رافائل تنها

پست های وبلاگ رافائل تنها در این صفحه نمایش داده شده است و شما میتواند با کلیک بر روی عنوان هر پست صفحه مربوطه را مشاهده فرمائید.

خودخواه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز عصر اومده بود دیدنم.

برای کاری اومده بود اینجا. خواست باهاش برم بیرون.

دیر رسید. کوکوی سیب زمینی درست و ساندویچش و کمی میوه برداشتم و رفتم پایین ساختمون تا بیاد دنبالم.

ساعت یک ربع به نه بود.

میدونستم شام نخورده و از پیش من یک راست میره کارخونه برای کارِ خاصی و احتمالا تا نزدیک صبح درگیره.

رفتیم یه گوشه ای . یه مدته پشتش درد میکنه و این نگرانم کرده. میگه نمیدونم معده است که میزنه به پشت، قلبه یا چیز دیگه. 

جایی که درد میکرد رو نشونم داد. بهش گفتم من نگرانم که صفرا باشه. (سابقه خونوادگی دارند).

ساندویچ ها رو خوردیم. مثل همیشه برام چند دست لباس یده بود و یک بسته قیسی تواضع.

شروع کرد به حرف زدن.

گفت تصمیم گرفتم بعد از صفر خودم بیام و با مامانت حرف بزنم و ازش بخوام تا عید همه چیز رو تموم کنیم.

گفتم: مادرت؟! 

گفت: روی اون حساب نمیکنم. فکر کن من تنهام! ازدواج من شده وسیله ای برای گروکشی های اون. میگه هنوز نفهمیدم از اولی چرا جدا شدی که حالا میخوای بری یکی دیگه رو بدبخت کنی. 

سکوت و لبخند زدم.

از بعد از فوت پدرش منتظر این لحظه ها بودم. مادرش ادعا میکنه خیلی خیلی به فکر منه ولی درواقع حتی برای بچه ی خودش هم دل نمیسوزونه. میدونم که ترجیح میده پسرش ازدواج نکنه و مثل یه خدمتکار در اختیار اون و خواهر و برادراش باشه.

گفت: این شرایط منه. فکر کن فقط منم و خواهرم. دیگه ای رو ندارم. با من ازدواج میکنی؟ 

توی عالم خودم بودم که شنیدم میگه: این سومین باره که دارم ازت میپرسم!

گفتم: البته که باهات ازدواج میکنم. گفت باید بگی : بله.

گفتم: بله.

گفت: خیالم راحت شد.

گفتم: مامان من چی؟

گفت: نگران نباش. راضیش میکنم. بعد از صفر میام  خونه تون. شاید با شریک بزرگ بیام.

گفتم:  ای کاش قبل از رفتن خواهرت با هم میومدین. 

گفت: با لجبازی های مادر نمیشد....

***

دلم براش سوخت. تنهاست.  پر از کشمکش و فکر و خیال. این درد هم بی دلیل نیست. با این اعصاب داغون.....

مادرش بهش به چشم یه عابر بانک نگاه میکنه که هروقت خودش و پدر و خواهر برادراش بخوان باید براشون ج کنه.

و به چشم ی که دائم درخدمتشه و ده فرمایشاتش رو انجام میده.

همیشه هم طلبکاره که همکلاسی عصبی و بداخلاقه. نمیدونم اگر برادر من پسرش بود چی میگفت! بداخلاقی رو اونوقت میفهمید.

***

بهش گفتم زودتر باید یه خونه بگیری و از مادرت جدا بشی. مادرت فکر میکنی به خاطر خونه، تو محتاجشی و در نتیجه هرچی بگه گوش میکنی. 

گفت: اون تصور اونه. به زودی متوجه میشه که اشتباه کرده....

***

منتظرم تا این روزا بگذرند.  

گاهی دچار شک و تردید میشم که کاری که دارم انجام میدم درسته یا نه؟!

اما وقتی به تمام خوبیهایی که داره و دیگرون ندارند فکر میکنم، تمام شک ها از بین میرن.

روزهای سختی د یشه. دعا کنید توان مقابله با سختی ها رو داشته باشم.


برچسب ها : خودخواه - گفتم ,ازدواج , گفت ,میکنه ,میگه
آب که سربالا بره.....
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

صبح دیدم همکلاسی برام پیغامی نفرستاده. پیام دادم که رسیدی تهران؟ قرار بود بهم خبر بدی!

بعد از دوساعت پیامش اومد. عذرخواهی کرده بود و گفته بود ساعت چهار صبح رسیده و از بس خسته بوده خوابش برده.

نزدیک ظهر زنگ زد. حال و احوال کردیم. ازش پرسیدم مادرت چطوره؟ گفت: توی قیافه است.

گفتم: چرا؟ 

گفت: چون من تا دیروقت بیرون بودم.

گفتم : مگه بهش نگفته بودی که برای چاپ باید بالای سر دستگاه باشی و تائیدیه بدی!

گفت: حرفمو باور نمیکنه. فکر میکنه رفته بودم الواتی!

گفتم: مردی که میخواد بره الواتی بچه شو نمیگیره بیاره خونه، به بقیه توضیح نمیده، رفتارش شبیه تو نیست.

گفت: ولش کن. اون تو عالمه خودشه. هرچی بگم بی فایده ست. مهم تویی که میدونی من کجا بودم و چرا!

تعجب میکنم. یاد وقتی میفتم که پدرش بیمار بود وبعد از  تمیز و خوابوندنش ، میومد بیرون خونه  تا یه وقت پدرش رو بیار نکنه و نزدیک یک ساعت توی پارک جلوی خونه راه میرفت و تلفنی با من حرف میزد تا منو راضی کنه و یکی از همون روزا وقتی رفته بود خونه مادرش گفته بود این زنی که هرشب هرشب میری پیشش کیه؟ و طفلک همکلاسی اونقدر ناراحت شده بود که پای تلفن با بغض با من حرف میزد.

مادر من حتی برای یک لحظه به خودش اجازه نمیده در مورد بچه هاش  فکر بد ه.

دیروز وقتی با همکلاسی بیرون بودیم مادر زنگ زد. گفت تلفن خونه رو گرفتم جواب ندادی، نگران شدم. بهش گفتم همکلاسی اومده و باهاش اومدم بیرون. برگشتم خونه بهتون زنگ میزنم.

وقتی برگشتم و زنگ زدم، اصلا نگفت کجا بودی یا چه کار میکردی.

مادر همکلاسی یه وقتایی یه چیزایی بهش میگه یا درمورد یه چیزهایی ازش سوال میپرسه که من شاخ درمیارم. ما توی خونواده مون بین پدر و مادر و فرزندان همیشه یه حدود و حریمی بوده که مادر همکلاسی اهل رعایت اونها نیست و برام جالبه که خود همکلاسی اصلا شبیه مادرش نیست. خیلی چیزها رو رعایت میکنه. خیلی سوال ها رو نمیپرسه. انگار تموم سالها با خودش عهد کرده تمام رفتارهایی که از دیگرون دیده و باعث آزارش شده، انجام نده.

خدایا همکلاسی من  خیلی تنهاست. هواشو داشته باش.

اون مادر مشکوکِ فکر منحرفش رو هم هدایت کن تا به جای تهمت زدن به بچه ی خودش، کمی براش مادری کنه!

****

در مورد همکلاسی تنها چیزی که هیچوقت باور نمیکنم زن بارگی  و چشم ناپاکیه! مردی که من چند ساله که میشناسمش و بهش ایمان دارم ولی زنی که به دنیا آوردتش و بزرگش کرده، هنوز نشناختتش.

برچسب ها : آب که سربالا بره..... - همکلاسی ,مادر ,خونه ,بیرون ,گفتم ,مادر همکلاسی
یک اتفاق
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

از سر کار برمیگشتم خونه. یادم افتاد قرص معده ام رو به اتمامه. مسیرم رو کج و رفتم داروخانه ی شبانه روزی که مطمئن بودم اون ساعت یعنی چهار و نیم بعد از ظهر، بازه. داخل داروخانه خلوت بود. رفتم سمت پیشخوان  و از آقای داروخانه چی  خواستم داروی مدنظر رو برام بیاره. خانم داروخانه چی سلامی کرد و به سمت دیگه ی پیشخوان رفت. ی وارد شده بود. آقا دارو رو آورد اما یک ورق. خانم داروخانه چی گفت: ایشان یک بسته میخواستند. آقا برای عوض دارو رفت. با لبخند به سمت خانم برگشتم تا تشکر کنم. ی گفت: سلام. با تعجب نگاه . با لبخند و دستپاچگی به من نگاه میکرد. یک لحظه تمامی احساسات بد و  خاطرات بد گذشته ریخت توی قلبم. به سردی گفتم: سلام. مرد جعبه ی دارو رو به سمتم گرفت. پول رو پرداخت .تشکر . بعد خطاب به او  گفتم خداحافظ و از داروخانه زدم بیرون و در خلاف جهت خونه راهم را کج و رفتم و رفتم تا آشوب قلبم کمی آرام شد. سوار تا ی شدم و برگشتم به خونه.

هنوز نمیفهمم ی که تلفن هایم را بی جواب گذاشت. ی که اسرار زندگیم را پیش مدیر سابق بازگو کرد. ی که تمایلی به ادامه ی رفاقت چهارساله مان نداشت، چرا باید مثل یک آشنا به رویم لبخند بزند و سلام کند.

من اما، به نحوی باورن ی، فراموشش کرده بودم. طوری که  در لحظه ی اول نشناختمش.


برچسب ها : یک اتفاق - داروخانه ,سلام ,لبخند ,خانم ,خونه ,دارو ,خانم داروخانه
صدای ش تنش رو شنیدم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

امشب اشکهامو سرازیر کردی. نه برای اونچه که فکر کردی منو ازش محروم کردی، بلکه برای بی انصافی و ناعد یت.

مهم نیست. اینا منو قوی تر میکنه.

من صبر میکنم و روزی میرسه که برای  رفتار  این روزهات پشیمون میشی و آرزو میکنی ای کاش کمی منصفانه تر رفتار کرده بودی.

من بدجور به گردی دنیا اعتقاد دارم.

میخوای منو محدود کنی و آزارم بدی ولی...

ولی زندگی فقط اینی نیست که تو میبینی.

یه روزی 

که خیلی دور نیست،

پشیمون میشی.

دنیا پاسخ این رفتارت رو میده.

تو اولیش نبودی و مسلما آ یش هم نخواهی بود!

منم اولی نبودم و آ ی هم نخواهم بود!

برچسب ها : صدای ش تنش رو شنیدم.
اولین
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

اولین آرایشگاه رو انتخاب . از برخورد و کارشون خوشم نیومد. نمیدونم چرا این آرایشگرها و شاگرد آرایشگرها ادعای ی دارند. اصلا چرا اینقدر ادعا دارند؟ میگن کار ما بهترینه!

اگه همه کارشون خوبه پس چرا از پیش هرکدوم میریم پیش یکی دیگه، غر میزنه که قبلی ابروهاتو اب کرده! دو ماه بهشون فرصت میدم

****

فکر کنم با مدیر عامل شرط بسته که من نمیتونم زیاد اینجا دووم بیارم و میرم. از اذیت هاش معلومه! میترسه بمونم و شر طش رو ببازه.مهم نیست. میخواد رو اعصابم رژه بره! دارم سعی میکنم بی تفاوت باشم!

****

دارم سعی میکنم یاد بگیرم بیشتر از اونکه حرص بخورم، دیگرون رو حرص بدم!

****

همکلاسی میگه: اونا نمیدونند کی و با چه توانایی هایی داره براشون کار میکنه! اصولا آدم های خیلی پولدار به استعدادهای اطرافشون بی توجه میشن. چون اونقدر پول دارند که میخوان همه چیز رو با پول به دست بیارند و برای چیزی وقت صرف نمیکنند. میگه طاقت بیار تا با هم زندگی کنیم. اونوقت برا خودمون کار میکنیم.

****

هوا یه کم گرفته و ابریه و گاهی بادی خنک میوزه، کم کم صدای خش خش برگ ها روی آسف خیابونها به گوش میرسه.

یاد کوچه ی قبلی بخیر. ساعت یک شب از صدای جاروی رفتگر بیدار میشدم.

دلم برای خونه ی قبلی تنگ شد. با خودم عهد که به این خونه وابسته نشم.

****

این مورچه ریزه های قهوه ای رنگ مورچه هستند یا موریانه؟! ی میدونه؟

برچسب ها : اولین - قبلی
شکلات
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

یکی از هایی که بسیار بسیار دوستش دارم و چندین مرتبه تماشایش کرده ام و اگر همین الان و در اوج خواب آلودگی هم ی پیشنهاد تماشا ش را بدهد با میل و رغبت میپذیرم سینمایی شکلات است. البته از نوع خارجی آن نه ایرانیش.

کلا من هایی را که خانم ژولیت بینوش بازیگر نقش اول زن آن هستند، بسیار بسیار دوست میدارم.

شکلات را حتما خیلی از شما دیده اید. خانمی که وارد روستایی میشود و دکان شکلات فروشی باز میکند و با شکلات های خود در قلب  مردم روستا نفوذ میکند و مشکلاتشان را حل میکند. 

خانم یک پیدا میکنند که تا ته هر شکلاتی به ایشان میدهند برای آن مرد( با بازی جانی دپ) چندان فوق العاده نیست تا اینکه در آ شکلات داغ شدیدا به مزاجشان خوش می آید.

حالا حکایت حکایت من و کپلک جانمان است. کپل جان از بدو آشنایی دائما انواع شکلات ها را برایم می ید که خوب باید بگویم برای منی که تا پیش از ورود همکلاسی به زندگیم اصلا اهل یدن و دن شکلات نبودم، چندان هم هیجان انگیز نبودند. از میان آنهمه شکلات یک بسته هات چاکلت و یک مدل شکلات که برای برایم گرفته بود بیشتر جذبم کرد. 

اما

اما

این بار آ که آمدم تهران و رفتیم موزه و تهران گردی، از شکلات فروشی مینیون برایم یک بسته شکلات ید که امروز با دیدن ته جعبه و ده های شکلات باقیمانده در آن کم مانده بود به گریه بیفتم.

کی؟

من؟

بله! من! 

عاشق شدم. یعنی دوباره عاشق شدم. با طعم بی نظیر این شکلات من با دنیای دیگری از مزه ها آشنا شدم. پوست های پرتقال آغشته به شکلات. واقعا بی نظیر هستند. اصلا مگر میشود پوست پرتقال را بخوریم و حس بدی بهمان دست ندهد؟ بله میشود. با شکلات پوست پرتقالی مینیون میشود.

کپل جان بالا ه کشف د که بنده ازچه طعم شکلاتی خوشم می آید.

اما به دوستان تهرانی توصیه میکنم حتما یه سر به شیرینی فروشی مینیونhttp://www.ali line.ir/fa/news/social/item/1519-%d8%b3%d8%b1%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d9%88%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%88%d9%81-%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85 بزنند و طعم بی نظیر شکلات هایش را امتحان کنند. (متاسفانه هر کاری درست لینک نشد.)

برچسب ها : شکلات - شکلات , ,میشود ,پوست ,نظیر ,فروشی ,شکلات فروشی , شکلات ,بسیار بسیار , هایی
ته ماجرا
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

امروز صبح همکار اومد سر کار.

پرسیدم چرا کلاس نرفتی؟

گفت تماس گرفتند و گفتند کلاس به حد نصاب نرسیده و تشکیل نشده!

نمیخواستم اینجوری بشه!

نمیخواستم  خوشحال بشم.

اما پلیدی چیره شد و ته قلبم خوشحال شدم که مدیر ناکام موند از این تبعیض.

آدم بدی شدم.

از خودم میترسم.

دوباره انرژی ها در جهت تغییراتی که نمیخوام متمرکز میشن.

خدایا قلبم رو آروم کن.

دوست ندارم دلم سیاه بشه.

برای همکار متاسف شدم. هرچند خودش خوشحال بود چون میخواد فردا رو مرخصی بگیره.

****

ب قبل از خواب با همکلاسی حرف میزدم. گفت خوابت نمیاد؟ گفتم نه! ناگهان دوباره چراغها بالای مغزم روشن شدند و گفتم: میخوای بری برنامه ی نود ببینی؟ تو برو. من میخوابم. خندید و گفت: هفته ای یه باره دیگه. با خنده گفتم: باشه عزیزم. برو. من میخوابم.

بعد گفتم: من زیادی میفهمم مگه نه؟

با حرص گفت: گندش رو درآوردی با این فهمیدنهات.

طفلکی نمیخواست برا خاطر برنامه ی تلویزیونی خداحافظی کنه و من هم که خوابم نمیومد فهمیدم فکرش جای دیگه ایه!

باید سعی کنم کمتر از مغزم کار بکشم.

برچسب ها : ته ماجرا - گفتم
ولایت هستم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز ساعت پنج صبح با اس ام اس همکلاسی بیدار شدم که: دارم میام دنب ببرمت کارخونه. نمیخواد با سرویس بری!

شب قبلش دوباره برا کارِ کارخونه خودشون اومده بود ولایت غربت ولی قرار بود بعد از تموم شدن کارهاش برگرده تهران. اما تا صبح کارش طول کشیده بود. 

سریع آماده شدم و رفتم پایین. اینکه صبح زود با عشقت بری سر کار چه کیفی داره! مخصوصا اگر روزت رو با بوسه ی یار شروع کنی.

زودتر از ساعت معمول رسیدم کارخونه.

گفت اگر کارش طول بکشه، بعد از ظهر هم میاد دنبالم که منو برسونه خونه تا م رو بردارم و برم پیش به سوی شمال و خونه ی مامان.

یه روز شلوغ رو پشت سر گذاشتیم.

بعدازظهر اومد دنبالم. سریع رفتم خونه و لباس عوض و م رو برداشتم و همراهش رفتم تا ایستگاه ماشینهای سواری. برام ماشین گرفت و منو راهی کرد. توی ماشین میگه: قبول نیست. چقدر بدون من میری شمال. بهش گفتم: بیا با هم بریم! خندید. دلم براش تنگ شد.

وقتی رسیدم شهرمون تا یه ماشین پیدا کنم که منو برسونه خونه، موش آبکشیده شدم. بارون نگو بگو سیل. خدا شیرفلکه آسمون رو تا ته باز کرده و شلنگ رو مستقیم گرفته رو ولایت. حالا ببار و کی نبار.

ب با دو تا پتو خو دم. سرده ها! یه چی میگم و یه چی میشنوید.

ب هم که طوفان. از ساعت چهار صبح بابت زوزه ی باد و صدای گرومپ گرومپ دریا و تاپ تاپ کوبیدن باد روی پنجره ها و ت های شدید درختا ، بیدارم و هی دعا میکنم که خدایا یه وقت ی تو این شرایط خونه ش اب نشه. سقف خونه ش کنده نشه! 

آقا نخندینا! واقعا طوفانه! البته اینجا پاییز همیشه همینه ولی خوب همیشه هم یکی دوتا خونه داغون میشه!

***

روز بر همه ی شما خوش

برچسب ها : ولایت هستم - خونه ,ماشین ,ولایت ,کارخونه ,ساعت
گزارش وار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

از ب که رسیدم تا همین الان بارون و طوفانه. دم ظهر با خواهرک رفته بودیم برا مامان ید کنیم وقتی برگشتیم تا ته ته خیس بودیم. یعنی اون زیرین ترین لایه های لباس هم عوض کردیم. از موهای من طوری آب میچکید که انگار همین الان از زیر دوش اومدم بیرون. سر تا پا خیس خیس. چترم هم که در اثر شدت باد ش ت! آ ش دیگه چترها رو بستیم و گفتیم حالا که خیس شدیم بی خودی چرا دستامون رو خسته کنیم! 

کم کم علاوه بر باد و بارون  سرما هم اومد! هی لباس پوشیدیم رو هم ، جوراب، ژاکت. دیدیم نه. نمیشه! اینجوری شد که رفتیم سراغ بخاری. در حال حاضر دو تا از بخاری ها روشنه. یکی برا اتاق من که خیلی سرمایی هستم و اگه شب بدون بخاری بخوابم حتما یخ میزنم. اون یکی هم برا هال. چه کار کنیم خوب! نمیشد هی بلرزیم که!

همکلاسی هم با عکاسباشی رفتند دماوند.  خیالم راحت شد که تنها نیست.

خدا کنه فردا باد قطع بشه. حداقل بشه از خونه بریم بیرون.

****

مادر میگه تا قبل از این دو سال خیلی خوب بودی. این دو ساله از بس همکلاسی نازت رو کشیده و قربون صدقه ت رفته، لوس شدی.

الان نفهمیدم چی شد؟! از همکلاسی تعریف کرد آیا؟!از من بد گفت یعنی؟ نکنه مامانم به من حسو شده

برچسب ها : گزارش وار - همکلاسی ,بخاری ,کنیم ,الان ,همین الان
آ قصه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

همیشه ته یه داستان، یه ، یا یه کتاب اونجوری نمیشه که ما میخوایم.

همیشه نتیجه ی یه کار اونی نیست که براش تلاش کردیم.

همیشه مقصد یه سفر، اون شکلی نیست که ما تجسم کردیم.

همه چیز زندگی همینجوریه.

همیشه واقعیت با تصورات ما فرق داره. گاهی بهتر و گاهی بدتر. اما خیلی کم ممکنه همونی بشه که از قبل فکرش رو میکردیم.

آدم ها و رفتار و کارهاشون هم به همین منوال هستند.

هرچقدر هم که بشناسیدشون باز هم نمیتونید تصور درست و دقیقی از احساسات و کارها و رفتار و واکنشهاشون داشته باشید. گاهی بهتر هستندو گاهی بدتر .

******

افسردگی و بیماری های روانی بدجور همه گیر شده.

خدا آ و عاقبتمون رو بخیر کنه.

******

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟؟؟؟؟؟


برچسب ها : آ قصه - گاهی ,گاهی بدتر ,گاهی بهتر
شوک
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

امروز همه شوکه بودند. ی انتظار نداشت منو ببینه. امروز رو مرخصی گرفته بودم ولی رفتم سر کار. اول از همه نیروهای زیردستم شوکه شدند. بعد کارگرهای خط تولید( طفلکی ها کلی ذوق داشتند که من نمیرم) بعد س رست انبار و خانم همکار. دست آ مدیر دو به شک که بسیار بسیار شوکه شد.

امروز روز خوبی بود.

خیلی شلوغ نبود و من فرصت به چند تا کار علمی هم برسم.

دیروز با برادر برگشتیم. 

پرسید کی نوبت داری؟

گفتم که با همکلاسی میرم.

گفت به منم خبر بده.

میخواد همراهم بیاد.

داداش میگفت برنامه بریزید و خونه ب ید.

گفتم بذار تکلیف زندگیمون روشن بشه.

گفت: اونم روشن میشه!!!!!

****

یه بار یکی گفت: تو نمیدونی کفش خوشگلی که پای دوستته کجای پاشو میزنه، به کفش کهنه و راحت خودت راضی باش......


برچسب ها : شوک - شوکه
عشق
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

گل های محمدی که برام از تبریز آورده رو میریزم توی لیوان دم نوشی که برام یده، روش کمی چای دارچینی که زمستون دوسال پیش برام آورد میریزم و کمی هم بهارنارنج خشک شده، روی بقیه. بعد آروم کتری رو خم میکنم روی لیوان و آب جوش رو تا سر صافی چینی میریزم توی لیوان . لیوان رو به همراه باقیمانده ی شکلات های پرتقالی میگذارم داخل سینی بامبوی یک نفره ای که از مازندران برام یده. به مجموعه ی این ترکیب نگاه میکنم و فقط عشق میبینم .....

عطر عشق پیچیده توی خونه!

من لبریزم از حس های قشنگ.

برچسب ها : عشق - برام ,لیوان ,میریزم
سپاس
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دو به شک میگه: نمیتونم درک کنم چجوری حواست به همه چیز هست و چجوری میتونی اینقدر کار کنی!

توی دلم میگم: اینا همش از لطف پروردگاره!

****

هزارتا حرف توی دلم هست که دوست دارم بنویسم اما فقط برای خودم. حوصله ی قضاوت شدن توسط  رهگذرهای بیکاری که هیچی از من نمیدونند و گاها حتی نوشته های دوستانم رو با نوشته های من اشتباه میگیرند و یادشون نیست چیو کجا خوندن و فقط بلدند برن بالای منبر، ندارم.

****

این روزها اونقدر حس نگاه خداوند برام آسونتر شده و اونقدر وجودش رو در لحظه لحظه ی زندگیم درک میکنم که واقعا برای خودم عجیب و شگفت انگیزه.

یه مثال کوچیک و ملموس و شاید هم بی اهمیت براتون میزنم: دیروز صبح وقتی سوار تا ی شدم راننده موقع پیاده شدن با ی که مسیرش با من یکی بود سر کرایه بحثش شد و هزارتومن اون رو نگرفت و در عوض از من دوبرابر کرایه گرفت. یعنی باقی پولم(دوهزارتومنی) رو نداد. حتی اگر کرایه افزایش پیدا کرده بود میبایست هزارو پانصد تومان برمیداشت. حوصله نداشتم که بحث کنم و توی دلم گفتم: حتما اون نیازمندتره.

امروز صبح پنیرفروش همیشگی سر کوچه منتظرم بود و همون کرایه ی قبل رو گرفت. عصر موقع برگشت، راننده کرایه نگرفت و گفت صلوات بفرست. 

انگار آرامش من در اون لحظه با خودش یک چرخه اتفاقات خوب د ی داشت. این ساده ترین اتفاق بود.

از چیزی یا ی ناراحت میشم و خداوند بلافاصله بهم نشون میده قدرت اول و آ خودشه و هیچ با نقشه و توطئه هم نمیتونه کاری از پیش ببره و نمیتونید تصور کنید که اون لحظه چه حس فوق العاده ای از بودن در آغوش امن الهی بهم دست میده.

به قول تهی:

خدایا مرسی.......

برچسب ها : سپاس - کرایه ,لحظه ,برای خودم
خوشخواب جون
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

امروز برای کاری به همراه شریک بزرگ رفته بودند به شهری در اطراف تهران و غروب برگشتند. تمام طول روز سرگرم بود. ساعت شش و نیم توی تا ی نشسته بودم به قصد رفتن به مطب غددی که هستی برام ازش نوبت گرفته بود که زنگ زد و گفت رسیده تهران. تعجب کرد که تنهام. فکر میکرد هستی همراهمه. بهش توضیح دادم که کلاس مالوجون تشکیل نشده و اونها نیومدند.

رفتم و برگشتم. شام املت قارچ خوردم و منتظر نشستم تا آب کتری جوش بیاد. همکلاسی زنگ زد. گفت: خسته ای؟ گفتم نه. فقط زانوهام به شدت درد میکنه. گفت چی گفت: گفتم هیچی. میگه همه چیز نرماله و این تغییر خلق و خو در طی ماه، عادیه. مشکل هورمونی نداری. 

پرسیدم: برگشتنی تو رانندگی کردی؟

گفت هم رفت و هم برگشت.

گفتم چرا شریک بزرگ یک طرف رو نشست پشت فرمون. مگه تو راننده ش هستی.

گفت این حرفارو ولش. مامان که رفته بود طب سنتی، بهش گفته آب نمک درست کنه و پاهاشو بذاره داخل آب نمک. تو هم این کار رو .....

ناراحت بودم از اینکه هیچ به فکرش نیست. نه خودش، نه خانواده و نه همکاران!

گوشی رو قطع تا دمنوش شبونه ام رو روبه راه کنم. نیم ساعت بعد دوباره زنگ زد که منو بخوابونه. حین حرف زدن، صداش قطع شد و بعد صدای نفس هاش بود که از پشت گوشی به گوش میرسید. چند دقیقه با سکوت به صدای نفس کشیدنش گوش دادم. بعد صداش . گفت: بله. گفتم: خوابت برد. خندید و گفت: نه یه چرت بود. گفتم برو بخواب. گفت: نمیشه قبلش باید تو بخو . چندجمله بیشتر نگفته بود که دوباره صدای نفس هاش شد موسیقی متن لحظه هام. دلم نمیومد بیدارش کنم. طفلکی خیلی خسته بود. صداش و گفتم گوشی رو قطع کن. منم دارم میخوابم. گفت حتما؟! گفتم: آره. بخواب عشقم. خسته ای. خوب بخو . گفت: شب بخیر.....

تلفن رو قطع و به ساعت نگاه . نه و نیم!  چقدر خسته است ! اونی که ساعت یک شب به زور میخو د، ساعت نه و نیم شب بیهوش شده. 

****

همسر ریزه یه بار بهم گفت: خوش به حال ی که تو باهاش ازدواج میکنی. گفتم: چرا؟ گفت: تو از اون ی شوهر لوس کن هستی که دائم میخوای به شوهرت برسی. گفتم: اینجوری نیست. گفت: بعدها میبینی.

الان میبینم من شوهرلوس کن نیستم. بلکه کلا وقتی ی رو دوست دارم زیادی بهش محبت میکنم و لوسش میکنم. حالا میخواد شوهر باشه یا بچه یا دوست. و فکر کنم این باعث ناراحتی اون طرف میشه!

اینارو گفتم که بگم اونقدر دوستش دارم که حاظر نیستم ببینم ی باعث زحمت و سختی و رنجشش بشه و یا از مهربونیش سوءاستفاده کنه. عصبانی میشم و میخوام کله ی طرف رو بِکَّنم! ( با تشدید بخونید)

برچسب ها : خوشخواب جون - گفتم ,ساعت ,خسته ,هستی , ,صدای ,صداش ,شریک بزرگ
چندپست در یک پست
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

اول بگم که با این عنوان یاد داریوش فرهنگ افتادم با عنوان دو با یک بلیط! کیا یادشونه؟ 

****

یک خواهش از خانمها:

البته خانم و آقا نداره ولی من خودم چون یک زنم دلم میخواد زنها این موضوع رو رعایت کنند.

به خدا تمیزی و نظافت و مرتب بودم هیچ ربطی به پول و حس و حال و جوونی و پیری نداره. آدم خودش باید برای خودش ارزش قائل بشه.

یه همکاری داریم، ماهی چهارتا کیف مختلف میگیره دستش. شش جفت کتونی داره. چند دست مانتو شلوار. حالا این وسط سه جفت از کتونی ها هستند. دوتا از کیف ها داغون. مانتوها رو که نگو.

میگم کتونی ها هستند یعنی هستندها. یا از پهلو یا از رویه. کم مونده انگشتش بزنه بیرون ولی بازم میپوشدش. یکی از کیفا جیره. اونوقت یه قسمت های بزرگی از رویه ی جیرِ کیف ساییده شده واز بین رفته و همونجوری میگیره دستش. انگار کیف رو از سطل زباله پیدا . یکی دیگه از کیف ها کاملا پوسته پوسته شده. مثل جگر زلیخا.شرایط  مانتوهاش اینجوریه که مثلا دکمه اش افتاده و به جاش سنجاق قفلی زده. یا لایه ی زیر مانتو باز شده و زده بیرون. یا اونقدر شسته رنگش رفته ولی بازم میپوشه. مقنعه هاش همیشه کج و ش ه. درز زیرش باز شده، ازش نخ آویزون. جوراب هاش همیشه و در رفته.

اگه میخواین بگین شاید پول نداره باید خدمتتون عرض کنم که این خانم ماهی سه میلیون تومان حقوقشه، خودش تنهاست، خونه و ماشین هم داره. درضمن باقی کتونی ها و کیف ها سالم و نو هستند ولی ایشون عادت داره اگه مانتو و کفشش تمیز و سالمه، حتما کیف و جوراب و مقنعه ش باید داغون باشه. اونوقت میدونید چی بیشتر از همه حرص آدمو درمیاره، هرچی که تازه میپوشی میپرسه از کجا و چند یدی که بره ب ه، فقط معلوم نیست کجا میخواد بپوشه.

مادرم همیشه میگفت، یه دست لباس مرتب داشته باشید بهتر از ده دست لباس نامرتب و کثیف و ش ه ست.

من همیشه یه جوراب یدک تو کیفم دارم که اگه وسط روز جورابم در رفت بتونم عوضش کنم. اونوقت این خانم یه جوراب میپوشه پارگی در حد جرخوردگی بعد میگه صبح جوراب پیدا ن همینو پوشیدم. دست آ هم میگه من دیگه جوون نیستم و دل و دماغش رو ندارم که به خودم برسم.ای خدااااااااا!

خانم های عزیز لطفا خودتون برای خودتون ارزش قائل بشید. آخه آدم کار میکنه که پول دربیاره که بهتر زندگی کنه وگرنه این پول به چه دردی میخوره. تنبلی و ش گی هیچ ربطی به راحتی نداره ها!!!!

****

دو به شک دیروز سرماخورد. 

امروز حین کار درحالیکه حس داغون بود داشت میگفت: ب رفتم و یه قرص خوردم و یه کاسه سوپ داغ، ولی  هیچکدوم نتونست جلوی سرماخوردگیم رو بگیره. 

بعد یهو گفت: خانم تو وقتی سرما می خوری کی برات سوپ میپزه؟

گفتم: خودم.

با ناباوری نگام کرد و گفت: آخه  وقتی آدم مریضه که نمیتونه برای خودش سوپ بپزه!

لبخندی زدم و گفتم: تا حالا تنها نبودین.

گفت: نه!

گفتم : معلومه! من وقتی حس میکنم دارم مریض میشم یه قابلمه بزرگ سوپ میپزم و میذارم تو یخچال که هروقت خواستم گرم کنم و بخورم. وقتی تنها بمونید خداوند توانایی تنها موندن رو هم بهتون میده!

از نگاهش معلوم بود داره دخترهای خودش رو در موقعیت من تجسم میکنه و معلوم بود که دخترهاش هم مثل خودش چنان در ناز و نعمت بزرگ شدند که آسونترین کارها براشون سخت و عجیبه! نمیدونید چقدر این آدم به عنوان یک مردخاص و عجیبه!

میخواستم بهش بگم شما با یه بچه ی طرفی که یاد گرفته در شرایط سخت گلیمش رو از آب بیرون بکشه ولی خوب چیزی نگفتم و ته دلم خدا رو شکر که همکلاسی هم شبیه خودمه و از این مردای لوس و نازک نارنجی نیست که بلد نیستند هیچ کاری رو به تنهایی انجام بدن. همکلاسی یه مردیه شبیه بابای خودم. آچارفرانسه! عاشقشم. یعنی وقتی اخم میکنه جرات نمیکنم دیگه حرف بزنم. مرد خوبه که در عین مهربون بودن ، جذبه هم داشته باشه. آدم با خیال راحت بهش تکیه کنه.

این ماجرا یه منفعت داشت. اونم این که توی راه برگشت به خونه، یه سر رفتم میوه فروشی و شلغم و هویج و جعفری یدم و درحال حاضر سوپی مشتی درست که روی اجاق گاز در حال قل قل زدنه.

هویج و شلغم و ذرت و جوی پرک و ی مرغ با جعفری و روغن زیتون و زنجبیل و نمک و فلفل و زردچوبه و کمی رب. عطرش که مست کننده است.

یعنی قوت غالب من در پاییز و زمستون همانا سوپ است.

جای همگی شما خالی.


برچسب ها : چندپست در یک پست - خودش ,خانم ,جوراب , ,کتونی ,نداره , هستند ,میگیره دستش ,ارزش قائل ,برای خودش
تهران نوشت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام سلام سلام. 

صدای مرا از داخل خانه میشنوید!

من، موجودی هستم د و خسته که با وجود خستگی، خوشح رین زن روی زمینم!

ماجراهای امروز:

ب قبل از خواب وقتی ساعت موبایل رو تنظیم می برا زنگ، اون حس عجیبِ ناگهانیم، بهم گفت: اگه فردا تا ی تلفنی صد و سی و سه ماشین نداشت چی؟ بعد زن درون بی حوصله م گفت: بازم داری پیشفکری بی خودی میکنیا! بخواب دیرت نشه!

 و من خو دم و صبح ساعت پنج و ربع بیدار شدم. ساعت شش زنگ زدم به تا ی تلفنی مذکور. صدای خانمی پشت خط پیچید: تماس با شماره ی مورد نظر مقدور نمیباشد!

شوکه شدم. یاد حس ششمم افتادم که ب زنگ خطر رو به صد ا درآوره بود. با موبایل زنگ زدم. باز هم همون صدا و همون جمله. 

خدای من. چه کار باید می . شماره ی دیگه ای نداشتم. زنگ زدم صدو هجده. تا اومد شماره رو بخونه یادم افتاد خ ر دم دستم نیست. مثل تو ا مداد خط لب رو برداشتم و شماره رو روی آینه ی میز آرایش نوشتم. بعد زنگ زدم به آژانس و سریع کفش پوشیدم و رفتم جلوی در. راننده از لحظه ای که سوار شدم شروع کرد به سوال پرسیدن! 

_ کجا میرید؟

_ برا کار میرید یا تفریح؟

_ کجا کار میکنید؟

_شغلتون چیه؟

_ رشته ی تحصیلیتون چیه؟

به اینجا که رسید یهو جوش آوردم و گفتم: چقدر سوال میپرسید. شما رانندگیتون رو ید. من عجله دارم.

 گفت: شرمنده . قصد بدی نداشتم. من رشته ام صنایع هست و توی شرکت فلان کار میکنم و این کار دو .

دیگه حرفی نزد و رفتیم تا رسیدیم راه آهن و من پیاده شدم.

سوار قطار شدم. واگن ها اتوبوسی بود. صندلی من اولین صندلی یکی از واگن ها و رو به تهران بود و باقی صندلیها در خلاف جهت تهران و رو به صندلی من.

توی یکی از ایستگاه های بین راه، آقایی اومد و با یه عینک آفت ،ردیف دوم روبه روی من نشست.

چشمامو بسته بودم و مثلا خواب بودم اما توی ایستگاه های بین راه زیرچشمی که نگاه می میدیدم آقا زل زده به من و از پشت اون عینک مس ه داره منو دید میزنه.

نزدیک تهران دیدم روی کاغذی چیزی نوشت و کاغذ رو گذاشت بین دو تا صندلی خالی روبه روی من و دقت کرد که من این کارش رو ببینم.

گوشی موبایلم رو از کیفم درآوردم و با بی اعتنایی تمام زنگ زدم به همکلاسی و با صدای بلند گفتم: سلام عزیزم. کجایی عشقم؟ رسیدی؟ من پنج دقیقه دیگه میرسم....

تماسم که تموم شد قطار هم توقف کرد. آقا کاغذ رو برداشت و گذاشت داخل جیبش. بقیه رو ندیدم چون سریع راه افتادم رفتم سمت درب وج.

با همکلاسی رفتیم موزه خانه مقدم. ساعت نه و ربع بود اما درب موزه بسته بود. کمی اونجا صبر کردیم ولی فایده ای نداشت. نمیدونم چرا بسته بود.

همکلاسی اصرار داشت برای صبحونه بریم رستوران یا یه کافه. ولی من دلم یه چیز سبک میخواست تا بتونم راه برم. در نتیجه  برای تداعی خاطرات رفتیم پیراشکی خسروی، و صبحونه پیراشکی سیب زمینی با آب پرتقال خوردیم. بعد رفتیم سی تیر. موزه آبگینه.

سالها قبل وقتی بچه ابت بودم ، از طرف مدرسه رفته بودیم اونجا. اون موقع باغ و محوطه به نظرم اندازه ی یه قصر بزرگ بود. امروز اما بیشتر شبیه خونه های اشرافی قجری اومد. اما موزه عالی بود. چقدر با همکلاسی کیف کردیم. ما اولین بازدیدکننده ها بودیم و بعد از ما چند توریست هم اومدند. خیابون سی تیر معرکه بود. همکلاسی از شکلات فروشی مینیون برام شکلات پرتقالی ید. بعد منو برد سپه سالار. چه هیجانی. منم که عشق کفش. دوتا کفش و یه کیف یدم.  از اونجا رفتیم ساندویچی هدایت. یعنی هیچی تو دنیا نمیتونه منو اندازه همبرگر مخصوص هدایت با اون سس بی نظیرش و باواریای سیب خوشحال کنه.

فکر کنم داستان این ساندویچی رو براتون گفتم. همون که وقتی بچه بودیم بابام ماهارو ماهی یه بار میبرد اونجا و بهمون ساندویچ  همبرگر میداد. همون که بهترین خاطرات بچگیم با طعم فوق العاده ی ساندویچ هاش مزه دار شده. همون که مادر توی اون سالها چندبار طرز تهیه سس رو پرسید ولی گفتن از اسرار کارشونه و نمیتونن بهش یادش بدن. همون که بعد از رفتنمون از تهران و فوت پدر دیگه هیچ وقت نرفته بودم اونجا و حتی اسمش  رو هم نمیدونستم تا اینکه سال قبل با نشونه هایی که به همکلاسی دادم، اونجارو برام پیدا کرد و منو به آرزوم که چشیدن طعم دوباره ی اون همبرگرها بود رسوند.

 بله. امروز هم وقتی همکلاسی پیشنهاد داد بریم هدایت، بال درآوردم. رفتیم و ساندویچ هارو گرفتیم و بعد هم رفتیم پل طبیعت. توی پارک ساندویچ خوردیم و خندیدیم و بعد رفتیم روی پل و ع گرفتیم و بعد همکلاسی پیشنهاد داد بریم یافت آباد تا سرویس خواب و مبل ببینیم. 

سرویس خوابمون رو انتخاب کردیم ( یکی ندونه فکر میکنه فردا عروسیه!) بعد هم کلی مبل دیدیم و روی سه تاشون به تفاهم رسیدیم. به همکلاسی گفتم: سه ماه دیگه، بعد از انجام دادن قول هات دوباره میام تهران و اونوقت مبل ها رو سفارش میدیم.

در آ رفتیم ترمینال و سوار ماشین شدم و اومدم خونه. اونقدر خسته بودم و زانوهام درد میکرد که تا ماشین راه افتاد من خوابم برد و درست ورودی شهر با زنگ موبایل از خواب بیدار شدم. همکلاسی هم رفت دماوند پیش عکاسباشی.

امروز خیلی خیلی خوش گذشت. خداروشکر که لجبازی ن  و به حرف همکلاسی گوش و رفتم تهران.

***

هرچه بیشتر میبینمش، بیشتر دلم براش تنگ میشه.

امیدوارم اونایی که این حس عاشقانه رو درک ن د خیلی زود دچارش بشن. با وجود همه ی غصه ها و دلتنگی هاش، این لحظات فوق العاده ش، به هر سختی می ارزه.

دلهاتون پر از عشق. 



برچسب ها : تهران نوشت - همکلاسی ,رفتیم ,تهران ,اونجا ,سلام ,موزه ,همکلاسی پیشنهاد ,تا ی تلفنی ,سلام سلام
رخساره_ اجتماع وبلاگی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم میون جمعی از بچه های وبلاگ هستم. رخساره هم بود. اومد و مدارک پزشکیمو نگاه کرد و حس معاینه م کرد و بعد هم گفت: تو که چیزیت نیست. هر ی بهت هر حرفی که زده، اشتباه کرده.

همکلاسی هم گفت: دیدی بهت گفتم چیزیت نیست.

لیلی هم بود. گفت : حالا باید جشن بگیری. 

گفتم: بچه ها بیاین همه با هم بریم یه سفر!

همگی قبول کردین. حس خوبی بود.

****

بچه ها لطفا کامنت بذارین و کمی در مورد سن خودتون و شرایط زندگیتون بگین. دوست دارم بهتر تجسمتون کنم.

****

رخساره جان! کجایی دختر؟ وبلاگت رو که بستی، حداقل یه خبر از خودت بده!

****

کتی جونم خیلی وقته دیگه به من سر نمیزنی! امیدوارم خودت و بچه ها خوب باشین!

برچسب ها : رخساره_ اجتماع وبلاگی - چیزیت نیست , رخساره
سپیدبالکان
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

این ریزه میزه سپیدای تهرونی که اینهمه در موردشون حرف میزنند و وقتی همکلاسی تو خیابون بهم زنگ میزنه با دهن بسته حرف میزنه که نرن تو دهنش، همینا، دیروز اصلا نبودن. فقط تو ترمینال دیدمشون.

الان همکلاسی زنگ زده و هی میگه: ایییم، اوهوم. اممممم.....

بهش میگم رسیدی تهران؟( آخه دماوند مونده بود) 

میگه: اوهوم.

میگم : بازم دهنت بسته است.

میگه: اوهوم.

میگم: خوب چرا زنگ زدی؟ برس خونه بعد زنگ بزن.

میگه: آاه می آم اآد و اهنوم.

میگم: باشه. رسیدی بهم زنگ بزن. فهمیدم تو خیابونی.

میگه: آآ.

یعنی مُردم از دست این کاراش. پسربچه ی درون این مرد چهل و سه ساله، سه سالشه و خیلی خیلی فعال و شیطونه.

با وجود اینکه شش سال و نیم ازش کوچیکترم ولی گاهی حس میکنم من یه پیرزنم و اون یه پسربچه!

****

راستی فکر کنم این سپیدبالکان هم دیروز رفته بودن سفر و تهران نبودند. آخه فقط ترمینال ملاقاتشون . حتما داشتن برمیگشتند. شاید هم رفته بودند ترمینال دنبال فامیلاشون.

برچسب ها : سپیدبالکان - میگم ,میگه ,ترمینال ,اوهوم ,اوهوم میگم
هدیه های زندگی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

یه جورایی خوشحالم که در بیست سالگی ازدواج ن . چون با توجه به خانواده و جامعه و شرایط اون زمون، مطمئنم دوران نامزدی جزو سیاه ترین دوران زندگیم میشد. دخ بزرگترها. نداشتن عمل. افکار سنتی، محدود های بیخود و .... اجازه نمیدادند از دوران نامزدی لذت ببرم. همونطور که دختر ی من از اون دوره خون گریه میکنه و از اون به بدترین دوران زندگیش یاد میکنه.

اما حالا و در سی و هفت سالگی و با یک زندگی مستقل، از لحظه لحظه های این دوره لذت میبرم. با خیال راحت و بدون ترس از نگاه و قضاوت دیگران و دیدن ان، دست همکلاسی رو میگیرم و توی خیابون راه میرم. بدون ترس از اینکه الان منو با خودش کجا میبره، الان دیر میشه و مامان چی میگه، الان میگن چرا آرایش کرده و .....

چقدر این نامزدی در سن بالا دلچسبه. حداقل برای من با داشتن اون خونواده ی سختگیر دلچسبه.

من به  آسونی به اینجا نرسیدم. برای داشتن یه زندگی مستقل، جنگیدم. برای اثبات خودم به خونواده.

برای اثبات بزرگ شدن. فهمیدن و روی پای خود ایستادن، جنگیدم.

خیلی از اولین ها در خانواده ما و خانواده ی مادریم توسط من صورت گرفت و حالا دختران فامیل بعد از جنگیدن های من راحت تر به خواسته هاشون میرسند.

اما از همه بهتر، این نامزدی به تاخیر افتاده بود. اینکه با خیال راحت با فرد مورد نظر معا میکنم تا بهتر همدیگر را بشناسیم. اینکه تفریحات ساده ی دونفره مان بدون دخ دیگران به بهترین نحو برگزار میشود.

اینکه بدون دخ و اعمال نظر دیگران کتاب دل  همدیگر رو میخونیم.

این نامزدی دیرهنگام رو دوست دارم. خیلی.....

برچسب ها : هدیه های زندگی - نامزدی ,دوران ,اینکه ,دیگران ,الان ,دخ ,بدون دخ ,برای اثبات ,خیال راحت ,زندگی مستقل، ,دوران نامزدی
مبارزه_ من یک زنم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : مبارزه_ من یک زنم - مطلب
در ادامه یادداشت قبلی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : در ادامه یادداشت قبلی - مطلب
سلام به روی ماه همتون( تولدت مبارک)
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

بچه ها الان توی سرویس نشستم و به سمت شهر در حرکتم تا بعد برم سمت شمال و خونه ی مامان. آخه تولد مامانه.

دیروز اونقدر روز شلوغی بود که نگو. فرصت نشد براتون بنویسم.

بچه ها امروز تولد یکی از بهترین آدم های روی زمین، بهترین و شفیق ترین دوستم، هستیه. دلم میخواد سو رایزش کنم و دوست دارم شما کمکم کنید. میخوام اگه براتون امکان داره اینجا براش کامنت بگذارید.

اون ی که منو تشویق کرد تا بنویسم؛ هستی بود.

هستی جون: عزیزم بابت تموم مهربونی ها و همراهیات ازت ممنونم. امیدوارم بتونم دوست خوبی برای تو و خوبی برای مالو جون باشم. مرسی که هستی!


برچسب ها : سلام به روی ماه همتون( تولدت مبارک) - هستی ,خوبی برای
آخه محبت تا چه حد؟؟؟؟؟؟
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

آخه شما ها چقدر خوبین؟ آخه تا شما ها هستین  مگه میشه آدم از این دنیا ناامید بشه؟

من این همه لطف و محبت شماها رو چجوری باید جبران کنم؟

فقط میتونم بگم : ممنونم. بابت تک تک کلمات پرمهرتون ممنونم. از خداوند برای همتون تندرستی و عاقبت بخیری و دل خوش رو آرزو و میکنم. امیدوارم خداوند آدم هایی مثل خودتون مهربون رو سر راه زندگیتون قرار بده.

توی پست قبلی یک دنیا شرمنده ی محبت شما شدم. چه دوستانی که روشن هستند و آشنا و چه دوستان خاموشی که اولین دفعه بود که بر من منت گذاشتند و با کامنتشون شادم د.

مرسیییییی که هستیییییییین!!!!


پاسخ هستی رو براتون میگذارم. تا نتیجه کارتون رو ببینید:



سلام آبجی گلم.واقعا سو رایز شدم ،اصلا انتظار نداشتم همچین کاری ی.منتظر بودم مهمونام برن تا بتونم بیام وبلاگت رو بخونم.

خیلی ممنون بابت لطفی که به من داری،یه دنیا ممنون بابت تبریکت.ممنون که همیشه کنارمی.

ممنون از دوستای گلمون ،درسته که من وبلاگ ندارم و دوستان من رو نمیشناسن ولی من هر روز به خونه هاشون سر میزنم و میخونمشون .یه دنیا ممنونم از همه مهربونا برای تبریکهاشون،انشالله همیشه دلاتون شاد و لباتون خندون باشه.دوستتون دارم و ممنون رافی من رو همراهی میکنین.

پرنسا جون رافی اینقدر مهربونه که کادوی من رو قبل رفتن بهم داده.یکی از خصوصیات رافی انتخاب بهترین هدیه است همیشه


برچسب ها : آخه محبت تا چه حد؟؟؟؟؟؟ - ممنون ,رافی ,بابت ,ممنونم ,محبت ,ممنون بابت
برمیگردم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

الان یاد سنجدجون(کارتون عروسکی) افتادم. چقدر هم دوستش داشتم.

خانم نگار است ی واقعا هنرمند بودند.

ب با مامان و خواهرک حرف میزدیم، از سریال های قدیمی حرف زدیم که پر بودند از حس زندگی. برخلاف سریال های جدید که همه جنگ و دعوا و بدبختی هستند.

آرایشگاه زیبا، آژانس دوستی، همسایه ها ، پدرسالار و .....

من یکی که مدتهاست تلویزیونم رو خیلی به ندرت روشن میکنم.

چه میشد اگر دوباره یه سریال قشنگ از تلویزیون ایران پخش میشد. اینهمه بودجه چی میشه؟ کجا میره؟ اینهمه میزگرد و مربع و مستطیل به چه دردی میخوره؟

****

راستی فرانک جون ب طبق خواسته ات مامان رو بوسیدم و تولدش رو تبریک گفتم. چشماش گرد شد. گفتم دوست وبلاگیم اینو خواسته، میگه توی  وبلاگت مگه نوشتی که تولد منه؟ گفتم آره. خواهرک میگه: درباره ی من چی نوشتی؟ گفتم هرچی دلت بخواد. با اخم نگاهم میکرد. من کلی خندیدم و سر به سرشون گذاشتم. فکر کنم مامان خیلی خوشش اومد.

برچسب ها : برمیگردم - گفتم ,سریال ,مامان
یه روز فوق العاده
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

امروز رئیس بزرگ اومده بود کارخونه. خیلی گرم با من حال و احوال پرسی کرد و بهم گفت نامه ام رو خونده و دستورات لازم رو داده.

خیلی خیلی خوشحال شدم. بهش گفتم که در زمینه ی فرمولاسیون محصول خاصی که مد نظرش هست، اطلاعات دارم و قبلا کار و میتونم کمک کنم. بهم گفت: قراره که همین کار رو انجام بدی و دو به شک هم گفته که میخواد با شما کار کنه.

خیلی خوشحال شدم.

وقتی رئیس بزرگ رفت و برگشتیم توی اتاق، همکار گفت: (البته با لحنی عصبی) خوبه به خدا. پارتیت خیلی کلفته. من شش ماه دوندگی و نامه نوشتم برا افزایش حقوق تو یه ماهه حاج آقا به نامه ت ترتیب اثر داده.

گفتم: هنوز که چیزی معلوم نیست. فقط گفت نامه ت رسیده دستم. دلم میخواست بهش یادآوری کنم هنوز دوهفته نشده که رئیس بزرگ یه وام ده میلیونی از حساب شخصیش بهش داده، ولی با خودم گفتم : ولش کن. تو که مثل اون نیستی.

اونقدر عصبی بود که قبل از من رفت برای ناهار و سریع هم برگشت و وقتی من برگشتم توی اتاق، فورا اتاق رو ترک کرد.

من موندم با یه دهن باز از تعجب.

بگذریم. امروز رفتم پیش هستی جانم و حس همدیگر رو دیدیم و با هم صحبت کردیم.

با وجود خیلی از برخوردهای بدی که با اونها مواجه شدم، ولی امروز روز خوبی بود.

خدایا ازت سپاسگزارم که هوامو داری.

به قول مادر: خودتو فقط به خدا بسپار و اصلا نگران نباش. صبور باش و توکل کن.

ولی خ صبور بودن و حرص نخوردن خیلی خیلی سخته. امیدوارم خداوند این توانایی رو بهم بده.

برچسب ها : یه روز فوق العاده - خیلی ,نامه ,گفتم ,رئیس ,رئیس بزرگ ,خیلی خوشحال ,خیلی خیلی
زندگی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

هوای بیرون خنک شده ولی خونه ی من گرمه. نه اینکه بد باشه. اتفاقا صبح ها خیلی هم دلچسبه.

الان پنجره بازه و باد سعی داره از میون راهش رو به داخل خونه باز کن.

صدای ساز و دهل هم از همین ها شنیده میشه. آ ین عروسی ها  قبل از شروع محرم !

رفته بودم بیرون برای انجام کاری، وقتی برگشتم دخترکان همسایه ها توی پارکینگ مشغول بازی بودند. سارینا و تبسم.

وقتی قدم داخل پارکینگ گذاشتم با هم سلام د. گفتم: سلام.به به. دختر خانم های نازنین. از داخل کیفم دو تا آب نبات بیرون آوردم و به سمتشون گرفتم. یکیشون پرسید: این چیه؟

 با لبخندگفتم: شکلات. برای دیدن خانم های خوشگلی مثل شما. تشکر د و آب نبات ها رو گرفتند. وارد آسانسور شدم و اومدم خونه.

یه چایی بهارنارنج دم . در حال حاضر هم  مشغول تماشای کتاب های کتابخونه هستم. 

صدای دخترها هنوز از راه پله شنیده میشه....

زندگی در گذره.....

برچسب ها : زندگی - داخل ,خونه ,بیرون ,شنیده میشه
روزانه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

صبح اونقدر سرد شده باشه که از سرویس که پیاده میشی تا خود دفتر کارت روی ویبره باشی و در نهایت از بعداز ظهر صدات تودماغی بشه.

؛ این یعنی پاییز خانوم بی سر و صدا و بی دعوت تشریف فرما شدند؛

***

چقدر بده که نبودن ی باعث خوشحالی و راحتی دیگران باشه.

***

امروز یک قدم بزرگ برداشتی. با شریک بزرگ حرف زدی، این یعنی داری برای عمل به قولهات  تلاش میکنی.

***

اونقدر انگیزه گرفتم  و به آینده ی کار مشترکی که قراره با هم انجامش بدیم امیدوار شدم که میخوام بهترین کِرِم خاصی رو که ازم خواستی برات درست کنم.

***

تمام خونه رو س دم و جارو و الان با وجود خستگی نشستم و از دیدن برق منع شده روی سنگهای کف خونه غرق لذت میشم.

***

چقدر زود روزا کوتاه شدند....

برچسب ها : روزانه
بی فکری
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خانه ی من در میانه ی خیابانی فرعی واقع گشته که دو خیابان اصلی را به هم وصل میکند. 

تا دیروز فقط از ابتدای خیابان تا منزل آمده بودم و در این مسیر آرایشگاهی نه به چشمم خورده بود. دیروز وقتی در راه برگشت به خانه به جلوی درب منزل رسیدم، تصمیم گرفتم تا انتهای خیابان را طی کنم تا ببینم چه مغازه هایی در خیابان(همان کوچه ی پهن محل زندگیم) واقع شده که از چشم من دور مانده است.

قصدم بیشتر پیدا نانوایی، مارکت و آرایشگاه بود.

کمی پایین تر از خانه به یک مارکت برخوردم و آن دست خیابان هم یک دکان نانوایی وجود داشت. تا اینجای کار بسیار بسیار خوشحال بودم. اما نکته حائز اهمیت آن بود که تا انتهای خیابان ده آرایشگاه نه یافتم که با آن اولی که سر خیابان و قبل از رسیدن به خانه دیده بودم، در مجموع یازده آرایشگاه میشد.

اکثرا هم با تابلوهایی که حاکی از دوره های مختلفی بودند که صاحب آرایشگاه آموزش دیده بود. از گریم تخصصی در فرانسه بگیر تا دوره ی فلان در دبی. هر کدام هم با دیگری تنها به اندازه ی دو تا سه خانه فاصله داشتند و گاها حتی دیوار به دیوار هم بودند.

حالا من مانده ام و چند سوال:

اول اینکه چرا وقتی در یک خیابان به تعداد کافی آرایشگاه وجود دارد، مجوز افتتاح یکی دیگر هم داده میشود. ( سه تایشان کاملا دیوار به دیوار هم بودند) آیا اصلا هنگام صدور جواز ب به جا و نیازهای محل توجه میشود؟

دوم اینکه آیا این تعداد آرایشگاه همگی به تعداد مناسب مشتری هم دارند؟ و آیا درآمد حاصل از آرایشگاه کفاف مخارج آن را میدهد؟

سوم اینکه یک شخص تازه وارد به محله (مثل من) چگونه میبایست از بین این یازده آرایشگاه یکی را انتخاب کند؟

به قول همکلاسی:  یک سال برای انتخاب فرصت داری. ماهی یکی رو امتحان کن، میشه یازده ماه.

عجب!!!

****

اعتماد به نفس کاذب و غرور بیش از حد باعث میشه آدم  درجا بزنه! تازه آدم های خوب هم از اون شخص فاصله میگیرند و یه تعداد بادنجون دور قاب چین اطرافش جمع میشن. از ما گفتن بود.

برچسب ها : بی فکری - خیابان ,آرایشگاه ,خانه ,دیوار ,اینکه ,یازده ,یازده آرایشگاه ,انتهای خیابان
ابکاری
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

این روزها خیلی خیلی خیلی سرم شلوغه و کارهام بسیار بسیار زیاد. به نحوی که یک لحظه هم نمینشینم و همین امر موجب شده تا دوباره زانودرد بیاد سراغم.

امروز درد زانوها به حدی بود که نمیتونستم روی پا بند بشم.

****

از حسود بودن و حسودی و تلافی رفتار بد دیگران اصلا خوشم نمیاد ولی گاهی واقعا خسته میشم از این رفتارها و تبعیض ها و حس حسادتم گل میکنه و دلم میخواد بعضی کارها رو تلافی کنم و وای از روزی مثل امروز که قدم کوچکی در جهت تلافی بردارم، اونوقت تا چند روز عذاب وجدان دست از سرم برنمیداره و از خودم بیزار میشم.

امروز سر هاتون دعا کنید از من دور بشه. نمیخوام بد باشم و بدی کنم حتی اگر در دنیایی از آدم های بد غرق شده باشم.

****

ب یه کار خنده دار . من و همکلاسی عادت داریم قبل از خواب برای چند دقیقه با هم صحبت میکنیم و شب بخیری میگیم. ب خیلی خسته بودم. نیم ساعت قبل اززمان همیشگی تصمیم گرفتم بخوابم. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به همکلاسی که بهش شب بخیر بگم و یادآوری کنم که دیگه زنگ نزنه. صدای بوق تلفن که قطع شد ، تا اومدم بگم سلام عشقم، ناگهان صدای مامان رو شنیدم که با نگرانی گفت: سلام. چی شده؟ 

گفتم: سلام. چیزی نشده.

مامان گفت: پس چرا الان زنگ زدی؟ تو که صحبت کرده بودی. راستش رو بگو. اتفاقی افتاده. ح خوبه؟

دست و پام رو جمع و گفتم: آره مامان چرا دستپاچه میشی. زنگ زده بودم یه چیزی بپرسم ولی حرفم یادم رفت.

مامان گفت: راست میگی؟ خوبی؟

گفتم: بله. شما خوبید؟ تا فردا فکر میکنم اگه یادم اومد بهت میگم چه کار داشتم.

خلاصه رفع و رجوعش و تلفن رو قطع .

همون لحظه همکلاسی زنگ زد. ماجرا رو براش تعریف و گفتم از بس خسته و گیج بودم، از شماره های سیو شده، یکی قبل تر از شماره ی همکلاسی که شماره ی مامان بود رو انتخاب کرده بودم.

ب کلی با همکلاسی خندیدیم.

برچسب ها : ابکاری - مامان ,همکلاسی ,خیلی ,شماره ,تلافی ,سلام ,تلافی ,خیلی خیلی
خودخواه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز عصر اومده بود دیدنم.

برای کاری اومده بود اینجا. خواست باهاش برم بیرون.

دیر رسید. کوکوی سیب زمینی درست و ساندویچش و کمی میوه برداشتم و رفتم پایین ساختمون تا بیاد دنبالم.

ساعت یک ربع به نه بود.

میدونستم شام نخورده و از پیش من یک راست میره کارخونه برای کارِ خواصی و احتمالا تا نزدیک صبح درگیره.

رفتیم یه گوشه ای . یه مدته پشتش درد میکنه و این نگرانم کرده. میگه نمیدونم معده است که میزنه به پشت، قلبه یا چیز دیگه. 

جایی که درد میکرد رو نشونم داد. بهش گفتم من نگرانم که صفرا باشه. (سابقه خونوادگی دارند).

ساندویچ ها رو خوردیم. مثل همیشه برام چند دست لباس یده بود و یک بسته قیصی تواضع.

شروع کرد به حرف زدن.

گفت تصمیم گرفتم بعد از صفر خودم بیام و با مامانت حرف بزنم و ازش بخوام تا عید همه چیز رو تموم کنیم.

گفتم: مادرت؟! 

گفت: روی اون حساب نمیکنم. فکر کن من تنهام! ازدواج من شده وسیله ای برای گروکشی های اون. میگه هنوز نفهمیدم از اولی چرا جدا شدی که حالا میخوای بری یکی دیگه رو بدبخت کنی. 

سکوت و لبخند زدم.

از بعد از فوت پدرش منتظر این لحظه ها بودم. مادرش ادعا میکنه خیلی خیلی به فکر منه ولی درواقع حتی برای بچه ی خودش هم دل نمیسوزونه. میدونم که ترجیح میده پسرش ازدواج نکنه و مثل یه خدمتکار در اختیار اون و خواهر و برادراش باشه.

گفت: این شرایط منه. فکر کن فقط منم و خواهرم. دیگه ای رو ندارم. با من ازدواج میکنی؟ 

توی عالم خودم بودم که شنیدم میگه: این سومین باره که دارم ازت میپرسم!

گفتم: البته که باهات ازدواج میکنم. گفت باید بگی : بله.

گفتم: بله.

گفت: خیالم راحت شد.

گفتم: مامان من چی؟

گفت: نگران نباش. راضیش میکنم. بعد از صفر میام  خونه تون. شاید با شریک بزرگ بیام.

گفتم:  ای کاش قبل از رفتن خواهرت با هم میومدین. 

گفت: با لجبازی های مادر نمیشد....

***

دلم براش سوخت. تنهاست.  پر از کشمکش و فکر و خیال. این درد هم بی دلیل نیست. با این اعصاب داغون.....

مادرش بهش به چشم یه عابر بانک نگاه میکنه که هروقت خودش و پدر و خواهر برادراش بخوان باید براشون ج کنه.

و به چشم ی که دائم درخدمتشه و ده فرمایشاتش رو انجام میده.

همیشه هم طلبکاره که همکلاسی عصبی و بداخلاقه. نمیدونم اگر برادر من پسرش بود چی میگفت! بداخلاقی رو اونوقت میفهمید.

***

بهش گفتم زودتر باید یه خونه بگیری و از مادرت جدا بشی. مادرت فکر میکنی به خاطر خونه، تو محتاجشی و در نتیجه هرچی بگه گوش میکنی. 

گفت: اون تصور اونه. به زودی متوجه میشه که اشتباه کرده....

***

منتظرم تا این روزا بگذرند.  

گاهی دچار شک و تردید میشم که کاری که دارم انجام میدم درسته یا نه؟!

اما وقتی به تمام خوبیهایی که داره و دیگرون ندارند فکر میکنم، تمام شک ها از بین میرن.

روزهای سختی د یشه. دعا کنید توان مقابله با سختی ها رو داشته باشم.


برچسب ها : خودخواه - گفتم ,ازدواج , گفت ,میکنه ,میگه
عیدتون مبارک
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام. الان سوار قطار شدم ، پیش به سوی تهران.

عید غدیر رو اول به سیدها و بعد به تموم شما دوستای گلم تبریک میگم.

یه فهرست نوشتم از موزه ها و جاهای دیدنی که میخوام با همکلاسی برم. امیدوارم بشه چندجایی رو سر زد.

یه روز تعطیل هم نمیگذارم این پسر بخوابه

روز و روزگار بر شما خوش.

چقدر قطار شلوغه

برچسب ها : عیدتون مبارک
صدا
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وقتی تنها زندگی میکنی، بعضی صداها برات ترسناک میشن.

ساعت شش صبح از صدای کشیده شدن چیزی توی بالکن بیدار شدم.

هرچه نگاه چیزی ندیدم. چشمامو بستم. ده دقیقه بعد صدا شدیدتر اومد. انگار حیوونی توی بالکن حرکت میکرد. شاید هم از پنجره ی باز ، اومده بود توی اتاق.

ارتفاع بالکن از کف حیاط خیلی زیاده و احتمال اومدن گربه تقریبا صفره. یک لحظه ترسیدم و گفتم نکنه مار باشه! 

پاشدم و آسته آسته رفتم طرف پنجره. توی بالکن چیزی دیده نمیشد. آسمون ابری بود و نسیم خنکی میوزید.

درب بالکن رو باز و به بالکن خالی نگاه . همون لحظه بادی وزید و اون صدا تکرار شد. 

زدم زیر خنده. باد کیسه ی پلاستیکی رو که کف بالکن افتاده بود روی سطح بالکن میکشید و این صدا ایجاد میشد. از اونجایی که تکه ای کوچک از کابل داخل مشما بود، نمیتونست کیسه رو از کف بالکن بلند کنه و این صدای عجیب ایجاد میشد.

کیسه رو برداشتم و داخل سطل زباله انداختم و با آرامش برگشتم توی رختخواب.

چه ترس و توهم بی خودی!

مار!

راستی، صبح شما بخیر

برچسب ها : صدا - بالکن ,کیسه ,چیزی ,ایجاد میشد ,نگاه
تهران نوشت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام و صد سلام.

امروز صبح ساعت پنج راه افتادم سمت تهران. همکلاسی اومد دنبالم و با هم رفتیم آزمایشگاه . برای انجام آزمایشات مخصوص  یه سرنگ تفنگی وصل د به دستم و پنج بار خشابش رو پر د. به نمونه گیر آزمایشگاه گفتم، یه کم خون برام باقی بذارین.

خندید و گفت : اینکه چیزی نیست!

فکر کنم انتظار داشت یه گالن خون ازم بگیره!

براتون بگم از هزینه ی آزمایش. 

مبلغی که پرداخت سیصد و هفتاد هزار تومن شد. یعنی من تمام مدت با خودم فکر می اون بنده خداهایی که این پولو ندارن چه کار باید ند؟

کل هزینه ی آزمایش چهارصد و شصت تومن بود که بیمه فقط نود تومن رو پوشش میداد.

بگذریم.

با همکلاسی رفتیم یه کافه ی باکلاس و صبحونه خوردیم.

املت و صبحونه ی ایرانی( مربای هویج و خامه و پنیر و کره و حل وا شکری و عسل و گوجه و خیار و نعناع و مویز و گردو با نون سنگک تازه از تنور دراومده) همراه با آب پرتقال طبیعی.

واقعا چسبید. دلتون نخواد! از اونجایی که هیچ جز من و همکلاسی اونجا نبود؛ و همه چیز هم عالی بود، خیلی خوش گذشت. میشه گفت در حد انفجار صبحونه خوردم.

بعد رفتیم کلنیک نور برای وی ای پی. ساعت ده اونجا بودیم. ساعت دو کارمون تموم شد.  هزینه هم نود و چهارتومن شد.

بعدش رفتیم فروشگاه ا یر میدون ونک. یه چیزای ریزه میزه یدیم.

همکلاسی همش میخواست برام یه چیزی ب ه. اجازه ندادم.

اومدیم بیرون. کپل جون گفت بریم ناهار بخوریم. گفتم دیگه ظرفیت برای ناهار ندارم. آخه تو کافه ی کلینیک هم کیک گردو گرفته بود برام همراه با شیرنسکافه.

گفت اینجوری که نمیشه. ساعت چهاره تا بریم تو رو راهی کنم و برسی خونه دیر میشه. گشنه میشی.

گفتم : پس فالوده بخوریم.

فالوده رو خوردیم و از میدون ونک برام یه دسته رز زرد و صورتی ید و اومدیم ترمینال و الان هم سوار ماشین سواری هستم و در راه برگشت به خونه و شهر محل اقامتم.

روز خوب و البته بسیار بسیار خسته کننده ای بود.

گیج خوابم.

****

قبلا هم گفته بودم که به شخصه از روز دختر خوشم نمیاد و قبولش ندارم چون یک نوع نگاه  تفکیکی بر اساس بودن یا نبودن ی ه. از نظر من فقط روز زن و روز مرد معنی داره.

با این حال برای همه احترام قائلم و از عزیزانی که تبریک گفتن تشکر میکنم و به همه ی دخترای گلی که خودشون رو دختر مامان و باباشون میدونند نه دختر به اون معنایی که در این جامعه تلقی میشه؛ تبریک میگم.



برچسب ها : تهران نوشت - ساعت ,رفتیم ,برام ,همکلاسی ,دختر ,تومن
سلام
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

درحال تمیز و نظافت خونه ی جدیدم.

صاحبخونه ی جدید یه حاج آقای باحاله.

فردا عروسی پسرکوچیکشه و برام کارت دعوت آورده.

نمیدونید چه حس خوبی به این خونه دارم.

همسایه ی رو به رویی خود حاج آقا همراه با حاج خانم هستند.

دوتا پسرهاش هم طبقه ی بالا میشینن.

*****

راستی میدونید خیلی دوستون دارم. وقتی میام اینجا و میبینم برام کامنت گذاشتین خیلی خوشحال میشم.

*****

همکلاسی  جواب وی ای پی رو برام آورد. نتیجه ی آزمایش، تاخیر در پاسخدهی عصب چشم رو نشون داده، البته خیلی خفیف.

از دیدنش ناراحت نشدم. توکلم به خداست.

*****

برم به کارام برسم.


برچسب ها : سلام - خیلی ,برام
نوشت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

از محاسن خونه نو میدونید چیه؟

یه تمیزکاری اساسی.

یه دورریختن کهنه هایی که هی میخواستی دور بریزی ولی همش دست دست کردی.

یه یدن ده ریزه هایی که مدتهاست میخواستی ب ی ولی همش تنبلی کردی.

پیدا یه عالمه چیزایی که گم کرده بودی.

استفاده از مغزت برای چیدمان جدید.

پیدا همسایه های جدید.

یه محله ی جدید با محوطه ای جدید.

از همه مهمتر یه ویوی جدید از پنجره های خونه.

حالا فکر کنید که ویوی پنجره ی شما ، کوچه ی قبلی و خونه ی قبلیتون باشه!

تازه! صاحبخونه ی قبلی رو ببینید که روی پشت بوم در حال کاره!

از همه مهمتر اینه که جلوی ساختمون شما( در واقع خونه ی من که پشت به کوچه است) خونه های یک طبقه هست و درنتیجه ویوی پنجره کور نیست.

یه عالمه محاسن دیگه هم هست!

****

مامان زنگ زده و هی میگه، خودت رو خسته نکن، کارهاتو د د انجام بده! قرار نیست برات مهمون بیاد یا فامیل شوهر بیان دیدن خونه ات که بخوای عجله کنی!

بهش میگم: مادر من ، آخه من که برای دیگرون کار نمیکنم که، من برا دل خودم میخوام زودتر همه ی کارهارو تموم کنم.

ناراحت میشه و یه عالمه غر میزنه و میگه : خوددانی. من همش میگم خودت رو اذیت نکن. حالا هرکار دلت میخواد !

امان از دست این مادرِ گلِ قهرکنِ من!

****

تا حالا گل قهرکن دیدید؟ همونی که همش بر ریز ریز داره و تا بهش دست میزنی برگهاشو جمع میکنه! 

توی شمال زیاده!

برچسب ها : نوشت - خونه ,جدید ,حالا ,پنجره ,ویوی ,عالمه ,ویوی پنجره ,پیدا
نوشت۲
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دو هفته پیش بود، همکلاسی همراه عکاس باشی(دوست صمیمیش) بودند  که بهم زنگ زد. وقتی دوستش گوشی رو گرفت تا سلام و علیکی ه، دعوتم کرد  همراه با همکلاسی بریم شمال آپارتمانش تو منطقه متل قو مازندران. خندیدم و گفتم من که نمیتونم بیام و درگیر تعویض خونه هستم ( که اگه میتونستم هم اولویت برام خونه ی مامان بود) ولی شما همکلاسی رو با خودت ببر. اون خیلی وقته سفر نرفته. همکلاسی گفت: نه. من که تنها نمیرم. 

