عرفان من...erfane man

پست های وبلاگ عرفان من...erfane man در این صفحه نمایش داده شده است و شما میتواند با کلیک بر روی عنوان هر پست صفحه مربوطه را مشاهده فرمائید.

موهایِ تو در باد به هوهو که چه یعنی... “شهراد میدرى”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

موهایِ تو در باد به هوهو که چه یعنی

بر شانه رها مخملِ جادو که چه یعنی

 

گیرم که سراپایِ تو دل می برد از ناز

دلبر شده ای غرقِ هیاهو که چه یعنی

 

هر گوشه کمین کرده پلنگی سرِ راهت

چشمانِ امانِ تو آهو که چه یعنی

 

آیینه در آیینه شده محوِ نگاهت

تصویرِ تو افتاده به هرسو که چه یعنی

 

خشکش زده زنبور از این شهد و تو خندان

لب هایِ تو شیرین/ترِ کندو که چه یعنی

 

مهت و دریاچه به تصنیفِ تو مشغول

در ات آوازِ پرِ قو که چه یعنی

 

اندامِ بلورینِ تو چون شعرِ سپید است

چشمانِ تو هر سایه غزل گو که چه یعنی

 

ترسم که به منزل نرسد بارِ کجِ تو

کج می کنی از اخم، هی ابرو که چه یعنی

 

در خواب مرا دیدی و خندیدی و رفتی

از در ننهادی قدمی تو که چه یعنی

 

با اشک نوشتم غزلی پیشکشِ تو

اما تو فقط وردِ لبت "او" که چه یعنی

 

برچسب ها : موهایِ تو در باد به هوهو که چه یعنی... “شهراد میدرى”
یک عمر از آغوشم اگر دور بمانی..."صنم نافع"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

یک عمر از آغوشم اگر دور بمانی

در خانه ی بی پنجره محصور بمانی

 

با شمع به حال خود اگر اشک بریزی

پروانه ى من!پای کمی نور بمانی

 

آن قسمت دیوانه ترم پیش تو مانده ست

تا سهم دلم باشی و مجبور بمانی

 

گوشم به لبت مانده و شعر از پىِ بوسه

ای کاش که با قافیه ها جور بمانی

 

ای کاش که عمری به دلم درد بریزی

ای کاش همین آدم مغرور بمانی

 

هر ساز فقط لحن خودت را بنوازد

در گوشه ی هر ی ماهور بمانی

 

دلبسته ی چشمان تو می مانم و باید

درگیر من و این گره ی کور بمانی

 

برچسب ها : یک عمر از آغوشم اگر دور بمانی..."صنم نافع" - بمانی
چشم هایت زبانه می کشند...”قونار اکلوف”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

چشم هایت

زبانه می کشند

از گرمیِ سرخ

چگونه فرو بنشانم آن شعله ها را

تنها با نوشیدن پیاله پیاله از نگاهت

و یا

با بوسه های پیاپی

  

آن گاه

دوباره پیاله چشمانت را

پر خواهی کرد

از زرد

ی که بیشتر از همه دوست می دارم...


 

 برگردان:

هادی دهقانی

 

برچسب ها : چشم هایت زبانه می کشند...”قونار اکلوف” - پیاله
بیدادِ همایون..."هوشنگ ابتهاج"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت

که شکیب دل من دامن فریاد گرفت

 

آن که آیینه ی صبح و قدح لاله ش ت

خاک شب در دهن آزاد گرفت

 

آه از شوخی چشم تو که خونریزِ فلک

دید این شیوه ی مردم کُشی و یاد گرفت

 

منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی

که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت

 

شعرم از ناله ی عشّاق غم انگیزتر است

داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت

 

سایه! ما کشته ی عشقیم ، که این شیرین کار

مصلحت را مدد از تیشه ی فرهاد گرفت

 

برچسب ها : بیدادِ همایون..."هوشنگ ابتهاج"
نفرین به روزگار ی که تو نیستی..."محمدسعید میرزایی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

یک اسم، یادگار ی که تو نیستی

اسمی به اعتبار ی که تو نیستی

 

زندان – هزار و سیصد و پنجاه و پنج – مرد

ع شماره دار ی که تو نیستی

 

در پارک، صندلی کنار تو خالی است

در فکر او، کنار ی که «تو» نیستی

 

مرد مچاله – ساعت بیهوده – شهر گیج

یک زن، در انتظار ی که تو نیستی...

 

تو مرده ای و چند بلوک آن طرف تری

او رفته بر مزار ی که تو نیستی

 

نفرین به روزگار تو که نیستی ی!

نفرین به روزگار ی که تو نیستی!

