستم که تو پر قو بزرگ شده باشم! نه تنها تو پر قو بزرگ نشده ام بلکه با مشکلات خیلی خیلی بزرگی دست و پنجه نرم کرده ام! تحملم خیلی بالاست شاید زیادی بالا و همین باعث شده خیلی چیزها رو که بهم تحمیل میشه بپذیرم!

اطرافیانم که اصلا مثل من نیستن دارن تلاش میکنن لااقل این یه مورد آ رو قبول نکنم! مورد آ در مورد خونه یدنه! وقعا تحت فشارم و حتی فشار زیاد باعث شد یه بار با همسری قهر کنم و یه نیم ساعتی حرف نزدیم تا وقت خواب! که آشتی کردیم!

+یه چیزی که کاملااا واضحه اینه که همسر من یکی از یک دنده ترین آدماییه که دیده ام! میتونه بی نهااایت نفوذ ناپذیر باشه و این خیلییییییییی منو اذیت میکنه! اخیرا خیلی شدید شده این ح ش!

++خواهرم بهم گفته میتونم هم رو اعصاب خودم کار کنم(چون گاها بعضی کارهای همسری منو عصبی میکنه و قاطی میکنم) و هم میتونم برم پیش مشاور ببینم چطور میتونم نفوذی روی همسر داشته باشم!

+++نوشته های کانالهای آموزشی همیشه راست نیستن! لااقل در مورد ما! هی مینویسه خانومها با همسرتون سرد نشید و همیشه بهشون محبت کنید و .......اما من اخیرا کشف که باید برای همسر قیافه بگیرم و کم محلی کنم! اینجوری محبتش بیشتر میشه!!!!!! جالبه!

برچسب ها : من و مشکلات - خیلی ,مورد ,میتونم ,همسر
گاهی
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : گاهی - مطلب
چرااا؟
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

یعنی اگه من هفته پیش یا حتی هفته پیش ترش رفته بودم کتابخونه مرکزی الآن پروپوزالم آماده بود!

شاخه ای از رشته ما و تحقیقاتش با روانشناسی (مغز و اعصاب و حافظه) هم پوشانی (عجب لغت، حس خاصی دارم نسبت بهش!!!) داره!

و من دوست روانشناسم رو امروز بعد مدتها کتابخونه نرفتن دیدم و حتی بیشتر از راهنمام کمک وراهنمایی کرد!! سایت معرفی کرد و خلاصه فهمیدم من چقدر از پایگاهها هم بی اطلاعم!!

از ظهر دارم مقاله میکنم و میخونم و دنبال gap عزیز میگردم! لطفا پیدا شو!

^ کاری که تو این چند هفته نکرده بودم با اینکه میدونستم باید عجله کنم و پروپوزالم در خطره!

البته خدا رو شاکرم که دوستم رو سر راهم قرار داد!

اما چرا زودتر نه!!!

++استرس ما را خواهد کشتتتتتتت!

++کلاس یکی از هایی که تدریس میکنم شنبه بود و 2 هفته بود تعطیل بود! این شنبه از شنبه های کابوس من خواهد بود...

اما من به امید فر بهتر ، از آنجایی که همیشه آینده از زمان حال بهتره) به آینده و افق خیره میشم....

برچسب ها : چرااا؟ - هفته
گرسنگی
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

قدیما اینطور بود که من وقتی استرس داشتم و کار زیاد، هیچی نمیخوردم و کاهش وزن داشتم.از کنکور گرفته تا فصل امتحانات و...یادم میرفت وعده های غذایی رو، بس که سرم میرفت تو کتاب و بیرون نمیبودم از کتاب و درس! (یه بچه خون مثبت تهوع آور)

و همچنین وقتی استرسم از یه حدی بیشتر میشد و از سطح تحملم بالاتر میرفت و وارد سطح انکار میشدم، خیلیییییی میخوردم و همش گشنه ام میشد!!

الآن یه ماهی میشه که من همیشههه گرسنه هستم!! بی سابقه ترین ح ممکن! خونه مادرشوهرم حتی خج رو کنار گذاشته ام و کلی میخورم اما سیر نمیشم! یا وقتی سیر میشم بعد نیم یا یک ساعت گشنم میشه!!!!!!!!! عایا علائم بیماری چیزیه؟چون میدونم که استرسم از حد نگذشته، در حد نرماله، از طرفی در حد نرمال من باید کم بخورم و تمرکزم روی کارهام باشه!

++تغییر اخیر دیگه اینه که من قبلا ها قبل رفتن سرکلاس ها و اینا(برای تدریس) همیشه بی حوصله بودم تا لحظه ورود به کلاس! یعنی قبل کلاس میگفتم ای بابا! و همیشه فکرم پیش کارهایی بود که میتونستم تو اون تایم انجام بدم! یعنی اکثرا تدریسم از روی اجبار بود با اینکه کیفیت کارم همیشه از همکارا بیشتره و رضایت بخش تر!

الآن همیشه خوشحالم که دارم میرم کلاس! میگم به به!

فک کنم قبلا کارهایی که میخواستم تو اون تایم انجام بدم لذت بخش تر از کلاس بودن اما الآن کلاس بهتره! یا اینکه دیگه کم کم فشار کاریم داره کم میشه و بیخیال تر میرم کلاس و حتی خوشحالم که با در کلاس بودن میتونم از کارهای دیگه فرار کنم!

++همسر یک دنده من در عین حال بهترین همسر دنیاست! همینکه قهر نمیکنه و قیافه نمیگیره، همینکه کم کم به حرفام گوش میده و نظر من براش مهمه و همینکه مغروره و پای غرورش تلاش میکنه باعث میشه هرروز بیشتر دوستش داشته باشم.

خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم.

همسری مرسی بخاطر همه چی.

برچسب ها : گرسنگی - کلاس ,میشه ,همینکه ,الآن ,میرفت ,کلاس بودن ,میرم کلاس ,تایم انجام
حل شدن
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

اگه صبر کنی، صبرررر، همه مشکلات حل میشه! همسری از شیطون اومد پایین و بالا ه به نظر من در موردخونه احترام گذاشت و خدا رو شکر همه چی حل شد.

از 4 شنبه شب که صحبت کردیم و گفت دوست داره زودتر بریم خونه خودمون اما شرایط و درخواست منم درک میکنه مثل یه گوش شدم که فقط بالا پایین میپره! انقدر حالم خوبه!

شاید اگه از اول راضی میشد من انقدر کیف نمیشدم!!!

یکم روی پروپوزالم کار و م مقالاتی رو که فرستاده بودم خوند و گفت که رو کدوم کار کنم بهتره...

کلاسا اصلا برام وقت سرخاروندن نمیذاره اما راضی ام!

با دوستم 2 بار رفتیم بیرون یه بار شنبه یه بار هم یکشنبه! خیلی هم چسبید! و اشاره کرد که علت گرسنگیم باشگاه رفتنمه! و گفت که کالری زیاد میسوزونی بخصوص که از دستگاهها استفاده میکنم.

مادرشوهرم سفر بود که بابای منم حال نداشت همسر بیاد خونمون شامم نداشتیم منم بجاش با انرژی مثبت برنامه ریختم که بریم بیرون و بعدشم خونه همسر اینا و کلییییییی اون شب خوب بود و خوش گذشت بهمون.

++اون شب خیلی با حس خوب رفتیم شام خوردیم و بعدشم تو راه خونه شون من گفتم حس میکنم انگار داریم میریم خونه خودمون علتشم این بود که همسری گفت میره ورقه تصحیح کنه منم میرفتم برای 4 تا کلاس امروزم بخونم و آماده شم. حس خونه خودمون رو داشت! رسیدیم چایی خوردیم و کلی گپ و خنده و بعدشم که دراز کشیده بودیم نارنگی پوست گرفتم و یکی میذاشتم دهن همسری یکی هم خودم میخوردم! اصلا هم لوس بازی نبود.

++ ب هم همسری پرسید کی میریم خونه خودموووووووون؟گفتم هرچی آقامون بگه!

گفت هروقت سرت خلوت تر شد بگو چون اینطور که سر تو شلوغه میدونم اگه الآن بریم گشنه می مونیم

من: اصلا نگران گرسنگی نباش تو هستی دیگه، شما ناهار شاممون رو میپزی

و این اصلا باعث نشد بگه عههه نههه! یکم بعدش باز پرسید پس کی میریم خونه خودمووووووووون!

برچسب ها : حل شدن - خونه ,اصلا ,همسری ,بعدشم ,میریم ,خودمون ,میریم خونه ,خونه خودمون
من و دنیایم
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : من و دنیایم - مطلب
غار مردان
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

میدونم همه مردها میرن تو غار وقتی یه مشکلی یا فکری ذهنشون رو مشغول کرده!

اما در این حد درکش نکرده بودم!

فقط همسره منه یا همه همینطورن که تمام نشانه های من رو مبنی بر رومانتیک تر بودن کلا نمیبینه؟!!

انگار با خودم حرف میزنم اون لحظه میگه باشه اما قطعا حواسش فقط پیش ید خونه و مشکلاتشه...

امیدوارم خدای مهربون کمک کنه که همسر منم آروم بشه...

++تو فالم بود که ب بیرون باشم و کارام بمونه! اصلا به ما نیومده به موقع یه کاری رو تموم کنیم! امروزم کلا کلاس دارم و میرم باشگاه! پروپوزال بی ادب هم می مونه برای شب اگه حال داشته باشمممم!

برچسب ها : غار مردان
تفاوت، به روت بیارن...
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

جزو بدترین حس های دنیاست که همسرت یه نکته ای رو در مورد پدر و مادرت به روت بیارن که حتی نتونی دفاع کنی و بگی اینطور نیست!

چرا! دقیقا همینطوره، بخصوص در مورد پدرم!

خیلی بده...

بده که یه نفر بیاد و حس کنی بیشتر از پدرت برات اهمیت قائله و در همین مدت کوتاه میفهمه که پدرت راحتی خودش رو بخاطر دخترش به خطر نمیندازه و بیشتر به فکر خودشه!

آره همینطوره اما باید مستقیم غیر مستقیم بگی بهم؟حتی اینکه میگی همه خانواده ها مثل هم نمیشن هم من رو آروم نکرد. نمیکنه! چون داره نمکی روز زخم همیشگی و ابدی من میپاشه.

این 2روزه سر این قضیه به قدری گریه و به قدری دلم پره که بعید میدونم خالی شه! چون صورت مسئله حل و پاک نخواهد شد که من آروم شم...

آروم نمیشم...

متاسفم همسر. اینکه آرامشم رو گرفتی...حق داشتی، اما آرامش ماهی کوچولو پرررررررر

برچسب ها : تفاوت، به روت بیارن... - آروم
شهر دیگه
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

همیشه دلم خواسته زندگی تو ا، و حتی اگه ممکن باشه کشور های دیگه رو تجربه کنم. گاهی سفر کافی نیست، باید لااقل یکی دو سالی باشی تا نکات مثبت و منفی جاهای مختلف رو بی .

همسری هم همراهه در این خواسته ،خوشبختانه. و یادمه اولین باری که با قبل عقد با مامان و بابا رفتیم خونه شون باباش گفت اگه خواستن برن شهر دیگه، مثلا تهران...

ب مهمون بودیم، یکی از رستوران های عالی شهر مهمون پسر همسر. مشغول خوردن غذای بسیااار خوشمزه بودیم که همسری گفت: یعنی ما بریم شهر دیگه از این نعمتها محروم میشییییم؟ :))) اما من تنهایی رو اتفاق ناگواری نمیدونم! شاید چون تجربه ش نکرده ام! غربت!!

+همه چی رو جمع تو اتاقم بسته بندی و اینا! حالا وقتی بیکارم بخوام هم نمیتونم کار مفیدی انجام بدم! فقط میبینم! وای بر من! کی قراره کارهام رو انجام بدم! متاسفانه آزمون استخدامی هم ثبت نام باید بشینم بخونم فک کن! البته دروس عمومی برام سختتره! چون دروس تخصصی شغل انتخ من در وزرات خارجه فقط یه امتحان تافل مانند دشوار میباشند! که بعید میدونم غیر از مرور لغات چیز سختی باشه. باید بخونم، پروپوزال رو بگو!! و وقتم به بط میگذره! و امروز میخواستم با همسری بریم بیرون، حالا که مامان اینا نیستن و منم بیکار و این هفته همسری کلاس نداشت، اما گفت فردا میریم! که فردا نمیتونیم بریم چون من باید برگردم کمک! اصلا درک نمیکنه این چیزا رو! واقعا اصلا دوران نامزدی نباید طولانی شه افتضاحه! چطور یکی از دوستام 4 سال نامزد بود؟!!!!!!

++تو یه چرخه گرفتارم، و جالبه تصمیماتی که تو این چرخه برای کارهام میگیرم همه توسط اتفاقاتی که دست من نیست از جمله اسباب کشی به باد فنا میرن! سرگردونم و در دوره قبل پ هستم که باعث شده از هرچیزی به شدتتت عصبانی بشم!

برچسب ها : شهر دیگه - همسری ,بریم
عید ما
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

گاهی باید یه کشکمش بین زن و شوهر به اوووووج برسه تا تموم بشه، وقتی به اوج نمیرسه هی کش میاد هی کش میاد و رو اعصاب 2 نفره. اوج کشمکش ما بود که از اوا اردیبهشت استارت خورده بود! همون روز و همون کشمکش باعث شد که بفهمم من گاهی واقعا فراموش میکنم که همسرم چقدر دوستم داره و چقدر رفتار من میتونه آزارش بده، گاهی واقعا به حس همسرم شک میکنم و این واقعا بده! فهمیدم که همسرم از طرف من به تایید نیاز داره و تمام کاری که من تو این 2 ماهه انجام داده بودم(تو این یه مورد خاص) زیر سوال بردن قضاوت ها، تحلیل ها و نظرات همسرم بوده! درسته خودم خیلییییییییی در عذاب بودم، اما همسری هم خیلی ناراحت بود و به قول خودش به روش نمیاورده! و صبور تر از منه! (هرچند قبول ندارم صبورتره، چون اولا من حساس ترم، دوما ایشون هم رفتارش گاهی تغییر میکرد قرار نیست مستقیم تاثیر میداشت که)

از شب که بعد مهمونی دوستم رفتم پیشش حس و حال جدیدی دارم، تصمیم دارم در هرچیزی که خواسته همسری با پدر مغایرت نداشته باشه بگم چشم. واقعا این رابطه به این نیاز داره، شاید از نگاه فمینیستی این حرکت من بد باشه اما خدا میدونه چقدر میتونه تاثیر مثبت رو خود من، رو رابطه ما 2 نفر و حس و حالمون بذاره.