کلی باهاش حرف زدم و راضیش بره.

این هفته با عکاس باشی و یکی دیگه از دوستانشون رفتند. لحظه به لحظه ع میذاره و وقتی بهم زنگ میزنه، شادی در صداش موج میزنه. خوشحالم که رفت و داره بهش خوش میگذره. براش لازم بود. خوشحالم که خوشحاله.

*****

دیروز رفتم و برای پنجره ی سالن سفارش دادم. فروش دو تا دفتر مدل گذاشت جلوم. همه شلوغ. با والان و کتیبه و چندلایه. بهش گفتم من یه لا ، تور میخوام. ساده ی ساده.

از های چند لایه خوشم نمیاد. دوست دارم از لای نور بتابه داخل خونه. از هایی که کنارشون یه قسمت تک رنگ که روش یه طرح خاص رنگی داره هم خوشم میاد(نمیدونم بهش  چی میگن) ولی خوب اونا برا پنجره های بلند و خونه ای که برای خود آدم باشه، خوبه. چون اون ها قیمتش خیلی بالاست.

****

از دیروز که اومدم و ن این خونه شدم، هر از چند گاهی بوی فاضلاب از آشپزخونه به مشام میرسید. فکر از دریچه ی فاضلاب لباسشویی باشه. به آقای میم گفتم د وش مخصوصش رو ید و آورد و نصب کرد. بعد از رفتن هستی و آقای میم، دیدم همچنان بو میاد. بو هم از پشت ک نت هاست. کشوی اول ک نت رو کشیدم بیرون اما پشتش چیزی نبود. دومی رو کشیدم بیرون که دیدم بعله!!!! یه دریچه لوله ی فاضلاب که سرش بازه و بو از اونجا بیرون میزنه.

 فورا یه کیسه ی بزرگ رو مچاله و با هزار زحمت فرو داخل لوله و کشوها رو برگردوندم سر جاشون. 

آخیش! از دست بو راحت شدم!

برچسب ها : نوشت۲ - ,خونه ,همکلاسی ,بیرون ,گفتم ,فاضلاب ,کشیدم بیرون ,عکاس باشی
استفاده از تجربه ها
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

در شرکت قبلی که بودم، خیلی اذیت شدم. سه سال به بهانه ی اینکه میخوایم تو رو ی جی ام پی ، مدیر کیفیت و .... تمام کارهای ایزوی شرکت رو انجام دادم و با جون دل کار و به یه شرکت درب و داغون نظم بخشیدم، اونوقت آ کار ی رو که ه رو از ب تشخیص نمیداد و با هزار سختی تونسته بودم ناگزیرش کنم از رعایت اصول کیفی، به جای من مدیر کیفیت د.

چهار سال بهم گفتند: مدیر تحقیقات، سالی هفت فرمول براشون طراحی با قیمت های تمام شده ی پایین و کیفیت عالی، دست آ سال چهارم یه آقای رو آوردند و د مدیر تحقیقات که البته اگر سواد درست و حس داشت و میشد ازش چیزی یاد گرفت، غمی نبود ولی متاسفانه میخواستند همچنان براشون فرمول نویسی کنم ولی اسم آقای زیر برگه ها بخوره که خوب من آدمش نبوده و نیستم. سال گذشته هم بعد از دوسال حضور بی نتیجه ی اون آقا، ایشون رو بیرون د که البته من نبودم که ببینم. دوستی میگفت اگه مونده بودی بعد از رفتنش ، تو سِمتش رو به دست میاوردی اما من معتقدم اگر مونده بودم، با کارهای من اون آقا به مدارج بالاتری که لیاقتش رو نداشت میرسید و من خوشحالم که چنین موقعیتی رو براش درست ن .

از اتقاقات اون شرکت و شرکت های قبلی به یک نتیجه ای رسیدم.

در کارخانه های خصوصی ( البته شرایط داروسازی ها خیلی فرق میکنه) تا وقتی یک زن هستی و وابستگی با سهامداران و صاحبان اصلی شرکت نداری، هرچقدر خوب باشی و خوب کار کنی باز هم در همون رده ی میانی مدیریت باقی میمونی و هیچوقت تو رو ک د رده های بالا نمیکنند. در نتیجه به جای اینکه خودت رو بُکُشی و عذاب بِکشی، بهتره با این موضوع کنار بیای و اجازه ندی ی هم ازت سوءاستفاده ه.

بر این اساس وقتی اومدم این شرکت و دیدم روال همون روال شرکت های قبلیه، توقعم رو آوردم پایین و سعی به دنبال بالا بردن موقعیت شغلیم نباشم و فریب وعده ها رو نخورم.

قبل از عید اومدند و گفتند با توجه به اطلاعات زیادت از سیستم های تضمین کیفیت، بیا و بشو مدیر تضمین کیفیت و  مدارک رو به روزرسانی کن. من هم شروع و در این بین پسرکی تازه کار که فامیل مدیرعامل بود، زیردست من به عنوان کمک مشغول کار شد. بعد از چندی وقتی دیدم حکمی برام نیومد، من هم به بهانه ی شروع مجدد فعالیت کارخانه، از ادامه ی کار در زمینه ی تضمین کیفیت، دست کشیدم.

روزی وقتی پسرک با انرژی من رو مدیر تضمین کیفیت خطاب میکرد بهش گفتم: من مدیر نیستم. چون حکمی ندارم. من صرفا جاده صاف کنی هستم برای ی که قراره بیاد و مدیرتضمین کیفیت بشه.....

امروز از دوستان شنیدم که پسرک رو به عنوان مدیر تضمین کیفیت معرفی د و براش حکم فرستادند. همه فکر د من ناراحت میشم. ولی اصلا ناراحت نشدم. حدس میزدم که این اتفاق بیفته. خیلی هم خوشحالم که انرژی و وقتم رو روی این کار نذاشتم و از تجربه ی قبلی استفاده . نونی که بشه به خودی داد، اون هم از نوع مردش، هیچوقت به یه زن غیر خودی نمیدن!

برای پسرک پیام تبریک فرستادم و در آ نوشتم ای کاش از خودت میشنیدم، هزار بهانه آورد که یکی از اونها هم ارزش نداشت....

از من به شما نصیحت: هیچوقت دلتون رو به وعده های پوچ مدیران بخش خصوصی( از تی خبر ندارم) خوش نکنید!

بعدا نوشت: همکار گفت مراقب خودت باش، آقای مدیر تدارکات میخواد بره پیش مدیرعامل ازت شکایت کنه( آخه کم کاری های ایشون رو با نامه هام در گروه کاری برای همه روشن ).

گفتم: برام اهمیتی نداره. من مطمئنم که دارم درست کار میکنم، بچه بازی های این مردان به ظاهر مرد و دورویی هاشون که توی روت لبخند میزنند و از پشت خنجر به قلبت فرومیکنند، چیز جدیدی نیست. بهش عادت دارم. 


برچسب ها : استفاده از تجربه ها - مدیر ,شرکت ,کیفیت ,تضمین ,هیچوقت ,خودت ,تضمین کیفیت ,مدیر تضمین ,تضمین کیفیت، ,آقای ,مدیر کیفیت ,مدیر تضمین کیفیت
رافائل
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

چرا رافائل؟

رافائل یک نقاش مرد ایتالیایی بود که  در دوره ی داوینچی زندگی میکرد و یه جورایی تا پایان عمر تنها بود.

من عاشق نقاشی هستم و تا حدودی نقاشی میکشم.

تنها بودم.

زنی بودم که مثل یک مرد در این جامعه ی گرگ زده زندگی می .

این شد که شدم رافائل تنها.

میخواستم زندگی و تنهاییم رو اینجا به تصویر بکشم.

میخواستم در عین زن بودن ، مرد باشم.

به یاد بچگی،

به یاد عشقم به دوره ی رنسانس،

به یاد مجسمه های زیبای ایتالیایی و شا ارهای هنری اونجا،

شدم رافائل.

زنی در قالب مردی نقاش،

در آستانه ی فصلی سرد.

****

به من نگو که نباید!

من تمامی بایدها را

در نباید وجودم تعریف کرده ام....

برچسب ها : رافائل - رافائل ,زندگی
خسته نوشت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سرماخوردم. اونقدری که جون نداشتم پاشم و غذایی درست کنم. جوری که صبح از بدن درد روی پا بند نبودم. و الان هم گلودرد داره بهش اضافه میشه.

شما به چشم زخم اعتقاد دارید؟ 

هیچ مثل خودم، منو چشم نمیزنه!

نه که فکر کنید چشمم شوره ها. نه. در مورد هیچ این ح رو ندارم. اما کافیه توی دل خودم بگم، به! عجب سال خوبی! اونوقت بیاین ببینین چه بلاهایی سرم نازل میشه.

پریروز داشتم با خودم فکر می که خداروشکر ی الی هست سرماخوردگی شدید نداشتم. اونوقت امروز صبح وقتی بیدار شدم ، انگار با جاده صاف کن از روم رد شده بودند.

البته میدونم که خستگی این مدت باعث ضعف بدنم شده، ولی خوب انتظار نداشتم توی این هوا سرمابخورم.

حوصله م هم سررفته. قرار بود ی سالن رو بیارن برای نصب که نیاوردند. وضعیت آنتن تلویزیون هم هنوز مشخص نیست.  روزا میخوام هرچه سریعتر برسم خونه تا استراحت کنم ولی متاسفانه فرصتی برای استراحت قسمت نمیشه.

****

هوا خیلی گرمه. کولر رو که روشن میکنم سردم میشه، روشن نکنم هم از گرما خفه میشم. کلا در یک دوگانگی شدید به سر میبرم.

****

امروز تصویر یک پزشک ژاپنی در تل*گر*ام به دستم رسید که صد و پنج ساله بود و س ا و درحال کار. راز طول عمر خودش رو کار و تلاش تا آ ین لحظه اعلام کرده بود. 

یاد ر افتادم و گفتم باید ع ش رو برای صفحات مجازی بفرستم و زیرش بنویسم: هشتاد و هفت ساله ی ایرانی راز سلامت و طول عمر خود را کار و عدم بازنشستگی اعلام کرد. (یه عالمه جوون بیکار دنبال کار میگردند اونوقت اینا حاضر نیستند جا رو برا ورود بقیه باز کنند.) 

کلا ما از این پیر پاتیلایی که حاضر نیستند بازنشسته بشن زیاد داریم! دیگه به نوع ژاپنیشون چه نیازی هست؟

****

برای کتابام دنبال یک مدل شیک و درعین حال کاربردی کتابخونه هستم! ی نظری نداره؟

****

ببخشید که این پست اینقدر بی محتوا شد. راستش خیلی چیزا توی ذهنم بودکه با باز وبلاگ از ذهنم پرید.

****

نمیدونم چرا این پسر اینهمه از یدن لباس برای من ذوق میکنه.  حالا خوبه خودش هم نیست که اینارو ببینه! از شمال برام سوغاتی لباس یده. البته فعلا فقط شنیدم و هنوز به دستم نرسیده! یه وقتایی دلم براش میسوزه از بس بهش غر میزنم که ول جی نکنه. کپل جانم عاشق اینه که برا ایی که دوستشون داره، ید کنه و هدیه ب ه، یک دهمش رو برا خودش ید نمیکنه! طفلکی رو هم من همش دعواش میکنم. 

برم الان دوباره یه کم دعواش کنم.


برچسب ها : خسته نوشت - خودش ,اونوقت ,نداشتم ,حاضر نیستند
چهره های نامعمول
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام و صبحتون بخیر.

تا حالا شده از نگاه به چهره ی خاصی، حس بدی بهتون دست بده و بدتون بیاد!

لازم نیست حتما اون شخص زشت یا بدرو باشه. لازم نیست که حتما به شما بدی کرده باشه، نه! فقط نتونین بهش نگاه کنید!

من اینجوری هستم. گاهی نمیتونم توی صورت بعضی ها نگاه کنم. حس بدی پیدا میکنم و درنتیجه همیشه از اون افراد دوری میکنم. به عنوان مثال، اولین مدیری که براش کار ، یا همین مدیرعامل قبلی، آقای امپراتور، یا یه کارمندی داشتیم دوران که من اصلا نمیتونستم به چهره ی اون خانم نگاه کنم.

آ ین نفر، پسرکی ریزنقشه که صبح ها همونجایی که من منتظر سرویس میمونم، منتظر سرویسش میمونه. مودب و آراسته است. سلام و احوالپرسی میکنه. به عنوان یه مرد خیلی کوچولوئه. بیشتر شبیه پسران دبیرستانیه. اجزای صورتش بد نیست. پوستی روشن داره و زشت نیست. اما اگه بگن تصویرش رو بکش، اصلا نمیتونم. چون نمیتونم توی چهره ش نگاه کنم اصلا اجزای صورتش رو نمیتونم تشریح یا تصور کنم. راستش اصلا دوست ندارم باهاش همکلام هم بشم. نمیدونم این حس چیه. البته اکثرا بعدها که اون آدم ها رو بیشتر شناختم متوجه وجود نوعی شرارت در اونها شدم. حالا هر صبح با خودم فکر میکنم یعنی این پسرک هم در وجودش شرارتی نهفته است؟!

برچسب ها : چهره های نامعمول - اصلا ,نمیتونم ,چهره ,میکنم ,اجزای صورتش ,لازم نیست
گزارش وار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

با پیگیری های فرزانه جون، رو آوردند و نصب د. موکت ها رو هم آوردند. میل ی اتاق خواب رو هم خودمون نصب کردیم و ها رو هم آویزون کردیم.

حاج آقا هم تشریف آوردند و پریزی رو که زده بود بیرون، با گچکاری سفت و محکم د. 

الان فقط مونده موکت اتاق خواب رو پهن کنم و تصمیم بگیرم که از همین قالیچه ی کوچیک استفاده کنم یا یه بزرگترش رو ب م. 

من دوست ندارم کف اتاق خواب سنگ باشه و دوست دارم اتاق خواب کاملا مفروش باشه یا پارکت. از اونجایی که ولایتی که من زندگی میکنم اصلا نمیدونند پارکت چیه، اکثر خونه ها کفش سنگه و چون زمستون اینجا خیلی سرد میشه، وقتی از روی تخت پاتو میذاری زمین، سرمای سنگ تا ته استخونهات نفوذ میکنه. به همین دلیل دوست دارم کف اتاق خوواب رو موکت کنم. و روش یه قالیچه بندازم.

خونه خیلی خوشگل شده. نقلی و جینگیلی.

الان عصرها یه دمنوش آویشن درست میکنم و پامو میندازم روی هم و با لذت نوش جان میکنم.

فقط مونده آنتن و تلویزیون. ان شاءالله اونم آ هفته راه بیفته دیگه همه چیز رو به راه میشه.

****

تنتون سلامت و لبتون خندون.

برچسب ها : گزارش وار - اتاق ,خواب ,دوست ,میکنم , ,موکت ,اتاق خواب ,دوست دارم
تمثیلی بد، فرهنگی مرده
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سوار سرویس که شدم و روی صندلی نشستم، از شدت بو حالم بد شد، ناگهان این جمله تو مغزم پیچید و تا سر زبونم هم اومد: وای چقدر اینجا بو مسجد میده!

در یک لحظه جمله رو قورت دادم و با خودم فکر که باید میگفتم چقدر اینجا بوی جوراب میده!

چرا این جمله به ذهنم خطور کرد؟ چون تصویر ذهنی من از مکانی بسته که به شدت بوی پا و جوراب و عرق میده، صرفا مساجد و اماکن مقدسه!

چرا باید اینجوری باشه؟

مگه نه اینکه وقتی میریم مهمونی، بهترین لباسمون رو میپوشیم با عطر و ادوکلن و ... پس چرا وقتی میریم اماکن مذهبی که یه جورایی مهمون خدا و بنده های خوبش بشیم، این ساه ترین چیزها رو رعایت نمیکنیم؟

توی سرویس یه تعداد آقا نشسته بودند با کفش های تابستونی و پای بی جوراب. کولر روشن بود و شیشه های ماشین هم بسته. 

یعنی بیزارم از اونایی که با صندل میرن سر کار. این حس منه. شما هرجور دوست دارین باشین. من بدم میاد. کلا از مردهای صندل پوش خوشم نمیاد چون بسیار بسیار ش ه به نظر میان. حالا چه برسه به اینکه برای شرکت صندل به پا کنند.

خوب همین آدم ها هستند که با پاهای بوگندو میرن زاده و مسجد و بعد یه بچه رو که میبری مسجد کل تصویر ذهنیش به هم میریزه.

اصلا اونایی که دم به دقیقه مسجد میسازن و سال به دوازده ماه فقط برای مراسم و موقع در مسجد رو  باز میکنند، خوب یه کم به جای ساختن به تمیز و شستشو و نظافت مساجد فکر کنند.

****

امروز مدیرمون داشت با افتخار تعریف میکرد که خیلی خوشحاله که پسرش بسیاری از قیدهایی که دست و پای اونو تو زندگی بسته نداره و اجازه میده فکرش بسیار آزادتر از این چیزها باشه، مثلا اون خودش شبا که میره دستشویی حواسش هست که درب رو طوری باز و بسته کنه که ی بیدار نشه اما پسرش این چیزا براش مهم نیست. یا اگه اون لباس بی اتو و چروک بپوشه اونروز اعتماد به نفسش میاد پایین ولی برای افرادی با فکرهای خلاق این چیزها فقط دست و پاشون رو میبنده!

میخواستم بگم: جناب ، اینکه پسر شما لوس و خودخواه تشریف دارند یه چیز دیگه است و فکر نمیکنم رعایت ادب و احترام به حقوق دیگران باعث بشه خلاقیت و یا پویایی یک ذهن از بین بره،  بیل گیتس و استیو جابز رو کی تا حالا با لباس چروک دیده؟  یعنی این آدما برای ایجاد نبوغ و خلاقیت و ذهن، هرجور دلشون خواسته رفتار د؟ حقوق دیگران رو زی ا گذاشتن و به بقیه بی احترامی د.

اگر شما در سفر به چین با ی روبرو شدی که با لباس هایی چرک و دمپایی و شلوارک در حال قدم زدن بوده، این نشاندهنده ی نبوغ فراوون اون آدم نیست. این ش گی ذاتی اون فرد رو نشون میده!

بهترین مخترع ها، نابغه ها و ... آدم هایی خاص بودند که شاید برخی رفتارهاشون برای دیگران عجیب بوده ولی کثیف و ش ه نبودند بلکه نظم خاصی در ذهن و رفتار روزانه شون حاکم بوده.

متاسفانه پدر و مادرهای جدید با خوندن چند مقاله ی اروپایی ترجمه شده در ارتباط با ایجاد ذهن آزاد و خلاق در فرزندانشون، کلا یادشون میره که باید به بچه هاشون ادب و احترام به دیگران و زندگی اجتماعی رو یادبدن. این نسل پر است از بچه های لوسی که همه ی پدر مادرهاشون هم فکر میکنند بچه شون چون از اینترنت و گوشی و کامپیوتر سر درمیاره ولی اونها سردرنمیارن پس بچه هاشون نابغه هستند. دیگه نمیدونند اگر یکی از ساده ترین معماهای دوره ی بچگی خودشون رو به فرزندانشون بگن، نمیتونند حلش کنند. این نابغه های کوچولوی دیجیتالی همون بچه های نسل قدیم هستند که با قوطی مایع ظرفشویی سوت میساختند. همونقدر که کار اونها شا ار بود، کار اینها هم شا اره. دلم میخواد زنده بمونم و ببینم از بین این همه نابغه ی جوان و نوجوان که ذهن هاشون بی قید و آزاد پرورش یافته، چندتا مریم برنده ی نوبل ریاضی در میاد!!!!!

حیف که نشد بگم

برچسب ها : تمثیلی بد، فرهنگی مرده - مسجد ,نابغه ,بسته ,میده ,دیگران ,لباس ,حقوق دیگران ,وقتی میریم ,چقدر اینجا
توجه!
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دوستای عزیزی که کامنت هاشون ثبت نشده یا نیمی از اون پاک شده مطلع باشن که کار کار دشمنه. من نه چیزی رو حذف نه تو کامنتهاتون دست بردم. احتمالا چون خیلی آدم مهمی هستم یکی وبلاگمو کرده.

شاید هم بلاگ اسکای از دستم دلخوره.

به هر حال مطلع باشید و آگاه که مقصر من نیستم. 

دوستتون دارم.

برچسب ها : توجه!
تولدت مبارک آقا
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خوش به حال اونایی که الان تو صحن حرم رضا نشستند.

دلم گرفته. دلم برا رضا تنگ شده. دلم میخواد برم بشینم کنج صحنش و یه دل سیر گریه کنم!

****

دیروز با هستی رفته بودیم بیرون. یه ست لحاف و تشک دیدیم خیلی خوشگل بود. هستی اصرار داشت ب مش. توی دلم گفتم: برای کدوم اتاق خواب؟!

****

دوست داشتن به این نیست که حتما تهش ازدواج باشه. 

امروز سه تا خبر شنیدم. اول پسر یکی از همکارای مامان که همسرش با داشتن یه بچه، بعد از مستقل شدن و چند تا سفر خارج رفتن، تقاضای طلاق داده. اونم بدون دلیل. و وقتی قاضی ازش پرسیده همسرت چه مشکلی داره که میخوای ازش جدا بشی؟ گفته مشکلی نداره. فقط من میخوام مستقل زندگی کنم!!!!!

خبر دوم مربوط میشه به دختر  یکی از دوستان خانوادگی که بعد از یک سال ازدواج چون همسرش حتی نمیره یه خونه اجاره کنه تا با هم زندگی کنند دارند از هم جدا میشن. پسره هم دانشجوی است.

خبر سوم مربوط میشه به آشنایی که سه سال قبل دختر و پسر بعد از چندسال عشق و عاشقی با هم ازدواج د و حالا دارند با توافق از هم جدا میشن.

بعد از شنیدن این اخبار مطمئن شدم که فرایند ازدواج خیلی پیچیده تر از دوست داشتن، رفاه، تحصیلات، حتی درک متقابله!

ازدواج یه گذشت و خستگی ناپذیری خاص میخواد که باید دوطرفه باشه!

ازدواج یک نوع شعور اجتماعی  میخواد که دستی به اون خیلی سخته!

و بچه ها اگر در گذشته باعث میشدند طرفین کمی گذشتشون رو بالا ببرند، اما امروزه این مسئله محقق نمیشه و بچه داشتن دلیلی بر قوام یک ازدواج نیست.

دلیل اصلی هم استقلال مالی مادرانه. 

چرا؟

چون وقتی تمام مشکلات و گرفتاری های بچه با مادره، وقتی مادر مستقل هم هست، یه جایی که از تکروی های مردانه خسته میشه، با خودش میگه: کارای بچه با منه! بیرون هم کار میکنم! خونه رو هم میگردونم! پس شوهر و آقا بالاسر میخوام چه کار که بیاد تازه بهم امر و نهی کنه! 

خوب این میشه که جدا میشن و بچه رو هم میگیرن.

این وسط مردهای بیچاره هم خیلی مقصر نیستند. ذاتشون اونجوریه که تو عالم خودشون هستند و وقتی زنی هست که مسئولیت بچه ها رو به عهده گرفته و خونه و زندگی رو جمع و جور میکنه پس دیگه میتونند در رویاهای بچگانه و یا دنیای مردونه شون غرق بشن و بعد یه وقتی به خودشون میان که همه چیز رو باختند.

خلاصه که الان زندگی ها خیلی سخت شده.

اکثرا بعد از چند سال پشیمون میشند.

همین آدما وقتی به من میرسند میگن: خوشبح . عاقل بودی و ازدواج نکردی!

و من مدتهاست سردرگمم که ازدواج خوبه یا بد؟!

ای کاش اروپایی بودم تا با خیال راحت و بدون ازدواج زندگی می . واقعا ی که قرار نیست بچه دار بشه، چرا باید ازدواج ه!

****

دیروز توی حرفامون با همکلاسی نوشتم:

تخصص من اینه که نمیتونم طرف مقابلم رو وادارم که کاری و که من دلم میخواد، انجام بده برام. ولی خوب بلدم کاری رو که اون دلش میخواد انجام بدم.

نوشت: آره. واقعا. دوستت دارم.

نوشتم: ولی من خودم رو دوست ندارم.

****

فکر میکنم با این تخصصم اگه من هم ازدواج کنم بعد از دو یا سه سال پشیمون میشم. چون خودم رو اونجوری دوست ندارم و این باعث میشه همیشه در زندگی احساس ناامیدی و یاس داشته باشم.

فکر میکنم من اصلا به اون حد از شعور اجتماعی و گذشت نرسیدم که بخوام ازدواج کنم!

و فکر میکنم در صورتی که نتایج آزمایشگاهی وجود اون بیماری رو در من ثابت کنه، ازدواج بزرگترین اشتباه و شاید ظلمیه که میتونم در حق خودم م!


برچسب ها : تولدت مبارک آقا - ازدواج ,زندگی ,خیلی ,میکنم ,میشه ,مستقل ,ازدواج ,دوست ندارم ,مربوط میشه ,شعور اجتماعی
ی دلگیر
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

همیشه بدترین تنبیه رو برای خودم انتخاب میکنم.

خودم رو از آنچه دوست دارم، محروم میکنم!

.

.

.

شک میکنم.

به همه چیز شک میکنم.

...

بر من سزا نبود اینچنین عمری،

گاهی به سرخوشی و گهی به سرمستی

لیکن به اشک دیده سرمست و به خون دل سرخوش!

برچسب ها : ی دلگیر - میکنم
خوابزدگی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

اولویت های زندگی مردان:

۱_ کارشون

۲_ موقعیت اجتمایی شون

۳_ اموالشون

۴_ دوستاشون

۵_ خونواده ی خودشون مخصوصا در آقایون ترک مادرشون

۶_ بچه شون

۷_ زنشون

۸_عشقشون

برای اون دوتای اول هم حاضرند از همه چیزشون بگذرند.

****

شب دراز است و قلندر بیدار

شب سیاه است و دل من بیتاب

برچسب ها : خوابزدگی
اولویت های ن
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

در سنین مختلف اولویت خانم ها فرق میکنه. تا حدود بیست و پنج سالگی اولویت اول و آ خانم ها عشقشونه اما بعد از اون:

۱_ فرزندشون

۲_ خونواده شون

۳_عشقشون

۴_ اموالشون

۵_ کار و موقعیت اجتماعیشون

۶_ دوستانشون

۷_خلوتشون

۸_ شوهرشون

حالا باید گفت خوشبحال مردهایی که علاوه بر اینکه شوهرِ همسرانشون هستند، عشقشون نیز به حساب میان.

برچسب ها : اولویت های ن - اولویت
این روزها
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

این روزها به خیلی چیزها فکر میکنم. به گذشته. به زندگی. به حال. به آینده.

توی پیجی نوشته بود: دو تا قرص هست. یکی قرمز که اگه بخوری بر میگردی به بیست و پنج سال قبل و میتونی تمام اشتباهاتت رو جبران کنی. یکی هم آبی که اگه بخوری میری به پنج سال جلوتر با یک میلیارد پول نقد! کدوم رو انتخاب میکنی؟

من نوشتم: قرص آبی. چون نمیخوام با خوردن قرص قرمز به دوران جنگ برگردم.

اما نود درصد نوشته بودند قرص قرمز. از همکلاسی هم که پرسیدم گفت قرص قرمز. اما دلیل من فقط جنگ نبود!

اولین دلیلم برای اینکه نمیخوام برگردم به گذشته جنگه! دومیش اینه که نمیخوام دوباره تموم اون سالها رو تجربه کنم! سومیش اینه که مگه چقدر توی سی و هفت سال گذشته بهم خوش گذشته که بخوام تکرار بشن. اگه دوباره برگردم به گذشته باز هم همین زندگی رو دارم. چون شاید من تغییر کرده باشم ولی اطرافیان و شرایطم که تغییر نمیکنه! پس در واقع هیچ چیزی عوض نمیشه. فقط تکرار میشه و من علاقه ای به تکرارش ندارم.

در عین حال فکر میکنم پنج سال جلوتر رفتن خوبه. خیلی مسائل حل شدند. یا مریض و درب و داغونم. یا جنگ شده. یا در حال مرگیم. یا همه چیز خوب و خوشه! خوب در هر صورت فکر نمیکنم چیز زیادی رو از دست بدم. جز پنج سال کار و حرص خوردن! پس ترجیح میدم برم به آینده!


برچسب ها : این روزها - گذشته ,قرمز ,برگردم ,نمیخوام
گزارش وار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز بعدازظهر هستی و مالوجون اومدند خونه ی من. شیرینی پختم و با دم نوش مخلوط بهارنارنج و گل سرخ و دارچین، یه عصرونه ی دلچسب خوردیم. مالو کمی خو د و ما کپ زدیم و گپ زدیم تا ساعت هشت و ربع که هستی رفت. یه بعدازظهر دلچسب بود که با وجود خستگی  جسمی ولی روحم رو جلا داد.

فردا بعدازکار میرم شمال. برای چهارشنبه از م نوبت گرفتم. البته از یکی از متخصصین به نام تهران هم نوبت گرفتم ولی برای اوا مهرماه بهم نوبت دادند. نتونستم صبر کنم. هرچقدر هم ادای آدم های بیخیال و قوی رو دربیارم، باز هم در واقعیت ترس و استرس ته دلم هست.

باید برم تا از این برزخ بیام بیرون. یا رومی رومی. یا زنگی زنگی.

****

دوستان معتقد بودند باید ی تور سالن رو آستری بزنم. ولی نمیدونید چه لذتی میبرم از تماشای نور و آفت که از لای به داخل سالن میتابه. با لذت میشینم و به آسمون آبی نگاه میکنم و لذت میبرم.

****

ب سنجد تا صبح سر و صدا میکرد. تلق و تلوق. با میله های قفسش ور میرفت. تاب بازی میکرد. خلاصه تا صبح آتیش سوزوند.

دامپزشک میگفت اینا بین بیست و چهار تا بیست وهشت ماه زندگی میکنند و این اگر درست باشه یعنی سنجد تا آ امسال مهمون منه. طفلک دخترم چه زود پیرزن شد.

****

چندروزی بود که خارش چشم و گلو و عطسه اذیتم میکرد. ب یه زادیتن خوردم و امروز تمام مدت منگ بودم. از شدت استخوان درد هم روی پا بند نبودم. حالا موندم درد استخوانها به قرص ربطی داره یا به علت دوره ی عادت ماهانه و خونریزی شدید اونه!


برچسب ها : گزارش وار - میکرد ,نوبت ,نوبت گرفتم
نوشت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وقتی مجبوری با لبخندت به ی که روبه روت نشسته و با اضطراب به برگه های جواب آزمایشات و ام آر آی ت نگاه میکنه و نمیدونه چجوری باهات صحبت کنه، روحیه بدی؛ یعنی اینکه خداونو قدرت مواجه شدن با خیلی چیزها رو بهت داده.

با لبخند به نگاه و منتظر موندم تا به حرف بیاد.

شروع کرد و گفت آزمایشاتت همه عالیه و این یعنی احتمال باقی بیماری ها منتفیه و ما برگشتیم سر خونه ی اول.

گفت بیماری در تو خاموشه و اتفاقی کشف شده در این وضعیت بعضی از ها دارو تجویز میکنند و بعضی تا ندیدن علائم ظاهری و بروز علائم، دارو نمیدن.

گفت من توصیه میکنم به مصرف دارو و من فقط گوش می . گفتم میخوام با های دیگه ای هم م کنم. 

گفت این کار رو . اسم ی رو آورد که بیش از یکماهه سعی میکنم ازش نوبت بگیرم و نمیتونم. 

به هر حال باید بیام تهران و ....

دلم برا مامانم میسوزه. یجورایی با این قضیه برخورد میکنه انگار اصلا  اتفاقی نیفتاده و میخواد که ما هم حرفش رو نزنیم ولی از درون داره خودش رو داغون میکنه. کج خلقی میکنه. عصبی شده و تو خودش فرو رفته. خیلی سعی که چیزی نفهمه ولی نشد. 

***

همکلاسی زنگ زده و با قربون صدقه هاش میخواد بهم روحیه بده.

تعریف میکرد وقتی همکارش فهمیده زنش چنین بیماری داره، به اصرار خانواده ش همسرش رو طلاق داده.

میخواست بگه این شیوه ی برخورد اشتباهه و خیلی ها دارند  خیلی عادی با این بیماری زندگی میکنند ولی برخورد جامعه خیلی بده.

میخواستم بهش بگم نگران نباش من شوهری ندارم که اگه ترکم کنه، غصه بخورم. ولی همون لحظه یاد همکلاسی افتادم و اینکه هرچقدر هم خودم رو قوی نشون بدم بازم اگه نخواد توی زندگیم باشه(نه به عنوان همسرم، صرفا به عنوان یه دوست و ی که دوستم داره)، غصه میخورم. 

برای روزهای آینده برام دعا کنید.

برچسب ها : نوشت - میکنه ,بیماری ,خیلی ,برخورد ,دارو
گذشته
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دوازده سال قبل، دانشجوی دوره ی ارشد بودم که پدر بعد از یک بیماری پنج ماهه فوت د. جلوی چشمهامقطره قطره آب شدن مردی رو دیدم که برام مثل یه کوه قوی بود و فکر می هیچوقت هیچیش نمیشه. بعد از مراسم سوم، مریض شدم. میگفتند آنفولانزاست. تا پای مرگ رفتم اما برگشتم. مادرم میگفت آ اش دیگه وقتی میخو دی با ترس میومدم بالاسرت تا مطمئن بشم زنده ای. من اما زنده موندم. بههار همون سال مقاله ای که برای یکی از معتبرترین ژورنال های علمی فرستاده بودم، پذیرفته شد و بعد دفاع از پایان نامه. همون موقع ها کمردرد و گاهی خالی شدن زانو داشتم. رفتم پیش یکی از معتبرترین دکارهای مغز و اعصاب . بعد از معاینه و چندبار نشستن و بلند شدن گفت هیچیت نیست و اگر فکر کردی ام اس گرفتی، خیال بیخوده. ح خوبه و فقط این روزا زیادی تحت فشار بودی. فیزیوتراپی و ورزش و بعد هم یه مراسم دفاع پایان نامه ی خوب، باعث شدم حالم خوب بشه. شاید همون موقع اگر مقابل تئوری بیماری مقاومت نکرده بود من با پذیرش بیماری زودتر بیمار میشدم.

این سالها اتفاقات زیادی افتادند. خوب و بد و بدتر. 

فشارهای عصبی توی محیط کار قبلی شاید باعث شد شیر ه چشم بازکنه و بیدار بشه.

اما خداوند همیشه مراقبم بوده. لجبازی ن و با تغییر محیط کارم، حالم بهتر شد.

امسال با ی ری بررسی های اتفاقی به علائمی رسیده که میگه ام اس داری. ولی مهم اینه که من قبولش ندارم. من میرم تهران و با های دیگه ای م میکنم و نهایتا قراره یه دارو استفاده کنم ولی این بیماری هرچی که هست، قرار نیست زندگی عادی منو مختل کنه. من سالهاست با بیماری های مختلف دست و پنجه نرم و سالهاست یادگرفتم بیشتر از خودم نگران اطرافیانم باشم.

اگر پست قبلی بهتون گفتم که چی گفته صرفا برای این بود که اطلاعرسانی کرده باشم ولی تاکید میکنم که "من خوبم " و قرار نیست این بیماری خاموش بیدار بشه. دلم میخواست به بگم: من حتی تاریخ دقیق تشکیل پلاک ها رو میتونم بهت بگم ولی خوب ی حرف منو باور نمیکنه. برای افراد علمی پذیرش این حرف ها سخته.

مراسم سوم بابا، در یک لحظه حس قلبم ایستاد. طوفانی در مغم پیچید. حس گنگی وحشتناکی در سرم به وجود اومد.  جانم که دستانم در دستش بود با ترس نبض منو میگرفت و صدام می . حس از خودم جدا میشم. اما درست در آ ین لحظه ، چیزی منو هل داد پایین. گنگی رفت. دوباره صدای گریه ها بود. دوباره آدم ها. 

از اون روز به بعد هیچوقت آدم قبلی نشدم. حس می تمرکزم کم شده. بارها اینو به اطرافیان گفتم ولی ی باور نکرد......

به نظر خودم اون چهار تا پلاک توی مغزم از همون موقع به وجود اومد.

بعد از اون بیماری طولانی و ... خوب شدم.

الان هم خوبم.

لطفا باور کنید که خوبم و دیگه درموردش سوال نپرسید.

باهاش مدارا میکنم و با قصه گفتن خوابش میکنم.

قرار نیست بیدار بشه.

من نمیخوام و اجازه نمیدم.

دوستتون دارم و از بودن و همراهیتون شادم و به داشتن دوستای خوبی مثل شماها افتخار میکنم.

برچسب ها : گذشته - بیماری ,میکنم , ,خوبم ,باور ,قبلی ,قرار نیست ,همون موقع ,وجود اومد ,پایان نامه
برمیگردیممممممم!
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

نشستم تو اتوبوس و ماشین راه افتاده. راننده و کمک راننده در حال بحث و جدل با هم هستند.  صدای هم پس زمینه ی حرفاشونه.

"من دوست دارم،  عاشقتم، اینجوری آزارم نده!"

اینجا نه بارون اومد. نه حتی ابری اومد تو آسمون. ب هم در جوار کولر گازی، از گرما و شرجی هوا خفه شدیم.

تو این دو روز فرصت نشد برم کنار دریا، فقط از دور نگاش و براش دست ت دادم. خیلی حیف شد.

بریم ببینیم خونمون در چه حاله!


برچسب ها : برمیگردیممممممم!
خوشبختی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خوشبختی یعنی رفیقت نگرانت باشه و دائم جویای احو باشه. یعنی اطرافیانت به فکرت باشند و نگران ح .

یعنی داداشت که همیشه با هم در حال کل کل بودین وقتی ببینه تو حرفا داری ناراحت میشی فورا حرف رو عوض کنه و بی خیال کل کل هاش بشه.

خوشبختی یعنی عشقت شب زنگ بزنه و بگه یه تخت دو نفره دیدم که عالیه. هم تخته و هم کمد و ....

بعد بگه با مامان اینا حرف زدم برا قول و قرارمون.

بهش بگی الان تو این شرایط نیازی نبود حرفی بزنی

بهت بگه: چه ربطی داره. مگه چی شده؟ 

اونوقت با وجود تموم استرس ها دلت غنج بزنه از اینکه اونی که دوستش داری پشتت رو خالی نکرده. که هست. که تنها نیستی. 

*****

من خوشبختم. وقتی اطرافم پره از فرشته های زمینی!

وقتی خونواده ای دارم که ازم حمایت میکنند حتی از راه دور!

وقتی رفیقی دارم که از صدتا خواهر بهتره! 

وقتی دوستایی دارم که دلنگرونم میشن و تو ذکرهای زیرلبیشون اسم من شنیده میشه!

وقتی عشقی دارم که .......

برچسب ها : خوشبختی - یعنی ,خوشبختی ,خوشبختی یعنی
پولدار و بی پول
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

نشستم دارم دورهمی تماشا میکنم. برنامه درمورد بی پولی و پولداریه. یعنی اگر در این مورد مهران مدیری یه سریال دو هزار قسمتی هم بسازه بازم کمه.

کی میگه پول بده؟ 

من میگم پول خوبه. ولی مثل هر چیز دیگه ای پولِ بد، بده.

پولی که از راه درست بدست بیاد خوبه. اما پولِ بد خودش باعث هزار مشکله. 

خیلی از مسائل با پول حل میشه.

خیلی از مسائل در حضور پول اصلا به وجود نمیاد.

 اما پولدار بودن باعث نمیشه مطمئن باشی که حتما خوشبختی.

یعنی ممکنه پولدار باشی و درعین حال حتی یک لحظه هم احساس خوشبختی نکنی.

اما بی پول باشی،(منظور اون آدم بی پولیه که محتاج این و اون باشه نه آدم های معمولی که اکثرا بی پول هستند اما زندگیشون درگذره) مطمئنا خوشبخت نیستی!

آخه چجوری میشه آدم محتاج آب و نون باشه، س ناه نداشته باشه، نتونه پدر و مادر بیمارش رو درمون کنه، نتونه شکم بچه شو سیر کنه، نتونه سرش رو جلو در و همسایه بالا بگیره، بعد احساس خوشبختی هم داشته باشه؟

پول خوبه. اما در حد و اندازه. اونقدری که محتاج ی نباشی و یه زندگی جاری داشته باشی. زیادش باعث دردسره. همونطور که کمش آرامش رو ازت میگیره، زیادش هم آرامشت رو از بین میبره.

الهی که توی زندگیتون ، محتاج ی نشین و خداوند خودش مشکلاتتون رو حل کنه.


برچسب ها : پولدار و بی پول - محتاج ,نتونه ,خوشبختی ,باشی ,باعث ,پولدار ,کنه، نتونه ,احساس خوشبختی
چه میدونی زندگی چه بازی هایی داره!
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

جوون که بودم، نه ببخشید جوون تر که بودم، از مردها فراری بودم. یعنی کلا از مردها خوشم نمیومد. 

هر ی که بهم ابراز علاقه میکرد یه جورایی ازش فرار می . 

اصلا دوست نداشتم ی بهم بگه دوستم داره.

اما دنیا به دوست داشتن و نداشتن من کاری نداشت.

اولین تجربه ام مربوط میشه به پسر همکار بابا که تقریبا با هم بزرگ شدیم و ابراز علاقه ش به من، یه جورایی برام مس ه بود. آخه مگه برادر آدم هم عاشق آدم میشه؟!

ته قضیه به اختلافات خونوادگی و قطع ارتباط انجامید.

*

از پسرهای سر خیابون تو عالم دبیرستان که نگم بهتره.

*

بعدش توی . هم ورودی ها و ترم بالایی ها. بعضی ها مثل کنه بودند. "نه" حالیشون نمیشد. البته بیشتر دنبال ابراز علاقه و دوستی بودند تا خواستگاری و ازدواج. 

حس بیزاری نسبت به همشون پیدا کرده بودم. انگار با هم مسابقه گذاشته بودند. شده بودم سوژه ی خنده ی هستی و باقی دوستان.

*

پسرای معرفی شده توی فامیل یا پسرکی که توی خیابون منودیده بود و با خونواده ش اومده بودند خونه برا خواستگاری هم یه جورشون بودند.

*

توی دوران ارشد، یه همکلاسی داشتم که برای تولدم کتاب لاو ایز کادو ید. (حتی لای کتاب رو باز ن ، به نظرم رفتارش خیلی مس ه بود)

*

یه دانشجوی ی داشتیم که یه روز پیغام فرستاد که بیاد خواستگاری. اون هم از طریق پسرک دانشجوی لیسانسی که میومد پیشم کارآموزی. 

آخه مردی که جرات نداره خودش با آدم روبرو بشه و حرفش رو بزنه، چجوری آدم میتونه بهش تکیه کنه؟

دانشجوی ایی که برام اس ام اس های عشقولانه ی مس ه میفرستاد!  اه. چه بی کلاس!

*

یه مدت بود یه مرد جوون تو آژانس نزدیک خونه کار میکرد و هروقت زنگ میزدیم آژانس، اون میومد. دائم پیش مامان آه و ناله میکرد که فوق لیسانس منابع طبیعی داره و دنبال یه کار تیه و هرجا امتحان میده به یه علتی استخدام نمیشه.

یه روز پیغام فرستاد بیاد خواستگاری.

آخه چه معنی میده مرد اینقدر سفره ی دلش رو برا این و اون باز کنه و هنوز تکلیفش با کارش روشن نشده، عاشق بشه؟

*

رفته بودم سمینار یه شهر دیگه، بعد از برگشتنم، م زنگ زد که یه نفر که از یه شهر دیگه ای اومده بوده برا سمینار عاشقت شده و ردت رو گرفته و پیغام داده برا خواستگاری.

یعنی چی که مردا ندیده و نشناخته میگن عاشق شدن؟ اونم ی که حتی یک جمله هم با من حرف نزده؟

*

از طرف شرکت رفتم فلان اداره . فرداش یکی زنگ میزنه به من که : خانم رافائل، من فلان شخص تو اداره ی فلان هستم که دیروز اومده بودین. میخواستم بیشتر باهاتون آشنا بشم!

چه معنی میده یه آقای ریشو با انگشتر عقیق و یقه ی م*ل*ا*یی بخواد با یه خانم مانتو کوتاه پوش لاک زده آشنا بشه؟

*

رفته بودم یه اداره ی دیگه. رئیس یکی از قسمتها فرداش زنگ زد کارخونه که پسندیدمت برا داداشم. بیا و همدیگه رو ببینید.

ته قضیه میبینی که طرف بچه ننه از آب دراومده و بی خیالِ باقی ماجرا.

مرد گنده خواهرش براش دنبال زن میگرده اونم تو ارباب رجوع هاش!

*

دو روز پشت هم برا کار بانکی رفتم بانک .... فرداش تو سرویس نشستم که خانمی زنگ میزنه و میخواد برا داداشش بیاد خواستگاری. داداشش کیه؟ کارمند بانک مزبور. شماره رو از کجا برداشته؟ فیش بانکی؟ چنین مردی که اصلا قابل اعتماد نیست.

*

برای افتتاح خط تولید یه کارخونه ی بزرگ دعوت شدم. فرداش یه خانمی زنگ می زنه محل کارم. میگه یه داداش دارم ست. میگم منو کجا دیدین؟ میگه شوهرم تو افتتاح فلان کارخونه شما  رو دیده.

داماد بیست سال از من بزرگتر بود!!!!

*

رفتم نمایشگاه. غرفه داریم. پسرکی از غرفه ی رو به رو میاد و سر صحبت رو باز میکنه و شماره میگیره.

چند روز بعد زنگ میزنه. با خودش فکر کرده من دختر صاحب کارخونه هستم.(چرا؟ نمیدونم). تیرش به سنگ میخوره!

*

بعد از چند سال ناگهان شماره ی من و پیدا میکنه و زنگ میزنه و میاد دیدنم.

اصرار به ارتباط بیشتر داره. وقتی از تفاوت ها میگم، میگه قابل چشم پوشیه. با خودم فکر میکنم اونقدر بزرگ شدیم که بتونیم مستقل فکر کنیم. دو ماه بعد میفهمه که خیلی وابسته به خونواده و سنت هاشونه. تازه به حرف من میرسه!

*

*

*

اگر بخوام ادامه بدم موارد خیلی زیاد هستند. اینارو گفتم که بگم، تموم این سالها هیچوقت دلم برای هیچ مردی تنگ نشد. حوصله ی حرف هاشون رو نداشتم. به نظرم کارهاشون بچه بازی میومد. قبل ترها عصبی میشدم. دلگیر میشدم. دیگه به هیچ وجه با طرف روبه رو نمیشدم. اما این اوا بی خیال تر شدم. بی تفاوت تر. تکرار این داستان برام عادی شده بود.

تا اینکه سر و کله ی همکلاسی پیدا شد.

همکلاسی شش سال از من بزرگتره. متولد نیمه ی دومه. یک سال پشت کنکور بوده. برای اینکه معاف بشه حین تحصیل دو سال مرخصی تحصیلی گرفته و اینجوری شده که من هجده ساله با اون آقای بیست و چهارساله هم ی شدم و سال دوم که ترم آ ایشون بود، توی یک درس با هم همکلاس شدیم. البته باید بگم طی مراسم خاصی در با هم همکار شده بودیم. از نظر من اون یه مرد گنده بود که برام خیلی قابل احترام بود و لوس بازی های بقیه رو نداشت. ابراز علاقه ش هم با بداخلاقی من مسکوت موند و ادامه پیدا نکرد و من خوشحال بودم که چه آدم چیز فهمیه که بی خودی باعث رنجش من نمیشه.

سالها بعد وقتی پیدام کرد و تلفنی با من تماس گرفت، ازدواج کرده بود و من که از علاقه ی قبلیش نسبت به خودم مطلع بودم سعی کاملا بی توجه باشم تا برداشت دیگه ای نداشته باشه.

بعد هم که همکار شدیم هیچوقت چیزی به روی خودش نمیاورد جز اینکه سعی میکرد تا جایی که دستش میرسه بهم کمک کنه.

درنتیجه به خاطر رفتار سنگین و رنگینش همیشه برام قابل احترام بود و یه جورایی مورد قبولم بود و برخلاف تمام مردای دیگه ای که بعد از ابراز علاقه شون، از زندگیم بیرونشون کرده بودم، در مورد همکلاسی همیشه یه نرمش خاصی در رفتارم بود و باعث نشده بود که به کل حذفش کنم.

بعد هم که اومد و درمورد طلاقش صحبت کرد و علاقه ش و باقی ماجرا که خودتون بهتر خبر دارین.

چی شد یاد اینا افتادم؟

خوب نشسته بودم و با خودم فکر می که چقدر دلم براش تنگ شده و چجوری میشه که منی که از همه ی مردا فراری بودم، اینجوری دوستش دارم و دلم برا بغل و بوسیدنش تنگ شده! چجوری میشه که زندگی آدمو اینجوری صیقل میده و روح سرکش منو اینقدر رام و آروم کرده!

من که هنوز هم از روبوسی حتی با خانم ها بدم میاد.

من که طاقت ندارم یکی اونقدر توی تا ی نزدیکم بشینه که بوی تنش رو حس کنم.

من که وقتی عموجانم منو میبوسید و ته ریشش صورتم رو غلغلک میداد کلی غر میزدم که چرا ریشش رو نزده!

واقعا اینهمه حس های متفاوت رو از خودم انتظار نداشتم!

کی من اینقدر عاشق شدم که دلم برای بوی تنش تنگ بشه!!!

که وقتی توی ماشین کنارم میشینه، دماغم رو فرو کنم تو لباس و گردنش تا بوی بدنش رو برای چند هفته تو کله ام ذخیره کنم!


چه بازی هایی میکنه زندگی !


برچسب ها : چه میدونی زندگی چه بازی هایی داره! - علاقه ,خواستگاری ,برام ,کرده ,ابراز ,بودند ,ابراز علاقه ,بیاد خواستگاری ,قابل احترام ,چجوری میشه ,بازی هایی
دلخوشانه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

رفته بودم قسمت جدید شهرزاد رو ب م.

اول رفتم سمت نونوایی. دوتا نون بربری کنجدی یدم و انداختمشون توی کیسه ی پارچه ای مخصوص نونهام. بعد رفتم سمت مغازه ای که بلیط است نیم بها میفروشه. دوتا بلیط یدم( تصمیم دارم با هستی و مالو جون برم است ) و قدم ن رفتم سمت مغازه ای که کارهای چوبی سفارشی انجام میده. البته بیشتر کارهاش مخصوص سیسمونیه. اما من میخواستم ازش قیمت یه کتابخونه ی جمع و جور رو بگیرم.

رفتم داخل مغازه و با صاحب مغازه حرف زدم. ع کار رو که از  این*ست*اگ*رام پیدا کرده بودم با ابعاد نشون صاحب مغازه دادم. بعد از محاسبه گفت چیزی حدود دویست هزارتومن میشه. باورم نمیشد. پیجی که ع رو از داخلش برداشته بودم قیمت کتابخونه رو یک میلیون سیصد زده بود. البته با چوب راش. اما من در یک حرکت غافلگیرانه اون هم در انتهای برج که حس جیب هام خالی شدند، اون کتابخونه رو با ام دی اف دو لایه سفارش دادم و قرار شد توی شهریور ماه بهم تحویلش بدن. نیمی از مبلغ رو هم بیعانه گرفتند. الان بسیار بسیار خوشحال هستم. بالا ه کتاب های بیچاره ام برا خودشون جا پیدا د. تصمیم گرفتم تمام چیزهایی که دوست دارم رو برای خودم ب م و اینقدر به فکر پس انداز نباشم. دنیا دو روزه و کی میدونه چقدر فرصت داره؟

بعد از سفارش کتابخونه، رفتم و قسمت هشتم شهرزاد رو یدم و برگشتم خونه.

والان نشستم روی مبل و سالن پذیرایی رو با اون کتابخونه کنار دیوارش تجسم میکنم و قند توی دلم آب میشه.

این خونه یه صندلی راک لازم داره. اگه پولش جور بشه اوایل پاییز اون رو هم می م.

از الان خوشحااااللللممممم!!!!!

برچسب ها : دلخوشانه - مغازه ,کتابخونه , یدم ,صاحب مغازه
بوی قدیما
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

از سرویس پیاده شدم. ماشینی جلوی پام نیش ترمز زد. سوار شدم. راننده پیرمردی بود با عینک ته استکانی گرد و کلاه کاموایی قهوه ای رنگ. توی مرداد ماه. کلاه کاموایی!

چهره ی پیرمرد منو برد به دوران جنگ. دهه ۶۰. اون زمونا دیدن این چهره ها عادی بود. پیرمردهایی با عینک های ته استکانی  و اورکت نظامی و کلاه کاموایی قهوه ای یا طوسی اما س ا و قوی و در حال کار.

مدتهاست تعداد اینجور پیرمردها در جامعه کم شده. اکثرا عینک های مدل جدید و لباس هاس موقر پوشیده اند یا اینکه خیلی خیلی پیر و خمیده هستند.

دیگه عینک گرد ته استکانی کم میبینی یا کلاه کاموایی اونم توی تابستون.

دلم میخواست ازش یه ع بگیرم و بذارم تو این*ست*اگر*ام.

به عنوان نمونه ای از پیرمردهای نسلی منقرض شده!

نمونه ای که دست های کار کرده و پیشانی های عرق ریزشون بوی نون گرم و گرمای کرسی رو به بادت میاورد.نمونه ای از مردانی که زیربار مشکلات محکم ایستادند و دم نزدند.

پیرمردی که با وجود چروک های فراوون روی پوست دست و صورتش، اما لبخندش و چشمان مهربانش نور امید به زندگی رو در قلب آدم روشن میکنه.

دمت گرم  جوون قدیمی، دست علی به همراهت.

****

لیلی کجا رفتی؟ تو هم یه پیشنهاد دادی و بعد تا ما جواب مثبت دادیم تو فلنگ و بستی و رفتی؟ به خدا من اونقدرها هم ترسناک نیستما!


برچسب ها : بوی قدیما - کاموایی ,عینک ,نمونه ,استکانی ,کلاه کاموایی ,کاموایی قهوه
دم نوش نامه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

توی صافی لیوان دم نوشم کمی چای خشک ریختم، یه مقدار گل سرخ، تکه ای چوب دارچین و کمی پودر زنجبیل. بعد آب جوش رو ریختم روش و دربش رو گذاشتم تا خوب دم بکشه. فقط حیف که بهارنارنج نداشتم تا بهش اضافه کنم.

وقتی دم کشید نشستم روی مبل و غرق سکوت خونه ای شدم که ساعتی پیش تمیزش کرده بودم. پنجره ی سالن باز بود و نسیم اندکی رو به در میاورد.

جرعه جرعه دم نوش رو نوشیدم و مزه و بوی دلنشینش رو در ذهنم ثبت .

هنوز آنتن م*اه*وا*ره نصب نشده و از اونجایی که من جز موزیک  و برنامه ی دورهمی به هیچ چیز دیگه ی تلویزیون علاقه ندارم، تلویزیون هم خاموشه و خونه در سکوت فرو رفته.

بینی م رو داخل لیوان فرو میبرم تا مخلوط بوی دارچین و گل سرخ و زنجبیل رو تا جای ممکن استنشاق کنم.

چقدر این لحظه ی زندگی زیبا، آرام و لذتبخشه.

ماما جان، سپاس بی کران مرا به سبب نعمت زندگانی که به من عطا کردی بپذیر.

***

پ.ن.۱: ع های اثاث کشی رو نگاه می . به اونهمه اضطراب فکر و آرامش الان. چقدر همه چیز فانی و گذراست. هم تلخی و  هم شیرینی!


پ.ن۲: دم نوش رو حتما درست کنید. خوشتون میاد.

پ.ن.۳: فردا میرم سر کار و خوشحالم که فردا تنها هستم و میتونم با خیال راحت به کارهام برسم.

پ.ن۴: دو دوز قبل همکلاسی کپلچه رو برده بود پیش خودش. شب به علت شلوغ بازی کپلچه با پسر ش، پدر و دختر دعواشون شد و بچه رو برگردوند پیش مادرش. امروز دوباره رفته دنبالش. کلی توصیه بهش که با بچه ملایم تر برخورد کنه. خداکنه همه چیز به خوبی و خوشی بگذره.

برچسب ها : دم نوش نامه
پنجشنبه نوشت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

روزهای پنجشنبه ای رو که میرم سر کار دوست دارم.

مدیر کارخونه نیست.

مشاور عالی نیست.

مسئول فنی نیست.

خودم هستم و خودم و کارگرهای خط تولید و انبار که همگی حرف گوش کن میشن و خوش اخلاق. چون از صبح بیشتر وقتم توی سالن تولید میگذره اون هم در حال صحبت و چاق سلامتی با کارگرها. 

روزهای دیگه اونقدر سرم شلوغه و اونقدر از دفتر تهران تماس میگیرند و کار رو سرم میریزند که حس بداخلاق میشم. کارگرها هم میفهمند و سعی میکنند دم پر من نیان. پنجشنبه ها ولی فرصت برای کار، صحبت، مطالعه و تحقیق هست و من وقت میکنم کمی به اطلاعات خودم اضافه کنم.

پنجشنبه ها رو دوست دارم.

کت رو از توی اینترنت پیدا و ع ش رو فرستادم برا همکلاسی. یک ساعت بعد ع کتاب رو فرستاد که روی میز کارش بود. کپل جان فورا برام یده بودش. این سو رایزهاش منو کشته. جواهرات و سفرهای آنچنانی و ماشین و کادوهای گرون نیست ولی بیشتر از همه چیز منو خوشحال میکنه.

حس میکنم یکی رو دارم که میتونم با خیال راحت بهش تکیه کنم.

صبح میگفت ب خواب عجیبی دیده و وقتی خواسته توی خواب از جاش بلند بشه دیده که نمیتونه ت بخوره. وقتی از خواب پریده دست و پاش یخ کرده بوده. میگفت نکنه سکته !

کلی دعواش و گفتم نخیر. خواب دیدی. گاهی توی خواب از این اتفاق ها میفته. سعی خودمو بی خیال نشون بدم. ولی واقعا ترسیدم. شنبه باید زنگ بزنم قلبش و براش نوبت بگیرم که یه چکاپ بره.

****

دم نوش امروز: هل و گل سرخ و دارچین و بهارنارنج. عطر و طعمش مست کننده است. این دمنوش رو من بصورت آماده یدم. شرکت مهر گیاه زده. فوق العاده است. 

برچسب ها : پنجشنبه نوشت - خواب ,پنجشنبه ,دوست دارم
نوشت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ب ساعت یک و نیم از صدای سورنا و طبل از خواب پ . کوچه پشتی عروس آورده بودند. ترقه میتر دند. ترقه که نه. بمب بود. ساعت دو و نیم پلیس اومد و تا حدود سه طول کشید تا ملت دو بفرستند خونه ی خودشون. یعنی اگر کولر و آپارتمان ها نبودند حتما فکر می توی یه ده لب مرز هستم و عروس رو  که سوار بر اسب با شال قرمزه قراره ببرند خونه ی پسر کدخدا.

عقط چند تا تیر هوایی کم داشتند.

یک شب مردم میخوان استراحت کنند.

یه وقت فکر نکنید من توی ده دارقوزتپه زندگی میکنما! نه یه شهری حوالی همین تهران.

تا صبح سردرد داشتم. استامینوفن خوردم تا کمی بهتر بشم و بتونم یه چرت بخوابم که صبح با هستی برم است .

است خوب بود. وقتی برگشتم و ناهار خوردم، از ساعت دو تا چهار بیهوش شدم.

قسمت هشتم شهرزاد رو دیدم. کمی وبگردی . کمی تمیزکاری. کمی تلفن بازی. دلم برای صحبت با خدا تنگ شده بود. خوندم و الان دیگه باید کم کم آماده بشم برای خواب.

در حال حاضر دارم به آهنگ هایی که همکلاسی برام گلچین کرده (همون فلشی که یه بار گمش کرده بودم) گوش میدم.

بین این همه ترانه، من موندم این ترانه ی دریاکنار خانم حمیرا اینجا چه میکنه!

با سلیقه ی همکلاسی جور در نمیاد.

با سلیقه ی من؟

خوب منم خیلی دلم میخواد برم دریاکنار!

****

ریشه ی تمدن و فرهنگ مردمان این مملکت رو از بیخ ب . فقط خداکنه جا برای جوانه زدن باقی باشه.

خدایا خودخواهی و تعصبات بیجا و غرور کاذب و بی اعتنایی به حقوق دیگران و دستان ناپاک و مغزهای پوشالی رو از سرزمینم دور کن.


برچسب ها : نوشت - ساعت
هود بی هود
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

آخه این هودهای آشپزخونه رو کی اختراع کرده؟

با اون صدای سرسام آورشون.

تمیز شون هم که مکافاته.

بعدشم چه معنی میده وقتی داری کوکوی سیب زمینی میپزی بوی خوشش نپیچه توی خونه؟!

اصلا من فقط برا خاطر بوی کوکو، دست به کار شدم و غذا پختم.

وگرنه توی این هوای گرم کی حصله ی آشپزی داره؟!

***

هود رو خاموش و اجازه دادم بوی کوکو بپیچه تو کل خونه.

از بوی خوش کوکو سنجد هم از لونه ش اومده بیرون و سرک میکشه، فکر کنم هوس کرده!

***

همکلاسی زنگ زده بود حال سنجد رو پرسید. گفتم: خوابه. میگه: این سنجد هم که همش خوابه.

گفتم: آره یا خوابه یا در حال خوردنه. مثل باباش.

میگه: یعنی من یا خوابم یا در حال خوردن؟

گفتم: نه. تو یا خو یا در فکر پیدا یه خوردنی برا خوردن.

میگه خوبه حداقل من فکر میکنم

برچسب ها : هود بی هود - میگه ,خوابه ,سنجد
از گذشته ها: آقایان ز، الف
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

میخوام یه داستان قدیمی رو براتون تعریف کنم.

اما اول برای درک بهتر داستان به چند کلید واژه نیازمندید:

سردستان: شهر محل تحصیل، محل اقامت فعلی آقایان ز و الف

میان آباد: شهر محل س ت من و محل تولد یلدا

آقای ر: همکلاسی(ترم بالایی بنده)

آقای ز: دوست صمیمی همکلاسی(ترم بالایی بنده)

آقای الف: دوست صمیمی آقای ز که از ی دیگر مهمان ما شد( ترم بالایی بنده و ترم پایینی همکلاسی و آقای ز)

یلدا: از دوستان من، اص ا بچه ی میان آباد،( ترم بالایی من و ترم پایینی آقایان)

داستان اول:

ترم آ ِ همکلاسی بود. من به علت کار دانشجویی و همچنین چون چند واحدی رو که نیاز به دروس پیشنیاز نداشت و در برنامه ی جزو دروس سال آ بود، پیش پیش برداشته بودم، با همکلاسی و یلدا و آقای الف همکلاس بودم. آقای ز هم با من در  آزمایشگاه و انجمن علمی کار میکرد.

خلاصه که همه با هم دوست و در ارتباط بودیم  و حلقه ی اشتراک ما آقای ز بود.

مدتی بود که متوجه ی تغییراتی در رفتار آقای ز شده بودم. آقای ز در مورد ازدواج و زن گرفتن حرف میزد و اینکه یکی از اساتید بهش پیشنهاد داده برای ازدواج به اطرافش نگاه کنه و از دخترهای اطرافش یکی رو انتخاب کنه. ( من میدونستم از یلدا خوشش میاد اما یلدا اون زمان با دیگه ای دوست بود)

یک روز حرف رو کشوند به اینکه بچه ها پشت سر تو زیاد حرف میزنند. من با بی خیالی گفتم: آره هرکدوم دوست دارند یجوری بگن با من دوستند.

گفت: در مورد یه نفر بیشتر حرف میزنند. میگن  شدیدا تو رو میخواد. اسم تو رو کنار اون میذارن. 

گفتم: کی؟ منظورت فلانیه( یکی از کَنِه های دلاور ) 

گفت: نه. ر (همکلاسی) رو میگم.

خندیدم و خودم رو زدم به کوچه ی علی چپ و گفتم: بابا بیخیال. اونکه شنیدم فروغ(از هم ترمیهای یلدا) رو میخواد(فروغ یه روز اومده بود پیش من زیر زبونم رو بکشه که با همکلاسی ارتباطی دارم یا نه و گفته بود همکلاسی قبلا بهش پیشنهاد دوستی داده، منم باور کرده بودم و خیالش رو راحت کرده بودم که بین ما جز مسائل انجمن هیچی نیست. اما بعدها  یعنی سال آ دانشجویی فهمیدم که فروغ  دروغ گفته بوده و بسیار بسیار دنبال ایجاد دوستی و ارتباط با همکلاسی بوده که خوب ناکام میمونه و همکلاسی از میره و فروغ هم میره سراغ یکی دیگه)

آقای ز گفت: عجب من نمیدونستم.

توی دلم گفتم دوست صمیمیش هستی و نمیدونی!

یک هفته بعد، یه روز یلدا اومد سراغم و گفت: رافی، ی تو زندگیت هست؟ گفتم نه. چطور. گفت: یکی میخواد بیاد خواستگاریت اما اول میخواست از این بابت خیالش راحت بشه.

گفتم : کی؟

گفت: قول دادم نگم.

گفتم: نه بابا. ی توی زندگیم نیست. (اما ناگهان چراغ های ذهن تاریکم روشن شد) و گفتم: یلدا یکی رو نام میبرم اگه شخص سوال کننده، همونه، بهش بگو ی توی زندگیمه.

گفت باشه.

گفتم: آقای ز؟

گفت: رافی، چرا؟

گفتم: ببین یلدا من میدونم اون ته دلش تو رو دوست داره. اما چون تو داری، پا پیش نمیذاره. حالا هم به خاطر حرف اطرافیان و ی و بقیه، به فکر من افتاده. بعدشم، من اصلا دوسش ندارم.

****

چند سال گذشت و ز که همونجا فوق لیسانس و ا گرفته بود با یلدا که با ش  به هم زده بود ودر همون سردستان فوق لیسانس قبول شده بود، ازدواج د و من هشت سال قبل وقتی ن میان آباد شده بودند یکبار رفتم منزلشون و با وجود اصرارهای زیادشون دیگه ارتباطی باهاشون نداشتم. به هرحال برای یلدا راحت نیست با ی که یه زمان پیغام خواستگاری شوهر فعلی رو براش برده بود، رفت و آمد کنه.

****

داستان دوم:

سه سال قبل طی یک اتفاق، آقای الف شماره ی منو پیدا کرد و اصرار که بیاد میان آباد برای دیدنم و اومد.

چندباری اومد و رفت تا کم کم شروع کرد به صحبت درمورد تنهایی و .... بعد هم ابراز علاقه.

از نظر فرهنگی خیلی تفاوت داشتیم. اون مذهبی و من معمولی.

اوایل خیلی مخالفت اما اون خیلی اصرار کرد.  درست وقتی که من راضی شدم، اون شروع کرد به بهانه آوردن که میترسم تو نتونی با خونواده من کنار بیای و زندگی توی اون شهر برات سخت باشه و ....تا اینکه یه روز ارتباطم رو کامل باهاش قطع . همون روزا بود که دوباره همکلاسی اومده بود سراغم و من کلا از زندگی و همه چیز بیزار بودم.

باهاش خداحافظی و گفتم دیگه نمیخوام چیزی ازش بشنوم. چندباری خواست این ارتباط رو حفظ کنه و به ابراز علاقه و قربون صدقه رفتنهاش ادامه بده که من کلا بلاکش . در تمام پیج ها و در تلفن.قبل از عید توی این*ست*اگر*ام دایرکت فرستاد که دلم برات تنگ شده و بعد از رفتن تو از زندگیم خیلی بد آوردم و فکر میکنم اینا همش به خاطر رفتار اشتباهم با توئه و منو ببخش و از این حرفها. گفتم : اولا که تو توی ذهن من اصلا جایی نداری که بخوام بهت فکر کنم که ببخشمت یانه. دوما تو تاوان انتخاب های نادرست خودت رو در زندگی میدی و ربطی به من نداره. سوما خوشحالم که توی زندگیم نیستی چون آدم بهتری اومده توی زندگیم که منو خوشحال میکنه و قراره با هم ازدواج کنیم. پس دیگه به هیچوجه حاضر به ادامه این ارتباط نیستم و تمایلی به شنیدن صدات و باخبر شدن از احوالاتت ندارم. تو رو بخیر و منو به سلامت و دیگه هیچوقت سعی نکن با من ارتباط برقرار کنی...... بلاک

توی اون دوران بواسطه ی آقای الف از زندگی آقای ز هم دورادور باخبر بودم.

****

داستان سوم:

اومدن همکلاسی(آقای ر) به زندگی من.

اومد. منو که بیزار از هرچی مرد با وعده های دروغین و هوس های زودگذر بودم ، آروم آروم پر از حس های قشنگ کرد. پر از اعتماد.

باقی ماجرا رو که میدونید.

همکلاسی موضوعات مربوط به آقای ز که از دوستانش هست و آقای الف که دوست صمیمی ز هست رو میدونه  و از قضایا باخبره.

چیز پنهانی از هم نداریم. ولی آقای ز چیزی از ماجرای ما نمیدونه.

****

داستان امروز:

توی تل*گر*ام یه شماره ی ناشناس پیام داده بود و حال و احوال پرسیده بود. بعد خودش رو معرفی کرد: ز هستم. از سردستان.

عجیب بود. سلام و حال و احوال و از یلدا پرسیدم.

پرسید کجام. شمال یا میان آباد. گفتم میان آباد. گفت بیا سردستان ، پیش ما، خوشحال میشیم.

گفتم: من که گذرم اونورا نمیفته ولی شما حتما میاین میان آباد دیدن پدرخانم و مادرخانمتون. اون وقت بیاین پیش من.همدیگر رو ببینیم.

گفت: به سن هم باشه شما باید بیایید که کوچیکتر هستین

گفتم: اولا من قبلا به شما زحمت دادم. دوما اگه غرض دیدنه که فرقی نمیکنه. هر زودتر براش محیا شد میاد.

دست آ ، این مکالمه ی بیمزه رو تموم کرد و در آ دوباره رسما دعوت کرد برم خونشون سردستان.

نتیجه۱_ یادش رفته با شاگرد ممتاز سر و کار داره و منو  به قول جدیدیا اُسکل فرض کرده!

نتیجه ۲_ بعد از هشت سال پیام دادی که دلمون برات تنگ شده بیا خونه ی ما؟ اونم خودت نه خانمت؟ تازه از کجا خبر داری که من هنوز مجردم و حتی یک سوال هم در این مورد نپرسیدی؟ شاید من ازدواج کرده باشم؟

نتیجه ۳_ به نظر شما آقای الف هم کنار دستش نشسته بود؟

دلم میخواست بگم، باشه هر وقت همسرم فرصت کرد میایم پیشتون. ولی خوب من آدم دروغگویی نیستم.

نتیجه کلی:

هردوتا تون برید به جهنم! 



برچسب ها : از گذشته ها: آقایان ز، الف - آقای ,همکلاسی ,گفتم ,یلدا ,دوست , ,میان آباد ,دوست صمیمی ,بالایی بنده ,ابراز علاقه ,بودم آقای
گزارش وار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

چند روزه که کارهامون خیلی زیاد شده و جلسه پشت جلسه. امروز مدیر کارخونه تو جلسه میگفت: من میبینم که یه مدته از سمت دفترتهران خیلی به شما فشار میارند و یه جورایی اذیت میکنند. شما نباید فکرت رو درگیر اونها ی یا خیلی بهشون اهمیت بدی. مدیرِ شما من هستم نه اونها.

یک لحظه جا خوردم و خوشحال هم شدم. اصلا فکر نمی متوجه جریانات شده باشه. خوشحالم که حداقلش میبینه و میفهمه که من چقدر تحت فشارم.

****

چند روز میشه که تصمیم گرفتم وقتی رسیدم خونه کمی بخوابم ولی متاسفانه هر روز یه اتفاقی میفته و فرصت نمیشه.

امروز دیگه جدی جدی تصمیم گرفته بودم بخوابم که فرزانه جون زنگ زد و خواست برای ید و انتخاب عینک همراهش باشم. منم قبول . 

رفتیم و قدم زدیم و چندتا عینک فروشی رو دیدیم و بعد هم یه سری به مستعمره ی پیرمردها زدیم ( پارکی که توش غیر از پیرمرد نمیبینی) و دست آ فالوده بستنی نوش جان کردیم و حالا خسته و کوفته اومدم ولو شدم روی تخت و میگم ای زانوهای پرتوان برسید به داد من ناتوان  بلکه زانوهام جون بگیرند و  منو از جام ند تا بتونم برم دوش بگیرم.

****

دلم برای کپل جانم تنگ شده. امروز بهم میگه: به هستی بگو نمیخواد مارو دعوت کنه، اگه نمیخواد بگه خودمون خودمون رو دعوت کنیم خونه شون.

معلومه اونم دلش تنگ شده. دنبال بهونه ای میگرده که بیاد اینجا.

برچسب ها : گزارش وار - جلسه ,خیلی
من و مامانم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

همکلاسی زنگ زد و گفت برای یه برنامه داره. یه سفر یک روزه رو برنامه ریزی کرده به همدان. قرار شده با عکاسباشی بیان اینجا دنبال من و بعد بریم همدان و شب منو بذارند در خونه و برگردند تهران. خیلی هیجان انگیزه و من برای این سفر یک روزه بسیار بسیار مشتاقم. 

وقتی برنامه رو به مامان گفتم اول واکنشی نشون نداد اما وقت ی فهمید دوست همکلاسی همراه ماهست ، گفت یعنی میخوای با دو تا مرد نامحرم بری سفر؟ (یکیش ایرادی نداشت، دو تاش ایراد داره)

بهش گفتم: اون موقعی که شمال کار می و با دوتا مرد نامحرم  (مدیرعامل و شریکش) بلند میشدم و میومدم تهران برای یت و برمیگشتم، مشکلی نبود؟ یا وقتی با مدیر سابق ساعت پنج صبح از اینجا میرفتیم تهران یت و ساعت یازده و یا دوازده شب برمیگشتیم، ایرادی نداشت؟ حالا که برای گردش و دل خودم میخوام برم، مشکل داره؟

مادرم مکثی کرد و گفت خودت میدونی دیگه سی و هفت س ه و خودت آدم ها رو میشناسی.

