خوشوقت آنکه بخت به دامت فکنده است *** آزاد خواجه ای که به خیل تو بنده است
جانانش هر که نیست تمتع ز جان نبرد *** مردار دان تنی که دل از دوست کنده است
حاجت به غمزه نیست دل از دست داده را *** با ساربان بگوی که اشتر رونده است
باشد شبان تیره امیدم به روز وصل *** شادم ازینکه در پس هر گریه خنده است
دنیا به صورت ار چه عروسیست دلفریب *** لیکن چو نیک در نگری زال کنده است
یوسف صفت نخست نماید به چشم خلق *** چون صید او شدند چو گرگ درنده است
گر بنده خود گداست ولی خواجه پادشاه *** بختم نو است گر چه مرا جامه ژنده است
دل بر گرفت «بیدل» از آن یار تند خو *** مسکین خیال کرد که بی دوست زنده است