از ب رفتم خونه شون و کلی تی وی دیدم باهم و خوب بود. شب هم خوابمون نمیبرد و همسری گفت از بس که باحالی آدم نمیخواد بخوابه و همش باهات حرف بزنه

کارت هدیه از مادر شوهر عیدی گرفتم.

هفته پیش که رفته بودم برای تولد مامان کادو ب م، یه نیم ست استیل چشمم رو گرفت و یدمش، بدلیجات اگه جنسشون خوب باشه حساسیت نمیده بدنم اما وای به حال روزی که جنسش زیاد خوب نباشه+من عرق کنم! یه بار به حرف همسری گوش ندادم و شب گردنبند رو درنیاوردم تا چند روز جوش بود و تا 2هفته ردش! اونی که یدم خوب بود همسری هم هی میگفت چه خوشگله گوشواره هاش. اما خب هر 2 شبی که انداختم همسری موقع خواب گفت درش بیار. منم توضیح دادم که من غیر از طلا و نقره حساسیت دارم و......

دیروز دیدم یه نیم ست بسیااار شبیه آنچه که یده بودم یده برام برا عیدی، با این تفاوت که طلا بود. وااای پ بغلش بخاطر این محبتش.

از صبح که اومدم خونه دارم فک میکنم همسری چی نیاز داره ب م براش بدون مناسبت! اما چیزی به ذهنم نمیرسه! متاسفانه دقت نمیکنم. همسری خیلی رو من دقت میکنه رو حرفام ببینه چی نیاز دارم چی دوس دارم که ب ه برام و فراهم کنه! اما من یک سربه هوای بازیگوشم

+یه اشتباهی که من میکنم اینه که قبل از نوشتن مطلب خودم یه سر به وبهای دوستان میزنم و همین باعث میشه حس و حال خودم بپره و در فضا های مالیخولیای متنوع وبهای دیگران قرار بگیرم! باید از این به بعد رعایت کنم.

برچسب ها : عید ما - همسری ,گاهی ,همسرم ,واقعا ,میکنم ,باشه ,نیاز داره ,گاهی واقعا
فعالیت
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

چند روزی هست که اوضاع کاری خوبه، از 4 شنبه شروع به تصحیح writing های شاگردم که متاسفانه هنوز خیلیییی راه داره تا تافل، خیلی ضعیفه متاسفانه عجله هم داره! تند تند تصحیح کامنت دادم و ای میل بعد دیدم 2 تا هم فرستاده!

5 شنبه صبح همسری من رو رسوند که ناظر بودم! خیلی عجیب چون 5 شنبه ها تعطیله ندیده بودم امتحان باشه! متاسفانه دوستان من بودن وانتظار داشتن که تقلب کنن و من چیزی نگم! 

بعدش رفتم از یکی از دوستان گروه ید از اروپا شلوارک لی خیلی کوتاه h&m رو گرفتم و عااالیییه! تا خونه خودمون پیاده روی ! یه ساعت طول کشید.

بعد اومدم کمی خو دم چون شب 2 ونیم خو ده بودیم با همسر.و باز کار. 

امروزم نوشته های شاگردم تموم شد و همسر گفت کمی تو ترجمه کمک کنم و اگه من برای کارهای خودم اینقدر وقت بذارم نابغه قرن محسوب میشم! (منظورم همون موفق ترین فرد دنیاست )

اول خواستم بگم نه و کمی وقت ندارم واینا گفتم! بعدبا خودم گفتم مونگول سیاست داشته باش و حالا که فرصت داری کمک کن قدرت رو بدونه!

صبحم 3تا کلاس داریم! برم یه نگاهی به کتابها بندازم...

برچسب ها : فعالیت - خیلی ,متاسفانه
دوستان
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

از قدیم الایام یکی از تصویرای قشنگ توی ذهنم این بود که با همسرم و دوستان، "متاهلی" بریم بیرون!

و این اتفاق افتاد. با دوست همسر وهمسرشون رفتیم بیرون افطاری و بعدش پارک و میوه و اینا کلی خوش گذشت!

یادمه قبل ازدواج که برای صحبت با همسر میرفتیم بیرون یه بار رفتیم صبحونه و شبش من گفته بودم سوالات اساسی میپرسم! سوالم این بود که اگه با ی صمیمی باشی و من با خانومش جور نباشم و بگم نمیخوام در ارتباط باشیم چیکار میکنی؟خیلیییی راحت گفت معلومه باهاش ارتباطم رو خیلی کم میکنم در حدی که ارتباط خانوادگی نباشه! و خیلی ساده شونه هاش رو بالا انداخت و گفت این مساله مهمی نیست که!

اون شب به این سوالم فکر و خندیدم! که چقدر اذیت همسر رو قبل از ازدواج و چه گیرهایی دادم! چون من اصلا آدمی نیستم که بگم با فلانی قطع ارتباط کن و باید خیلییییییییییییییییی طرف غیر قابل تحمل باشه برام که از همسرم همچین درخواستی کنم! خندیدم و خوشحال بودم که خیلی هم جور هستم با خانوم دوست همسر!

کلی از خاطرات دوره کارشناسی تعریف و خندیدن و ما هم همراه شدیم.

+هر ی یه عیبی داره اما عیب مشترک آقایون اینه که وقتی به آرامش میرسن مغزشون رو رها میکنن به مسائل مهمتر برسه و دیگه نیازی به ابراز محبت به خانومشون نمیبینن! در حالیکه درد مشترک خانوم ها اینه که شدیدا به محبت لفظی آقایون نیاز دارن.

++گاهی تعجب میکنم که غیر از این عیبی که آقایون دارن همسرم اصلا فردی نیست که ناراحتم کنه! یا من خیلی سازگارم و رفتارهای بدش به چشمم نمیاد یا واقعا اخلاق بدی نداره نمیدونم!

+++خونه جدیدمون رو خیلییییییی دوس دارم! به مزایاش که فکر میکنم لبخند میزنم. هنوز به همسری نگفتم که چقدر به خونه شون نزدیک شدیم و صبر میکنم غافلگیرش کنم!

برچسب ها : دوستان - همسر ,خیلی ,میکنم ,آقایون ,ارتباط ,بیرون ,دوست همسر
فعالیت
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

چند روزی هست که اوضاع کاری خوبه، از 4 شنبه شروع به تصحیح writing های شاگردم که متاسفانه هنوز خیلیییی راه داره تا تافل، خیلی ضعیفه متاسفانه عجله هم داره! تند تند تصحیح کامنت دادم و ای میل بعد دیدم 2 تا هم فرستاده!

5 شنبه صبح همسری من رو رسوند که ناظر بودم! خیلی عجیب چون 5 شنبه ها تعطیله ندیده بودم امتحان باشه! متاسفانه دوستان من بودن وانتظار داشتن که تقلب کنن و من چیزی نگم! 

بعدش رفتم از یکی از دوستان گروه ید از اروپا شلوارک لی خیلی کوتاه h&m رو گرفتم و عااالیییه! تا خونه خودمون پیاده روی ! یه ساعت طول کشید.

بعد اومدم کمی خو دم چون شب 2 ونیم خو ده بودیم با همسر.و باز کار. 

امروزم نوشته های شاگردم تموم شد و همسر گفت کمی تو ترجمه کمک کنم و اگه من برای کارهای خودم اینقدر وقت بذارم نابغه قرن محسوب میشم!

اول خواستم بگم نه و کمی وقت ندارم واینا گفتم! بعدبا خودم گفتم مونگول سیاست داشته باش و حالا که فرصت داری کمک کن قدرت رو بدونه!

صبحم 3تا کلاس داریم! برم یه نگاهی به کتابها بندازم...

برچسب ها : فعالیت - خیلی ,متاسفانه
من و دروغ گویی
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

مشکل اصلی و همیشگی من و همسرم اینه که اوشون میگه بیا خونه ما صبح باهم بریم کلاس و من هربار میگم نه! یعنی به ندرت پیش اومده مثل بچه آدم بگم چشم! هربار یه ا داشته ام! حتی اون شب هم ازش پرسیدم بعد عقد چیزی هست ازش ناراحت باشی گفت آره اذیتم میکنی! دیر به دیر میای، زود زور میری!

امروز هم طبق معمول گفت شب بعد افطار بیا، صبح باهم بریم وعده هم محسوب نمیشه! گفتم پس سحری چی؟گفت مگه روزه میگیری؟!!!!!

و شروع کرد که چندتا کلاس داریم و خسته میشی و تو گفته بودی باشه روزه نمیگیرم روزای کلاس و از این حرفها!

واقعیت امر اینه که من وسط روزه گیری ها استراحت میکنم، هم گفته بهتره به خودت بیشتر برسی با اون همه دگزامتازون؛ اممممااا تاکید پدر و مادر بر اینه که همسر و خانواده همسر نفهمن! یعنی من خیلی راحت میتونم فردا روزه نگیرم اما حالا تو مخمصه افتادم!

در حدی که همسر گفت اگه روزه میگیری من برای چندجلسه اول یکی رو پیدا کنم بیاد به جات  منم موندم چه کنم! میتونم نگیرم اما برام مهم نیست همسر خودش بدونه اما حالا بیا یه کاری کن مامانش نفهمه!

یه مورد بدی هم که هست اینه که چندین بار شده، مثلا سر مسائلی از قبیل اینکه من دلپیچه گرفتم، سالاد بهم نرسیده، اینجور مسائل به همسرم گفته ام و گفتم که به مامانت نگو بعد گفته!!!

حالا بهش گفتم باشه من صبح خودم میام که راحت روزه نگیرم و صبحونه بخورم، اما شما هم به مامانت نگو! گفت آموزشگاه چیزی نمیخوری گفتم چرا یواشکی یه چی میخورم! اما حالا ته دلم فک میکنم که یا باید کلک بزنم بهش و چیزی نخورم و بگم روزه ام! یا احتمال داره که به مامانش بگه چون اهل دروغ نیست و مامانش بپرسه فک کنم بگه! 

خلاصهههه! گیر کرده ام!

از طرفی یکی به جای من بره به مامان اینا چی بگم؟

مشکل اصلی اینجاست که من به شدتتتتتت با دروغ گفتن مشکل دارم! اصلا نمیتونم! حتی دروغ مصلحت آمیز هم بلد نیستم!!!!!!!

حالا گیرم بخوام دروغ بگم! واقعیتش اینه که نمیدونم باید به کی دروغ بگم! باید به مامان و بابای خودم بگم که اونا فک روزه ام؟یا به مامان همسر وانمود کنم که روزه ام؟! چیکار کنم؟! 

برچسب ها : من و دروغ گویی - روزه ,دروغ ,همسر ,حالا ,اینه ,گفته ,روزه نگیرم ,باهم بریم
نصیحت های مادر
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

ببین به چه وضعی دچار شده ام که مامان میگه:

یه چی بگم بهت، وقتی آدم حوصله کاری داره عرض یکی 2 ساعت تمومش میکنه، اما وقتی حوصله نداره 5-6 ساعت طول میکشه طبیعیه، اما این نباید بشه بهونه برای اینکه کار رو تعطیل کنی!

من:

البته مامان تکرار کرد که تنبلیم بخاطر حوادث اخیر بوده: فصل بهار، ازدواج، عمل جراحی، پشت سر گذاشتن آزمون جامع سخت و پر استرس...

یه چندتا کانال همسرانه عضو شده ام و تاثیراتشون تو زندگی من با همسرم معجزه آمیز بوده!! از هفته پیش تا الآن همش عالی بوده و حس منم خوب.

در شرف اسباب کشی میخوایم همسری و خانواده ش رو دعوت کنیم و خوبه حالم.

همسر من بهترین همسر دنیاست خودش خبر نداره!

دیروز تولد خواهرزاده همسری خیلی خوش گذشت و سومین ماهگرد ما هم بود و به هم تبریک گفتیم! وقتی رسیدیم خونه و نشستم رو پاهاش گفت مبارکه، گفتم منم به شما تبریک میگم یه خانوم مااااه نصیبتون شده، با لبخند گفت ممنون 

از چشم پاکی همسرم راضی ام در این زمونه بدحج ها...

برچسب ها : نصیحت های مادر - بوده
گذشته ها
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

پست های سال 94 و اوایل 95 رو خوندم و خیلییییییی تعجب وقتی دیدم یه وقتایی بخاطر درس و کارام صبح ساعت 4 بیدار میشده ام!!!! و مطلب برای کلاس آماده می ! چقدر تنبل شده ام در این مدت کوتاه!

اصلا  انگار انگیزه هیچ کاری ندارم و تبدیل شدم به ی که تو ذهنش برنامه های خیلی خوشگلی داره اما در عمل متاسفانه وقتش رو به بط میگذرونه!

هرچی هم اینجا مینویسم که انرژی بگیرم هنوز به مرحله عملی نرسیده! دیروز با دوستم کلی صحبت کردیم و بعد اینکه گفتم مقاله ام ا پت شده گفت که سعی کنم تا آ رمضون این یکی مقاله رو هم به یه جاهایی برسونم! امیدوارم بتونم. کاش ادیت بود، اما متاسفانه بایداز 0 بنویسمش چون تغییرات اساسی میخواد.

لینک تلاش و رسیدن به هدف تو ذهنم دیسکانکت شدن میدونی؟! نمیدونم چرا مغزم حس میکنه بدون تلاش قراره به هدف برسه! مغزم عقلش رو از دست داده!!

مثلا صبح برای 7و نیم 3 تا الارم گذاشتم اما هر3 رو خاموش کرده و بیدار شدم دیدم ساعت 10ه! 

با خواهری صحبت کرده و بعدشم با مامان بعدم به م زنگ زدم مطمئن شم که ای میلم رو که ا پتنث لتر رو فرستاده بودم دیده باشه. گفت که مقاله به دادم رسیده! فک کنم لب مرز پاس نشدن بوده ام!

همش فکر میکنم که دارم مطالعه میکنم، دارم رو مقاله کار میکنم و تصویر ما را خوش آید اما ....