مادرجانه دیگه! کلا بچه هاشو پاستوریزه بزرگ کرده میترسه یه وقت خدای نکرده آلوده بشن.

در هر صورت، دعا کنید همه چیز به خوبی پیش بره. من تا حالا همدان نرفتم. خیلی دلم میخواد اونجارو از نزدیک ببینم.

برچسب ها : من و مامانم. - تهران ,همدان ,برنامه
لحظه های امشبم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

آقا عشق یعنی یه موجودی که در زمینه ی آشپزی بسیار بسیار تنبل تشریف داره، برا خاطر شکموترین معشوق دنیا، خسته و کوفته یکی از سخت ترین کیک ها رو بپزه تا اون شکمو رو خوشحال کنه! ( الان نمیدونم چرا یاد کپل مدرسه ی موشها و شلمان افتادم. کپلش که درسته ولی شلمان مرد بود نه زن)

****

نَگین از الان چرا برا کیک پختی، فردا یه عالمه کار دارم فرصت نمیشه دیگه به کیک پختن برسم.

****

رفته بودم میوه فروشی محل تا سیب ب م. در مورد طعم و بافت سیب پرسیدم، جوانک میوه فروش گفت: خیلی خوشمزه است. زیاد هم سفت نیست. بخورید ببینید خوشتون میاد. گفتم: نیازی نیست. برای کیک میخوام.

جوانک گفت: میخواید باهاش کیک بپزید. ایول. خانم من که فقط پودر کیک آماده میگیره و کیک میپزه منم اصلا دوست ندارم. حالا کیک شما چجوریه؟

براش شرح دادم. گفت: تو رو خدا نگید. دهنم آب افتاد.

گفتم: دستورش رو مینویسم و برات میارم. بده خانمت بپزه.

کلی تشکر کرد.

****

همیشه از اینکه توی محیط کاری ی نبود تا چیزی یادم بده، ناراحت بودم. این روزها ی اومده کارخونه که سی سال تجربه در زمینه تحقیق و توسعه و طراحی فرمول داره و من با لذتی وصف ناپذیر و ولعی سیری ناپذیر از لحظه های  بودن در کنار چنین آدمی استفاده میکنم. خداکنه این ه نی طولانی تر بشه. البته اگر به صلاح ایشون هم هست. چون شان و مرتبه ی ایشون خیلی بالاتر از کار در کارخونه ی ما هست. اگر واقعا اونچه که میخواد در این شرکت براش محیا میشه خداوند بودن در کنارش رو قسمت من ه. وگرنه که هرچه که به صلاحشه همون بشه.

فردا روز مهمی برای این شخصه. لطفا براش دعا کنید. آدمی که بسیار بسیار علمیه ولی ساده و بودن درجوار جماعت صنعتگر روباه صفت اجتماع و کار به عنوان یک تولیدکننده بسیار 

بسیار براش سخته!

لطفا دعا کنید که فردا بتونه تصمیم درستی بگیره. 

برچسب ها : لحظه های امشبم - براش ,بسیار بسیار
شب سراب نیرزد به بامداد خمار!
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وقتی نصف شب پست میذاری یعنی دلت بدجور گرفته. یعنی خیلی داغونی و تمام انرژیت برای اینکه خودتو خوب نشون بدی  و ظاهرت رو حفظ کنی، تموم شده.

از این همه دویدن و نرسیدن خسته شدم.  

ماما جان کمی استراحت نیاز دارم. زانوانم سست شدند و نفسم به شماره افتاده. 

خسته ام.

 کمکم کن.

برچسب ها : شب سراب نیرزد به بامداد خمار!
درددل
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ب قبل از خواب با همکلاسی صحبت میکردیم که پرسیدم: خواهرت کی برمیگرده؟

گفت: یازده شهریور بلیط داره.

گفتم: یعنی ده روز دیگه. مگه قرار نبود تا پایان شهریور بمونه؟ 

گفت: دامادمون برای این تاریخ براشون بلیط گرفته!

گفتم: عجب! من هنوز براش چیزی ن یدم.

گفت: برای چی؟ گفتم: به عنوان تشکر از سوغاتی که برام آورد.

تعارفاتی کردیم و کمی حرف زدیم و گوشی رو قطع !

اما هرکاری خوابم نبرد.

توی قلبم و مغزم آشوب بود.

فکرهای مس ه ای که میومد تو سرم.

قرار بود توی زمانی که خواهرش ایرانه، بیان خونه مون و همه چیز رو تموم کنیم و عقد کنیم. درسته که بعد از ماجرای مریضی خودم بهش گفتم فعلا نیاین. اما وقتی همکلاسی هفته قبل با مادر و خواهرش صحبت کرد، توقع داشتم اونا کمی بیشتر براش وقت بذارن و  کمی بیشتر تمایل نشون بدن.

فقط خندیدن و شوخی و تبریک گفتن و  ..... همین.ازش نپرسیدند کی باید چه کار کنند! نپرسیدند دقیقا برنامه ت چیه!

اصلا به روی مبارکشون نیاوردند! 

همکلاسی و زندگیش به هیچ وجه براشون مهم نیست.

دلم برای همکلاسی میسوزه. 

حس خوبی نسبت به مادرش ندارم. توی رفتارهایی که این مدت ازش دیدم، احساس میکنم زن خودخواهیه.

بعد از فوت پدر همکلاسی انگار مادرش بدش نمیاد همکلاسی پیشش باشه و همچنان اورت بهش  خدمات بده!

کلا به این نتیجه رسیدم که ن ترک (با عرض پوزش از همگی ترکها) بیش از حد پسرهاشون رو استثمار میکنند.

هنوز هیچی نشده دوستشون ندارم! 

کاش پدر همکلاسی زنده بود!

تا ساعت دوازده خوابم نبرد. زنگ زدم به همکلاسی. میون حرفها گفتم: کاش اونقدری پول داشتم که میرفتم  یه جایی که هیچ رو نمیشناختم زندگی می . دور از همه!

گفت: حتی من!

گفتم: حتی تو!حتی مادرم! حتی خواهرم! حتی هستی!

بغضو شدم و گریه هم . گفت چی شده؟ گفتم هیچی! آ ش گفتم وقتی گفتی خواهرت قراره بره، دلم گرفت! 

حرفی نزد! 

حرفی نزدم!

خداحافظی و گوشی رو قطع .

اما نمیدونم تا کی بیدار بودم و اشک میریختم!

*****

هیچی نگید! 

قضاوت نکنید!

من خودم نخواستم و نمیخوام تا قبل از صحبت با حتی به ازدواج فکر کنم!

اما از رفتارهای خونواده همکلاسی نسبت به همکلاسی دلخورم!

طفلکی خیلی بیچاره و تنهاست!

تازه معنی بعضی از حرفهاشو میفهمم!

*****

خدایا به خاطر مادر عزیزم و خونواده خوبم  که تا این حد ازم حمایت میکنند و به فکرم هستند، ازت سپاسگزارم!

خدایا به مادرم عمر با عزت و سلامتی بده!

خدایا سایه ی مادرم رو بالای سرمون نگه دار!


برچسب ها : درددل - همکلاسی ,گفتم ,مادرم ,صحبت ,خوابم نبرد
گردشانه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ساعت پنج صبح بیدار شدم. قرار بود همکلاسی و عکاسباشی ساعت پنج و نیم از تهران راه بیفتند. ساعت شش زنگ زدم به همکلاسی. هنوز منتظر عکاسباشی بود. عصبانی شدم. منتظر نشستم. نه خوابم میبرد و نه میتونستم بی خیال باشم. ساعت هشت زنگ زد که ما سر خیابون هستیم. سریع وسایل رو جمع و جور و رفتم پایین و دیدم جلوی خونه هستند. هشت و نیم راه افتادیم. بین راه تا قبل از اتراق برای صبحانه، توی ماشین به شون کیک دادم که کلی کیف د. بعد توی یه شهر کوچیک قبل از آبگرم، بساط صبحونه راه انداختیم. نون سنگک تهران با پنیر محلی و عسل. حس چسبید. توی آبگرم یا آوج دقیق یادم نیست، دلبرکان منو دیدیم. دکه های هله هوله فروشی!  لواشک انار و آلوجنگلی و مویز و برگه  زردآلو و گردو یدیم. کدو و خیارچنبر. وای که چه آب خنکی.  چه هوای دلپذیری.نرم نرمک و خوش خوشان رفتیم. من و همکلاسی جلو نشسته بودیم و عکاسباشی عقب. یه عالمه آواز خوندیم. به همکلاسی میگم: میخوام برم کلاس موسیقی به نظرت چه سازی رو یاد بگیرم. گفت : هرچی خودت دوست داری فقط کلاس آواز نرو!. بهش گفتم خودم میدونم صدا ندارم. تو دیگه به روم نیار. غش غش میخنده! (صدای خودش خوبه).

منم از لجش تا خود رزن آواز خوندم

ساعت یازده بود که رسیدیم به جاده غار علیصدر. هرجور حساب کتاب کردیم دیدیم فرصتمون برای بازدید از غار کمه. درنتیجه تصمیم گرفتیم غار رو بذاریم برای یه وقت دیگه. در عوضش رفتیم لالجین. وای که چه فوق العاده بود. من همون مغازه اول رفته بودم توی مغازه و بیرون نمیومدم و دلم میخواست همه چیز ب م. کلی ظروف سفالی خوشگل یدیم. دو تا ظرف خوشگل یدیم برا خواهر همکلاسی که با خودش ببره. برا مامانا هم ظرف های سفالی جینگول با طرح آناهیتا یدیم. انارهای خوشگل سفالی هم یدم برا داخل کتابخونه. یه آینه ی خوشگل دیواری همکلاسی ید برا خونه مون. (خونه ی آینده).

بعد رفتیم پارک انتهای شهر تا اونجا نهار بخوریم. من غذا پخته بودم و همکلاسی هم خیارشور و گوجه یده بود. زیراندازی پهن کردیم و بساط ناهار رو به راه کردیم . جاتون خالی غذاخوردن تو دل طبیعت چه کیفی داره. به همکلاسی اصرار کمی بخوابه تا بتونه بقیه راه رو رانندگی کنه.

خوابوندمش و با عکاسباشی یه عالمه حرف زدیم. اما خورشید خانوم حس داشت خودنمایی میکرد. سر ظهر بود و هوا گرم. همکلاسی رو بیدار و وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم سمت همدان. اول رفتیم گنجنامه. کلی ع گرفتیم و یه عالمه پیاده روی کردیم. اما آفتاب بدجور داشت مارو میسوزوند. یخ در بهشتی خوردیم و رفتیم سمت آرامگاه بوعلی. چه کیفی داد چرخیدن اونجا و فاتحه خوندن برای شیخ الرئیس. کلا قیافه ی امین تارخ همه جا جلوی روم بود.

اونجا هم کلی ع گرفتیم. بعد رفتیم سمت تپه های باستانی هگمتانه. بعد هم آرامگاه باباطاهر. من از اول که رسیدیم همدان، میگفتم هیچ کجا نریم حتما باید بریم من برا ابوعلی سینا و باباطاهر فاتحه بخونم. همکلاسی هم میگفت: حالا چرا این دوتا اینقدر واجبه؟ میگفتم همین که گفتم. اگه منو نبری نمیبخشمت. 

چه معماری فوق العاده ای. یاد نیشابور و خیام و عطارش افتادم.

با خودم عهد سر مزار تموم شاعرایی که دوسشون دارم برم و فاتحه بخونم. حافظ و سعدی و خیام و عطار و باباطاهر و اخوان ثالث رو رفتم. مونده سهراب و فریدون مشیری و مولانا. قسمت بشه یه فاتحه برا اونا هم بخونم خیلی خوب میشه!

خلاصه ساعت شش و چهل دقیقه ما تصمیم گرفتیم برگردیم اما باز از سمت لالجین. وجی همدان همکلاسی برا مامانش سیر ید که ترشی بذاره. بعد رفتیم لالجین و من چندتا حیوون باستانی سفالی یدم. همکلاسی هم گلدون ید.  اونقدر همه چیز زیبا بود که میتونستی همینجور ید کنی و ید کنی و ید کنی و لذت ببری. فقط دو تا مسئله وجو داشت. پول و جا.

بالا ه ساعت از هفت و نیم گذشته بود که راه افتادیم سمت ولایت. کم کم هوا تاریک شد. جاده خیلی تاریک بود و البته خلوت. عکاسباشی که خو د اما من تا خود ولایت بیدار بودم و با همکلاسی حرف میزدم که خوابش نبره. ساعت یازده و نیم شب رسیدیم در خونه ی من. وسایل رو به کمک همکلاسی آوردم در خونه و اونجا خداحافظی کرد و رفت. تا با مامان حرف بزنم و بخوابم ساعت نزدیک یک بود.

همکلاسی ساعت دو و نیم پیام داد که رسیدند خونه. جاده بدجور ترافیک بود.

****

امروز خواهر همکلاسی زنگ زد و بابت هدیه ای که براش گرفته بودم تشکر کرد

****

همکلاسی نوبت قلب داشت. بهش گفته شرایطت خوبه فقط وزنت رو کم کن!!!!

****

میترا جان و  شیرین جانم شهرتون واقعا زیبا بود. من کنکور دوره لیسانس شهر شما رو بعد از شهری که قبول شده بودم انتخاب کرده بودم و جزو قبولی هام بود. دیروز حس حسرت خوردم که چرا اونجا درس نخوندم.

****

ان شاءالله دفعه ی بعد که برم همدان با بچه های همدان قرار میذارم برا دیدنشون. همکلاسی قول داده بازم منو بیاره اونجا.

برچسب ها : گردشانه - همکلاسی ,ساعت ,رفتیم ,اونجا ,خونه ,عکاسباشی ,فاتحه بخونم ,خواهر همکلاسی ,خوشگل یدیم ,رفتیم لالجین ,تصمیم گرفتیم
خونه مون
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

شب وقتی از ماشین پیاده شدم. همکلاسی دوتا دستی داد بهم . پرسیدم اینا چیه؟ گفت وسایلت. کتاب و دستگاه بخوری (مدل جیبی) که سفارش داده بودی و سوغاتی های شم .

وقتی قبل از خواب رفتم سراغ دستی ها حس غافلگیر شدم.

علاوه بر تی و شلوار تو خونه ای که برام یده بود. یه سک دستی بود که توش ی ری وسایل ریز آشپزخونه بود. از جمله یه سینی یک نفره، یه آبمرکبات گیری دستی خیلی جالب، یک جای ملاقه ی رو ک نتی و ... فکر اینارو اشتباه بهم داده. زنگ زدم و گفتم یکی از دستیا اشتباهیه. گفت کدوم. گفتم همینی که آبمرکبات گیری داره. گفت: اشتباه نیستن. برا خودمون یدم. 

این برا خودمون گفتن و خونه ی خودمون گفتن هاش حس خوبی بهم میده.

کپل جانم یه ایرادی داره. زیادی کمال ت. وقتی میخواد ید ه همیشه دنبال بهترین و گرون ترین هاست.

میدونم یکی از دلایلش برا دست دست هاش اینه که میخواد پیش خونواده من کم نیاره. چه میشود کرد. صبر میکنیم!!!!!

****

نصاب م*اه*وا*ره خونه است و در حال نصب آنتن و تنظیم کانالهاست. 

آقای میم برا ید مفتول رفته بیرون و من با این آقا تنها هستم .

درب خونه رو چهارطاق باز گذاشتم تا آقای میم برگرده.

از این پسرک نصاب خوشم نیومده. زیادی حرف میزنه و پرروئه.

****

آقا یک هفته است که ما دنبال این نصاب و اون نصاب هستیم و ازشون وقت میگیریم. اینا از ا سرشون شلوغ تره.

امروز به هستی میگم نصاب هم نشدیم!

****

پرنسا جون کامنتهات یه دنیا انرژی به من میده رفیق.


برچسب ها : خونه مون - خونه ,دستی ,نصاب ,خودمون ,خودمون گفتن ,آبمرکبات گیری
امپراطوران و امپراطوری ها
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ب نصاب رو از خونه بیرون . داستانش مفصله. اونقدر سرهم بندی کرد و مس ه بازی درآورد که آ ش گفتم تا همین حد که کار کردی کافیه، بفرمایید تشریفتون رو ببرید.

طفلی آقای میم هم حس خسته شد اما الان بیشتر از قبل قدر هستی رو میدونه. فهمید که همه ی زنها آروم و حرف گوش کن نیستند

امروز یه جلسه  داشتیم با حضور مدیرعامل(پسر صاحب کارخونه) و امپراطور اعظم(صاحب کارخونه) و برخی مدیران دفتر تهران.

مدیر تدارکات رو نیاورده بودند و آقای جدیدی همراهشون بود. طی جلسه امپراطور اعظم خیلی راحت گفت مدیر تدارکات قبلی به درد نمیخوره و قراره خورده کاری ها رو انجام بده و این آقای جدید مدیر تدارکات جدیده. به این ترتیب اطرافیان خیلی راحت زیرآب اون آقا رو زدند( ایشون همونیه که میخواست بره شکایت منو به مدیرعامل ه). القصه بعد از اتمام جلسه که همه فکر میکردیم جلسه ی معارفه ی همین آقایی هست که یک ماهه میاد کارخونه و عملا نمیدونیم برای چی میاد، و البته هیچ معارفه ای صورت نگرفت، جناب دو به شک(همین آقا که خواسته بودم براش دعا کنید) منو خواست دفترش و گفت: اصلا جلسه ی جالبی نبود. فکر می منو معرفی میکنند. اما انگار هیچ خبری نیست. من نمیدونم اینجا قراره چه کار کنم. 

بهش گفتم چرا نمیرید دفتر و رک حرف هاتون رو نمیزنید. هی داشت برا خودش دو دوتا چهارتا میکرد. گفتم شما باید قاطع باشید وگرنه با شما مثل یک مدیرمیانی برخورد میشه. به زور از اتاقش اومدم بیرون.

اینکه دائم منو صدامیزنه اتاقش برام نگران کننده است. میترسم برام دردسر بشه. همکلاسی میگه فردا قاطع بهش بگو که نمیتونی زیاد بری پیشش. امیدوارم بتونه تصمیم درست بگیره و محکم برخورد کنه و همه چیز ختم به خیر بشه.

****

فردا مامان و خواهرک میان پیشم. خیلی خوشحالم.

برچسب ها : امپراطوران و امپراطوری ها - جلسه ,تدارکات ,خیلی ,مدیر ,کارخونه ,آقای ,مدیر تدارکات ,خیلی راحت ,امپراطور اعظم ,صاحب کارخونه
دلخوشی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

مادر و خواهرک اومدند خونه من.

خیلی سرم شلوغه.

چقدر خوبه که مادر آدم بیاد خونه ش.


برچسب ها : دلخوشی
پیری
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

پیری چیز بدی نیست.

پیر شدن قشنگی های خودش رو داره.

مخصوصا وقتی اطرافت پر باشه از بچه ها و نوه های موفق.

مخصوصا اگر سالم و س ا باشی.

مخصوصا اگر دور و اطرافت شلوغ باشه و تنها نباشی.

و اگر از نظر مالی مستقل باشی و وابسته نباشی.

پیری چیز قشنگیه اگر کوله باری از تجربه داشته باشی که تو رو به آرامش رسونده باشه.

پیری قشنگه اگر آرامش پیرشدن نصیبت شده باشه.

اما

اما

اما دیدن پیر شدن والدین خیلی سخته.

اینکه ببینی اون مامانی که همیشه در حال دویدن بود، تر و فرز بود، زرنگ بود، زبان زد خاص و عام بود، حالا به خاطر بیماری توان جسمیش تحلیل رفته و میبایست با عصا راه بره، 

اینکه دلت میخواد ببری و بگردونیش ولی میگه نمیتونه باهاتون بیاد و همپا بشه؛

اینا خیلی سخته.

دیدن پیری مادرها و پدرها خیلی سخته!

برچسب ها : پیری - پیری ,باشه ,بود، ,سخته ,باشی ,مخصوصا ,خیلی سخته
مهمانداری
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

با وجود تمام اصرارهام، مادر و خواهرک فردا عصر برمیگردند.

و من 

در هاله ای از احساسات متناقض سردرگم شدم.

خشم. غم. ناراحتی. دلتنگی. افسوس. حسرت.

هرچه گفتند به احترام مهمان بودنشون سکوت .

هرچه شنیدم به احترام میزبان بودنم ناشنیده انگاشتم.

غذای جدیدی پختم که خواهرک حتی امتحان هم نکرد.

مادر برای صبحانه منتظر ننشست.

امروز هم صبحانه را تنها خوردم.

****

مادر به کتری قوری روی گاز اشاره میکند و میگوید: اینها همانی هستند که شش سال قبل برایت یده بودم؟ میگویم: بله.

خواهرک میگوید: خسیس جان زن داداش بعد از اینا سه دست کتری قوری عوض کرده.

مادر میگوید: زن داداش شما دو بار کتری سوزانده و دوبار درب قوری ش ته و یک بار هم کل قوری. دختر من خسیس نیست. باسلیقه و خونه جمع کن هست.

لبخندی روی لبهایم مینشیند. به مادر میگویم: من هم مثل تو! ن شاغل قدر پولی را که با زحمت زیاد به دست می آورند بیشتر میدانند.

مادر میگوید: چه فایده؟ فقط خودمان را اذیت میکنیم و تحت فشار قرار میدهیم. باید یاد بگیری مثل زن داداشت بی خیال باشی!

****

الان من نفهمیدم با سلیقه بودن و زندگی جمع خوب است یا به فکر خود بودن و رسیدگی به امورات شخصی و گاها ش گی و ول ج بودن.

برچسب ها : مهمانداری - مادر ,میگوید ,قوری ,کتری ,خواهرک ,مادر میگوید ,کتری قوری
زندگی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

مادر و خواهرک برگشتن شمال.

دوباره تنها شدم.

خواهر همکلاسی هم فرداشب پرواز داره.

زندگی در جریانه.

 جریان زندگی نه قابل پیشبینیه و نه قابل تغییر.

مثل رودخونه ی وشانی که اگه سر راهش رو ببندند از یه طرف دیگه راه پیدا میکنه. باید خودمون رو بسپریم دستش. رها و سبک. تقلا و دست و پا زدن فقط باعث غرق شدن میشه. 

***

فردا دوباره شنبه است. 

شنبه خیلی خیلی است.

اما شنبه آغاز دیگریست.


برچسب ها : زندگی - زندگی
یک حرف
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

روزی که من اومدم این کارخونه برای کار، سابقه س رستی گروه تحقیق و توسعه رو داشتم و برای واحد تحقیق و توسعه مصاحبه شدم. اما وقتی اومدم کارخونه، مدیر کارخونه اعلام کرد چون مدیرتولید به طور ناگهانی قصد رفتن کرده و ی رو در حال حاضر ندارند که به جای اون کار کنه فلذا بنده به مدتی محدود میبایست در اون سمت باشم. مدت محدود ایشون تا الان یعنی ی ال و نیم بعد طول کشیده. دو ماه بعد از ورود من با یه نیروی صفر کیلومترقرارداد بست و فرستادش واحد تحقیقات. ( البته مطمئن هستم از آشنایان خودشه) تمام کارهایی رو که قرار بود من انجام بدم حواله داد به اون. البته ایشون هم به علت نابلد بودن موفق نبود.

قرار بود بعد از چند ماه سمت خاصی رو بهم بدن که ندادن. چند روز پیش خانم مسئول فنی گفت توی حرف ها مدیر پیشنهاد داده خانم ش ( همون آشنای مزبور) رو برای اون سمت ک د کنند. ی که تنها ی ال سابقه ی کار داره و منی که نزدیک به ده سال سابقه ی کار دارم اصلا به چشمش نمیام.

امروز صبح توی اتاقِ من خطاب به اون خانم میگه: مراقب باش دچار روزمرگی نشی. توی سن شما، باید جاه طلب باشی و دنبال رسیدن به موقعیت های بهتر.

عملا بهش میگفت تو بتازون من هواتو دارم.

خیلی ناراحت هستم. شاید بگید حسودی . آره حسودی . چون برای رسیدن به اینجا خیلی تلاش . نه آشنایی داشتم و نه شانسی آوردم. وقتی میبینم راهی رو که من طی سالها به سختی طی یک نفر به واسطه ی داشتن  پارتی و نه از روی لیاقت و توانایی در عرض کمتر از دو سال داره طی میکنه، ناراحت میشم. ناراحت و ناامید نسبت به زندگی و سرنوشت و عد موعود. 

میدونم  مدیر از من خوشش نمیاد. اینو کاملا حس میکنم و میدونم خیلی دوست داره من از اینجا برم. خیلی نرم و زی وستی داره اذیت میکنه تا خسته ام کنه. محدودم کرده و یه مشت کار بی خود ریخته رو سرم و سرم رو با تولید گرم کرده. راه پیشرفت و تغییر رو هم به روم بسته. فقط یه چیزی برام عجیبه. چرا اینقدر با من بده. چه کارش که خودم نمیدونم.

خسته ام. با یک حرف تمام انرژی روز شنبه رو از من گرفت.

توی سالهای اخیر رو در لباس خونها زیاد میبینم.

میترسم.

برچسب ها : یک حرف - خیلی ,ناراحت ,خانم ,کرده ,سابقه ,حسودی
سه نقطه...
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

یکی دو ماهی بود حالم تو ایام تغییرات هورمونی ماهانه اونقدرها بد نمیشد. اما این ماه کلا بد بودم. این اوا هم که بدتر شدم. چند روز عصبی بودم و الان دو روزی هست که افسردگی غالب شده و بی خودی میزنم زیر گریه.

مادر پرسید آ هفته میرم شمال یا نه؟ گفتم جاده خیلی شلوغه و حوصله موندن تو ترافیک و خستگی برگشت و بعد یک هفته با خستگی سر کار رفتن رو ندارم. گفت نیا. استراحت کن. برو تهران خونه شری.

اول گفتم میرم. بعد یادم افتاد اگه برم اونجا شوهر هی میخواد بپرسه: چی شد؟ چرا  ازدواج نمیکنی؟ خواهرت چرا ازدواج نمیکنه؟ چرا خونه نمی ی؟ چقدر پول پس انداز کردی و ....

از خیرش گذشتم.

بعد با خودم گفتم شنبه صبح برم همکلاسی رو ببینم و غروب برگردم. دیدم زانوهام توان یک روز راه رفتن توی شهر رو نداره.

هستی گفت باهاش برم ولایتشون. اما جسمم خسته تر از اونه که بخوام ساعتها توی ماشین بشینم.

احتمالا دو روز آ هفته در تنهایی به سر خواهم برد.

همکلاسی میگفت من بیام خونه هستی؟ گفتم: اونا نیستن.

گفت تو هم که نمیای تهران. گفتم نه.

****

وقتی یه مرد دیگه کوچکترین ابراز محبتی میکنه، چنان از همکلاسی خشمگین میشم که نگو و نپرس.

اگر اون رسما توی زندگیم بود شاید دیگه ی جرات نمیکرد هر حرفی رو به زبون بیاره.

هرچند میدونم مردها به این چیزها اهمیت نمیدن

****

دلم میخواست یه زن ساده ی خونه دار بودم، حتی روستایی، که خیلی چیزها رو نمیدونه و نمیفهمه و با آرامش با همه چیز کنار میاد و یه زندگی ساده و بی دغدغه داره. فقط فکر بچه هاشه و نه بیشتر.

****

از کار برای دیگران خسته شدم. دلم یه کاری میخواد مثل شیرینی پزی، کافه، کتابفروشی. پر از آرامش و سکوت.

****

پ.ن. لطفا نیاین و از اینکه چرا ازدواج نمیکنی و چرا همکلاسی کاری نمیکنه حرف نزنید.

اصلا فکر کنید همکلاسی به هیچ وجه قصد ازدواج نداره. اصلا نمیخواد ازدواج کنه. شما هم دیگه بهش فکر نکنید.

توی زندگی هر آدمی یه سه نقطه هایی هست که نمیتونه پرش کنه!

...

برچسب ها : سه نقطه... - همکلاسی ,ازدواج ,خونه ,گفتم ,هفته
مردک بی جنبه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

اون جمله بود تو اصغر فرهادی ( درباره ی الی) همونجا که شهاب حسینی  میگفت: یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه، 

من گاهی اوقات به این جمله فکر میکنم. یعنی خیلی روزا بهش فکر میکنم.

تلخی بی پایان. چیزی که پیچیده به دست و پای زندگی من.

امروز اونقدر تلخم که دلم نمیخواد با هیچ ی همکلام بشم.

دوست دارم ساعتها بی خیال و بی توجه، یک گوشه ای ولو بشم.

***

از حال ابم همین بس که اشکم تو اتاق مدیر دراومد. منی که هیچ وقت گریه نمی این روزا خیلی اوضاع روحم ابه.

***

مطمئنم که اینا همش تقصیر هورمونهاست. از جوش های روی چونه و بغضو شدن های بی دلیلم میتونم کاملا مطمئن باشم که هورمونها قاطی د. ولی کجاست ی که بتونه درمونم کنه.

خدایا مددی!

***

امروز با دو به شک رفته بودیم یکی از سوله ها برای نقل و انتقال ماشین آلات. برگشته میگه: خانم دیروز سرم درد میکرد امروز حالم رو نپرسیدیا!

دلم میخواست بزنم فکش رو بیارم پایین. به من چه که سرت درد میکنه. من شدم لله ی آقا ، خانم ال، خانم بل. خانم چه کار کنم. خانم....

خانم و ... الاه اکبر. یکی نیست بهش بگه من ناز مادرم رو نمیکشم حالا بیام وقت و توجه ام رو بذارم برا تو که سرت درد میکنه. خوب من چه کنم. منم دارم از زانو درد و خستگی میمیرم. کدومتون براتون مهمه.

گیری افتادما. امروز اصلا دیگه اتاقش نرفتم. 

کلا هرکی به ما میرسه یه جای کارش میلنگه.


برچسب ها : مردک بی جنبه - خانم
جادوگر
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

چطور میتونی با به زبون نیاوردن یه حرف حالم رو اب کنی؟ چطوری میتونی با دو تا جمله حال ابمو خوب کنی؟

تو جادوگری؟

من کجام؟

توی شهر جادو؟!

*****

خدایا کمکم کن که درست تصمیم بگیرم.

برچسب ها : جادوگر
بدبینی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

بعد از تجربه ی تلخی که از شرکت قبلی بدست آوردم در رابطه با اعتماد ن به همکاران و اینکه به هیچوجه اونها رو دوست به حساب نیارم، در شرکت فعلی سعی محتاطانه رفتار کنم و به ی اعتماد نکنم و دل نبندم. 

در این راستا خداوند هم کمکم کرد. 

خانم همکاری دارم که در ظاهر خوبه ولی پشت سر ؟؟؟؟؟

نوع برخوردش کلا به نحویه که باعث میشه ازش فاصله بگیرم و بهش اعتماد نکنم. و این اعتماد ن خیلی خوبه و بهم کمک میکنه. چون متاسفانه من خیلی سریع به آدم ها( خانمها) دل میبندم و وابسته میشم. شاید چون تجربه ی قشنگی در دوستی با هستی داشتم، فکر میکنم میتونم اون رو با دیگران هم تجربه کنم که البته بهم ثابت شده که اصلا اینجوری نیست.

مدیر خان هم که کلا در همون ماه اول با صحبت هایی که پشت سر همکاران انجام داد از چشمم افتاد.

خیلی راحت بهم گفت یه زمانی واسطه ی آشنایی برادرش با خانم همکار شده برا ازدواج و الان بسبار خوشحاله و خدارو شکر میکنه که این اتفاق نیفتاده چون خانم اخلاق خوبی نداره.

حالا چه ومی داشت من اینو بدونم ؟ با این حرفش باعث شد تا عمر دارم نتونم بهش اعتماد کنم و باهاش حرف بزنم. مسائل خصوصی دیگران چه ارتباطی به من داره؟

کلا تجربه ی من در ارتباط با همکارها اصلا جالب نیست.

اما خوشحالم که کم کم دارم یاد میگیرم به آدم ها اعتماد نکنم. 

ظاهر و باطن آدم ها خیلی با هم فرق میکنه.

اما واقعا چرا کمی شرارت و خباثت و فضولی در من نیست؟

****

همکلاسی برام یه تست هوش فرستاد که نتیجه ش این بود که من هوش بالایی دارم. (از خودم تعریف نمیکنم، اول ته جمله رو بخونید) بعد از دیدن نتیجه بهم میگه: همه ی اینا تقصیر باهوش بودنته. تو بیشتر از آدم های معمولی میفهمی و درنتیجه بیشتر رنج میکشی.

نمیدونم. شاید درست میگه. وقتی شرارت پشت لبخند مدیر رو میبینم. وقتی افکار منفی پشت محبت ظاهری همکار برام ملموسه، وقتی دروغ کارگر در ارتباط با مرخصی گرفتنش برام آشکاره، وقتی کنایه های مادر کاملا مفهومه، وقتی نگاه منظوردار راننده ی سرویس از آینه قابل حس ه وقتی .....

زندگی سخت میشه.

زندگی سخت میشه وقتی عشقت برات حرف نمیزنه ولی از دو دوی چشماش و ح صداش میفهمی  اتفاقی افتاده. وقتی حرفای دل آدم های اطرافت رو بدون اینکه به زبون بیارند میشنوی، اونوقت زندگی خیلی سخت میشه.

برچسب ها : بدبینی - خیلی ,میشه ,تجربه ,زندگی ,برام ,میکنه ,اعتماد نکنم ,اعتماد ن
گردن کلفت هم نشدیم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

از وقتی دو به شک اومده کارخونه، مدیر کارخونه حس با دفتر تهرونیا خوب شده و دل میدند و قلوه میگیرند. بر این اساس جور تموم کم کاری هاشون رو بنده باید بکشم و در آ هم بشنوم که: چه میشود کرد؟ گردنشون کلفته!

*****

۱۸+

رفته بودم سرویس بهداشتی، آقو تا ما شیر آب رو باز کردیم ناگهان دم یک موجودی از بغل کاسه تو زد بیرون. اونقدر حول که نفهمیدم چیه. فقط شلنگ آب رو شلاقی گرفتم روش تا افتاد تو چاه فاضلاب. نفهمیدم عقرب بود یا مارمولک. البته مارمولک دمش رو بالا نگه نمیداره. ولی دم عقرب هم دو تا عنبرک داره. به هر حال تو اون عالم یه دست به خشتکی و شلنگ آب به یه دست دیگه بودن، دیگه چشمام و مغزم با هم هماهنگی نداشتند.

من نمیدونم اون جونور زیر سنگ تو چجوری رفته بود. اگه میپرید و نیش میزد چی؟  یا گاز میگرفت! فکر کن، چه جایی! هیچ کاریش نمیشه کرد. اصلا نمیشد به ی بگی. 

با چه وضعی از تو پ بیرون، بماند!


برچسب ها : گردن کلفت هم نشدیم - تو
پنجشنبه ی بی هستی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

من و هستی از روزی که توی یک شهر زندگی میکنیم، همیشه برا پنجشنبه ها یه برنامه ای داریم. یا میریم خیابون گردی و تماشای مغازه ها و ید. یا میریم پارک.

این وسط خیلی کم پیش اومده که هردو توی این ولایت غریب باشیم ولی با هم نباشیم.

این پنجشنبه یکی از اون پنجشنبه هاییه که هستی رفته ولایتِ خودشون. من اینجا تنهام و این عصر پنجشنبه از صدتا عصر بدتر بود. درسته که از صبح سر کار بودم ولی همین نداشتن برنامه تو عصر پنجشنبه خیلی بود بود.

****

از بیکاری ته مونده ی رنگ موی قبلی رو خالی رو سرم. رنگ جالبیه. اولش قهوه ای تیره  تیره است در حد سیاه. چند بار که میری ، روشن میشه. و اونقدر این روشن شدن تکرار میشه که به طلایی نزدیک میشه. و هر بار همکار میگه مبارکه. موهاتو روشن کردی؟ و من میگم: همون قبلیه عزیزم. دوباره رفتم . یعنی تا این حد !

****

خواهرک اصرار داره دوباره خیاطی کنم. دوست دارم ولی استخوان دردهام مانع میشه. دعا کنید بتونم همت کنم و دستی به چرخ ببرم.

****

همکلاسی برنده شد. شاید هم حال من خوب شد. با وجود درد زانو  قراره شنبه برم تهران. 

****

چرا مردم تا یه تعطیلی میشه، میرن شمال. بابا به خدا ای زیبایی توی این مملکت هست. خسته نشدین اینقدر رفتین شمال. امروز جاده ی تهران به رشت قفل شده بود. راننده بیچاره ی ما توی اتوبان تهران  تو محدوده ی کرج گیرافتاده بود.

برچسب ها : پنجشنبه ی بی هستی - پنجشنبه ,میشه ,تهران ,روشن ,هستی
نوشت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

 از صبح سرگرم بسته بندی وسایل بودم. غروب خسته و کوفته وا رفتم. به فرزانه پیغام دادم: میای بری بیرون؟

با اشتیاق قبول کرد.

رفتیم. قدم زدیم و راه رفتیم و هوا خوردیم و بعد هم بستنی خوردیم و برگشتیم.

الان باید برم دوش بگیرم و بعد هم بخوابم.

هنوز تصمیم نگرفتم که فردا چی بپوشم. مانتوها رو شستم و باید حداقل یکیشونو اتو کنم.

طفلک مامان خیلی نگرانمه.

دائم میگه حرص و جوش نخور و مراقب خودت باش.

منم همش نگران اونم. عجب وضعیتیه ها

****

سال ۹۰ توی کارخونه ی کوچیکی (بیشتر مثل یه کارگاه بزرگ بود) تو شمال کار می که یه جورایی مدیر کارخونه بودم. همه چیز دست خودم بود. برای آزمایشگاه، دنبال یه کارشناس شیمی میگشتیم. چند نفری اومدند و باهاشون مصاحبه . از بین همه از دختر ساده ی بانمکی که مدتی در آزمایشگاه کار کرده بود، خوشم اومد. اطلاعاتش خوب بود. اعتماد به نفسش هم همینطور. ادب و رفتار اجتماعیش هم خوب بود. دختر رو استخدام . طی یک سالی که کنارم مشغول به کار بود، هر روز بیشتر و بیشتر ازش خوشم اومد. مودب و حرف گوش کن و کاری بود. بعد از یک سال من از اونجا و کلا شمال مهاجرت به محل س ت فعلیم. تقریبا از سال ۹۱ ازش خبر نداشتم. امروز طی تماسی که از طریق تل*گر*ام باهام برقرار کرد، دوباره اومد توی زندگیم.

وقتی از ماجراها و اتفاقات زندگیش باخبر شدم، دلم گرفت.

حیف دختری مثل اون بود که چنین زخم خورده ی زندگی بشه.

ازش خواستم بیاد دیدنم و ارتباطش رو باهام حفظ کنه.

دائم از اون ی الی میگفت که با هم بودیم. از اتفاقات و ماجراهای اون دوره. جوری در موردم صحبت میکرد که انگار من زندگیش بودم. از خودم شرمنده شدم.

وقتی میبینم اینجوری الگوی زندگی بعضی ها هستم و بعد در برابر مسائل کوچیک و جزئی کم میارم، حس از خودم شرمنده میشم.

هر جمله ای که میگفت بیشتر و بیشتر حس می که خیلی ناسپاس و ضعیف شدم.

یادم رفته که چه توانایی هایی داشته و دارم.

به خودم نهیب زدم که نباید طوری رفتار کنم که اونچه از خودم در ذهن اطرافیانم ساختم رو نابود کنم.

فکر میکنم خدا میخواست تلنگری بهم بزنه تا خودم رو جمع و جور کنم.

نمیدونم چرا درست نمیشم.

فکر کنم مغزم گرد و خاک گرفته، ای کاش میشد از یه گوش، با شلنگ مغز  رو باد گرفت تا از گوش دیگه گرد و خاکش بزنه بیرون.

فکر کنین. چقدر باحال میشدا!

برچسب ها : نوشت - خودم شرمنده ,خوشم اومد
ورد زبانم است: این نیز بگذرد.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز عصر با فرزانه جون رفتیم بیرون. اول رفتم پتو رو دادم لباسشویی برا شستن. بعد هم رفتیم بنگاه. به صاحب بنگاه گفتم یکی زنگ زده میگه مستاجر صاحبخونه جدیده است و مهلت میخواد که بیشتر بشینه. صاحبخونه ی منم که خونه رو قولنامه کرده. به صابخونه زنگ بزنین و بگین من سر قرار خونه رو میخوام.

بنگاه زنگ زد و با صاحبخونه حرف زد و صاحبخونه گفت خی ون راحت.

با فرزانه رفتیم نمایشگاه کتاب. یه چند تا کتاب ید. گفت تو هم ب . گفتم الان نه فرصت خوندن دارم نه حوصله و نه پول. گفت چرا؟ لبخند زدم.

نگفتم که تا الان کلی هزینه ی و آزمایش دادم و باید بدم و این رفتن ها علاوه بر هزینه هاش، حس و حالم رو   اب کرده.

گفتم برا جا به جایی خونه باید پول دستم باشه و یه جورایی رو هر هزارتومنی که دستمه دارم حساب میکنم. نگفتم که داداش با قرض ده تومن تو این گیر و دارها کمی برنامه هام رو به هم ریخته و اگه صاحبخونه ی فعلی پول پیش خونه رو سر وقت نده به مشکل برمیخورم.

کلا در حال حاضر همه چیز پیچیده به هم. امیدوارم دست به دست این پول ها به راحتی انجام بشه و اذیت نشم.

ب دوباره زانو دردا برگشتن. یه مدت بود منو رها کرده بودند ولی دوباره اومدند سراغم. تمام ب درد بود و خستگی.

****

نمیدونم چرا فصل جدید سریال شهرزاد به دلم نمیشینه. برا دیدن قسمت های جدیدش هیچ شوق و ذوقی ندارم.

****

به مادر میگم: خسته ام. 

خواهرک میگه: ماها زن نیستیم مردیم. محکم برو جلو و کارهاتو پیش ببر. 

بهش میگم: از بازی نقش مردها خسته شدم. شونه هام دیگه طاقت این همه فشار رو نداره.

میگه: تو میتونی. من مطمئنم.

من اما..... خسته ام!

برچسب ها : ورد زبانم است: این نیز بگذرد. - صاحبخونه ,خونه ,خسته ,کرده ,میگه ,بنگاه
سرویس شنود
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وقتی که عشق اولشه هرچی که هست نوبرشه

آدم چه فکرا میکنه، چه نقشه ها تو سرشه...

عشق آدمو کور میکنه به هرچی مجبور میکنه

آدم بد خاطر خواه رو از راه راست دور میکنه...

زندگی دوست داشتنیه با هر چی دور و برشه

مهم فقط عاشقیه مصیبتاش هم سرشه.....

*****

اینم ترانه های پنددهنده ی سرویس جان ما در روز پنجشنبه.

تو که نیستی از خودم بی خبرم

کی بیاد و کی بشه همسفرم....

*****

راستی من کی گفتم دیگه همکلاسی رو دوست ندارم؟! من فقط گفتم باید ببینم وضعیت رفتنهام چی میشه وگرنه خیلی هم دوستش دارم.

همکلاسی هم خوبه. نگرانش نباشین. کنه تر(به قول خودش عاشق تر) از این حرفاست که بخواد به این راحتی ها از من دست بکشه. کلا ما کنجار زیاد داریم. شما نگران نباشید.

هنوز یار تو هستم حالیتم نیست....


تو این غربتی که هستم دارم میمیرم حالیت نیست.......


آه ای خدا کمک کن من بی صدا نمونم تاریخ عشقو باید با عاشقا بخونم.....

از ترانه های سرویس خوشتون میاد. امروز زده تو خط نوستالژی.




برچسب ها : سرویس شنود - سرویس
کپلانه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

بغلش و گفتم دیگه دوستت ندارم.

منو محکم به خودش چسبوند و موهامو نوازش کرد و گفت: میخوای منو بکشی؟!

بوی تنش که بهم خورد، دوباره که از نزدیک دیدمش، وقتی مثل بچه ها صورتمو چسبوندم به صورتش، انگار همه ی بغض ها از بین رفت.

ولی یه خشمی تو وجودمه که از بین نمیره! از خودم و زندگی خشمگینم. از زندگی برا این ناسازگاری هاش و از خودم برای اینکه اینقدر به زندگی رو میدم.

****

برام ماژیک حرفه ای آورده و میگه: نقاشی کن. 

میگم چرا ول جی میکنی؟

میگه : کادوی روز دختر!

خوبه آدم هم کادوی روز زن بگیره و هم کادوی روز دختر!

****

بهش میگم: برم خونه ی جدید دیگه چجوری میخوای منو ببینی؟

میگه خوب میام پیشت.

میگم: خونه ی جدید نمیشه.

میگه: اگه عقد کنیم چرا نشه!

هم خوشحالم و هم غمگینم!

برچسب ها : کپلانه - کادوی ,زندگی
چاهی که خشک میشود!
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

یه اخلاق خیلی بدی دارم. اون هم اینه که وقتی برای یه کاری یا یه اتفاقی برنامه ریزی میکنم و اون اتفاق به وقوع نمیپیونده یا اون کار عقب میفته، تمام ذوق و شوقم رو برای انجام دادنش از دست میدم. انگار ناگهان کل شارژم خالی میشه و دیگه هیچ تلاشی براش نمیکنم.

واقعا هرچیزی در وقت و زمان خودش قشنگه. از وقتش که بگذره دیگه هیچ لطفی نداره. بعضی کارها تو سن بیست سالگی خوبه. بعضیا توی سی. بعضیا توی چهل. توی پنجاه سالگی هم خوبه که آدم به یه ثبات و آرامشی رسیده باشه و بی دغدغه به کارهایی که دوست داشت انجام بده و فرصتش رو نداشت برسه.

****

دلم میخواد چشمم رو  ببندم و باز کنم و ببینم توی خونه ی جدید هستم و همه ی کارها انجام شده و میتونم یه مرخصی بگیرم و یک هفته برم مسافرت. تنها. بی دغدغه. بی خیال.

****

ب همکلاسی زنگ زد که برای کاری میاد اینجا و غروب یه سری به من میزنه، امروز زنگ زد و گفت کارش موکول شده به زمانی دیگه. خوشحال شدم. خسته بودم و خونه بهم ریخته است و نمیدونم چرا حوصله ی مهمونداری ندارم.

مگه آدم از ندیدن ی که دوستش داره، خوشحال میشه؟!

حس عجیبی دارم. انگار تمام احساساتم از درون یخ زده.

انگار تهی شدم.

نه حس شور و شوق، نه هیجان، نه خشم و عصبانیت، نه دلتنگی و نگرانی و نه ......

خالی خالی شدم! واقعا چرا؟

برچسب ها : چاهی که خشک میشود! - خالی ,انگار ,انجام
من و بابام
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

بچه که بودم پدرم همیشه مارو میبرد پیش یه اطفال معروف توی تهران که اتفاقا شمالی بود و گاهی هم توی تلویزیون برنامه داشت. 

هر وقت میرفتیم مطب ج، آقای خوشرو و مهربون با چهره ای خندان  خطاب به مادرم میگفت: خوب اول بگو ببینم الف چی تجویز کرده!

الف پدرم بود. نه اینکه باشه. بلکه به دلیل تشخیص ها و تجویزهاش ، اونهم قبل از رفتن به نزد ، آقای به طعنه پدر رو الف خطاب میکرد.

پدر یه ی کارکشته بود که حس تحت نظر امریکایی ها و اروپایی ها دوره دیده بود و یه جورایی توی بیابون و وسط جنگل و توی دشت و صحرا هم اگر تنها گیرمیفتاد، بلد بود چجوری از خودش مراقبت کنه.

پدر یه جورایی همه فن حریف بود. دستگاهی توی خونه نبود که اب بشه و پدر نتونه تعمیر کنه. از دستگاهها که بگذریم میرسیم  به آدما. 

پدرجان تا حدودی تشخیص پزشکی و تجویز دارو هم انجام میدادند که در هشتاد درصد موارد کارساز بود. آقای ج که از بدو تولد من و برادرم با پدر آشنا شده بود و اخلاقش رو خوب میدونست، ارادت خاصی به پدر داشت و با وجود اینکه الف خطابش میکرد ولی با هم دوست و رفیق بودند.

حالا چطور شد یاد اینا افتادم؟!

فرانک برام کامنت گذاشته و منو خانم خطاب کرده و من احساس فرانک شده ج و من شدم بابام.

اینجور که پیداست مادرم حق داره دائم بهم میگه "شدی عین بابات"

روح هردوشون شاد

برچسب ها : من و بابام - ,آقای ,آقای ,اینکه
none of...
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

رفتم جواب ام آر آی رو گرفتم:

ترجمه ی جواب گردن:

دیسک خفیف در .....

سیگنال غیرطبیعی در بصل النخاع  که ممکن است در اثر هاب یا دمیِلیشن ایجاد شده باشد.(همه ی اینها رو قبلا در ام آر آی قبلی که عید شمال انجام داده بودم نوشته بودند اما دلیل این سیگنال غیر طبیعی به نظر اون مرکز کیست نخاعی بود که غیرفعال و بی خطر تشخیص داده شده بود)

* افزایش غیرطبیعی در اثر تزریق مشاهده نشد.

ترجمه ی جواب مغز:

باید بگم اول جمله یه نان آو نوشته شده که  میزان کم دانش انگلیسی من، باعث میشه من جمله رو اینجوری ترجمه کنم:

هیچکدام از سیگنال های  غیر طبیعی پیشین که در ام آر آی قبل دیده شده بودند، افزایشی در اثر تزریق نشان ندادند.

به صورت نرمال تر:

در اثر تزریق، هیچگونه افزایشی در سیگنال های غیرطبیعی که پیشتر دیده شده بود، مشاهده نشده است.

حالا من دو ساعته دارم با خودم کلنجار میرم که واقعا اون "none  of" اول جمله اینقدر با اهمیته و کل جمله رو منفی کرده یا من خوشبین هستم و دارم اینجوری با دانش ناقص زبان انگلیسیم به میل خودم جمله رو ترجمه میکنم.

اگر که مورد اول صحیحه، خوب مگه مرض دارید که یک جمله ی ساده رو اینقدر میپیچونید و طوری مینویسید که آدم همش دچار شک و تردید بشه.

و اگر مورد دوم صحیحه، خوب ایرادش چیه. دلمون رو خوش میکنیم به اینکه این پلاک ها غیر فعال هستند و نصف حدسیات اشتباه بوده تا بعدش که ما رو از خوش خیالی بیرون بیاره.

 ****

من که کلا احساس مثبتی دارم و فکر میکنم کل حدسیات اشتباهه و من هیچیم نیست.

****

امروز  چهار ساعت توی جلسه بودم و الان مغزم هنگ کرده.

****

کتی جان خیلی وقته نیستی کجایی دختر!

رخساره جون دلم برای نوشته هات تنگ شده خانم !


برچسب ها : none of... - جمله , ,ترجمه ,سیگنال ,غیرطبیعی ,جواب ,حدسیات
فلش یاب
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

غروب بود که هوس کمی موسیقی گوش بدم. رفتم سراغ فلشی که دو سال قبل، همکلاسی برام پر کرده بود از آهنگهای تقدیمی خودش به من و ترانه های مورد علاقه ی من. 

هرچه گشتم نبود که نبود. کشوهای میز تو را چندمرتبه گشتم. داخل کیف ها، کشوی میز تلویزیون. ولی نبود.

عصبانی و کلافه بودم. کاملا یادم بود که فلش را جای خاصی گذاشته ام ولی کجا؟؟؟؟؟؟

یک ساعت گذشت. همکلاسی زنگ زد و متوجه ی کلافگی من  شد وپرسید چی شده؟

جریان رو توضیح دادم. گفت: خودت رو ناراحت نکن. من فایلش رو دارم.

اما مگه میشد. اون یکی از هدیه های عزیزم بود. یکی از چیزهایی که باعث شده بود قلب یخی من گرم بشه. اصلا دلم نمیخواست گمش کنم.

همکلاسی همچنان مشغول دلداری دادن بود که ناگهان جرقه ای در مغزم زده شد. گفتم: یه لحظه صبر کن.

سریع رفتم سراغ کیف لپ تاپ. بله. داخل جیب کیف بود. ناگهان  از تمام استرسی که از فکر گم فلش بر من مستولی شده بود، رها شدم.

همکلاسی با لحنی ازخودراضی گفت: ببین! اصلا شنیدن صدای من خود به خود باعث میشه مشکلاتت برطرف بشه!!!!

*****

کلا موجودات ازخودمتشکری هستند!

اما کپلاشون یه کم بانمکند!

به شرطی که گوشتشون سفت باشه و توی تابستون بوی عرق ندن(که اگه همکلاسی این شروط رو نداشت غیر ممکن بود من ازش خوشم بیاد)



برچسب ها : فلش یاب - همکلاسی ,نبود ,رفتم سراغ
یکی از درد های جامعه ی سنتی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وقتی پست فرانک جون رو در وبلاگش(رژیم زیگزاکی من) خوندم، ی ری خاطرات برام تداعی شد:

اولین بار سال سوم راهنمایی بودم که از صحبت های خانم با مامان یه چیزایی شنیدم که برام خیلی عجیب بود.

اون سالها تازه از تهران رفته بودیم به اون شهرکوچیک شمالی.توی شهر کوچیک ما اکثر آدم ها همدیگه رو میشناختند و از حال و روز هم خبر داشتند.

دختر یکی از خانواده های مشهور عمل جراحی انجام داده بود و پسر شده بود. این خبر همینجور دهن به دهن میپیچید. سوال های زیادی توی ذهن من ایجاد شده بود. برام عجیب و ناممکن بود. برای پدر و مادرها هم همینطور. یادمه مادرم از پدرم میپرسید که چطور میشه و پدر توضیحاتی به مادر میدادند که برای من نامفهوم بود(آخه فال گوش ایستاده بودم) یک روز با دختر ام رفته بودیم ید که دخترحاله ام پسر خوشقیافه و خوشتیپی رو نشونم داد و گفت؛ همینه ها. قبلا دختر بوده.

با کنجکاوی نگاهش و هیچ اثری از دختر بودن در چهره ش ندیدم.

****

یکی دو سال بعد از اون ماجرا یک روز پنجشنبه در قبرستان روستای مادربزرگم مردی رو دیدم که ادای زنها رو درمیاورد و صدای زنونه ای داشت. پرسیدم این کیه؟ مادرم گفت: نصرت خانم.

گفتم اینکه مَرده! مادر گفت: از وقتی من بچه بودم ، لباس های زنونه میپوشید و مثل زنها رفتار میکرد و همه هم بهش میگفتند نصرت خانم. مادربزرگم گفت: این بیچاره خل وضعه. خانم با خنده گفت : اوا خواهره!!!! 

****

مدتیه پسر یکی از دوستان خانوادگی دچار مشکلات خاصی شده. این بچه رو  از طفولیت میشناسم و رفتارهاش به عنوان یه پسربچه همیشه برام عجیب بود. حتی یادم میاد چهار سال قبل به مادرم گفتم فکر میکنم این پسر "ترنس" باشه و خونواده ش باید زودتر ببرنش پیش . ولی کی جرات میکرد به پدرش که از بازاری های سرشناس تهرانه چنین حرفی بزنه!

چند روز قبل مادر زنگ زد و گفت : پسر فلانی از نظر روحی و جسمی خیلی مشکل پیدا کرده(توی سن بلوغه).بالا ه بردنش و متوجه موضوع شدند ولی پدرش حاضر نیست حرف های   رو قبول کنه. الان توی خونواده حس جنگ و دعواست.

*****

ای کاش اطلاع و آگاهی افراد جامعه و خونواده ها از شرایط این افراد بالا میرفت و برخورد ها کمی منطقی تر میشد.

متاسفانه جامعه ی ناآگاه ما حاضر نیست شرایط سخت این افراد رو درک کنه. زندگی برای افراد ترنس یکجور جهنمه مداومه. مبارزه ای شدید در درون خودشون و مبارزه ای شدیدتر با باورهای ذهنی جامعه از اونچه که میبینند.

در جامعه ای زندگی میکنیم که صرفا دربرابر هرچیزی جبهه میگیریم. ما آزاد نیستیم. چهارچوب هایی داریم که باید رعایت کنیم. همه ی اینها قبول. اما آیا نباید آگاهی افراد رو نسبت به بعضی بیماری ها بالا برد.

متاسفانه وقتی صحبت از مسائل ج*ن*سی پیش میاد، همه ی ما کم میاریم. چرا اینقدر بایدآگاهی و اطلاع افراد از اینجور مسائل کم باشه. چرا چهارتا آدم منطقی و دانا در راس این امور قرا نمیگیرند تا مسائل مربوط به این افراد رو هدایت و بررسی کنند.

ای کاش به جای اینکه دنبال های ظاهری باشیم کمی دنبال فکر  و بالا بردن سطح فرهنگ و نگرشمون در مورد مسائل و مشکلات خاص جامعه باشیم.

بیایید برای بهبودی شرایط جسمی و روحی افراد ترنس و بهتر شدن بستر فکری جامعه دعا کنیم.


برچسب ها : یکی از درد های جامعه ی سنتی - افراد ,جامعه ,مسائل ,خانم ,برام ,شرایط ,آگاهی افراد ,افراد ترنس ,دنبال ,حاضر نیست ,نصرت خانم
عصر تابستانه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

از خستگی روی تخت ولو شدم.  یه عالمه از ظرف و ظروف ها رو چیدم داخل کارتن ها. حالا اما....

پنجره اتاق خواب بازه و باد فوق العاده ای میوزه. درخت چنار پشت پنجره شاخه هاشو س به دست باد و برگهاشو به درآورده. منم از روی تخت زل زدم به آسمون و اون تیکه ابر خا تری که با سرعت داره حرکت میکنه و برگهارو تماشا میکنم. باد اما، هر چند لحظه یکبار شلاقش رو میکوبه روی صورت و بازوهای م.

توی این هوای گرم، لذت این باد خنک غیر قابل وصفه.

آدم ها هم انگار بعد از چند روز گرمای شدید، با اومدن ابرهای خا تری و وزیدن باد خنک، حس و حالشون تغییر کرده و به تکاپو افتادند.

صدای رهگذران  برای حتی یک لحظه، قطع نمیشه.

کودک و بزرگ.

پیر و جوون.

زن و مرد.

و حالا صدای پارس سگ همسایه و جیرجیرکی که روی درخت آواز سرداده.

این آ ین تابستانیه که اینجا هستم. توی این خونه و توی این کوچه.

پنج سال زندگی توی این خونه، باعث شده بدجور بهش خو بگیرم.

خاطرات تلخ و شیرین زیادی ازش دارم.

این کوچه و اون درخت های چنارش.

زمستونا که از پنجره زل میزدم به کوچه تا ببینم چقدر برف باریده!

راستی! خونه ی جدید پنجره هاش رو به کوچه نیست و رو به حیاط باز میشه.

دیگه صدای رفت و آمد آدم ها رو نمیشنوم.

دیگه نمیبینم تا کجای کوچه پر از برف شده.

دیگه اگه ی بیاد و بره، نمیتونم از پنجره براش دست ت بدم.

دیگه پشت پنجره اتاقم درخت ندارم.

!

!

دلم گرفت.

 

برچسب ها : عصر تابستانه - پنجره ,کوچه ,درخت ,صدای
صبح
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام. صبح ی شما زیبا.

یکی از قشنگترین ها اینه که با صدای جیک جیک گنجشکا راس ساعت شش و نیم صبح بیدار بشی و کمی وبگردی کنی و ببینی ساعت شده هفت و نیم. بعد با خودت بگی یه چرتی بزنم تا بشه هشت. چشماتو ببندی و با صدای نون خشکی چشماتو باز کنی و ببینی ساعت نه و نیمه. 

آخه مگه میشه؟!

****

یکی از چیزهایی که به نظر من خیلی مس ه است و مسئولین باید بیشتر بهش توجه کنند اینه که:

همونقدر که پوشیدن مانتوی جلو باز بلند روی و تاپ  زشت و بدمنظره است به همون اندازه پوشیدن تک کت روی تی یقه سه دگمه ی راه راه هم زشته.

آخه این سلیقه ی لباس پوشیدن چه وضعیه!

 بابا مانتو رو جمع کنند و ملت رو راحت کنند. من نه آدم خیلی خیلی امروزی هستم(من هنوز یه مانتوی جلو باز نپوشیدم چون اصلا باهاشون راحت نیستم)، نه خیلی مذهبی و سنتی. فقط فکر میکنم این وضعیت ظاهر جامعه اصلا جالب نیست. نه به شلوار های فاق آویزون و لوله تفنگی برخی آقایون، نه به تی های چسبان و بدن نمای بعضی دیگه و نه به تاپ و خانم ها با اون شنل زورو که وقتی راه میرن پشت سرشون تو هوا معلقه. 

اگر پوشش داشتیم، من خودم یه شلوار جین میپوشیدم با یه تی گشاد و راحت و میرفتم بیرون و بیشتر احساس امنیت می . (البته میدونم که بعضیا شور اینو هم در میارن)

دو ماه تمام من دنبال مانتویی بودم که کمی متفاوت تر از مانتوهای سر کارم باشه و یه کم هم شاد و مناسب بیرون و ...، یعنی مانتویی که جلوش دکمه داشته باشه پیدا نشد که نشد و دست آ به مانتویی ساده تر اکتفا . فروشنده ها هم مدام مس ه ام می د که : الان خانم های مسن هم دنبال مانتوی جلو باز هستند، شما چرا نه؟!!!!!

یه سوال هم دارم! چجوری این شلوارهای تنگ و لوله ای رو توی این گرما میپوشید؟ من واقعا با پوشیدن شلوار تنگ توی فصل گرما مشکل دارم!

این سوال همگانی بودا! آقا و خانم نداره! 

آقایون تو رو خدا شما که مجبور به پوشش خاصی نیستید این ظاهر عجیب و غریب رو برا خودتون درست نکنید. 

پوشیدن کت و شلواری که سه سایز کوچکتره و قد آستین و شلوارش سه سانت براتون کوتاهه با کتونی فضایی، چه زیبایی داره؟ 

شاید هم من مشکل دارم. خوب یه کم مشکل که دارم. آدمی که در تب و تاب تتو و حنای دست و پا و برنزه و استفاده از انواع پروتزها، هیچ علاقه ای به هیچکدوم نداره و دوست داره پوست افراد صاف و یک دست و طبیعی باشه، مطمئنا یه مشکلی داره.

البته اعتراف میکنم توی همه ی این مدها من از مانیکور ناخن ها خوشم میاد. از رنگی رنگی و نقاشی های ظریف روی ناخن ها البته در حدی که زیبا باشه خوشم میاد.

آخه من عاشق رنگ و نقاشی هستم.

با این توصیفات بریم سراغ ی نگی رنگی.

برچسب ها : صبح - ,خیلی ,پوشیدن ,رنگی ,باشه ,مشکل ,رنگی رنگی ,خوشم میاد ,مشکل دارم ,ببینی ساعت
یکی از درد های جامعه ی سنتی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وقتی پست فرانک جون رو در وبلاگش(رژیم زیگزاکی من) خوندم، ی ری خاطرات برام تداعی شد:

اولین بار سال سوم راهنمایی بودم که از صحبت های خانم با مامان یه چیزایی شنیدم که برام خیلی عجیب بود.

اون سالها تازه از تهران رفته بودیم به اون شهرکوچیک شمالی.توی شهر کوچیک ما اکثر آدم ها همدیگه رو میشناختند و از حال و روز هم خبر داشتند.

دختر یکی از خانواده های مشهور عمل جراحی انجام داده بود و پسر شده بود. این خبر همینجور دهن به دهن میپیچید. سوال های زیادی توی ذهن من ایجاد شده بود. برام عجیب و ناممکن بود. برای پدر و مادرها هم همینطور. یادمه مادرم از پدرم میپرسید که چطور میشه و پدر توضیحاتی به مادر میدادند که برای من نامفهوم بود(آخه فال گوش ایستاده بودم) یک روز با دختر ام رفته بودیم ید که دخترحاله ام پسر خوشقیافه و خوشتیپی رو نشونم داد و گفت؛ همینه ها. قبلا دختر بوده.

با کنجکاوی نگاهش و هیچ اثری از دختر بودن در چهره ش ندیدم.

****

یکی دو سال بعد از اون ماجرا یک روز پنجشنبه در قبرستان روستای مادربزرگم مردی رو دیدم که ادای زنها رو درمیاورد و صدای زنونه ای داشت. پرسیدم این کیه؟ مادرم گفت: نصرت خانم.

گفتم اینکه مَرده! مادر گفت: از وقتی من بچه بودم ، لباس های زنونه میپوشید و مثل زنها رفتار میکرد و همه هم بهش میگفتند نصرت خانم. مادربزرگم گفت: این بیچاره خل وضعه. خانم با خنده گفت : اوا خواهره!!!! 

****

مدتیه پسر یکی از دوستان خانوادگی دچار مشکلات خاصی شده. این بچه رو  از طفولیت میشناسم و رفتارهاش به عنوان یه پسربچه همیشه برام عجیب بود. حتی یادم میاد چهار سال قبل به مادرم گفتم فکر میکنم این پسر "ترانس" باشه و خونواده ش باید زودتر ببرنش پیش . ولی کی جرات میکرد به پدرش که از بازاری های سرشناس تهرانه چنین حرفی بزنه!

چند روز قبل مادر زنگ زد و گفت : پسر فلانی از نظر روحی و جسمی خیلی مشکل پیدا کرده(توی سن بلوغه).بالا ه بردنش و متوجه موضوع شدند ولی پدرش حاضر نیست حرف های   رو قبول کنه. الان توی خونواده حس جنگ و دعواست.

*****

ای کاش اطلاع و آگاهی افراد جامعه و خونواده ها از شرایط این افراد بالا میرفت و برخورد ها کمی منطقی تر میشد.

متاسفانه جامعه ی ناآگاه ما حاضر نیست شرایط سخت این افراد رو درک کنه. زندگی برای افراد ترانس یکجور جهنمه مداومه. مبارزه ای شدید در درون خودشون و مبارزه ای شدیدتر با باورهای ذهنی جامعه از اونچه که میبینند.

در جامعه ای زندگی میکنیم که صرفا دربرابر هرچیزی جبهه میگیریم. ما آزاد نیستیم. چهارچوب هایی داریم که باید رعایت کنیم. همه ی اینها قبول. اما آیا نباید آگاهی افراد رو نسبت به بعضی بیماری ها بالا برد.

متاسفانه وقتی صحبت از مسائل ج*ن*سی پیش میاد، همه ی ما کم میاریم. چرا اینقدر بایدآگاهی و اطلاع افراد از اینجور مسائل کم باشه. چرا چهارتا آدم منطقی و دانا در راس این امور قرا نمیگیرند تا مسائل مربوط به این افراد رو هدایت و بررسی کنند.

ای کاش به جای اینکه دنبال های ظاهری باشیم کمی دنبال فکر  و بالا بردن سطح فرهنگ و نگرشمون در مورد مسائل و مشکلات خاص جامعه باشیم.

بیایید برای بهبودی شرایط جسمی و روحی افراد ترانس و بهتر شدن بستر فکری جامعه دعا کنیم.


برچسب ها : یکی از درد های جامعه ی سنتی - افراد ,جامعه ,مسائل ,خانم ,برام ,شرایط ,آگاهی افراد ,افراد ترانس ,دنبال ,حاضر نیست ,نصرت خانم
صبح
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام. صبح ی شما زیبا.

یکی از قشنگترین ها اینه که با صدای جیک جیک گنجشکا راس ساعت شش و نیم صبح بیدار بشی و کمی وبگردی کنی و ببینی ساعت شده هفت و نیم. بعد با خودت بگی یه چرتی بزنم تا بشه هشت. چشماتو ببندی و با صدای نون خشکی چشماتو باز کنی و ببینی ساعت نه و نیمه. 

آخه مگه میشه؟!

****

یکی از چیزهایی که به نظر من خیلی مس ه است و مسئولین باید بیشتر بهش توجه کنند اینه که:

همونقدر که پوشیدن مانتوی جلو باز بلند روی و تاپ  زشت و بدمنظره است به همون اندازه پوشیدن تک کت روی تی یقه سه دگمه ی راه راه هم زشته.

آخه این سلیقه ی لباس پوشیدن چه وضعیه!

 بابا مانتو رو جمع کن ملت رو راحت کنند. من نه آدم خیلی خیلی امروزی هستم(من هنوز یه مانتوی جلو باز نپوشیدم چون اصلا باهاشون راحت نیستم)، نه خیلی مذهبی و سنتی. فقط فکر میکنم این وضعیت ظاهر جامعه اصلا جالب نیست. نه به شلوار هار فاق آویزون و لوله تفنگی برخی آقایون، نه به تیرتهای چسبان و بون نمای بعضی دیگه و نه به تاپ و خانم ها با اون شنل زورو که وقتی راه میرن پشت سرشون تو هوا معلقه. 

اگر پوشش داشتیم، من خودم یه شلوار جین میپوشیدم با یه تی گشاد و راحت و میرفتم بیرون و بیشتر احساس امنیت می . 

دو ماه تمام من دنبال مانتویی بودم که کمی متفاوت تر از مانتوهای سر کارم باشه و یه کم هم شاد و مناسب بیرون و ...، یعنی مانتویی که جلوش دکمه داشته باشه پیدا نشد که نشد و دست آ به مانتویی ساده تر اکتفا . فروشنده ها هم مدام مس ه ام می د که : الان خانم های مسن هم دنبال مانتوی جلو باز هستند، شما چرا نه؟!!!!!

یه سوال هم دارم! چجوری این شلوارهای تنگ و لوله ای رو توی این گرما میپوشید؟ من واقعا با پوشیدن شلوار تنگ توی فصل گرما مشکل دارم!

این سوال همگانی بودا! آقا و خانم نداره! 

آقایون تو رو خدا شما که مجبور به پوشش خاصی نیستید این ظاهر عجیب و غریب رو برا خودتون درست نکنید. 

پوشیدن کت و شلواری که سه سایز کوچکتره و قد آستین و شلوارش سه سانت براتون کوتاهه با کتونی فضایی، چه زیبایی داره؟ 

شاید هم من مشکل دارم. خوب یه کم مشکل که دارم. آدمی که در تب و تاب تتو و حنای دست و پا و برنزه و استفاده از انواع پروتزها، هیچ علاقه ای به هیچکدوم نداره و دوست داره پوست افراد صاف و یک دست و طبیعی باشه، مطمئنا یه مشکلی داره.

البته اعتراف میکنم توی همه ی این مدها من از مانیکور ناخن ها خوشم میاد. از رنگی رنگی و نقاشی های ظریف روی ناخن ها البته در حدی که زیبا باشه خوشم میاد.

آخه من عاشق رنگ و نقاشی هستم.

با این توصیفات بریم سراغ ی نگی رنگی.

برچسب ها : صبح - ,خیلی ,پوشیدن ,رنگی ,باشه ,مشکل ,رنگی رنگی ,خوشم میاد ,مشکل دارم ,ببینی ساعت
نوشت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

صبح با هستی رفتیم مرکز ام آر آی.

یک ساعتی نشستیم تا داروی مورد نظر رو نوشت و رفتیم و دارو رو گرفتیم و بردیم برای تزریق.

وقتی پرستار آنژیوکت رو در دستم فرو میکرد نگاهی به بزرگی سوزن و در دلم گفتم: یا خدا، خودت به خیر بگذرون. ( آخه من رگ های نازکی دارم که اکثرا به سختی گیر پرستارها میفتند و برای رگ گیری اکثرا سوراخ سوراخم میکنند و همیشه هم باید از سوزن های باریک استفاده کنند) خلاصه سوزن را در پوستم فرو کرد و یه سرنگ بزرگ سبز رو از آب مقطر پرکرد و نصب کرد به آنژیوکت.

گفتم: این که سرنگ یه! پرستار خندید و بیرون رفت.

بعد از مدتی راهنمایی شدم سمت اتاق ام آر آی.

روی تخت دراز کشیدم و گوشی رو روی گوشم قرار دادند و زره عجیبی هم روی سرم و دور گردنم. بعد پرستار چند بار زد روی دستم و گفت درد نداری؟

اولش گفتم نه. ولی ناگهان درد وحشتناکی پیچید توی دستم و با اعتراض موضوع رو به پرستار گفتم. فورا از زیر دستگاه و زره کشیدنم بیرون و دوتا پرستار چسبیدن به دستم. سرنگ متصل به آنژیوکت خالی بود. پرستار اول به دومی گفت، آب مقطرش تزریق شده. دومی گفت باید آنژیوکت عوض بشه. 

هیچی دیگه، بردنم توی اتاق تزریق و پرستار دومی که کاربلدتر بود یه آنژیوکت با سوزن باریک توی دست دیگرم فرو کرد و مراحل دوباره تکرار شد. آنژیوکت اول رو هم خارج د. اما دستم انگار فلج شده بود. درد شدیدی در دستم حس می . بالا ه وارد اتاق شدم و نیم ساعت کار تصویربرداری طول کشید. وقتی اومدم بیرون تمام بدنم کرخت شده بود و بی حس شده بودم. هستی طفلکی کلی نگران شده بود. میگفت: چرا اینقدر طول کشیده؟ گفتم: چون هم سر بود و هم گردن. 

عصبانی بود. از بی دقتی پرستارها و شوخی هاشون با . میگفت: ما که کارمون با مواده، چقدر با احساس مسئولیت بیشتر و با استرس زیادتری کار میکنیم و اینها که سر و کارشون با جون آدم هاست چقدر بی توجه ترند. 

خندیدم و گفتم: برا اینه که زیاد به اینجورجاها نیومدی وگرنه دیدن این چیزها برات عادی میشد.

خلاصه با شوخی و خنده برگشتیم .

الان دست راست بنده کبود و قلمبه شده ، البته دردش کم شده ولی خم و راست آرنجم خیلی سخته.

پرستار قبل از وج گفت: نری بهم بدیا. باور کن اولش سوزن توی رگت بود.

خنده ام گرفت. میخواستم بگم آره ولی یه رگ باریک که با اون سوزن کلفت و ضربه ی تو احتمالا شد. اما چیزی نگفتم و فقط لبخند زدم.

واقعا کارشون سخته. اون لحظه ای که من رو از تخت بلند کرد، ترس رو توی چشماش دیدم. معلوم نیست روزی چندبار چنین استرس هایی رو متحمل میشن.

*****

خدایا به مردم سلامتی و صبر و به خدمتگزاران مردم، آرامش و دستانی توانا ببخش.

