گروهی وامدار خویش را به نزد حاکم بردند و هزار دینار بر او ادعا د. حاکم گفت: در این باره چه می گویی؟ گفت: راست می گویند ولی من از آن ها مهلتی خواهم تا املاک و شتر م را بفروشم و وام آن ها را بپردازم. گفتند: ای حاکم! دروغ می گوید، او، ثروتی ندارد، نه کم و نه زیاد. مرد گفت: ای حاکم! شهادت آن ها را بر ناداری من شنیدی؟ پس از من چه می خواهند؟ و حاکم به رهایی او حکم کرد .
کشکول شیخ بهایی