یکی از علتهاش اینه که ماه رمضونه و خونه هستم! خیلییییییییی شرطی شده ام به کتابخونه!

اولین قدم تغییر: عادت به کار در خانه برای 3 هفته باقی مانده از ماه رمضون که بیرون رفتن سخته!

من میتونم.

همین الآن شروع میکنم به مقاله خوندن برای مقاله ام.

خدایا شکرت.

دوستت دارم.

++به شاگردم پیغام دادم و پرسیدم پولم رو واریز نکرده؟گفت آ ایمر گرفته و واریز میکنه! هرچند هنوز خبری نیست اما لااقل من حرفم رو گفتم!

دیروز هم تو یک ساعت چکیده مقاله اون خانوم رو سریع ترجمه به انگلیسی و فرستادم. خیلی هم خوشش اومد. خودمم لذت بردم و عصری هم پولش رو واریز کرد.

برچسب ها : گذشته ها - مقاله ,واریز ,میکنم ,ساعت
من خج ی، کمرو
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

همه شاگردام از این گفته من که بسیار خج ی هستم شوکه میشن! تموم اون ایی که من رو به طور محدود میشناسن اصلا باورشون نمیشه که من یک ورژن بسیااار خج ی، کم رو و معذب هم دارم! که عموما در برابر بزرگتر ها، افرادی که نمیشناسم و افراد خاصی که خود به خوداز اول باهاشون معذبم، اینگونه هستم!

یک نسخه کم رو بودن من وقتیه که میخوام پولی رو که حقمه بگیرم! اولین بار وقتی بود که آموزشگاهی که اولین ترم بود تدریس می حقوق یه کلاس رو دادن حقوق یه کلاس دیگه یادشون رفت! مامان و بابا گفتن برو بگو،من چندین جلسه چیزی نگفتم بعد که هیچ خبری از پول من نبود مجبور شدم رفتم و با هزار خج و 10 کیلو لاغر شدن گفتم و سریع متوجه اشتباهاشون شدن و .......

الآن هم مشکلی که دارم اینه که شاگرد خصوصی هام به موقع پرداخت نمیکنن! یه شاگردم از بهمن بخاطر کنکور ا نیومده و هنوزم 4 جلسه(4 جلسهههههه! کم پولی نیست) رو پرداخت نکرده و من روم نمیشه پیغام بدم که یا بیا ادامه کلاس یا اون 4 جلسه رو پرداخت کن خب!

و این یکی شاگردم هم همیشه لفتش میده! رسما رواعصابه و من نمیتونم بگم که به موقع پرداخت کن خب!

اما دیروز یه نفر که یه بار همدیگه رو دیده بودیم پیغام داد که چندتا جمله رو چک کنم برای چکیده مقاله ش میخواست! فارسی به انگلیسی، تخصصی فلسفه، گفتم کل چکیده ست؟گفت نه با اینکه فشار تحمل اما زدم به سیم آ و گفتم ویرایش نمیتونم،بخوای کل چکیده رو ترجمه میکنم وهزینه ش هم اینقدر!!! بر خلاف انتظارم گفت اوکی و فرستاد و گفت شماره کارت هم بفرست! حس خوبی بود!

اما نمیدونم چرا همیشه حس کرده ام که حق خودم رو خواستن یکم بده و سبک میشم! یا حس پررو بودن بهم دست میده! درحالیکه حقمه! مثلا شاگرد دومم از اول اسفند چیزی پرداخت نکرده و خب باید بفهمه که من دارم با این پولی که میگیرم زندگی میکنم، نه اینه خوش بگذرونم! درآمد من همین کلاس هاست!

کاش میتونستم همینطور که با این فرد غریبه رک رفتار ، با همه همینطور باشم.

برچسب ها : من خج ی، کمرو - پرداخت ,کلاس ,چکیده ,جلسه ,پولی ,گفتم ,پرداخت نکرده ,موقع پرداخت
آدم بشو
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

امسال انقدر درگیر اوایل دوره نامزدی بودیم که من فراموش تصمیم سال نو بگیرم! (البته همسری یه تصمیم بامزه گرفت که دستش به دیوار نخوره!! ماجرا داره!)

حالا تصمیم رو گرفته ام و بااید بهش عمل کنم! اونم اینه که هیچ کاری رو برای روز آ نگه ندارم! 

مثلا فردا امتحان فاینال هست و من برای 2 تا کلاس باید سوال طرح کنم! و کل 5 روز گذشته این رو میدونستم اما باز هم نگه داشتم برای امروز! تاثیر: وقتی اجبار به کاری هست من حوصله کاریم میپره! نمیدونم چرا اما از ابتدای بدو تولد همینطور بودم! برای همین حتی موقعی که بچه مدرسه ای بودیم تمام تلاشم این بود که کارهام مشق هام و درس هام رو زودتر از موعد انجام بدم که حرص نخورم که وای باااید فلان کار رو تا فردا تموم کنم!

مدتی بود که  هم این حسم  کم شده بود هم یادم رفته بود راه حلش چیه. 

الآن به خاطر آوردم و تصمیم قاطعانه میگیرم که دیگه هییییییچ کاری رو برای دیقه 90 نگه ندارم.

خب امروز که مجبورم تا عصری سوال طرح کنم این به کنار کاریش نمیشه کرد.

کارهایی که باید انجام بدم اینه که: این کنفرانس هست deadline خیلی دوره اما میخوام زودتر چکیده بفرستم.

از تمام فرصت ها برای نوشتن مقاله و کار روی پروپوزال دریغ نکنم چون اصلا نمیدونم چندماه آینده چه اتفاقاتی بیفته و چقدر فرصت داشته باشم.

به خودم قول میدم بازیگوشی نکنم من میتونممممممممم، توکل به خدا.

++راستی، همیشه یه شخص ایده آل از خودم توی ذهنم هست!

اون شخص در عین اینکه مثل خودم هرگز تک بعدی نبوده و در کنار تحصیلش به کارهای دیگه هم میرسه و مهارت می آموزد، اما خیلی هم پشتکار داره و مثل من بازیگوش نیست و میدونه که چه زمانی وقت چیه و میدونه که الآن وقت درس و مثلا کار روی مقاله ست و نباید سریال دید!!!

من غیر از وقتی که میخواستم پایان نامه ارشد رو هرطور که شده تموم کنم، و یادمه روزی 20 ساعت روش کار حتی یه شب تا صبح بیدار موندم و یه قسمت اعظم رو تایپ که بدم به م، خیلی از  این شخص ایده آلم دور بوده ام! خیلی به ندرت شاید امتحانای سخت مثل درس یکی از اساتید سختگیر که با خودم عهد بالاترین نمره رو بگیرم و این جور مواقع خاص، من هرگز پشتکار شدید نداشتم و از این موضوع ناراحتم!

تازه فک کن با وجود این بازیگوشی ها مهر " خوانی" خورده ام!  بخصوص از طرف خواهرم که باوجود اینکه تو بعضی زمینه ها از من باهوش تره اما تنبلی کرد و موفقیت علمی تحصیلی خاصی نداشته(غیر از اینکه مدرک ارشد داره و چندجا تدریس میکرد قبل از بچه دار شدن) ! جدا خدا چه لطفی به من داشته! من هرگز خیلی تلاش نکرده ام

حالا تصمیم اینه که تغییر کنم! و من میتونم! از اون وقتهاست که جرقه بخوره و من بهم بربخوره که چرا اینطوری هستم و چرا آدم نمیشم! باید آدم شم من میتونم خیلی موفق تر تر تر باشم! اه م رو تکرار میکنم و یادم باشه که باید کار کنم.

بسم ا...

برچسب ها : آدم بشو - خیلی ,تصمیم ,اینکه ,کاری ,اینه
تلپاتی
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

نامه ا پتنث مقاله ام اومد بالا ه! خوشحالیم.

حالا باید بشینم رو اون یکی مقاله ام کار کنم.و بفرستمش کنفرانس. و بعدشم چاپ و .......

بعد اینکه یه چیزی رو متوجه شدم، با اینکه من خیلی وقتها شعار میدم که از مسیر باید لذت برد اما تو همه مسائل زندگی اینطور نمیشه بود!

مثلا چند روزی تو فرانسه خوندن تنبلی وحس و حالش نبود. اما وقتی به هدف فکر میکنم انرژی میگیرم! یعنی در واقع مسیر خیلیییییی هم لذت بخش نیست! لااقل وقتی انفرادی میخونی! گاهی باید خیلی روی هدف  انتهای مسیر تمرکز کرد تا انرژی گرفت و اینجوری مسیر رو لذت بخش کرد.

2 روز پیش همسری بودم وباز هم دلش نمیخواست بیام خونه!

_i love you

=i love you

-دیگه خیلی نمیگی دوستم داری

=عملی نشون میدم

-i need both

after a while:

i love you....

i love you honey...

همسری گفت اینو که مهربونی و اصلااا کینه ای نیستی خیلی دوست دارم.

منم بهش میگم که از اینکه مهربونه و دست و دل باز خیلی خوشحالم و باهاش آرومم. 

انرژی مثبت به خودمون تزریق میکنیم.

++من واقعا عاشق مادر شوهر پدر شوهر وخواهر شوهرم هستم!!!!!!

+++خیلی بده دچار لکه بینی بشی و نفهمی باید روزه ت رو بخوری یا نه ادامه بدی!!!!!!!

++++قبلاها فک می یه زن و شوهری که اختلاف عقیده اینا دارن چطور باهم کنار میان! چطور قبول میکنن هم رو! الآن بعد چند ماه میفهمم زندگی مشترک شوخی بردار نیست! 2 طرف سعی برای قرار دارن، و با خیلی مسائل کنار میان. و این حس عالیه.

++++نه تنها با همسری، بلکه با مادر شوهرم هم تلپاتی دارم!

گاهی یه فکری میاد تو ذهنم و میفهمم که فکر یکی رو خوندم بعد با خودم میگم توهم زدی! بعد یه ساعت یا یک روز یا یک هفته میفهمم حسم درست بوده! این خیلی خوب و درعین حال خیلی بده! چون همه اون چیزایی که حس میکنم مثبت نیستن!

برچسب ها : تلپاتی - خیلی ,love ,مسیر ,میفهمم ,اینکه ,کنار میان
آدم بشو
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

امسال انقدر درگیر اوایل دوره نامزدی بودیم که من فراموش تصمیم سال نو بگیرم! (البته همسری یه تصمیم بامزه گرفت که دستش به دیوار نخوره!! ماجرا داره!)

حالا تصمیم رو گرفته ام و بااید بهش عمل کنم! اونم اینه که هیچ کاری رو برای روز آ نگه ندارم! 

مثلا فردا امتحان فاینال هست و من برای 2 تا کلاس باید سوال طرح کنم! و کل 5 روز گذشته این رو میدونستم اما باز هم نگه داشتم برای امروز! تاثیر: وقتی اجبار به کاری هست من حوصله کاریم میپره! نمیدونم چرا اما از ابتدای بدو تولد همینطور بودم! برای همین حتی موقعی که بچه مدرسه ای بودیم تمام تلاشم این بود که کارهام مشق هام و درس هام رو زودتر از موعد انجام بدم که حرص نخورم که وای باااید فلان کار رو تا فردا تموم کنم!

مدتی بود که  هم این حسم  کم شده بود هم یادم رفته بود راه حلش چیه. 

الآن به خاطر آوردم و تصمیم قاطعانه میگیرم که دیگه هییییییچ کاری رو برای دیقه 90 نگه ندارم.

خب امروز که مجبورم تا عصری سوال طرح کنم این به کنار کاریش نمیشه کرد.

کارهایی که باید انجام بدم اینه که: این کنفرانس هست deadline خیلی دوره اما میخوام زودتر چکیده بفرستم.

از تمام فرصت ها برای نوشتن مقاله و کار روی پروپوزال دریغ نکنم چون اصلا نمیدونم چندماه آینده چه اتفاقاتی بیفته و چقدر فرصت داشته باشم.

به خودم قول میدم بازیگوشی نکنم من میتونممممممممم، توکل به خدا.

برچسب ها : آدم بشو - تصمیم ,کاری
من و انتظارات یا من و واقعیت؟
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

نمیدونم چرا چند وقتیه که با همسر دچار ن یتی شدم. منی که همیشههه شاد بودم باهاش و میخندیدم الآن غیر از روزهایی که باهم هستیم یا خونه اونا یا خونه ما من ناراحتم! نمیدونم توقعاتم رفته بالا یا همسری توجهش به من کم شده.

چند روزی بود که دیگه شبها با خودخوری میخو دم، تو خواب هم همش با همسر درگیر بودم ... روش محبت ش عوض شده، بیشتر عملی میخواد نشون بده، با پول ج ، با چایی ریختن، با بستنی یدن و با به فکر من بودن. اما من روش قبلی رو بیشتر دوست داشتم! روش مستقیم گفتن و دستم رو بیشتر گرفتن و شبها گل و بوسه بیشتر فرستادن تو تلگرام رو!

خیلی با خودم کلنجار میرم اما واقعیت اینه که سوختگیری تعطیل میشه تو این روش عملی! نمیتونم خودم رو گول بزنم! سخته تو رفتارهاش دنبال حرفی و چیزی بگردم که به خودم بقبولونم داره بهم توجه میشه!

واقعیت اینه که الآن تو اوج ن یتی هستم! و روشی که در پیش گرفتم اینه که تا همسر از این روش و از این غاری که به هر دلیل رفته توش بیاد بیرون، انقدر سرد بشم نسبت بهش که متوجه بشه چیزی کمه.

ماه رمضون هم هست و بیشتر مهمونیم و خدا رو شکر غیر از که فایناله هفته بعد کلاس نداریم و نمیرم خونه شون.

++اینو نوشتم بعدا یادم باشه هیچ وقت همه چیز گل و بلبل و به قول خارجی ها rainbows & unicorns نیست. همیشه بعضی چیزا خوبه و بعضی چیزا بد...

برچسب ها : من و انتظارات یا من و واقعیت؟ - اینه ,خونه ,همسر ,بعضی چیزا ,واقعیت اینه
بازگشت به خویشتن
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

خب همسرجان خیلی زود به خود واقعیشون برگشتن و از غار اومدن بیرون.