*****

این روزها برای نیسای مهربونم و برادر لیلی جانم خیلی دعا میکنم.

و برای مامان های عزیزم که کوچولوهای توراهی دارند(غزل جان و آبگینه جان) 

الهی خداوند جامه ی عافیت بر تنتون بپوشونه و خودش مراقبتون باشه.

برچسب ها : نوشت - پرستار ,سوزن ,دستم ,گفتم ,آنژیوکت ,اتاق
منم که حساس!
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دقیقا وقتی داشتم کیفم رو برمیداشتم تا از دفتر کارم خارج بشم یکی از همکاران دفتر تهران جمله ای در گروه تل*گرا*می شرکت نوشت با این مضمون که طی گفتگوی تلفنی با من، موضوعی رو به اطلاع من رسونده. پیغام فرستادم که من از موضوع بی اطلاع بودم ولی در اسرع وقت موضوع رو بررسی میکنم.

با موبایلم تماس گرفت و تند و تند شروع به صحبت کرد که کم کاری خودش رو بندازه گردن من. من رو توجیه کنه که موضوع رو قبلا تلفنی به من گفته و این منم که فراموش . زیر بار حرفش نرفتم و دلایلم رو گفتم. شروع کرد به شلوغ کاری و داد و هوار و ... تا میتونست من رو عصبی کرد و در آ که گوشی رو قطع آدمی بودم خشمگین با اعص داغون.

وقتی رسیدم خونه و کمی فکر بیشتر از دست خودم عصبانی شدم که چرا میخوام همه رو توجیه کنم.

چرا میخوام به همه توضیح بدم.

شاید برای اینه که زیادی به  آدم ها اهمیت میدم و براشون ارزشی  بیش از حد ظرفیتشون قائل میشم.

این شخص به عنوان کارمند چه اهمیتی داشت که من بخوام بهش کار اشتباه و غیر اخلاقیش رو گوشزد کنم و باعث بشم اون هم از سر ضعف، دنبال نواقص کاری یا اخلاقی من بگرده تا اونها رو به رخم بکشه.

من که مدتهاست این خانم رو میشناسم و از خصوصیات اخلاقیش باخبرم. چرا باید اجازه بدم اعصاب من رو با مته ی حرف هاش سوراخ کنه.

احساس میکنم مدتیه که ضعیف شدم. دیگه اون آدم قوی و پرتوان قبلی نیستم. دلم میخواد توی محیطی کار کنم که کمترین ارتباط رو با دیگران داشته باشم. احساس میکنم جامعه ی ما و اصلا کل دنیا در مسیر انحطاط اصول اخلاقی قدم برمیداره و من به جای اینکه سیاست رفتاری رو بیشتر یادبگیرم، روز به روز ساده لوح تر میشم و خسته تر.

****

از روزی که درمورد احتمال بیماری باهام صحبت کرده، اسم همکلاسی رو که میشنوم یا صحبت ا ازدواج که به میون میاد یا حتی صداشو از پشت تلفن میشنوم، ناخودآگاه اشکم سرازیر میشه.

****

یه زمانی هیچ چیزی نمیتونست اشک منو دربیاره. الان، هر چیزی باعث میشه اشکام سرازیر بشن. به نظر شما این اتفاق میتونه به کیسه ی صفرا و برداشتنش ربطی داشته باشه؟ 

خیلی بده که زنی در آستانه ی چهل سالگی اشکش دم مشکش باشه.

****

فردا نوبت ام آر آی دارم.

فردا باید زنگ بزنم برای vepنوبت بگیرم(نوبت دهی برای ماه بعد از فردا شروع میشه)

باید بگردم یه مربی یوگا پیدا کنم که بیاد خونه و خصوصی باهام کار کنه. ساعات کاری هیچکدوم از سالن های ورزشی با من جور در نمیاد.فکر میکنم احتیاج دارم به ورزش. به اینکه چند ساعتی ذهن و روحم رو خالی کنم.

سر کوچه ای که خونه ی جدید اونجاست یه باشگاه ورزشیه. باید یه سری بهش بزنم.


برچسب ها : منم که حساس! - کاری ,میکنم ,خونه ,میشه ,صحبت ,موضوع ,احساس میکنم
بله ما مدیر هستیم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

میدونید مشکل وبلاگ نوشتن چیه؟ 

میای اینجا و درددل های خودت رو مینویسی و بعد متهم میشی ، یا مورد تمس قرار میگیری.

اونم نه تو وبلاگ خودت. تو کامنت های وبلاگی دیگه، توسط فردی که هیچ نشونی نداره(طبق نظر خودش).

متهم میشی به بزرگنمایی کار ت و کم کاری هات که اگه به ساعت انتشار این پست ها دقت می د متوجه میشدند در ساعات کاری انجام نشده.

متهم میشی به اینکه دنبال شوهر میگردی، که خدارو شکر اگه هیچ ندونه، هستی عزیزم میدونه که زندگی من پر بوده از مردهای مرد نما، که هیچکدوم رو لایق شوهر بودن ندیدم و الان هم ناراحتیم از بی شوهری نیست و اگه اسم وبلاگم رافائل تنهاست به این دلیله که زمانی که این وبلاگ رو ساختم، تنها بودم.تنها نه به این معنی که شوهر نداشتم.نه! تنها یعنی ی  که منو بفهمه و برام ارزش داشته باشه توی زندگیم نبوده.الان خداروشکر تنها نیستم. ی هست که درکم میکنه و منم دوستش دارم و اگر در اروپا یا امریکا زندگی می هیچ دلیلی برای ازدواج نمیدیدم و اگر به ازدواج با همکلاسی فکر صرفا به دلیل اصرار ایشون و شرایط حاکم بر جامعه ی ما بوده وگرنه برای ی که نمیخواد بچه دار بشه، تنها زندگی مزایای بیشتری از زندگی مشترک داره(البته نه در ایران. چون اینجا همه به روابط زن و مرد کار دارند و فکر میکنند آدم ها حیواناتی بیش نیستند که صرفا به دلیل مسائل جذب هم میشوند. اینجا برای رفت و آمدهایت با مردی که دوستش داری نیازمند مجوزی هستی به نام ازدواج)

یکی دیگه از معایب وبلاگ اینه که با انتشار بعضی پست ها، فقط بعضی ها، یه عده که حتی به خودشون زحمت ندادند وبلاگت رو کامل بخونند، میان و فوری قضاوتت میکنند.

پست قبلی رو برای مقایسه با  لیلی عزیزم ننوشتم.  برای مقایسه یا به رخ کشیدن موقعیت خودم هم نبود. صرفا با یادداشت لیلی دیدم چقدر شرایط ی انی طی یک روز داشتیم و اونو نوشتم.

تمام این مدت وبلاگ نویسی سعی کرده بودم خیلی درباره ی کارم ننمویسم ولی باید اعتراف کنم همزادپنداری با لیلی باعث شد مرتکب اشتباه بشم و درباره ی محیط کارم و موقعیت خودم بنویسم.  

خداروشکر به لحاظ کاری( درسته که در موقعیتی نیستم که خودم برای خودم درنظر داشتم ولی )  در جایگاهی هستم که خیلی از همسن ها و همدوره ها و همکلاسان آرزوی چنین جایگاهی رو دارند و فکر نمیکنم بیان اینها در یک وبلاگ برای من پرستیژ و کلاس بیاره. اون هم در فضایی که ی منو نمیشناسه و نمیخوام هم که بشناسه. در دنیای واقعی به اندازه ی کافی احترام و موقعیت اجتماعی دارم و نیازی به اون در این فضا ندارم و نمیخوام هم داشته باشم. مطمئنا خیلی از خواننده های این وبلاگ از نظر تحصیلی و موقعیت اجتماعی خیلی بهتر از من هستند. پس اگر من یا لیلی متنی مینویسیم که در اون درباره ی کار و موقعیت کاریمون مطلبی رو شرح میدیم، برای ف فروشی یا بزرگ جلوه دادن خودمون نیست. دغدغه های روزانه ی خودمون رو مینویسیم.

اگر دنبال ن وبلاگ نویسی هستین که درباره ی رنگ و مدل مو ، نحوه ی مانیکور ناخن ها و آ ین مد لباس و مانتو و کفش، بازار استانبول و مغازه های اونجا و آ ین اخبار بازار شوش و تجریش و نحوه ی برگزاری های مهمانی ها شون مینویسند، خوب توصیه میکنم به دنبال وبلاگ نباشید و به این*ستا*گرام مراجعه کنید.

نی مثل من که در کارخونه ها و با شرایط سخت تولید کار میکنند نی هستند با موها و ناخن های کوتاه که نهایت آراستگیشون یه رژ لبه و به دلیل شرایط پرتحرک کاری، شلوار لی و کتونی و مانتوی اسپرت میپوشند و دائما درحال جر و بحث با کارگر و س رست و مبارزه برای اثبات خودشون هستند.

ن مستقلی که از خستگی  مبارزات روزانه با مشکلات زندگی به وبلاگشون پناه میارند و براشون مهم نیست که ی نوشته هاشون رو باور میکنه یا نه. نی که مدیران خوبی هستند. چون به خوبی زمانی رو که طی یک روز دراختیار دارند مدیریت میکنند. کارشون رو انجام میدن. به همسر و بچه و زندگیشون میرسند. دنبال خونه میگردند. مشکلاشون رو حل میکنند و طوری زمان رو مدیریت میکنند که فرصت کتاب خوندن، وبلاگ نوشتن، مهمانی و مسافرت رفتن و باقی امور رو داشته باشند نه مثل اونهایی که از صبح تا شبشون رو که نگاه کنی نمیفهمی چه کاری انجام دادند و چرا همیشه وقت کم میارند....

.

.

.

*****

امروز هر ی به من رسید گفت: خانم انگار امروز بهتری!

پ.ن: لیلی جان اون خدماتیتون حق داشت. من امروز فهمیدم دلیل بدخلقی دیروزم به هم ریختن هورمون ها بوده. برم برا خودم گل زبون و نبات درست کنم

برچسب ها : بله ما مدیر هستیم. - وبلاگ ,میکنند ,زندگی ,موقعیت ,شرایط ,لیلی ,متهم میشی ,مدیریت میکنند ,موقعیت اجتماعی ,موقعیت خودم ,کاری انجام
خونه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

بالا ه خونه قولنامه .

یه خونه ی آسانسور دار.

یه خونه ی پر نور و آفتابگیر.

یه خونه کهآشپزخونه ش یه عالمه ک نت داره.

یه خونه ای که همه چیزش به اندازه است. سرویس بهداشتیش. آشپزخونه  ش. سالن پذیراییش و اتاق خوابش.

درسته که خونه ی فعلی دو خوابه بود و یکی ازاتاق خواب ها  تبدیل شده بود به انباری، ولی این خونه با وجود تک خوابه بودنش، حس جادار و مرتب و بزرگه(هشتاد متره)

نوساز و خوب.

درسته که آپارتمان شخصیه و صاحبخونه و بچه هاش توی همین آپارتمان هستند ولی به جاش یه جای امنه که قرار نیست دائم مستاجرهای جورواجور بیان و برن.

امروز قبل از رفتن به بنگاه زنگ زدم به هستی. به دلم افتاده بود که بهش بگم همراهم بیاد. پنج سال قبل خیلی خونه دیده بودیم ولی آ ی رو وقتی هستی بود انتخاب کرده بودیم. بهش گفتم تو بیا شاید به پا قدم تو خونه ی مناسب پیدا بشه.

خداروشکر هستی جونم خوشقدم بود و خونه جور شد.

*****

حس خوشحال بودم، همکلاسی پکرم کرد.

زنگ زد و گفت کی بیام برا کمک.

گفتم شما نیازی نیست که بیای.

گفت چرا؟

گفتم:آخه عزیزم بگم شما چه نسبتی با من دارین؟

بهش برخورد. نمیدونم چرا شرایط منو درک نمیکنه. اینجا یه شهرستان کوچیکه و تهران نیست که من هرجور بخوام رفتار کنم.

****

از بابت خونه خیلی خوشحالم.

خدایا هزارهزار بار ممنونم.

برچسب ها : خونه - خونه ,هستی
کارخونه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

از وقتی اومده بودم این کارخونه ی جدید سعی کرده بودم عصبانی نشم و با زبون خوش کارها رو پیش ببرم.  در نتیجه همه میگفتن خانم مهربونه و صبور و دل رحم.

امروز اما، همه خشم اژدها رو دیدند.

بابت آمارهای اشتباهی که تولید داده بود عصبانی بودم. چندین مرتبه تماس گرفته بودم و س رست تولید تلفن رو جواب نداده بود. راننده ای که فرستاده بودم تا اجناس خاصی رو بیاره، سر وقت به محل مورد نظر نرفته بود، مدیر که زیر  قولش زده بود که ساعات ناهاری که در ماه رمضان حذف شده بودندو من و سه خانم دیگر به دلیل استفاده از سرویسی خاص مجبور بودیم همان ساعت قبلی از شرکت خارج شویم و درنتیجه آن سی دقیقه را من به شدت کار می ، و قرار بود برایم اضافه کار رد شود و رد نشده بود(نگین نیم ساعت که چیزی نمیشه، برای یک ماه چیزی حدود دویست هزارتومان میشه)، خانم مسئول فنی بی ادبی کرده بود و نیروی کنترل کیفیت جدیدی که برایش آمده بود را به من معرفی نکرده بود، واحد ساخت، بعد از دو هفته یکی از ساخت ها را تحویل نداده بود، تدارکات از تهران به صورت خودمختار بطری هایی سفارش داده بود و حالا انتظار داشت من درخواست ید برایشان بفرستم و ......

خلاصه به صورت برج زهرمار رفتم سالن تولید و دیدم پ محصولات مرجوعی انبار که قرار بود به انبار عودت داده بشه، همچنان کنار سالنه و یک تعدادی از کارگرهای سالن ساخت و انبار داخل اتاقک تولید، دورهمی برگزار د.

من؟ جیغ بنفش؟ نه! مستقیم رفتم داخل اتاقک و پرسیدم جلسه درمورد چیه که اونقدر مهمه که هیچکدوم جواب تلفن رو نمیدین؟ یکی گفت: آخه گفتیم ی با ما کار نداره که بخوایم جواب بدیم.

من درحالی که خشم از قیافه و صدام میبارید گفتم: که اینطور. اونوقت شماها اینجایی که ی باهاتون کار نداره چه کار دارین؟

جمع: سکوت. من: پرسیدم اینجا چه کار میکنید؟ جمع دونه دونه  شروع د به خارج شدن از اتاقک. با خشمی بیشترگفتم: یه بار دیگه ببینم بی خودی اومدین تو اتاقک تولید نشستین برا هم قصه ننه قمر تعریف میکنید، چنان داستانی براتون بسازم که تا چند نسل بعد شما، اینجا تعریف کنند. 

حرکتشون رو تندتر د و در رفتند.

اومدم توی سالن تولید و آقای س رست رو صدا . یکی از کارگرها گفت که طبقه ی بالاست. گفتم بره دنبالش.

س رست با لبخنداومد . گفتم این پ اینجا چه کار میکنه. شروع کرد به توجیه که فلانی باید انجام میداد و نیمه ولش کرده و رفته و....

حرفش رو قطع و اجازه ندادم ادامه بده. با عصبانیت گفتم: تو اینجا چه کاره هستی؟ من و من کرد. گفتم: به جای اینکه توی سالن باشی  و نظارت داشته باشی و به تلفن ها جواب بدی مثل یه کارگر عادی میری کنار بقیه می ایستی به حرف زدن،دفعه بعد بیام و ببینم کاری که گفتم انجام بدین بعد از دوساعت انجام نشده، خودتون مستقیم برید نگهبانی. من س رستی که نتونه چهارتا کارگر رو بچرخونه نمیخوام.

بعد رفتم  سالن بالا. قرار بود میزها و صندلیها شسته و نظافت بشه. یکی از میزها که چهارنفر دورش مشغول کار بودند کثیف بود. گفتم چرا اینو تمیز نکردین. یکی از بچه پرروهای سالن گفت: خانم این لکه های میز دیگه رفته به خورد میز و پاک نمیشه.

فرستادمش پایین تا اسپری الکل رو با دستمال بیاره. گفتم الکل رو اسپری کنه رو لکه. لکه سریع پاک شد. گفتم. میزو میبری پایین با اسکاج و الکل و آب میشوری و میاری بالا. نیم ساعت دیگه این میز تمییز و بدون لکه باید بالا باشه.

بعد نوبت س رست ساخت شد. بهش توپیدم که دو هفته است بهت برنامه دادم برا ساخت ژل ... اونوقت هنوز تحویل ندادی. چه کار میکنی؟ شق القمر میکنی؟ گفت: خانم مسئول فنی باید تائید کنه. گفتم: برو ازش تائیدیه بگیر. منتظری بیان و بهت تائیدیه بدن....

یه پسرکی هست فامیل مدیرعامله و زیر دست من. تمام مراحل که تو سالن ها میچرخیدم و از زمین و زمان ایراد میگرفتم، دنبالم میومد.

وقتی رفتم تو دفترم با نیش باز و خندون گفت: وای خانم خیلی خوشم اومد. امروز خیلی باحال به همه گیر دادین. هرلحظه منتظر بودم یکی رو از سالن بندازین بیرون. همیشه اینجوری باشین خیلی خوبه و....

خیلی جدی گفتم: کاری داری؟ زود بگو و برو که خیلی کار دارم.

سوسک شد و رفت.

برچسب ها : کارخونه - گفتم ,سالن ,خانم ,تولید ,خیلی ,اتاقک ,خانم ,داخل اتاقک ,خانم مسئول ,سالن تولید
همراه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

همه چیز رو برای همکلاسی تعریف .

بهم میگه هیچیت نیست. من مطمئنم.

میگه حتی اگر هم بود من رفیق نیمه راه نیستم. خودم نوکرتم.

ته قلبم شاد میشه.

هرچند ممکنه اینا فقط حرف باشه و بعدها خسته بشه، که اگه این اتفاق هم بیفته باز هم بهش حق میدم، اما همینکه واکنش ابت ش اینقدر خوب و دلگرم کننده بود، خیلی خیلی آرومم کرد.

بهم نگین که چرا بهش گفتم. از نظر من دو تا آدم اگه قراره همسر هم بشن باید همراز همدیگر هم باشند. دوتا آدم وقتی میتونند ادعای عاشقی داشته باشند که چیزی رو از هم پنهون نکنند. مخصوصا اگر اون چیز  در زندگی شخص مقابل تاثیر داشته باشه. مخصوصا اگر روی لحظه لحظه ی آینده ی اون فرد موثر باشه.

همکلاسی حق داره که بدونه و ببینه و با چشم باز انتخاب کنه. 

حق داره که بترسه و پا پس بکشه.

حق داره  که نخواد وارد این گرداب بشه.

****

ممنونم ازت به خاطر حمایت ها و محبت هات.

برچسب ها : همراه - باشه
اینجوریا
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دوست جونا یه نظری دارم میخوام با شما درمیون بذارم. فقط اگر مخالف هستین عقیده ی شما محترم واگر موافقین که چه بهتر.

یادتونه یه پست نوشتم و گفتم من به کائنات و قضیه ی کتاب و راز هیچ اعتقادی ندارم؟! در ادامه میخوام موضوع رو کمی براتون شفاف تر کنم.

من به کائنات و انرژی مثبت بفرست و فقط به رویاهات فکر کن تا کائنات اون هارو بهت بده، اعتقادی ندارم. 

مثال: من از هجده سالگی به ازدواج و بچه دار شدن فکر می و همیشه هم فکر می بین بیست و دو سالگی تا بیست و پنج سالگی مادر میشم. این موضوع رو برای خودم قطعی میدونستم و هزاران فکر و خیال براش داشتم. دوران با هستی حرف میزدیم و قرار گذاشته بودیم که من صاحب پسر بشم و هستی دختردار بشه تا پسر من با دختر هستی ازدواج کنه. نشون به اون نشون که کائنات شما مخالف بود و من ازدواج ن و بچه دار هم نشدم.

من از دوران دبیرستان میخواستم برای ادامه تحصیل برم خارج از کشور . بزرگترین رویا و هدفم بود. دوره ی ارشد، م مقدمات گرفتن بورسیه رو از یکی از های امریکا فراهم میکرد که دو تا اتفاق افتاد. اول پدر فوت کرد. دوم رشته تحصیلی من جزو رشته های تحریمی توسط اروپا و امریکا قرار گرفت. کائنات شما گفت: بشین سر جات

در زمینه ی شغلی بعد از شش سال تلاش مکرر، فکر می دار م به رویام میرسم و حالا که خودم رو ثابت ، اون پست رو به دست میارم. مدیرعامل رفیق فابریکش رو که یه مرد بود آورد و گذاشت مدیر اون بخش. یک سال مبارزه تا به بقیه بفهمونم که اون آقا اطلاعات درستی نداره و تصمیمات اشتباهی میگیره، در آ مدیر گفت تو ضوابط رو بهش یاد بده و با سیاست اجازه بده افکارت از دهن اون بیرون بیاد. احساس ن هرزه بهم دست داد. نی که از نظر مردان فقط باید باشند. کائنات شما گفت: زکی.

از بقیه موارد بگذریم. حالا میخام بهتون بگم برخلاف این انرژی و کائنات من به یه چیز دیگه خیلی اعتقاد دارم و اون هم پیشبینیه.

شاید برای شما عجیب باشه اما من حس  پیشبینی فوق العاده ای دارم و اکثر چیزهایی که میگم درست در میان.

شرکت قبلی همکارها بهم میگفتن نوستراداموس.

از تاریخ ید خونه تا ازدواج رو برای همکاران پیشبینی می و درست از آب درمیومد. 

چجوری پیش بینی می ؟ مثلا همکار درحالی که شدیدا دن بال خونه میگشت میومد و میگفت : به نظرت من میتونم خونه ب م. 

من بی اختیار میگفتم: البته ولی امسال نه، سال دیگه تابستون.

من این حرف رو همینجوری میگفتم ولی دقیقا این اتفاق میفتاد.

یادم میاد قبل از درگیری ها و درست وقتی همه چیز رو به راه بود یه بار مدیر پرسید به نظرت من کی برمیگردم ولایت خودمون.

من گفتم: اصلا معلوم نیست. سال بعد آ تابستون معلوم میشه که شما موندگارید یا رفتنی. ولی من قبل از همه از اینجا میرم.

یا یادم میاد روز قبل از ز له ی بم. صبح زود من در اثر لرزش شدیدی از خواب پ . از اتاقم بیرون رفتم. مادر رو که خواب بود صدا و پرسیدم آیا ز له اومده؟ مادر گفت: برو بخواب دختر خواب دیدی. فردا صبحش وقتی بیدار شدم مادر جلوی تلویزیون بود و با دیدن من گفت: همون ساعتی که دیروز صبح بیدارشده بودی، امروز، بم ز له اومده.

نمیخوام داستان پیشگویی هامو براتون بگم. اینارو گفتم که تهش به اینجا برسم که: اگر بیماری من قطعی و جدی باشه، ربطی به این نداره که من همش به بیماری فکر و اونو جذبش ، حس وقوع یه اتفاق از قبل در من وجود داشت.

من به خیلی از چیزای خوب و قشنگ زندگی  هم فکر میکنم که بعضی هاش اتفاق میفته و بعضی هاش اتفاق نمیفته و از نظر من اینا همش مقدرات الهیه.

من برای خودم نمیتونم خیلی دقیق پیشبینی کنم چون رویاها و آرزوها و ترسهام درش دخ میکنه اما میدونم اتفاقات خوبی در راهه.

****

یه چیزی یادم رفت. من هیچوقت برای هیچ پیش بینی بدی ن و نمیکنم. از زبونم میترسم. زیادی هرچی به زبون میارم به واقعیت مبدل میشه.

****

خیلی جدی نگیرید. همینجوری یه چیزی گفتم.


برچسب ها : اینجوریا - کائنات ,اتفاق ,گفتم ,می ,مادر ,ازدواج ,یادم میاد ,برای خودم
برگشتم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

قرار بود برای تعطیلات برادر بیاد شمال و موقع برگشت من با اون برگردم.در نتیجه بلیط اتوبوس ن یدم. اما کاری براش پیش اومد و نشد که بیاد.

چهارشنبه صبح رفتم دفتر سواری های تهران و اسمم رو برای صبح نوشتم . گفت تا عصر پنجشنبه بهتون خبر میدیم که ماشین هست یا نه. بهش گفتم من قبل از تهران پیاده میشم.  کرایه ها رو پرسیدم که تا تهران چجوریه؟ گفت کرایه ی جلو پنجاه و هفت و عقب چهل و چهار تومنه. گفتم ایرادی نداره. جلو یا عقب هرجا که شد میشینم.

ظهر پنجشنبه زنگ زد و گفت دوتا خانم ساعت ۷ صبح میخوان برن تهران، حاضرید کرایه رو تقسیم کنید و سه نفری برید؟ 

گفتم یعنی چقدر؟ گفت: شصت و شش تومن.

حساب با آژانس هایی که ابتدا و انتهای مسیر میبایست میگرفتم چیزی حدود نود تومن کرایه میشد.

گفتم: نه. برای من نمی صرفه. یعنی شما برای صبح مسافر ندارید؟ 

خانم با تندی گفت: نه. همینه اگه نمیخواین که هیچی. 

گفتم: نمیخوام.

مادر پرسید چه کار میکنی؟ گفتم میرم رشت. اونجا بالا ه ماشین پیدا میشه.

شب دوباره به دفتر سواری ها زنگ زدم. این بار آقایی جواب داد و گفت تا ساعت دوازده شب به من خبر میده که فردا صبح ماشین دارند یا نه.

تا ساعت دوازده بیدار موندم و خبری نشد.

خو دم و صبح ساعت شش و نیم بیدار شدم و هفت و نیم راهی شدم به سمت رشت. تازه از شهر خارج شده بودم که مامان زنگ زد و گفت از دفتر زنگ زدن و گفتن یه ماشین الان تکمیله اگه میخوای بری زود بیا. گفتم مادر جان من تو راه رشتم و خودم رو سپردم به خدا. دیدم که توی ایستگاهشون دوتا ماشین توقف کرده بود. خودم پیاده نشدم. بگو مسافر ما ب منتظر تماس شما بود. زنگ نزدید، رفت!

ساعت هشت و نیم جلوی ترمینال رشت بودم و فورا یه سواری رشت به شهر محل س ت، پر شد و منم سوار شدم و راه افتادم. الان هم از خونه خدمت شما هستم. کل هزینه ی پرداختی از درب  منزل مامان تا درب خونه ی خودم هم چهل تومن شد.

نتیجه ی اخلاقی: خودتونو بسپرین دست خدا، خودش بهترین ها رو براتون رقم میزنه.

توضیح نوشت: متاسفانه سیستم مدیریت سواری های شهر ما به تهران، بسیار ضعیفه و به جای مسافر صرفا به منافع خودشون و راننده فکر میکنند. مثلا روزهایی مثل امروز که میدونند مسافر هست و تعداد ماشین هم زیاده، دائما مسافرها رو ترغیب میکنند که هزینه نفر چهارم رو بدن و سه نفره راه بیفتند. اینجوری تمام ماشینها اون روز حرکت میکنند و کل پولشون رو میگیرند و سهم دفتر هم بیشتر میشه. 

من آدمی هستم که حرف زور تو کتم نمیره.

پ.ن. من اصلا خسیس نیستم. خیلی از تعطیلات رو که وسایل زیا دی همراه دارم با آژانس تا خونه میرم و مبالغ بالای دویست هزار تومن پرداخت میکنم ولی وقتی میبینم ی داره سوء استفاده میکنه، اون روی مبارکم بالا میاد و حاضر نیستم یک قرون اضافه پرداخت کنم.

****

دستان خداوند قوی ترین دستان است.

برچسب ها : برگشتم. - ماشین ,ساعت ,گفتم ,تومن ,مسافر ,سواری ,ساعت دوازده ,دفتر سواری
سفرهای تلخ
عنوان وبلاگ : رافائل تنها
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : سفرهای تلخ - مطلب
سفرهای تلخ ۲
عنوان وبلاگ : رافائل تنها
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : سفرهای تلخ ۲ - مطلب
ش تم، د شدم، فرو ریختم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
برچسب ها : ش تم، د شدم، فرو ریختم. - مطلب
اعتراف
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

هفته ی قبل وقتی جواب ام آر آی رو گرفتم و دیدم، خودم رو زدم به بی خیالی و بی تفاوتی. اما ته دلم یه چیزی هری ریخت پایین. بیخودی به همکلاسی گیر دادم و ....

دیروز وقتی جواب رو به نشون دادم، اول شروع کرد به معاینه دقیق و بعد سوال پرسیدن های جورواجور و بعد گفت سی دی ع ها رو باید ببره خونه و با دقت ببینه. بهش گفتم: من جواب رو خوندم و میدونم چه احتمالی دادن. ته داستان رو بگو. بهم گفت آروم باش. هنوز چیزی قطعی نیست. ی ری علائم هست ولی ی ری دیگه قطعی نیست. 

فردا بیا بیمارستان تا بعد از دقیق تر دیدن ع ا با هم صحبت کنیم.

****

امروز رفتم بیمارستان(پنجشنبه ها مطب نیست) . مفصل برام ی ری توضیحات داد و ی ری آزمایش و ام آر آی جدید و نوار چشم نوشت. گفت باید دقیق بررسی کنیم. اما وقت رو نباید هدر داد. سریع انجامشون بده تا مشخص بشه و بتونیم درمان رو شروع کنیم و ناراحت هم نباش.

****

ناراحت؟ 

نمیتونم بگم که ناراحت نیستم. بعد از سی و هفت سال تازه تصمیم گرفته بودم ازدواج کنم و حالا این بیماری! 

تمام آینده جلوی چشمام تار و سیاه شده.

****

ماما جان عزیزم، راضیم به رضای تو. حتما بهترین ها رو برای من رقم میزنی.

برچسب ها : اعتراف - ی ری ,کنیم ,دقیق , ,جواب ,قطعی نیست ,وقتی جواب
تابستانه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خونه ی ما تو شمال یه خونه ی ویلاییه که دورتادورش حیاطه و با دریا به اندازه ی یک خیابون فاصله داره.

دبیرستانی که بودم تفریحم نشستن رو لبه ی سنگی حفاظ ایوون و تماشای حیاط و گلها و درختچه های میوه ی توی حیاط یا ایستادن روی ایوون و تماشای دریا از بالای دیوار حیاط بود. 

ظهر های تابستون، شنیدن صدای تردد ماشین ها از پنجره های باز خونه و شبها شنیدن صدای امواج دریا.

هر از گاهی هم یه پرنده ی آوازخونی البته بیشتر تو بهار میومد و مینشست رو درخت بزرگ داخل حیاط و با صدای بلند چهچهه میزد.

ظهرهای تابستون با خواهر ولو میشدیم توی سالن و از اونجایی که دورتادور خونه پنجره است گاهی میدیدیم  یه گربه ی قرتی در حالی که دمش رو بالا گرفته  با ناز و ادا  روی دیوار دور خونه رژه می ره.

الان همه ی اونایی که میشناسم در تب و تاب رفتن به اطراف و پارکها و فضای سبز و دریا و تله ک ن و .... هستند. اما من لم دادم روی صندلی رو ایوون و از شنیدن صدای تردد ماشینها و وزش نسیم خنکی که از سمت دریا میاد و پوستم رو نوازش میده و بوی دریا رو هم با خودش میاره، لذت میبرم و اصلا اصلا دلم نمیخواد برم وسط درختا و علف ها و این خلوت خوشگل رو با شلوغی مسافرها عوض کنم.

به مادر گفتم هوس برم روستای مادربزرگم و با بزرگه برنامه ریزی کردیم که بریم اونجا. دلم میخواد برم و یه سری هم به خونه ی قدیمی مادربزرگم بزنم.

ظهرهای تابستونِ اونجارو خیلی دوست داشتم. وقتی تو اتاق مینشستیم و از پشت پنجره صدای سیس سیس جیرجیرکها و ات که لا به لای علف ها بودند میشد سمفونی تعطیلات تابستانه ما.

دلم برای بادبزن حصیری مادربزرگ تنگ شده.

خدایا من بهترین خاطرات کودکی و نوجوانی رو دارم. سالهایی که تهران بودیم و با یه تعطی بابا ما رو میاورد شمال پیش خونواده هاشون.

سالهای نوجوونی که کلا اومدیم و ن شمال شدیم. 

سال های جوونی و و دوری از خانواده.

خدایا ازت ممنونم برای فرصت زندگی که بهم دادی تا بتونم این زیبایی های دنیا رو ببینم و لمس کنم.


برچسب ها : تابستانه - خونه ,دریا ,صدای ,حیاط ,پنجره ,ایوون ,شنیدن صدای ,صدای تردد
گزارش وار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

صبح زود راه افتادم. سواری های خط ویژه به رشت نبودند. سوار یه ماشین شخصی شدم که یه خانواده عقب ماشین نشسته  بودند. 

ترافیک، در حد افتضاح.

بعد از  کوهین راننده انداخت از جاده قدیم رفتیم تا منجیل. چه صفایی کردیم. بعد از پانزده سال از جاده قدیم اومدیم. لوشان رو دیدم و بعد از منجلیل هم از سمت جاده رضاشاهی رفتیم تا رودبار. واقعا خوش گذشت. توی رودبار از جلوی هتل زیتون رد شدیم و حس یاد لیلی . 

از رشت تا خونه هم کلی طول کشید. تازه شانس آوردم که با این راننده اومدم وگرنه تا غروب تو ترافیک میموندم.

هوا، گرم و شرجی، جاده ها ،شلوغ. 

نیومده خواهرک داره برنامه ریزی میکنه برا مهمونی رفتن.

تلفن برداشته داره از خونه زن م نوبت ملاقات میگیره

بریم ببینیم  چه خبره.

برچسب ها : گزارش وار - جاده ,جاده قدیم
عید فطر شما مبارک
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

عید بر همه ی شما عزیزان روزه دار و روزه خور(مثل خودم) مبارک. روزه دارهای عزیز خسته نباشید. روزه خورهای گرامی شما هم خسته نباشید. مطمئنا شرایط برای شما هم آسون نبوده

گل آبی عزیزم، ممنون از احوال پرسیت. من خوبم. یعنی خداروشکر که بهترم. بعد از یک هفته آزار خودم، و اذیت اطرافیانم، دیروز و امروز با همکلاسی درباره ی همه ی اون چیزهایی که توی دلم گوله شده بودند حرف زدم و الان احساس میکنم خیلی خیلی سبک شدم.

البته باید بگم اون طفلکی رو خیلی اذیت . برادرم حق داره که میگه بیچاره ی که با تو ازدواج کنه. من آدم بسیار بسیار حساس و نکته سنج و نکته بینی هستم. از زوایای حرف ها و جزئیات رفتاری اشخاص، پی به مسائلی میبرم که برای خیلی ها بی تفاوت و ناملموسه و همین باعث میشه بیشتر از بقیه از حرف ها و رفتار دیگران دچار رنجش و ناراحتی بشم.

متاسفانه بسیار بسیار موشکاف هستم و مو رو از ماست بیرون میکشم. کوچکترین تغییر ح اشخاص رو میفهمم و معانی تمامی صحبت های در لفافه ی اونها رو متوجه میشم و برای همین نقش بازی دیگران در برابر من کار بسیار بسیار سختیه.

خلاصه که به قول داداشم: یه کم اگه خنگ بازی دربیاری زندگی برا خودت و اطرافیانت  راحت تر میشه خواهرم.

کلا برادر من افاضات  زیاد می فرمایند.

بله. بنده خودم و همکلاسی رو حس اذیت و سه روز تمام آبغوره گرفتم تا بالا ه امروز دل ما وضع حمل فرموده و فارغ شدند. 

دلم برای همه ی اونایی که دوستشون دارم میسوزه چون توقعم ازشون بالاست و خیلی اذیتشون میکنم.

و اما ساعت یازده مدیر جان طی یک فقره پیشنهاد از جانب من و مسئول فنی و با اخذ رخصت از محضر مدیرعامل، چهارشنبه را تعطیل نمودند و در نتیجه بنده فردا عازم ولایت هستم. ( لیلی خدا صدامو شنید منم دارم میام گیلان).

امروز هم از ساعت هفت تا ساعت ده دقیقه به ده، در به در به دنبال خونه گشتم و از این بنگاه به اون بنگاه روون شدم و چندتایی خونه دیدم و خسته و کوفته برگشتم خونه و امور رو به دست خدا سپردم تا خودش بعد از تعطیلات یه خونه ی خوب سر راهم قرار بده.

الان هم دوش گرفتم و له و لورده ولو شدم روی تخت.

راستی، من توی ماه رمضون یک و نیم کیلو وزن کم ،با این  اوصاف روزه دارا چقدر وزن کم ؟

برچسب ها : عید فطر شما مبارک - خیلی ,روزه ,خونه ,ساعت ,اذیت ,خسته ,بسیار بسیار ,اذیت ,خسته نباشید
بهترین رفیق
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

من اگه توی این دنیا هیچی ندارم،

اگه به خیلی چیزا که میخواستم نرسیدم،

اگه خیلی از آرزوهام، آرزو باقی موندن،

اما یه گنج بزرگ دارم که با هیچی عوضش نمیکنم.

یه رفیق دارم که یه تار موهاش به دنیا می ارزه.

یه رفیق که از صد تا خواهر و دوست و فامیل و آشنا بهتره.

****

ب هستی و آقای میم و مالو جون منو با خودشون بردن بیرون. گردش، ید، افطار و شام رو بیرون خوردیم و رفتیم پارک و بعد هم سینما. ساعت یک از سینما اومدیم بیرون. بعد هم رفتیم بستنی خوردیم. واقعا خوش گذشت. حالم بهتر شد. شب که برگشتم خونه با همکلاسی حرف زدم. بهتر شدم. تا ساعت سه و ربع صحبت میکردیم. گفتم و گریه کروم و آروم تر شدم.

نمیدونم این چه حس منطق کیه که من دارم که وقتی بهم میگه حق داره، منم کوتاه میام.

*****

الان بهترم. اوضاع فرقی نکرده ولی یه چیزی برام عوض شده.

اونم اینه که یادم افتاده که صاحب چه گنج گرانبهایی هستم و یادم رفته.

خیلی ها آرزو دارن یه رفیق خوب داشته باشن.

من بهترینش رو دارم.

خدایا شکرت.

خدایا هستی رو برای من و خانواده ش حفظ کن. خدایا به زندگی هستی و آقای میم و مالو جون برکت ببخش.

خدایا رفیقم رو از گزند بدیها و بدها دور نگه دار.

برچسب ها : بهترین رفیق - خدایا ,رفیق ,بیرون ,هستی ,خیلی
دلم خنک شد
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز با آقای میم رفته بودیم بنگاه و داشتیم میرفتیم خونه ببینیم که صاحبخونه زنگ زد. حدودای ساعت هفت بود. پرسید خونه نیستی. گفتم نه. گفت یکی میخواد بیاد خونه رو ببینه. گفتم منم رفتم که خونه ببینم. گفت کی میتونی خونه باشی؟ گفتم فردا ساعت ۴ به بعد.

****

امروز از ساعت ۴ منتظر بودم. ساعت ۵ زنگ زدم به صاحبخنه که پس چی شد این مشتریت. من غروب میخوام برم بیرون.

جواب داد که اون دیگه رفت. همون دیروز میخواست بیاد خونه رو ببینه. شما هم بهتره یه وقتی بذاری خونه باشی که اگه ی میاد بتونه خونه رو ببینه. من که به شما تا پایان ماه وقت دادم.

از پرروییش حرصم دراومد.با خشم اژدهاوار گفتم اگه طرف واقعا میخواست خونه رو ببینه امروز میومد. من خودم هرجا میرم یه ساعتی رو برای بازدید خونه مشخص میکنند. یه روز میگن شب. شب میگن صبح. یکی میگه .منم طابع نظر اونا هستم. درض من خودم هم باید دنبال خونه بگردم. نمیتونم تو خونه بشینم برا مستاجرهای شما. نمیتونم هم خودم رو دوقسمت کنم. هرکی میخواد بیاد خونه رو ببینه زنگ بزنه از قبل هماهنگ کنه.

اون که تا حالا چنین برخوردی از من ندیده بودگفت : بله. باشه.

****

مردکِ کنس. تازه امروز فهمیدم طبقه بالا هم یکی داره بلند میشه چون بازدیدکننده داشت.

آدمی که مستاجرهاش هرسال از خونه ش بلند میشن یه دردی داره.

من خیلی ساده بودم که توی این پنج سال اینجا نشستم و هرچی گفت گفتم باشه. دلم خنک میشه من از اینجا پاشم یه مستاجر پررو لنگه خودش نصیبش بشه.


برچسب ها : دلم خنک شد - خونه ,ببینه ,گفتم ,ساعت ,بیاد ,بیاد خونه ,میخواد بیاد
باید بزرگ بشم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

میدونید آدم کی بزرگ میشه؟

.

.

.

.

.

.

وقتی که بتونه پا روی دلش بذاره.

برچسب ها : باید بزرگ بشم.
سرویس شنود
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

با تو میبینم هنوز روزگار بهتری.

خواستی، میمیرم برات ؛ با دل عاشق تری....



اگر در خود ش تم، بدون ! هنوز یاد تو هستم.


برچسب ها : سرویس شنود
غصه ی خونه یا قصه ی خونه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

یه وقتایی یه چیزایی میشن تلنگر

میشن نشونه.

میشن بهونه.

درد من خونه نیست.

یه کم کمتر، یه کم بدتر، یه کم دورتر، یه کم سخت تر.

بالا ه پیدا میشه.

درد من قصه ی خونه اییه که ........

****

ببخشید که با غرزدن هام ناراحتتون میکنم. من در دنیای واقعی نمیتونم به راحتی از غصه هام حرف بزنم. برای همین تا ناراحتیم فوران میکنه، میام اینجا و اینجا مینویسم. که کمی سبک بشم.

ببخشید که این ناراحتی رو به شما انتقال میدم.

دوستای گلم تیتر رو بخونید و وقتی میبینید همچنان حالم خوش نیست، خوندن متن رو رها کنید. من باید این کلمات رو یه جایی بریزم بیرون تا کمی روحم آروم بشه.

****

داستان چیز دیگریست

تو صرفا کلمات را میبینی بر صفحه وب


برچسب ها : غصه ی خونه یا قصه ی خونه - خونه
پراکنده
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

انرژی هاتون کجا رفته. من خونه میخوام. چرا برام انرژی نمیفرستین! 

لطفا برام دعا کنید.

اصلا انگار هیچ نمیخواد تو این منطقه خونه شو عوض کنه.

****

صاحبخونه فورا خونه ش رو گذاشت برا اجاره  و فردا قراره یه نفر بیاد خونه رو ببینه.

****

متنفرم از این جا به جایی ها

****

چند روزه که اصلا اشتها ندارم. 

****

مادر رفته و   ش گفته شرایط استخوان ها و بیماریش بدتر شده.

****

خواهرک توی خورده زمین.

****

کولر دفترم اب شده و اتاق پشتی رو دارند رنگ میزنند. بوی رنگ و گرمای اتاق حالم رو بدتر میکنه.

برچسب ها : پراکنده - خونه
ماجراهای من و مالوجون
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

رفته بودم ام آر آی. م بعد از دیدن ام آر آی گردن و کمرم گفته بود دیسک های خفیفی داری ولی یه عجیبی اینجا دیده شده که غیرطبیعیه و بهتره یه ام آر آی از سرت بگیری. بیشتر از یک ماه از حرف و نسخه ای که نوشته میگذره. هفته ی قبل خیلی یهویی تصمیم گرفتم برم و نوبت بگیرم. امروز آقای میم که قرار بود مالوجون رو ببره کلاس موسیقی، زحمت کشید و سر راه منو هم برد. بعد از اتمام کلاس هم اومد دنبالم.

توی ماشین مالوجون میگه: من بزرگ شدم میخوام یه خونه ب م که همه ی خونه هاش مال خودم باشه(منظورش آپارتمانه) بعد همه ی فامیل هامو بیارم پیش خودم. شما رو هم میارم پیش خودم. غصه نخوریا من میخوام دانشمند بشم . قول میدم برات یه خونه ب م. بعد هم میخوام تو و مامانم رو ببرم خارج زندگی کنیم. اونوقت دیگه لازم نیست روسری سرمون کنیم. 

من که به سختی خنده هام رو پنهون می گفتم: جون، وقتی تو بزرگ بشی و بری خارج، دیگه منو میخوای چه کار. من پیر میشم. اونوقت تو میخوای با جوونا بری بیرون.

مالوجون گفت: نخیرم. مگه الان با مامان جون (مادربزرگش)میریم بیرون میگردیم، خوش نمیگذره. خوب مامان جون هم پیره دیگه. اون موقع شما میشین مثل مامان جون. گفتم راست میگی.

بعد گفت: اون موقع مامان جون زنده میمونه؟ گفتم: آره . چرا نمونه. مثل مامان جان(مادربزرگ هستی) . فقط خیلی پیر میشه.

بعد دوباره از خارج رفتن حرف زد و اینکه میخواد مامانش رو به آرزوش برسونه.

بهش گفتم: یه قولی به من بده. گفت: چی گفتم: اینکه وقتی بزرگ شدی سعی کنی به آرزوهای خودت برسی نه به آرزوهای مامانت. مامانت با دیدن خوشحالی تو بیشتر خوشحال میشه.

گفت: آخه آرزوی خودم هم هست. بریم خارج که تابستونا شلوارک و تاپ بپوشیم و بریم کنار دریا....

من با خودم میگفتم: امیدوارم بتونی آرزوهای واقعی خودت رو داشته باشی.

****

نشستم و دلمه ی برگ موی  مادرشوه ز میخورم.



برچسب ها : ماجراهای من و مالوجون - گفتم ,مامان ,آرزوهای ,خونه ,میخوام , مالوجون ,گفتم ,خونه ب م
نتیجه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

 توی سرویس نشستم و دارم برمیگردم خونه.

عصبانیت و ناراحتیم کم شده و حالم کمی بهتره. شوک اولیه پذیرش اتفاقات از بین رفته و یجورایی مشکلات رو در آغوش کشیدم.

الان هم دارم سعی میکنم باهاشون تانگو ب م.

فقط درد اینجاست که من از بچگی یدن بلد نبودم....

چند لحظه ی قبل یه پرنده ی عجیب دیدم نشسته روی سیم برق. این برای من یه نشونه است. یه نشونه از اینکه نباید نا امید باشم.

دیروز خیلی فکر . به یک نتیجه ای رسیدم.

کم سن تر که بودم با شرایط سخت تری هم مواجه شده بودم ولی اینجوری خودم رو نباخته بودم. چرا؟ چون به آینده خیلی امیدوار بودم. فکر می حالا حالاها وقت دارم.

الان چرا اینجور پریشونم؟ چون فکر میکنم وقتم تموم شده و دیگه فرصت ندارم. چون از بعد از فوت پدرم فکر میکنم مرگ اومده نشسته کنار دستم و هرلحظه ممکنه همه چیز تموم بشه.

با این حساب من شدیدا نیازمند یک روانکاو هستم. 

باید این چیزایی که رفته و نشسته پس ذهنم رو بیرون بیاره و بریزه دور......

برچسب ها : نتیجه - نشسته ,میکنم
وقتش که بگذره.....
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

میدونین چیه؟! هر چیزی زمان و وقت خودش رو داره. تو زمان خودش جذاب و قشنگ و دوست داشتنیه.

مثلا مادرم همیشه میگه : مسافرت توی جوونی خوبه. وقتی که دست و پای سالم داری، توان راه رفتن داری، ح خوبه، نه توی پیری که نمیتونی راه بری و باید یه عالمه قرص با خودت ببری و هیچی هم نتونی بخوری.

یا مثلا همین نون بربری. وقتی داغه و از تنور در میاد، از صد تا چلوکباب خوشمزه تره. ولی وقتی بیات بشه، جلو سگ هم که بندازی، روشو برمیگردونه.

یا اصلا همین گوجه سبز. اول اول که میاد بیرون کیلویی فلان قدره. همه با دیدنش آب از لب و لوچه شون آویرون میشه. اما بعد از یک ماه. میشه خاک بر سر. از همه چیز ارزون تر. به هر ی که تعارف میکنی میگه نه ممنون، دلمون درد میگیره. یا میپرسه: حالا شیرین هست یا ترشه؟ همینا که یک ماه قبل برا گوجه سبزای کال و بی مزه و ترش سر و دست میش تند و ع پروفایلشون شده بود گوجه سبز. همینا رو میگم.

حالا زندگی هم همینجوریه. یه چیزایی یه وقتی برات ارزش و هیجان داره که وقت و زمانش باشه. وقتی از زمانش بگذره دیگه داشتنش هیجانی نداره.

آرزوهای من اونقدر برآورده نشدن و اونقدر از زمان برآورده شدنشون گذشته که دیگه هیجانی برای رسیدن بهشون ندارم.

اگه هیجانی هم بوده، روز به روز کمرنگ تر و کمرنگ تر شده و کم کم به کل داره از بین میره.

شدم مثل اون یارو که سالها بلیط بخت آزمایی می ید و نمیبرد تا اینکه توی سن نود سالگی برنده ی بلیط بخت آزمایی شد. اونوقت پولشو گرفت و داد توی سرتاسر کشور تو عمومی بسازند تا مردم.........به شانسش.

من اما مطمئنم روزی که شانس زندگیم بیاد تو مشتم، پرتش میکنم دور و تا میتونم ازش فاصله میگیرم. این دیگه شانس نیست. از وقتش که بگذره، میشه بدشانسی.

*****

باز نیاین بگین شانس وجود نداره و خودت باید تلاش کنی که میام میزنم کامنتدونی رو منهدم میکنم.

از کلمه ی تلاش و موفقیت و هدف گذاری و  این چرت و پرت ها بیزارم.

برید به ی در مورد این چیزا توضیح بدین که تمام سالهای تحصیلش شاگرد اول نبوده باشه، با معدل نوزده و هشتاد دیپلم نگرفته باشه، توی جزو سه نفر اول نبوده باشه، لیسانس و فوق لیسانسش رو توی تی نخونده باشه، توی محل کار مثل کار نکرده باشه و برای بالاکشیدن خودش هزارجور دوره رو نرفته باشه؛ توی زندگی شخصیش متعهد و با اخلاق نبوده باشه و تا قبل از همکلاسی اهل و عشق و عاشقی نبوده باشه و خلاصه آسه نرفته باشه و آسه برنگشته باشه.

خواهشا برا من بالای منبر نروید. اصلا حوصله ندارم. این روزهای لعنتی هم میگذرند. مثل هزار تا روز لعنتی دیگه که گذشتند.

****

ب آبگرمکن خونه ی مامان سوراخ شده و تا پاسی از شب طفلکی ها درگیر آبهای وجی از آبگرمکن بودند. 

امروز مادرم حال حرف زدن نداشت.

نمیدونم چرا وقتی میخواد بد بیادهمه با هم میاد.


برچسب ها : وقتش که بگذره..... - باشه ,نبوده ,باشه، ,شانس ,هیجانی ,زمان ,نبوده باشه ,نبوده باشه،
غمگنانه و غرغرانه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

بدجور دلم گرفته. 

از دست همکلاسی با این امروز و فردا اش.

از دست خودم که به خودم قول داده بودم به هیچ دل نبندم و بستم.

از دست این اتفاق های جورواجور.

از دست این شانس عتیقه ام در پیدا کار.

از دست صاحبخونه.

از دست زندگی.

از دست زندگی.

از دست زندگی.

****

میدونم که حرف های صاحبخونه و بلند شدنم از اون خونه یه حکمتی داره، مطمئنم. ولی خوب فشاری که الان روی منه خیلی زیاده.

میدونم که همکلاسی درگیره و گرفتاری های خودش رو داره، ولی خوب من هم خسته ام و احساس میکنم با عوض خونه، همه چیز رو یک سال دیگه عقب میندازه. الان اگه نزدیکم بود حتما خفه ش می .

میدونم که الان تحت فشارم و نباید غر بزنم و ناامید بشم ولی دلم میخواد غر بزنم و گریه کنم. دلم میخواد!!!

میدونم که خیلی ها به حرفهام ایراد میگیرند ولی میخوام بگم:

حالم از تئوری انرژی کائنات و این مز فات به هم میخوره. اینکه یه چیزی رو بخوای بهش میرسی و اینکه شانس همون انرژی های مثبته و....

تا بیست و چندسالگی هیچ با انرژی تر و مثبت تر از من نبود. ولی هیچ شانسی در هیچ کجای زندگی نصیبم نشد.

همیشه هم تمام اون چیزهایی که میخواستم و بهشون فکر می ، برام دست نیافتنی شدند و به هیچ کدوم نرسیدم. خیلی هم تلاش و خیلی هم زحمت کشیدم ولی همش مز ف بود.

توی این دنیا وقتی به همه ی اونچه که میخوای، میرسی که خودخواه، جاه طلب و ظالم باشی و پول و ارتباطات قوی داشته باشی.

والسلام.

مخالفا نیان نظر بنویسن که اصلا حوصله ی کل کل و توجیه یا توجیه شدن رو ندارم...

برچسب ها : غمگنانه و غرغرانه - زندگی ,خیلی ,انرژی ,میدونم ,الان
روز عصبانیت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

اول محل کار: پست قبلی یه چیزایی براتون نوشتم. 

دوم همکلاسی: براش یه پیراهن مردونه یده بودم. که بهش دادم لب و لوچه ش آویزون شد که من از این رنگ خوشم نمیاد.(سفید بود با خط های باریک یاسی و طوسی) گفتم میبرم و عوض میکنم.

غروب رفتم تا مغازه. هرچقدر به گوشیش زنگ زدم که نظرش رو در مورد دو طرح مختلف بپرسم، جوابمو نداد که نداد. آ ش با تردید یکی از پیراهن های مردانه را برداشتم و راه افتادم.(هرچ ند به دل خودم ننشست) توی تا ی بودم که زنگ زد که چه کار داشتی. با ناراحتی گفتم الان دیگه هیچی. لباست رو عوض و چه خوشت بیاد و چه خوشت نیاد ، دیگه همینه. اگر خوشت نیومد بنداز گوشه ی کمد یا بده به یکی.

گفت حالا چرا اینقدر عصبانی!!!!

واقعا چرا؟؟؟؟؟؟

سوم صاحبخونه:

رفتم مغازه ی صاحبخونه تا باهاش درمورد همسایه طبقه پایین و قرارداد جدید صحبت کنم. دو ماهه که ازش خواستم شرایطش رو برای سال جدید بگه ولی انگار نه انگار.

حرف های صد من یه غازی تحویلم داد که ما همیشه حواسمون به شما هست و از این حرف ها.

بعد هم خیلی راحت مبلغی معادل نصف اجاره ی کنونی گذاشت رو اجاره.

گفتم این مبلغ رو به صورت رهن دریافت کنید.

گفت آخه من پول پیش نیاز ندارم. 

گفتم من هم بیشتر از این نمیتونم اجاره بدم.

گفت نمیدونم چه کار کنیم چون من پول پیش نمیخوام. 

گفتم یک ماه فرصت بدین تا من بگردم دنبال خونه....

مستقیم رفتم بنگاه و سپردم که برام خونه پیدا کنند.

عصبانی هستم.

برام دعا کنید که خیلی زود خونه پیدا کنم. اینجا که من هستم اوضاع خونه هاش افتضاحه.

برچسب ها : روز عصبانیت - خونه ,اجاره ,خوشت ,گفتم ,خونه پیدا
عصبانی و خسته
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

امروز از بس با کارگرها بحث دیگه انرژی برام نمونده. ساده ترین چیزها رو میبایست ده ها بار توضیح بدم. حس خسته شدم.

از صبح دائم گوشی تلفن اتاق زنگ میخوره. گوشی موبایل زنگ میخوره. کارگرها میان دنبالم. مدیر پیغام میده و ....

مطمئنم که اگر روزی بخوام کارم رو عوض کنم، دیگه دنبال کار کارخونه، تولید و صنعت نمیرم. حتما حتما حتما میگردم دنبال یه کار اداری و پشت میزی. 

از اینکه از یک طرف باید به سر و کله زدن با کارگرها مشغول باشم و از طرف دیگه پاسخگوی توقع بیجای مدیران بالادستی، حس کلافه شدم. این مدیران که نگو ، بدتر از کارگرها هستند. فکر میکنند که همینجوری الکی و با اجی مجی، محصولات میره میشینه توی انبار. الحمدالله که تو سیستم های تولیدی که من دیدم، برنامه ریزی یه چیزِ فرمالیته است و ما در واقع بیشتر مدیریت بحران انجام میدیم تا برنامه ریزی.

از تولید که هیچی نگم بهتره.

اگر فکر کردین که محصولات ایرانی که مثلا مهر استاندارد دارند یا نشان وزرارت بهداشت، حتما حتما محصولات باکیفیتی هستند، بسیار بسیار در اشتباهید.

انواع و اقسام تقلب در محصولات رو طی این ده سال کار  در واحدهای تولیدی دیدم. از مواد اولیه ی تاریخ مصرف گذشته گرفته تا حذف برخی مواد نوشته شده روی بروشورها و جایگزینی اونها با مواد دیگه.

از من به شما توصیه موکد و مکرر که در زمینه ی محصولات مختلف اول اجناس ژاپنی و سوئیسی (اگه گیرتون بیاد) و بعد آلمانی و بعد فرانسه و بعد سایر کشورها رو انتخاب کنید. 

اگر فکر میکنید اجناس یی عالی هستند باید به شما بگم در زمینه ی آرایشی و بهداشتی و غذایی که اصلا اینطور نیست. و شما تقلب های خیلی خیلی ریزی رو میتونید در اونها پیدا کنید. حتی به لحاظ دارویی من اصلا شرکت های امریکایی رو قبول ندارم.

از نظر آرایشی و بهداشتی اگر فکر میکنید ترکیه از ایران بهتره، کاملا در اشتباه هستید. هند و ترکیه ظاهر عالی و باطن متوسط دارند.

خلاصه که تصمیم گرفتم بشینم و یه کتاب بنویسم در مورد تقلب های صنعتی در ایران.

نظرتون چیه؟!

الان مشخص شد من چقدر خسته و عصبانی هستم؟!


برچسب ها : عصبانی و خسته - حتما ,محصولات ,کارگرها ,مواد ,تقلب ,ریزی ,حتما حتما ,برنامه ریزی
تنبیه شدم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

همکلاسی یه عالمه دعوام کرده. بهم میگه مگه تو دیوونه ای که اونوقت شب در رو باز کردی؟ اگه طرف شیشه مصرف کنه چی؟ اگه در رو هول میداد و میومد توی خونه  چه کار میکردی؟ و ....

*****

الان جاکفشی رو هول دادم و گذاشتم پشت در ورودی.

با خانم صاحبخونه حرف زدم. مشکل اینجاست که میگفت خودش هم در عذابه ولی  همسرش میگه من چی بگم طرف آشناست.

البته بحث آشنایی نیست. بحث پوله.

صاحبخونه ی من خیلی پولکیه. پارسال میخواست اینارو بلند کنه، کلی گذاشت  رو کرایه شون. اینا قبول . صاحبخونه هم قبول کرد که ی ال دیگه همینجا بشینن. وگرنه کلی مستاجر اومده و رفته و این آقا راحت بلندشون کرده. 

خدا به داد من و بقیه همسایه ها برسه.


برچسب ها : تنبیه شدم. - صاحبخونه
صبح شنبه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

من که خسته بودم و غش . 

اما....

یه وقت دیدم یکی به در ضربه میزنه.

گیج و منگ پاشدم و رفتم و از چشمی نگاه ، دیدم همسایه ی پایینیه که داره پله هارو میره بالا...

درب رو باز و پرسیدم چه کار دارید؟

گفت من کلیدم و جا گذاشتم. خانمم نیست. شارژ گوشیم هم تموم شده، شما شارژر سوزنی دارید؟

 نگاهی به ساعت انداختم. دو و ده دقیقه!!!!

گفتم : نه شارژر سوزنی ندارم.

عذرخواهی کرد و رفت طبقه ی بالا که اونا رو بیدار کنه!!!

برگشتم توی رختخواب. تازه فهمیدم که چی شده. خواب از سرم پریده بود. هزار جور فکر بیخود اومده بود توی کله ام.

 ناگهان صدای تق و توق و گرومپ گرومپ از طبقه ی پایین  شروع شد.

پاشدم و مبل رو کشیدم و گذاشتم پشت در و با کلی صلوات و دعا خو دم.

صبح که میومدم شرکت، دیدم قفل درب طبقه ی اول از جا دراومده.

*****

از این پسره ی طبقه پایینی بدجور میترسم. احساس میکنم معتاد شده و زندگیشون اصلا نرمال نیست.

*****

من خسته ام و خوابم میاد حس .

برچسب ها : صبح شنبه - طبقه ,شارژر سوزنی
خوش گذشت.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

اومد و رفت. به همین سرعت.

ولی دلمو با خودش برد.

امروز اصلا آشپزی ن . ناهار از ته چین ب خوردیم. شله زرد خوردیم و بهش دادم که با خودش ببره. برام جنگا یده بو د. یه عالمه باهاش بازی کردیم. گفت بازنده چه کار کنه؟ من که  فکر می میبازم گفتم: ایندفعه که اومدم تهران و رفتیم بیرون غذا خوردیم، بازنده باید حساب کنه. گفت قبول. اول قرار شد پنج دور بازی کنیم. هر پنج دور رو باخت. بعد گفت ده دور. هشت دور پشت هم باخت. آ ش مهره ها رو جمع کرد و گذاشت تو جعبه. یه عالمه خندیدیم. میگفت رفتم تهران یه بسته هم برا خودم می م. برام یه پیراهن سرمه ای خوشگل یده بود که باید برا پوشیدنش خودم رو لاغر کنم. خودش میگه خیلی هم خوبه ولی من میگم زیادی تنگه. یه زنجیر همراه با یه آویز قلب هم برام یده. میدونه من طلای سفید دوست دارم، برام سفیدش رو یده. یه بسته شکلات هم همراه کادوهاش بود. بهش میگم تو داری تمام سعی ت رو میکنی که منو چاق کنی!

ظهر توی هال بالش گذاشتم تا کمی استراحت کنیم. بهش گفتم برام حرف بزن. گفت چی بگم؟ شروع به موضوع دان بهش. گفتم : مثلا از آرزوهات بگو، دوست داری رفتیم خونه ی خودمون چه کار کنیم، کجاها بریم .... داشتم حرف میزدم که دیدم صدای ش بلند شد. خنده ام گرفت. نشستم به تماشای قیافه ش توی خواب. نمیدونم کی خوابم برد. از سرمای باد کولر از خواب پ . بیدارش و گفتم: چقدر میخو ! میگه نمیدونم چرا میام پیش تو همش خوابم میاد. (فکر کنم من نقش دیازپام رو براش ایفا میکنم)

گوشی موبایلش رو عوض کرده، حدود یک ساعت فقط داشتم گوشی رو زیر و زبر می . اصولا وقتی ایشون میاد دیدنم، ما دوتا بچه میشیم که یا گوشی بازی میکنیم و یا بازی و یا تماشا میکنیم.

روز خوبی بود. خیلی خوب. دوست داشتم جزئیات امروز رو ثبت می ولی الان خیلی خسته هستم و خوابم میاد.

شب همگی بخیر.

برچسب ها : خوش گذشت. - برام ,بازی ,گفتم , یده ,خوابم ,میاد ,خوابم میاد
صبح
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

میخواستم تا ساعت ۹ بخوابم ولی ساعت ۶ بیدار شدم.

میخواستم تو رختخواب بمونم ولی پا شدم و رفتم دوش گرفتم و ی ری از ظرف های ب رو گذاشتم سر جاشون.

میخواستم دوباره روی تخت دراز بکشم و چشم هامو ببندم ولی الان دارم پست میگذارم.

همکلاسی توی راهه. کتری روی گاز. من روی تخت.

بهش میگم : صبحونه برات چی درست کنم؟ میگه صبحونه با میم یه چیزی خوردیم. نمیخواد چیزی درست کنی.

میگم: پس من صبحونه بخورم تا تو بیای؟

میگه: آره.

میگم: برات چایی میذارم با کیک. هستی ب کیک پخته بود برام. شله زرد هم هست.

میگه: من شله زردهای خانمم رو با هیچی عوض نمیکنم.

" توی دلم چند بار میگم، خانمم، خانمم، خانمم" 

همه ی خستگیم از بین میره.

*****

دو عدد انسان روزه خور با مشکلات گوارشی هستیم. فکر میکنم خداوند از ما میگذره امیدوارم شما قضاوت اشتباه نکنید.

برچسب ها : صبح - صبحونه ,میگم ,میخواستم
مردان همیشه در صحنه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

جونم براتون بگه که شله زرود آماده شد. ولی چجوری؟

صبح رفتم یدهامو و برگشتم و سبزی خوردن و پاک ( ید سبزی خودش داستانی داشت که بعدا براتون میگم). 

وسط کارهام متوجه شدم که شکر ن یدم. بله، نشستم به پیمونه زدن شکری که خونه داشتم و دقیقا یک پیمونه کم آوردم. حالا بماند که آشپزخونه ی من شده صحنه ی جنگ و یه عالمه کار نصف و نیمه هم دارم. 

دوباره شال و کلاه و رفتم شکر یدم و برگشتم. وسط هیر و ویر کارها یادم افتاد که ماست چکیده ندارم و ماست کم چرب یده بودم. ای وااااای.

دوباره باید میرفتم ید. رفتم و برگشتم. 

در حال حاضر شله زرد خیراتی آماده شده و فقط باید بکشم توی ظرف ها ولی اینجانب از خستگی وا رفتم. همش هم برای اینه که از صبح سه بار این پله ها رو رفتم  پایین و برگشتم. 

آهای اونایی که همسران غرغرو دارید. غرغرهارو به جان ب ید که در چنین شرایطی میتونید ده بار بفرستینشون ید. اگه همکلاسی اینجا بود کلی کمک میکرد. حداقل مثل من لازم نبود هر دفعه شلوار و مانتو و روسری بپوشه و بره سر کوچه ید. خوش به حال خارجی ها. وسط کارهاشون یه کفش میپوشن میرن فروشگاه و برمیگردن. تازه کفش هم خیلی وقتا پاشون هست.

من برای هر بار بیرون رفتن و برگشتن نیم ساعت وقت تلف شده  برا تعویض لباس دارم. باز قدیم قدیم ها هم خوب بود. خانمها یه چادر گل گلی  دم دستی داشتن. برای ید همونو سر می و میرفتن ید. پایِ بی جوراب. ی یادش هست اون موقع ها  رو ؟

چی شد یهو همه جا  شلوار و مانتویی شد؟ 

بالا ه خواستم بگم ش گی ها و غرغرهاشونو قدر بدونید. خیلی وقتا این موجوداتِ طفلکی به کار میان، خودتون حواستون نیست.

بیچاره مردا تا هستند ی قدر کارهاشون رو نمیدونه. چون یجورایی سیاهی لشگر هستند. اما خوب خیلی از کارها رو همین سیاهی لشگرها تو خونه انجام میدهند.

من از همینجا میگم درود بر مردهای خوب ایرانی که همیشه هوای خانم هاشون رو دارند.

*****

از همگی برا تبریکاتتون ممنونم. جاتون خالیه دوستای گلم.

برچسب ها : مردان همیشه در صحنه - برگشتم ,خیلی ,خیلی وقتا
تولد سی و هفت سالگی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

امروز سی و هفت سالگیم تموم میشه و از فردا من وارد سی و هشت سالگی میشم.

سی و هفت سال در چشم بر هم زدنی گذشت.

واقعا این عمر سریع الاتمام چه ارزشی داره که به خاطرش اینقدر به خودمون عذاب میدیم و زندگی رو اینقدر سخت میگیریم.

به سی و هفت سال گذشته فکر می . به سال های دور. به روزهای کودکی.

من از سه ماهگی با شروع مدرسه ها، همراه با مادرم که معلم بود به مدرسه رفتم. اون زمان مدرسه های بزرگ تهران، خودشون مهد کودک هایی برای نگهداری از فرزندان خانم های معلم و شاغل در مدارس داشت. اینجوری بود که من توی همون مدرسه ای که مادرم کار میکرد میرفتم مهدکودک. از همون ابتدا دختر جوانی در مهد کودک کار میکرد که به اصطلاح معلم مهد کودک بود و من عزیز دردونه ش بودم. شش سال ما ارتباط تنگاتنگی با هم داشتیم. برام خیلی عزیز بود. بعد از ورود من به مدرسه، تا سال اول راهنمایی که ما تهران بودیم هرسال روز تولدم میومد خونه ی ما و برام کادوی تولد میاورد. تموم این سی و هفت سال من کادوهای زیادی برای تولدم گرفتم ولی کادوهای "ش جون" برام یه چیز دیگه بود. توی اون مهد کودک بچه های زیادی بودند و مربی های مهد هم بین سه تا چهار نفر متغیر بودند ولی "ش جون" برای من با بقیه فرق میکرد. هنوز هم روزهای تولدم چشم انتظارش هستم. سالهاست که ازش بیخبرم. بعد از رفتن به شمال، نداشتن تلفن و آدرس و ... باعث شد گمش کنم. سعی با مشخصات کمی که ازش دارم بگردم و پیداش کنم ولی موفق نبودم. دعا کنید خداوند شرایطی رو فراهم بیاره که بتونم دوباره ببینمش. " ش جون" برای من یه مربی مهد نبود، یه جورایی شبیه مادرم بود.

****

امیدوارم امسال یکی از بهترین سالها بشه. 

امیدوارم بودنم برای اطرافیانم مفید باشه.

برچسب ها : تولد سی و هفت سالگی - مدرسه ,کودک ,تولدم ,برام ,میکرد ,مادرم
آ هفته
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خیلی ذوق دارم که پنجشنبه برای افطار مهمون دعوت . میخوام شله زرد بپزم و ته چین و یه غذای خاص با بادمجون. آخه هستی عاشق بادمجونه. اگه میشد همکلاسی هم پنجشنبه میومد خیلی خوب میشد. ولی میدونم هم توی جمعی که آدم ها رو نمیشناسه راحت نیست و هم تا ظهر میره شرکت.

کم کم یدهامو انجام میدم. شله زرد رو باید بیشتر  بپزم چون میخوام خیرات بدم. پس باید ظرف یکبار مصرف ب م. خلال بادوم هم. امیدوارم غذای بادمجونیم خوب دربیاد. همکلاسی میگه بیشتر درست کن که فرداش ناهار بخوریم. 

حس برنامه دارم.

خوشحالم که مهمون دارم.

امیدوارم مجبور نشم که پنجشنبه برم کارخونه.

****

یه قسمت از موهای سنجد کم پشت شده. براش ویتامین یدم. امیدوارم خیلی زود خوب بشه.

برچسب ها : آ هفته - امیدوارم ,پنجشنبه ,خیلی
بیاموزیم ۱
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

آهای آپارتمان نشین ها، آهای اونایی که همسایه ی طبقه پایین یا کناری دارین:

یه چیزی هست به اسم صداگیر پایه میز و مبل و صندلی. این شکلیه که یکطرفش ح موکتی داره  و رو به زمین میمونه و طرف دیگرش چسبیه و میچسبه به پایه ی میز و صندلی و مبل.

چرا درستش ؟

برا اینکه وقتی صندلی یا میز رو روی سرامیک جا به جا میکنید ، اون همسایه ی طبقه پایینی سرسام نگیره.

****

پ.ن: میخوام برم یه بسته از این صداخفه کن های مبل ب م و به عنوان هدیه ببرم برا همسایه های طبقه بالایی.

سرسام گرفتم به خدا!

برچسب ها : بیاموزیم ۱ - صندلی ,طبقه ,همسایه
چروک دور چشم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

 آبگینه جان خواسته بودند یه پست بذارم در مورد چین و چروک دور چشم و نحوه ی برطرف اونها.

اول بگم که چین و چروک دور چشم بسیار بسیار به ممیک چهره و نوع پوست و ژنتیک فرد ربط داره. 

برخی ها به دلیل داشتن پوست خشک و زندگی در محیط هایی که آب و هوای سرد و خشک داره، پوستشون بیشتر در معرض ایجاد چروکه. برخی هم خانوادگی و ژنتیکی از سنین پایین دچار چروک دور چشم میشن. 

افراد خوش خنده هم باید بدونند در مقایسه با  اخموها که چروک در پوست صورتشون بیشتر در نواحی پیشانی و ابرو ایجاد میشه، در این دسته افراد چروک ها در کناره ی چشم و دهان دیده میشن.

و اما نحوه ی پیشگیری:

۱_ حتما از کرم ها و ماسک های آبرسان پوست استفاده کنید تا با ایجاد رطوبت کافی در پوست از خشکی و چروک شدن پوست جلوگیری کنید. استفاده از دستگاه بخور بییار بسیار مفیده.

۲_ اگر میخواهید از کرم های دور چشم استفاده کنید حتما به سن پیشنهادی جهت مصرف کنندگان دقت کنید. زیر بیست و پنج سال اصلا توصیه نمیکنم که از این کرم ها استفاده کنید. برای سنین پایین تر ( زیر سی و پنج سال) که جذب پوستی سریعتر انجام میشه از ژل های دور چشم استفاده کنید و برای سن های بالای چهل سال از کرم های سنگین تر که جذب طولانی مدت دارند استفاده کنید.

انتخاب نوع کرم به عهده ی خود شماست ولی سعی کنید در سنین زیر چهل سال از کرم های حاوی رتینول استفاده نکنید.

۳_ توصیه میکنم از ماسک های گیاهی و مواد غذایی که مانع از بین رفتن کلاژن پوست میشه خیلی زیاد استفاده کنید.

۴_ حتما حتما کنجد رو در غذای روزانه ی خودتون قرار بدین. روغن کنجد حاوی ترکیبات موثر فوق العاده ای در ایجاد و بازسازی کلاژن پوست می باشد که نقش مهمی در ترمیم چروک ها داره.

۵_ خیار رو حلقه کرده و روزی ده دقیقه دو حلقه خیار روی چشم هاتون قرار بدین. خیار هم رطوبت پوستتون رو حفظ میکنه و هم به از بین بردن پف زیر چشم کمک میکنه.

۶_ صدر را در کمی ماست حل کرده و خمیری درست کنید و کل پوست صورتتان را با آن بپوشانید و نیم ساعت صبر کنید. حس کشیده شدن را در پوستتان احساس میکنید. بعد از نیم ساعت صورتتون رو بشویید. این کار رو دو مرتبه در هفته انجام بدین. 