البته رفتار منم خیلی حساب شده بود و جوری که شاد بودم اما تحویلش نمیگرفتم! شب هم راحت شب بخیر گفتم و خو دم صبح دیدم بعد فوتبال پرسپولیس اس داده دلم برات تنگ شده :(

 بعدکلاس هم اس داد خسته نباشی و .........خلاصه یکمی هم مود من تاثیر گذاره رو دید من نسبت به رفتارهاش! و خوشحالم که وقتی میخوابم و پا میشم کلا دیدم عوض میشه و میبینم زیادی حساس بودم! (دیروز خواب بعد از ظهر حالم رو جا آورد)

صبح رفتم آزمایش و بعدشم کلاس خصوصی، بعدشم رفتم ریمل یدم با 2 تا لاک . افطار هم مهمونیم .

برای تولد خواهرزاده همسر میخوام کادوی خوشگل ب یم و برای خواهر شوهر هم میخوام یه کادو ب م هی برای من کادو می ه من تاحالا چیزی ن یدم


برچسب ها : بازگشت به خویشتن
من و انتظارات یا من و واقعیت؟
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

نمیدونم چرا چند وقتیه که با همسر دچار ن یتی شدم. منی که همیشههه شاد بودم باهاش و میخندیدم الآن غیر از روزهایی که باهم هستیم یا خونه اونا یا خونه ما من ناراحتم! نمیدونم توقعاتم رفته بالا یا همسری توجهش به من کم شده.

چند روزی بود که دیگه شبها با خودخوری میخو دم، تو خواب هم همش با همسر درگیر بودم ... روش محبت ش عوض شده، بیشتر عملی میخواد نشون بده، با پول ج ، با چایی ریختن، با بستنی یدن و با به فکر من بودن. اما من روش قبلی رو بیشتر دوست داشتم! روش مستقیم گفتن و دستم رو بیشتر گرفتن و شبها گل و بوسه بیشتر فرستادن تو تلگرام رو!

خیلی با خودم کلنجار میرم اما واقعیت اینه که سوختگیری تعطیل میشه تو این روش عملی! نمیتونم خودم رو گول بزنم! سخته تو رفتارهاش دنبال جرفی و چیزی بگردم که به خودم بقبولونم داره بهم توجه میشه!

واقعیت اینه که الآن تو اوج ن یتی هستم! و روشی که در پیش گرفتم اینه که تا همسر از این روش و از این غاری که به هر دلیل رفته توش بیاد بیرون، انقدر سرد بشم نسبت بهش که متوجه بشه چیزی کمه.

ماه رمضون هم هست و بیشتر مهمونیم و خدا رو شکر غیر از که فایناله هفته بعد کلاس نداریم و نمیرم خونه شون.

برچسب ها : من و انتظارات یا من و واقعیت؟ - اینه ,خونه ,همسر ,واقعیت اینه
ح قبلی
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

-از ح حساس به ح بی خیال و شاد خودم برگشته ام!

-مامان نیست و مشغول آشپزی میشم و میدونم باز مامان قراره بیاد بگه تابستون یکم کار یاد بگیر تو تا حالا چیزی نپختی!!!!!!!

-بعلههه! 5 شنبه ناهار خونه همسری+عصری من ومادر شوهری رفتیم بیرون ید، البته window shopping و من بسیار زیرکانه برای هیچی ابراز علاقه ن چون میدونستم بگم این خوشگله مادرهمسر میپره تو مغازه می ه، هرچی میگفت گفتم ایییییییییی! آ شم که از یه مدال سنگی خوشم اومد هی گفت بریم ب یم گفتم نهههه! گفت بعدا با همسر بیا حتما! کلی پیاده روی کردیم و کلی مغازه باحال که نمیشناختم یادم دادن، خیلی خوش گذشت. خیلی دوست دارم مادرهمسر رو، خیلیییییی.

-شروع فرانسه رو میخونم و بچه ها که گفتن بعد ماه رمضون شروع کنیم مطمئن شدم که من با این جماعت تنبل نمیتونم کنار بیام و مانع پیشرفت من هستن! سرعت من خیلییییی ازشون زیادتره(مجبورم ش ته نفسی رو بذارم کنار) من هر ترم با نمره بالای 95 تاپ شدم و اونها به زور پاس! تنها مشکل هزینه کلاس خصوصیه که باید بیشتر خودم بخونم و گاهی برم کلاس که زیاد نشه هزینه.

-مادرشوهر هم یه کادو داد بهم یه مجسمه دکوری 3 تا قو، قوی پدر قوی مادر و جوجه قو! من و همسری و بچه مون 

-دانشکده تا 3 بازه! یعنی باااااید عادت کنم تو خونه کار کنم و بازیگوشی نکنم! این تابستون حیاتیه!

-داشتم از خانواده همسر تعریف می که دوستم گفت مطمئنم تو با هر ی ازدواج میکردی خودت رو وفق میدادی و خوش میگذروندی! میگفت خیلی عالیه که از همه چی اینقدر لذت میبری، کلی این حرفش ما را خوش آمد گفتم خب تو هم میتونی اینطوری باشی.

جالبه که ام از مامان پرسید ماهی کوچولو راضیه مامان گفت خیلییییییییی، بعد اضافه کرد که البته ماهی کوچولو آدم خیلی  سازگاریه! اما واقعیت اینه که خانواده همسرم و خود همسرم خیلییییی خوبن  خیلی مهربون و دست و دل بازن شکر، و اون ملاک هایی که من میخوام رودارن( زنک نیستن، سطح توقعاتشون پایینه، من رو درک میکنن، همسری هم که خوش اخلاق و ماااهه) و باقیش مهم نیست.

خدایا بازم شکر، بخصوص که نمردیم و یه ماه رمضون دیگه دیدیم. انشاله که نذرم رو این ماه تموم کنم.

خدایا دوستت دارم

برچسب ها : ح قبلی - خیلی ,مامان ,گفتم ,همسری ,ح ,ماهی کوچولو
فشارهای اجتماعی
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

یه  چیزی کشف در مورد خودم! باز خود پنداریم گل کرد! فهمیدم که مشکل من اینه که نمیخوام بزرگ (تر!) شم!!!!!! نمیخوام دچار محدودیت های آدم بزرگ ها شم! این ن یتی های من که از چند وقت قبل عمل جراحیم شروع شده بود و هر از چند گاهی عود میکنه از همین دسته ست! نمیخوام زیر بار محدودیت های اجتماعی له شم!

من نمیخوام چون م و چون متاهلم و یا چون 27 سالمه نتونم یه لباسهایی رو که دوست دارم بپوشم! دوست ندارم از یه چیزی خوشم میاد دوستم بخنده بگه اون مناسب سن شما نیست! بارها شده از کوله پشتی های رنگی پنگی خوشم اومده و 2 تا از دوستام گفتن این مال بچه دبیرستانی هاست

و یا اینکه چندین بار با همسری از این اتفاقات افتاده! میتونم بگم از معدود افرادی که باهام همراهن مامان خودم و مادر همسره! جالبه که کودک درونشون کودک درون من رو درک میکنن و چندین بار شنیدم که میگن هرچی دوست داری بپوش یا هرکاری میخوای به این عرف های اجتماعی توجه نکن!

اونروز از کانال ید اروپا ساعت سفارش دادم رنگ صورتی پررنگ! خواهرم گفت خوشگله اما شاید برای یه فرد مجرد بهتر باشه

بعد امروزم یه کوله پشتی که قیمتش عالی بود 17 یورو سفارش دادم! اولش فکر که من ترم بعد اگه تدریس کنم کم میتونم از این کوله استفاده کنم! بعد برای خودم درس خوندن های خودم، کلاس فرانسه، دوره های گردشگری و تکرار و سفارش دادم سریع! سورمه  ای و سفید عالیییییییی! تصمیم دارم به کودک درونم توجه کنم و نذارم این فشارهای اجتماعی روحیه ش رو پیر کنن، البته تا جایی که آبرو ریزی نشه 

تازه دیروز که سریال "نفس" رو میدیدم و پدرناهید بهش گفت بیخیال پسره بشه و .......و امروز که ی دیدم که nina dobrev بازی کرده بود و پسره بهش گفت تو فرصت های زیادی داری و آینده روشن با خودم تکرار اینکه آ ین امتحان آکادمیک رو هم دادم دلیل نمیشه کارهایی رو که دوست دارم انجام ندم! و اینکه با یه مدرک ا باز برم ارشد رشته دیگه رو بخونم که آرزومه اصلا چیزی نیست که باعث شه دست و پای من روببنده! و محدودم کنه!

نمیذارم روحیه و حس های خوبم اب شن. من از زندگی لذت میبرم در هر صورت 

برچسب ها : فشارهای اجتماعی - دادم ,نمیخوام ,دوست ,اجتماعی ,سفارش ,کوله ,سفارش دادم ,فشارهای اجتماعی ,تکرار ,دوست دارم ,کوله پشتی
ح قبلی
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

-از ح حساس به ح بی خیال و شاد خودم برگشته ام!

-مامان نیست و مشغول آشپزی میشم و میدونم باز مامان قراره بیاد بگه تابستون یکم کار یاد بگیر تو تا حالا چیزی نپختی!!!!!!!

-بعلههه! 5 شنبه ناهار خونه همسری+عصری من ومادر شوهری رفتیم بیرون ید، البته window shopping و من بسیار زیرکانه برای هیچی ابراز علاقه ن چون میدونستم بگم این خوشگله مادرهمسر میپره تو مغازه می ه، هرچی میگفت گفتم ایییییییییی! آ شم که از یه مدال سنگی خوشم اومد هی گفت بریم ب یم گفتم نهههه! گفت بعدا با همسر بیا حتما! کلی پیاده روی کردیم و کلی مغازه باحال که نمیشناختم یادم دادن، خیلی خوش گذشت. خیلی دوست دارم مادرهمسر رو، خیلیییییی.

-شروع فرانسه رو میخونم و بچه ها که گفتن بعد ماه رمضون شروع کنیم مطمئن شدم که من با این جماعت تنبل نمیتونم کنار بیام و مانع پیشرفت من هستن! سرعت من خیلییییی ازشون زیادتره(مجبورم ش ته نفسی رو بذارم کنار) من هر ترم با نمره بالای 95 تاپ شدم و اونها به زور پاس! تنها مشکل هزینه کلاس خصوصیه که باید بیشتر خودم بخونم و گاهی برم کلاس که زیاد نشه هزینه.

-مادرشوهر هم یه کادو داد بهم یه مجسمه دکوری 3 تا قو، قوی پدر قوی مادر و جوجه قو! من و همسری و بچه مون 

-دانشکده تا 3 بازه! یعنی باااااید عادت کنم تو خونه کار کنم و بازیگوشی نکنم! این تابستون حیاتیه!

-داشتم از خانواده همسر تعریف می که دوستم گفت مطمئنم تو با هر ی ازدواج میکردی خودت رو وفق میدادی و خوش میگذروندی! میگفت خیلی عالیه که از همه چی اینقدر لذت میبری، کلی این حرفش ما را خوش آمد گفتم خب تو هم میتونی اینطوری باشی.

جالبه که ام از مامان پرسید ماهی کوچولو راضیه مامان گفت خیلییییییییی، بعد اضافه کرد که خیلی سازگاره! اما واقعیت اینه که خانواده همسرم خیلییییی خوبن شکر، و اون ملاک هایی که من میخوام رودارن و باقیش مهم نیست.

خدایا بازم شکر، بخصوص که نمردیم و یه ماه رمضون دیگه دیدیم. انشاله که نذرم رو این ماه تموم کنم.

خدایا دوستت دارم

برچسب ها : ح قبلی - خیلی ,مامان ,ح ,گفتم
من جدید
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

خب من جدید با پشت سر گذاشتن آزمون جامع وارد میدان می شود!

کلاس 1 شنبه رو کنسل کرده بودم برای 3 شنبه. 2 شنبه که آزمون عالی بود بعدشم 3 شنبه رفتم کلاس و عصری همسری اس داد که بیاد شام بریم بیرون. سریع دوش گرفتم و خونه رو جارو و مرتب و اس دادم که شب بیایم خونه ما هیچی نگفت و بعد کلاسش که زنگ زد گفت ببینیم چی میشه اما من به بابا اس دادم که چای ونون و خامه ب ه بریا صبحونه و جواب بابا: باشه کلک!! یعنی فهمید که همسری میاد! آهان یادم رفت بگم که مامان پیش خواهر اینا کرجه!

رفتیم شام و کلی خنده و ید و برگشتیم خونه ما خوندیم و خو دیم و بعد از ماهها استرس با خیال راحت 9 بیدار شدم! همیشه 5 شنبه صبح زود کلاس داریم و حرصم میگیره که باید زود بیدار شیم! بخصوص کنار همسری بیدار شدن سخته! وقتی تنهام راحت تر بیدار میشم.

بیدار شدیم و رفتیم کمی کار بانکی و من رفتم همسری هم رفت خونه شون.

امشب هم میگفت برم خونه شون که صبح بریم کلاس که منم نرفتم! گفتم صبح بابا میرسونه من رو!  البته انقدر فکر کردیم و حرف زدیم که الآن پشیمونم که نرفتم! به قول خودش بابا هم همش بیرونه وتنهام! خب دلم میخواست برم با همسری دومینو بازی کنیم  اما زشته چون فردا هم بعد کلاس ناهار خونه شون هستیم و من همسری رو میشناسم وقتی بعد ناهار میخاد بره کلاس قراره بگه تو بخواب من برم و من رو مجاب کنه که بمونم! خوب شد نرفتم وگرنه میشد 3 وعده پشت سر هم که واقعا بده!!

خب از برنامه هام بگم که البته باید اعلام کنم که بخاطر ماه رمضون ممکنه کمتر عملی بشن.

اول اینه که باید فرانسه رو دوباره شروع کنم و هرچه زودتر مدرک b2  رو بگیرم. چون سریعا میخام ایتالیایی، اسپانیایی و آلمانی رو هم یاد بگیرم.

چندتا مقاله در دست اقدام دارم و باید روشون کارکنم و سریع بفرستم ژورنال های عزیز!!

باید شروع کنم رو پروپوزالم کار کنم! باید رو حیطه کاریم یه پیلوت برم ببینم اصلا عملی هست یا نه! مطالعه هم که بسیااااااااار!

با دوستم پارسال ترجمه یه کتاب رو شروع کردیم که بعد متوقف شد حالا همسری هم اومده تو تیم و قرار شد باهم ترجمه کنیم ایشالا.

وقتی برای آزمون میخوندم خیلی تلگرام رو چک می ! اما الآن که بیکارم اصلا خوشم نمیاد!!!!

خواهر همسری برام کادو یده! 2 شنبه عصری که مصاحبه آزمون جامع بود حدودای 5 تموم شد که با همسری حرف زدم گفت مامان میگه میشه بعد شام بریم دیدن عروسمون که متاسفانه چون مامان بلیط داشت نشد و من خیلی ناراحت شدم! نگو میخوان بیان کادو بدن! بماند که من خودم از فرط خستگی بیهوش شدم و 12 ساعت خو دم! اما یکی از علتهایی هم که امروز دلم نمیخواست برم خج بود! ماه رمضونم میاد و تا مهمونی رمضون نمیشه دعوتشون کرد کلا خیلی اوضاع قاطیه! خلاصه  خواهر شوهرم ع کادوش رو فرستاده شمع حروف انگلیسی اسم من کلی خج م دادن واقعا نیازی نبود! تازه ممکنه قبول نشم! فک کن!

5 شنبه هم رفتیم عروسی!!! فک کن من 2 شنبه آزمون جامع دارم و یه دنیا  مطلب که نخوندم! و رفتیم عروسی فامیل شوهر خواهرهمسری! و اونجا دیدم دوست دوره دبستان و راهنمایی خودمه!!!!!! ذوق کردیییییییم وخیلی خوش گذشت و مادر شوهرم ع امون رو فرستاد برام و نوشت عروس مانکن خودم و اینکه هرکی ید مامان همسری گفت تو ازهمه اینا قشنگ تر می ی میدونم! اما اینکه ایشون بگن خیلی چسبید.

الآنم برم سریع بخونم و حالا که نرفتم خونه همسری یکم به کارام برسم و اینا.

خدایا شکرت. زیااااااااد.

++یه هفته بود که تنش به اوج خودش رسیده بود هم بخاطر انتخابات هم بخاطر آزمون من! دوست نداشتم اون یک هفته رو و خیلییییییییی خوشحالم که به ح خیلی خوب و خندون و خنده های طولانی خودمون بازگشتیم.دلم برای این ح مون تنگ شده بود.

+++برادر شوهری اومده فرجه های امتحانات !


برچسب ها : من جدید - همسری ,خونه ,کلاس ,آزمون ,بیدار ,خیلی ,آزمون جامع ,رفتیم عروسی
برنامه ها
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

همیشه وقتی تصمیمی میگیری یه برهه زمانی یه اتفاقی میاد تا بازدارنده باشه!

بی ربط: حسی که به همسرت پیدا میکنی، خیلی آروم آروم و خیلی تدریجی با هیچ حسی قابل مقایسه نیست...

حسی که خودت هم متوجهش نیستی و یه هو بعد 2 ماه میبینی چقدر حست عمیق شده!

+ ب رفتم پیش همسری، دندونش رو کشیده بود :( بستنی یخی یدم که خونریزی رو قطع کرد! بعدشم چند دست دومینو بازی کردیم و 60-6 بردمش!!!!!!!!!!!!! یکم لوسش و اینا  و صبحم نذاشت برم کتابخونه و کمی دراز کشیدیم و بعد اوشون ترجمه و منم کمی درس و کمی به مادر شوهری کمک برای ناهار, عصری که میرفت کلاس من رو رسوند خونه.

اختلاف نظر داریم و من سکوت میکنم

دلم میخواد برم پیاده روی اما واقعا تا آزمون جامع سخته و بعدشم که ماه رمضونه! البته ماه رمضون شاید برم (همون تصمیم گیری اول پست)

مادر شوهرم رو خییییلییییییییییی دوست دارم و هزار مرتبه خدا رو شکر میکنم بابت این نعمت بزرگ.

سردرد دارم و کمی میترسم...

میخواستم برم یه چک آپ و شاید سی تی اسکن که همسری نذاشت گفت خیالات نکن چیزیت نیست و محاله دوباره خونریزی داشته باشی.

اما مامان و بابا گفتن 3 داد میریم بعد امتحانت.

++از ی که تدریس میکنم کادوی روز معلم دادن خیلی ذوق  حالا کادوهام شد یه ترازو و یه مموری کارت و یه رومیزی ترمه خوشگل.

خدایا کمکمون کنه بنده های خوبی برات باشیم، اونجوری باشیم که تو میخوای نه اونجوری که خودمون دلمون میخواد...

++هیچی مثل ازدواج نمیتونه خی رو راحت کنه! فکر و خیال های قبل ازدواج برای من که خیلی چرت بود و الآن آسوده خاطرم واقعا. خدا رو شکر.

برچسب ها : برنامه ها - خیلی ,میکنم
روزهای داغون هم داریم
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

تو یه حس و حالی هستم که قابل وصف نیست!

فشار امتحان و فشار بحبوحه خونه مون و قصد اسباب کشی و .........حساس شدم شدییییییییید! نه گیر دادنی نه! دلم میخواد فقط با همسری باشم و یه لحظه جدا نشم ازش! و اصلا این ح رودوست ندارم و حتی فرصت ندارم با دوستان دیگه ام وقت بگذرونم که این برهه بگذره وهفته بعد امتحان روبدم و خلاص شم از این خوره در جانم!

همش یا باید درس بخونم یا فکر درس! البته بیشتر دومی! فک کنم این استرس الکی بخاطر فرمالیته بودن امتحان واقعا بیخوده! فقط میزنه یه قسمتی از جسم رو داغون میکنه!

لطفا دعا کنید بگذره این مرحله هم!

فقط منتظر فردای آزمونم! البته فردای کتبی مصاحبه ست! فردای مصاحبه رو میگم! :|

برچسب ها : روزهای داغون هم داریم - فردای ,امتحان
برنامه ها
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

همیشه وقتی تصمیمی میگیری یه برهه زمانی یه اتفاقی میاد تا بازدارنده باشه!

بی ربط: حسی که به همسرت پیدا میکنی، خیلی آروم آروم و خیلی تدریجی با هیچ حسی قابل مقایسه نیست...

حسی که خودت هم متوجهش نیستی و یه هو بعد 2 ماه میبینی چقدر حست عمیق شده!

+ ب رفتم پیش همسری، دندونش رو کشیده بود :( بستنی یخی یدم که خونریزی رو قطع کرد! بعدشم چند دست دومینو بازی کردیم و 60-6 بردمش!!!!!!!!!!!!! یکم بهش رسیدم و صبحم نذاشت برم کتابخونه و کمی دراز کشیدیم و بعد اوشون ترجمه و منم کمی درس و کمی به مادر شوهری کمک برای ناهار, عصری که میرفت کلاس من رو رسوند خونه.

اختلاف نظر داریم و من سکوت میکنم

دلم میخواد برم پیاده روی اما واقعا تا آزمون جامع سخته و بعدشم که ماه رمضونه! البته ماه رمضون شاید برم (همون تصمیم گیری اول پست)

مادر شوهرم رو خییییلییییییییییی دوست دارم و هزار مرتبه خدا رو شکر میکنم بابت این نعمت بزرگ.

سردرد دارم و کمی میترسم...

میخواستم برم یه چک آپ و شاید سی تی اسکن که همسری نذاشت گفت خیالات نکن چیزیت نیست و محاله دوباره خونریزی داشته باشی.

اما مامان و بابا گفتن 3 داد میریم بعد امتحانت.

++از ی که تدریس میکنم کادوی روز معلم دادن خیلی ذوق  حالا کادوهام شد یه ترازو و یه مموری کارت و یه رومیزی ترمه خوشگل.

خدایا کمکمون کنه بنده های خوبی برات باشیم، اونجوری باشیم که تو میخوای نه اونجوری که خودمون دلمون میخواد...

برچسب ها : برنامه ها - میکنم ,خیلی
خیال من
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

از عنفوان کودکی عادت داشتم موقع خواب یا موقع بیکاری تو ذهنم یه زندگی بسازم! زندگی خیالی که هرطوری که دلم میخواست میساختمش (یه ده شبیه inception)

این عادتم هرگز ترک کامل نشده و فقط تغییر شکل داده! مثلا بچگی خودم رو موفق و دارای برادر (همیشه دوست داشتم برادر داشته باشم) تو یه خونه چند طبقه تصور می ! بعد شکلش یه جور دیگه شد! بعد قسمت های متعددی از زندگی در هاگوارتز داشتم و ....تاثیر ها در من بسیار بود!

کلا آدم تاثیر پذیری هستم! که در مواقعی خوب و در مواقعی خیلی بدهههه!

حالا هر چند ماه یکبار یه تصور خاص میاد جلوی چشمام! و چون من غیر از تصوراتی که خیلی محال هستن به تمام تصوراتم دست پیدا میکنم میترسم از این تصور!

من آدم معتقدی هستم، معتقد به دینم و معتقد به احکامش. عملا، شهودا، تجربتا عمیقا باور دارم که تک تک احکام دینم به نفع خود و جامعه ست، نفع روحی، مادی، معنوی و روانی!

قطعا خودم تا حد امکان رعایت میکنم غیر از مواقعی که فعلا موفق تر از من بوده در گول زدن من! متاسفانه!

خوشبختانه خیلی هاش با ازدواج حل شده! میتونم بگم اکثرش.

حالا این تصور من مغایره با اکثر تمام آنچه که بهش باور دارم و علاقه دارم!

خودم رو تو یه کشور خارجی، تنها و بی حجاب!!!!!!! تصور میکنم! هیش من رو نمیشناسه! هیییییچ ! (که خیلی محاله نه؟چون 2 بار بری یه مارکت هم میشناسنت) و هرچی دلم میخواد بپوشم (تحت تاثیر فشاری که بخاطر موقیعتم نمیتونم هرچیزی بپوشم) میرم و میام و ی کاری به کارم نداره! و من میچرخم و درس میخونم و کار میکنم و گاهی یه نوشیدنی (قطعا الکلی) می نوشم و ........

شاید این تصورم مواقعی بهم حمله میکنه که تحت فشارم! نمیدونم! شایدم از اعماق تاریک وجودم میاد! ذاتا از تنهایی بدم میاد اما قطعا یه نیاز طبیعیه که گاهی تنها باشی!

جالب اینجاست که این تصورات چقدرررررر تاثیر آرام بخش قوی رو من دارن!

خلاصه اینکه بهتون توصیه میکنم هرچی رو که میخواید دوست دارید و با تمام وجود میخواید تصور کنید و اجازه بدید سلولهای بدنتون به این خیال ع العمل نشون بدن جوری که انگار واقعیته و واقعا داره اتفاق میفته!

حدس میزنم این میشه همون چیزی که ازش به عنوان "قانون جذب" یاد میشه.

حالا این خیال من کوتاه مدته و 6 ماه یکبار بهم سر میزنه. اما قطعا تمام موفقیتها، آرامشم رو مدیون این تصورات قشنگی هستم که قبلا براشون وقت

گذاشتم...

الآنم که هدفم از هیئت علمی شدن تغییر یافته تمام تمرکزم رو اونه و تمام شبها موقع خواب اون شغل مورد علاقه ام رو تصور میکنم. گاهی اونقدر در اون شغل غرق میشم و لذت میبرم که با خودم میگم انقدر دوستش دارم که حتی اگه همسری مخالفت کنه و باهام راه نیاد خیلی خوشگل جدا میشیم!

حالا با حذف این عوارض خیال که منفی هستن، میشه یه زندگی عالی برای خود ساخت...

برچسب ها : خیال من - تصور ,میکنم ,تمام ,خیلی ,قطعا ,خیال ,تصور میکنم ,باور دارم ,موقع خواب
غلتک محترم درسانه
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

افتادیم رو غلتک! چطوری؟ خودمم نمیدونم!

بعد اینکه عذاب وجدان و استرس اومد و 5شنبه بعد کلاس آموزشگاه رفتیم خونه همسری اینا ناهار و بعدش من رو رسوند خونه و با دختر ام رفتیم نمایشنامه خوانی بازیگر محبوبمان، بعدشم همسری شام خونه ما بود و میخواستیم شب خونه ما باشیم که دیدم شوفاژ ها رو از سیستم خاموش و یخبندانه و رفتیم خونه شون ساعت 11!! برا خواب!

فرداشم که کلاس و بعد خسته و لالااااااااا.

اماااا! من از دیروز خوب میخونم و انرژی دارم و تو همین 2 روز 3 فصل خوندم! امروزم بعد کلاس رفتم خودمون ناهار و سریع کتابخونه تا 6 خوندم! خیلی حس خوبی داره!

البته علت هم داره! 3 شنبه تعطیله و خواهر اینا میان برای دخترشون تولد بگیرن و این یعنی بدبخت شدیمم!!

++قبل از ازدواج، یه مدت طولانی از اون بازیگره خوشم میومد، هم من هم دختر ام. یه بار که با بچه های تئاتر رفته بودیم تئاترش رو ببینیم که اونجا دیدم که چقدررررر عالی بازی میکنه. بعد اینکه تئاتر تموم شد بچه ها صداش بیاد باهاش ع بگیریم و من نشسته بودم و زیاد تحویلش نگرفتم و در این مدت تا بچه ها جمع بشن برای ع خیره شده بود به من، اونموقع درست حس نمیشناختمش! همینطور وایستاده بود خیره شده بود به منی که اصلا عجله نمی برم پیش بچه ها و حتی دو دل بودم! درحالیکه همه میخواستن نزدیکش وایستن تو ع ! اما یادمه درنهایت دبیر کانون صدام کرد و رفتم!

چند نفر از پسرها رو فالو کرده بود اینستا و خوشحال بودن و تو گروه تگرام ابراز خوشحالی . ع باهم رو هم گذاشته بود صفحه اینستاش . نمیدونم چرا حس دنبال من بوده! با اینکه میدونستم حس ششم من اشتباه نمیکنه و اصلااااااا کمبود اعتماد به نفس ندارم به خودم گفتم بیخیال باباااا! اون! تو!!

یک سال گذشت که صفحه اینستا باز و رفتم و فالوش و خودم رو معرفی و سریع فالو بک داد و در این حین از یکی از پست هاش دیدم که حلقه دستشه و ازدواج کرده! یعنی با وجود خیلی الکی بودن قضیه من و دختر ام هی با خنده و شوخی میگفتیم ش ت عشقی خوردیم!