۷_ روغن جوانه ی گندم برای پوست و مو بسیار بسیار مفید است

۸_ مصرف روغن های صنعتی رو به حداقل برسونید و سعی کنید از خوردن غذاهای سرخ ی بپر د. رادیکال های آزاد بدترین دشمن برای پوست شما هستند.

۹_ تا میتوانید آب بخورید و حتما حتما بعد از هر بار بیرون رفتن و برگشتن به منزل صورت خودتون رو با شوینده های غیرصابونی بشورید.

۱۰_ بخندید و سعی کنید زیاد گریه نکنید.

 و البته بوتا میتونه در ازبین بردن چروک های کنار چشم خیلی به شما کمک کنه ولی خوب باید گفت اثرش موقته و باید سالی یک بار و گاها هر شش ماه یک بار تجدید بشه.

****

دوستان هم اگر توصیه ای دارند حتما کامنت بگذارند. البته  تنوع ماسک های خونگی و مواد غذایی مفید بسیار زیاده و موارد زیادی رو میشه لیست کرد ولی اینهایی که گفتم از نظر من خیلی مفید هستند.

برچسب ها : چروک دور چشم - پوست ,چروک ,استفاده ,حتما ,ایجاد ,روغن ,استفاده کنید ,قرار بدین ,برای پوست ,حتما حتما ,مواد غذایی
اولین بار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

نمیدونم چرا یهویی یاد اولین باری افتادم که بوسیدمش.. زمستون سال ۹۴ بود. براش از یه ساندویچی توی تهران گفته بودم که پدرم دوران بچگی مارو میبرد اونجا. از همبرگر ها و طعم لذیذشون و سس فوق العاده خوشمزه ای که استفاده می د. با آدرس نصفه و نیمه ای که بهش داده بودم، اصلا فکر نمی که اونجارو پیدا کنه. وقتی منو برد اونجا و برام همبرگر مخصوص با سس فوق العاده اش رو ید. وقتی لقمه ها رو فرو میدادم، کوچولو شده بودم. دختربچه ای که سوار پیکان سبزرنگ پدرشه و ذوق میکنه که پدر دوباره اونهارو برده ساندویچی محبوبشون تا براشون ساندویچ ب ه.

برام یه ساندویچ اضافه هم گرفته بود تا با خودم ببرم خونه.

وقتی ماشین رو روشن کرد و راه افتاد، سر اولین پیچ خم شدم به سمتش و خیلی سریع گردنش رو بوسیدم. تعجب کرد. انتظارش رو نداشت. آخه از من بعید بود. ولی من از ته دل بوسیده بودمش. آخه اون معجزه کرده بود. زمان رو به عقب برگردونده بود و من باید ازش تشکر می . اون هم به شیوه ی بچگی که میپ و گردن بابا رو ماچ می .

****

امشب دلم میخواست اینجا بودی تا باز آویزون گردنت میشدم.


برچسب ها : اولین بار - اولین
صحبت های خودمونی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

بعد از خوندن کامنت لیلی ناگهان یخی که دور قلبم بسته بود آب شد. غروب که مادر زنگ زد(امروز گفته بود زنگ نزنم چون میرن و وقتی خودشون برگشتند باهام تماس میگیرند.) یه عالمه صحبت کردیم. و من سبک شدم. از اون همه احساس خشم و بغضی که در دلم جا خوش کرده بود، خلاص شدم.

ممنونم لیلی جان. ممنونم که حالم رو بهتر کردی رفیق.

****

با وجود اینکه از دو خوشم نیومد و به نظر خودم از مضمون اصلی سر درنیاوردم اما امروز این دست از سرم بر نمیداشت و دائما سکانس های مختلفی از جلوی چشمهام رژه میرفتند. فکر کنم باید یک بار دیگه با دقت بیشتری رو تماشا کنم.

****

امروز مدیر از دغدغه هاش در مورد شرایط فعلی جامعه صحبت میکرد و  اینکه نگران پسرشه، گفتم نگرانیتون رو درک میکنم. میخواستم بگم من مادر نیستم ولی یه دختر دارم که مثل شما نگران آینده ش هستم ولی لبم رو گاز گرفتم و حرفی نزدم.

****

کپل جانم اصرار داره فردای تولدم بیاد دیدنم (روز تولدم هستی و برادرش و خانواده ها رو برای افطار دعوت ) . چون مصادف با وفات علی هست خیلی دلم راضی نیست که بیاد و بگیم و بخندیم ولی خوب تولدمه و دلم هم براش تنگ شده.

****

چقدر روزها سریع میگذرند. تقریبا سه ماه از سال گذشت.

مراقب عمری که داره میره باشیم.

برچسب ها : صحبت های خودمونی - ,صحبت
روزمرگی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خدایا سپاس برای دیدن دوباره ی خورشید.

برای بیدار شدن با سختی و کوفتگی.

برای لباس عوض جهت رفتن به سر کار.

برای داشتن شغلی که صبح ها ساعت ۵ از رختخواب بیرونم میکشد.

برای داشتن زانویی که درد میکند.

برای داشتن لباسی که به تن میکنم.

برای قبض گاز که دو روز است آمده و هنوز فرصت نکرده ام پرداختش کنم.

برای .........

********

دیروز "دو" رو تماشا . یا من خنگ شدم، یا توجه ام کم شده و یا این خیلی نامفهوم  و پراکنده بود.

این روزها میبایست از تماشای ها براساس شناخت قبلیم از بازیگران پرهیز کنم.

تماشای مشگل گیتی و گشت دو به من ثابت کرد دیگه نمیشه گفت هر ی که حمید فرخ نژاد در اون ایفای نقش کرده، ارزش دیدن داره. تماشای دو هم به من ثابت کرد نمیشه بر اساس بازی آقای پرویز پرستویی برای یک تصمیم گرفت. بازی ایشون عالی بود ولی داستان !!!!!!! قاطی پاتی!!

******

گیرم ساعتت زنگ زد و بیدار شدی و لباس عوض کردی و راهی شدی، با مغزی که هنوز خوابه میخوای چه کنی؟؟؟؟؟

******

به شدت خسته ام. این روزها حرفی برای گفتن با خانواه ندارم و مادر بیخود و بی جهت تماس میگیرد و دائم میپرسد  چه خبر؟! و من میگویم هیچ. و او با طعنه میگوید: ببخشید که مزاحم شدم. و قطع میکند.

خوب زنگ نزن مادر جان. زنگ نزن.

برچسب ها : روزمرگی - ,تماشای ,تماشای ,برای داشتن
سرما در گرما
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز غروب با هستی و خانواده ش و برادر و خانم برادر و برادرزاده ش رفتیم به یکی از مناطق دیدنی اطراف شهر محل س ت. قرار بود در طبیعت افطار کنند. اینجایی که رفتیم یکی از کو ه های اطراف که توسط شهرداری، چمن کاری و ج بندی شده و به صورت یه پارک دراومده.

شهر محل س ت یکی از شهرستان های نسبتا سردسیره . در حال حاضر  دمای هوا صبح ها  ۱۵ درجه و ساعت دو به بعد ۳۶ درجه است. 

دیروز بعداز ظهر در حالی از کارخونه برمیگشتم که از گرمای هوا له له میزدم. غروب لباس پوشیدم و یک سوی برداشتم که اگه اونجا هوا سرد شد روی مانتو بپوشم.

رفتیم و جای همه ی دوستان خالی بود. مالوجون و پسر ش بادبادک هوا د. ( باد خنکی میوزید) . اذان که شد افطار د و جای شما خالی من هم در کنار روزه دارها دلی از عزا در آوردم.

دیروز حالم چندان خوب نبود. دوره ی ماهانه شروع شده بود و من بی حال و خسته بودم. فشار کاری این سه روز هم مزید بر علت بود. کم کم سردم شد. سوی را پوشیدم. نیم ساعت بعد پتوی مسافرتی که هستی با خودش آورده بود، دور من پیچیده شده بود. ساعت ده دیگه در برابر باد شدیدی که میوزید و سرمای هوا تاب تحمل نداشتم. وقتی بساط پیک نیک جمع شد و رفتم داخل ماشین هنوز میلرزیدم. شب توی خونه تنها کاری که لحافم را در آوردم و انداختم روی تخت و خزیدم زیرش.

هستی گفته بود یه چایی زنجبیل بخور و بخواب. میخواستم این کار رو انجام بدم ولی خستگی زورش بیشتر بود. دو کلمه با همکلاسی چت و بعد هم غش . صبح که بیدار شدم برخلاف چیزی که فکر می ، اصلا گرمم نبود. فکر می خیس عرق باشم ولی اینطور نبود. هنوز سرمای ب توی تنم بود. بلند شدم و چایی دارچین دم و صبحانه نون زنجبیلی و مربای گل سرخی که هستی برام از ولایتشون آورده بود رو خوردم و تازه کمی روبه راه شدم. هنوز هم نه کولر روشنه و نه پنجره ای رو باز .

دلم برای گرما تنگ شده

****

رفیق اونیه که وقتی میره ولایت برات فتیر زنجبیلی میاره با مربای گل سرخ که خیلی دوست داری.

****

از اینهمه خونریزی ماهیانه که همه ی انرژیمو میگیره متنفرم.

****

امروز میخوام فقط استراحت کنم.

برچسب ها : سرما در گرما - هستی ,نبود ,ساعت ,کاری ,رفتیم
اینجوریا
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

جلوی آینه ایستادم. درحالیکه رژ لب را بر روی لبهایم میکشیدم  تا قیافه ی رنگ پریده ام کمی بهتر شود به گونه هایم خیره شدم. چند لحظه من بودم و زنی سی و هفت ساله که با نگاهی خسته از درون آینه زل زده بود به من. گاهی نمیشناسمش. 

نفس عمیقی کشیدم. رژ را پیچانده و دربش را بستم و درون کیفم گذاشتم. چراغ های اتاق کارم را خاموش و از اتاق خارج شدم. کلید را درون قفل انداخته و درب را قفل و به راه افتادم. تمام این مدت به آنها فکر می . 

زنگ گوشی تلفن همراهم به صدا درآمد. در حالیکه گوشی را از درون کیفم بیرون می آوردم به راهم ادامه دادم. میبایست به ورودی کارخانه میرسیدم و درب نگهبانی. اگر دیر میرسیدم سرویس حرکت میکرد و جا می ماندم.

به صفحه ی گوشی نگاه . "همکلاسی" بود.

پاسخ دادم. هنوز چند کلمه سلام و احوالپرسی نکرده بودیم که ناگهان گفتم: کپل جانم، پوست صورت من خیلی لک داره؟

همکلاسی با تعجب گفت: چی داره؟ 

گفتم: لک. 

گفت : لک؟ لک دیگه چیه؟ 

گفتم: همون کک و مک دیگه. خیلی ناجوره؟

گفت: نه. چرا اینو میگی؟

گفتم:  آخه همکارم میگه برا لک های صورتت برو .

گفت: کدوم همکارت اینو گفته؟ خانم بوده یا آقا؟

گفتم: خانم الف.

گفت: غلط کرده همچین حرفی زده. صورت تو مثل برلیان میدرخشه.

درحالیکه تمام نگرانیم از بدریخت شدن قیافه ام ناگهان و در یک لحظه از بین رفته بود و از واکنش خشمگینانه ی همکلاسی هم شوکه شده بودم گفتم: عه. حالا چرا عصبانی شدی. برای من نظر تو مهمه. پرسیدم که اگه به نظرت کک و مک های صورتم زیاد شده برم .

گفت: اولا که از نظر من اینطوری نیست. دوما مگه تو نمیدونی که کک و مک درمان نداره.

گفتم: میدونم.

گفت: پس این رفتنت چیه؟ نا سلامتی خودت توی این کاری و بهتر از خیلی های دیگه اینو میدونی.

گفتم: آره. اصلا بی خیال. یه چیزی گفتم دیگه. حالا دیگه مهم نیست.....

برچسب ها : اینجوریا - گفتم , ,اینو ,خیلی ,گوشی ,درون کیفم
باور نمیکنم!
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

باور نمیکنم.

هر آنچه را میشنوم و میبینم باور نمیکنم.

یا من یک انسان منفی هستم.

یا انسانی شکاک.

یا یه آدم که موشکاف تر از خیلی های دیگه است.

باور نمیکنم.

هر آنچه که میگویند و هر آنچه که میخواهند باور کنم،

باور نمیکنم.

و چون باور نمیکنم،

به این سادگی هم قضاوت نمیکنم.

****

مدیر جان توی تل*گر*ام تصویر دو اتومبیل عتیقه رو فرستاده بود که با هم تصادف کرده بودند و زیر تصویر نوشته بودند در سال هزار و هشتصد و فلان در فلان ای تنها دو اتومبیل وجود داشت که آن دو هم با هم تصادف د.

برایش نوشتم: خیلی جالب بود ولی باید دید در آن زمان چند خیابان ماشین رو وجود داشته.

مدیر جان نوشتند: آفرین.

****

نیازی به  تشویق نبود. چهار سال کار به عنوان مسئول تحقیق و توسعه ی یک شرکت آرایشی و بهداشتی، و نزدیک به ده سال سابقه کار تولیدی، اونهم در شرایطی که میبایست به همه چیز شک می و سعی می تمام جوانب یک موضوع رو در نظر بگیرم، باز هم در موقعیتی که همواره مورد حسادت همکاران بودم و همه ی اطلاعاتشان و اطلاعات شرکت را از من پنهان می د و خودم باید همه چیز را کشف می ( از ابکاری کارگران گرفته تا دروغگویی زیردستان و پنهان کاری هایشان)؛ در چنین شرایطی من به نحوی پرورش یافتم که هرچیزی رو که میبینم و یا میشنوم و یا میخونم، باور نکنم و سعی کنم به جوانب دیگر قضایا هم فکر کنم و خودم با دقت همه چیز را بررسی کنم.

****

در دوران ارشد ی داشتم که وقتی درس تحقیق در عملیات رو باهاش میگذروندم بهم گفت: تو میبایست یه محقق بشی یا به عنوان یک مشاور برای یه شخص مهم کار کنی.  چون  به چیزهایی دقت میکنی و چیزهایی رو میبینی که برای مردم، عادی و معمولیه.

چرا این حرف رو میزد؟ براتون تعریف میکنم:

چند دفعه ای سوار ماشینش شده بودم. اون زمان یعنی حدود سال ۸۴ _۸۳( دوازده،  سیزده سال قبل)   م یه پژو دویست و شش نوک مدادی داشت. م یه پیر پسر باکلاس از یه خونواده ی اشرافی بود که اش رو از امپریال کالج لندن گرفته بود. خصوصیات اخلاقی ویژه ای داشت. من یکی از معدود دانشجویانی بودم که سوار ماشینش شده بودند. 

یک روز بعد از نشستن داخل ماشین ، متوجه بوی خاصی در ماشین شدم. بوی لاستیک نو. بوی قطعات پلاستیکی تازه ساخته شده. ماشین همون ماشین بود ولی این بو؟ عجیب بود! 

رو به پرسیدم: آقای میم ، تودوزی ماشینتون رو عوض کردید؟

م لبخند ملیحی زد و گفت: نه چطور؟ 

گفتم: آخه این بوی تازگی توی ماشین خیلی عجیبه.

گفت : وقتی میگم تو با این دخترای دانشجو فرق میکنی برا همینه.

با تعجب نگاهش .

وقتی دید چشمام قلمبه شده، خندید و گفت: ماشین رو عوض .

گفتم ولی این که .....

گفت: من ماشین رو بعد از دوسال عوض میکنم و صفر می م، اما دوست ندارم تو محیط هی بیان بگن مبارکه، برای همین همون مدل و همون رنگ رو می م. توی این هفته چندین نفر سوار ماشین شدند ولی تو تنها ی بودی که فهمیدی.

گفتم: شاید بقیه جرات ن بپرسن.

خندید و گفت: تو خیلی باهوشی. خیلی تیزی. ولی اونقدر که باید خودت رو باور نداری و همین باعث میشه به اونچه که باید و لیاقتش رو داری، نرسی.

****

م راست میگفت.

من خیلی از موقعیت های خاص زندگیم رو از ترس اینکه از پسش برنیام از دست دادم.

اما حالا میخوام در کمال پررویی از خودم تعریف کنم.

در مقایسه با تمام همکاران همرده ی خودم از همه باهوش تر و تیزبین تر بوده و هستم.

همیشه برای مدیرانم عامل خطر به حساب میومدم.

و همه ی اینها برای اینه که  به راحتی باور نمیکنم.

که همیشه احتمالاتی برای هر موضوعی در نظر میگیرم.

که همیشه باور دارم که هرچیزی که توسط بشر ساخته بشه، قابل بهینه سازیه و حتما نقصی داره.

که مطمئنم همیشه چیزی کامل تر از اونچه که هست، وجود داره.

****

باور نمیکنم.

به این راحتی هیچ چیزی رو باور نمیکنم.

نه هلهله و غریو پیروزی،

نه خون و سیاهی.....

باور نمیکنم!


برچسب ها : باور نمیکنم! - باور ,نمیکنم ,ماشین ,خیلی ,می ,سوار ,باور نمیکنم ,سوار ماشینش
طعم گس مالوی نارس
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وقتی وبلاگم رو راه انداختم میخواستم هرچی که توی دلم و توی فکرم میاد و میره و نمیتونم به زبون بیارم یا برای ی بازگو کنم اینجا بنویسم. 

اما کمی که گذشت، ترس از قضاوت دیگران، قضاوت های نا به جا، ترس از شناخته شدن، ترس از پشیمونی ، باعث شد خودم رو سانسور کنم. 

خیلی حرف ها توی دلم هست که نمیتونم بنویسم. از وضعیت موجود جامعه گرفته تا روابط شخصی و خصوصی خودم.

جملاتی که در یک لحظه نوشته میشن، فقط احساس شخص رو در اون لحظه منع میکنند اون هم به شکلی تک بعدی.

ما از زندگی نویسنده مطلع نیستیم. از جزئیات، چیزی نمیدونیم. نویسنده یک لحظه رو مینویسه و هزار لحظه رو نه.

خود من خیلی چیزها هست که درموردشون صحبت نمیکنم.

یه لحظه هایی کهاونقدر خوبند که اصلا دلم نمیخواد با ی قسمتشون کنم.

یه لحظه هایی که اونقدر تلخ هستند که نمیخوام بنویسمشون تا ثبت بشن و دلم میخواد از ذهنم برای همیشه پاکشون کنم.

یه لحظه هایی که از بیانشون خج میکشم.

یه لحظه هایی که با بیانشون درد میکشم.

یه لحظه هایی که دیوونگی بر من غلبه میکنه و دیگه این خانم تحصیلکرده ی جامعه پسند نیستم و میترسم که دیگران با دیدن این بعد از من، تمام صفات دیگرم رو فراموش کنند.

خیلی لحظه ها هست که نمینویسمشون.

پس شمایی که منو میخونید فقط یک بعد منو که خودم بهتون نشون میدم، میبینید. شما شادی منو میبینید در لحظه ای که دنیایی از غم در دل دارم و یا غمی رو میبینید که بعد از لحظه ای هیچ اثری ازش نیست و سراسر شادیه.

شما از اسرار مگوی زندگی من بیخبرید.

شما از احساسات درونی من بیخبرید.

شما از گذشته ی من بی خبرید.

شما حتی از حال من هم بی خبرید .

پس من رو از روی کلمات و واژه های کذایی به کار رفته در نوشته هام قضاوت نکنید.

شما خشم و نفرت درون من، حسادت هام، لجبازی هام، دلرحمی ها و مهربونی هام، کله شقی ها و عشق ورزیدن های منو نمیبینید.

شما من واقعی رو نمیشناسید.

خیلی دوست داشتم پیدا بشن افرادی که ورای این واژه ها بتونن روح منو درک کنند(که البته چند نفری پیدا شدند ) و برای همین شاید کامنت ها رو نبستم. 

دوست داشتم این خونه یه دری داشته باشه که گاهی چند نفر کلونش رو به صدا دربیارن .

دوست داشتم این دنیا یه جاده ی دوطرفه باشه.

و حالا

ممنونم که هستید. ممنونم که کامنت میگذارید.

اما گاهی طعم بعضی کامنت ها مثل مزه ی گس مالوی نارسه.

دهان آدم با مزه ش جمع میشه و بی حس.

طوری که دیگه دلت نمیخواد مزه ش کنی.

****

پ.ن.۱: من همکلاسی رو دوست دارم و اگر از دست کشیدن ازش حرفی میزنم فقط مربوط به زمانیه که حس میکنم دارم آزارش میدم و این چیزیه که اصلا نمیخوام. وگرنه اینهمه درگیری و ناراحتی و مشکلات با مادر رو برای چه به جون می یدم؟؟!!!


پ.ن۲: قبلا هم گفتم اینجا برای من به منزله مکانیه که خودم رو به لحاظ روحی از فشارهای زندگی تخلیه میکنم. پس گاهی میام و چیزهایی مینویسم که شاید برای شما عجیب و ناراحت کننده باشه، شما جدی نگیرید.



برچسب ها : طعم گس مالوی نارس - لحظه ,هایی ,داشتم ,گاهی ,دوست ,کامنت ,لحظه هایی ,دوست داشتم
صبح بخیر زندگی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

صبح است و نشستم به انتظار سرویس. این انتظار رو دوست دارم. هرچند خسته، هرچند نه چندان جالب، هرچند .....

اما همینقدر کافیه که از خونه دورم. 

همینقدر کافیه که میدونم خونه ی خودم هستم.

ولایت غربت.

نفس کشیدن توی این شهر آرامش بخش تره.

خوبه که اینجام.

حتی با وجود سر و کله زدن با آدم های دیوونه...

حتی با وجود تمام سختی هاش.

خوبه که دورم....

خداروشکر.

برچسب ها : صبح بخیر زندگی - هرچند
ش تم، د شدم، فرو ریختم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دختر بزرگه زنگ زد به مادر و کلی غیبت خواهرش رو کرد که اومد ن و رفتن اما یه شب بیشتر خونه ی ما نموندن و .....

مادر و خواهرک داشتند صحبت های دختر رو تفسیر می د که من گفتم حتما بهشون خوش نمیگذره که خونه ی مادرشوهرش میمونه ولی خونه ی مادر خودش نمیمونه.

دوتایی حمله د به من که به در میگی دیوار بشنوه. وووو

گفتم یکطرفه به قاضی نرید. همین دختر رفتارش به حدی بده که من حاضر نیستم بیشتر از چند ساعت تحملش کنم.

مادر گفت: مگه پ خودش خوبه وووووو.

گفتم هر  دوتاشون بدن.

گفت اصلا شماها تا وقتی تنها هستین خوبین وقتی جفت پیدا میکنید همه تون میرید سمت خونواده ی جفتتون.

گفتم چه ربطی داره؟ وقتی احترام نمیبینند خوب نمیان اونجا.

گفت مگه من به برادر و زن برادرت بی احترامی میکنم که نمیان اینجا. که برادرت حرف هاشو به من نمیزنه. 

میخواستم بگم بی احترامی نمیکنی ولی کل کل میکنی. ولی نمیذاری چند ساعتی که میان پیشت بهشون خوش بگذره. ولی نگفتم و گفتم از خودش بپرس.

گفت : عه. پس تو چی، از روزی که اومدی توی قیافه هستی. من که میدونم از کادوی تولدت خوشت نیومده و رفتی توی قیافه.

گفتم چه ربطی داره مادر من. به کادوی تولدم چه ربطی داره؟ من از دست متلک هات ناراحتم.

ناگهان منفجر شد. هرچی دلش خواست یکریز و یک بند گفت. چیزایی که برای من قابل درک و باور نبود. من سکوت . خیلی حرف ها بود که دلم میخواست بگم. نگفتم. بغض شدم. خفه شدم. درخودم ش تم و فرو ریختم. نشستم تا تمام حرف هاشو زد. گفت حالا بگو من بهت چی گفتم؟ حرفی نزدم. گوشی نبود که شنوا باشه. قاضی عادلی نبود. اصلا حقی نبود که بخواد قسمت بشه. فقط گناه بود.اشتباه بود. تقصیر بود و همه از سمت من و برادر بود. بلند شدم و رفتم توی حیاط. یک ربع قدم زدم تا سبک شدم. اومدم بالا. وسایلم رو جمع . خوشحالم که میرم خونه ی خودم. 

میدونم که حالا حالا ها برنمیگردم.

خسته ام.

خسته.

برچسب ها : ش تم، د شدم، فرو ریختم. - مادر ,گفتم ,نبود ,خونه ,حالا ,خودش ,ربطی داره؟
شادی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

از وقتی فهمیدم مشکل همکلاسی چیه، آروم شدم. هرچند چیز ساده ای نیست و منو هم حس درگیر خودش خواهد کرد ولی خوب خیالم راحت شده. حتی شنیدن متلک های مامان هم قابل تحمل تر شده.

دیروز مامان میگفت: برادرت که برای زن گرفتنش، خودش انتخاب کرد و خودش حرفاش رو زد و مهریه اش رو تعیین کرد و ما فقط رفتیم مثل مترسک نشستیم و برگشتیم( تا چند سال قبل خوشحال بود که مثل خیلی ها درگیر بحث ها و جنگ اعصاب های خواستگاری رفتن و ازدواج برادرم نشده). حالا تو هم مثل اون. همه ی حرفاتون رو خودتون دارین میزنین و ما فقط باید بیایم محضر.

حرفی نزدم و وانمود که اصلا نمیشنوم.

من دوست داشتم یه جشن عقد خونه ی پدری بگیرم که همونطور که براتون قبلا گفتم مادر مخالفت کرد. حالا مادر میگه یه جشن تهران بگیرید ما هم مثل مهمون میایم و میریم که من مخالفت . گفتم نمیخوام هیچ جشنی بگیرم. میگه: یعنی فقط میخوای بری محضر عقد کنی؟ گفتم آره.

حرفی نزد و من هم حرفی نزدم.

حرف زدن بیخوده. وقتی مادر اونقدر یکدنده هست که حاضر نیست به خاطر شادی من از حرفش کوتاه بیاد و وقتی نمیخواد من هیچ مهمونی سمت خودمون برگزار کنم دیگه جشن و مهمونی توی تهران به چه درد من میخوره؟ 

من یه اخلاق خیلی بدی دارم. هیچ کدوم از حرفایی که  باعث ش تن قلبم بشن رو هیچوقت فراموش نمیکنم.

آدم ها و یا محیطی که ازشون ناراحت باشم رو بعد از یه مدت ندیدن خیلی راحت فراموش میکنم ولی بعضی حرف ها رو نه.

دوران ارشد، یه دوست صمیمی و مومن داشتم . یه روز متوجه شدم که همه ی همکلاسان از رابطه ی اون با یکی دیگه از همکلاسی ها صحبت میکنند. ناراحت شدم و وقتی موضوع رو باهاش درمیون گذاشتم تا مراقب رفتارهاش با اون پسر باشه، بهم گفت این تویی که داری برام حرف درمیاری. شوکه شدم. ارتباطم رو به کل باهاش قطع . بعدا شنیدم با همون آقا ازدواج د. سالهای بعد خیلی سعی کرد باهام ارتباط برقرار کنه. من جواب تماس هاشو ندادم. قلبم ش ته بود. منی که فقط قصدم این بود که در برابر حرف های دیگران  ازش مراقبت کرده باشم و فکر می اینا همش حرفه ولی بعد فهمیدم من ساده بودم و از خیلی از چیزهایی که اطرافم اتفاق افتاده بود بی خبر بودم.

توی شرکت قبلی چندین سال با تپل خانوم دوست بودیم و رفت و آمد خانوادگی داشتیم. وقتی همکلاسی موضوع علاقه و خواستگاریش رو با من درمیون گذاشت من دو روز تمام کارم گریه بود. با خودم میگفتم این چه سرنوشتیه که یه مرد مطلقه با یه بچه باید بیاد سراغم. اونهم مدیرم که نمیتونم حرفی بهش بزنم. 

وسط بغض ها و گریه ها تپل با یه ح تمس ی که انگار داری برا ما بازی میکنی گفت: خودت  هم انگار بدت نمیومده وگرنه خیلی راحت میزدی توی دهنش. با بهت نگاهش و گفتم اولا که اون دوست چندساله ی منه. دوما مدیر و سهامدار شرکته . من چجوری میتونم بهش بی احترامی م؟ گفت: چه ربطی داره. تو بدتر از اینا رو هم میتونی انجام بدی و بعد از اتاقم رفت بیرون.

من بازهم شوکه شدم. یعنی من اینقدر بی ادب و گستاخ بودم. یعنی چنین تصوری از من داشت. یعنی داشت منو به چنین کاری ترغیب میکرد. یعنی فکر میکرد ناراحتی من ساختگیه. حتی اگر اینجوری بود نباید به عنوان یه دوست به روی من میاورد. 

بدجور دلم ش ت. بعد از اون حتی دیدن صورتش برام عذاب بود. بزرگترین دلیلم برای بیرون اومدن از اون شرکت همین آدم بود. آدمی که .....

وقتی مادرم با طعنه گفت همکلاسی باهات ازدواج نمیکنه و گفت به جشن عقد تو خونه ی پدری فکر نکن هم بدجور دلم ش ت. ولی یه فرقی داره. مادر هر کاری هم ه، مادره و اونقدر حق به گردنم داره که تا آ عمر مدیونشم. ولی خوب دلم ش ته و به تلافیش دارم کاری میکنم که میدونم شاید اشتباه باشه ولی ....

نمیخوام ی منو توی لباس عروسی ببینه. مخصوصا مادرم.....

هیچ جشنی نمیگیرم. هیچ ی رو هم دعوت نمیکنم.

به اندازه ی کافی توی این دوسال غصه توی دلم تلنبار شده...

****

من الان خوشحالم. میدونید چرا؟ هربار بیشتر مطمئن میشم. از چی؟ از انتخابم. درسته اولش خیلی توی ذوقم خورد. خیلی غصه خوردم. خیلی اذیت شدم و همکلاسی رو اذیت . ولی همکلاسی طعم واقعی عشق رو بهم چشوند. کاری کرد که ظواهر زندگی و دیگران و قضاوت هاشون برام بی اهمیت بشه. کاری کرد که چشمامو باز کنم و با واقعیات رو به رو بشم و درست و منطقی برای آینده ام تصمیم بگیرم. 

خوشحالم چون به انتخابم ایمان دارم. 

میدونم که این روزهای سخت تموم میشن و بالا ه روزهای شاد از راه میرسند.

به امید اون روز.

پ.ن. لطفا در مورد جشن عروسی گرفتن یا نگرفتن چیزی نگید. من تصمیمم رو گرفتم. 

برچسب ها : شادی - خیلی ,همکلاسی ,یعنی ,کاری ,دوست ,حرفی ,خیلی راحت ,حرفی نزدم
دوستت دارم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

چرا مشکلاتت رو از من پنهون میکنی؟

من با این حس ششم لعنتی میفهمم که داری چیزی رو ازم پنهون میکنی و بعد هزار جور فکر و خیال بی خود میاد توی ذهنم.

عزیزکم غمهاتو با من قسمت کن. باور کن با دیدن مشکلات فراری نمیشم. تنها چیزی که منو فراری میکنه، ناآگاهی و فکرهای بیخود و تردیده.

کپل جانم، عزیز دلم، عشقم، اونقدر دوستت دارم که فکر نبودن و بی توجهی تو منو بدجور پریشون میکنه.

میدونم که دوستم داری. میدونم که دوست داشتنت با بقیه فرق میکنه. واقعیه. نابه. عمیقه. برای همینه که برام فرق میکنی. با همه فرق میکنی.

معذرت میخوام که ناراحتت . که بیخودی از دستت ناراحت شدم. ولی خواهشا دیگه برای نگران ن من چیزی رو از من پنهون نکن. 

*****

من گاهی فکرهای مز ف توی کله ام رو توی این صفحه مینویسم تا خودم رو به لحاظ روحی  تخلیه کنم. شما حرف های منو جدی نگیرید.

من عاشق همکلاسی هستم و دست از سرش برنمیدارم و تنهاش نمیذارم مگه اینکه بودنم براش آزاردهنده باشه.

من عاشق مادرم و خواهرک هستم. اونها عزیزترین های من هستن. گاهی ناراحتی و رنجش پیش میاد ولی اینا توی هر خونواده ای هست.

اکثر ناراحتی های من از خودمه، به دلیل رفتارها و واکنش هایی که باید انجام بدم و نمیدم یا نباید انجام بدم و میدم. 


برچسب ها : دوستت دارم - میکنی ,چیزی ,پنهون ,دوستت دارم
سفرهای تلخ ۲
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

توی دوشب گذشته با دیدن برنامه ی ماه عسل و با دیدن و شنیدن حرف های خواهران منصوریان، به شدت از خودم و اینکه اینقدر ضعیف و ناسپاس هستم بدم اومد. این ن با اون دست های کار کرده و دل های مهربان و قلب های دریاییشون و با اون حجم عظیم از سپاسگزاری و گذشتی که داشتند باعث شدند بیشتر از هر زمان دیگه ای احساس شرمندگی کنم.

****

یک جمله تو وقتی میگی: "دوستت دارم و ازت دست نمیکشم"  میتونه یک دنیا حال بد من بشوره و پاک کنه و از بین ببره .

****

تازه فهمیدم که چه چیزی در خونه ی مادری آزارم میده، تفاوت فاحشی که مادر بین فرزندانش قائل میشه.

از اونجایی که خواهرک همراه مادرمه و بعد از بیماری مادر، تمام کارهای خونه رو البته به غیر از آشپزی به عهده گرفته(قبلا دست به سیاه و سفید هم نمیزد)حالا هرچی میگه و هرکاری میکنه، مادر حق رو به اون میده و فکر میکنه مثلا من دائما در خوشی بسر میبرم و اصلا درک نمیکنه که اگه خواهر ازدواج هم کرده بود الان در سن سی سالگی میبایست تمام این کارهارو توی خونه ی خودش انجام میداد و اصلا فکر نمیکنه که خوب من هم ید و بشور و بساب و آشپزی یه خونه رو به عهده دارم و تمام اینها رو بعلاوه کار بیرون از خونه انجام میدم حالا نه برای مادر که برای خودم.

و یادش رفته که دو سال قبل ، بعد از استعفاء از شرکت بهم گفت یه وقت برنگردی شمال. همونجا بمون تا کار پیدا کنی. اینجا بیای کلافه میشی. 

و من اولین کاری که همکلاسی پیشنهاد داد و برام پیدا کرد رو پذیرفتم و رفتم سر کاری که هیچ علاقه ای بهش نداشتم. که یه وقت به کمک مالی اون نیازی پیدا نکنم.

از وقتی یادم میاد روی پاهای خودم ایستادم. مدرسه و م تی بود. سرویس نداشتم و توی هم کار دانشجویی داشتم تا به خونواده فشار نیارم. اونم خونواده ای که خواهر و برادرم درش از خیلی از امکانات خاص بهرمند شدند. برادر و خواهری که آزاد درس خوندند و همیشه دنبال تامین خواسته هاشون بودند.

من مثل شهربانو زندگی سختی نداشتم ولی بهش حسودی میکنم به خاطر عشق شدیدی که به پدرش داشت. ما همیشه از پدرم دور بودیم. پدرم یه ی مستبد بود که نزدیک شدن بهش کار سختی بود و مادرم هم همیشه با رفتار و حرکاتش مارو از اون دور میکرد. بچگی با وجود پدر، با حس شدید بی پدری و حجم زیادی از محبت مادری گذشت. تا اومدم به پدر نزدیک بشم و بیشتر بشناسمش و از سایه ای که افکار مادر روی شناختم از پدر انداخته بود بیرون بیام، پدر مرد.

بعد از مرگ پدر مرکز کج خلقی های مادرم که تا قبل از اون پدر بود، به سمت ما تغییر کرد. 

مادر مثل بچه ها همیشه ی رو دوست داره که بیشترین توجه رو بهش داره. 

بداخلاقی ها و متلک هاش و اینکه چسبیده به خواهرم و همیشه در حال قضاوت ما، اونهم به بدترین وجه ممکنه، باعث شده ازش فاصله بگیرم.

به شهربانو حسادت میکنم که اینقدر بزرگوار و بخشنده است و میتونه اینجوری عاشق پدر و مادر و خونواده ش باشه.

من هیچوقت عاشق بودن رو یاد نگرفتم. نه از پدر دیدم و نه از مادر.

کلا خانواده ی سرد و بی احساسی هستیم. 

به نظرم خواهران منصوری با اونهمه عشقی که بینشون بود تونستن بر سختی ها غلبه کنند. عشق و محبت بود که اونهارو نجات داد.

چیزی که با وجود رفاه نسبی، در خانواده ی مانیست.

چون مادرم بلد نیست عشق بورزه.

چون مادرم حتی خودش رو هم دوست نداره.

****

امروز میگفت: تو هم پولکی هستی. دیروز به خاطر چندرقاز اونجوری خودت رو اذیت کردی.

مادری که درک نمیکنه که من این چندرقاز رو به سختی و با هزار جور حرف شنیدن از این و اون دارم به دست میارم. 

مادری که درک نمیکنه که مشکل من پول نیست. مشکل من اینه که برای خواهرک که بدون سختی مستمری پدر رو ماهانه دریافت میکنه، دور ریختن پول راحته، ولی برای من نه.

مادری که درک نمیکنه که من برای این پول لعنتی دارم سلامتیم رو از دست میدم.

مادری که درک نمیکنه که پسفردا برای ازدواجم به این پولها نیاز دارم و نمیفهمه که نمیخوام دستم رو جلوی ی دراز کنم. حتی خودش.

مادری که نمیبینه که من دوساله هیچ مسافرتی نمیرم و هر مرخصی که دارم میرم شمال پیش اونها و این از نظر اون یعنی خساست و درک نمیکنه که من دلم نمیاد وقتی اون بیماره برم گردش و تفریح و البته که الان گردش نرفته، میگه خواهرک پاسوزش شده در حالیکه اگه من برم گردش و مسافرت حتما میخواد بگه شما دارین خوش میگذرونین و ما اینجا تنها موندیم.

آه که این دل اونقدر پره که نگو و نپرس.

از مرخصی و تعطیلات متنفرم.

از خودم با اینهمه ناسپاسی متنفرم.

خدایا منو ببخش. بنده ی ناشکر و کم صبری هستم.

لطفا صبرم رو زیاد کن.



برچسب ها : سفرهای تلخ ۲ - نمیکنه ,مادر ,مادری ,سختی ,خونه ,مادرم
سفر
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وسایلم رو فشردم داخل کوله پشتی. حوصله ی اینکه بخوام بردارم رو ندارم. ترجیح میدم سبک برم. اینجوری خیلی بهتره. الان یادم افتاد که خواهرک گفته بود ژاکتم رو هم بردارم. حتما میگین ژاکت؟ توی این فصل؟ خوب باید خدمتتون عرض کنم اگر شما یک موجود سرمایی باشید که با اتوبوس های وی آی پی رویال سفر هم به مسافرت رفته باشین حتما میدونید که کولرهای این اتوبوس ها دست کمی از وزش باد توی سیبری نداره. چنان مستقیم به سمت شما میوزه که حس یخ میزنید. 

حداقلش برای من و خواهرک که اینجوریه. یعنی چنان سردم میشه که گلاب به روتون شدیدا دستشویی لازم میشم. بردن ژاکت هم برای اینه که ژاکت رو توی اتوبوس بپیچم به خودم تا یخ نزنم. به قول لیلی جان بدجور جهندمی هستم. فکر کنم اونجا بیشتر به من خوش بگذره.

خوب حالا که تمام وسایلم رو توی کوله پشتی جا دادم، این ژاکت رو چه کارش کنم؟ 

من برم یه فکری به حالش م. اینطور که پیداست باید به دست بشم.

برچسب ها : سفر - ژاکت ,اتوبوس ,کوله پشتی
سفرهای تلخ
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز اصلا خوب نبودم. روز قبل ترش خیلی کم با همکلاسی حرف زده بودم. دیروز هم کلافه بودم چون باز هم تماس چندانی نداشتیم. بعد هم بی خودی هی عصبانی و عصبانی تر شدم. از حرف های مامان بگیر تا بقیه چیزها. 

کلا مدتهاست شمال اومدن من شده برام رنج و عذاب.

بگذریم.

بعدازظهر دیروز رفتیم منطقه آزاد انزلی.

توی پاساژها چرخیدیم. من همش چشمم دنبال جاروبرقی و روتختی و وسایل برقی دیگه و چینی و ظرف و ظروف بود.

برای خودم نقشه میکشیدم در مورد ید ج ه و این درحالی بود که توی ماشین در حالیکه میومدیم سمت مجتمع ستاره شمال، با خودم به این فکر می که وقتی برمیگردم به شهر محل س ت، همه چیز رو تمومش کنم و حلقه رو پس بدم. یه دوگانگی وحشتناکی داشتم و آشوب ذهنی بدی.

رفتیم کنار دریا و کمی روی صندلیها نشستیم و حالم کمی بهتر شد. اما زمان برگشت خواهرک به زور منو برد داخل یه مغازه ی تاپ و تی فروشی بنگلادشی و هرچه بهش گفتم من لباس توی خونه ای به اندازه ی کافی دارم، حرف گوش نکرد و مجبورم کرد ید کنم و دائم میگفت آخه تو هیچی ن یدی. به فروشنده  که داشتم شلوارک ها رو برمیگردوندم میگه: نه اینا رو بذار باشه. اونقدر جلوی فروشنده اصرار کرد که مجبور شدم پولشونو بدم و بیام بیرون ولی بیرون فروشگاه یه بحث شدید با خواهرک که وقتی من میگم نمیخوامم و دارم لباس هارو برمیگردونم تو چرا بیخودی اصرار میکنی، اصلا شاید من پول ندارم. برگشته میگه: تو که پول داری. تازه الان باید کلی از ید خوشحال باشی. عصبانی شدم و گفتم: منو با خودت مقایسه نکن. من دوست ندارم پولی که با این سختی به دست میارم همینجور راحت بریزم دور. یه مشت یدم که چی؟ مگه من چندتا بدن دارم که مه تاپ و شلوارک و تی داشته باشم؟ همش لباس تو خونه ای. لباس راحتی. چرا جلوی فروشنده میگی خوب من پولشو میدم؟ کلا نمیفهمی نمیخوام ید کنم؟ میخوای پول بدی، برای خودت ید کن.

هیچی حس زدیم به تیپ و تاپ هم و برگشتیم. مادر میگه فدای سرت. حالا چیزی نشده که؟ میگم چرا شده. من تمام مدت دنبال چیز دیگه ای بودم و حالا چیز دیگه ای یدم. یعنی کنترل پول ج خودم رو نداشتم و از این موضوع ناراحتم. 

خلاصه که گذشت. همکلاسی شب  پیام داد. کمی با هم چت کردیم. اصلا نمیدونم چم شده! یه جور د دگی از زندگی اومده سراغم. خسته و دل آشوبم. حرفی بهش نزدم. ولی هنوز از دستش ناراحتم. هنوز دارم به این رابطه فکر میکنم؟ نمیدونم باید چه کار کنم! دوستش دارم ولی به خودم  و شرایط روحی و جسمی خودم شک دارم.

پریشونم.

برچسب ها : سفرهای تلخ - لباس ,فروشنده ,میگه ,عصبانی ,اصلا ,دیروز ,جلوی فروشنده
سفر
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وسایلم رو فشردم داخل کوله پشتی. حوصله ی اینکه بخوام بردارم رو ندارم. ترجیح میدم سبک برم. اینجوری خیلی بهتره. الان یادم افتاد که خواهرک گفته بود ژاکتم رو هم بردارم. حتما میگین ژاکت؟ توی این فصل؟ خوب باید خدمتتون عرض کنم اگر شما یک موجود گرمایی باشید که با اتوبوس های وی آی پی رویال سفر هم به مسافرت رفته باشین حتما میدونید که کولرهای این اتوبوس ها دست کمی از وزش باد توی سیبری نداره. چنان مستقیم به سمت شما میوزه که حس یخ میزنید. 

حداقلش برای من و خواهرک که اینجوریه. یعنی چنان سردم میشه که گلاب به روتون شدیدا دستشویی لازم میشم. بردن ژاکت هم برای اینه که ژاکت رو توی اتوبوس بپیچم به خودم تا یخ نزنم. به قول لیلی جان بدجور جهندمی هستم. فکر کنم اونجا بیشتر به من خوش بگذره.

خوب حالا که تمام وسایلم رو توی کوله پشتی جا دادم، این ژاکت رو چه کارش کنم؟ 

من برم یه فکری به حالش م. اینطور که پیداست باید به دست بشم.

برچسب ها : سفر - ژاکت ,اتوبوس ,کوله پشتی
گزارش وار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

این روزهام خیلی شلوغ پلوغ شدند. فردا اگه خدا بخواد میرم شمال پیش مادر و خواهرک. همکلاسی هم مثل من سرش شلوغه. ب ساعت نه و نیم تازه داشت از شرکت میرفت خونه.

دیروز ساعت هشت و ده دقیقه یه کتاب گرفتم دستم تا بخونم. ساعت هشت و سی غش . نه و نیم با زنگ تلفن بیدار شدم. همکلاسی بود. گفت داره میره خونه. وقتی دید خوابم گفت بخواب. گفتم نه. باید پاشم م رو بخونم. گوشی رو که قطع همونجور گوشی به دست خوابم برد. ساعت ده انگار یکی صدام کرده باشه، از خواب پ . رفتم و دست و روم رو شستم و وضو گرفتم و خوندم. کمی حرکات ورزشی زانو رو انجام دادم و کرم های شبانه رو استفاده و وسایل فردا صبح رو آماده و رفتم رو تخت ولو شدم. دیروز خیلی خسته بودم. خسته و خواب آلو . همکلاسی زنگ زد و کمی صحبت کردیم و بعد من لالا . 

اونقدر روزهام شلوغ شده و وقتی هم میام خونه اونقدر چشمام خسته است که توان یادداشت نوشتن در وبلاگ رو ازم گرفته.

دلم برای مامان و خواهرک، شمال و آب و هواش، دریا و قدم زدن کنار ساحلش تنگ شده. 


برچسب ها : گزارش وار - ساعت ,خسته ,خونه ,همکلاسی
افطار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز ظهر دیدم موبایلم زنگ میخوره نگاه که دیدم شماره ی ناشناسی روی صفحه گوشی به چشم میخوره. جواب دادم. زن داداش هستی  بود. برای افطار دعوتم کرد. گفتم تو میدونی که من روزه نمیگیرم. گفت غرض دور هم بودنه. (البته خودش هم چون پا به ماهه روزه نبود)  . گفت دلمه پختما! با شنیدن این جمله تمام سدهای ذهنیم در برابر مهمونی شبانه به یکباره فرو ریخت و قبول که برم و مزاحمشون بشم.

عصر هم هستی به همراه خانواده اومدند دنبالم و رفتیم خونه شون. جای شما خالی. سوپ جوی خوشمزه و شله زرد و دلمه ی برگ مو. م بودند. 

زن داداش هستی خانم هنرمندیه. یه عالمه خیاطی های خوشگل برای نی نی انجام داده بود. از لحاف و تشک تخت و محافظ تخت گرفته تا بالشتک شیر دهی و بالش  شیردهی مادر(همون که دور کمر میره و بچه روش میمونه) .

یه عالمه هم لباس های فینگیلی فینگیلی خوشگل براش یده بود. کلی سر ذوق اومدم.

*****

چند روزه که صحنه هایی از بعضی مردهای اطرافم میبینم و داستانهایی از بعضی مردهای دور و بر میشنوم که باعث میشه هرلحظه بیشتر خدارو شاکر باشم از اینکه همکلاسی رو دوباره سر راهم قرار داد. هفده هجده سال قبل بچه بودم و درک درستی از رفتارهای آدم های اطرافم نداشتم ولی الان فرق میکنه.

با اینکه کپل جان اصلا بلد نیست پول جمع کنه و این موضوع خیلی روزها باعث عصبانیت من میشه ولی مهربونیش، برخورد مناسبش در اجتماع، درک زیادش از شرایط من، اینکه مثل پسربچه ها برخورد نمیکنه و رفتارش کاملا مردونه است(خیلی از مردهای گنده ی این دوره و زمونه مثل بچه ها هستند). خلاصه خیلی از کارهاش که باعث میشه در کنارش احساس امنیت داشته باشم، همه و همه باعث شده که احساس کنم خداوند بهم نظر کرده و محبتش رو نثارم کرده. اینکه بعد از اینهمه سال دوباره ما رو سر راه هم قرار داده و شرایط رو طوری فراهم کرده که بتونیم همدیگه رو دوست داشته باشیم، بزرگترین هدیه خدا به منه.

خدایا سپاسگزارم. خدایا لطفا این احساس خوشبختی رو ادامه دار و مانا بگردان.

برچسب ها : افطار - اینکه ,باعث ,خیلی ,کرده ,روزه ,میشه ,باعث میشه ,بعضی مردهای ,داداش هستی
صبح بخیر
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز خیلی خسته بودم. حجم کار اونقدر زیاد شده که وقتی میرسم خونه دیگه حال ندارم. 

دیروز ناگهان غروب دمق شدم و شدیدا هم خوابم گرفت. 

ساعت نه و بیست دقیقه خو دم. یعنی همچین که خوندم و کمی ورزش های زانو رو انجام دادم، ناگهان غش .

یکی دو تا سوژه برای صحبت دارم ولی الان حس نوشتن ندارم.

هوا امروز خنک شده. خدا به دادم برسه. دیروز همکار کولر رو روشن گذاشته و رفته. صبح باید کاپشن بپوشم و تو اتاق بشینم.

عجب روزهایی هستند این روزها.....

برچسب ها : صبح بخیر
شعور اجتماعی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

یه چیزی هم هست که من بهش میگم شعور اجتماعی. یعنی خود طرف خیلی آدم خوبیه و در شرایط مختلف  رفتارهای مناسبی داره اما در مواجهه با برخی پدیده های اجتماعی، شعور مناسب رو نداره.

به عنوان مثال: امروز یکی از همکارهای آقا تا منو دید پرسید: روزه هستی؟ گفتم: نه. گفت آخه لبات خشک شدند. 

بعد خانم مسئول فنی که هرسال روزه میگیره  و امروز به دلیل شرایط هورمونی ماهانه ش روزه نبود با عصبانیت اومد توی اتاق و گفت: این پسره (همون آقا) چقدر بیشعوره. برگشته میگه روزه ای یا نه. آخه یکی نیست بهش بگه به تو چه.

گفتم حرص نخور. خوب میگفتی روزه ای.....

توی راه برگشت رفتم میوه فروشی تا سیب زمینی و پیاز و کمی میوه ب م. این آقای میوه فروش از اونجایی که مشتری دائمش هستم، کمی با من احساس صمیمیت میکنه. ناگهان برگشته میگه: شما روزه هستین؟ گفتم: راستشو بخواین نه. با این کاری که من دارم روزه گرفتن برام خیلی سخته. میگه: ای بابا. پس ما چی بگیم. میگم شما مردین. بنیه تون حتما قویه. 

****

واقعا نمیفهمم آیا هنوز برخی از افراد به این حد از شعور اجتماعی نرسیدند که نباید این سوال رو از دیگران بپرسند؟

آیا آقایون نمیدونند که خانم ها چند روزی در ماه به علت شرایط بدنی خاصشون قادر به گرفتن روزه نیستند و سوال پرسیدن از اونها باعث خج و شرمندگیشون میشه؟ ( هرچند از نظر من این یه چیز طبیعیه و ومی به پنهون ش نمیبینم)

آیا اینها نمیدونند که شاید شخصی به دلایل کاملا خصوصی قادر به روزه گرفتن نیست؟ و دوست نداره دلایلش رو به دیگران توضیح بده.

****

پ.ن.: من از زمانی که مشکل سنگ صفرا پیدا و کیسه ی صفرام رو برداشتم نمیتونم روزه بگیرم و اصلا دوست ندارم این موضوع رو به هر ی توضیح بدم.

برچسب ها : شعور اجتماعی - روزه ,شعور ,میوه ,گرفتن ,میگه ,گفتم ,شعور اجتماعی ,روزه گرفتن ,برگشته میگه
شنبه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام به شنبه.

یک هفته ی سخت و شلوغ کاری پیش رو داریم.

خدایا شکر به خاطر فعال شدن دوباره ی شرکت.

****

دیروز نه کتاب خوندم و نه دیدم. اما صبح زود بیدار شدم و مرغ هایی که داداش روز قبل برام آورده بود بسته بندی و بعد با هستی و مالو جون رفتیم است . 

وقتی برگشتم خونه با مادر و خواهرک تلفنی صحبت و ناهار رو آماده و بعد از صرف ناهار ساعت دو خو دم و ساعت چهار و ربع بیدار شدم. این یک رکورد برای خواب بعدازظهر بود. من و خواب؟ است اونقدر خسته ام کرده بود که غش . پاشدم چایی گذاشتم و  یک لیوان چایی خوردم که آقای میم با مالو جون اومدند خونه من برای اینکه کولر و م*اه*وا*ره رو راه بندازند. کولر راه افتاد و اون یکی هم نصف و نیمه. اما خونه شد خاکدونی. سریع افتادم به جون خونه. بشور و بساب و جارو. بعد هم با هستی رفتیم بیرون و کمی قدم زدیم و آب هویج نوشیدیم و من ظرف مورد علاقه ام رو نشونش دادم تا برای تولدم برام ب ه( چه موجود پررویی هستم) و بعد برگشتم خونه و برای امروز فیله های مرغ رو با رب نارنج پختم و کمی با همکلاسی صحبت و بعد هم خواب......

درسته که کتاب نخوندم و هم ندیدم ولی خوب بود....

****

دعا کنید خدا به من صبر بده تا با خانم مسئول فنی درگیر نشم.

برچسب ها : شنبه - خونه ,صحبت ,برگشتم خونه
نصیحت پدر، بهشت روی زمین
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وقتی کارگری میومد خونه ی ما برای کار، پدرم همپاش کار میکرد. اکثرا باهاشون چای میخورد و حتی ناهار میخورد. همیشه کارگر رو بالا بالا مینشوند. توصیه میکرد مراقب باشید با کارگر درست برخورد کنید، نیاد روزی که به  خودتون غره بشید و از سر بالا با کارگر رفتار کنید. این شخص در اثر چرخش روزگار و دست سرنوشته که شده کارگر و شما شدید کارفرما. دور گردون ممکنه چنان بگرده که طی چشم بر همزدنی جای شما عوض بشه. مراقب باشید دل کارگر رو نشکنید.

من از نه سال قبل که توی کارخونه ها مشغول کار شدم ، همیشه سعی درست کار کنم. تنبیه و تشویق به جای خودش و احترام هم به جای خودش. هیچوقت با الفاظ بد یا و ناسزا با کارگرها برخورد ن ولی در عین حال جدی و سختگیر بودم و هستم. اما همیشه نگران بودم که شاید رفتارم درست نبوده باشه. بعضا شده که از مهربونیم سوء استفاده بشه یا همکاران از شرایط برای زیرآب زنی استفاده کنند.

خانم مسئول فنی خانم خوبیه. اما اخلاق خاص خودش رو داره. با افرادی که مستقیم با اونها کار میکنه، بسیار راه میاد و هواشون رو داره اما با نیروهای تولید مثل یک تعداد وحشی برخورد میکنه. نیروهای تولید زیر نظر من هستند و هرچند خانم مسئول فنی بارها خواسته برم و سر بچه ها داد و بیداد راه بیندازم ولی وقتی خودم بچه ها رو مقصر ندونم هیچوقت توجه ای به حرفش نمیکنم و از اینکه دائم میگه اونها یک مشت کودن هستند و چیزی نمیفهمند، خیلی خیلی ناراحت میشم.

گاهی فکر میکنم شاید اون درست رفتار میکنه، به هر حا ل با این شیوه ی رفتار به خیلی جاها رسیده ، نمیدونم. 

امروز حالم گرفته بود. ب خواب های چرت و پرتی دیده بودم. ساعت دو یکی از همکارها زنگ زد که بدو بیا خانم فلانی غش کرده. رفتم دیدم حالش ابه. میخواستن بهش آب قند بدن که نذاشتم. گفتم این خانم فشار خون بالا داره، اول فشارش رو بگیرید. صورتش داغ بود و بدنش یخ. فورا چیزی زیر سرش گذاشتم و پاهاشو که بلند کرده بودند دوباره دراز کرد. احتمال میدادم فشارش بالا باشه. نگهبان رفت فشارسنج آورد و فشارش رو گرفتم. نوزده روی دوازده بود.  حرف نمیزد کمی صورتش رو خیس و یه کم آب ریختم توی دهانش. کم کم به حال اومد و شروع کرد به هق هق. دوباره فشارش رو گرفتم هجده روی  یازده بود. همکار خواست قرص فشارش رو بده ولی اجازه ندادم. اورژانس رسید و فشارش رو گرفت. شده بود هفده روی یازده. یه قرص زیر زبانی بهش دادند و گفتند بره خونه استراحت و گفتند شوک عصبی بوده.( همون خانمیه که همسر دوم شده) . زنگ زدند شوهرش اومد و با خودش بردش.

خسته و بی حال رفتم سالن تولید. توی اتاقک س رست نشستم. س رست اومد و شروع کرد به صحبت . از هر دری صحبت کرد و رسید به خانم مسئول فنی. گفت بچه ها همه از دست ایشون ناراحت هستند. گفت از اینکه دائم توی صحبت هاش به همه توهین میکنه و هروقت فرصت میکنه بچه ها رو تحقیر میکنه ناراحت هستند. گفت همه میگند خانم رافائل شخصیتش و فرهنگش و رفتارش یه چیز دیگه است و اگر هم گاهی حرفی میزنه یا مارو دعوا میکنه اصلا به دل نمیگیریم چون میدونیم که حتما یه کار اشتباهی کردیم و اون هیچوقت الکی نمیاد به ما حرف بزنه ولی خانم مسئول فنی انگار دائما دنبال فرصت و بهونه ای میگرده برای تمس و توهین به ما. 

گفت روزی که شما و خانم مسئول فنی اتاق هاتون یکی شد همه ی بچه ها نگران بودند که نکنه شما مثل ایشون بشید اما الان خیالشون راحته که شما خودتون هستین و تغییر نمیکنید.

نمیدونید چقدر حالم خوب شد وقتی این حرف ها رو شنیدم. حقوق کم و سختی زیاد کار و جنگ اعصاب ها و ناراحتی ها و تمام مشکلات، ناگهان از ذهنم پاک شد و اون لحظه فقط چهره ی پدر جلوی چشمم بود با لبخندی که به لب داشت. 

****

هیچ چیزی به اندازه رضایتمندی از خود نمیتونه باعث بشه که  احساس خوشبختی کنید.

اوج احساس خوشبختی در وجدان راحت و راضی بودن از خود  به دست میاد.

****

الان خوشحالم.


برچسب ها : نصیحت پدر، بهشت روی زمین - خانم ,فشارش ,کارگر ,میکنه ,مسئول ,درست ,خانم مسئول ,ناراحت هستند ,اینکه دائم ,نیروهای تولید ,مراقب باشید
دردسر مرخصی گرفتن
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

یکی از دردسرهای بزرگ در کارخانه های خصوصی، مرخصی گرفتن کادر مدیریتی و کارشناسانه. از اونجایی که در کارخانه ها و شرکت های خصوصی یک نفر کار چند نفر رو انجام میده و جانشین هم نداره، یک روز مرخصی گرفتنش برای کارفرما معادل با تعطیل شدن شرکته. در نتیجه وقتی می خوایم مرخصی بگیریم هزار جور باید و نباید و شاید و غیره توش میاد که حس آدمو کلافه میکنه. جوری با سیاست آدم رو اذیت میکنند که خودت ناخواسته ترجیح میدی که نری مرخصی. 

بله. اینم یه جورشه.

برچسب ها : دردسر مرخصی گرفتن - مرخصی ,مرخصی گرفتن
بدترین حال دنیا
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

بدترین حال دنیا اینه که بعد از یه روز کاریِ سخت، منطقت گل کنه. بشینی حرف های منطقی با بوی دو دو تا چهارتا بهش بزنی ( اون هم در حالی که ته دلت میدونی که اون مقصر نیست و توی این شرایط گرفتار شده) و بعد که صدای گرفته شو بشنوی، یه چیزی توی دلت هری بریزه پایین ولی بی تفاوت تلفن رو قطع کنی  و بعد یهو تمام نفرت دنیا نسبت به خودت بریزه توی قلبت و از خودت و این زندگی و شرایطی که توش گیر افتادی ح بهم بخوره و هیچ غلطی هم نتونی ی.

بدترین حال دنیا برا وقتیه که دل ی و که دوستش داری میشکنی. 

گندت بزنه با این دوست داشتنت و اون منطقت.


برچسب ها : بدترین حال دنیا - بدترین
فقیرانه ی لذیذ
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خوب یادم هست اولین بار کجا دیدمش. خیلی کوچیک بودم. شاید پنج یا شش سالم بود. یک روز غروب با پدر و مادر و برادرم رفتیم خونه ی بزرگه. اون زمان هم ما و هم بزرگه و خانواده اش تهران زندگی میکردیم. وضعیت مالی خانواده ی ما بهتر از خانواده ی بود. ما ماشین داشتیم و درنتیجه خیلی از آ هفته ها پدر ما رو میبرد منزل بزرگه. هرچند چندان از باجناقش دل خوشی نداشت. 

اونروز عصر ما درحالی رسیدیم منزل  که او در آشپزخانه سرگرم آشپزی بود.خونه ی یه خونه ی کوچیک بود با حیاطی کوچکتر. طبقه اول آشپزخانه و و سرویس بهداشتی و یک اتاق خواب بود و طبقه ی بالا، یک مهمانخانه(همون پذیرایی خودمون) و یک اتاق خواب کوچولوی دیگه.  بوی خوبی داخل منزل پیچیده بود. نیم ساعت بعد، به اصرار جانم، در اتاق کوچک کنار آشپزخونه، سفره ی کوچکی پهن شد و بشقاب های غذا روی سفره قرار گرفت و در آ هم ظرف گرد و گودی که داخلش معجونی سبز و قهوه ای ریخته شده بود با چیزی سفید رنگ و سیاه رنگ رویش، شبیه همان هایی که مادر  روی آش رشته میریخت. اما این غذا آش رشته نبود. از رنگ و روی غذا هم خوشم نیامد. اخم هایم رو در هم فرو و گفتم: من گشنه نیستم. شام نمیخورم. 

جان ، لقمه ای برایم گرفت و گفت : به خاطر یه لقمه بخور، حتما خوشت میاد. با اکراه لقمه را در دهان گذاشتم. طعم جدیدی بود. تند بود و زبان را میسوزاند ولی فوق العاده بود. اصلا جزو مزه های اصلی نبود. ترش و شیرین و گس و تلخ و شور و ملس نبود. یه طعم جدید بود. عاشقش شدم. اونقدر عاشق که سالهای ساله که غذای مورد علاقه من شده. 

شب به مادر گفتم: تو هم بلدی از اون غذاهای بپزی؟ گفت: منظورت کشک وبادنجونه؟ گفتم: آره . همون. گفت: دوست داشتی؟ گفتم اوهوم. خیلی. مادر لبخندی زد و گفت : از این به بعد شدیم دو نفر که اینو دوست داریم پس میپزم که با هم بخوریم.

تمام این سالها کشک و بادنجون غذای مورد علاقه ی من و مامان بود و هروقت من بودم و مادر و بادنجون تازه، مامان همین غذا رو میپخت.

پ.ن. امشب شام کشک و بادنجون پختم به یاد جان و مادر.

برچسب ها : فقیرانه ی لذیذ - مادر ,گفتم ,نبود ,بادنجون ,اتاق ,لقمه , بزرگه ,مورد علاقه ,غذای مورد ,اتاق خواب ,منزل
ها
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

پدرم دوتا ی پیر داشت.

دو تا خانم پیر و کوچولو و تر و فرز  با موهای پنبه ای سفید.

اولی عزیز جون بود. سفید رو و سپیدمو. قد کوتاه و مهربون. شیرین و دوست داشتنی. درجوونی شوهرش رو از دست داده بود و دو دختر و دو پسرش رو خودش بزرگ کرده بود. شنیدم در زمان کشف حجاب در صف مقدم ن پیشرو شرکت میکرد و بسیار مد روز بود و ...... من که پیریش رو دیدم  که اون موقع هم بسیار شیک و تر و تمیز بود و خیلی خیلی مهربون و دوست داشتنی. بینی کوچولو و گردی داشت که صورتش رو جذاب تر و مهربون تر نشون میداد.

دومی خال جان بود. پیرزنی با موهای خا تری و اندامی ظریف و قدی نسبتا کوتاه و کمی بداخلاق و کم حوصله با بینی عق که باعث میشد پیرزن بداخلاق تر از اونچه که بود به نظر برسه. از قضای روزگار با مردی ازدواج میکنه که قبلا به دلیل اخلاق های تند همسرش  از اون جدا شده بوده. اما بعد مدتی وقتی خال جان بچه دار نمیشه، شوهرش با همسر اول آشتی میکنه و صاحب یه بچه از اون زن میشه. و اینها تا آ عمر و حتی بعد از مرگ همسرشون با هم توی یک خونه زندگی می د.

خال جان خیاط ماهری بود و با خیاطی به خواهرش(عزیز) در تامین مخارج زندگی کمک میکرد. 

این دوتا پیرزن همیشه با هم بودند. یکی خیلی مهربون و خندان. اون یکی بداخلاق و اخمو که حوصله ی هیچ بچه ای رو نداشت.

یکی بی حجاب، اون یکی مذهبی دو آتیشه.

یکی دَدَری و اهل گردش، اون یکی اهل تو خونه موندن و سر تو لاک خود فرو .

پدرم این هاش رو خیلی دوست داشت. مخصوصا محبت ویژه ای به خال جان داشت. میگفت طفلی بچه نداره ما باید هواشو داشته باشیم. خدا هر سه تاشون رو ببخشه و بیامرزه و روحشون رو شاد کنه.

وقتی دوتا پیرزن میومدند خونه ی ما، خیلی خوشحال میشدیم. با حرف ها و قصه هاشون حس سرمون رو گرم می د. اون وسط دائم هم دماغ همدیگر رو میسوزوندن و مارو میخندوندند.

عزیز هر یک ربع یک بار چایی میخواست و خال جون دائم دعواش میکرد که اینقدر چایی نخوره تا مجبور نباشه مدام بره دستشویی. 

یه بار خال جون یه بسته دکمه های جورواجور و خوشگل بهم داد. یه عالمه دکمه که از خیاطی هاش به جا مونده بودند. فوق العاده بود. همون موقع این دخترک دبیرستانی که عاشق رنگ و نقاشی  بود ، با دیدن دکمه های رنگ و وارنگ و متنوع، عاشق خیاطی شد. اما حیف که چندین سال بعد وقتی خیاطی رو یادگرفته بود دیگه ها نبودند تا با نشون دادن لباس هایی که میدوخت شنوای تعریف های اون دوتا پیرزن باشه.

****

قدر پدربزرگها و مادربزرگ ها و آدم های پیر اطرافمون  رو بدونیم. اینها جواهرات زندگی ما هستند. 



برچسب ها : ها - خیلی ,پیرزن ,دوتا ,خیاطی ,مهربون ,زندگی ,دوتا پیرزن ,خیلی مهربون ,دوست داشتنی
خواستگار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خانم همکار توی این مدت چندتا خواستگار معرفی شده داشته. که به نوبت با اونها قرار گذاشته و صحبت کرده و دست آ همه رد شدند.

مورد اول: آقای یه رشته فنی، معرف: مدیر کارخونه

نتیجه: یک آدم دوشخصیتی، قبلا ازدواج کرده، وابستگی شدید به مادر، بسیار بسیار حساس، زودرنج و کمی عصبی و بسیار سنتی و تا حدودی دروغگو و مرموز. وضع مالی:مناسب

مورد دوم: آقای بازاری پولدار ، معرف: دوست زن داداش

نتیجه: همه کاره، سنتی و متعصب ، عصبی، بی ادب، حق به جانب، سیگاری و اهل نوشیدنی های ممنوعه، به جای همسر آشپزی میخواهد که خدمتکار حرف گوش کنی هم باشد. صادق، پرخاشگر، قبلا نامزد داشته. وضع مالی: مناسب

مورد سوم: کارمند یک شرکت نیمه تی معتبر، معرف: دختر

نتیجه: تکلیفش با خودش روشن نیست، درونگرا، بی اعتقاد نسبت به مسائل دینی، کم حوصله، یه جورایی افسرده، وضعیت مالی: مناسب

مورد چهارم: فوق لیسانس و کارمند وزارت علوم  معرف: آشنایی در یک سمینار علمی

نتیجه: وابستگی شدید مالی به خانواده و درگیری زیاد با آنها، بی خیال به ازدواج، دارای درگیریهای ذهنی زیاد، دارای اه دست نیافتنی، از نظر اخلاقی و مذهبی متعادل، ترسو و متز ل

خانم اما یک خانم شاغل با وضعیت مالی مناسب و حقوق و درآمد کافی، اجتماعی و کاردان و مدبر، مذهبی و مستقل

حالا میخوام به یک نتیجه ای برسم که قبلا برای خورم هم با تجارب مشابهی، مسجل شده بود.

امروزه اکثر معرف ها مردانی رو معرفی میکنند که شرایط اقتصادی مناسبی دارند و صرف همین ویژگی به نظرشون میاد که مورد خیلی خوبی  رو معرفی کرده اند. بی توجه به هم کف بودن دوطرف از نظر اخلاقی، مذهبی و تحصیلات.

واقعا برای خانم همکار دلم میسوزه که هر دفعه مجبوره با این آقایون سر و کله بزنه و هردفعه مسائلی پیش میاد که خیلی باعث ناراحتیش میشه. خودم این شرایط رو پشت سر گذاشتم و واقعا درکش میکنم.

همین موارد باعث میشه خوشحال باشم از اینکه به خودم فرصت دادم تا همکلاسی رو بیشتر بشناسم و اجازه دادم وارد زندگیم بشه، درسته که شرایط مالیش خیلی عالی نیست و وضعیت ازدواج قبلیش هم یه نمره ی منفیه ولی صداقت و روراستی و محبتش می ارزه به همه ی اینها، اینکه مثل هم فکر میکنیم و به من به چشم یه کلفت نگاه نمیکنه، اینکه برا افکار و نظرات من ارزش قائله، اینکه میتونیم با هم حرف بزنیم بدون اینکه به جر و بحث ختم بشه، اینکه بینمون دروغ و مسائل یواشکی نیست، اینکه برای هم نقش بازی نمیکنیم و اجازه نمیدیم خونواده ها بینمون اختلافی ایجاد کنند، اینکه به هم امر و نهی نمیکنیم و برای هم احترام قائل هستیم، همه ی اینها می ارزه به اینکه بخوام سوار ماشین آ ین مدل بشم اما از درون خون گریه کنم.

خدایا سپاسگزارم برای آرامشی که بهم هدیه کردی.

خدایا این آرامش رو به همه هدیه بده.

برچسب ها : خواستگار - اینکه ,مالی ,معرف ,شرایط ,مذهبی ,خیلی ,مالی مناسبمورد ,وضعیت مالی ,وابستگی شدید ,خانم همکار
لبخند بزنید .
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

من همیشه اسفند رو دوست داشتم. چون یه شور و شوق و هیجان ویژه ای در اسفند ماه هست که هیچوقت دیگه ی سال نیست. 

دیروز رو هم خیلی دوست داشتم. اون شوق و خوشحالی در چشمان اکثر مردم قابل رویت بود.

تازه فهمیدم این اسفندماه نیست که باعث شادی من میشه. این شور و نشاط و مهربونی آدم هاست که باعث میشه منم خوشحال بشم.

دیروز اکثرا شاد بودند. مهربون بودند. لبخند به لب داشتند. 

این لبخند عجب معجزه ای میکنه. دنیا دنیا خشم و ناراحتی رو در یک لحظه از بین میبره.

ای کاش میشد مردم سرزمینم همیشه خوشحال باشند. همیشه لبخند بزنند. همیشه با هم مهربون باشند. 

به امید اون روز.....

برچسب ها : لبخند بزنید . - لبخند ,دوست داشتم
عاشقانه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیا اینه که سرت رو بچسبونی به ی عشقت و صدای تپش قلبش رو گوش بدی. اون هم همینجوری آروم بشینه و موهاتو نوازش کنه. یعنی دلت میخواد دنیا کش بیاد یا نه. اصلا  زمان بایسته و همه چیز همونجا و همون لحظه تموم بشه.


برچسب ها : عاشقانه
کپلک مهربون من
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

صبح زود اومد. ساعت هشت و ربع اینجا بود. با هم رفتیم پای صندوق رای و رای دادیم. اگه گفتین برام چی آورده بود؟ 

باقلوا لبنانی.

یعنی من فدای اون مهربونیش که هفته ی قبل وقتی ع باقلوا رو تو پیج این*ست*اگرامش دیدم و گفتم بدون من چجوری دلت اومد بخوری؟ این هفته برام یه جعبه یده بود و با خودش اینهمه راه آورده بود.

فردا شب اون روز هم ع یه ظرف پاستیل رنگی برام فرستاد، گفتم آخه نامرد، نمیگی مردم نصف شب هوس ن، از کجا پاستیل  گیر بیارن؟ اونوقت امروز یه بسته پاستیل رنگ و وارنگ برام آورده بود.

دیروز ظهر که پکر بودم گفت چیزی نمیخوای برات ب م، گفتم نه. من الان هیچی نمیخوام جز یه بسته ماژیک رنگ و وارنگ تا یه عالمه خط خطی های رنگی بکشم. بعد امروز با خودش یه بسته ماژیک و یه کتاب دوزبانه هم آورده بود.

یه شال خنک تابستونه زمینه سفید با توپ های رنگی رنگی آبی و سرمه ای هم برام آورده. (میدونه من عاشق رنگ آبی و سرمه ای هستم) .

بهش میگم: خوب آدم جرات نمیکنه پیش تو بگه یه چیزی میخواد. تو فورا میری و می یش. 

لبخند میزنه و من توی دلم قند آب میشه. 

مثل بچه ها شدم. وقتی میاد و کوله ش رو میذاره زمین، همش منتظرم که یه چیزی از توش در بیاره و غافلگیرم ه. از بس این کار رو کرده، من بد عادت شدم. 