همه ع هام رو لایک میکرد و میکنه و جالبه لایک ایشون خیلی مهمه! حتی اینکه استوری من رو نیگا کرده باشه!! وا! خل شدم!

تا اینکه میخواستیم بریم نمایشنامه خوانیش تو یه کافه. اصلا هیچ اطلاعی از اینکه بلیط داره نداره چطوریه نداشتیم! تو اینستا بهش پیغام دادم+تلگرام(از طریق تلگرام می که تو پیج اینستا هستش)

جدای اینکه بسیار تحویل گرفت و اینکه خوشحال میشه برم! وقتی زودتر از دختر رسیدم و حالا به پام بلند شد و سلام علیک. بعد نشستم یه گوشه منتظر دختر م. اومد سمتم و گفت خوش اومدید باعث افتخاره و اینا....بعد اشاره کرد گفت هرجا دلتون میخواد بشینید ها! خیلی خاص گفت هنوزم نفهمیدم دقیقا کجا مد نظرش بود! شاید یه جایی روبروی اونجایی که قرار بود بخونه!!

بعد دختر اومد و...........موقع رفتن رفتم پیشش و گفتم خسته نباشید عالی بود و بازم از این برنامه ها باشه میایم و .......بعد اتفاق جالب اینجا بود که وقتی من برگشتم برم چون دختر م داشت میومد برگشتم دوباره که رد شه دیدم که بازیگر جان یه جوری که آدم پشت یکی قایم میشه یه چی بگه که اون شخص نبینه! کاملا اون حرکت رو رفت و قایم شد در مورد من یه چیزی بگه!!!!!!!!!!! حتما باز هم توهم زدم! +استوریش که یکی که وقتی باید میبود نبود الآن بودنش بی فایده ست!

حالا بماند که من الآن متاهلم و هیجانات دوران مجردی دست از سرم برنمیداره!!

خواهرم میگه هیییییییس! تو شوهر داری!

+++2تا نکته: اول اینکه چرا کتابخونه ما باید تا 6 باشه؟! و زنجان شبانه روزی؟!!!!!!!!!!!

نکته دوم اینکه من تعهد دارم به همسرم و این نوشته ها فقط برای حفظ هیجاناتی هستش که به زودی به دست فراموشی س میشن...

برچسب ها : غلتک محترم درسانه - اینکه ,خونه ,دختر ,اینستا ,خیلی , ,دختر ,رفتیم خونه
ماست و قورباغه!
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

نشستم دارم ماست میوه ای آلوئورا و میوه های جنگلی رو میخورم و به کتاب قورباغه را قورت بده نگاه میکنم!

شاید فرجی حاصل بشه و من یکم درس بخونم! شاید این قورباغه بدمزه و مس ه آزمون جامع رو رد کنم تا بفهمم چی به چیه و چه خبره تو دنیا!

هفته پیش از دوشنبه تا شنبه صبح با همسری بودیم! کلی اینور اونور رفتیم و بعدشم تولد جوجه و بعدم کلاس و گردش و بازی دومینو و صبح شنبه با کله رفتم کتابخونه اما اصلا مفید نبوده دیروز و امروزم! امروز کلاس داشتم و دانشجوها گفتن پدر ما رودرمیارید انقدر کار میکشید میترسیم مادرمون هم دربیاد! خندیدم!

این کتابه میگه پیدا هدف اولین قدمه و من تو همین اولین قدم مشکل دارم! چون این آزمون جامع به هیچ درد من نمیخوره و فقط در مسیر فارغ حصیلی منه! مثل یه سد زشت نشسته! شمردم دیدم 16 روز مفید کاری دارم تا روز آزمون و این استرسم رو شدید کرد و همسری بعد کلاس گفت ما میریم ناهار بیرون تو هم بیا نرفتم!! و گفتم دیرم میشه و هرچی گفت میرسونمت کتابخونه قبول ن که البته پشیمونی به همراه داشت چون گوشی کوچیکم که به عنوان mp3 player عمل میکنه برام تو مینی بوس کتابخونه افتاد و تا پیداش کنم یه ساعت وقتم تلف شد!

روز خوبی بود و همسری انقدر گفت نمیخوام ازت جدا شم که یکمی به منم سرایت کرد و بعد شام برگشتیم خونه شون! دلم نیومد برم خونه

++هیچی هیچ تاثیری در این روند درس نخوندن من نداره! حتی کتاب 500 صفحه ای که رو میزمه و هنوز شروعش ن !!!!!!!

برچسب ها : ماست و قورباغه! - کتابخونه , ,کلاس ,همسری ,آزمون ,قورباغه ,کتابخونه ,آزمون جامع
غلتک محترم درسانه
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

افتادیم رو غلتک! چطوری؟ خودمم نمیدونم!

بعد اینکه عذاب وجدان و استرس اومد و 5شنبه بعد کلاس آموزشگاه رفتیم خونه همسری اینا ناهار و بعدش من رو رسوند خونه و با دختر ام رفتیم نمایشنامه خوانی بازیگر محبوبمان، بعدشم همسری شام خونه ما بود و میخواستیم شب خونه ما باشیم که دیدم شوفاژ ها رو از سیستم خاموش و یخبندانه و رفتیم خونه شون ساعت 11!! برا خواب!

فرداشم که کلاس و بعد خسته و لالااااااااا.

اماااا! من از دیروز خوب میخونم و انرژی دارم و تو همین 2 روز 3 فصل خوندم! امروزم بعد کلاس رفتم خودمون ناهار و سریع کتابخونه تا 6 خوندم! خیلی حس خوبی داره!

البته علت هم داره! 3 شنبه تعطیله و خواهر اینا میان برای دخترشون تولد بگیرن و این یعنی بدبخت شدیمم!!

++قبل از ازدواج، یه مدت طولانی از اون بازیگره خوشم میومد، هم من هم دختر ام. یه بار که با بچه های تئاتر رفته بودیم تئاترش رو ببینیم که اونجا دیدم که چقدررررر عالی بازی میکنه. بعد اینکه تئاتر تموم شد بچه ها صداش بیاد باهاش ع بگیریم و من نشسته بودم و زیاد تحویلش نگرفتم و در این مدت ت بچه ها جمع بشن برای ع خیره شده بود به من، اونموقع درست حس نمیشناختمش! همینطور وایستاده بود خیره شده بود به منی که اصلا عجله نمی برم پیش بچه ها و حتی دو دل بودم! اما یادمه دبیر کانون صدام کرد و رفتم!

چند نفر از پسرها رو فالو کرده بود اینستا و خوشحال بودن و تو گروه تگرام ابراز خوشحالی . ع باهم رو هم گذاشته بود صفحه اینستاش . نمیدونم چرا حس دنبال من بوده! با اینکه میدونستم حس ششم من اشتباه نمیکنه و اصلااااااا کمبود اعتماد به نفس ندارم به خودم گفتم بیخیال باباااا! اون! تو!!

یک سال گذشت که صفحه اینستا باز و رفتم و فالوش و خودم رو معرفی و سریع فالو بک داد و در این حین از یکی از پست هاش دیدم که حلقه دستشه و ازدواج کرده! یعنی با وجود خیلی الکی بودن قضیه من و دختر ام هی با خنده و شوخی میگفتیم ش ت عشقی خوردیم!

همه ع هام رو لایک میکرد و میکنه و جالبه لایک ایشون خیلی مهمه! حتی اینکه استوری من رو نیگا کرده باشه!! وا! خل شدم!

تا اینکه میخواستیم بریم نمایشنامه خوانیش تو یه کافه. اصلا هیچ اطلاعی از اینکه بلیط داره نداره چطوریه نداشتیم! تو اینستا بهش پیغام دادم+تلگرام می تو تگرام!

جدای اینکه بسیار تحویل گرفت و اینکه خوشحال میشه برم! وقتی زودتر از دختر رسیدم و حالا به پام بلند شد و سلام علیک. بعد نشستم یه گوشه منتظر دختر م. اومد سمتم و فت خوش اومدید باعث افتخاره و اینا....بعد اشاره کرد گفت هرجا دلتون میخواد بشینید ها! خیلی خاص گفت هنوزم نفهمیدم دقیقا کجا مد نظرش بود! شاید یه جایی روبروی اونجایی که قر ار بود بخونه!!

بعد دختر اومد و...........موقع رفتن رفتم پیشش و گفتم خسته نباشید عالی بود و بازم از این برنامه ها باشه میایم و .......بعد اتفاق جالب اینجا بود که وقتی من برگشتم برم چون دختر م داشت میومد برگشتم دوباره که رد شه دیدم که بازیگر جان یه جوری که آدم پشت یکی قایم میشه یه چی بگه که اون شخص نبینه! کاملا اون حرکت رو رفت و قایم شد در مورد من یه چیزی بگه!!!!!!!!!!! حتما باز هم توهم زدم! +استوریش که یکی که وقتی باید میبود نبود الآن بودنش بی فایده ست!

حالا بماند که من الآن متاهلم و هیجاات دوران مجردی دست از سرم برنمیداره!!

خواهرم میگه هیییییییس! تو شوهر داری!

برچسب ها : غلتک محترم درسانه - اینکه ,خونه ,خیلی ,دختر ,کرده ,اینستا ,دختر ,رفتیم خونه
حق داشت
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

حق داشت بعد عقدش به من پیغام بده! و من حق نداشتم فکرهای بد م! حق نداشتم فک کنم خیلی فاجعه بزرگیه!

درسته قابل مقایسه نیستیم! درسته اون مونگول به زنش گفته بود تو نفر دومی توی قلبم و قلبم مال یکی دیگه ست! اما!

فک نمی اینجوری شه! فک نمی حق بدم بهش! رضایت بیش از حد من از همسرم هم نتونست حس من رو از بین ببره...

همیشه این حس با من خواهد ماند!

حسی که چون چاره ای نداره باید تلاش کنی خاک بریزی روش و  تا وقتی پیر شی و نوه هات دور و برت باشن و شیطنت کنن گاهی خاک رو کنار بزنی و این زجر و این عذاب شیرین تر از عسل رو بچشی، با یه آهنگ، با یه حرف، با یه صحبت طنز، با یه لبخند خاص، با یه نگاه آشنا...

هرگز فکر نمی من هم دچار بشم...هرگز...

همسرم رو دوست دارم. شاید یکی از بهترین همسرهای روی زمین باشه...

برچسب ها : حق داشت - نمی
همه چی خوبه غیر از حال آکادمیک من
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

از اینکه با همسری جر و بحث کرده بودم سر یه مساله خیلی مس ه مثل یه آموزشگاه از دست خودم ناراحت بودم که ضربات پیاپی در دنیای آکادمیک وارد شد بهم!!!

اولش که دوستم گفت که برای آزمون جامع 2 ماه و نیم خوب خونده بوده و اشاره کرد که همکلاسی بنده تلگرامش رو بسته و دیگه آن نمیشه و داره میزنه!

بعدششششش که استرس من به اوج رسیده بود و حس می نمیتونم بخونم و نا امیدی حاکم شده بود از تهران زنگ زدن و گفتن اون ژورنالی که میخواستی نشد و یه ژورنال دیگه انتخاب کن که دیدیم ژورنال ها برای رشته های پایه و ی هستن!!!!!!!!!! یعنی اینا انقدر خنگن نمیبنن موضوع نامربوطه؟!!!!!!

یعنی من از بهمن ماه امیدم به این مقاله بود که قطعا قرار بود چاپ شه! و مقاله دوستم که همزمان فرستادیم رفته برای چاپ! مقاله من موند! من یک و نیم میلیونم رو پس میگیرم

خیلییییی ناراحت نشدم اما خب، ایشالا که خیره! اما اینکه "برای آزمون جامع وقتم کمه؛ اصلاااااا حس بکوب خوندن ندارم، همسری نمیتونه و نمیخاد درک کنه که ممکنه درسی رو fail شوم، گاهی هم خیلی دلتنگم میشه. باید باهاش صحبت کنم،" یک حقیقت تلخی است که در گلویم گیر کرده.

رفتیم است و کلی شنا و خیلی خوش گذشت. بعدشم رفتم فلشم رو از بیتی بگیرم که گفت بریم کافی شاپ لدفااااااا! و کروسان شکلاتی خوشمزه خوردم با دمنوش پونه گل زبان و به لیمو  من چندین بار با همسری خوردم عالیه، پیشنهاد میکنم حتما امتحان کنید چون وقتی لیمو رو به دمنوش اضافه میکنید یه رنگ فوق العاده و یه طعم عالی به خود میگیردددددددددد

(برم یکم درس بخونم شاید فرجی حاصل شد، تصمیم جدید: صبح 6 برای بیدار شده و دیگر نمیخو م تا 7 و نیم بعد صبحونه و بعدش کتابخونه)

هاهاها! فردا یا پس فردا با دختر ام میریم تئاتر! یعنی بگو من یک ذره در برنامه های تفریحیم تغییر ایجاد کرده ام، خیر!

برچسب ها : همه چی خوبه غیر از حال آکادمیک من - مقاله ,یعنی ,خیلی ,کرده ,همسری ,آزمون جامع ,برای آزمون
حساسیت
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

گاهی خیلی گذرا و کوتاه حساس میشم روش! اینکه چه میکنه و مثلا چرا دیر جواب داد و اینجور مسائل چرت! خیلییییییییی کوتاهه این ح م در حد 5 دیقه! اما قصد دارم به صفر برسه! هدف اینه که دوستش داشته باشم اما حساس نشم!

به قول دوستم تو 21 روز میشه یه عادت بد رو کنار گذاشت و با یه عادت خوب جایگزین کرد! 21 روز نه!

به من تا فردا مهلت بدید من این حساسیت رو حذفش میکنم!

این احساس نا امنی کوتاه واقعا مس ه ست!

و من از اول هم هرگز خوشم نمیومد و نمیاد که همسر آدم بخواد اینقدر مهم بشه که اینقدر حساس بشی روش! باید یه هایی بهش داده بشه و طرف بتونه یه تایمی رو برای خودش بگذرونه!