براش کیک سیب و هویج پختم. وقتی با لذت تکه های کیک رو توی دهانش میگذاره، غرق شادی میشم. تا چند سال قبل از کارهای خونه بیزار بودم. از آشپزی بدم میومد. حالا اما، وقتی غذا یا کیک و شیرینی میپزم که همکلاسی قراره بخوره، این کار برام خیلی هم لذتبخشه. اصلا آدم سخت ترین کار دنیا رو برای ی که دوستش داره، به راحتی و با علاقه انجام میده.

همکلاسی تو راه برگشته و من منتظرم تا بهم خبر بده که به سلامت رسیده خونه. باقی کیک رو دادم تا با خودش ببره. نمیدونم مادر همکلاسی چه نظری درمورد کیکم داشته باشه.

این کیک مورد علاقه ی منه و بسیار بسیار دوستش دارم و فقط برای انی که خیلی برام عزیز هستند میپزمش.

فعلا شب همگی بخیر.


برچسب ها : کپلک مهربون من - برام ,رنگی ,چیزی ,همکلاسی ,بسته ,پاستیل ,بسته ماژیک ,برام آورده
بنویسید
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

یه ایراد بدی دارم. حتی اگه سالها باشه که خواننده ی یه وبلاگ خاص باشم، اگر بعد از مدتی وبلاگش آپ دیت نشه و چیزی ننویسه، اون رو از لیست ذهنم پاک میکنم و دیگه سراغش نمیرم. 

دوست ندارم هر روز به خونه ی ی سر بزنم و صاحبخونه، خونه نباشه. 

متاسفانه این روزها تعداد وبلاگ هایی که بسته شدند یا در خونه شون تار عنکبوت بسته، زیاد شده. 

اونایی که جزو پیوندها هستید لطفا حداقل هفته ای یک بار بنویسید، آخه اگه قرار باشه ماهی یک بار هم به خونه تون سر نزنید پس چرا آدرستون حفظ بشه، خوب پاک میشه دیگه.

عزیزان شما نسبت به اونهایی که به خودتون عادتشون دادید، مسئولید.

برچسب ها : بنویسید - خونه
انتخاب
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز عصر تلفنی با مادر صحبت می .

پرسید نظرت در مورد ک داها چیه. تعجب . مادر سالهاست در مورد انتخابات صحبتی نمیکنه. 

نظراتم رو در مورد هر یک از ک داها به تفصیل براش شرح دادم. با دقت گوش کرد و گفت: پس همه باید بریم و رای بدیم.

پرسیدم: شما هم میرید؟ مادر گفت: بله. حتما.

( برای مادری که حداقل در بیست سال گذشته هیچوقت پای صندوق های رای نرفته عجیبه. خیلی. ناخودآگاه به یاد گذشته میفتم. شوری که مردم رو فرا گرفت و بعد ، غم و ناامیدی که به دلها نشست. امیدوارم دوباره تکرار نشه، هیچوقت)

مادر با تردید میپرسه: تو چطور؟ رای میدی؟

( میترسه، من رو میشناسه، میدونه چی توی دلم میگذره، به خودش اجازه نمیده بایدی رو برام ایجاد کنه) 

میگم: بله. حتما.

مادر نفسی به آرامی میکشه و میگه: پس صبح همه میریم و رای میدیم. توکل به خدا.....

*****

تمام این مدت نه مناظره ای رو گوش دادم و نه وارد بحث های انتخاباتی شدم، حتی تلویزیونم رو روشن ن . جوگیری های خانم همکار رو با آرامش پشت سر گذاشتم و البته گاهی هم نقدش . (خانم همکار که کلا از رای دادن من نا امید شد. ) من اما:

با دقت بررسی . مطالعه . درباره سوابق، نظرات. حتی بیست سی معروف. اصلش رو پیدا . با سواد نصف و نیمه ام خوندم و سعی بدون حاشیه و جوگیر شدن بررسیش کنم.

دروغ ها رو کشف . عوام فریبی ها رو دیدم. در همه. همه ی ک داها. سبک و سنگین و انتخاب . 

با وجود اینکه سالهاست چراغ آرزوهایم برای خودم، در قلبم خاموش شده، اما کورسوی امیدی هست که نمیخواهم آن را ازدست بدهم. 

نه برای خودم، که برای آینده ی برادرزاده جان، کپلچه، مالوجون و تمام طفلکان معصومی که ما آنها را به این دنیا آورده ایم و در حقشان مسئولیم، فردا به پای صندوق رای میروم و رای میدهم.

به امید عد .


برچسب ها : انتخاب - مادر ,ک داها ,مورد ,برای خودم، ,خانم همکار
صبح بخیر چهارشنبه جان
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

عاشق این صبح های خنکم که یه نسیم خنک از توی آستین هات میدوه روی تنت و باعث میشه آروم و ریز بلرزی.

عاشق این صبح های آفت هستم که وقتی از خواب بیدار میشی میبینی هیچ اثری از سردرد وحشتناک شب قبل وجود نداره.

عاشق این صبح ها هستم که وقتی در خونه رو باز میکنی و قدم تو کوچه میگذاری بوی خوش و بهشتیِ پیچ امین ال ه میپیچه توی بینیت.

عاشق این صبح هایی که وقتی گوشیت رو چک میکنی میبینی یه عالمه پیام عشقولانه ای از معشوقت که ب از خستگی خوابش برده بود و باهات صحبت نکرده بود، برات رسیده.

عاشق این صبح ها هستم که با لقمه ی نون و کره پنیر شروع میشه، اما یادت میاره که تا چیزی باقی نمونده و .....

برچسب ها : صبح بخیر چهارشنبه جان - عاشق
توهمی امیدوارانه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

با مادر صحبت می . گفت فلان کَسَک که دخترش با من همسن و هم مدرسه ای بود، حالم را پرسیده. از کارم سوال کرده و شرایط زندگیم.

گفته که دختر و دامادش با مدرک فوق لیسانس و حقوق چندرغاز دیگر از دویدن ها و سگ دو زدن ها خسته شده اند و ی گرفته اند تا کارهای مهاجرتشان را راست و ریست کند تا هرچه زودتر بروند.

گفته دخترم خسته شده از بس از هر ی در محیط کار حرف شنیده و دست آ هم حقوق درست و حس دریافت نکرده.

مادر اینها رو میگفت و از رفتنشان صحبت میکرد و از شرایط کشوری که اقدام د برای مهاجرت به آنجا میگفت و به به و چه چه میکرد.

گفتم: مادرم، مهاجرت بد نیست. ولی از کجا معلوم که آنجا هم همین توهین ها و آزارها وجود نداشته باشد؟

مادر: نه نه. پسر و عروس فلانی(پسر ی همین خانم) چندسالی هست که اونجا هستند و خیلی هم راضی هستند....

زنگ در به صدا درمی آید و مهمانی برایش می آید و این بحث ناتمام میماند(خداروشکر)

مادر همیشه دوست داشت که من از ایران برم. یک دوره ای خیلی دنبال بورسیه تحصیلی و مهاجرت بودم. با فوت پدر همه چیز رو فراموش . مرگ پدر باعث شد دنیا برام خیلی بی ارزش بشه.  دیگه خودم رو برای این چیزها به آب و آتیش نمیزنم. الان به جای رفتن به فرنگ، دلم میخواد برم به یک روستای کوچیک و دور و با خیالی راحت و به دور از ازدحام و همهمه ی شهرنشینی زندگی کنم.

ولی لعنت به این پول که برای داشتن حداقل امکانات به مقدار زیادی از اون نیاز داری و برای رسیدن بهش باید از صبحِ وسخون تا نصفه شب بدوی و بدوی و بدوی و حاصل این دویدن ها فقط کفش باشه. 

 money money money.....


برچسب ها : توهمی امیدوارانه - بدوی ,خیلی ,مهاجرت ,مادر
دردسر محیط کار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

گاهی  به یه شخص ناوارد و نا آگاه سمتی داده میشه تا تصمیم های مهمی بگیره اما همین شخص به علت عدم اطلاعش از شرایط، تصمیماتی میگیره که تمام اطرافیان رو به زحمت و دردسر میندازه.

حالا  این وسط دردسر توجیه دیگران رو بگو. توجیه اینکه این آدم چه لطمه ای به سازمان میزنه و توجیه مسائل ساده ای که برای این فرد اصلا قابل درک نیست.

خدا به داد ما برسه.

خدا به داد من برسه با این وضعیت کار .

برچسب ها : دردسر محیط کار - توجیه ,دردسر
روزانه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام. صبح به خیر.

هوا خیلی گرم شده و اتاق محل کار من هم خیلی گرمه. دیگه باید کولرهارو راه بندازند. هرچند کولر که روشن بشه ، مشکلات کولری من شروع میشه.(سرما، آبریزش بینی، لرز و استخوون درد).

خیلی دلم میخواست این آ هفته میرفتم تهران ید مانتو، ولی یادم افتاد که انتخاباته و توی اون شلوغ پلوغی، نمیشه چیزی ید.

موند برای هفته ی بعد.

همکلاسی میاد پیشم. قول دادم براش کیک بپزم. کپلکم هر روز میره دوچرخه سواری. فکر کنم حرف مامان در مورد چاق بودنش بهش برخورده. هرچی که هست این دوچرخه سواری رفتن برای سلامتیش خیلی خوبه و من خوشحالم که هر روز غروبا میره دوچرخه سواری.

****

دلم براش تنگ شده، این دوری کی تموم میشه.

****

اینجا انتخابات مکانیزه است(دیجیتالی) . من قبلا امتحانش .


برچسب ها : روزانه - خیلی ,سواری ,دوچرخه ,دوچرخه سواری ,میره دوچرخه ,میره دوچرخه سواری
به یاد بانوی مهربانی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دو روز گذشته خیلی سخت گذشت. حتی یک لحظه از فکر روژین  (نویسنده وبلاگ مهربانی شما چه رنگیست) بیرون نمیومدم. اولین بار خبر رو تارا توی یه کامنت دیروز صبح بهم داد. از عصر روز قبل دلم گرفته بود و حال بدی داشتم. بیخودی بغض کرده بودم و گاهی بی دلیل اشک میریختم. دائما به مرگ فکر می . تا اینکه دیروز تارا بهم خبر داد که روژین، خانم مهربونم که مهربانیش رنگارنگ بود، از بین ما رفته. اولش توی شوک بودم. اما هرچه بیشتر گذشت احساس آروم و آروم تر شدم. با یادآوری این موضوع که  روژین جان دیگه درد نمیکشه و به آرامش رسیده حالم بهتر شد. اما هر لحظه بیشتر دلم برای پاشا میسوزه. از دست دادن همراه و معشوق خیلی سخته. به قول ربولی: بیچاره پاشا.

برچسب ها : به یاد بانوی مهربانی
انتظار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

امروز باید یه کار آماری تو بخش پیشبینی و برنامه ریزی تولید انجام بدم. منتظرم که ایمیلی رو که دیروز از دفتر تهران ارسال شده، مدیر جان برام فوروارد کنه. از دیروز تا همین لحظه من منتظرم. ولی هیچی که هیچی. حالا هی از تهران تماس میگیرن و میگن، پس کو برنامه ریزیت.

****

سخت ترین چیزی که این روزها باید تحمل کنم، صحبت های انتخاباتی همکاران عزیزه.

مخصوصا اینکه همکارت  یه طرفدار دو آتیشه باشه و دائما در مورد این موضوع صحبت کنه و لحظه ای گوشی از دستش نیفته.

****

دیروز کیف یکی از همکاران رو توی کوچه زدند. دلم خیلی براش سوخت. خودمو که جاش میگذارم احساس میکنم ممکن بود سکته کنم . گوشیم، کارت های بانکیم، کلید خونه، بازم گوشیم. اصلا همه چی به کنار گوشی رو نگو.....

برچسب ها : انتظار
همدل
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز غمگین بودم. همکلاسی هم اخمو بود. صبح خیلی عصبانی بود. ظهر بی حوصله بود، غروب  اما خسته.

عادت به اینکه همیشه خوب باشه. حداقل با من همیشه خوب باشه.

دیروز که غمگین بودم، همکلاسی هم خوب نبود. غمگین تر شدم. این مرتبه یه جور دیگه. شبیه بچه ای که مامانش باهاش قهر کرده و دیگه هیچ چیزی براش مهم نیست جز لبخند دوباره ی مادرش.

تا غروب چندبار اشک هام سرازیر شدند. 

غروب همکلاسی تماس گرفت. از شرکت زده بود بیرون. گفت میرم خونه دوچرخه رو برمیدارم یه گشتی بزنم، بعد باهات تماس میگیرم.

فهمیدم یه اتفاقی توی شرکت افتاده که خیلی پکرش کرده. پرسیدم چی شده؟ گفت: ولش کن. هروقت حالم خوب شد بهت میگم. من هم سکوت .

هستی رفته بود بیرون.برای دیدنم  اومد دم  در خونه من . برام نون یده بود. میخواست ببینه حالم بهتر شده. بهم گفت: خوب باش دیگه! 

گفت: مردا همینند. وقتی ناراحت هستند، ازشون سوال نپرس. یکی دو روز دیگه خودشون به حرف میان.

از دوچرخه سواری که برگشت بهم زنگ زد. روحیه ش صد و هشتاد درجه فرق کرده بود. با ا*یم*و تماس تصویری گرفته بود. من چادر به سر، پای سجاده بودم و اون لباس دوچرخه سواری به تن با موهای خیس عرق. ولی میخندید. وقتی خندید من هم کم کم روحیه ام تغییر کرد. 

شب موقع خواب  اونقدر منو خندوند که همه چیز رو فراموش .

پسرکی توی کوچه گارما مینواخت.

سلطان قلبها.. .

من آروم خو دم.

****

تازه فهمیدم تحمل بزرگترین غم ها با وجود یک همراه و همدل چقدر آسون میشه.

****

ممنونم که هستی. 

ممنونم که بهم آرامش میدی.

****

ماما جان عزیزانم رو به تو میسپارم. 

برچسب ها : همدل - دوچرخه ,کرده ,همکلاسی ,غمگین ,دوچرخه سواری
یکشنبه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز عصر رفتم خونه ی دخترمهربون. دخترش سه ماهه شده. خیلی وقت بود دلم میخواست یه نوزاد رو توی بغلم بگیرم و صورتش رو بچسبونم به صورتم.

دخملی بانمک و شیرین بود. اما خیلی سخت شیر میخورد و خیلی  بد شیر رو هضم میکرد. به نوعی پروتئین که در شیر داران وجود داره حساسیت داره و نمیتونه شیر مادرش و یا شیر پاستوریزه بخوره. فقط هم یک نوع شیر خشک خاص رو میخوره که خیلی به سختی پیدا میشه.

با دیدن بچه و مشکلاتش، یه چیزی رو قطعی فهمیدم. اون هم اینکه من اصلا طاقت استرس های بچه داری رو ندارم.

****

مدیر اسبق گفته: من از رافائل خبر دارم. همه چیز رو درباره کار و زندگیش میدونم یکی نیست بهش بگه: خوب که چی؟ اینقدر بیکار و بیچاره شدی که دنبال زندگی خصوصی کارمند سابقت هستی؟! واقعا چرا؟!

****

از دیروز غروب یه بغضی چنبره کرده توی گلوم که نه از بین میره و نه میترکه. سوزن لازم داره.

****

این فکر مس ه در مورد مرگ دست از سرم برنمیداره.

****

وبلاگ زنی رو میخوندم که شوهرش سرش هوو آورده و اون خیلی با متانت در مورد همسرش مینویسه. این همه صبر و متانت از کجا میاد؟ چطور میشه مردی به زنش میگه دوستت دارم، برام مهمی، بعد میره یه زن دیگه میگیره در حالیکه میبینه همسر اول چقدر داره عذاب میکشه و دچار بیماری روحی و جسمی شده. 

واقعا نمیتونم درک کنم.

****

دیگه اون وبلاگ رو نمیخونم چون میترسم انرژی های منفیش روم تاثیر بذاره. همونطور که از دیروز منو بغضو کرده.

****

یکشنبه است. یکشنبه ای پر از لحظه های نیامده ی پیش رو که میتونند خیلی طلایی و یا خیلی تیره باشند.

یکشنبه ی شما پر از نور و گرما.

برچسب ها : یکشنبه - خیلی ,یکشنبه ,دیروز
صبح ی نیمه ی شعبان.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

صبح که باید بخو ، ساعت هفت صبح بیدار بشی و ببینی آسمون تاریکه. بعد چند لحظه نور خیره کننده ی رعد و در پی اون صدای وحشتناک  تندر. به قول قدیمیا " آسمون قلمبه" . پشت سر همه ی اینا صدای ضربه های بارون بر روی برگ درخت های چنار و توت پشت پنجره های خونه و کم کم صدای  ضربه ها روی شیشه ی پنجره اتاق خواب.

همه ی اینا منو یاد ی پدرم انداختند. پیرزنی ریزنقش و مهربون با موهای پنبه ای و صورتی که همیشه برق میزد و لبخندی که یک لحظه از روی لب هاش کنار نمیرفت. تر و فرز. اونقدر سریع قدم برمیداشت که اصلا فکر نمیکردی نزدیک به هشتاد سال عمر داره. شیک و خوشبو. همه صداش می د عزیز. 

عزیز شخصیت جالبی داشت. وتی رعد و برق میشد، یه پتو میکشید رو سرش و شروع میکرد به لرزیدن و دعا خوندن. به شدت از آسمون قلمبه میترسید. روحش شاد و خدایش بیامرزد.

یه روزی براتون از داستان های عزیز مینویسم.

*****

امروز میخوام آش رشته بپزم و نون شیرمال خونگی. تا الان نون نپختم ولی الان بدجور هوس . دعا کنید که خوب بشه.

*****

چجوری میشه که محبت یه نفر اینجوری تو قلب آدم میشینه که هرلحظه بیشتر و بیشتر میشه و گاهی فکر میکنی اگه اون شخص نباشه دیگه هیچ چیز این دنیا برات ارزش نداره؟ هان؟! چجوری میشه که اینجوری میشه؟!

*****

تا ماه رمضان پانزده روز بیشتر باقی نمانده ( ستاد ایجاد دلهره)


برچسب ها : صبح ی نیمه ی شعبان. - میشه ,صدای ,آسمون ,آسمون قلمبه
چه ای
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خیلی خسته بودم. از صبح داشتم پای کامپیوتر با فرم های ایزو و یه عالمه داده و اطلاعات سر و کله میزدم. چشمام به سختی باز میموند. گشنه بودم. برای ناهار رفتم سالن غذاخوری. هنوز دو قاشق غذا نخورده بودم که یه موی فر ریز لای غذا دیدم. ( کارگر آشپزخونه مرخصی بود و یه کارگر فرفری از یه بخش دیگه رفته بود کمک آشپز). اون قسمت از غذا رو کنار گذاشتم و سعی به روی خودم نیارم و بقیه غذا رو بخورم که ناگهان یه موی دیگه داخل قاشق به چشم اومد. ناگهان ح تهوع اومد تو حلقم. ظرف غذا رو بردم دادم به آشپز و گفتم: داخل غذاتون مو هست. اونم چند تا. گفت صبر کن یکی دیگه برات بریزم. ولی من که تهوع بدجور اومده بود سراغم یک راست رفتم اتاقم و سرگرم بقیه کارها شدم.

بعد از این ماجرا ناگهان تمام انرژیم از بین رفت. کار تموم شد و اومدم خونه ولی خیلی خسته ام.

تنهایی بدجور پاشو گذاشته بیخ گلوم. هستی نیست. فرزانه جون نیست و من توی این شهر غریب ی رو ندارم که یک ساعتی برم پیشش تا دلم باز بشه. 

به همکلاسی میگم: دلم گرفته، خیلی تنهام. هیچ ی رو ندارم.

میگه :  پس من چی هستم. 

میگم: تو همه منی. ولی دوری. دور.

زنگ زده و باهام حرف میزنه تا بهم روحیه بده.

نمیدونه که تمام هفته رو  به تنهایی میگذرونم به امید اینکه چندساعتی در آ هفته با هستی باشم و انرژی بگیرم برای هفته ی بعد و حالا که هستی نیست، این عصر ی پیش رو بدجور دلتنگ تر از همه ی عصر های دیگه، خودنمایی میکنه. 

****

عید نیمه شعبان پیشاپیش بر همگان مبارک.

برچسب ها : چه ای - هفته , ,هستی ,بدجور ,ناگهان ,خیلی ,خیلی خسته
چگونه میتوان تشخیص داد راننده ای که سوار ماشینش میشوید دیوانه است یا سالم؟
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

من هر روز صبح و عصر یعنی روزانه حداقل دوبار سوار ماشین های سواری(تا ی، گذری، خطی و ...) میشوم و در زمینه ی تنوع انواع راننده ها و ماشین هایشان تجربیات زیادی دارم.

۱_  ایستاده ای منتظر و یک ماشین تر و تمیز و مرتب همراه با راننده ای که ظاهری موجه دارد، جلوی پاهایت ترمز میکند. سوار ماشین میشوی و بعد از چند لحظه راننده صدای ضبط صوت را بلند کرده و پایش را روی گاز میگذارد و شروع میکند به حرکات نمایشی. فقط میتوانی محکم بچسبی به صندلی و در دلت صلوات بفرستی.

نتیجه: به ظاهر موجه هیچ اعتماد نکنید.

۲_ از دور ماشینی قراضه که دود اگززش عالم را سیاه کرده از راه میرسد، به سختی درب ماشین را باز میکنی و وارد میشوی و ته دلت برای نداری راننده، غصه میخوری. میان راه متوجه میشوی میخواهد بی دلیل سر صحبت را باز کند و در انتها وقتی شماره  اش را نمیگیری، چند تا بد و بیراه هم نثارت میکند.

نتیجه: دلت برای ی نسوزد، میمون هرچقدر زشت تر ادا و اطوارش بیشتر.

۳_ یه چیزی در حالیکه صدای موسیقی وحشتناکی از آن بلند است مثل موشک از جلوی پایت عبور میکند و بعد با صدای ترمز وحشتناکی، یک کیلومتر دورتر، توقف میکند و با همان سرعت دنده عقب به سویت برمیگردد، با ترس و لرز سوار میشوی و راننده بعد از کم صدای ضبطش راه میفتد، نرمال و آرام و یک کلمه هم حرف نمیزند. پیاده میشوی و نفس راحتی میکشی.

نتیجه: با یک گل بهار نمیاد دیگه این کار رو تکرار نکنید بیشتر مواقع بدجور پشیمان میشوید.

۴_ ماشین مدل بالایی که راننده ی میانسالی دارد جلوی پایت می ایستد. چون همراه داری، سوار میشوی. همراهت میان راه پیاده میشود. وقتی میخواهی کرایه را پرداخت کنی، راننده میگوید: مسافرکش نیستم. 

نتیجه: به مردان مسن مهربان خیلی اعتماد نکنید. چندتایی وقتی همراه نداشتم اصرار داشتند که تا درب منزل منو برسونند.

۵_  ماشینی معمولی و راننده ای جوان. بر حسب اتفاق سه بار با ایشان هم مسیر میشوید. مرتبه اول به جای گرفتن کرایه میگوید: مسیرم یکی بود، مسافرکشی نمیکنم. دفعه دوم که اتفاقی سوار ماشینش شده اید میگوید به جای کرایه صلوات بفرستید و شما در دلتان میگویید چه جوان مومنی و لذت میبرید از وجود چنین جوانانی. دفعه ی سوم جلوی پایتان ترمز میکند و  بعد از اینکه به اصرار سوارتان میکند بین راه میگوید: مسیرمان  یکی است ، میتوانید همیشه با من بیایید.

نتیجه: سلام گرگ بی طمع  نیست.

اگر بخواهم ادامه بدهم شاید تا شماره ی صد هم برسد پس فقط نتیجه ی نهایی رو اعلام میکنم:

چگونه میتوانید تشخیص دهید که راننده ای که سوار ماشینش میشوید عاقل است یا دیوانه؟

جواب: به هیچوجه نمیتوانید تشخیص دهید. خودتان را به خدایتان بسپارید. والسلام.

برچسب ها : چگونه میتوان تشخیص داد راننده ای که سوار ماشینش میشوید دیوانه است یا سالم؟ - راننده ,میکند ,سوار ,میشوی ,ماشین ,نتیجه ,سوار ماشینش ,تشخیص دهید ,ماشینش میشوید ,سوار میشوی ,جلوی پایت ,سوار ماشینش میشوید
بگو نه!
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

نمیدونم براتون گفتم یا نه؟! 

من آدمی هستم که خیلی توی رودروایستی گیر میکنه. کلا خیلی اوقات نمیتونم به ی که چیزی یا انجام کاری رو ازم میخواد، نه بگم.

و اکثرا خودم بابت این موضوع عذاب میکشم.

اما الان مدتی هست که دارم روی خودم کار میکنم و فکر میکنم خیلی از رفتارهام تغییر کرده و یا تعدیل شده.

همینکه برای ازدواج با همکلاسی قاطع روی حرفم ایستادم یه نمونه از این تغییراته. یا وقتی ی که نمیشناسمش ازم پول قرض خواست و بهش گفتم نه و بعدا فهمیدم که خیلی آدم بدحس ه.

وقتی رفته بودم شمال، حرف رسید به ازدواج و مراسم ازدواج و یدهای ازدواج. مامان گفت: من که توانش رو ندارم و نمیتونم همراهت بیام، خودتون یدهاتون رو انجام بدین. خواهرک ناگهان گفت: من میام. مخصوصا برای ید طلا من باهات میام.

من گفتم: من دوست دارم تنها برم ید.

خواهرک  ناگهان اخماشو کرد توی هم و گفت: یعنی نمیخوای منو ببری. من با خنده گفتم: نه. اون با عصبانیت گفت: اگه منو نبری نمیبخشمت. گفتم: این زندگی شخصی منه و من دلم میخواد با خیال راحت و با آرامش و بدون دخ دیگران ید کنم و دوست دارم تنها برم. خواهرک خواست حرفی بزنه که مامان حرفش رو قطع کرد و اجازه نداد که موضوع ادامه پیدا کنه.

هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال بودم که برای اولین بار تونسته بودم با خواسته یخواهرک که برخلاف میل خودم بود، مخالفت کنم. ناراحت بودم که با حرفم باعث شده بودم از  دستم دلخور بشه و خوب، مثل همیشه در برابر خواسته ش تسلیم  نشده بودم. (نمیخوام خواهرک همراهم باشه چون مرغش یک پا داره و وقتی خودش از چیزی خوشش بیاد، مجبورت میکنه که اون رو ب ی، و البته همیشه من بعد از ید پشیمون میشم که   چرا دربرابر اصرارهای زیاد خواهرک درحضور فروشنده، خج زده شده و سرتسلیم فرود آوردم و چیزی رو یدم که اصلا با سلایق و علاقه من جور نیست.)

دیروز فرصتی پیش اومد تا با مامان تلفنی در این مورد صحبت کنم. ازش پرسیدم که آیا خواهرک ناراحت شده و چطور باید از دلش دربیارم که مادر گفت: اصلا بابت این موضوع خودت رو ناراحت نکن. هرجور دوست داری رفتار کن. پس فردا که اون هم بخواد ازدواج کنه شاید بخواد تنها برای ید بره. اونوقت درکت میکنه.

مامان کلی بار عذاب وجدانم رو سبک کرد و باعث شد خیلی خیلی آروم بشم.

نه گفتن هنر میخواد و باید این هنر رو یاد بگیریم. البته به اندازه و درمکان و زمانِ مناسب.

برچسب ها : بگو نه! - خواهرک ,خیلی ,گفتم ,ازدواج ,ناراحت ,مامان ,خوشحال بودم ,دارم تنها ,دوست دارم ,برای ید
تمامی ن درون من
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

چند روزی میشد که صحبت های من و همکلاسی در حد چند جمله  بود و اکثرا مربوط به کار میشد.

ب موقع خواب که تماس گرفت بهش گفتم: فردا زود برمیگردی خونه؟(البته منظور از زود یعنی ساعت پنج از شرکت بیرون اومدن و ساعت شش و نیم تا هفت به خونه رسیدن بود)

گفت: سعی میکنم به موقع برگردم.

دلم میخواست یک ساعتی بی دغدغه باهاش صحبت کنم.

صبح زود که زنگ زد تا سلام و صبح بخیری بگه، بهش یادآوری که امروز سعی کنه کارهاشو زودتر انجام بده تا زودتر برگرده خونه، او  هم قبول کرد.

ظهر تماس گرفته بود تا سوالی ازم بپرسه و باز من ناخواسته ازش خواستم امروز زودتر برگرده و اون هم قول داد. کلا دلم براش تنگ شده بود و میخواستم کمی باهاش صحبت کنم.

بعد از تعطیلی شرکت، رفتم ی ری یدهامو انجام دادم و برگشتم خونه و تا ساعت هفت منتظر تماسش شدم. 

زنگ نزد.

ساعت هفت باهاش تماس گرفتم ولی جواب نداد.

ساعت یک ربع به هشت زنگ زدم، گفت: من  بعدا با شما تماس بگیرم؟ 

از لحنش فهمیدم توی جلسه است و نمیتونه صحبت کنه. گفتم باشه و گوشی رو قطع .

ساعت نه زنگ زد و گفت: الان کارم تموم شد. تا همین چند لحظه قبل جلسه بودیم. من چند دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم و قطع کرد.

ساعت نه و نیم زنگ زد و گفت: سلام عشقم. چطوری؟

من؟؟؟؟؟؟؟

اولین زن درونم یک زن بداخلاق و عصبانی بود که میخواست بگه: عشقمو کوفت!

دومین زن درونم یک زن حسود و حساس بود که میخواست بگه: سلام بی سلام. تا حالا هرجا بودی بعد از این هم برو همونجا.

سومین زن درونم: یه زن منطقی بود که پیش خودش گفت تا الان برای آینده ی تو و زندگیتون داشته زحمت میکشیده و سراغ الواتی که نرفته و بلند گفت: سلام عزیزم. خسته نباشی. چقدر امروز کارت طول کشید.

همکلاسی شروع کرد به توضیح دادن مسائل.

چهارمین زن درونم یک زن عاشق پیشه بود که فورا با شنیدن ماوقع زد ی دیگر رو ناکار کرد ودرحالی که خودشو لوس می کرد گفت: خوب دلم برات تنگ شده بود عشقم، میخواستم باهات حرف بزنم.

همکلاسی گفت: عزیزم الان داریم با هم حرف میزنیم دیگه.

ناگهان پنجمین زن درونم شبیه یه ماده ببر غران پرید بیرون و گفت: الان؟ الان؟ تو نمیدونی الان ساعتیه که من میخوابم. الان چه حرفی بزنیم؟

همکلاسی شروع کرد به راست و ریست اوضاع و بعد رسید به"  قربونت بشم "و " عسل من" و "عشق من" گفتن که اینبار ششمین زن درونم که دخترکی لوس و بازیگوش بود شروع کرد به خودنمایی: برو پسر زرنگ، داری منو میکنی؟ یه امشب میخواستم باهات حرف بزنم نبودیا. پس فردا هم رفتیم زیر یه سقف میخوای تا نصف شب منو تنها بذاری اونم تو شهر غریب. اصلا میری به اون مدیرعاملتون میگی آقای فلانی شما اگه کلا زندگیتو تعطیل کردی، ما که این کار رو نکردیم. ما کار میکنیم که زندگی کنیم نه برع .

همکلاسی که عاشق این دختر شیطونه هست درحالیکه رسید ه بود پشت در خونه گفت: باشه. میگم. الان میری بخو ؟ گفتم بله. گفت یعنی دیگه زنگ نزنم؟ گفتم نه دیگه. گفت الان آیا عصبانی و جیغ بنفش و خشم و بغض و گریه واینا؟

دخترک شیطون گفت: نخیر. بغض و گریه نداریم ولی الان طوفان خشم و جیغ و عصبانیت تو راهه. بهتره زودتر فرار کنی.

گفت برم؟ گفتم برو دیگه.

و چنین بود که ماجرا ختم به خیر گردید. 

برچسب ها : تمامی ن درون من - الان ,ساعت ,درونم ,سلام ,گفتم ,زودتر ,میخواستم باهات ,زودتر برگرده ,باهاش صحبت
سکوتم از رضایت نیست، دلم اهل شکایت نیست!
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

حوصله سی*یاس*ت رو ندارم. چطوره اصلا اسمش رو بذارم روسیاهگری.

بله داشتم میگفتم که حوصله ی روسیاهگری رو ندارم. از بحث های مربوط به اون گریزانم. سراغش نمیرم و ازش فرار میکنم.  درموردش اطلاعات زیادی هم ندارم. میدونم چیز خوبی نیست. بدجور آدم رو درگیر خودش میکنه.چندسالی میشه که اصلا اخبار گوش نمیدم و رو مه نمیخونم. (بی فرهنگ شدم) البته به مدد دنیای مجازی از اطراف و اتفاقاتی که میفته بی خبر هم نیستم. اما مثلا چون آنتن م*ا*ه*وا*ره به علت طوفان، دو هفته ای هست که قطع شده، دقیقا دو هفته است که توی خونه ی من  تلویزیون هم روشن  نشده. 

همکلاسی و خانم مسئول فنی بعد از تماشای هر برنامه ی مناظره کلی عصبانی و هیجان زده میشن و میخوان منو متقاعد کنند که حتما رای بدم  و در وصف ک دای مورد نظرشون با آب و تاب صحبت میکنند. من اما در آرامش و بدون دغدغه این بحران روسیاهگری رو پشت سر میگذارم . هنوز اونقدر نادان نشدم که  خودم نتونم انتخاب کنم.

از اولین دوره مناظره ی انتخاباتی در سال ۸۸، از هرچی مناظره و آدم روسیاهگر بدم اومد که بدم اومد. از اینکه در برنامه ی زنده ی تلویزیونی ماهیت بی ادب و پررو و وقیح خودشون رو نشون میدن و میبینی اونا هم یکی هستند مثل تمام آدم های اطرافت، حس بیزاری در من شعله ور میشه.

این تقصیر اونا نیست. مشکل نسل منه که اونقدر براشون قدیس نمایی و بزرگنمایی شده که باور نمیکنند مدیران ارشد سرزمینشون آدم های کوچیک و معمولی مثل بقیه هستند که سر داشتن اسباب بازی خاصی به جون هم میفتند و اسرار هم رو لو میدن.

آخه ما هنوز دنبال قدیسان هستیم. دنبال انسان های معصوم. یادمون رفته که آدمیزاد خطاکاره و قدرت طلب.

خلاصه اینکه من خودم رو از این بلبشو کشیدم کنار. به اندازه ی کافی از بی تربیتی ترامپ حرص خوردم الان دیگه حوصله ی تماشای چنین چیزهایی رو در سرزمین خودم ندارم. حداقل اون موقع میگفتم طرف یی بی تربیته. الان چی بگم با ادعای دوهزارو پانصد سال تمدن و داشتن دینی که مظهر اخلاقه.

از مناضره بدم میاد. به نظرم مناظره فقط برای جمع رای افراد نا آگاه جامعه است که با وعده ی یه آبنبات جذب یکی میشن و با ترفند شعبده بازی به سمت یکی دیگه میرن. 

*****

طرف دید حرف نزنه میگن لاله. گفت یه چیزی بگه، شما زیاد سخت نگیرید.

*****

پ.ن. برای مردم سرزمینم آرامش و خوشبختی و برای سرزمینم صلح و دوستی و آبادانی و وفور نعمت رو از خداوند تقاضا دارم. 


برچسب ها : سکوتم از رضایت نیست، دلم اهل شکایت نیست! - مناظره ,ندارم ,حوصله ,روسیاهگری
خوشحالم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وای وای وای.

من چقدر ب و امروز از کامنتهاتون انرژی گرفتم. یعنی اگه میدونستم این بحث ج ه میتونه دوستای خاموش رو روشن کنه و چنین کامنتهای زیبایی برام به ارمغان بیاره، زودتر از اینها میرفتم سراغ ج ه. فقط توی کامنت ها جای دیوانه و آقا و آقای ربولی و باقی دوستانِ آقا خالی بود. خوب درسته که شما ها از ج ه و اینجور چیزا خوشتون نمیاد ولی مطمئنا در زمینه ی دستگاه های برقی و یخچال و غیره از تخصص بالایی برخوردارید. خوب خسیس نباشید و منو از دونسته های خودتون بهره مند کنید.

واما موارد زیر برای بنده تبدیل شده به سوال، لطفا کمک کنید.

۱_ گوشت کوب برقی چه برندی رو توصیه میکنید و آیا دسته بلندش خوبه یا دسته کوتاه. من خودم فکر میکنم کار با دسته کوتاه راحت تر باشه.

۲_ به نظر شما من از کتابخونه ی آماده استفاده کنم یا بدم برام یه کتابخونه بسازند. من به جای بوفه تو سالن پذیراییم میخوام کتابخونه بذارم.

۳_ دوستان من از بچگی ترس ترکیدن زودپز دارم. مامانم هیچوقت استفاده نمیکرد و من هم تا حالا استفاده ن . به نظر شما زودپزهای الان قابل اعتماد هستند؟

۴_ فکر کنم جاروبرقی یا فیلیپس ب م یا سامسونگ. اگه از مدل خاصی استفاده کردین که راضی هستین لطفا مدل جاروبرقیتون رو اعلام کنید.

۵_ برای یدن روتختی و سفره و رومیزی خوب آدرسی سراغ دارید؟ ترجیحا یا تهران یا رشت.( البته منظورم از اون تورتوریها و شلوغا نیستا. ساده و شیک)

۶_ میز اتوی پایه بلند هم برند خاصی داره؟

۷_ برای یدن یه کت و دامن خوب و سنگین که جلف نباشه و زیاد پیرزنی هم نباشه، کجای تهران رو معرفی میکنید. البته چندتا مزون میشناسم ولی تنوعشون خیلی کم و محدوده.

پ.ن۱:همکلاسی میگه فقط یخچال میخوای با سرویس خواب، یعنی کپل جان کلا تو کارِ بخور و بخوابه

راستی من تا دیروز که این پست رو مینوشتم چندان هیجان ید ج ه و عروسی و اینا رو نداشتم ولی یهو با کامنتهای شما سر ذوق اومدم.

پ.ن۲: نوشین جان سنجد خوبه. دخملم چند روز که نبودم رفته بود خونه ی هستی . از ب برگشته پیشم. وروجک یادش رفته بود باید تو ظرف مخصوصش دستشویی کنه. ب نیم ساعت باهاش کار تا دوباره یادش افتاد.

پ.ن۳: سوال هاب بعدی در ادامه خواهند آمد.

برچسب ها : خوشحالم - استفاده ,ج ه ,کتابخونه ,دسته , ب ,برای یدن ,دسته کوتاه
ج ه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خوب جوونم براتون بگه که از صبح من یه لیست مختصر نوشتم از وسایل خونه که باید برای ج ه ب م ( البته خیلی مختصر ) اونوقت همین چند قلم حس فکر منو درگیر کرده. خانم مسئول فنی هم همفکریهای خوبی میکنه. از صبح درگیر یخچال و گاز و جاروبرقی بودیم. اون یکی همکار اومده و میگه تمام وسایل برقی رو از یک مارک(برند) ب . گفتم معلوم نیست. من هرچی خوشم بیاد تهیه میکنم. میگفتند یخچال ساید بای ساید ب . گفتم هرگز. چنین یخچالی برای آدم مستاجر خوب نیست. خانم مسئول فنی میگه: جاروبرقی حتما بوش ب . رفتم تو نت و سرچ . بالای یک و نیم میلیون قیمتشون بود. ولی با ششصد و پنجاه هزارتومن میشد یه جاروبرقی خوب سامسونگ ید. 

اجاق گاز رو موکول به انتخاب خونه. ممکنه خونه گازِ رو ک نتی داشته باشه و این میشه ید بی خودی.

سرویس خواب رو توی یه پیج این*ستا*گرام دیدم و با همکلاسی پسندیدیم. مبلمان هم همینطور.

برای ید چینی و سرویس قابلمه  و اینجور چیزها هم قراره یه روز بریم شوش.

همکار میگه حتما ی ری کریستال هم بگیر برای دکور و پذیرایی.

توی دلم میخندم و میگم باز نمایش شروع شد. 

اونا نشستن و درمورد برندها و وسایل زینتی و غیره صحبت میکنند و ج ه ی یکی از آشناهاشون رو تماشامیکنند و  با هم نقد میکنند و من توی رویای خودم غرق هستم.

چرخ گوشت و گوشکوب برقی و ساندویچ میکر جزء اقلامی هستند که باید ب م. گوشکوب برقی برای منی که مچ دستم قبلا دچار ش تگی شده خیلی ضروریه و ساندویچ میکر هم خیلی لازمه چون باید برای ناهار بعضی روزهای همکلاسی، براش ساندویچ درست کنم.

لباسشویی و تلویزیون و اتو و آبمیوه گیری، مخلوط کن و آسیاب و آرام پز هم دارم. جاروبرقی هم دارم ولی میخوام ردش کنم بره آخه خیلی با کیفیت نیست. 

می هارخوری و فر برقی هم دارم. 

راستی فرش یادم رفت. اونو هم دیدم و برنامه دارم برای یدش.

یه میز اتوی ایستاده هم باید ب م چون کپل جان گفتن درصورتی که میز اتو ایستاده باشه، وظیفه ی اتو لباس ها رو به عهده میگیرند و من به هیچوجه نمیذارم که اززیر بار  انجام دادن این کار در بره.

ی ری وسایل و خنزل پنزل هم خونه ی مامان دارم که بعدا میبرم خونه ی خودم.

وسایل آشپزخونه هم که خیلی چیزهارو دارم و خیلی ها رو هم بعدا می م.

اینم ج ه که آماده شد

همکلاسی زنگ زده، چند قلم رو نام بردم، میگه ببین با هم میریم چندتا چیز ضروری رو می یم بقیه رو هم کم کم تهیه میکنیم. بی خودی شلوغش نکن و همه ی پولاتو ج نکن.

اینجوری شد که فعلا همه رو فاکتور گرفتم جز اون میز اتو ایستاده که گفتم براتون. اصلا نمیشه اونو قلم بگیرم. حتما می مش

برچسب ها : ج ه - خیلی ,وسایل ,خونه ,برقی ,میگه ,جاروبرقی ,باید ب م ,ساندویچ میکر ,گوشکوب برقی ,خانم مسئول ,باید برای
زندگی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ظهر با مادر حرف میزدیم ناگهان حرف رسید (حرف رو رسوند) به پنهان کاری های اطرافیان.

گفت: میدونستی فلانی نامزدی اولش با عقد بوده و بعد از رفتن به فنلاند، پسره عقد رو باطل کرده و دختره تو فنلاند دوباره ازدواج کرده؟ 

گفتم : خوب ؟!!!

گفت: ببین مردم چه زرنگند و همه کارهاشون رو پنهانی انجام میدن. ومی نداره آدم همه چیز رو به همه بگه.

گفتم: بله. به شرطی که قابل پنهان باشه.

گفت: تو هم لازم نیست به اطرافیان بگی که همکلاسی قبلا ازدواج کرده.

گفتم: بچه شو چجوری قایمش کنم؟!

گفت : ومی نداره فامیل بچه رو ببینند.

گفتم خوب اگه با خودش بیاردش برای عقد، همه میبینند دیگه.

گفت: نه نه نه. اصلا. من به خواسته ی تو احترام گذاشتم تو هم باید به خواسته ی من احترام بذاری و به هیچوجه بچه رو برای عقد و مراسمات اینجا نیاری.

سکوت . چطوری اینو به همکلاسی بگم؟ من هیچوقت دوست ندارم کاری که خودم رو ناراحت میکنه، در حق دیگه ای انجامش بدم.

*****

ام آر آی رو برداشتم و بردم به م نشون دادم. البته قبلش با مامان بحث چون میخواست همراه من بیاد و من با ناراحتی گفتم: آبروی آدم رو میبرید. مگه من بچه هستم! اون هم قهر کرد و درنتیجه با خیال راحت تنها رفتم .

گفت: دو تا دیسک خفیف تو کمرت داری که خیلی حاد نیست اما چون گزگزی در پاهات داری بهتره فعلا داروهاتو ادامه بدی.

سه تا دسیک خفیف تا متوسط هم توی گردن داری. اونم خیلی مهم نیست.

اما دو تا مسئله توی گردنت داری. یکی اینکه دوتا از مهره های گردنت خیلی به هم چسبیده است که غیرطبیعیه.باید ع رنگی بگیری تا ببینیم در چه وضعیتی هست. دوم اینکه یه لکه سفید در نخاعت دیده میشه که باید بیشتر بررسی بشه. یه ع رنگی از گردن و یه ام آر آی از مغز نوشت.

ع رو گرفتم و بردم بهش نشون دادم. گفت خب اینطور که معلومه چیز حاصی نیست. ولی ام آر آی مغزتو هم بگیر تا خیالمون راحت بشه.

بعد گفت: ترسیدی؟

با بیتفاوتی گفتم نه. 

نترسیدم. اصلا انگار برام مهم نیست. انگار از قبل میدونستم. بی خیالش شدم. بی خیال همه چیز.

برچسب ها : زندگی - گفتم ,داری ,خیلی ,نشون دادم , ومی نداره
ای کوچیک، فرهنگ عجیب
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

چهارده سالم بود که از تهران رفتیم شمال. اوایل ذوق داشتم که کنار فامیل هستیم. اما چند ماه بعد،....

بدجور خورد توی ذوقم.

من بچه ی روابط فامیلی نبودم.

من بچه ی فرهنگ های ای کوچیک نبودم.

دنیای من بزرگتر از دنیای کوچیک شهرستان بود.

من دوست نداشتم تمام فک و فامیل های هر شخصی رو بشناسم و تا از ی میپرسم فلانی کیه؟ یه داستان بلند بالا از جد و آباد و و عمو و فامیلش بشنوم و به تمام گذشته ی خودش و داستان هایی که در مورد فامیلش گفته شده گوش بسپرم.

از اینکه توی خیابون هرچند قدم با یک نفر سلام و علیک کنم و دائم مراقب باشم که ی که من رو میبینه، چیز بد و اشتباهی از من نبینه که یه وقت خدای نکرده پشت سرم حرف نزنه و داستان درست نکنه؛ متنفر بودم و هستم.

از نشستن تو جمع فامیل و شنیدن غیبت هاشون متنفر بودم و هستم.

.

.

امروز صبح رفتم خونه ی دومی. با خواهرک نشسته بودند و درمورد همسایه ی صحبت می د. (البته درموردشون خوب میگفتند.)

نوبت همسایه دوم شد و شروع کرد به غر زدن و پشت سر همسایه شون از قول همسایه اول صحبت .

گفتم: شما موضوع دیگه ای برای حرف زدن ندارید؟

خواهرک گفت خوب چی بگیم: گفتم: نمیدونم. فقط غیبت نکنید. 

گفت: چه غیبتی؟

گفتم: من نه اینا رو میشناسم و نه دلم میخواد چیزی ازشون بدونم. خودم به اندازه کافی گناه دارم. حوصله ندارم جوابگوی گناه های دیگرون باشم.

گفت: چه گناهی؟ همه چیز تو همین دنیاست.

گفتم: پس چرا میخونی؟

منو نگاه کرد. خواهرک حرف رو عوض کرد.

اومدیم خونه. 

سر سفره موضوع رو برای مامان تعریف میکرد. گفتم من دوست ندارم درباره آدم ها حرف بزنم. خواهرک گفت: همه همین کار رو میکنند. ما هم مثل اونا.

گفتم: همه برن توی چاه شما هم میری؟

مامان گفت: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.

گفتم: متاسفانه اینم از عادات نین ای کوچیکه.

مامان گفت: شما حرفِ دیگرون رو  نمیزنید؟

خسته شدم.

آب در هاون کوبیدن بود.

کارِ بیخودی بود.

دیگه ادامه ندادم.

***

مادر نشسته سریال های ترکیِ کانال ج*م  رو تماشا میکنه. میگه بیا سریال تماشا کن. گفتم: علاقه ای ندارم. میگه: پس خونه چه کار میکنی؟

میگم: کلا علایق و پسند های من با شما فرق میکنه.

***

با خواهرک درمورد ج ه صحبت میکنیم. حرف میرسه به ابعاد خونه. میگم معلوم نیست خونه ای که اجاره میکنیم جا داشته باشه برای اینهمه وسایل یا نه.

با عصبانیت میگه خوب بگو برات خونه ی بزرگ بگیره. تو چرا اینقدر باهاش راه میای. چرا اینقدر کوتاه میای.

میگم من خونه ی بزرگ رو میخوام چه کار؟ کی میخواد بیاد خونه ی من؟ برای چی باید اجاره ی اضافه پرداخت کنم؟

اخم هاشو میکنه توی هم.

سکوت میکنم. من شرایط مالی همکلاسی رو میدونم. نمیتونم انتظار داشته باشم زیادی ول جی ه. من یه زندگی آروم میخوام. نه یه شوی مس ه برای دیگران.

****

از زندگی های شهرستانی خوشم نمیاد. از اینکه وقتی یه مدل سرویس چینی مد میشه، همه میرن و عین اونو می ن.

از اینکه میرن از یه مغازه ی خاص ید میکنند که بگن پولدار هستند.

از اینکه هرسال فرش و هاشون رو عوض میکنند که به هم نشون بدن.

از اینکه باید هر سال سرویس های طلاشون رو به روز کنند.

از اینکه مدل ماشینشون، اندازه ی خونه شون و سفر رفتن هاشون همه و همه تحت الشعاعِ حرف های فامیل و اطرافیانه.

****

باید توی یه جای دیگه، یه دنیای دیگه به دنیا میومدم. 

مادری که یک زمان الگوی من بود، حالا توی این شهرستان کوچیک یکی شده مثل بقیه ی اطرافیانمون.

پ.ن. لطفا مسائل را با هم قاطی نکنید. من از شهرستان خودمون و اطرافیان خودمون صحبت میکنم.

برچسب ها : ای کوچیک، فرهنگ عجیب - خونه ,گفتم ,اینکه ,خواهرک ,صحبت ,همسایه ,متنفر بودم
سلام.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام. صبح بخیر. یه هفته ی دیگه شروع شد. یه شنبه ی جدید با اتفاقات جدید و حال و هوای جدید.

دیروز برگشتم خونه. خسته و کوفته. اما با روحیه ای جدید.

ب به همکلاسی میگم: دلم میخواد چشمامو ببندم و باز کنم و ببینم یک سال گذشته و با خیال راحت داریم توی خونه ی خودمون زندگی میکنیم.

بهم دلداری میده و میگه اینقدر شرایط رو برای خودت سخت نکن، همه ی اینا میگذرند.

میدونم که یه روزی همه چیز رو به راه میشه و من با خوندن این نوشته ها فقط میخندم، منتظرم تا اون روز از راه برسه.

امروز میخوام غصه ها رو کنار بذارم و فقط به روزای خوب فکر کنم. باید یه لیست از وسایل ج ه آماده کنم. یه فهرست از آرزوهام و یه فهرست از کارهایی که باید انجامشون بدم.

میدونم که روزهای خوبی در پیش رومه.

به امید رسیدن روزهای قشنگ .....

حال دلتون خوب

برچسب ها : سلام. - جدید
ای کوچیک، فرهنگ عجیب
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

چهارده سالم بود که از تهران رفتیم شمال. اوایل ذوق داشتم که کنار فامیل هستیم. اما چند ماه بعد،....

بدجور خورد توی ذوقم.

من بچه ی روابط فامیلی نبودم.

من بچه ی فرهنگ های ای کوچیک نبودم.

دنیای من بزرگتر از دنیای کوچیک شهرستان بود.

من دوست نداشتم تمام فک و فامیل های هر شخصی رو بشنوم و تا از ی میپرسم فلانی کیه؟ یه داستان بلند بالا از جد و آباد و و عمو و فامیلش بشنوم و به تمام گذشته ی خودش و داستان هایی که در مورد فامیلش گفته شده گوش بسپرم.

از اینکه توی خیابون هرچند قدم با یک نفر سلام و علیک کنم و دائم مراقب باشم که ی که من رو میبینه، چیز بد و اشتباهی از من نبینه که یه وقت خدای نکرده پشت سرم حرف نزنه و داستان درست نکنه؛ متنفر بودم و هستم.

از نشستن تو جمع فامیل و شنیدن غیبت هاشون متنفر بودم و هستم.

.

.

امروز صبح رفتم خونه ی دومی. با خواهرک نشسته بودند و درمورد همسایه ی صحبت می د. (البته درموردشون خوب میگفتند.)

نوبت همسایه دوم شد و شروع کرد به غر زدن و پشت سر همسایه شون از قول همسایه اول صحبت .

گفتم: شما موضوع دیگه ای برای حرف زدن ندارید؟

خواهرک گفت خوب چی بگیم: گفتم: نمیدونم. فقط غیبت نکنید. 

گفت: چه غیبتی؟

گفتم: من نه اینا رو میشناسم و نه دلم میخواد چیزی ازشون بدونم. خودم به اندازه کافی گناه دارم. حوصله ندارم جوابگوی گناه های دیگرون باشم.

گفت: چه گناهی؟ همه چیز تو همین دنیاست.

گفتم: پس چرا میخونی؟

منو نگاه کرد. خواهرک حرف رو عوض کرد.

اومدیم خونه. 

سر سفره موضوع رو برای مامان تعریف میکرد. گفتم من دوست ندارم درباره آدم ها حرف بزنم. خواهرک گفت: همه همین کار رو میکنند. ما هم مثل اونا.

گفتم: همه برن توی چاه شما هم میری؟

مامان گفت: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.

گفتم: متاسفانه اینم از عادات نین ای کوچیکه.

مامان گفت: شما حرفِ دیگرون رو  نمیزنید؟

خسته شدم.

آب در هاون کوبیدن بود.

کارِ بیخودی بود.

دیگه ادامه ندادم.

***

مادر نشسته سریال های ترکیِ کانال ج*م  رو تماشا میکنه. میگه بیا سریال تماشا کن. گفتم: علاقه ای ندارم. میگه: پس خونه چه کار میکنی؟

میگم: کلا علایق و پسند های من با شما فرق میکنه.

***

با خواهرک درمورد ج ه صحبت میکنیم. حرف میرسه به ابعاد خونه. میگم معلوم نیست خونه ای که اجاره میکنیم جا داشته باشه برای اینهمه وسایل یا نه.

با عصبانیت میگه خوب بگو برات خونه ی بزرگ بگیره. تو چرا اینقدر باهاش راه میای. چرا اینقدر کوتاه میای.

میگم من خونه ی بزرگ رو میخوام چه کار؟ کی میخواد بیاد خونه ی من؟ برای چی باید اجاره ی اضافه پرداخت کنم؟

اخم هاشو میکنه توی هم.

سکوت میکنم. من شرایط مالی همکلاسی رو میدونم. نمیتونم انتظار داشته باشم زیادی ول جی ه. من یه زندگی آروم میخوام. نه یه شوی مس ه برای دیگران.

****

از زندگی های شهرستانی خوشم نمیاد. از اینکه وقتی یه مدل سرویس چینی مد میشه، همه میرن و عین اونو می ن.

از اینکه میرن از یه مغازه ی خاص ید میکنند که بگن پولدار هستند.

از اینکه هرسال فرش و هاشون رو عوض میکنند که به هم نشون بدن.

از اینکه باید هر سال سرویس های طلاشون رو به روز کنند.

از اینکه مدل ماشینشون، اندازه ی خونه شون و سفر رفتن هاشون همه و همه تحت الشعاعِ حرف های فامیل و اطرافیانه.

****

باید توی یه جای دیگه، یه دنیای دیگه به دنیا میومدم. 

مادری که یک زمان الگوی من بود، حالا توی این شهرستان کوچیک یکی شده مثل بقیه ی اطرافیانمون.

پ.ن. لطفا مسائل را با هم قاطی نکنید. من از شهرستان خودمون و اطرافیان خودمون صحبت میکنم.

برچسب ها : ای کوچیک، فرهنگ عجیب - خونه ,گفتم ,اینکه ,خواهرک ,صحبت ,همسایه ,متنفر بودم
شمالم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام. صبح زیبای اردیبهشتی شما به خیر و شادی.

صدای مرا از داخل رختخوابِ خونه ی مامان میشنوید.

دیروز بعد از کار یه راست اومدم شمال. به ولایت که رسیدم رفتم شیرینی فروشی مورد علاقه ی مامان و خواهرک و نون خامه ای و ناپلئونی یدم و رفتم خونه. مامان که در رو باز کرد، اومد  رو پله های ایوون و با دیدن من به خواهرک گفت: بیا شیرینی یده برات. بعد خطاب به من گفت: نشسته و میگه خداکنه رافائل که میاد شیرینی بیاره. 

خواهرک با دیدن من گفت: امیدوارم شیرینی خشک نباشه (آخه میدونه من تر نمیخورم) گفتم : نه جوجو جان. برات نون خامه ای گرفتم.

چشماش برق میزد. بچه عاشق نون خامه ایه. از دیدن شوق و ذوق اونا منم سرِ کیف اومدم.

کلی حرف زدیم و خندیدیم. برای خواهرک ه بادوم آورده بودم(آخه اینجا مغازه ها ندارند و فقط از وانتی های بین راهی باید ب ی که خوب برای خواهرک مقدور نیست)  خوشحال شد و گفت اگه برام نمی آوردی نمیبخشیدمت. بچه کلا شکموئه.

هوای خوب اینجا حالم رو بهتر کرده. اصلا بودن کنار خونواده واقعا آرامش بخشه.

********

از محیط کار و مشاغل ایرانی هرچی بگم کم گفتم. 

در بخش خصوصی، بدون پارتی، با بهترین توانایی ها کاری پیدا میکنی و بعد اونقدر در محیط کار، اذیت میشی که آ ش کارت رو ول میکنی.

قول افزایش حقوق میدن ولی حقوقت رو افزایش نمیدن. هزارتا کار جدید میریزند سرت. بهت وعده ی پست و مقام میدن ولی یا بدون تغییری در حقوقت اون پست رو بهت میدن یا کارهاشو تو انجام میدی و پست رو میدن به یه آشنای بی لیاقت خودشون.

از دردسرهای دیگه و جانبیش که اصلا حرفی نمیزنم.

فقط بگم برای ایران ناراحتم. خیلی از انسان های توانمند رو میبینم که به همین دلایل کارشون رو رها د و رفتند دنبال مشاغل آزاد و یا مهاجرت د و الان خیلی افرادی که مشغول کار هستند توانایی چندانی در اون سمت ندارند و این ناراحت کننده است. خدا به داد  این مملکت برسه.

برچسب ها : شمالم - میدن ,خواهرک ,شیرینی ,دیدن ,خامه ,مامان ,برای خواهرک
زندگی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ظهر با مادر حرف میزدیم ناگهان حرف رسید (حرف رو رسوند) به پنهان کاری های اطرافیان.

گفت: میدونستی فلانی نامزدی اولش با عقد بوده و بعد از رفتن به فنلاند، پسره عقد رو باطل کرده و دختره تو فنلاند دوباره ازدواج کرده؟ 

گفتم : خوب ؟!!!

گفت: ببین مردم چه زرنگند و همه کارهاشون رو پنهانی انجام میدن. ومی نداره آدم همه چیز رو به همه بگه.

گفتم: بله. به شرطی که قابل پنهان باشه.

گفت: تو هم لازم نیست به اطرافیان بگی که همکلاسی قبلا ازدواج کرده.

گفتم: بچه شو چجوری قایمش کنم؟!

گفت : ومی نداره فامیل بچه رو ببینند.

گفتم خوب اگه با خودش بیاردش برای عقد، همه میبینند دیگه.

گفت: نه نه نه. اصلا. من به خواسته ی تو احترام گذاشتم تو هم باید به خواسته ی من احترام بذاری و به هیچوجه بچه رو برای عقد و مراسمات اینجا نیاری.

سکوت . چطوری اینو به همکلاسی بگم؟ من هیچوقت دوست ندارم کاری که خودم رو ناراحت میکنه، در حق دیگه ای انجامش بدم.

*****

ام آر آی رو برداشتم و بردم به م نشون دادم. البته قبلش با مامان بحث چون میخواست همراه من بیاد و من با ناراحتی گفتم: آبروی آدم رو میبرید. مگه من بچه هستم! اون هم قهر کرد و درنتیجه با خیال راحت تنها رفتم .

گفت: دو تا دیسک خفیف تو کمرت داری که خیلی حاد نیست اما چون گزگزی در پاهات داری بهتره فعلا داروهاتو ادامه بدی.

سه تا دسیک خفیف تا متوسط هم توی گردن داری. اونم خیلی مهم نیست.

اما دو تا مسئله توی گردنت داری. یکی اینکه دوتا از مهره های گردنت خیلی به هم چسبیده است که غیرطبیعیه.باید ع رنگی بگیری تا ب%

برچسب ها : زندگی - گفتم ,داری ,خیلی , ومی نداره
هورمون های
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

آدم ناامیدی نیستم. آدم قدرنشناسی هم نیستم. 

تنها چیزی رو که نمیتونم تحمل کنم اینه که ی بهم قولی بده، وعده ای بده ولی سر قول و قرارش نمونه.

از انتظار کشیدن بیخودی، متنفرم.

همه ی ما آدم ها گاهی تلخ میشیم. گاهی خسته میشیم و گاهی غیرقابل تحمل.

منم اینجا گاهی تلخ میشم.

امروز به همکلاسی میگم ببخش که گاهی خیلی تلخ میشم. 

میخنده و میگه: شکلات تلخی، اونم خوشمزه است.

****

امروز صبح تلخ بودم. با خوندن نوشته ی بهارم، یادم افتاد که زندگی چه چیزهای قشنگی داره. 

یهو یه گوله قند آب شد توی دلم.

ممنون بهار جونم.

****

تلخی دیروز و امروز صبح منو ببخشید. 

برچسب ها : هورمون های - گاهی
شمالم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام. صبح زیبای اردیبهشتی شما به خیر و شادی.

صدای مرا از داخل رختخوابِ خونه ی مامان میشنوید.

دیروز لعد از کار یه راست اومدم شمال. به ولایت که رسیدم رفتم شیرینی فروشی مورد علاقه ی مامان و خواهرک و نون خامه ای و ناپلئونی یدم و رفتم خونه. مامان که در رو لاز کرد، اومد  رو پله های ایوون و با دیدن من به خواهرک گفت: بیا شیرینی یده برات. بعد خطاب به من گفت: نشسته و میگه خداکنه رافائل که میاد شیرینی بیاره. 

خواهرک با دیدن من گفت: امیدوارم شیرینی خشک نباشه (آخه میدونه من تر نمیخورم) گفتم : نه جوجو جان. برات نون خامه ای گرفتم.

چشماش برق میزد. بچه عاشق نون خامه ایه. از دیدن شوق و ذوق اونا منم سرِ کیف اومدم.

کلی حرف زدیم و خندیدیم. برای خواهرک ه بادوم آورده بودم(آخه اینجا مغازه ها ندارند و فقط از وانتی های بین راهی بازد ب ی که خوب برای خواهرک مقدور نیست)  خوشحال شد و گفت اگه برام نمی آوردی نمیبخشیدمت. بچه کلا شکموئه.

هوای خوب اینجا حالم رو بهتر کرده. اصلا بودن کنار خونواده واقعا آرامش بخشه.

********

از محیط کار و مشاغل ایرانی هرچی بگم کم گفتم. 

در بخش خصوصی، بدون پارتی، با بهترین توانایی ها کاری پیدا میکنی و بعد اونقدر در محیط کار، اذیت میشی که آ ش کارت رو ول میکنی.

قول افزایش حقوق میدن ولی حقوقت رو افزایش نمیدن. هزارتا کار جدید میریزند سرت. بهت وعده ی پست و مقام میدن ولی یا بدون تغییری در حقوقت اون پست رو بهت میدن یا کارهاشو تو انجام میدی و پست رو میدن به یه آشنای بی لیاقت خودشون.

از دردسرهای دیگه و جانبیش که اصلا حرفی نمیزنم.

فقط بگم برای ایران ناراحتم. خیلی از انسان های توانمند رو میبینم که به همین دلایل کارشون رو رها د و رفتند دنبال مشاغل آزاد و یا مهاجرت د و الان خیلی افرادی که مشغول کار هستند توانایی چندانی در اون سمت ندارند و این ناراحت کننده است. خدا به داد  این مملکت برسه.

برچسب ها : شمالم - میدن ,خواهرک ,شیرینی ,دیدن ,خامه ,مامان ,برای خواهرک
من مرده ام.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

لعنت به این غمگینی مفرط که در وجودم ریشه دوونده. 

لعنت به این توقع بی جای من از آدم ها که فکر میکنم خودشون باید بفهمند.

*****

غمگینم و این غم دست از سرم برنمیداره. 

از وعده های عملی نشده عصبانیم.

حس میکنم به پوچی رسیدم.

به جای پیشرفت در کار، دچار پس رفت شدم.

خسته ام.

ناشکرم .

احتیاج به تنبیه شدن دارم.

آرزوهام همگی به باد رفتند.

میترسم آرزوی جدید داشته باشم. میدونم اونم فنا میشه. نباید بهش فکر کنم.

آرزویی ندارم.

آدمِ بی آرزو، یه آدمِ مرده است.

برچسب ها : من مرده ام.
دختر بد
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

عصبانی بودم. 

از وعده های عملی نشده توسط کارفرما. 

از تبعیض های محیط کار.

از تبعیض های کاری بین ن و مردان.

از اینکه نمیدونم باید خونه رو عوض م یا نه.

از اینکه چون اینجا سرویس از تهران داره و اگر من و همکلاسی ازدواج کنیم، فعلا میتونم همینجا بمونم تا کار مناسب پیدا کنم و به همین دلیل دنبال شغل مناسب تر نمیگردم.

از اینکه معلوم نیست قراره چی بشه.

از اینکه با این تورم و این افزایش حقوق سالیانه هیچی با هیچی جور در نمیاد.

از اینکه اینهمه سختی تحمل میکنم برای چندرغاز (شندرقاز) .

از اینکه سلامتیم رو دارم به بهای مفت از دست میدم.

از اینکه میبینم بعضی ها چه شانس هایی به لحاظ پیدا محیط کار نصیبشون میشه، حسادتم گل میکنه و از دست خودم عصبانی میشم که به حرف های اولیه کارفرما اعتماد میکنم و فکر میکنم با صبر همه چیز درست میشه و بالا ه یکی پیدا میشه که قدرم رو بدونه(چه احمقانه).

عصبانی بودم

از دست خودم.

که نمیتونم حقم رو بگیرم و فکر میکنم از شخصیت من به دوره که در مورد حقوق بخوام با مدیرم چک و چونه بزنم.

از دست خودم عصبانی بودم که به جای حرف زن، هی صبر میکنم و هی صبر میکنم و بعد ناگهان قید همه چیز رو میزنم.

و تمام این عصبانیت رو سر همکلاسی بیچاره خالی .

وقتی زنگ زد، گفتم تا آ امسال فرصت داری تکلیف منو روشن کنی.

گفت: تکلیفت که روشنه. ما که قرارهامونو گذاشتیم.

گفتم: در هر صورت. اگه تا آ امسال من زنت بودم و با هم توی یه خونه بودیم که هیچ، من هم میدونم اون موقع باید توی تهران بگردم دنبال کار. اگر هم نبودیم، قید منو برای همیشه میزنی چون دیگه نمیخوام اینجا کار کنم. میرم شمال پیش مادرم. اینهمه هم ج کرایه خونه و مخارج خونه و کرایه راه نمیدم. توی خونه تدریس خصوصی م خیلی بیشتر از اینا درمیارم.

میگه: باشه. من که حرفی ندارم.

گفتم: اگه کار نداری الان میخوام برم ناهار بخورم.

گوشی رو قطع و رفتم. 

دو ساعت بعد زنگ زده و میگه: آروم شدی؟

میگم: آره.

میگه: اگه آروم نشدی چندتا بد وبیراه به من بگو تا آروم بشی.

گفتم: با بد و بیراه گفتن به تو آروم نمیشم. فقط تکلیف منو روشن کن تا بدونم قراره تو کدوم شهر زندگی کنم.

میگه: تکلیف شما روشنه. شما خانم....(نام فامیل خودش رو میگه) هستی.

یهو دلم براش میسوزه. تمام خشم و عصبانیتم رو خالی سرش و این واقعا کار بدی بوده.

حالا بیشتر از خودم عصبانی هستم که نمیتونم جلوی خشمم رو بگیرم.

تمام سعی ش رو میکنه که حالم بهتر بشه.

دختر بدی هستم.


برچسب ها : دختر بد - اینکه ,میکنم ,خونه ,میگه ,عصبانی ,گفتم ,خودم عصبانی ,خالی ,عصبانی بودم
خوابم یا بیدارم؟
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

پریشب، شب سختی بود. هم خودم خسته بودم و هم بارون و طوفان شب رو دلگیرتر کرده بود. ساعت دو و نیم شب از صدای چیک و چیک بیدار شدم. اول فکر صدای ضربه های بارون روی شیشه ی پنجره است. بعد که دقت دیدم صدای متفاوتیه. از تخت اومدم پایین و چراغ اتاق رو روشن . از لبه ی پنجره آب چیکه میکرد روی موکت اتاق. مثل برق پ و رفتم سطل و دستمال آوردم و شروع پاک آب بارونی که از لای درز پنجره و دیوار میزد داخل. شدت بارون اونقدر زیاد بود که آب اومده بود داخل. بعدش رفتم سراغ پنجره ی آشپزخونه. اونجا وضعش بدتر بود. قالیچه ی آشپزخونه رو جمع و پشت پنجره و کف آشپزخونه رو تمیز . ی ری دستمال پشت پنجره ها گذاشتم و برگشتم توی رختخواب. ولی حالا مگه خوابم میبرد. کی خوابم برد نمیدونم ولی صبح ساعت پنج که بیدار شدم دستمال ها رو شستم و دوباره پشت پنجره گذاشتم و بعد کف آشپزخونه رو تمیز و رفتم سر کار. تمام مدت خوابم میومد و خسته بودم. فکر کنم کمی هم ح سرماخوردگی داشتم. با خودم تصمیم گرفتم وقتی برگشتم خونه حتما بخوابم.

کار تموم شد و برگشتم خونه. نیم ساعتی با خواهرک و مامان تلفنی صحبت . بعدش روی تخت ولو شدم و گوشی رو روی سکوت گذاشتم تا بخوابم ولی هر کاری خوابم نبرد که نبرد. پشیمون شدم. از روی تخت بلند شدم و به همکلاسی زنگ زدم. بعدش یه دوش گرفتم. گشنه بودم. حوصله ی آشپزی نداشتم. دلم از آش های هستی میخواست. رفتم یه نودل انداختم توی آب جوش و بعد از آماده شدنش با کمی سس سویا خوردمش. ولی سیر نشدم. کمی کتاب خوندم. احساس می گلوم کمی میسوزه. یه قرص کلداستاپ خوردم. کمی که گذشت چشم هام سنگین شد. کتاب رو جمع و رفتم توی رختخواب. ساعت هشت بود. خوابم برد. ساعت هشت و نیم با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. همکلاسی بود. طفلک با شنیدن صدای گیج من پشیمون شد و کلی عذرخواهی کرد. گفت بخواب. گفتم یه کوچولو دیگه میخوابم ولی رسیدی خونه بهم زنگ بزن. 

خو دم. ساعت ده دوباره با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. کپل جانم که دید من غرق خوابم گفت: نمیخواستم زنگ بزنم. خودت گفته بودی . گفتم: باید بیدار بشم و چراغ ها رو خاموش کنم و لباسم و عوض کنم. 

چجوری جمع و جور و برگشتم روی تخت رو یادم نمیاد. فقط میدونم بعد از مدتها ی ره تا صبح خو دم. حتی صبح کم مونده بود خواب بمونم. دیروز یه عالمه حرف داشتم برای نوشتن ولی این پروسه ی خواب و بیداری باعث شد از همه ی برنامه هام جا بمونم. 

هنوز اثر اون کلد استاپ باقیه و من خوابم میاد.

این پستم خیلی بی محتوا شد. شرمنده.

برچسب ها : خوابم یا بیدارم؟ - خوابم ,پنجره ,صدای ,بیدار ,ساعت ,برگشتم ,تلفن بیدار ,برگشتم خونه ,تمیز ,خسته بودم
گاهی از سوراخ سوزن رد میشم، گاهی از در دروازه رد نمیشم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

۱_ بعدازظهر مسیری رو از جایی که از سرویس پیاده میشم تا سر کوچه میبایست سوار ماشین های گذری بشم. این مسیر تا ی خور نیست و باید به همین گذری ها اکتفا کنم. کرایه ی این مسیر هزارتومنه و من هر روز صبح و بعدازظهر این مسیر رو میرم و برمیگردم. امروز بعدازظهر یه ماشین پراید جلو پام ایستاد و من و دو آقای دیگه سوار شدیم. نزدیک محل پیاده شدن یه دوهزارتومنی دادم بهش. آقای کناری هم یه دوتومنی داد. راننده خطاب به آقایون گفت اگر دونفر هستید میبایست هزارتومن دیگه بدید. آقایون نگاهی به یکدیگر انداختند. من گفتم کرایه ی این مسیر هزارتومنه. راننده گفت. اگر من کارم همینه میدونم که هزارو پونصده. گفتم آقا من هر روز دارم این مسیر رو میرم و برمیگردم. آقایون هم که تازه جرات پیداکرده بودند گفتند: بله کرایه هزارتومنه. راننده گفت میخواستین قبل از سوار شدن بپرسید. گفتم وقتی تعرفه همینقدره قرار نیست ما هر روز سوال بپرسیم. جنابعالی که داری بیشتر از حقت برمیداری یه پلاکارد بزن رو ماشینت. رسیدم سر کوچه. مرد یه پونصدی داد و گفت از این به بعد قبل از سوار شدن بپرس. گفتم کلاهبرداری میکنی حداقل اونقدری ی کن که به یه دردت بخوره. با این پولا پولدار نمیشی. اومدم پایین و سکه ی پونصدی که دست کثیفش بهش خورده بود رو پرت تو خیابون.

آقایون ترسو، سکوت کرده بودند.

به این میگن مملکت قانونمند. وقتی کله گنده ها اخ*ت*لا*س های میلیاردی میکنند. این بیچاره هم اینجوری ی میکنه.

۲- غروب برای کاری رفته بودم داخل شهر. بارون و تاریک شدن هوا مزید علت شده بودند و ترافیک بسیار سنگین بود. مدت زیادی بود به انتظار تا ی کنار خیابون ایستاده بودم که ماشین پرایدی جلوی پاهام توقف کرد. با ناامیدی مقصد رو گفتم. مسیر پرترافیکی بود. اشاه کرد که سوار بشم. در طول مسیر مسافر دیگه ای قسمتش نشد. از نظر من کرایه ی مسیر در ح عادی  میبایست بین هزار و هزارو پانصد تومان باشد. در نتیجه یک دوتومنی به آقای راننده دادم. کمی گشت و هزار تومن به من برگرداند.  از اینکه حداقل مبلغ رو دریافت میکرد بسیار خوشحال شدم. گفتم: قابلی نداره و باقی پول بمونه خدمتتون. مرد تشکر کرد و توی اون بارون دقیقا اونجایی که میبایست من رو پیاده کرد.

با کمال میل و رغبت اون هزارتومن اضافه رو دادم و ان شاءالله که نوش جونش باشه. البته با این پولها نه ی گدا میشه و نه ی پولدار ولی اینکه آدم ها یاد بگیرند به حق خودشون راضی باشند واقعا مسئله مهمیه.

*****

از این دو مورد یک چیزی دستگیرم شد. اگر سیستم نقل و انتقال شهری به تعداد مناسب بود و صحیح اداره میشد و اینجوری نبود که در ساعات شلوغی و بارون و برف هیچ وسیله نقلیه عمومی در سطح شهر تردد نکنه، اونوقت یکی مثل من مجبور نمیشد با آدمی مثل اون راننده ی بی ادب دهن به دهن بشه و به خاطر پونصدتومن اعصابش رو خورد کنه.  این پونصد تومن اضافه  شاید درظاهر مبلغ چندانی نباشه ولی میشه روزی هزار تومن اضافه در رفت و برگشت و برای خیلی از خانواده ها ماهی سی هزارتومن مبلغ زیادیه.

الهی که همه ی مدیران شهری بی ماشین بشن تا کمی درک کنند چرا این مردم تا یه پولی جمع میکنند میروند و ماشین می ند. آقایون اول معضل رفت و آمد مردم رو حل کنید.

****

من فهمیدم که آقایون چاق به نسبت آقایون لاغر و همچنین خانم ها، خیلی خیلی جمع و جورتر و بهتر در ماشین مینشینند و کنار اونها نشستن خیلی امن تر از نشستن کنار خانم های چاقه. چون خانم های چاق خودشون رو می اندازند روی شما  و شما عملا  له میشوید. چیزی در حد رب گوجه فرنگی یا کتلت.

****

تابستون نزدیک میشه و باید از این به بعد با ماسک شیمیایی سوار تا ی بشیم. امان از بوی عرق بعضیا.. ...


برچسب ها : گاهی از سوراخ سوزن رد میشم، گاهی از در دروازه رد نمیشم. - مسیر ,آقایون ,ماشین ,سوار ,گفتم ,راننده ,تومن اضافه ,هزار تومن ,هزارتومنه راننده ,مسیر هزارتومنه
گیس گلابتون
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام دوستای گلم. صبح ی همگی بخیر. امروز روی سخنم با دخترخانمهای گل و آقاپسرهای نازنینه.

عزیزان مجردی که تا حالا همراه زندگیشون رو پیدا ن د.

دوستای خوبم، چند سال قبل، بین وبلاگ هایی که میخوندم وبلاگی بود با عنوان گیس گلابتون. اگر سرچ کنید پیداش میکنید. بعدترها سایتی راه افتاد با همین عنوان و آدرس: http://www.gisgolabetoon.ir

این وبلاگ رو خانم عزیزم مینوشت و سایت هم متعلق به ایشونه. ایشون در سن چهل و دوسالگی ازدواج د و راه کارهایی دارند برای افرادی که در سن بالا هنوز مجرد  و تنها هستند. 

لطفا حتما حتما به پیجشون سربزنید چون به من خیلی کمک کرد و مطمئنم به شما هم کمک خواهد کرد.

****

دخترخانمهایی که نشستید توی خونه و ی شماها رو نمیبینه، اونایی که امکانش رو دارید، حتما در کلاس های گروهی شرکت کنید و کارهای گروهی مورد علاقه خودتون رو انجام بدید تا در این گروه ها با افراد متناسب با خودتون آشنا بشید و مردها  ( و خانم هایی که برای پسر یا برادرهاشون دنبال دختر مناسب میگردند) فرصت این رو داشته باشند که با شما آشنا بشند. یکی از دوستان من عشق زندگیش رو در همین جلسات معارفه ای و به صورت سنتی پیدا کرد.

کوهنوردی ، کلاس های نقاشی و موسیقی، عضویت در کتابخانه های عمومی، شرکت در کلاس های تئاتر و بازیگری، کلاس های زبان و عکاسی، کلاس های آموزشی آشپزی و خیاطی و آرایشگری، مسافرت های یکروزه با تورهای گروهی، پیاده روی های خانوادگی  و هزار کار گروهی دیگه که خودتون بهتر میتونید به تناسب جایگاه اجتماعیتون اون رو پیدا کنید.

حتی مهمانی ها و دورهمی های خانوادگی و دوستانه. مردم گریز نباشید و در این مجالس بهترینِ خودتون رو عرضه کنید. منظورم این نیست که برید لباس های مارک ب ید و خودتون رو هفت قلم درس کنید ، منظورم اینه که یه لبخند بزرگ رو لبهاتون بنشونید و با سری افراشته و چهره ای مهربون در جمع ظاهر بشید و همین که ی خواست باهاتون حرف بزنه، اخم نکنید. راه صحبت رو باز بگذارید. حتی اگر متوجه شدید قصد بدی داره، با همون لبخند دکش کنید

اجازه بدید اطرافیانتون شما رو به عنوان خانمی خوش اخلاق و خوش برخورد و  مهربون بشناسند و به دیگران معرفی کنند. به دنیا انرژی مثبت بدید تا از دنیا انرژی مثبت بگیرید.

آقایون عزیزی که هنوز همراه زندگیتون رو پیدا نکردید و فکر میکنید هیچوقت نمیتونید پیداش کنید، لطفا بیشتر تلاش کنید. قالب ذهنیتون رو دور بریزید و به اطرافتون بیشتر دقت کنید. 

ی داشتم که روزی در کلاس درسی، خطاب به آقایون گفت: متاسفانه مردهای امروزی برای پیدا شریک زندگیشون دائما چشمشون به دوردستهاست و دنبال انی هستند که قابل دستی نیستند. درصورتی که اگر به همین دور و اطرافشون نگاه کنند، میبینند که دختر مورد نظرشون کنارشون ایستاده.

این حرف رو واقعا قبول دارم. لطفا کمی بیشتر دقت کنید. دنبال رنگ و لعاب نباشید. دنبال ی که شما رو نمیخواد نباشید. باور کنید بسیاری از دختران خوب جامعه به دلیل همسو نشدن با شرایط نامناسب فعلی جامعه، برای شما قابل رویت نیستند. متاسفانه رفتارِ بدِ بسیاری از ن و مردان جامعه باعث شده، هم ن و هم مردان دیدگاه منفی نسبت به یکدیگر پیدا کنند. 

آقایون محترم، شمایی که دنبال زن فرهیخته ای میگردی که شما رو برا خودت بخواد و دنبال پول و ثروتت نباشه، چنین زنی هیچوقت دنبال دستکاری در ظاهر خودش نیست. چنین زنی رو در مهمونی های آنچنانی و با ریخت و قیافه ی آنچنانی پیدا نمیکنی.

چنین زنی حاظر نیست به پیشنهادهای ناجورت تن بده. چنین زنی اهل مسابقه دادن با هن یشه های داخلی و خارجی در تغییر ظاهرش نیست.

لطفا لطفا و لطفا به دنبال زیبایی های باطنی همدیگر بگردیم. چه زن و چه مرد.

موفق باشید.

برچسب ها : گیس گلابتون - کلاس ,پیدا ,خودتون ,چنین ,همین ,نباشید ,انرژی مثبت ,دنیا انرژی
دلتون پر از محبت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

امروز خانم مسئول فنی گفت: اگه من این جربزه ی آقای همکلاسی رو در یکی از خواستگارهام و یا یکی از مردهای دور و اطرافم میدیدم به هیچ وجه ولش نمی و هرجور بود باهاش ازدواج می . خیلی خوبه که آدم با ی ازدواج کنه که دوستش داره، میشناستش و خیالش از بابتش راحته.

یهو رفتم توی فکر. راست میگفت. دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی خوبه.

 راستشو بخواین من میترسم از عاشقانه هام بنویسم. میترسم یه  آدم تنهایی اینا رو بخونه و غصه بخوره و بیشتر احساس تنهایی ه. میترسم یه دلتنگی گذرش به اینجا بیفته و دلش تنگ تر بشه. یه عاشق دلش ته ای با خوندن اینها داغ دلش تازه بشه. یا اینکه ی فکر کنه من برای ایجاد حسرت در دیگران اینها رو مینویسم. ولی باور کنید اینجوری نیست. منم تنها بودم. خیلی تنها. غصه میخوردم که با وجود تحصیلات ی، کار خوب، خانواده ی خوب و قیافه ی خوب(دوستان معتقدند که من چهره ی قشنگی دارم البته به نظر خودم من فقط یه چهره ی معمولی اما دلنشین دارم) بعد از سی سالگی هم نتونستم فرد مناسبم رو که با روحیاتم سازگار بشه پیدا کنم. 

از چند سال قبل به توصیه هستی جانم شروع به خوندن وبلاگ ها. با شادی دوستان خندیدم. با غصه هاشون ناراحت شدم و از عاشقانه هاشون لذت بردم. هستی اصرار داشت من هم وبلاگی داشته باشم و بنویسم. اما حوصله نداشتم. تا اینکه دو سال قبل، در پی ی ری اتفاقات، برای خالی افکار و حس های بد از وجودم، اینجا رو راه انداختم و شروع به نوشتن. همون موقع ها که از دست یه همکلاسی قدیمی دیگه ( آقای الف) که بعد از سالها من رو دیده بود و فیلش یاد هندستون کرده بود و دنبال پر اوقات فراغتش با من بود، خلاص شده بودم  و یه روز خیلی جدی بهش گفتم حالا که قصد ازدواج نداری دیگه زنگ نزن و تمام شماره هاشو بلاک ، یهو همکلاسی (کپل جانم) اومد سراغم و ازم خواست حالا که زندگی قبلیش تموم شده، بهش یه فرصت بدم و .... اوایل خیلی برام سخت بود. گریه . خیلی. از فکر اینکه بعد از اینهمه مجرد بودن و با این شرایط حالا بخوام با مردی مطلقه و صاحب یک دختر ازدواج کنم و اطر افیان بهم بگن نامادری ، چهارستون بدنم میلرزید. اما همکلاسی عقب نکشید. گفت شانزده سال قبل(الان شده هجده سال) بچه بودم و خج ی و هنوز دستم توی جیب خودم نبود و با یه اخم و روترش تو ترسیدم و پا پس کشیدم ولی الان برای بودن کنار تو حاضر نیستم به این آسونی عقب نشینی کنم.

عاشقم کرد.

نرم نرمک و آروم آروم. 

اگر وبلاگ رو از اول بخونید خودتون متوجه میشید.

اسم اینجا رو گذاشتم رافائل تنها، چون تنها بودم. واقعا تنها بودم و فکر نمی از این تنهایی خلاصی داشته باشم.

اما داره تموم میشه. تنهایی رو میگم. 

 امیدوارم هر ی که این وبلاگ رو میخونه با خوندن این وبلاگ از تنهایی بیرون بیاد.

از غصه هام  براتون نوشتم. از خوشی ها شاید کمتر. اون هم برای اینکه خدای نکرده ی حمل بر خودنمایی نکنه.

همکلاسی یه آدم فوق العاده ویژه نیست. یه مرد معمولیه با قد صد و هفتادو هشت سانتی متر که همش پنج سانتی متر از من بلندتره. با یه شکم کمی قلمبه. پوستی سفید آفتاب سوخته و موهایی جوگندمی اما یه دل به وسعت دریا.( حتی یادش هست برای گربه های توی کوچه ی محلِ کارش غذا ببره)یه روح بزرگ و یه کودکِ درونِ بیش فعال (توی نمایشگاه که رسیدیم همون ورودی نمایشگاه یکی از این ماشین برقیا که برای تردد داخلی هست پارک بود و داشت بازدیدکنندگان رو سوار میکرد. دستم و کشید و پریدیم آ ین ردیف صندلی که رو به عقب بود سوار شدیم. وقتی ماشین راه افتاد یواشکی زبونش رو میاورد بیرون و رو به من ولی خطاب به پیاده ها میگفت: سو سو ما سواره میریم. یعنی مُرده بودم از خنده از دست کارهای این آقای ِ چهل و دو ساله.)

نه قدِ خیلی بلندی داره و نه سی پکه. نه خیلی پولداره و نه خیلی عصاقورت داده. اصلا هم اهلِ خوندن رمان و کتاب های فلسفی نیست و برنامه ی  تلویزیونیِ مورد علاقه ش دورهمیه. قلمبه سلمبه حرف نمیزنه و ..... کلا یه مرد معمولیه.

اما همیشه تمیز و مرتب و شیک  و اتوکشیده است. بوی ادکلنش آدمو مست میکنه. خوش مشرب و شوخه و اهل پشت سر این و اون حرف زدن و لوس بازی و زیرآب زنی نیست و در مورد هر چیزی یه اطلاعاتی داره.

من اگه عاشقش شدم، عاشق خودِ واقعیش شدم. همینی که هست رو دوست دارم و همینی که هست شاید برای خیلی ها اصلا دلچسب و قابل قبول نباشه.

میدونید چی میخوام بگم؟ میخوام بگم دنبال آدم مخصوص به خودتون بگردید. ی که شما بپسندید و دوستش داشته باشید و به شما آرامش بده.  نه ی که مورد پسندِ اطرافیانتون باشه.

هر آدم ساده ای در اطراف شما میتونه قهرمانِ بزرگِ  زندگی شما باشه.

*****

همه ی دیروز یه طرف، اینکه دیروز توی ماشین بی هوا و با سر عت برق گونه ی منو بوسید و گفت:" هرچی هم بشه تو عشق منی. اینو یادت نره." یک طرف. انگار یه دنیا آرامش رو ریختن تو قلبم.

*****

برای همتون عشق و آرامش و شادی رو آرزو میکنم.

برچسب ها : دلتون پر از محبت - خیلی ,اینکه ,تنهایی ,همکلاسی ,خوندن ,وبلاگ ,تنها بودم ,داشته باشم ,شروع ,خیلی خوبه
خداروشکر
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

امروز عالی بود.

خدارو صد هزاران بار سپاس.

همکلاسی اومد ترمینال دنبالم و با هم رفتیم نمایشگاه. خیلی خوب بود. دوستان قدیم این صنعت رو دیدم و با بسیاری از دوستان همکلاسی آشنا شدم. 

همکلاسی توی این صنعت با خیلی ها دوست و آشناست و همین باعث میشه نوع برخورد بقیه هم با من فرق کنه. مخصوصا که همه جا منو به عنوان همسرش معرفی میکرد. (همسر واقعا واژه فوق العاده ایه)

دوست سوئیسیِ همکلاسی خیلی باحال بود. از همکلاسی میپرسه: چند ساله باهم زندگی میکنید؟ همکلاسی بهش گفت: بعدا براتون میگم.

حالا قراره فردا براش توضیح بده. من موندم چیو قراره توضیح بده.

هوا طوفانی بود. صبح از خود این شهر محل س ت تا خود تهران بارون میبارید. بعدازظهر طوفان شد. موقع برگشت حس باد و بارون و رعد و برق بود.

اومدم خونه، هوا سرد. رفته بودم رو ویبره.

****

ممنونم از این همه توجهی که به من داری.

ممنونم از اینکه کنارم هستی.

ممنونم از اینکه با محبتت منو سیراب میکنی.

ممنونم که اومدی توی زندگیم.

ممنونم که حواست به من هست.



برچسب ها : خداروشکر - همکلاسی ,ممنونم ,خیلی
دردِدل
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

تمام عمرم باب دلم  خانواده  زندگی . از لباس پوشیدن و ید و کلاس های تفریحی رفتن تا انتخاب رشته ی تحصیلی و دوستان و نوع رفتار در جامعه.

سال چهارم دبیرستان (عاشق رشته ی ریاضی بودم و درس فیزیک؛  دوست داشتم   ی مکانیک بخونم ولی گفتن باید بری تجربی برای پزشکی) رتبه من هزارو هشتصد شد و گفتن احتمال پذیرش در رشته ی پزشکی نداری. پدر گفت یک سال بمون خونه و بخون برای سال بعد. من اما یواشکی انتخاب رشته . کارشناسی مورد نظر رو زدم. به ترتیب اول ای دور و بعد نزدیک. دلم نمیخواست نزدیک خونواده باشم.

از قبولیم توی پدر خوشحال نشد. گفت با این استعداد و توانایی، حروم شدی.

رفتم و تا یک ماه و نیم به خونه برنگشتم. هم کلاسی ها دلتنگی می د و من خوشحال بودم که دورم.

بعد از چهار سال که برگشتم، دلتنگ بودم و شرایط برام سخت بود. دوباره کنکور و دوباره درس و بعد هم برای کار اومدم به این شهر غربت.

تمام سالهایی که خوابگاه بودم دیدم که چجوری ها و ها و عموهای بچه ها بهشون محبت میکنند. میان بهشون سر میزنند. براشون غذا و خوراکی میفرستند و تماس تلفنی میگیرند و حالشون رو میپرسند. درعوض من: مادر زنگ میزد و میگفت کی میایی؟ هر وقت میای برای ت از اون شیرینی سنتی ها بیار. 

یا میگفت: برا تعطیلات که میای فلان چیز را ب و بیار میخوام بدم به عموت یا ت.

دختر که ازدواج کرد تا شب بعله برون ما خبر نداشتیم.

جشن گرفتند و حتی به من نگفتند که برم شمال تا در مراسمشون شرکت کنم.

خلاصه اینا گذشت تا پدر فوت د. عموجان روز تشییع یه لیست آوردن که اینا رو یدم و اینقدر هزینه برا قبر و کارها. دقیقا روی پله های حیاط. حتی فرصت نداد که سوم بشه.

دختر عمو جان به بهانه ی فوت پدرِ من از مدرسه مرخصی گرفتند و رفتند خونه تا مورد علاقه شون رو ببینند و استراحت کنند

جان مثل مهمونها موقع غذا میومدند و مینشستند بالای مجلس و میبایست از ایشون پذیرایی میکردیم.

دخترش به دلیل طولانی بودن مسافت، هیچکدوم از مراسم رو شرکت ن د.

 شب یلدای اولین سال که دو ماه بعد از فوت بابا بود، من و مامان و خواهرک تنها بودیم. ی درِ خونه ی ما رو نزد. آخه بخور بخورا تموم شده بود.

برای عروسی برادر همه ادعای بزرگتری داشتند ولی زمانی که باید نقش بزرگتر رو ایفا می د شونه ها شون رو انداختند بالا.

اینجوری شد که من یاد گرفتم از ی توقع نداشته باشم و برای دل خودم زندگی کنم.

تمام این سالهای تنها زندگی هیچکدوم از فامیل حتی یک بار هم نیومدند خونه ی من. بارها دعوتشون که برای یه سفر آ هفته بیان پیش من. ولی دریغ از حتی یک نفر.

حتی یک بار هم به من زنگ نزدندتا حال منو بپرسن.

حالا مادرم نگران حرف این فامیله.

ر شاءنش  میشه همکلاسی رو به عنوان دامادش به چنین فامیل مهربونی معرفی کنه. 

البته حق داره. این فامیل هیچوقت همراه و همدل نبودند. فقط منتظر فرصتی هستند برای طعنه و کنایه زدن. 

خوب چرا باید به چنین آدم هایی اهمیت بدیم. متاسفانه مادرم با این سن و با اینکه خیلی خودش رو دانا میدونه ولی هنوز این رو متوجه نشده.

مهم نیست.

من  میخواستم این فامیل رو در خوشی خودم شریک کنم ولی این کار رو نمیکنم.

با همکلاسی قرار گذاشتیم بریم سفر. توی همون سفر و بین آدم های غریبه یه جشن کوچیک برا خودمون میگیریم. اینجوری خیلی بهتره.

فامیل هم دیگه ماتمِ کادو دادن نمیگیرن.

من هم اینجوری خوشحال ترم.

از بچگی احساس تنها بودن داشتم. وقتی پدر مرد، حس یتیم بودن هم بهش اضافه شد.

این نیز بگذرد.

خدایا شکرت.



برچسب ها : دردِدل - فامیل ,خونه ,رشته ,اینجوری ,خوشحال ,تمام ,انتخاب رشته
چرا بامن چُنینی؟؟؟؟؟
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

قشنگ بلده چجوری قبل از تعطیلات، قبل از رفتن به تهران، قبل از خوشحالی م بهم ضد حال بزنه.

توی رویاهام میدیدم که مثل قدیما یه سفره عقد کوچولو پهن کردیم تو سالن پذیرایی و دور تا دور  سالن رو میز و صندلی چیدیم و من  و همکلاسی نشستیم پشت سفره و عاقد داره خطبه ی عقد رو میخونه و یه تعدادی از فامیل های نزدیک هم داریم که دورتا دور نشستن رو صندلیا. 

خیلی وقته که این رویا رو دارم.

اونوقت امروز.....

زنگ زدم خونه و دارم با مادر صحبت میکنم. میگه: فردا که میری نمایشگاه، زیاد راه نرو و س ا واینستا که دوباره درد زانوها و کمرت شدید بشه. به خودت فشار نیار. تو که میخوای عروس بشی باید مراقب خودت باشی. حتی اگه جشن هم نگیری برا عقد باید دو ساعت س ا وایستی. 

میگم چرا؟

 میگه فکر کردی تو محضر همین که بری برات خطبه میخونن. 

میگم من دلم میخواد تو خونه ی خودمون عقد کنم.

میگه: دیگه چی؟! کی میخواد ریخت و پاش هارو جمع کنه؟ من توان دارم یا خواهرت؟ 

میگم: کارگر میگیریم.

میگه: نه! بیخود از این فکرها نکن. برید محضر عقد کنید اگر هم خواستید جشن بگیرید برید همون تهران جشن بگیرید کارت دعوت بدین فامیل هر ی خواست بیاد.

میگم: من میخواستم تو خونه عقد کنم و یه شام به فامیل بدم.

میگه: شام تو خونه؟ 

میگم نه. همین هتل کنار خونه مون.

میگه: به هر حال باید محضر عقد کنید. شاید اون بخواد برا فامیلش جشن بگیره. برید همون تهران جشن بگیرید.

میگم: نه. تو که میدونی من از جشن عروسی خوشم نمیاد. با این درد زانوهام توان چند ساعت س ا ایستادن رو هم ندارم.

میگه: به هر حال فکر عقد تو خونه رو از سرت بیرون کن. 

****

هیچی نمیگم. ادامه نمیدم. اصلا نمیپرسه تو چی دلت میخواد و چه آرزویی داری؟ فقط نگران اینه که فامیل بفهمند که همکلاسی قبلا ازدواج کرده و یه بچه داره. تمام فکر و خیالش اینه. حتی حاضره دخترش جشن عروسی نگیره که فامیل  از نزدیک بچه ی همکلاسی رو نبینند. تا حالا روش نشده بهم بگه. میترسم همین روزا بگه اجازه نداره دخترش رو بیاره خونه ی من.

دوباره یه بغض گُنده اومده و نشسته توی گلوم.

من چه گناهی که سرنوشتم اینجوری شده؟

انتخابم اشتباهه؟

اونقدر که اینجوری باهام برخورد بشه؟

گاهی حس میکنم روح صادق هدایت اطرافم میچرخه.

برچسب ها : چرا بامن چُنینی؟؟؟؟؟ - میگه ,خونه ,فامیل ,برید ,بگیرید ,میخواد ,همون تهران ,برید همون ,ساعت س ا
نمایشگاه تخصصی مواد و محصولات شوینده و آرایشی و بهداشتی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دوستان سلام.

چون سوال پرسیده بودید بهتر دیدم اینجا براتون یه توضیح مختصر بدم.

این نماشگاه یه نمایشگاه تخصصی در ارتباط با معرفی شرکت ها و محصولات آنها در زمینه واردات و تولید مواد اولیه و محصولات شوینده و آرایشی و بهد اشتیه.

شوینده ها مثل شوینده های خانگی: پودرهای لباسشویی، مایعات ظرفشویی و دستشویی، شامپو های موی سر، شامپو فرش، شیشه پاک کن، ژل های بهداشتی، صابون ها، شامپو های بدن و ......

آرایشی و بهداشتی مثل: انواع کرم ها و ژل های دست و صورت و بدن(روشن کننده ها، مرطوب کننده ها، ضدچروکها، ضد ترک هاو...). انواع لوازم آرایشی (رژ و سایه و ریمل و پنکک و ....)

این وسط شرکت هایی که کارشون واردات مواد اولیه ی سازنده ی این محصولات هست یا شرکت هایی که این مواد رو داخل ایران تولید میکنند(مواد شامل رنگ و اسانس و پلیمرها و سورفکتانت ها و عصاره های گیاهی و مواد شیمیایی و...) به معرفی تولیدات خودشون میپردازند.

شرکت های تولیدکننده یا واردکننده ی محصولات هم به معرفی محصولات خودشون  مشغولند و  همچنین از محصولات جدیدشون در نمایشگاه رونمایی میکنند. 

در کنار اینها شرکت هایی که کار تولید و واردات  ابزار و دستگاه های لازم برای این صنعت رو ه عهده دارند، سعی میکنند از این فرصت برای معرفی کالاها و خدماتشون استفاده کنند . 

خلاصه که یه جمع صنعتی برای آشنایی بیشتر انی هست که در این زمینه فعالیت دارند.

نمایشگاه از امروز ساعت ۹ شروع میشه و تا پنجشنبه ساعت پنج بعد از ظهر ادامه داره(هر روز نه صبح تا پنج بعد از ظهر) 

محل نمایشگاه : نمایشگاه بین المللی تهران

منم فردا از صبح اونجا هستم. شرکت ما هم اونجا غرفه داره.

فقط اگه اومدین زیاد دنبال من نگردین. خوب؟!

برچسب ها : نمایشگاه تخصصی مواد و محصولات شوینده و آرایشی و بهداشتی - محصولات ,مواد ,شرکت ,نمایشگاه ,شوینده ,معرفی ,شرکت هایی ,محصولات شوینده ,مواد اولیه ,نمایشگاه تخصصی
من و کپل
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

همکلاسی امشب به یه مهمانی خیلی خاص و مهم کاری دعوت شده. زنگ زده و در حال صحبت میشنوم که صدای تق و توق میاد. ازش میپرسم که چه کار میکنه؟ میگه داره کف و وا میزنه.

خنده ام میگیره. این یعنی توی اتاق کارش وا هم داره. البته ایشون در زمینه لباس پوشیدن بسیار بسیار مرتبه و همیشه لباس هایی مناسب با محیطی که قراره اونجا باشه به تن میکنه و صدالبته که اتو و وا و ادکلن هرگز فراموش نمیشه. 

حالا کپل جان در حال وا زدن زنگ زده به من که اگه شب تماسش دیر شد یه وقت من ناراحت نشم. 

بهش میگم تا لباساتو سیاه نکردی، گوشی رو قطع کن و برس به وا زدنت.

همین مونده که یه اب کاری ه و بندازه گردن من. اونم  که حساس. مهمونی هم حساس. چه شود!!!!

خلاصه، من هم در فکر چی بپوشم برای نمایشگاه و چی کار کنم هستم.

امروز رفته بودم جواب آزمایشی که برام نوشته بود رو بگیرم و به نشون بدم. خداروشکر به لحاظ هورمونی مشکلی نداشتم. روبروی مطب یه شیرینی فروشی معروفه که شیرینی های سنتی اینجارو میپزه. یعنی بوی شیرینی بهم خورد نتونستم بی خیال بشم و برا همکلاسی شیرینی ن م. حالا خوبه خودم هی بهش میگم خودتو لاغر کن. بعد خودم هم براش شیرینی می م. آخه کپل جانم شیرینی های اینجا رو خیلی دوست داره. دلم نیومد تا تهران بیام و شیرینی براش نیارم.


برچسب ها : من و کپل - شیرینی ,وا
بهار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

این هفته نمایشگاه محصولات آرایشی و بهداشتی و شوینده است.

دیروز از دفتر برام دعوتنامه فرستادند.

میخواستم آ هفته برم شمال ولی با پیش بینی شلوغی جاده و شرایط، ترجیح میدم هفته ی آینده برم و این هفته بمونم همینجا. در عوضش احتمالا که تعطیله برم تهران نمایشگاه.

*****

هوای بهار بدجور منو مست میکنه. الان فصل فصلِ شیرازگردیه. خوش به حال ا. 

دلم قدم زدن تو باغ عفیف آباد و باغ دلگشا و باغ ارم رو میخواد.

اصلا اگه از من بپرسن بهشت روی زمین کجاست میگم اول شیراز و بعد گیلان. (چه از خود متشکر)

چند سال قبل که شیراز بودم، وقتی توی خیابونهاش قدم میزدم، میرفتم تو یه دوران دیگه. صدای سم اسبها بود و پیراهن زن ها که با راه رفتنشون دامن پرچین سکه دوزی شدشون خش خش میکرد و بوی عطر گیس های بافتشون با عطر بهارنارنج قاطی می شد و بینی رو نوازش میکرد.

مردای قدبلند و خوش قیافه با اون چکمه های ساق بلند و سیبیل های ت ده و درشکه های مزین به نقوش خوش آب و رنگ.

اصلا من فکر کنم یه زمانی در گذشته های دور توی شیراز زندگی می . شاید توی یه خونه ی بزرگ با یه حیاط بزرگ که وسطش یه عمارت بزرگ بود و جلوی عمارت یه  حوض خوشگل. ظهر ها نور آفتاب میفتاد روی ارسی ها و رنگ های قشنگ ارسی ها روی پرتوی نور سوار میشدند و پخش میشدند رو ی قالی های نقش ترنجی و دیوارهای گچکاری شده ی اتاق و چه کیفی میداد خو دن توی اون اتاق رنگارنگ و پر نور.

خوشبح ون ا. نمیدونید چه نعمتی دارید.

*****

چی میشه شاه چراغ منو بطلبه؟؟؟؟؟؟ هان ؟؟؟؟؟؟



برچسب ها : بهار - هفته ,شیراز
یه شب سیاه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

موضوع خواستگار خانم مسئول فنی منتفی شد. 

آقا ی داماد بسیار مشکوک، بسیار ضد و نقیضگو، بسیار مخفی کار و بسیار متوقع بودند.

یاد حرف پدر خد امرز افتادم. با اینکه پدر خودش توی سن سی و هفت سالگی ازدواج کرده بود( البته به این دلیل که سال ها ایران نبود و با عقاید خاصی که داشت دوست نداشت زمانی که خارج از ایران هست ازدواج کنه) با این حال همیشه میگفت: مردی که بالای چهل سالگی بخواد ازدواج کنه و تا اون سن ازدواج نکرده باشه، قابل اعتماد نیست و یه مشکلی داره.

نمیخوام این حرف پدر رو به همه بسط بدم چون به هر حال سن ازدواج خیلی بالا رفته، اما توی سال های اخیر و با بررسی خواستگاران بالای چهل سالم به این نتیجه رسیدم که پدر تا حدود زیادی حق داشتند.

مرد مجرد بالای چهل سال، یا آدمیه بسیار وابسته و ضعیف. 

یا موجودی ش ت خورده و سرخورده.

یا شکاک و بدبین و بداخلاق.

یا به لحاظ اخلاقی خوشگذران و بی قید و بند.

یا دارای مشکلات جسمی و روحی فراوان.

و یا تنبل و از زیر بار مسئولیت فرار کن.

باور کنید من قصد توهین به آقایون رو ندارم ولی خ اگه مردی باشه که مشکل حادی نداشته باشه، اصلا مگه خانم ها میذارن تا چهل سالگی مجرد بمونه. اصلا همه ی فک و فامیل بسیج میشن که بهش زن بدن. والله به خدا.

اما خ دلم برای خانم همکار سوخت. دختریه که از هر لحاظ خوبه. مستقل، کوشا، باهوش، مهربون، خونواده دوست و اهل زندگی.

نمیفهمم چرا مردها چنین دخترهایی رو نمیبینند. 

****

دلم هوای تازه میخواهد

دلم به فکر کوچ پرستوهاست.

که بگذرم از این دیارِ بی رویا.

دلم گرفته از این کوچه های تکراری

از این همه خشم و قصاوت و بی رحمی

از این همه گرد و غبارِ بیزاری.

دلم هوای سفر به سر دارد

هوای رهایی

هوای

هوای باتو بودن، با تو پیوستن

 بیقراری و بی ت و دل بستن

هوای سفر، سفر به آغوشت

به بوییدن من مویت

به آن نگاه مست و مدهوشت

هوای گذشتن.

دویدن.

رسیدن. 

که در هجوم نفس های تو 

هوای تازه بلعیدن

دلم هوای تازه میخواهد......


برچسب ها : یه شب سیاه - ازدواج ,تازه ,هوای ,بالای ,خانم ,سالگی ,هوای تازه
خوشبختی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز عالی بود. خوش گذشت. یه زن و شوهر که نه سال از من کوچیکترند و پانزده سال از همکلاسی.

همکار که قدیم ترها از کارمندهای همکلاسی بود، اونقدر از همکلاسی تعریف کرد که من ته دلم شرمنده شدم بابت بعضی چیزهایی که بیخودی ازشون ناراحت میشم. 

خانمش یه خانم به تمام عیار. صبور و مهربون و شیرین. واقعا لذت بردم از اینکه چند ساعتی رو کنارشون گذروندم. 

وقتی میبینم دو نفر تا این حد با هم جور هستند و همدیگر رو درک میکنند، لذت میبرم. 

همکلاسی خسته بود. بعد از ناهار چشماش حس قرمز شده بود و خوابش میومد. به زور فرستادیمش توی اتاق تا یه چرتی بزنه.  بعد خودمون سه تایی نشستیم به صحبت .

و من چقدر چیز یاد گرفتم. صبوری، آرامش، همدلی....

دیدم یه زن چقدر میتونه به شوهرش آرامش بده. چقدر میتونه یه خونه رو تبدیل کنه به امن ترین جای دنیا.

خدایا کمکم کن که من هم بتونم خونه ای بسازم پر از امنیت و آرامش و صفا.

برچسب ها : خوشبختی - چقدر ,همکلاسی ,چقدر میتونه
صبح
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

 برنامه تغییر کرد. میرم تهران تا بریم خونه ی یه دوست مشترک. دوستی که خیلی برامون عزیز و قابل احترامه.

****

من یه جورایی آدم خود درگیری هستم. 

وقتی میخوام اولین بار جایی برم یا ی رو ملاقات کنم نوع لباسی که میپوشم خیلی برام مهمه. اصلا دوست ندارم توی محیطی ظاهر بشم که احساس کنم خیلی متفاوت از بقیه هستم و توی چشم.

این دوست عزیز از همکاران قدیم و دوستان همکلاسیه که برای من هم خیلی قابل احترامه. من تا حالا با خانمش روبرو نشدم و نمیدونم چه تیپ شخصیتی داره. خودش پسری کم سن و سال و مهربون و مذهبیه. 

خیلی برام سخت بود که لباس هایی بپوشم که هم خودم باشم و هم به عقاید اونها احترام بذارم و هم همکلاسی خوشش بیاد.

دو روزِ درگیرم و هر وقت خواستم باهمکلاسی  در موردش صحبت کنم فرصت نداشته یا موضوع رو  خیلی جدی نگرفته . امروز صبح در آ ین لحظه خواستم باهاش صحبت کنم ببینم اون چی میپوشه ولی دیر جواب داد. من هم همون لباس هایی رو که دوست نداشتم پوشیدم تا قورباغه درونم رو قورت بدم.

بعدا پیام داد تا ببینه چه کاری داشتم. گفتم مهم نیست و دیگه حل شد. پرسید که قهر ؟ گفتم نه ولی ناراحتم. 

میگه تو همیشه خوشتیپی نگران نباش.

ته دلم بیشتر حرصم در اومد.

من دوست داشتم باهاش م کنم. اون با خیال راحت گذاشته بود به عهده خودم. احساس بودن و نبودنش در این شرایط زندگیم هیچ تاثیری نداشته.

من زیادی رمانتیکم.

میترسم آ ش بشه مثل برادرجان که به خانمش با خیال راحت در شرایطی که وجودش لازمه  برام، میگه: خواهر من یه پا مردِ . به من نیازی نداره!!!!!

یکی از توهماتم در مورد دو نفره زندگی از بین رفت.

خوبه آدم خیالاتش رو دور بریزه و با واقعیات مواجه بشه.

*****

الان توی ماشین هستم. با قطار نیومدم چون ساعت های حرکتش با برنامه ی من جور نبود.

*****

نتایج تایید صلاحیت ک داها اومد. خدایا این مردم رو از نادانی و دروغ و دسیسه و دشمنان در امان نگه دار.

برچسب ها : صبح - دوست ,خیلی ,خیال راحت ,لباس هایی ,قابل احترامه
سپاسگزارم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ماما جان من آدم فراموشکار و قدرنشناسی هستم، شما به بزرگی خودت ببخش. 

ماما جان من گاهی یادم میره که خیلی ها به داشتن همین شغلم غبطه میخورند و در آرزوی به دست آوردن کار به هزاران نفر رو می اندازند، اونوقت میشینم و غصه ی اینو میخورم که چرا کارفرما برخلاف وعده های اولیه اش عمل کرده و حقوقم رو زیاد نکرده. من اشتباه میکنم و باید قدردان این موقعیت باشم و سعی کنم کمی صبر پیشه کنم و خودم شرایط رو برای خودم بهتر کنم.

ماما جان من فراموشکارم و یادم میره که چقدر خوشبختم که از لحاظ مالی مستقل هستم و دارم یه زندگی مستقل رو پیش میبرم.

ماما جان من فراموشکارم و یادم میره ازت برای داشتن بهترین دوست دنیا، خونواده خوب، سلامتی، آب و هوای عالی، نعمت زندگی، محیط کار خوب، وجود همکلاسی و هزارتا چیز دیگه سپاسگزاری کنم.

مامای عزیز، سپاسگزارم که منو در آغوش امن خودت جا دادی. 

برچسب ها : سپاسگزارم. - میره ,یادم ,ماما ,یادم میره
عصبانیم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

آخه یکی نیست بگه الان برا چی عصبانی هستی؟

۱_ به بنگاهی گفتی خونه ی تر و تمیز میخوای با رهن کامل ، اونوقت تو رو برده یه خونه ی هم کف نمور نشونت داده با یه عالمه اجاره؟ خوب مگه ایرادی داره؟

۲_ رفتی آرایشگاه ابروتو تمیز کنی. یک ساعت و نیم خانم آرایشگر با همکارش بالا سرت ایستاده اند و هی در مورد مدل ابروت نظر میدن و اصلا به فکر تو و خستگی بعد از کار و قراره دیدن خونه نیستند؟ خوب چه اهمیتی داره؟

۳_ خسته و کوفته میای ولو میشی پای تلویزیون که کمی موسیقی گوش بدی. اونوقت میبینی قطع شده؟ بازم یکی رو پشت بوم یه گندی زده؟ خوب چرا خودت رو ناراحت میکنی؟ فقط دعا کن مثل دفعه ی قبل که آنتن تلویزیون رو باز و بردن این بار رو نبرده باشن.

۴_ از ظهر صداشو نشنیدی؟ جلسه داشته؟ ساعت نه شبه؟ دلت تنگ شده؟ میخوای بری کله ت رو فرو کنی زیر پتو و بخو و دیگه جواب تلفن رو ندی؟ که تلافی کنی؟ چیو تلافی کنی؟ مگه بهت نگفته بود که جلسه داره؟ خوب پس چه مرگته؟

آهان. از اینکه هر روز بیشتر وابسته ش میشی از خودت بدت اومده؟ میترسی؟ احساس میکنی اون آدم مستقل قدیمی نیستی و زندگی بدون اون داره برات سخت میشه؟ میترسی یه روزی برسه که دیگه نتونی بدون اون ادامه بدی؟ خوب که چی؟ اینهمه تنها بودی، مستقل بودی، خانم و آقای خودت بودی، قهرمان زندگی خودت و دیگران بودی، خوب چی شد؟ به کجا رسیدی؟ حالا فرض کن اونقدر وابسته بشی که......

پاشو، پاشو برو تو بخون و این لوس بازیا رو بذار کنار.

فردا به  پشت بوم سر بزن و ببین چه کار . اینقدر حرص نخور. پاشو.

برچسب ها : عصبانیم. - بودی، ,خودت ,خونه ,تلافی کنی؟
تنبلی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

هر روز صبح یه بادگیر برمیداشتم و روی مانتو میپوشیدم و بعدازظهر هم دستم میگرفتم و برمیگشتم خونه. امروز تنبلیم گل کرد و گفتم هوا خوبه. بی خیال بادگیر. 

اومدم از خونه بیرون و .........

باد، طوفان، رعد و برق، باروون.

کجا بودین تا حالا شماها؟

من؟ 

ویبره.

الان نشستم منتظر سرویس و توی دلم به هرچی آدم تنبل و هرچی افکار تنبلانه است، بد و بیراه میگم.

آخه یکی پیدا نمیشه  بهم بگه قبل از بیرون زدن از خونه، برو پشت پنجره و یه نگاهی به بیرون بنداز.

آی تنبل.....

برچسب ها : تنبلی - بیرون
داستان های من و مالو جون
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

با هستی و خانواده رفته بودیم پارک. موقع برگشت، داخل ماشین، صحبت از زمان عقد و مهریه و این جور چیزا شد. هستی می گفت: مبلغ مهریه رو کم کن اما حق طلاق بگیر. گفتم همکلاسی اصلا راضی نمیشه. گفت: ولی حق طلاق خیلی مهمه. گفتم: همکلاسی گفته اصلا در این مورد حرفش رو هم نزن. 

یهو مالو جون با ح گریه گفت: نه، ، نه. طلاق نه. 

هستی گفت: تو به حرفای ما گوش نده. منظور ما رو متوجه نمیشی.

مالوجون گفت: عه. طلاق بده. یعنی از عمو جدا بشه. من نمیخوام. آخه من عمو رو خیلی دوست دارم..

خندیدم و سعی با زبانی ساده موضوع رو براش روشن کنم. 

آ ش خیالش راحت شد که حرفی از ج نیست.

آقای میم میگه اصلا حرف این چیزها رو نزنید.

من ته دلم  میگم: من خودم حق طلاق نمیخوام. الان و توی این سن اصلا به ج فکر نمیکنم. تحت هر شرایطی باید بتونم کنارش بمونم. درسته که آدم ها تغییر میکنند ولی دلم گواهی میده این مرد که از هجده سال پیش میشناسمش و تموم جوونی شو تا میانسالیش دیدم، مردی نیست که بخواد تغییر فاحشی داشته باشه. وقتی با این شرایط تصمیم گرفتم که باهاش ازدواج کنم پس در آینده کنارش میمونم و اصلا اصلا واصلا نمیخوام به طلاق و ج فکر کنم. حتی اگه روزی خودش نخواد کنارش باشم، به خواسته ش احترام میگذارم و از زندگیش بیرون میرم. ولی اصلا نمیخوام خودم به ج فکر کنم. درضمن همکلاسی منو میشناسه. میدونه اگه بخوام از زندگیش برم بیرون دنبال طلاق نمیرم. یه روز یه چمدون برمیدارم و میرم ناکجا آباد که حتی فکرش هم نرسه من کجام. من گم شدن رو خوب بلدم.

حتی این مهریه رو صرفا بابت دلنگرونی هام از آینده و پیری تعیین و یه دلیل دیگه هم بستن دهن فامیل. وگرنه حتی مهریه هم برام مهم نیست و هیچوقت دنبال گرفتنش نخواهم رفت.

اما این وسط موندم همکلاسی چه خوب خودش رو تو دل مالوجون جا کرده. کپل جان مهره ی مار داره.

برچسب ها : داستان های من و مالو جون - طلاق ,اصلا ,ج ,همکلاسی ,نمیخوام ,مهریه ,گفتم همکلاسی
خودم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

مثلا قراره بخوابم اما...

نشستم لبه ی تخت و لاک هامو گذاشتم کنارم و فکر میکنم ناخن های پاهامو چه رنگی لاک بزنم.

به شلوار سبزم نگاه میکنم و لاک سبز تیره رو برمیدارم. در انتهای کار شبیه آدم فضایی ها شدم ولی از نتیجه راضی هستم. میخواستم فرق کنم. با همیشه فرق داشته باشم. کمی از قالب زن کلاسیک درونم فاصله بگیرم و متفاوت باشم. 

حالا هوس کمی هنر نقاشی و ترکیب رنگ رو هم به کار بگیرم.

لاک طلایی رو برمیدارم و به یاد ماهی های پولک سبزی که رگه های طلایی روی بدن دارند رگه های طلایی رو روی سبز یشمی میکشم. جالب میشه. دلم میخواست قلم باریک تری داشتم و کمی رنگ نارنجی اضافه می ولی لاک نارنجی ندارم.

یادم باشه در اولین فرصت لاک نارنجی ب م.

خیلی وقته به دستهام لاک طلایی نزدم. 

از پنج سال قبل. وقتی با خواستگاری برای آشنایی بیشتر بیرون رفتیم و لاک طلایی من براش شد سوژه ی سوال های بیمزه. اون روزها گذشت اما لاک طلایی دیگه از چشمم افتاده بود هرچند هنوز هم جزء رنگ های انتخ من در ید لاک به حساب می آمد.

با خودم فکر میکنم هرکدوم از این آدم ها که اومدند و رفتند یه گوشه از احساساتم رو زیر پا له د و من چقدر محافظه کارتر شدم.

نگاهی به لاک می اندازم. میگذارمش جلوی همه ی لاک ها و تصمیم میگیرم در اولین فرصت ازش استفاده کنم. میخوام به خود قبلیم برگردم. میخوام حالا که ی هست که خودی های منو به س ه نمیگیره، از این پوسته ی محافظ بیام بیرون و دوباره خودم باشم.

باید از نو متولد بشم.

برچسب ها : خودم - طلایی ,نارنجی ,میکنم ,اولین فرصت
ماجرای مطب نشینی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز بعد از کار، برای ریزش موهام رفتم پوست و مو. 

نوبتم رو با چک و ویزیت رو پرداخت و نشستم روی صندلی. خانم کنار دستیم یه خانم چادریِ سبزه رویِ بیست و هفت _هشت ساله بود. نگاهی به من انداخت و گفت: خانم این کارش خوبه؟ گفتم: بله. گفت: شما قبلا پیشش اومدین، از کارش راضی هستین؟ گفتم: من نیومدم ولی دوستانم پیشش اومدن و راضی هستن. گفت: شما هم برای لک صورت اومدین . نه؟ گفتم: نخیر. گفت: منم صورتم جدیدا لک آورده، قبلا اینجوری نبود. از وقتی قرص ال دی خوردم اینجوری شد. شما هم که صورتتون لک داره، پس چرا به نمیگین؟ نگاهی به صورتش انداختم، من لکی نمیدیدم. البته احتمالا زیر وارها کرم پنهانش کرده بود. با بیتفاوتی گفتم: برام مهم نیست. من از بچگی صورتم کک و ومک داشت. گفت: واقعا؟ مهم نیست؟ پس برا چی اومدین؟ (فکر میکرد دارم بهش دروغ میگم) گفتم: برا موهام. گفت: ولی صورتتون رو هم نشون بدین.  دیگه کم مونده بود عصبانی بشم و یه چیزی بهش بگم. گفتم : من کک و مک های صورتم رو لک نمیدونم و برام مهم نیستن و همینجوری راحتم. 

صداش کرد و وارد اتاق شد.

******

خانم جوان چادری دیگری بچه بغل اومد نشستم کنارم. به کودکش لبخند زدم و سرگرم بازی با بچه شدم که خانم پرسید: شما قبلا اومدین اینجا؟ گفتم: نه. گفت: از کار خبر دارین؟ کارش خوبه؟ ( یک لحظه فکر اشتباها اومدم آرایشگاه و خانم داره در مورد آرایشگر سوال میپرسه) گفتم: نمیدونم.

سوال دیگری نپرسید و من نفس راحتی کشیدم. میخواستم بگم خوب خانم حتما شما قبلا از ان دیگری در مورد طبابت ایشون اطلاعاتی بدست آوردید که اومدین اینجا، اگر هم که نه، پس دیگه به مدرک ایشون اعتماد کنید و اینقدر به دنبال پرس و جو از بقیه نباشید.

یک زمانی پزشکان نقش خدایان روی زمین رو ایفا می د. چی شد که اعتماد آدم ها از پزشکان سلب شد؟ واقعا چه اتفاقی افتاد؟

******

داروهایی برام نوشت  و داروخانه ای رو معرفی کرد برای دریافت دارو( اینم یه مدل جدید از نحوه ی کار در ایران) 

رفتم همون داروخانه. بعد از دیدن نسخه، دخترها پچ پچی د و گفتند، خانم فعلا بشینید تا آماده بشه. بعد از یک ربع رفتم داروها رو بگیرم. یکی از داروها (یه ویتامین خارجی) اونی نبود که اسمش رو نوشته بود.درضمن یکی از عناصر داخل دارو آهن  بود که معده ی من نسبت به قرص های حاوی آهن به شدت حساسه و فورا دچار درد و ناراحتی میشه.به دخترک پشت پیشخون گفتم این دارو اونی نیست که توی نسخه است. گفت: همینه. اسمش فرق میکنه. نگاهی بهش انداختم و بیشتر  بحث ن اما برگشتم مطب . به گفتم میخوام دارو رو به نشون بدم. به جعبه ی قرص توی دستم نگاه کرد و گفت: از داروخانه تماس گرفتند و پرسیدند. چون داروی شما فعلا وارد نشده و هیچ کجا نیست، مشابه اون رو دادند و مشکلی نداره. گفتم: با این حال میخوام با صحبت کنم. قبول کرد که برم داخل. 

دارو رو به نشون دادم و جریان رو شرح دادم. گفت : بهتره که همون رو که نوشتم پیدا کنید و بخورید چون با داروی دیگری که بهتون دادم مکمل هم هستند. پرسیدم دارویی که نوشتید حاوی آهنِ؟ گفت: نه. 

تشکر . برگشتم به داروخانه و دارو رو پس دادم. و از دیروز دنبال داروی اصلی هستم. سرچ و خیالم راحت شده که داروی فوق مکمل حاوی آهن نیست. بالا ه پیداش میکنم. به قول مامان نهایتا تا یکی دو ماه دیگه وارد میشه.

دلم برای مردم بی اطلاع و انی که آشنایی با داروها و یا زبان انگلیسی ندارند میسوزه.

بعد از این همه رفتن، هنوز به زد و بند بازی های کادر درمان عادت ن .

یه و یه داروخانه چی به خودشون اجازه میدن در طبابت یک دخ کنند. هزار الله اکبر به این مردمانِ همه چیزدان.

برچسب ها : ماجرای مطب نشینی - ,گفتم ,خانم ,دارو ,داروخانه ,قبلا , نشون ,کارش خوبه؟
من و همکلاسی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

همکلاسی قراره منو با خودش ببره به جایی که کلی بازی کنم و هیجاناتم رو تخلیه کنم و انرژی بگیرم. میدونم این کار رو برا این  انجام میده که روحیه منو عوض کنه. تا همش باید دل نگرون باشم. میترسم این تخلیه هیجان برام خوب نباشه(به خاطر درد زانوها و کمرم) خودش که میگه: مراقبتم. نگران نباش.

****

این پسر خیلی شیطون و پرهیجانه. روحیه پرجنب و جوش و بچگانه ای داره. کلا  کودک درونش هنوز زنده است. مثل من نیست که کودک درونم تبدیل شده به پیرزن نق نقوی ( نمید ونم با کدوم ق نوشته میشه) درون.

****

شبکه ی  پ*ی ام س*ی رو تماشا می . یه تبلیغ باحال میده درمورد این شربت های انرژی زا، توش یه تنبله. من اینو میبینم همش یاد همکلاسی میفتم که به من میگه تنبل. اونقدر قشنگ تنبله لبخند میزنه که نگو.

****

الان زنگ زده، داره از خونه ی ش برمیگرده، معلوم نیست با من حرف میزنه یا با گربه های توی کوچه.

****

میگه ناقلا چه کار داری میکنی حواست به من نیست. 

لو رفتم. بهش میگم دارم وبلاگ مینویسم. کلی ذوق کرده که مچم رو گرفته. میپرسه: چی مینویسی؟

میگم: درباره ی تو مینویسم.

میگه: حالا خوب مینویسی یا بد؟

میگم: امممم نه خوب و نه بد.

میخنده.....

توی دلم میگم: مینویسم که خیلی دوستت دارم.

برچسب ها : من و همکلاسی - مینویسم ,میگه ,همکلاسی
رفیق
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

رفیق خوب داشتن یه نعمت بزرگه. اصلا بزرگترین نعمته.

رفیق خوب داشتن مثل داشتن یه جعبه ابزار تو ماشینه.

وقتی میری مسافرت، دلت گرمه. خی راحته. ممکنه اصلا بهش نیازی نداشته باشی ولی مطمئنی اگه اتفاقی بیفته با وجود جعبه ابزار دیگه قرار نیست خیلی متحمل سختی بشی.

رفیق خوب شبیه چای بعد از خواب نیمروزه. دلچسب و گوارا. اصلا اگه چای بعد از خواب نباشه، خواب نمیتونه دوباره شارژت کنه.

رفیق خوب شبیه بوی گل نرگس میمونه تو  شبهای سرد زمستون که بهت امید میده که بدونی توی سرما هم میشه دووم آورد.

رفیق خوب  شبیه یه بستنی قیفی میمونه، وسط ظهر تابستون که حس دلت رو خنک میکنه.

رفیق خوب مثل یه کتابه. همراهه. آرومه. با زبان بی زبانی باهات حرف میزنه. هر روز یه چیز جدید بهت یاد میده.

رفیق خوب شبیه قرص آرام بخشه. وقتی اعصابت بهم میریزه حس آرومت میکنه. شادت میکنه. بهت انرژی میده. زندگیتو دوباره از سر میسازه.

رفیق خوب یکیه مثل هستی. همیشه هست. همیشه خوبه. همیشه همراهه. همیشه......

پاینده باشی رفیق.

برچسب ها : رفیق - رفیق ,میکنه ,میده ,شبیه ,اصلا ,خواب ,جعبه ابزار
حسودی که هرگز.....
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

جدیدا احساس میکنم حسود شدم. از بعضی از احساسات و برخوردهای خودم اصلا راضی نیستم. مثلا گاهی به شرایط ی حسادت میکنم. نه اینکه از این ناراحت باشم که اون شخص چنین موقعیتی داره. نه. از این ناراحتم که چرا خودم چنین شرایطی ندارم.

یا دوست دارم بعضی چیزهای خاص فقط برای خودم باشه. بعضی لحظه های خاص. بعضی آدم های خاص.

از این خصلت بیزارم. 

نمیدونم چجوری باید ازش رها بشم.

اصلا دوست ندارم حسود باشم. به پول و ثروت دیگران حسادت نمیکنم. 

به گردش ها و شادی های نمایشی دیگران حسادت نمیکنم.

ولی گاهی وقتی میبینم ی به یکی از آرزوهای دست نیافته من دست یافته، حسودیم میشه.

به اونایی که چند زبان مختلف رو بلد هستند حسودی میکنم.

به اونهایی که موهای پ شتی دارند حسودی میکنم.

به اونهایی که شاد و سرخوش هستند و اجازه نمیدن مشکلات کمرشون رو خم کنه حسودی میکنم.

به آدم هایی که هدف دارند و با انگیزه زندگی میکنند حسادت میکنم.

به اونایی که زندگیشون جهت پیدا کرده و بالا و پایینش رو طی کرده حسادت میکنم.

به اونهایی که میتونند با آرامش با مسائل روبرو بشن، حسادت میکنم.

به آدم های منطقی و انی که میتونند حساسیت هاشون رو کنترل کنند حسودی میکنم.

به اونهایی که قلب بزرگ و مهربونی دارند و خداوند در لحظه لحظه زندگیشون جاریه، حسادت میکنم.

من

به همه ی اونهایی که دختر دارند حسادت میکنم.


برچسب ها : حسودی که هرگز..... - میکنم ,حسادت ,اونهایی ,حسودی ,بعضی ,دارند ,حسادت میکنم ,حسودی میکنم ,دیگران حسادت ,حسادت نمیکنم ,دیگران حسادت نمیکنم
چند نکته
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز غروب رفتم ید. هنگام برگشت از اونجایی که وسایل زیادی دستم بود باوجود اینکه مسیر خیلی کوتاه بود، منتظر تا ی شدم تا سواره برم خونه.

تا ی خالی بود. آقایی جلو نشسته بود. آقای دیگری اومد و پرسید: شما سوار نمیشید؟ به وسایل دستم اشاره و گفتم من کمی جلوتر پیاده میشم. آقا محترمانه رفت داخل ماشین نشست.

خانمی از راه رسید. نگاهی به ما انداخت. رفت سراغ ماشین دیگری. راننده حواله اش کرد به سمت ماشین ما. آمد و گفت: میشه شما بشینید. گفتم: خانم من وسایلم زیاده و کمی جلوتر پیاده میشم. 

خانوم رفت داخل. اما اول کیفش را میان خودش و آقا قرار داد و بعد کمی، فقط کمی از هیکل مبارک را برد داخل ماشین. 

نگاهی به صندلی انداختم و در دلم گفتم بی خیال، سوار شو.

با چه زحمتی خودم را در آن وسایل جا دادم، خدا میداند. دو قدم جلوتر پیاده شدم و تمام مدت به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا کرایه ی دو نفر را حساب ن تا راحت بنشینم.

*****

میخواستم وارد مغازه عطاری شوم. سه خانم چادری جلوی در ایستاده بودند و داخل نمیرفتند. ازشان تقاضا که راه را باز کنند. یکی شان گفت داخل جا نیست.

به برکت قد بلندم کمی سرک کشیدم به داخل مغازه. داخل مغازه دو آقای مسن ایستاده بودند و خانمها نمیخواستند وارد شوند که یک وقت خدای نکرده با آقایون برخورد نکنند.

****

وارد مغازه ای شدم که پلاستیک و ظروف یک بار مصرف و هزار جور خنزل پنزل آشپزخانه و تولد بازی داشت. قبل از من خانمی آنجا بود. مرد فروشنده پرسید امرتون؟ گفتم زیپ کیپ و بقچه ی زیپ دار میخوام. گفت چه سایزی؟ گفتم کار خانوم رو راه بیندازید من فعلا عجله ای ندارم. در این بین دو خانم دیگر وارد مغازه شدند. مرد کار سه خانم را ره انداخت و آمد سراغ من. سایز را گفتم. رفت که نمونه بیاورد. خانمی وارد شد. بعد از هل دادن من خود را به سمت دیگر مغازه کشید. وسایلی که میخواست برداشت و از آقا خواست حساب کند. مرد هم کار خانم را راه انداخت و در همین حین گفت: شما که عجله نداشتید! و من فقط دندان هایم را بر روی هم فشار میدادم.

****

۱_ خانم های محترم: هر مردی که داخل ماشین کنار شما مینشیند تمایلی ندارد که به شما بچسبد. اگر مایل به نشستن کنار یک مرد نیستید، صرفا صندلی جلوی تا ی را انتخاب کنید. نفر سومی که کنار شما مینشیند به اندازه ی شما حق دارد که از فضایی معادل یک نفر استفاده کند.(قبول دارم که بعضی از آقایون رفتارهای نامناسبی دارند ولی باید یاد بگیریم قرار نیست ما با رفتار خودمان به شعور دیگران توهین کنیم. پاسخ دادن به رفتار بد دیگران بهتر از پیش داوری های نامناسب است)

۲_ خانم های محترم: پدران و برادران و همسران شما هم مردانی از همین جامعه هستند. به نظر شما یک آقای محترم شصت ساله تمایلی به تنه زدن به یک خانم پنجاه  شصت ساله دارد؟ آنهم در یک مغازه؟ 

۳_ حق تقدم را رعایت کنیم چه مایی که مشتری هستیم. چه شمایی که فروشنده هستی. زمان برای هر شخصی اهمیت دارد. احترام به حقوق دیگران نمیبایست باعث سوءاستفاده شود.

متشکرم.

برچسب ها : چند نکته - خانم ,داخل ,گفتم ,مغازه ,ماشین ,جلوتر ,جلوتر پیاده ,داخل ماشین ,داخل مغازه ,ایستاده بودند ,وارد مغازه
پدرونه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

میلاد علی مبارک

روز مرد مبارک.( مخصوصا تمام آقایونی که لطف میکنند و به این خونه سر میزنند و تمام خانم هایی که از هر مردی مردترند.)

روز پدر مبارک.( آقای ، آقا و همه ی باباهایی که اینجا رو میخونید).

همکلاسی صبح رفته سر خاک پدر. الان هم احتمالا رفته به پدربزرگش سر بزنه.

منم که دورم و نمیتونم برای فاتحه به پدر خودم یا پدر همکلاسی سر بزنم.

همکلاسی هم که دم دستم نیست.

فقط امیدوارم دختر همکلاسی یه تبریک به باباش بگه.  خوب اون که بچه است و تو عالم خودشه. مادر و اطرافیانش باید بهش یاد بدند.  خیلی سخته تو این وضعیت که هر صفحه ای رو باز میکنی دم از روز پدر میزنند، یه دختر داشته باشی که یادش نباشه روز پدر رو بهت تبریک بگه.

البته امیدوارم که اینجوری نشه.


برچسب ها : پدرونه - همکلاسی
صبح است ساقیا
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وقتی وسط هفته تعطیل میشه، زمان از دست آدم درمیره. من همش فکر میکنم امروز شنبه است. 

بارانی شما بخیر. 

هوا بهاری

دلها شاد

قبلها امیدوار

لبها خندون

الهی به امید تو....

برچسب ها : صبح است ساقیا
گزارش وار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

امروز مدیر جان نیومده بودند، خانم مسئول فنی هم نیومده بودند. با این هوای بارونی و این تعطیلی دیروز، منم بدجور هوس کرده بودم که برم شمال.

****

دیروز همکلاسی به همه چیز گیر میداد. به کامنت های توی این*ست*اگرام و کپشنی که براش نوشته بودم. به لین*کد*این و کامنتهای اونجا. به دیر جواب تلفن هام. به جوابایی که بهش میدادم و....

خلاصه که شب بهش گفتم: اصلا معلوم هست امروز چته. چرا اینقدر اذیت میکنی؟

با خنده میگه: آخه امروز روز مرده. تا آ امروز میتونم بی خودی گیر بدم. از فردا دوباره هیشکی ناز ما رو نمیکشه.

خنده ام گرفت. گفتم باشه. هر چقدر دوست داری اذیت کن. یه امروز نوش جونت....

****

با هستی حرف میزدم. از تردیدهام از نگرانی هام. از بی قراری هام. بهم میگه: به هیچ چیز پیش پیش فکر نکن. اگر جای ف(همکلاسی سابق که با وجود سه تا بچه ی قد و نیم قد، شوهرش همین چند ماه پیش فوت کرد) بودی، میخواستی چه کار کنی؟ زندگی هیچ تضمینی نداره.

یهو دلم آروم گرفت. واقعا هیچ تضمینی برای ثبات در هیچ چیز دنیا نیست. همونطور که شادی هاش مقطعیه، غمهاش هم گذراست.

****

پیج (مهربانی شما چه رنگی است؟) رو خوندم، قلبم فشرده شد. فقط دعا . شما هم برای نویسنده این پیج دعا کنید.

****

فردا میرم سر کار. ناراحت نیستم. کارهای زیادی دارم. ترجیح میدم که برم بیرون و توی خونه نباشم.

****

تا ه بادوم تموم نشده یه دل سیر از عزا بیرون بیارید. من که بدون خواهرک از گلوم پایین نمیره.

****

مدیرجان یه آقایی رو معرفی به خانم مسئول فنی، جهت آشنایی و ازدواج. خوشم میاد که آقای مدیر دستش به خیره. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره. خانم همکار، دختر خوبیه. لیاقت یه زندگی خوب رو داره. آدم کوشا و پرتلاشیه و دوست داره خودش رو بالا بکشه و ترقی کنه. این آقا هم از شواهد برمیاد که همینجوری باشه. خانم ی ال از من بزرگتره، آقا هم سه چهارسالی از خانم بزرگتره. تا ببینیم چه پیش میاد و چطور پیش میره.

برچسب ها : گزارش وار - خانم ,خانم مسئول
لین*ک*داین
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خوب که فکر میکنم، احتمال میدم که همه ی این چیزها زیر سر همون ع باشه. همون ع با شال آبی. با موهای قهوه ای روشن و عینکی با فریم سرمه ای و نگاهی که یه جور خاصی به بیننده خیره شده. با یه شیطنت خاص و البته ظریف. چشمانی که در اثر تابش مستقیم آفتاب، رنگ مایی شان بیشتر از هر زمان دیگری جلب توجه میکند.

دقیقا درست است. زیر سر همین ع است که مخاطب قاطی میکند و زمان و مکان و سن و سال را فراموش میکند و هرچه دل مشنگش میخواهد؛ به شکل مسیج مینویسد و یک سند هم میزند و میماند منتظر جواب. 

وگرنه چه ومی دارد که جوانی بیست و نه ساله، خواهان آشنایی با زنی سی و شش_ هفت ساله شود. جالب اینجاست که هرچه میگویی: پسرجان ، بنده ی در زندگیم است؛ ککش هم نمیگزد و شبیه بچه های تخس کارتون های امروزی میگوید: خوب مگه چی میشه با من هم آشنا بشی؟؟؟؟؟؟؟

واقعا نمیفهمم. آیا هیچگونه ارزش و تعهدی در زندگی  اینهایی که ده پانزده سال از ما کوچکتر هستند، وجود ندارد؟ بر سر این مردم و فرهنگ این مردم چه آمده؟ من به دین و این چیزها کاری ندارما. من در مورد اخلاق صحبت میکنم.

البته که من اشتباه برداشت کرده ام و همه چیز زیر سر همان ع فوق الذکر است. وگرنه چه معنی میدهد که هر ماه یک جوان بین بیست و هفت تا سی و سه ساله پیدا بشود و گیر سه پیچ بهد به آشنایی بیشتر آنهم با وجود توضیح من در مورد علاقه ام به شخصی دیگر. 

جدیدا به این نتیجه رسیده ام که دیگر جواب هیچکدام را ندهم. آ ای جوانان غیور ایرانی، اینجا چرا؟ در لین*ک*د این چرا؟ بابا جان اینجا یک سایت اجتماعی علمی و تخصصی است و مثلا شما اعضای محترم این سایت افرادی تحصیلکرده و در طلب تبادل تجربه هستید. پس چرا اینجا را هم با شبکه های اجتماعی دوستی اشتباه گرفته اید؟ چرا؟

حداقل وقتی ی خودش را متعهد به شخص دیگری معرفی میکند، به او و احساسش و زندگیش احترام بگذارید و با برخی رفتارهایتان باعث نشوید که میزان ش ان زیر سوال برود.

ممنون.


برچسب ها : لین*ک*داین - میکند
بوی تو
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

تی همکلاسی رو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم. یجورایی حس میکنم توی بغلش هستم.

بوی عطر تنش میپیچه توی دماغم.

یاد دیروز غروب میفتم که شیطنتم گل کرده بود و غلغلکش میدادم. آخه میدونین تا قبل از این مرد غلغلکی ندیده بودم. اونم غلغلک در حد ریسه رفتن. دستانم رو به شکل گرفت و گفت اگه میتونی حالا غلغلک بده. زورش اونقدر زیاده که غلغلک که سهله، ت هم نمیتونستم بخورم. آ ش به غلط افتادم تا ولم کرد. یاد بچگی هایم افتادم. برادر هم همینقدر پرزور بود. وقتی سربه سرش میگذاشتم دستانم را همینجور میگرفت و میگفت: آخه پشه، تو با یه حرکت له میشی که من موندم چرا زور این مردا اینقدر زیاده. منم که کلا مثل علف هرز فقط قد کشیدم. توان و قدرتی در استخوان هایم نیست.

تی ش را بو میکشم و با یادآوی آن لحظات لبخندی روی لبانم مینشیند.

اصلا کی گفته که آدما بعد از سی سالگی بزرگ شدن و دیگه بچه نیستن و نباید بچگی کنند؟ 

ما دوتا دوتا بپه ی گنده هستیم که هنوز هم تفریحاتمان مثل بچه ها تماشای کلاه قرمزی و بازی و*ر*ق و منچ و جرزنی و جیغ و هوار و سیبیل آتشی و غلغلک است.

حالا هرکی میخواد بخنده هم میتونه به ما بخنده.

ایشون مدیر و سهامدار یک شرکت بزرگ و بنده هم مدیر تولید یک کارخونه هستم. 

اما هنوز دو تا بچه هستیم با دنیایی ک نه.

تی همکلاسی رو بو میکشم و کم کم در خیالاتم غرق میشم.

میخوام بخوابم  تا خوابای خوب ببینم...

شب بخیر.

برچسب ها : بوی تو - غلغلک
قصه های من و مالوجون
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

درباره دیکته گفتن های من، که قبلا براتون گفتم.

ب مالوجون میبایست دیکته مینوشت و چون حرف ث رو جدیدا بهشون یاد دادند؛ محور اصلی دیکته حرف ث بود.

حالا داشته باشید جمله های منو:

اثر دست من روی میز مانده است.

مادرم با پختن کیک ثابت کرد زنی نمونه است.

کیومرث در درس مثلثات نمره ی مثبت گرفت.

ثریا در کلاس زبان ثبت نام کرد.

،،،،

امروز داشتم به کلمات ث دار فکر می یاد کلمات: کثیف، خبیث و افتادم. شانس آوردم که اینا ب به ذهنم نرسیدند وگرنه معلوم نیست چه جمله هایی با اینا میساختم.

راستی کلمات ث دار چقدر کم هستند. بیشتر در ریشه ثبت و یا از کلمات مرتبط با مثلث و نهایتا چندتا اسم مثل ثنا .

خلاصه که من چیز زیادی از ث به ذهنم نرسید. شما چطور؟ کلمات ث دار مورد علاقه شما چیه؟

برچسب ها : قصه های من و مالوجون - کلمات ,دیکته
با تو
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

آمدی. وقتی که من هنوز خواب بودم.

ب حال خوشی نداشتم. ساعت ها بیدار در رختخواب غلت میزدم. استخوان درد مهمانم بود. 

صبح پیامت را که دیدم، از رختخواب بیرون پ . 

یک ربع فاصله داشتی با من و من هنوز آماده نبودم.

چطور صورتم را شستم و موهایم را شانه و رژ گلبهی را بر لبانم کشیدم، نمیدانم.

فقط همین را میدانم که بعد از پر کتری از آب و روشن شعله گاز و بیرون آوردن نان ها از فریزر، نگاهم که در آینه به صورتم افتاد، دیدم که زیر لبم ورم کرده و قرمز رنگ شده است.

نمیدانم دوباره تبخالی حاصل از استرس بود یا در اثر هیجان جو شی کنار لبم شکوفه زده بود. هرچه که بود، دویدم سمت یخچال و تکه یخی برداشتم و گذاشتم رویش.

تو رسیدی و من مملو از هیجان در آغوشت فرو رفتم.

مثل همیشه دست پر بودی.

شکلات و پودر ژله و آبنات و...

فلش گوشی و لباس سرهمی و لیوان دم نوش.

بهت گفتم: عادتم داده ای به منتظر ماندن برای کادوهایت. اگر بدون کادو بیایی، چه کنم؟

تو خندیدی و گفتی: این دفعه  دست خالی می آیم.

من لبخند زدم. در هوای تو غرق شدم.

با تو خندیدم. بچه شدم.

بازی کردیم. آشپزی کردیم. ع تماشا کردیم. من زندگی .

فراموش که زانوانم درد میکنند. فراموش که خسته ام. فراموش که .....

باورت میشود؛ اصلا یادم نبود که درمورد آینده با تو حرف بزنم. 

کنارم که هستی، نگرانی هیچ چیزی را ندارم.

کنارم که هستی، فقط تو هستی و من هستم و تمام لحظات با هم بودنمان.

و وقتی که رفتی، دوباره غم آمد و تنهایی.

هر وقت که می آیی و میروی تنهاتر میشوم.

آ  تو که هستی، طعم خوش دوتایی بودن را میچشم. میدانی؟ آدم که یک بار شیرینی را حس کند، تحمل تلخی برایش دشوارتر میشود.

با خود فکر میکنم، آیا همه ی اینها خواب است و من خواب میبینم؟

این ساعات دلچسب که به سادگی  در کنار هم وقت میگذرانیم، همین ساعاتی که در رستوران و تفریحگاه های گران و با هزینه های سنگین، نیستند و در خانه و صرفا در کنار هم بودن است را میگویم، همیشه آرزوی داشتن چنین اوقاتی را با ی داشتم و کم کم به این نتیجه رسیدم که هرگز نمیشود با ی، بی ریا و ساده خوش بود و زندگی کرد.

اما تو آمدی و تمامی آن رویاها را به واقعیت مبدل کردی.

آیا میشود که اینها همیشگی باشند.

که همیشه و حتی تا کهنسالی، کنار هم بر روی مبل ولو شویم و به صدای غار و غور شکم یکدیگر بخندیم. که شکلک در بیاوریم و زبان درازی کنیم و بر سر خوردن پسته با هم بجنگیم. که من موهایت را نوازش کنم و آنها را بهم بریزم و تو هنگام رفتن با دیدن موهای ژولیده ات بخندی و بگویی: این بود مرتب ت؟!!!

من کنارت بایستم و تو آشپزی کنی و من وردست باشم و برایت رب و نمک و فلفل بیاورم و تو مثل سرآشپزها دستور بدهی.

با هم حرف بزنیم و حرف بزنیم و بخندیم و بخندیم و از شدت خنده فک هایمان درد بگیرد.

یعنی میشود؟ که همیشگی باشد؟ که همیشه زندگی با ما مدارا کند و ما هم از او کم توقع باشیم؟

تو را به خدا س ام و تا تو به خانه برسی، خواب در دیدگانم نخواهد نشست. 

منتظرم. منتظر روزی که پیر شویم و همچنان در کنار هم از شو خی های یکدیگر ریسه برویم.

*****

پروردگارا، حالا که بعد از سالها، عشق را میهمان قلبم کرده ای، خودت از آن پاسداری کن.