اما اینم هست که بخاطر رسیدن به مرحله "خیلی بیخیالی" که من میخوام توش باشم و تا حد زیادی هستم و میخام بمونم، یه ارزش هایی تو ذهنم پاک میشه و یه مسائل خیلی پیش پا افتاده میشه مهم! حس میکنم یکم سطحی میشم اما چاره دیگه ای ندارم! مگر اینکه راه حل دیگه ای پیدا بشه و من بدون سطحی شدن بتونم حساس نباشم روش! یکم تفکر میطلبد و م ...

+دیروز نزدیک خونه شون کلاس داشتم. هرچی گفت ناهار بیا نرفتم و گفتم کار دارم! برگشتم کلاسمون که خالی بود و کمی درس خوندم. وقتی برگشتم و کمی استراحت و بعد باز مشغول خوندن بودم با انگیزه شدید اس داد: -عزیزم چیکار میکنی؟بریم بیرون؟ = دارم درس میخونم، آخه تایم شامه نمیخام شام بریم چه کنیم؟ - من شامو میگم =اوه! هرچی شما بگی -میزنگم

و کلاسش که تموم شد اومددنبالم و 11 و نیم برگشتم خونه

برچسب ها : حساسیت - حساس ,برگشتم ,میشه ,خیلی
روزش
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

م راست میگفت وقتی شوهر آدم خوب و مهربون باشه خب آدم رفته رفته عاشقش میشه...منم دیروز یه هو پ بغلش و گفتم چرا اینقدر خوبییییییی؟

دیروز خیلی خوب گذشت. من 2 شنبه عصری همه خونه رو جارو کشیدم و میوه ها و کاهو اینا رو شستم و سالاد رو آماده . گوشت گذاشتم تو یخچال که یخش باز شه. و دیروزم صبح ساعت 7 و نیم بیدارشدم و کتلت پختم و سیب زمینی سرخ و کته گذاشتم و همه چی آماده. دوش گرفتم اما همسری خیلی دیر کرد. 2 رسید! همینکه رسید گفتم دستات رو بشور ناهار بخوریم گشنمه

بابا هم ملحق شد و شیرینی و چای که خوردیم کادوی بابا رو داریم خیلی خوشحال شد چون ادکلنش تموم شده بود :)

بعد 3 ربع خو دیم! کادوش رو وقتی چشماش رو باز کرد دادم. یه کیف چرم. خیلی خوشش اومد و گفت من اصلا انتظار کادو نداشتم! من که بابا نیستم! گفتم مرد من که هستی :) بعد گفت از کجا فهمیدی من از اینا دوس دارم؟خب تابلو بود مشهد وبعدش فقط از این کیف یه وری ها قیمت میکرد!!

حاضر شدم رفتیم آبمیوه خوردیم و رفتیم خونه شون! کیک و کادوی باباش رو دادیم. با دختر خواهرش کلی بازی . بعد قرار بود زود برم اما رفتم اتاقش دیدم تشک یده!!!!!! تشک اضافی که راحت بخو م! تختش رو باز کردیم و جارو کشیدم و میزش رو جابه جا کردیم و تشک خودش و تشک نو رو گذاشتیم و ..... تغییر دکوراسیون حس ! اتاقش کوچیک تر شد خب طبیعتا! وایستاده بودیم میخندیم گفتم با اتاقت خ ظی کن :))) بعد میگفتم خب خونه ما چی؟گفتم تشک رو بردار بیا! :)))) میگفت هربار میام خونه تون تشک رو میذارم رو سقف ماشین میارم :))))

منی که قرار بود شام هم نمونم شب رو هم موندم :| خیلی خج میکشمممممم اما هیچ قدرتی ندارم! و فک کنم تا آ دوره نامزدی تنها بحث ما همین بمون نمیخام و نمیری خونه میباشد!

دیروز صحبت چی بود یادم نیست! دراز کشیده بودیم پرسیدم

=چرا از من خواستگاری کردی؟

-چون دوستت داشتم(دارم)

=چرا دوستم داری؟

-چون دوست داشتنی هستی

و اینکه من واقعا مامانش رو دوست دارم خیلی فهمیده، با شعور و با درک بالا هستن. خدا رو خیلی شکر میکنم چون واقعا یک لطفه همچین خانواده ای. و اینکه امیدوارم همیشه همینطور بمونیم.

و به امید اینکه من بیشتر دوستش بدارم اما حساس نشم.

++امروز تصمیم گرفتم خیلی مصمم باشم در اینکه اهمیت ندم به این به قول خودم ناهماهنگی ها! و خیلی آروم مدیریت کنم و ناراحت نشم.

و تصمیم گرفتم فعلا درس و آزمون جامع رو م هدف اصلیم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم. میخام امشب خوب بخونم چون فردا فک نکنم بشه.

از طرفی باید یه چیزی بپزم چون احتمالا فردا ناهار هم نباشم و برای بابا ناهار باشه :((

برچسب ها : روزش - خیلی ,خونه ,گفتم ,اینکه ,گرفتم ,ناهار ,تصمیم گرفتم ,جارو کشیدم
حس تفاوت؟
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

تو این یک هفته خیلی اتفاقات سریع و تند تند افتادند! درست برع قبل عقد که به نظر میرسید همه چی ح اسلو موشن گرفتن!

انقدر سرمون شلوغ شد یه هووو! 4 شنبه راحت بودم تا بعد شام که رفتیم خونه یکی از اقوام و همسری هم اومد. و بعدشم 5 شنبه شام دعوت بود خونه ما و بعد شام با خواهری و شوهر خواهر 4 تایی رفتیم بیرون و کلی خندیدیم.

صبح مامان با خواهری اینا رفت کرج :|

و من شام مهمونی خونه همسری اینا دعوت بودم! دختر ها و پسر هاش که عقد نبودن دعوت بودن و من! کمی زدن یدن من پا نشدم اصلااااااااااااا! کاش بدونن من بلدم ب م و چون جلو نامحرم نمی م پا نشدم! وگرنه حرفه ای بلدم و عالی هستم :) اما همسری رو به زور بلندش !! :))

شنبه سفر یک روزه هم خوب و هم بد داشتیم با مامان و داداشش...کمی ید کردیم و من با مامانش صمیمی شدم و اون ح خج م ریخت و مامانش هی تکرار کرد که عین دختر خودشم و خیلی خوشحاله و از این حرفا.

یکشنبه کلاس الکی و بعدشم کارای اداری باهم با همسری +شیرینی بردن به محل کارش و بعدشم به زور من رو بردش خونه شون و تا شب اونجا بودم و فرم وام ازدواج رو پر کردیم! تو راه خونه ما شام رو بیرون خوردیم!

2 شنبه شام اومد خونه ما! بابا هم رفته بود بیرون و 2تایی بودیم! بعد رفتیم بیرون و باتری ماشین خالی شد و دیر شد ووووو اومد من رو برسونه گفتم دیره بیا بالا و اومد و بابا یه تعارف زد که شب رو بمون و موند :) و خیلی کم خو دیم!

و بم که رفتیم ترقه بازی و چون مامانم نبود دعوتشون نکردیم خونه و حتی شام رفتم خونه شون! و بعد کلی خنده گفتیم یکم بخو م که خو دیم وقتی چشام رو باز و گفتم همسری بیدار شو من روببر خونه مون دیدیم ساعت 1 رو هم گذشته گفت بگیر بخواب صبحه! و تشنه م بود رفت نوشابه اینا آورد و خواب از کله مون پرید و نتیجه این که بم کم خو دیم!

دچار کم خو سلولی شدیم!

حتی گفت ممکنه از بی خو بمیریم و اخبار بگه یک زوج جوان از بی خو مردند! گفت همه ش هم تقصیر منه!!!!!!!!!

برچسب ها : حس تفاوت؟ - خونه ,همسری ,رفتیم ,خو دیم ,خو ,اینا ,رفتیم بیرون
زندگی با او
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : زندگی با او - مطلب
سال نو
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

سال جدید شد!

بعد کلی بحث همسری ب اومد و کادوی من و مامان رو داد (اولین کادوی روز زن....) و شب رو موند و صبح کمی ید و حاضر شدیم برای تحویل...

بعدشم خانواده همسری اومدن و مامانش یه سبزی پلو با ماهی فوق العاده خوشمزه آوردن و کمی ع و ....بعد اینکه رفتم ناهار خوردیم و ........

اینکه حس خوب داشته باشی نشونه خوبیه! مامانم اینو میگه! گفت شروع خوب نشانه ادامه خوبه انشاله!

مامان خیلی نگران خوشحالی من بود و من نمیدونستم! حالا من انتقال نمیدم چقدرررررر با همسری خوبیم. نمیتونم انتقال بدم! دوست دارم همه اتفاقات بینمون رو بشینم با جزئیات به مامان بگم که حیف نمیشه!

خدا رو همیشه شکر کنیم. خدایا سال جدید کاری کن همه شادتر و خوشبخت تر بشن و حتما شکرگزارتر که رمز خوشبختیه...

قدر داشته هام رو میدونم خدایا.

برچسب ها : سال نو - مامان ,همسری
خنده
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

رمز خوشبختی ما خندیدن به هرچیزی، به هر بهانه ای و باهم خندیدن به تمام مواردی که افراد معمولی معمولی می پندارند!

همسر خوش اخلاق من به همه چی میخنده و من بسیار طولانی میخندم! یعنی حداقل 2 دقیقه بیشتر از خنده افراد معمولی!!!

مهم اینه که باهم راحت باشید، راحت نیازها و خواسته ها و ناراحتی ها، نگرانی ها و دغدغه ها رو درمیون بذارید. پنهون کاری نداشته باشید و به هم توجه کنید و سعی کنید کوتاه بیاید...

چطور ممکنه ی از ی دلخور بشه در این ح ؟

مهم اینه که از تمام لحظه ها برای لبخند، برای خنده، برای خوشحالی، برای محبت، برای بغل هم استفاده کنیم....

مهم اینه که باهم match بشید و هر ی جایگاه خودش رو بدونه و سعی نکنه از حد و حدودش خارج شه، و احترام در هر صورتی فراموش نشه...همراهی، همراهی، همراهی...

موسیقی و خاطرات...

دوستش دارم....

++برای اولین بار در ادامه بحث همسر برای اینکه باهاش برم خونه شون و طبق معمول میگفتم نه، بحث این شد که بریم خونه خودمون!!! خیلی جدی!! میپرسه =کی بریم!

-ژووووووووود!

=هروقت بگی میریم!

-تابستون!

=(باخنده) با اولیات صحبت کردی یا یه چیزی از خودت میگی؟

-از خودم میگم! (خنده)

=باشه امروز میرم به مامان اینا میگم!

-

کتککککککککککککک....

برچسب ها : خنده - اینه ,خنده ,معمولی ,باهم ,افراد معمولی
اتمام تعطیلات
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

فک نکنم تا حالا انقدر از تموم شدن تعطیلات خوشحال بوده باشم! معمولا وقتی این حس به آدم دست میده که تعطیلات بد بوده باشه و این در حالیه که تعطیلات بهم خیلی خوش گذشت! کلی ددر دودور با همسری و بعدشم که سفر 5 روزه یه هویی به مشهد و کلی خوش گذرونی!

برای پ نشدن تو مشهد ال دی خوردم و زد سیستم رو قاطی کرد! الآنم در مرحله pre-p میخوام همه رو بزنم! به شدت عصبی ام و هر حرکتی عصبی ترم میکنه! مثلا اینکه مامان با یه ح ی میپرسه خوبییییی؟پس ح خوبه؟که انگار انتظار داره هر لحظه من بخاطر ن یتی از همسر منفجر شم! امروز بالا ه گفتم که اینگونه احوال پرسیش باعث استرس و انتقال اضطراب میشه!!!!!

یکم زیادی بیخیالم!

آزمون جامع نزدیکه و خوشحالم از فردا میرم کتابخونه و باید ضربتی بخونم که مطالب تموم شه!

دلم یکم تنهایی میخاد!!!!!

یکم زیادی بیخیال و خوبم! عجیب غریبه! از خواهرم پرسیدم همیشه همینطوری می مونم؟چون دوس دارم همینطوری بمونم! کووووووووول!

مکالمه هفته:=من    -همسر

=بریم الماس شرق؟

-الماس غرب که پیش منه، برم الماس شرق چیکار؟

برچسب ها : اتمام تعطیلات - تعطیلات ,الماس
تغییرات
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

چطور تبدیل به این آدم شدم خودم هم نمیدونم!

چطور اینقدر ریل هستم نمیدونم!

چطور هیچی برام مهم نیست، چطور با بحرانها کنار میام و حتی با دید بی نهاااااااایت مثبت بهشون نگاه میکنم نمیدونم!

امروز فهمیدم که وقتی فهمیدم خونریزی مغزی دارم چقدرررر ریل و حتی شاید خوشحال بودم که قراره یه مدت استراحت کنم!

عجیبه همچین دیدی از کجا اومده و در طول زمان چطور من همچین شخصتی برای خودم ساخته ام؟! بخصوص تو یه زندگی مشترک شاید اساسی ترین مورد همین باشه که خیلی گیر ندی! بگذری...

خدایا؟میدونی شکرگزارم؟

برای چندمین بار یه چیزی رو فهمیدم، نمیدونم عمدا این کار رو میکنه میخواد من رو تست کنه یا میخاد یه حد و حدودی رو مشخص کنه. خوشبختانه هربار سربلند از امتحان بیرون اومدم. همسری گاهی که بیرونه یا جواب نمیده یا جواب میده خیلی مرموز میگه بعدا تماس میگیره، و من خیلییییییی کول میگم اوکی و سوال نمیپرسم! و هربااااااار خودش اعتراف کرده که کجا بوده و چی بود! بدون اینکه من بپرسم! خیلی جالبه، میدونم که دوست نداره تو کاراش سرک بکشم وهرگز قصد همچین کاری هم ندارم و از این کار بدم میاد. اما اینکه عمدا مرموز میشه برام جالبه! امروزم تکرار شد، گفت قراره بیاد بیرون وقتی داشتم کتاب انتخاب می و گفت میاد کتاب رو بگیره و حتی مسیر رو هم گفت و حتیییییییی بعدش با من که صحبت میکرد با یکی هم حرف زد و گفت فلانی رو میگم و من حتی نپرسیدم کیه پیشت!!!!!!! :)))))) خیلی باحالم

++مطالب آزمون جامع رو طبقه بندی برای برنامه ریزی، در یک ثانیه یه استرس 5 تنی وارد شد که به خوبی کنترلش سریع با دوستام حرف زدم و به خودم تلقین که تو این 30 روزی که دارم میتونم تمومشون کنم و مهم نیست و فورمالیته ست این آزمون و عمرا تو درسی fail بشم و ........

اما حقیقت این است که دوست نداشتم این ترم برم آموزشگاه همسری برای تدریس و قطعا زورکی و اجباریه برام! کاش این رو بدونه که

i'm only doing this out of my love for him

برچسب ها : تغییرات - چطور ,نمیدونم ,خیلی ,برام ,همچین ,نمیدونم چطور
من میتونمممم
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

میدونستم از خوندن برای آزمون جامع خوشم خواهد آمد، هرچی باشه از نوشتن مقاله خیلیییییی بهتره...دیروز کم خوندم اما امروز از خودم راضی هستم!

از صبح تا چند دیقه پیش هم آن نشده بودم و تمرکز داشتم...

و اینکه میبینم مطالبی که ترم اول خوندیم کامل در حافظه زنده و سرحال میباشند مایه سندی میباشد!!

مشکلات نامزدی شروع که چه عرض کنم از قبل عقد تو ذهن و واقعیت بودن! اینکه بابای من گیر میده و اصلا انعطاف پذیری نشون نمیده و درک نمیکنه که بالا ه یه تغییری ایجاد شده و دوست داره به همون روال قبلی و راحتی و برنامه های قبلیش پیش بره!

منم هربار میخوام بگم همسری بیاد استرس میگیرم!!!!!!! امروزم زدم زدی دعوا شد! خب 2 هفته ست همسری پاش رو خونه ما نذاشته، نمیشه که من هی برم اون نیاد! منم دیگه نمیرم!

نمیدونم واقعا! نمیدونم چرا من رو اینقدر تو منگنه قرار میدن! به همسری گفتم این هفته خودم میرم آموزشگاه و لطفا بحث بیام بیا بمون بمونم نکن!

من بیچاره به خواسته خودم هم نمیرسم! فقط میخام صلح برقرار باشه یا اینور راضی یا اونور! من این وسط در نقش هویج میباشم!

برچسب ها : من میتونمممم - همسری
توانایی
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

در اینکه دیروز و امروز خیلی روزهای بدی بودند اصلا شکی نیست!

و اینکه الآن بعد یک دوش که حالم رو جا آورد و فکر به راه حل مشکلم و باز کتاب introduction to research in education عزیییییز و البته صحبت با همسری عزیزم، حالم خیلی خوبه عجیبه!!!

همسری خیلی خوش اخلاقه که چیزی نگفت! تازه فکر میکنه من به بابا اینا برنامه رو نگفتم و حالا از خودم یه چیزی گفته ام که این هفته اینطور بگذره! نمیدونه دعوا

بعد تنها کاری که میکنه اینه که باخونسردی میگه صبح فلان جا باش که برت دارم :) فداش بشم بعد حق دارم پیش همه ازش تعریف کنم و دفاع کنم :)

یه هفته ای بود که من قاطی کرده بودم البته علت اصلیش پ بود! و حالا که شروع شده من حالم بهتره! فک کنم هرماه تو مطالبم اشاره به این موضوع که این پ لعنتی واقعاااااااا رو سطح تحمل و سطح اعصاب خانوما تاثیر داره! بیچاره ما هرماه یه سقوط روحی روانی طی میکنیم

++هرروز باید 3 تا بوک چپتر و 2 تا مقاله بخونم که تو 30 روزی که دارم مطالب تموم شه! من میتونم مگه نه؟!

*این نیز بگذرد......

برچسب ها : توانایی - حالم ,خیلی
زندگانی مشترک :)
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

باید اعتراف کنم که چند روز بعد عقد من یه جوری شده بودم! این فکرها اومده بود سراغم که عایا من واقعا میخواستم ازدواج کنم؟زود نبود؟ :))))) (با اینکه شاید 27 سالگی از نظر خیلی ها دیر و به موقع باشه از نظر من میتونه زود هم باشه!)

و کمی افکار شک برانگیز اومده بود سراغم! با اینکه هییییییچ مشکلی با همسری نداشتم و ندارم و از هر نظر راضی بودم وهستم.

اما با تولد بچه یکی از دوستام حس های خوب بهم دست داده! اینکه این روزهای سخت نامزدی هم میگذره و روزهای بهترتر هم میرسه! روزهایی که رسما و کتبا خانواده میشیم خودمون 2 تایی و بعدشم 3تایی و چندتایی! :))

همین 2 روز پیش به دوستم گفتم همه مون یه حس مثبت به مجرد موندن داریم اما تجربه دوستان ثابت کرده که این نیاز به خانواده بودن و نیاز به داشتن یه شریک ابدی یه جایی تو زندگی میاد یقه ت رو میگیره و فشار میده...چون باز هم تجربه خیلی ها ثابت کرده مساله خیلی از ماها استقلال نیست و خیلی از دوستان و فامیل ها حتی خارج از کشور و مستقل هستن اما این نیاز فطریه و با استقلال حل نمیشه.

حالم خیلییییی خوب بود، امروز صبح آموزشگاه و کلاس بعدشم ناهار خونه همسری اینا، مادرهمسر سردرد داشتن قشنگ راحت همه کارها رو بعد ناهار جمع و جور و شست و شو یکم دراز کشیدیم و با همسری دراومدیم من رو برسونه و خودش بره کلاس.

اما وقتی برگشتم کمی که با مامان حرفیدیم لابه لای حرفاش گفت که از اینکه همسری و مامانش از ماشین پیاده نشدن ناراحت شده یه جوری شدم! گفتم که مامانش همیشه پیاده میشه من جلو بشینم همیشهههه، بخصوص وقتی برادر همسر هم باشه، اما اینبار دلش میخواست جلو بمونه و من فک فک کرده اگه پیاده شه باید جاش رو بده به من. اما توجیهی برای پیاده نشدن همسر پیدا ن ! یکم خلقم تلخ شد! یکم! چون تصمیمم به بیخیالی خیلی جدیه! یه بارم دوست جونی شبنم بهم گفت که انقدرررر اینجور مسائل پیش میاااد باید بیخیالی طی کنی وگرنه خودت اذیت میشی، من این رو آویز گوشم کرده ام. ایشالا این مسائل حل بشن و پدرجان من هم از شیطون بیاد پایین برنامه جدید من رو قبول کنه. انشاله.

++بهترین مکالمه هفته:

-با خودت حرف میزنی؟!

=آره خیلی این کارو میکنم گاهی مامان میپرسه با کی حرف میزدی میگم با خودم!

-کاش زودتر میگفتی!

=چیه؟تاثیر گذار بود؟(خنده)

-نه!

=چی بعد عقد انجام دادم که قبلش شاید تاثیر گذار میبود!

-حال ندارم فکر کنم، حالا بعدا میگم.

بعدا!

-کلی چیز هست که اگه قبل عقد میفهمیدم انقدر تاثیر گذار بود که خیلی زودتر اقدام می برای با تو بودن.

برچسب ها : زندگانی مشترک :) - خیلی ,پیاده ,کرده ,همسری ,اینکه ,گذار ,تاثیر گذار ,پیاده نشدن ,ثابت کرده
تغییر در احساس
عنوان وبلاگ : تکرار زندگی های من

به طور محسوووووووس حسم بهش عوض شده!

حالا دیگه هرروز چندین بار مغزم بهم الارم میده که شوهرته!!! و این باعث شده حسم هم عوض شه!! قشنگ به سمت دوست داشتن بیشتر در حرکتم...

امروز شیرینی بردم و کلی خنده با اساتید که گفتن ما دیگه از شما انتظار مقاله نداریم فعلا برو خوش باش:)))) بعد یکی از اساتید کارشناسیم که در حد سلام علیکیمپرسدی مناسبت؟ گفتم ازدواج گفت عه سرت کلاه رفت؟گفتم آره! گفت بعدا ح رو میپرسم :))) تبریکی پست مدرن!!

بعدشم رفتم با همسری برای روز پدر برای باباهامون کادو یدیم :) برای باباش کمربند ید و برای بابای من اودکلن :)

فردا میاد ناهار و چون مادر در سفر هستن میخام سالاد درست کنم و کتلت بپزم :دی

و امروز و فردا مطالعه برای آزمون جامع تعطیل :|

4 شنبه هم که کلاس خصوصی دارم و باید کلی سوال طرح کنم براش! نمیدونم دقیقا کی!

+روز دوم آموزشگاه با مامان نون خوشمزه پختیم برای صبحونه. جالبه هم خودش هم مامانش پیاده شدن از ماشین مامان قشنگ فک کرده بود من چیزی گفتم!!!! فک کن بتونم بگم!!

بعد رفتیم ناهار و کلی گشتیم! خیلی هم خوش گذشت 3 نفری :))

++امروز گفت فلان چیز رو می م و ...بعد گفت مگه چقدر مونده بریم خونه خودمون! عین این عقده ای ها لبخند نشست رو لبام...

دست خودم نیست دارم اذیت میشم بخاطر ناهماهنگی ها.

البته ام گفت بعضیا اینجوری هستن! عب نداره که همسری کمتر میاد و تو بیشتر میری. البته من خیلی رعایت میکنم مثلا گفتم فردا عصری که میریم کادوی باباش رو بدیم عمرااااااا شام بمونم. هفته ای 2 وعده فقطططططططططط.

++از دوستم که دوستش همکار همسر میباشد شنیدم احتمالا همسری از اون کار نیمه وقتش حدودای 3 میگیره! نمیدونم اطلاعات چقدر صحیح باشه! مایه سندی میباشد!

برچسب ها : تغییر در احساس - همسری ,گفتم
اخرین جستجو ها
همه در برابر جامعه و نظام مسئولیم عناوینی برای شناخت صحیح انقلاب ی واکنش ارتباطات به برخورد مخابرات با کارمند معترض تغییر مدیر میراث آیت الله هاشمی ورتاژ آگهی یا رتاژ آگهی یعنی چه؟ اینترنت ایران طبقه بندی می شود پیام تبریک رسمی برای قبولی در کنکورhtml طرقه استفاده از طلسم محبت برنجیhtml list گزارش تمرین استقلالی ها در کیش واکنش ابوالقاسم پور به بحث استعفایش از کمیته اخلاق خلاصه کتاب سیری در نهج البلاغه اثر شهید مرتضی مطهری حضور حجت ال ناطق نوری در مزینان سرور ویندوز ویندوز سرور dhcp سرور روش سریع تر شارژ گوشی های اندروید استایل تابستانی ، خنک و خوشتیپ تلفنی مشاوره مشاوره تلفنی واکنش آمانو به آزمایش بمب هیدروژنی کره شمالی آدم کوتوله های سبزه میدانhtml رمضان ماه قرآن ، مناجات ، دعاhtml چگونه کلاسی جذاب داشته باشیم؟html نقش در برگزاری انتخابات قصه های روان خوانی پایه دوم واکنش آشنا به خبر ارتباطش با سعید جلیلی 980هزار دختر بالای30سال هنوز ازدواج نکرده اند.html علت مواضع چالشی ترامپ مایلی سایرس و تیلور سویفت داریم خیلی امنیت باید آرام عربی هفتم پاو وینت عربی شبیخون فرهنگی یعنی همین واکاوی یک انتخاب صحیح آن چه صنعت خودرو را از نابودی نجات داد حقایق جالب pulp fiction – پالپ فیکشن چه انی نباید خامه بخورند؟ شاخص دلار دنبال انتقاد اعلام 2 رای انضباطی لیگ برتر واکاوی ترک زودهنگام اجلاس هفدهم ازسوی ی نمونه سوالات وادی سومhtml محمد علی کلی قهرمان بو عروسکم تولدت مبارک ید ادکلن مردانه وود dsquared he wood مادری با کیفیت بالا و آموزش مقدماتی یونیتی واچ 2017 مادل کاریکلماتور سر ما پرو آ ین تیم جام جهانی بیوگرافی کیکاووس یاکیده تصاویر موزیک ویدئو خارجی عبدی تاثیر انصراف قالیباف مثبت است چگچنه بایددرمدرسه به افکاردیگران احترام بگذرایم کاریکلماتور سرباز درباره تراز انقلاب راهنمای مصرف قیر نکات ایمنی.html در مصیبت جعفر صادق ع واچ او اس 4 تا یک هفته دیگر بر روی تمامی ساعت های اپل؛ منتظر چه قابلیت های جدیدی باشیم؟ اینجا اسپانیا است واویلا کشید مادر کوچه میان زهرا کشید واویلا میانhtml متن زیبا برای مهریه جنازه یخ زده کوهنوردان واویلا لیلی مدرسه شروع شدhtml pa900html بیماری اپیدمیک ترمور.html واهب مالمیریhtml وان ریپابلیک love runs outhtml تحصیـــل امـــــوال.html وام حکمت نیروهای مسلحhtml والیبال اصفهان فست فود کریم ترک والنسیا به دنبال ماتا ز غوغای جهان فارغ سخنان آیت الله یزدی درباره افسردگی یعنی چه باغبان خویش باش هفتگی 27 اردیبهشت والعن اعدائهم اجمعین یعنی چی؟ 3 ی در چچن کشته شدند فرمول محاسبه درصد یک عدد والا میکنه میگه tony podesta may be mueller’s next big target تاریخچه programing new leak reveals honor 9 is ditching the headphone jack دوست دارمَش ابزار شبطان 35 کیلو امیدواری deal with deal with عبارتی deal محسن تکرو آهنگ غذاهای ممنوعه ایناز چت جدید doctor strange chinese envoy heads to north korea for rare talks تولمیه ا tolmiea واشنگتن و کویت هفت یادداشت تفاهم امضا د tombstone lifetime چیست؟ یک دوبلور بازیگری و صداپیش هنرهای مستقل و جدا از هم نیستند نادر نوشت واسه برگشتن تو تک تک لحظه ها رو با گریه شمردم the icebreaker 2016 با 2014 ارزش گذاری اطاعت ازولایت مصمم
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 24 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد.

همچنین جهت حذف وبلاگهای با محتوای نا مناسب شما میتوانید بر روی گزینه "درخواست حذف" در همان صفحه وبلاگ کلیک نمائید
All rights reserved. © blog242 2016 Run in 0.819 seconds
RSS