یزدان پاک، قلبم، عمرم، زندگیم در دستان توست. خوشبختی را که بر من نمایان کرده ای، از من دریغ مدار.


برچسب ها : با تو - خواب ,بخندیم ,هستی، ,کردیم ,کرده ,زندگی ,فراموش
گزارش وار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

فردا همکلاسی میاد دیدنم، صبح رفتم ید. بهش قول دادم  برای صبح براش شله زرد بپزم. خودش هم قراره عصرونه برای من یه جور آش روسی بپزه. آخه اجداد ما دوتا، روسن ولی من با اینکه اسم این آش رو شنیدم ولی تا الان نخوردمش. 

کادوی روز مردش رو هم که یدم.

فقط مونده خونه رو مرتب کنم.

امروز صبح ی اتاق خواب رو که به دلایلی قبل از عید نشسته بودم، انداختم شستم و شیشه ها رو پاک و رو دوباره نصب نمودم و نتیجه اینکه الان دوباره کمردرد موذی اومده سراغم.

همکلاسی چندبار زنگ زده و پرسیده که از تهران چیزی نمیخوای؟ و من هر دفعه گفتم نه و اون دوباره سوالش رو تکرار کرده.

طفلکم پیش خودش چه فکری میکنه، من نمیدونم.

اوضاع تب خالم بهتره، سرماخوردگیم هم خداروشکر بهتر شده. 

جاتون خالی، ه ها معرکه بودند.

غروب قراره فرزانه جون بیاد دیدنم و درنتیجه من هم باید تا اون موقع خونه رو مرتب کنم. پس برم به کارهام برسم.

من  عاشق این هوای بهشتی هستم. 

روزگارتان بهاری.


برچسب ها : گزارش وار
قربان محبتت ماما جان
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وقتی میتونی بعدازظهر سبزی خوردن گیر بیاری، اونم چه سبزی خوردنی، تر و تازه، یعنی یه گوشه از بهشت نصیبت شده.

حالا اگه ه بادوم ب ی اونم ریزه میزه و سبز و خوشمزه، دیگه باید تمام غم و غصه هارو بریزی دور و به خودت بگی(عزیزم، تو خیلی خوشبختی) .

اونوقت اگه توی همون مغازه ای که نشون کردی، بتونی کادوی روز مرد رو هم ب ی و نیازی نباشه با این زانودرد و کمردرد، خیابونها رو  گز کنی، دیگه باید کلاهت رو بندازی هوا و بگی: ایول خدا، دوستت دارم هوارتا.....

برچسب ها : قربان محبتت ماما جان - دیگه باید
تب
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز تب داشتم. خسته بودم. حالم اصلا خوب نبود. شب بی خودی به همکلاسی گیر دادم. به آینده. مشکلات پیش رو. 

افکار سیاه و منفی اومده بود سراغم و نمیتونستم هیچ چیز خوبی در آینده تصور کنم.

من بودم و سیاهی و تنهایی و تبی که در اون میسوختم.

دائم فکر می اگر با همکلاسی ازدواج کنم و اتفاقی براش بیفته، اونوقت باید چه کار کنم؟!

یه عالمه مشکل. یه عالمه بدهی.

همسر سابق همکلاسی که دنبال باقی مهریه اش اومده.

دخترش و مادرش.....

و من تنها.

دنیایی از اضطراب و ترس از آینده ای نامعلوم اومده بود سراغم.

با همکلاسی که حرف میزدم ناگهان تبدیل شدم به یه گوله اشک.

اونقدر حالم بد شد که مجبور شدم گوشی رو قطع کنم.

فقط اشک میریختم.

اونقدر گریه تا خوابم برد.

صبح هم از ساعت چهار بیدار شدم. با ذهنی کلافه و روحی خسته.

پ.ن. خدایا من سپاسگزار تمام داده ها و نداده هاتم ولی خواهش میکنم این ترس ها و افکار منفی رو از من دور کن. ممنون.

برچسب ها : تب - همکلاسی ,اومده ,آینده
لب قلمبه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز هوا به شدت سرد شد. البته من از اونجایی که سرمایی هستم با توجه به پیش بینی های هواشناسی گوشی، لباس مناسبی پوشیده بودم.

در طول روز تمامی همکاران مداوم از سرمای هوا شکایت داشتند و من با خونسردی میگفتم: هوا اونقدرها هم سرد نیستا!

غروب وقتی برگشتم خونه، به شدت گرمم شده بود. یه بستنی نوش جان و سرگرم کارهای روزمره شدم که یه وقت احساس لبم آیش گرفته و میخاره.

پ جلوی آینه. بعللللله. چشمتون روز بد نبینه. تب خال اومده بود سراغم و نشسته بود رو لبم.

از پروسه ی یخ گذاری و پماد زدن که بگذریم یک ساعت بعدش ناگهان گلو درد و بدن درد اومد سراغم.

همون موقع بود که ستاره ها بالای سرم به چرخش دراومدند و لامپ بزرگ صد واتی رو کله ام روشن شد.

درست حدس زدید. بنده سرماخوردم. 

تمام دیروز اون گرمای بدنم در اثر تب بود و حاصلش هم اون تب خال خوشگل روی لبم. ناگهان یاد افتادم. قراره که همکلاسی بیاد دیدنم. با این قیافه؟ با این سرماخوردگی؟ با این صورت بیحال و لب های ورم کرده؟ سریع رفتم  یه قرص کلد استاپ خوردم و یه دم نوش آویشن هم درست و نوشیدم. چشمتون روز بد نبینه. خوردن دم نوش همانا و هر نیم ساعت یک بار دویدن به سمت ادب خانه همان.

خلاصه که عزیزان در حال حاظر یک عدد رافائل هستم با لبانی ورم کرده و دماغی آویزون در خدمت شما.

اینم برا خودش یک ماجرای هیجان انگیزه. باور کنید!

خوش باشید دوستان. 

برچسب ها : لب قلمبه
اولین روز کاری سال ۱۳۹۶
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام. صبح بخیر. 

امروز اولین روز کاری من در سال جدیده. امیدوارم سالِ پیش رو سالی خوب و خوش و سرشار از آرامش و موفقیت برای من و برای همه ی شما دوستان عزیز باشه.

الان که نشستم توی ایستگاه سرویس ، چنان سکوت و آرامشی اینجا رو فرا گرفته که نگو و نپرس.

با اینکه اینجا ایستگاه پلیس راهه، ولی تردد ماشینها به نسبت سال گذشته خیلی کمتره. انگار هنوز خیلی از ماشینها شروع به کار ن د. فکر کنم خیلی از اونها بعد از دو هفته دیر بیدار شدن، خواب مونده باشن.

همه که مثل من نیستند که از استرس تمام شب رو ساعت به ساعت بیدار شده باشند.

برچسب ها : اولین روز کاری سال ۱۳۹۶ - خیلی
آدم ها
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

جالبه.

شوهرِ ریزه پیام داده، عید رو تبریک گفته و عذرخواهی کرده که توی ی اله گذشته جویای احوال من نبوده و خواسته ازش ناراحت نباشم و درکش کنم.

در جواب سال نو رو بهش تبریک گفتم و نوشتم با توجه به اینکه خانمش تمایلی به ادامه رابطه با من نداشته، بهتره اون هم این موضوع رو رعایت کنه و اوضاع همینجوری باقی بمونه.

نوشت: بله ریزه تمایلی نداره و ممنون که درک میکنید.

****

واقعا نمیفهمم. این آدم ها رو نمیفهمم. من با اینا از خواهر و برادر صمیمی تر بودم. بعد از رفتن من از شرکت قبلی، چون من با کپل، مشکل داشتم و نخواستم باهاش ارتباط داشته باشم، ریزه هم به تریج قباشون برخورد و خودش رو قاطی موضوعی کرد که ربطی بهش نداشت و ارتباطش رو با من قطع کرد. جواب تلفن هامو نداد و کلا همه چیز تموم شد. حالا شوهرش بعد از ی ال پیام داده که از من ناراحت نباش، مگه تو برای من، جدا از همسرت بودی؟ من به واسطه ی همسرت با تو آشنا شدم و جدای از اون؛ هیچ ارتباطی با تو ندارم.

الان برام سوال شده که چرا بعد از ی ال پیام داده.

مامان میگه: حتما خانمش بهش گفته که پیام بفرسته تا اگه برخورد من خوب بود، بخواد خودش هم دوباره رابطه رو از سر بگیره.

خودم فکر میکنم همش از سر فضولیه.

اونا میدونند سالگرد پدر همکلاسی برگزار شده و میخوان یه سر و گوشی بجنبونن ببینن اوضاع چجوریه.

کلا اونا علاقه خاصی به سر درآوردن از زندگی مردم دارند. چه اون و چه کپل و  مدیر سابق.

خوشحالم که دیگه ارتباطی با اونا ندارم. 

خوشحالم که اجازه نمیدم آدم هایی که بی دلیل و به میل خودشو ن از زندگیم رفتند بیرون، حالا به میل خودشون بخوان دوباره برگردند توی این زندگی.

من آدمی نیستم که وقتی ی رو از قلبم بیرون انداختم دوباره بخوام به قلبم راهش بدم.


برچسب ها : آدم ها - پیام ,اونا ,ریزه , ریزه ,پیام داده ,ی ال پیام
مادر
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

وسایلم رو جمع کرده بودم و قرار بود نیم ساعت بعد راه بیفتم به سمت شهر محل س ت. 

مادر خطاب به من گفت: کمتر حرص و جوش بخور.

کمتر عصبی شو.

به خودت برس.

مراقب خودت باش. کمتر به خودت فشار بیار. آروم راه برو و زیاد دلاو خم و راست نشو.

بعد بی مقدمه گفت:

اگر هم در مورد ازدواج تصمیمت قطعیه، من به تصمیمت احترام میذارم. موافق نیستم ولی تو برام مهمتری.

بی خود هم فکر نکن که دوستت ندارم.

فکر نکن چون مخالفم، پشتت رو خالی میکنم که طرف هر بلایی خواست سرت بیاره. نه. با تمام توان پشتت هستم. برات هم دعا میکنم که خوشبخت بشی. فقط اگر تصمیمتون قطعیه، زودتر تکلیفتون رو روشن کنید که تا قبل از چهل سالگیت بری سر خونه زندگی خودت.

خواهرک گفت: یه ماه زودتر هم به ما خبر بدین که ما آماده باشیما.

من فقط آروم اشک میریختم . اشک میریختم و توی دلم خدا رو شکر می .

برچسب ها : مادر - خودت
بهار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

بهار رو دوست دارم. اصلا به نظر من بهترین فصل سال، بهارِ.

هوا عالی. یه روز ابری. یه روز بارونی. یه روز آفت . درختا یا پر از شکوفه و یا سبز کم رنگ. اصلا این سبز کمرنگ رو خیلی دوست دارم. یه سبز براقِ خاص. داد که به نیمه میرسه، دیگه این سبزِ براق رو نمیبینی. تبدیل میشه به سبز پررنگ کدر.

این حال و هوای بهار رو دوست دارم. از همه بیشتر اردیبهشت. اصلا انگار خدا هوس میکنه یک ماه مارو بفرسته بهشت.

حال و هواتون اردیبهشتی.

*****

مامان میپرسه: ازدواج کنین میرین کجا برا زندگی؟ همینجا میمونی یا میری تهران، یا کرج؟ گفتم: معلوم نیست. یا تهران یا کرج. 

میگه : بازم میری سر کار؟ میگم: آره. میگه: تو که میخواستی بعد از ازدواج نری سر کار. گفتم: اگه نرم، بمونم خونه چه کار کنم. بیمه ام هم از بین میره. تا جایی که بدنم یاری کنه، میرم.

میگه: پس تا قبل از اینکه چهل س بشه، زودتر ازدواج کنین.

میرم توی فکر. این روزا جسمم خسته است. سر ناسازگاری داره.

کمردرد و زانو درد. فیبروم ها. با خودم فکر میکنم: آیا درسته یه نفر دیگه رو درگیر این مشکلاتم م؟؟؟؟؟  واقعا نمیدونم. مدتیه که بدجور فکرم مشغوله.

برچسب ها : بهار - ازدواج ,اصلا ,دوست ,بهار ,دوست دارم ,ازدواج کنین
از خوشی ها
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ناراحت بودم و برای تخلیه ذهنم از افکار بد،اومدم و پست قبلی رو نوشتم. اما الان بهترم. 

*****

با خواهرک داشتیم توی یکی از خیابان های خاص ولایت که مملو از مغازه های رنگارنگ است قدم میزدیم و ویترین های خوشگل را تماشا میکردیم که شنیدم خواهرک با ی سلام و علیک کرد. برگشتم. خانمی مسن، زنی جوان و دختری نوجوان. چهره ی زن جوان خیلی آشنا بود. 

پرسید: منو شناختی؟

نگاهش ولی اصلا یادم نمیومد.

گفت: من مامان .... هستم. همیشه توی اتوبوس همدیگه رو میدیدیم.

ناگهان همه ی خاطرات گذشته به یادم آمد.

تقریبا هم سن و سال من بود. کمی تپل. با دخترکی یک و نیم ساله و شیطون و البته هم اسم من.

به دلیل تشابه اسمی با دخترش، و اینکه هر روز در اتوبوس با هم هم مسیر بودیم، دوست شدیم.

حالا سالها میگذشت. دخترک کلاس هشتم است. مادرش لاغر شده و من سالهاست سوار اون اتوبوس نشدم.

تمام مدتی که صحبت میکردیم دستانم را در دست گرفته بود و فشار میداد و با شوق و علاقه صحبت میکرد. با علاقه ای وصف ناشدنی میگفت: دلم برات تنگ شده بود. خیلی دلم میخواست دوباره میدیدمت. 

از محبت ناب و خالصش، به وجد اومدم. ما فقط در اتوبوس با هم همصحبت بودیم و او آن قدر قشنگ منو به خاطر داشت و برای مادرش از گذشته شرح میداد که شرمنده شدم. از خواهرک جویای احوالم شده بود و میدانست در غربتی نزدیک به تنهایی زندگی میکنم.

ممنونم از اینهمه محبتش.

گاهی انسانها با رفتارهای ناب و خالصشون، به زندگی دیگران طراوت میبخشند.

پ.ن. من و دخترک اسمی خاص داریم که چندان معمول و متداول نیست و در کل زندگیم فقط با دونفر همنام خودم مواجه شدم. یکیشون همین وروجکه که باعث دوستی من و مامانش شد.

برچسب ها : از خوشی ها - اتوبوس ,خواهرک
از دل برود هر آنکه از دیده رود......
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

قدیمیا قشنگ گفتند که ندیدن فراموشی میاره.

گاهی این ندیدن باعث میشه کلا آدم فکر کنه اونی رو که نمیبینه همش داره توی خوشی غلت میزنه.

مادرم تمام فکر و ذکر و نگرانیش خواهرکه.

امروز داشتم باهاش صحبت می بهش میگم این بچه اصلا انعطاف نداره. نمیتونه خودش رو با بقیه وفق بده. یهو زد تو جاده خاکی. میگه: آره اگه من بمیرم تنها میمونه. نمیدونم چه کار میخواد ه و .....

میگم یعنی چی . پس من و برادرش چی هستیم.

میگه: اون نمیتونه با شماها زندگی کنه.

میگم: اگه تونسته با تو بمونه، پس با ماها هم میتونه.

میگه نه. شما اذیتش میکنید. من هرچی هم که بگم مادرشم.

میگم: چرا فکر میکنی من میتونم تنها زندگی کنم ولی اون نمیتونه. رو پیشونی من چیزی نوشته که برا اون ننوشته.

میگه: تنها میتونه بمونه، با شماها نمیتونه.

گفتم: خوب براش خونه میگیریم که تنها بمونه.

برگشته میگه: اگه بعد من بخواین اذیتش کنید من ازتون راضی نیستم.

یه لحظه از خودم و از اون که چنین حرف هایی میزد متنفر شدم. فقط نگاش و گفتم برا تو و خودم متاسفم.

خوبه که حداقل اون یکی  و داره که اینقدر ازش دفاع میکنه و دوستش داره.

میگه مگه تو نداری؟ گفتم نه. گفتم تو اصلا یک ذره هم نگران حال و آینده من نیستی. تقصیری هم نداری. از بس من دردها و غصه هامو برا خودم نگه داشتم. چون من و زندگی من و نمیبینی که بخوای نگران من باشی.

گفتم: خدا روشکر که حداقل یه نفر هست که تو قبولش داری.

میگه: اونم اگه حرف من و گوش نکنه اونو هم قبولش ندارم.

نگاش و توی دلم گفتم: خودخواه......

...

حالم از این زندگی و از این مادر و فرزندی بهم میخوره.

مادری که با افکار منفیش داره ذهن بچه شو نسبت به خواهر و برادرش اب میکنه و کوچکتر و بزرگتری رو از بین میبره.

تازه میفهمم بابا م بهش میگفت تو فقط میتونی به یه نفر بچسبی یعنی چی! بهش میگفت: اولی که دنیا اومد، من رو ول کردی و چسبیدی به اون، دومی که دنیا اومد، اولی رو ول کردی و چسبیدی به اون، سوی که دنیا اومد ماهارو ول کردی و چسبیدی به سومی.

خد امرز حق داشت. طفلکی چقدر اذیت شد.

برچسب ها : از دل برود هر آنکه از دیده رود...... - میگه ,گفتم ,میگم ,زندگی ,نمیتونه ,چسبیدی ,دنیا اومد، ,نگاش
خستگی از تعطیلات
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

این روزها ننوشتم، نه اینکه وقت نداشته باشم. فقط چون روزهای عید بود و روزهای شادی برای بقیه و خوب نمیخواستم با غر زدن ها و نوشتن ناراحتی ها بقیه رو ناراحت کنم. 

روزهای خوبی نبود.

کمردرد و گردن درد.

رفتن به و ام آر آی.

کلی هزینه.

تموم شدن پول ها و تموم نشدن تعطیلات.....

توقعات بیش از حد مامان.

حرف ها.

متلک ها.

آزارهای روحی.

باز هم توقعات.

توقعات.

توقعات.

و مقایسه.

و اینکه مادر فکر میکنه من روی گنج نشستم و یه جوری باید فکر کنه که این گنج رو به دست بیاره که یه وقت نصیب همکلاسی نشه.

توقعات.

مقایسه.

حرف ها و حرف ها.

چرندیات.

خستگی.

خستگی.

خستگی.

و در انتها اینکه هیچ ی نیست که درکت کنه.

هیچ .

برچسب ها : خستگی از تعطیلات - توقعات ,خستگی ,اینکه ,خستگی خستگی ,توقعات توقعات
از دل برود هر آنکه از دیده رود......
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

قدیمیا قشنگ گفتند که ندیدن فراموشی میاره.

گاهی این ندیدن باعث میشه کلا آدم فکر کنه اونی رو که نمیبینه همش داره توی خوشی غلت میزنه.

مادرم تمام فکر و ذکر و نگرانیش خواهرکه.

امروز داشتم باهاش صحبت می بهش میگم این بچه اصلا انعطاف نداره. نمیتونه خودش رو با بقیه وفق بده. یهو زد تو جاده خاکی. میگه: آره اگه من بمیرم تنها میمونه. نمیدونم چه کار میخواد ه و .....

میگم یعنی چی . پس من و برادرش چی هستیم.

میگه: اون نمیتونه با شماها زندگی کنه.

میگم: اگه تونسته با تو بمونه، پس با ماها هم میتونه.

میگه نه. شما اذیتش میکنید. من هرچی هم که بگم مادرشم.

میگم: چرا فکر میکنی من میتونم تنها زندگی کنم ولی اون نمیتونه. رو پیشونی من چیزی نوشته که برا اون ننوشته.

میگه: تنها میتونه بمونه، با شماها نمیتونه.

گفتم: خوب براش خونه میگیریم که تنها بمونه.

برگشته میگه: اگه بعد من بخواین اذیتش کنید من ازتون راضی نیستم.

یه لحظه از خودم و از اون که چنین حرف هایی میزد متنفر شدم. فقط نگاش و گفتم برا تو و خودم متاسفم.

خوبه که حداقل اون یکی و داره که اینقدر ازش دفاع میکنه و دوستش داره.

میگه مگه تو نداری؟ گفتم نه. گفتم تو اصلا یک ذره هم نگران حال و آینده من نیستی. تقشیری هم نداری. از بس من دردها و غصه هامو برا خودم نگه داشتم. چون من و زندگی من و نمیبینی که بخوای نگران من باشی.

گفتم: خدا روشکر که حداقل یه نفر هست که تو قبولش داری.

میگه: اونم اگه حرف من و گوش نکنه اونو هم قبولش ندارم.

نگاش و توی دلم گفتم: خودخواه......

...

حالم از این زندگی و از این مادر و فرزندی بهم میخوره.

مادری که با افکار منفیش داره ذهن بچه شو نسبت به خواهر و برادرش اب میکنه و کوچکتر و بزرگتری رو از بین میبره.

تازه میفهمم بابا م بهش میگفت تو فقط میتونی به یه نفر بچسبی یعنی چی! بهش میگفت: اولی که دنیا اومد، من رو ول کردی و چسبیدی به اون، دومی که دنیا اومد، اولی رو ول کردی و چسبیدی به اون، سوی که دنیا اومد ماهارو ول کردی و چسبیدی به سومی.

خد امرز حق داشت. طفلکی چقدر اذیت شد.

برچسب ها : از دل برود هر آنکه از دیده رود...... - میگه ,گفتم ,میگم ,زندگی ,نمیتونه ,چسبیدی ,دنیا اومد، ,نگاش
گزارش وار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیروز یه روز فوقالعاده بود. رفته بودیم خونه بزرگه. پسر و عروس و نوه ش بودن با دو تا دختراش. خیلی خوش گذشت. خیلی خوب بود. یه روز فوق العاده.

روزها داره پشت هم میگذره و تعطیلات تا چشم رو هم بذارین تموم میشه.

برنامه مسافرتم کنسل شده.

حالا که داداش و خانواده ش رفتند مسافرت اگه منم برم، مادر و خواهرک تنها میمونند. درنتیجه نمیرم حتی اگه مادر بذاره به پای خساستم. چه کنم دیگه. هرکاری م به چشمش یه جور دیگه ای میاد.

دوست دارم هرچه زودتر برگردم خونه خودم. خیلی حوصله ی اینجا موندن رو ندارم. 

متلک ها برام آزاردهنده هستند.

مادر به خواهرک گفته: هرکدومتون یه جور منو پیش فامیل شرمنده میکنید. تو با ترک تحصیلت از و خواهرت هم با شوهر انتخاب ش .

چی بگم؟ 

اصلا ولش کن .

تعطیلات چطوره دوستان؟ خوش میگذره؟ امیدوارم ایام به کامتون باشه .


برچسب ها : گزارش وار - مادر ,خیلی
سال ۱۳۹۶
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام دوستای گلم. سال نو مبارک. سالی سرشار از عشق و امید و آرامش و سلامتی و تندرستی و مهربانی و انسانیت و انسان دوستی برای همتون آرزو میکنم.

ان شاءالله در این سال جدید غمهاتون تموم بشه وزندگیتون  سرشار بشه از شادی و شور و نشاط .

دل هاتون بی کینه، لب هاتون پرلبخند، دستانتون بخشنده و پاهاتون پرتوان و پرانرژی باشه.

روزهای خوبی د یش رو داشته باشید. 

برچسب ها : سال ۱۳۹۶
روز مادر مبارک.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

روز مادر مبارک.  هم به مادرهای بالفعل و هم به مادرهای بالقوه.

به دنیا آوردن یه موجود زنده مطمئنا حس و حال فوق العاده ای داره.  اونایی که این حس رو چشیدن، بهشون تبریک میگم.

روزتون مبارک باشه. اما یادتون باشه زحمتی که برای به دنیا آوردن یه بچه متحمل میشید و رنجی که در مسیر بزرگ شدنش میکشید و اتفاقاتی که براتون میفته و بیماری هایی که بهش مبتلا میشید و هزار چیز دیگه ای که به علت مادر شدن مجبورید اونها رو تحمل کنید و دم نزنید، هیچکدوم هیچوقت باعث نمیشه اختیار زندگی فرزندتون رو در دست بگیرید یا انتظار داشته باشید فرزندتون تمام و کمال در اختیار شما باشه و مطابق میل شما زندگی کنه. 

شما خودتون انتخاب کردید که مادر باشید و مادر یعنی ایثارگری و از خود گذشتگی.

مادری یعنی همیشه در تب و تاب بودن. یعنی آ ین چیزی که بهش فکر میکنید خودتون باشه.

وارد بحث مادر بودن نمیشم. فقط حرفم اینه که اگر انتخاب کردید که مادر باشید، به عواقب این انتخاب فکر کنید و بعدها تمام زحمات خودتون رو پتک نکنید بکوبونید رو سر بچه تون و انتظار نداشته باشید که رشته تحصیلی آینده ش، نوع لباس پوشیدنش، نوع رفتار ش، کارش، همسرش، آشپزیش، خونه داریش، شغلش، تربیت فرزندانش، مسافرت رفتنش، ید ش، دوستانش و ..... همه باب طبع شما و مطابق میل شما باشه.

لطفا لطفا و لطفا اجازه بدید همونطور که فرزندانتون شما رو همونطور که هستید دوست دارند، شما هم همونطور فرزندانتون رو دوست داشته باشید.

فرزندان شما، انسان هایی هستند با روحیات خاص خودشون و زندگی خودشون و مثل شما تنها یک بار حق زندگی دارند. 

مادرهای عزیز، مادرهای مهربون، مراقب خودتون باشید چون فرزندانتون طاقت دیدن ناراحتی و بیماری شما رو ندارند.

مادرهای گل، شما عزیز هستید. فرزندانتون میدونند که چه زحماتی براشون متحمل میشید. مادرهای خوب آرزوهاتون رو در قالب زندگی بچه هاتون  جستجو نکنید.

روزتون مبارک و دلتون شاد و تنتون سلامت.

برچسب ها : روز مادر مبارک. - مادر ,زندگی ,باشه ,مادرهای ,فرزندانتون ,خودتون ,داشته باشید ,انتخاب کردید ,متحمل میشید ,روزتون مبارک ,دنیا آوردن
پیش از عید
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

از صبح ساعت ده رفتم آرایشگاه و ساعت سه برگشتم. رنگ و هایلایت داشتم. مرحله اول رنگ عالی بود. مرحله دوم دکلره و مرحله سوم رنگ هایلایت. وحشتناک بود. قرمز هویجی. حالم بد شده بود. خانم آرایشگر گفت باید رنگساژ بشه دوباره رنگ گذاشت.امیدی به خوب شدنش نداشتم ولی نتیجه عالی شد. هر تار مو هام یه رنگی شده. خیلی قشنگ شده. موهام رو دوست دارم.

خسته ام ولی باید دوباره برم بیرون برای یدهای مامان. مجبورم برم.

بچه ها خدا قوت. همه حس سرگرم کار هستین. این روزهای پایانی سال واقعا همه در تلاش و تکاپو هستند.

برچسب ها : پیش از عید - مرحله
گزارش وار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

بار سفر بستم. منتظرم تا برادر بیاد دنبالم و با هم بریم شمال. میدونم وسایل منو ببینه حتما یه چیزی میگه. حتما میگه اینهمه بار و بنه چیه همراه خودت میبری.

.

.

. همکلاسی ب یه جلسه ی غیر منتظره با شرکا داشت. صبح وقتی زنگ زد پکر بودم. شروع کرد به حرف زدن و گفت که معلومه عصبانی هستی. خواستم با عوض صحبت حال خودم رو بهتر کنم که نشد. زدم زیر گریه. معذرت خواهی کرد. گفتم از نظر من فقط در دوح آدم نمیتونه جواب تلفنش رو بده یا حتی یه پیام کوچیک بفرسته. یکی اینکه تو بیمارستان باشه. دوم اینکه توی بازداشتگاه باشه. بهم گفت میدونم.  عذرخواهی کرد و شرایط بدی رو که توش گرفتار شده بود شرح داد. بهش گفتم که بخشیدمش. ولی نمیتونستم ناگهان تمام رنجی رو که شب گذشته متحمل شدم، اونهمه فکرای بد که ترسیده بودم چون ب یه شب عادی نبود و چهارشنبه سوری بود و من نگران بودم که خدای نکرده اتفاقی براش افتاده باشه، تمام اون شب بیداری و استرس رو نمیتونستم در یک لحظه  فراموش کنم.

اما دوستش دارم و برای همه ی خوبی هایی که داره، وقتی گفت بیا بغلم، گفتم: تو بغلت هستم. این یعنی قهر نیستم و همه چیز تموم شده. (از روز اول از من قول گرفته که حتی وقتی از دستش ناراحت میشم باهاش قهر نکنم، وقتی فکر میکنه قهرم، فورا میپرسه: میای بغلم؟ و وقتی من میگم: اومدم یا میگم: تو بغلتم ، خیالش راحت میشه که قهر نیستم)

امروز مهمانی خداحافظی از دو شریک عتیقه بود. امپراطور و سلطان بانو. بر اساس جلسه ب، شریک جدیدی در بین نیست و قراره پول این دو نفر رو ، اون سه شریک بدن. خدا به ما رحم کنه.

دلم برای همکلاسی میسوزه. بدجور تحت فشاره. خیلی خیلی بدجور.

الان میرم و تقریبا تا آ تعطیلات نمیبینمش. از همین حالا دلم براش تنگ شده.

برچسب ها : گزارش وار - شریک ,گفتم
تکرار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

قبلا هم گفتم، الان برای بار دوم میگم. اصلا فقط به خودم میگم:

مقایسه اصلا کار خوبی نیست.

اینکه من یه کاری رو راحت انجام میدم و دیگری اون کار رو انجام نمیده،  دلیل بر تنبلی اون شخص نیست. توانایی های آدم ها با هم فرق میکنه.

یه نفر عاشق کار بیرون خونه است و اون یکی عاشق خونه داری. یکی به کارهای هنری علاقه داره و اون یکی به کارهای فنی.

یکی روحیاتش شاد و شنگول و برون ت و دیگری، ت و آروم و درون گرا.

یکی میتونه همزمان بچه داشته باشه و کار خونه و بیرون رو با هم انجام بده و یکی دیگه نمیتونه. و یا شاید نمیخواد.

مقایسه اصلا خوب نیست.

مقایسه اصلا درست نیست .


مخصوصا وقتی اصول زندگیت برای طرف مقابل اصلا قابل قبول نباشه. اونوقت به رخ کشیدن افتخاراتت برای اون شخص چه اهمیتی داره؟؟؟؟؟!!!

پ.ن. من همینم و همینجوری زندگی میکنم و اصلا دلم نمیخواد نقش زن قدرتمند و قهرمان و مستقل رو بازی کنم. دیگه کافیه. سالها خواستی منو محدود کنی به رویاهای خودت. دیگه کافیه. تو مدال قهرمانی رو خودت تنهایی به بزن. تو زن مستقل باش. رو پاهای خودت بایست. رئیس باش. همزمان هم بیرون خونه کار کن. هم شب زنده داری کن. هم بچه داری کن. هم شوهرداری کن و هم ......

توان من در همین حده.

علاقه ای ندارم خودم رو به زحمت و عذاب بندازم که دیگرون بگند: به به، عجب زنی.

که چی بشه؟ وقتی از پا افتادی کی ح و میپرسه زن مستقل؟ همه به رئیس بودنت عادت د. از همه بیشتر خودت. نه حرف شنوی داری، نه ی جرات میکنه حرفی بهت بزنه. مگه ی جرات داره بهت محبت ه؟ همه میترسند که بهت بربخوره.

من دوست ندارم مثل تو باشم. آخه چندبار بگم؟ چند دفعه بگم که نمیخوام نقش زن من رو بازی کنم؟ آخه چند بار؟؟؟؟؟؟

مقایسه نکن. مقایسه نکن. مقایسه نکن.

برچسب ها : تکرار - اصلا ,مقایسه ,خونه ,خودت ,داری ,بیرون ,دیگه کافیه ,بیرون خونه ,مقایسه اصلا
عصبانی
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ب خونه هستی جان بودم.  با همکلاسی قرار گذاشته بودم که قبل از رفتن زنگ بزنم بهش، و بعد زمانی که اونجا هستم چون همکلاسی هم قرار بود بره خیریه دیگه تا شب با هم تماس نگیریم. 

غروب زنگ زدم. همکلاسی جایی بود و نمیتونست صحبت کنه. گفتم من دارم میرم خونه هستی. گفت باشه. بهت زنگ میزنم.

تا ساعت ده و نیم شب که من داشتم برمیگشتم خونه، منتظر شدم و زنگ نزد.

ساعت ده و نیم زنگ زد و گفت من دارم میرم شرکت. کاری پیش اومده. گفتم رسیدم خونه باهات تماس میگیرم. گفت نه. من زنگ میزنم. گفتم باشه.

تا ساعت دوازده بیدار بودم و منتظر. پیام دادم، جواب نداد. زنگ زدم جواب نداد. عصبانی شدم.  نگران شده بودم. ساعت دوازده دوباره زنگ زدم. جواب داد و گفت عزیزم من هنوز شرکت هستم. بهت زنگ میزنم. عصبانی بودم. گفتم من دارم میخوابم. زنگ نزن.

کوشی رو قطع و رفتم توی رختخواب. اما مگه خوابم برد. نگران بودم. تا ساعت دوازده شب چه کاری توی شرکت ممکن بود پیش اومده باشه.

حدود ساعت دو خوابم برد. س چهار بیدار شدم و رفتم سراغ گوشی. ساعت یک ربع به دو پیام داده بود که من الان دارم برمیگردم خونه. ساعت دو و نیم پیام داده بود که من تازه رسیدم. ببخشید عزیزم. راستی فلان آدرس توی اینستا کیه؟ بررسی کن ببین میشناسیش.


عصبانی تر شدم. چرا مردها نمیتونند کمی بیشتر توضیح بدن ولی در مورد هرچیز کوچیکی یه عالمه توضیح از آدم میخوان.

رفتم آدرسی رو که گفته بود نگاه . هیچ ع ی نداشت. ی ری فالوور و فالویینگ های عجیب و غریب داشت. بلاکش . هنوز عصبانی بودم. آقا تمام ب منو توی نگرانی گذاشت و حالا برام شده بود پلیس اینستا.

هنوز هم عصبانی هستم. یعنی ب چه کاری پیش اومده بود؟

پ.ن. میبینی  هستی جان. این مردا دست کمی از هم ندارند. تو هم دیگه زیاد حرص نخور.

برچسب ها : عصبانی - ساعت ,عصبانی ,خونه ,گفتم ,دوازده ,جواب ,ساعت دوازده ,پیام داده ,عصبانی بودم ,جواب نداد ,خونه هستی
به ماهرخ عزیزم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ماهرخ جان، کامنتت رو تایید ن چون فکر شاید دلت نخواد دیگران نوشته هاتو بخونند. عزیزم اگه آدرس ایمیل به من بدی میتونیم کمی راحت تر با هم صحبت کنیم.

دختر بودن در جامعه ما هزارتا بدی داره و هزارتا خوبی.

از بدی هاش اینکه:

اگه محجوب باشی و خج ی، باید منتظر بمونی تا یکی بیاد سراغت و باهات ازدواج کنه.

اگه از خانواده ای فقیر باشی، این مسئله میتونه پررنگ تر بشه چون دور و زمونه بدی شده و همه دنبال پول طرف مقابل هستند.

دختر که باشی باید آسه بیای و آسه بری که گربه شاخت نزنه.

توی محیط کار باید مراقب باشی برات حرف درنیارند.

باید چندبرابر یه مرد کار کنی و حقوقت نصف حقوق یه مرد باشه.

باید برا معالجه و رفتن و عمل و خارج رفتن و درس خوندن و هزارتا کوفت و زهرماردیگه، رضایت ولی(پدر،پدربزرگ،شوهر یا برادر) رو داشته باشی

باید .......

بدی هارو ولش کن. بذار از خوبی هاش بگم:

دختر که باشی، محرم اسرار پدر و مادر هستی. رفیق شفیق غصه هاشون میشی. همراه و همدمشون میشی.

دختر که باشی حتی اگه زشت باشی، یه گل میزنی به موهات و یه دامن گل منگلی میپوشی و دور دور میچرخی و برا دل خودت آواز میخونی.

دختر که باشی هروقت دلت میگیره، با خیال راحت میزنی زیر گریه چون ی توقع نداره خیلی سخت و محکم باشی.

دختر که باشی لباس های رنگی رنگی میپوشی.

دختر که باشی میتونی زمستونا برای پدرت، همسرت، فرزندت، یا عشقت، پولیور ببافی و سرد زمستون رو برا دل خودت گرم کنی. دختر که باشی میتونی تمام احساست رو بریزی توی قابلمه و باهاش غذاهای خوشمزه بپزی ، یا با خلق یه کاردستی، یه گلدوزی، یه خیاطی، یا نقاشی احساساتت رو به اطرافیانت نشون بدی.

دختر که باشی میتونی تاب بازی کنی، ب ی، لی لی بازی کنی.

میتونی وقتی کوچولو هستی بری بشینی تو بغل بابا، روی زانوهاش، صورتت رو بچسبونی به ته ریشش و احساس کنی داری اسکاج میکشی به پوستت.

دختر که باشی، یه روز بزرگ میشی، مادر میشی. میتونی مادرانه رفتار کنی. میتونی اونقدر در وجودت ذاتا یه مادر باشی که کارگر زیر دستت از همکارت بپرسه: خانم بچه داره؟ وقتی همکارت بگه: نه. آخه اصلا بهش میاد که بچه داشته باشه؟، کارگرت بگه: اتفاقا بهش میاد دوتا بچه داشته باشه چون خیلی مادرانه رفتار میکنه.

زن که باشی حامی میشی. همدم میشی. حتی اگه تنها باشی، میتونی مثل یه شمع به اطرافت روشنی ببخشی، حتی،حتی،حتی اگه خودت بسوزی و آب بشی.

دختر بودن شاید محدودیت های زیادی داره ولی اگه به مزایای اون فکر کنی میبینی دختر بودن خیلی هم خوبه.

من این رو روزی فهمیدم که پدرم فوت کرد. من با خیال راحت اشک میریختم و چندین نفر حواسشون به من بود که حالم بد نشه و برادرم طفلک، دنبال کارها بود و حتی به خودش اجازه نمیداد که اشک بریزه. اونجاو اونوقت دلم به حالش سوخت. خوشحال بودم که دخترم و میتونم به راحتی احساساتم رو بریزم بیرون.

*****

ماهرخ جان، همونطور که میبینی من هم دردها و غصه های زیادی توی زندگیم دارم. اصلا آدمیزاد فرستاده شده روی زمین تا درد و رنج و شادی و در کنار هم تجربه کنه. تا روحش صیقل ببینه و به معبودش نزدیک تر بشه.

دلم نمیخواد صرفا با نوشتن ناراحتیهام شما دوستانم رو ناراحت کنم. اگر گاهی از ناراحتیهام مینویسم برای اینه که بتونم کمی  شونه های خودم رو از بار غصه ها سبک کنم تا با ایستادگی بیشتر توی مسیر زندگی قدم بردارم.

هرکردوم از ما آدم ها توی زندگیمون سرگرم ماجراهای خاص خودمون هستیم. دعای من برای تو و همه ی دوستای خوبم اینه که خداوند قدرت مواجه شدن با گرفتاری های زندگی رو بهتون بده و خودش پشت و پناهتون باشه.

ماهرخ عزیزم، تهِ تهِ ته ِ شب، سپیده دم شروع میشه و پایان هر غمی یه شادی هست. من به این موضوع اطمینان دارم. زندگی ما آدم ها شبیه طیف های سینوسی و ینوسی هست. گاهی بالا و گاهی پایین. گاهی خوشی و گاهی غم.

امیدوارم هرچه زودتر خورشید زندگیت از پشت ابرها بیاد بیرون و گرمای تابشش، دلت رو گرم کنه.

برچسب ها : به ماهرخ عزیزم - باشی ,دختر ,میتونی ,میشی ,گاهی ,باشی، ,باشی میتونی ,دختر بودن ,مادرانه رفتار ,خیال راحت
نوشت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

سلام. از مطب برگشتم.

نگاهی به سونوگرافی  انداخت و گفت: خوب، فیبروم هات اونقدر بزرگ نیست که نیاز به جراحی داشته باشه فقط باید هر شش ماه چکاپ کنی که اگه بزرگ شد جراحی کنی. 

علائمم رو براش شرح دادم و گفتم احتمال سرطان نمیدین؟

گفت : نه. ضخامت رحمت نرماله.

گفتم: دهانه رحم چطور؟ من حس میکنم مشکل از اونجاست.

گفت : میگه برای بررسی دقیق اون مورد باید تست پاپ اسمیر بدی که چون ازدواج نکردی نمیشه.

گفتم: یعنی یه دختر دچار چنین مشکلی نمیشه؟

گفت : احت خیلی کمه.

گفتم: ولی هست؟!!!!

گفت: آره.

گفتم: اگه چنین اتفاقی برای یه دختر بیفته ، چطور میفهمید؟

گفت: در شرایط حاد با اجازه اولیاء نمونه برداری میکنیم.

گفتم: الان شرایط من خاص نیست؟؟؟!!!

گفت: نه. برو و به جای اینا سعی کن هرچه زودتر ازدواج کنی و بچه دار بشی چون ممکنه خیلی دیر بشه. ازدواج هم کردی میتونی بیای و تست پاپ اسمیر رو انجام بدی.

گفتم: ممنون.

توی دلم گفتم به خاطر افکار احمقانه، یه دختر تا به ح مرگ نیفته نباید بررسی دقیق بشه. واقعا جالبه.

سعی افکار منفی رو از خودم دور کنم و دیگه به این چیزا فکر نکنم. هرچه بادا باد. 

زندگی ادامه داره. باید افکار منفی رو از خودم دور کنم و سعی کنم با افکار مثبت به استقبال سال نو برم.

مادرم میگه: اختیارت دست خودته، اگه میخوای همچین آزمایشی رو انجام بدی، به خودت مربوطه. ولی عواقبش هم به خودت مربوطه.

کلی از دستم ناراحت بود که همش به چیزای منفی فکر میکنم. بهم میگه مشکل تو روحیه، جسمی نیست. روحت رو درمان کن.

برچسب ها : نوشت - گفتم ,افکار ,منفی ,دختر ,ازدواج ,میگه ,خودت مربوطه ,افکار منفی ,بررسی دقیق
نوشت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

رفتم سونوگرافی. خانم مهربون و با دقتم نبود و یه آقای منفی به جاش سونو میکرد. گفت چندتا فیبروم داری. گفتم میدونم. گفت وقتی درمان نکردی اومدی که چیو ببینی فکر میکنی برا خودشون از بین میرن؟ گفتم تحت نظر هستم و بهم گفته تا وقتی اندازه هاشون به حد خاصی نرسیده عملشون نمیکنم. گفت خودت چی؟ دوست داری از بین برن؟ گفتم من از خدامه که از دستشون راحت بشم. گفت: ازدواج کردی؟ گفتم: نه. گفت: پس چه جوری میخوای از دستشون راحت بشی باید شکمت رو کنند. گفتم: راسکوپی. گفت: هه. مگه توی ایران ی راسکوپی بلده؟ گفتم: آقای چقدر شما منفی نگر هستین. من با راسکوپی کیسه شفرامو برداشتم. تو ولایت ما الان نصف عمل ها رو راسکوپی انجام میدن. شروع کرد درمورد اشتباهات جراحی ها صحبت . و هزارتا مثال آورد. در همین حال دسته دستگاه رو زیر شکمم محکم فشار میداد. داشتم اذیت میشدم. بهش گفتم ولی اصلا توجه ای نکرد و درحالیکه یه لبخند زشت روی لبهاش بود فشار دستش رو بیشتر کرد. حرفای منفی هم ادامه داشت. وقتی از زیر دستش خلاص شدم دلم میخواست چهارتا لیچار بارش کنم. نمیفهمید که داره با حرفاش توی دل منو خالی میکنه و با رفتارش آزارم میده. ولی خوب فشار مثانه باعث شد فورا بپرم داخل تو و توی دلم بگم گور بابای هرچی انرژی منفی.

هستی و آقای میم اومدند دنبالم و رفتیم ید چهارشنبه سوری و بعد هم برگشتیم خونه. 

الان که دارم این ماجرا رو براتون مینویسم هنوز زیر شکمم درد میکنه.

*****

 خیلی خسته ام . یه عالمه حرف داشتم برا گفتن ولی دیگه توان ندارم. باید برم بخوابم. شب بخیر دوستان.

برچسب ها : نوشت - گفتم , , راسکوپی ,منفی ,فشار ,آقای ,دستشون راحت ,آقای
برای آمین، بانوی نویسنده متفاوت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

فاطمه جان(آمین) وبلاگت رو که تعطیل کردی. حداقل یه خبری از خودت بده. دلم برای نوشته هات تنگ شده.


برچسب ها : برای آمین، بانوی نویسنده متفاوت
عاشقانه ظهر
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

همکلاسی امروز صبح اومد دیدنم. برام یه عالمه کادو آورده بود. یه دامن و جلیقه و جوراب شلواری و روسری و کیف برای عید. یه عالمه لوازم آرایش و کرم و تقویم و سررسید و یه گردنبند خوشگل برا روز زن. برای مامان و خواهرک و برادر هم ی ری کادو آورده که باید براشون ببرم. اونقدر این کپلک من خوش سلیقه است که هرچی بگم کم گفتم. خوش سلیقه و چیز فهم و دست و دلباز. نمیدونم چطوری باید محبت هاش رو جبران کنم. اونقدر ماه و دوست داشتنیِ که نگو. طوری رفتار میکنه که انگار من هیچیم نیست. اصلا مریضی منو  به روی خودش و خودم نمیاره. یه روز خوب برام درست کرد و رفت. چقدر به های عاشقونه اش نیاز داشتم. چقدر به بغل ها و نوازش هاش نیاز داشتم. 

خدایا ممنونم که این موجود عزیز و دوست داشتنی رو سر راهم قرار دادی. 

هر روز که میگذره بیشتر از روز قبل دوستش دارم. هر روز که میگذره محبتش توی قلبم بیشتر ریشه میدوونه.

نه به خاطر کادوهاش. که خوب من اونقدری از لحاظ مالی مستقل هستم که هرچی دلم بخواد برای خودم ب م.

به خاطر این به یاد داشتن هاش. به خاطر این مهربونی هاش. این دست و دلبازی هاش. این همیشه خوب بودن هاش.به خاطر دقت ی که میکنه تا چیزی که می ه باب دل من باشه . به خاطر توجه ای که به یتیم ها و مستضعفین داره. برای اینکه شب چهارشنبه سوری قراره بره توی  یه خیریه برای توزیع غذا بین بی خانمانها کمک کنه. برای اینکه یادش هست برای تک تک عزیزان من از هستی گرفته تا اعضای خانواده عیدی بگیره. برای اینکه شلوارش رو نشونم میده و میگه ببین گفتی خودت رو لاغر کن، منم لاغر شدم.

 برای اینکه همکلاسی من یه فرشته است.

برچسب ها : عاشقانه ظهر - خاطر ,اینکه ,برای اینکه ,نیاز داشتم ,کادو آورده
دوستای گلم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ممنون دوستای خوبم. ممنونم که به فکرم هستین. با دعاهاتون و حرف های دلگرم کننده تون حالم رو خیلی خوب کردین. از خدا سپاسگزارم که دوستای ندیده ی خوبی دارم.

غزل جان، ماهرخ جان، پرنسای عزیز، پری جانم، ستاره مهربونم، لی لای خوش قلبم، کتی عزیزم ،رخساره جان  جانانم، مرضیه جانم،  مریم عزیزم، آبگینه جانم و عزیزترینم هستی جان، و همه ی دوستای خوب خاموشم، از همتون ممنونم برای بودنتون، همراهیتون و دعاهاتون و شرمنده ام که ناراحت و نگرانتون . یکشنبه که از برگشتم، حتما شما رو هم در جریان میذارم.

اگر اسم ی از دوستان از قلم افتاد به بزرگی خودتون ببخشید. بذارید به پای مشغولیت ذهنی.

همتون رو دوست دارم.

همچنان  به انرژیهای مثبت و دعاهاتون نیاز دارم.

برچسب ها : دوستای گلم. - دوستای ,جان، ,دعاهاتون
بازهم ، بازهم آزمایش، باز هم .....
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دوباره دم عید شد و رفتن های من شروع شد.

اومدم نوبت سونوگرافی گرفتم براشنبه و حالا هم نشستم مطب یه دیگه.

یک شنبه هم باید برم جواب رو نشون بدم. فردا هم باید برم آزمایش.

نمیدونم کلا بزنم بر طبل بیعاری و بیخیال و چکاپ و آزمایش بشم یا نه خودمو بزنم به کوچه علی چپ و هی برم و هی هیچ اتفاقی نیفته.

خسته شدم از این همه فشار عصبی.

برچسب ها : بازهم ، بازهم آزمایش، باز هم .....
خانم ج
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

به این نتیجه رسیدم که روزهایی که دوتا پست مینویسم، برخی خواننده ها فقط آ ی رو میخونند. از بعضی کامنتها و سوال ها معلومه

.

موقع برگشت از (پوست و مو) خانم ج همکار هستی رو دیدم. ازم پرسید اینجا چه میکنی. گفتم رفته بودم پیش ن. گفت: ای کاش یه م میکردی. گفتم چرا؟ گفت: اصلا خوبی نیست. گفتم: میدونم که کمی پولکیه. گفت: نه. چند تا از دوستام برا صورتشون رفتند پیشش بدتر شدند که بهتر نشدند.

گفتم: ولی من نسبتا راضیم از کارش. گفت: تو که پوستت خوبه.

گفتم : من برا لیزر رفتم. لیزر موهای زائد. گفت: من فکر رفتی برای از بین بردن لک. 

بعد هم گفت حالا که رفتی دیگه به دلت بد راه نده. 

خداحافظی کرد و رفت.

به خانم ج نگفتم که پارسال برای لک صورت پیش همین رفتم و خیلی راضی بودم. نگفتم که یک ساله که برای میکرودرمی و لیزر پیشش میرم و راضی هستم.

آخه گفتنش هیچ فایده ای نداره. خانم ج فقط نظرات خودش رو قبول داره. خصوصیات منحصربه فردی داره. به من میگه چرا برا لیزر نرفتی مرکز لیزر تهران

خنده ام گرفته بود. یعنی ده ماه، هر ماه یکبار کلی  وقت و انرژی و پول هزینه می میرفتم تهران که فقط پیشونی و پشت لبم رو لیزر کنم؟ یعنی آدم عاقل چنین کاری میکنه؟

برچسب ها : خانم ج - لیزر ,گفتم ,خانم ,
شبکه خوب
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خدا حفظ کنه این صاحب ک*ان*ال پی ام سی رو. 

چرا؟

میگم براتون: از صبح اول وقت با دیدن خون، دوباره حالم بد شد و نشستم به جستجو توی  اینترنت و آ ش هم رسیدم به چند نوع سرطان و بعد هم نشستم یه دل سیر آبغوره گرفتم برا نقشه هایی که با همکلاسی برا آینده کشیده بودیم و حالا نقش بر آب شده بود. 

حال همکار و هستی رو هم اب . تمام روز بغضو و گریه ئو بودم. همکلاسی از دستم ناراحت شد که اینهمه افکار منفی دارم. علائمم و دلایل رسیدن به این نتیجه رو براش شرح دادم و گفتم: فقط نگران تو هستم که اگه من یه چیزیم بشه زندگی تو چی میشه؟ (حالا انگار خیلی تحفه ام)

خلاصه با حال اب اومدم خونه و افتادم به نظافت و جارو کشیدن که بلکه این افکار مس ه از کله م بره بیرون. بعد رفتم دوش گرفتم و تلویزیون رو روشن و شروع به تماشای موزیک ویدئو ها. خلاصه، نیم ساعت که گذشت، همه چیز یادم رفت. تماشای لباس های رنگی خواننده ها و تصاویر زیبا و رنگارنگ ویدئوها و شنیدن ترانه های شاد باعث شد یادم بیفته که هنوز زنده ام و نباید قبل از مردن برا خودم عزاداری کنم.

درستِ که هنوز ناراحتم. درستِ که هنوز بیماری هست. درستِ که هنوز ی نفهمیده چم شده. ولی الان حالم بهتر از قبلِ .

****

به دوستی قول دادم از ه در انتهای کلمات برای نشان دادن ره استفاده نکنم. دارم سعی میکنم.

پ.ن:

پی ام سی متشکرم. دوستت دارم.


برچسب ها : شبکه خوب - درستِ
خسته که باشی، آسون ترین کارها رو به سخت ترین روش ممکن انجام میدی.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

همکلاسی تماس گرفت. بهش میگم: میری خونه؟ با حالی خسته و نزار میگه: نه. الان باید یه عالمه راه برم. میگم: کجا؟ میگه: برا کپلچه که لباس یده بودم، اومدم خونه میبینم یه قلم از لباسها رو جا انداخته و توی فاکتور حساب نکرده. الان باید برم شهرک غرب و باقی پولشو بدم و بعد برم خونه. کلی هم هزینه این رفت و آمد میشه. بهش گفتم:  عزیزم فاکتور رو داری؟ گفت: آره. گفتم: حتما شماره تلفن مغازه روی فاکتور هست. زنگ بزن و شماره کارت بگیر و باقی پول رو به کارت واریز کن. 

ناگهان گل از گلش شکفت. میگه: واقعا دوتا عقل بیشتر از یه عقله.

کلی خندیدم. تلفن رو قطع تا به کارهاش برسه.


طفلکم این روزا خیلی خسته است. اونقدر که حواسش اصلا به این موضوع نبود.

برچسب ها : خسته که باشی، آسون ترین کارها رو به سخت ترین روش ممکن انجام میدی. - فاکتور ,میگه ,خسته ,الان باید
شیطنت های پسرانه
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

هیچی نشده غروبا هرچند دقیقه یک بار از صدای ترقه از جا میپرم. من نمیدونم این پسربچه ها چرا اینقدر ذوق کارهای هیجانی و ترقه بازی و این چیزا رو دارند.

بچه که بودیم یکی از تفریحات برادرم، آتیش بازی به طرق مختلف بود. 

 یه روز یه کبریت روشن میگرفت جلوی یه پیف پاف و بعد اسپری میکرد و شعله آتیش زبونه میکشید و اونوقت میفتاد دنبال من که : من اژدهام و میخوام بخورمت.

یه روز نفت میریخت رو مورچه های بیچاره و آتیششون میزد. یه روز میله ی آهنی داغ میکرد و میذاشت رو چوب و اثرش رو با افتخار نشون من میداد....

از دست برادرم و کارهای هیجانیش درامون نبودم. 

مثلا  اسپری موی مادر رو اسپری میکرد رو مورچه ها و به چسبیدنشون با لذت نگاه میکرد.

 پشت در قایم میشد و مادر رو میترسوند و یا توی حیاط مادربزرگ چاله میکند و روی اون  رو با نی و خاک میپوشوند و بعد یکی از دخترها رو به یه بهانه ای میکشید رو چاله تا افتادنشون رو تماشا کنه. (یه دفعه اشتباها م افتاد تو چاله و برادرجان یه کتک درست و حس خورد)

یه روز دیگه با پسر با خیار چمبرهایی که شوهر یده بود شمشیربازی می د و نصف خیارهارو درب و داغون د.

اونوقت یه روز بعد، شیشه همسایه رو با توپ میش تند و فرار می د.

خلاصه این داداش من اعجوبه ای بود برا خودش. 

الان که این بچه های ترقه به دست رو میبینم، یاد داداشم میفتم و شیطنت های دوران بچگیش.

ولی واقعا خدا به مامانایی که پسر دارند، صبر بده. داداش من که مامانمو پیر کرد با این شیطنت هاش.  ( پری از الان خودتو آماده کن)

البته اینجور که از قرائن و شواهد پیداست، همکلاسی هم دست کمی از برادرجان نداره. چنان با آب و تاب از آتیش سوزوندن های بچگیش تعریف میکنه که بیا و ببین. بعد هم میگه من بچه آرومی بودم.

خدا به داد من برسه.


برچسب ها : شیطنت های پسرانه - میکرد ,شیطنت ,چاله ,ترقه ,آتیش ,اسپری میکرد
ایثارگران شکمو
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

همکاری داشتم که رفتارهاش خیلی برام جالب بود. مثلا هیچوقت دهن زده بچه اش رو نمیخورد و میداد به شوهرش. بهترین قسمت غذا برا خودش بود. هر چیز خوبی برا خودش بود. مقایسه اش می با مادرم و تعجب می . تو خونه ما بهتری ها برا بچه ها و بابا بود و اگه چیزی میموند به مادر میرسید. هرچیزی رو که ما نمیخوردیم مادر میخورد.ته مونده هر چیزی. پلوی روز قبل. غذای مونده. اما غذاهای تازه برا ما و بابا بود. فکر می تمام مادرها اینجوری هستند. با دیدن همکار قدیم فهمیدم اینجوری نیست. اون موقع تعجب می . اما با دیدن پدرمادرهای جدید بیشتری در اطراف خودم، به این نتیجه رسیدم که بچه هایی که مادرهای هم نسل من بزرگ د ، لوس تر از اون هستند که بخوان جور بچه هاشونو بکشند. این وسط مردهای شکمو و مردهایی که از بچگی نقش محافظ و پناهگاه رو بازی د( مثل خیلی از مردهای ترک) جور بچه ها و مامان ها رو میکشند. غذاهای اضافه و مونده رو میخورند، دهن زده های بچه ها و مامان ها رو میخورند و اگه حواستون نباشه، خود بچه ها و مامان ها رو هم میخورند. از بس که شکمو هستند. همسر هستی و همکلاسی از این دست مردا هستند.

خداحفظشون کنه برا ما.

البته یه جان بر کفی هایی هم من و هستی داریما. مثلا دائما داریم خوراکی های مورد علاقه این پسرهای شکمو رو تامین میکنیم. ولی خوب اینقدری که اینا به فکر لباس برا ما و دختراشون هستند، اصلا به خودشون فکر نمیکنند.

به قول همکلاسی: دخترین دیگه، عشقتون لباسه!


برچسب ها : ایثارگران شکمو - شکمو ,می ,مامان ,مونده ,تعجب می
کدورت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ناراحتم. از دست خودم و از دست همکلاسی.

دیروز همکلاسی و شرکا جلسه داشتند و بالا ه قرار شد سهم امپراطور و  سلطان بانو رو ب ند. البته قراره شریک جدیدی بیاد بینشون. ولی مسئله اینجاست که شریک جدید ......میاره و سهم اون دوتا رو ....... یدن. این یعنی باقی پول رو این سه تا شریک باید بدن. البته طی چند سال. و این یعنی.....

بهش گفتم چرا وقتی تو خواستی جدا بشی ، سهم تو رو ندادند که بری دنبال زندگیت؟ حالا یه چنین مبلغی رو دادن به اونا.

تلفن قطع شد و من موندم با یه دنیا عصبانیت.

عصبانیم. برنامه هامون دوباره تاخیر پیدا میکنه.

عصبانیم که حاضر نیست از اون شرکا دل ه.

عصبانیم که همچنان یه کارخونه دار کذایی باقی میمونه.

کارخونه داری که هرچی درمیاره میریزه تو شکم کارخونه و هیچی تهش براش نمیمونه. 

عصبانیم که تمام زحمتهارو اینا کشیدن و حالا اونا به یه پول قلمبه رسیدن که تو عمرشون فکرش رو هم نمی .

عصبانیم. از دست خودم که ازش سوال پرسیدم. عصبانیم که نمیتونم جلوی کنجکاوی و حرص خوردن هامو بخورم. عصبانیم که چرا دست از این کارخونه برنمیداره.

*****

بالا ه بعد از دوبار تغییر نوبت ویزیت قلبی که به کمک هستی براش پیدا کرده بودم، امروز رفت و خداروشکر شرایطشو براش  کامل شرح داد. باید همیشه داروی قلبشو بخوره. امیدوارم حرف گوش بده و سر قولش بمونه.

پ.ن. مادر دلش خوشه که من همکلاسی رو بذارم کنار، وقتی تمام فکر و ذکرم همکلاسی  و سلامتیش و کارشه، این یعنی توی قلبم جا خوش کرده، یعنی نمیتونم به این راحتی از زندگیم بذارمش کنار.

برچسب ها : کدورت - عصبانیم ,کارخونه ,یعنی ,همکلاسی ,براش ,شریک
اونقدر بخند که ابرها ببارند، مقصد جاییه که غمها نباشند
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

این روزا دائم به متن این ترانه فکر میکنم و با خودم میگم: اونقدر بخند که اشکهات جاری بشه.

وقتی رفته بودم شمال، یه سری هم به عموم زدم. حالش چندان خوب نبود. بیماری آ ایمرش پیشرفت کرده و دیگه هیچ رو نمیشناسه و حرف هم نمیزنه. بدجور دلم گرفته. با خودم فکر میکنم این آ و عاقبت اکثر هم نسل های منه. گاهی فکر میکنم اگر من در چنین شرایطی قرار بگیرم کی میخواد بهم رسیدگی کنه. برای عموم غصه میخورم. نمیدونم اون چه برداشتی از محیط اطرافش داره. اما برای ما که دیدن این حالش خیلی دردناکه. خدا خودش شفاش بده.

***

با خودم تصمیم گرفتم که گوشی بازیم رو کم کنم. امیدوارم بتونم.

***

 نمیدونم چی میشه ولی یه تیکه از قلبم تو شرکت قبلی(شرکت همکلاسی) جامونده و احساسم بهم میگه یه روز برمیگردم به اونجا.

*** 

بازم هوا سرد شد.

برچسب ها : اونقدر بخند که ابرها ببارند، مقصد جاییه که غمها نباشند - میکنم ,اونقدر بخند
کدورت
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

ناراحتم. از دست خودم و از دست همکلاسی.

دیروز همکلاسی و شرکا جلسه داشتند و بالا ه قرار شد سهم امپراطور و  سلطان بانو رو ب ند. البته قراره شریک جدیدی بیاد بینشون. ولی مسئله اینجاست که شریک جدید سه و نیم میلیارد میاره و سهم اون دوتا رو پنج و سیصد یدن. این یعنی باقی پول رو این سه تا شریک باید بدن. البته طی چند سال. و این یعنی.....

بهش گفتم چرا وقتی تو خواستی جدا بشی ، سهم تو رو ندادند که بری دنبال زندگیت؟ حالا یه چنین مبلغی رو دادن به اونا.

تلفن قطع شد و من موندم با یه دنیا عصبانیت.

عصبانیم. برنامه هامون دوباره تاخیر پیدا میکنه.

عصبانیم که حاضر نیست از اون شرکا دل ه.

عصبانیم که همچنان یه کارخونه دار کذایی باقی میمونه.

کارخونه داری که هرچی درمیاره میریزه تو شکم کارخونه و هیچی تهش براش نمیمونه. 

عصبانیم که تمام زحمتهارو اینا کشیدن و حالا اونا به یه پول قلمبه رسیدن که تو عمرشون فکرش رو هم نمی .

عصبانیم. از دست خودم که ازش سوال پرسیدم. عصبانیم که نمیتونم جلوی کنجکاوی و حرص خوردن هامو بخورم. عصبانیم که چرا دست از این کارخونه برنمیداره.

*****

بالا ه بعد از دوبار تغییر نوبت ویزیت قلبی که به کمک هستی براش پیدا کرده بودم، امروز رفت و خداروشکر شرایطشو براش  کامل شرح داد. باید همیشه داروی قلبشو بخوره. امیدوارم حرف گوش بده و سر قولش بمونه.

پ.ن. مادر دلش خوشه که من همکلاسی رو بذارم کنار، وقتی تمام فکر و ذکرم همکلاسی  و سلامتیش و کارشه، این یعنی توی قلبم جا خوش کرده، یعنی نمیتونم به این راحتی از زندگیم بذارمش کنار.

برچسب ها : کدورت - عصبانیم ,کارخونه ,یعنی ,همکلاسی ,براش ,شریک
برگشتیم.
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

تازه رسیدم خونه. وسایلم هنوز توی اتاق ولوئه. سوغاتی های همکلاسی رو جابه جا . زیتون، ماهی، رب آلوچه ملس، کلوچه، شکلات. اصولا وقتی طرف شما یه موجود شکموئه، مجبورید همش به خوردنی فکر کنید. 

موقع رفتن توی راه به رودبار رسیده بودیم که زنگ زد. گفت: وای اگه من رودبار بودم کلی زیتون میخوردم. چرا دارید اینقدر سریع رد میشین. برو برا مامانت انواع زیتون رو ب . کپل جان نمیدونه خونه مامان همیشه زیتون هست و اونا اصلا زیتون خور نیستند.

برگشتنی قبل رودبار زنگ زده و با ح یه بچه ی شکمو که ممکنه به خاطر دیررسیدنش خوراکی محبوبش رو از دست داده باشه میپرسه: رودبار رو رد کردین؟ وقتی گفتم نه. با هیجان میگه پس زیتون من یادت نره. 

من موندم با این پسرک شکموی کپل چه کار کنم. اونقدر با لذت از خوردنی ها صحبت میکنه که دلم نمیاد نذارم بخوره. ولی خوب اگه اینجوری پیش بره روز به روز چاق تر میشه. 

به هر حال حالا ایندفعه که با هستی و خانواده رفته بودیم، خوردنی های محبوبش رو براش یدم تا بعد. 

الان پاشم برم به کارهام و جمع و جور وسایلم برسم.

صرفا اومده بودم سلامی عرض کنم.

برچسب ها : برگشتیم. - زیتون ,رودبار ,خوردنی
گزارش وار
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

امروز غروب با هستی میریم شمال خونه مامان. امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی بگذره.

ب همکلاسی میگه: عیدو دوست ندارم. هیچوقت عید خوبی نداشتم.

بهش میگم: ان شاءالله سال بعد عید کنارهمیم. یه خونه ی نقلی و یه آرامش دوست داشتنی.

هردومون غرق میشیم تو رویای اون کنج دوست داشتنی.

میگه: من این مدت رو که نیستی چه کار کنم؟

میگم: غصه نخور تا چشم رو هم بذاریم گذشته و رفته.

ولی تو دل خودم آشوبه.....

برای عید امسال و رفتن به شمال و بودن کنار خونواده، استرس دارم....

پ.ن. فقط ذوق مالوجون برای رفتن به شمال و دیدن مادر و خواهرک باعث شده کمی دلم آروم بگیره.

برچسب ها : گزارش وار - دوست ,شمال ,دوست داشتنی
با تو مسلمان میشوم
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

دیدین بعضی از خونه ها نمای بیرونش خیلی قشنگه ولی وقتی میرید داخل خونه، به دلتون نمیشینه و اصلا چیز جالبی نیست و به قولی میشه گفت بد نقشه است. اما در عوض بعضی خونه ها هم هستند که از بیرون چندان جالب نیستند و خیلی معمولیند ولی وقتی میرین  داخل  خونه، میبینین که چقدر خوش نقشه است و زیبا ساخته شده. اصلا انگار همونیه که میخواستین.

آدم ها هم همینجوریند. برخی برخلاف ظاهر زیبا و جذاب، باطن بدی دارند و عده ای دیگه هم برخلاف ظاهر زشتشون از باطن زیبایی برخوردارند.

هفده سال قبل من از ظاهر(خصوصیات رفتاری که در ظاهر میدیدم) همکلاسی خوشم نمیومد. پسر کپل پرهیجانی که زیادی فعال بود و یک لحظه آروم و قرار نداشت و از هرچیزی که صحبت میشد یه اطلاعاتی داشت و درباره اش سخنرانی میکرد. با کوچکترین چیزی به هیجان میومد و شیک پوش و مجلس گرم کن و شکمو بود. ظاهر و رفتارش طوری بود که فکر می آدمیه که به هیچ چیزی اعتقاد نداره و زیادی خوشگذرونه.

طی سالهای بعد فهمیدم که ظاهر غلط اندازی داره و خیلی خیلی مهربونه. تو مدت این دوسالی که بهش نزدیک تر شدم و بهتر شناختمش فهمیدم  پاک تر و سالم تر و انسان تر ازخیلی از آدم هاییه که میشناسم . اصلا  و اصلا ی رو قضاوت نمیکنه. دست بخشنده داره و هیچ توقعی از هیچ نداره. با وجود اینکه میگه اعتقادی به خیلی چیزا نداره ولی از خیلی از معتقدین، متعهدتره. تا جایی که میتونه حواسش به همه ی اطرافیانش (مادر، خواهر، دختر، پدربزرگ، ، دوست و ...) هست و اگر کاری از دستش بربیاد اصلا دریغ نمیکنه و توقع جبران هم نداره. زود عصبانی و ناراحت میشه ولی هیچ وقت به دل نمیگیره و کینه ای نیست(برخلاف من) . غصه هاشو برای خودش نگه میداره و در برابر دیگرون طوری رفتار میکنه که انگار بیغمه درحالیکه من میدونم که اینجوری نیست.

مهربون و مهربون و مهربونه  و هیچ وقت هیچ ی و مس ه نمیکنه(این خصلت رو در مردان زیاد دیدم که برای نشون دادن برتری خودشون، نقاط ضعف دیگرون رو بُلد میکنند و مس ه میکنند)

اگه بخوام از خصایصش بگم، حالا حالاها باید بنویسم، فقط اینو بگم که من با همکلاسی دارم مسلمون بودن و انسان بودن رو دوباره مشق میکنم. هیچوقت فکر نمی تا این حد انسان باشه.

پ.ن.۱:  البته بگم که خصلت های بد هم داره ها. مثلا وقتی میفته رو دنده سر به سر گذاشتن من، کوتاه بیا نیست تا صدای داد منو در بیاره.

پ.ن.۲: دوستت دارم پینگو جانِ کپلِ من.


برچسب ها : با تو مسلمان میشوم - خیلی ,اصلا ,نداره ,نمیکنه ,برخلاف ,انسان ,برخلاف ظاهر
ا.س.ک.ا.ر
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

تبریک میگم به آقای اصغر فرهادی و مردم ایران برای گرفتن جایزه اسکار. اما مطمئن شدم که پشت این جایزه هم ی رس برنامه ها و شوهای سی*اس*ی وجود داره.

راست گفتن قدیمیا که گفتن: هرجا بری آسمون خدا همین رنگه.

همونطور که آدم میبینه که توی ینگه دنیا هم میشه که آدم های احمق رئیس جمهور بشن  همونطور هم آدم باید باور کنه که صدای دهل شنیدن از دور خوش است.

بگذریم، کلا  به قول هستی جان زندگی را خوش است.....

امیدوارم این اسکار دوم تغییری در وضعیت کنونی فضای ایران  شناختی دنیا ایجاد کنه. هرچند که ........

برچسب ها : ا.س.ک.ا.ر
من و مادر
عنوان وبلاگ : رافائل تنها

خدایا سپاسگزارم برای این حال خوب. این هوای خوب. این روزای اسفند ماه که عاشقشونم. ای کاش همیشه یا اردیبهشت بود و یا اسفند. جالبه که من یک ماه بعد از اردیبهشت و همکلاسی یک ماه قبل از اسفند به دنیا اومده. انگار یه حسی داشتیم برا این ماه ها. هرچند هیچکدوممون توی این دو ماه دوست داشتنی دنیا نیومدیم.

*****

مادر برام پیام فرستاده که با آدم های منفی نشست و برخاست نکنید تا روحتون ضعیف و بیمار و منفی نشه.

دارم به مکالمات این چند وقت اخیرمون فکر میکنم. به تمام انرژی های منفی که بهم انتقال میده. به اینکه هیچ وقت از هیچ چیزی راضی نیست و همیشه در حال غر زدنه. به اینکه بیشتر از همه ی اطرافیانم این اونه که منفیه. همین چند لحظه قبل طوری صحبت میکرد انگار بزرگترین مصیبت بهش واقع شده درحالیکه فقط سیم جاروبرقی قطع شده بوده و تعمیرکار درستش کرده.

حالا دارم به پیامش فکر میکنم. یعنی برای  خاطر تمام انرژیهای منفیش من باید ازش دوری کنم؟ کی میتونه از مادرش دوری کنه؟

با خودم میگم بی خیال. مادرت  پیر شده و بیماری و تنهایی توی این سالها باعث شده افسرده بشه و درنتیجه، تلخ. 

با خودم میگم بیخیالِ حالا، تو باید مادری رو به خاطر بیاری که وقتی بچه بودی همه بهت به خاطر داشتنش غبطه میخوردند.

با خودم میگم حواست باشه، زحمتهاش، فداکاریهاش، شب بیداری هاش، خستگیهاش و ..... رو هیچوقت نباید فراموش کنی.

هیچوقت نباید نگرانیهاش، توجه هاش و مهربونیهاش یادت بره .

حتی اگه تلخ شده باشه، حتی اگه با حرفاش تو رو برنجونه، حتی اگه همش منفی بافی کنه. حتی اگه دائم ت یبت کنه.

اما تو نباید یادت بره.......

*****

مادربزرگم منبع انرژی مثبت بود. همیشه راضی و خوشحال. لذت میبردی براش کادو می یدی. کلی ذوق میکرد. اگه براش روسری میبردی فورا سرش میکرد. اگه کفش میبردی با لذت پاش میکرد. پارچه رو که نگو. فورا میداد براش بدوزند. از همه چیز راضی بود. توی روستا زندگی میکرد ولی شاد بود. چون راضی بود. به همونی که داشت راضی بود. مادربزرگم هیچ وقت از هیچی شکایت نمیکرد. نه از تنهایی، نه از دوری، نه از بیماری. مادربزرگم ماه بود. یه فرشته روی زمین بود که پشت سر هیچ حرف نمیزد. از هیچ ی هیچ توقعی نداشت. عاشق جشن و عروسی و مهمونی بود.

مادرم که دخترش باشه، صد و هشتاد درجه باهاش فرق داره. مادرم ته تغاریشون بوده و گاهی حس میکنم با وجود استقلال شخصیتیش و اینکه میخواد همیشه قدرتمند باشه، اما ذاتا کمی لوسه و همین باعث میشه سطح انتظاراتش از اطرافیانش( انی که دوستشون داره) بالاتر از حد معمول باشه و این موضوع زندگی رو براش سخت تر کرده.

پ.ن. خدایا مادر منو برام حفظ کن و دلش رو شاد کن و مادر همه ی دوستانم رو در پناه خودت نگه دار.

برچسب ها : من و مادر - راضی ,میکرد ,باشه، ,براش ,منفی ,مادر ,خودم میگم ,هیچوقت نباید
ارزشی که خودمان به کارخودمان میدهیم.
</