 

برچسب ها : نفرین به روزگار ی که تو نیستی..."محمدسعید میرزایی" - نیستی ,روزگار ,نفرین
تبعیدی..."بتول مبشری مقدم"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

ای رد شده از پاییز هنگامه ی باران ها

برگرد که جان دادم در دامن طوفان ها

 

بعد از تو چه ماند از من دُرنای نگون بختی

بی دانه و بی لانه مصلوب زمستان ها

 

ای شانه ی آرامش هنگام عبور از درد

بعد از تو زنی سرکش مغلوبه ی طغیان ها

 

چون کافه ی دلگیرم بی تو پُرم از سایه

تعطیلم و متروکه با قهوه و فنجان ها

 

ای رفته از آغوشم با همهمه ی تردید

حالا من وُ تنهایی سرخورده ز پیمان ها

 

من بی تو پر از زخمم سودازده ای رسوا

تبعیدی بی نامی وابسته به زندان ها

 

ای ماه شب دلگیر در حوصله ی برکه

زخمی ست پلنگ تو تن داده به عصیان ها

 

بعد از تو درون من صد راهبه ی پرهیز

بی موعظه و ر بی پاپ و واتیکان ها

 

ای گم شده در پاییز از فاصله ها برگرد

برگرد که جان دادم در جمع پریشان ها...

برچسب ها : تبعیدی..."بتول مبشری مقدم" - ها ای
زندگی ..."فروغ فرخزاد"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاکی من

از تو ای شعر گرم در سوزند

آسمان های صاف را مانند

که لبالب ز باده ی روزند

با هزاران جوانه می خواند

بوته نسترن سرود تورا

هر نسیمی که می وزد در باغ

می رساند به او درود تورا

من تورا در تو جستجو

نه در آن خواب های رویایی

در دو دست تو سخت کاویدم

پر شدم پر شدم ز زیبایی

پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم

به تو چون دشمنی نظر

پوچ پنداشتم فریب تورا

ز تو ماندم تورا هدر

غافل از آنکه تو به جایی و من

همچو آبی روان که در گذرم

گمشده در غبار شون زوال

ره تاریک مرگ می سپرم

آه ای زندگی من آینه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روی آینه ام سیاه شود

عاشقم عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن

می مکم با وجود تشنه خویش

خون سوزان لحظه های تورا

آنچنان از تو کام می گیرم...


مجموعه عصیان


 

برچسب ها : زندگی ..."فروغ فرخزاد" - هزاران ,زندگی
تو وقتی بی پناهی، زیباتری...“نیلوفر لاری پور”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 مگر می شود

به پایان داستان دل خوش کرد؟

به خیابان هایی

که تو در آن ها گم شده ای

سراغ ی را می گیری

که زمانی دوستت داشت

رنگ چشم هایش را می دانی

جنس خنده هایش را

و ریتم ضربان بی قرار دلش را

اما نشانی خانه اش را

فراموش کرده ای

 

من کمی دور تر

سر پیچ اولین بی طاقتی

نگاهت می کنم

تا کم نیاورم

تا دوباره دستت را نگیرم

فقط همین،

سکوت می کنم

و خیره می مانم

به بی سرانجامی ات

 تو وقتی بی پناهی، زیباتری...

 


برچسب ها : تو وقتی بی پناهی، زیباتری...“نیلوفر لاری پور” - پناهی، زیباتری
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی...« هوشنگ ابتهاج»
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

 

حالیا ع دل ماست در آیینه جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

 

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟

 

تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو

گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

 

تشنه خون زمین است فلک وین مه نو

کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

 

بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان

نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

 

حق به دست دل من بود که در معبد عشق

سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

 

این لب و جام پی گردش می ساخته اند

ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی

 

در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم

با م نیست سر گفت و شنود ای ساقی

  

برچسب ها : برسان باده که غم روی نمود ای ساقی...« هوشنگ ابتهاج» - برسان باده
گور شد، گهواره، آری بنگرید اینک زمین را..."حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

گور شد، گهواره، آری بنگرید اینک زمین را

این دهان وا کرده، غران اژدهای سهمگین را

 

قریه خواب و کوه بیدار است و هنگامه شبیخون

تا بکوبد بر بساطش، ص ه های خشم و کین را

 

مرگ من یا توست بی شک، آن ستون، آن سقف، آنک!

کاینچنین از ظلمت شب، بهره می گیرد کمین را

 

مادری آنک به سجده در وحشت خود

خسته می ساید به خاک ک ن خود جبین را

 

دخترک خاموش ، بهتش برده ازتنهایی خود

می کشد بر چشم های بی نگاهی آستین را

 

نوعروسی، خیره در آفاق خون آلوده، در چنگ

می فشارد جامه ی خونین جفت نازنین را

 

باز می پرسی که ها مردند؟ می گویم: که زنده ست

پیرمرد انگار با خود، زیر لب، می موید این را

 

دیگری سر می دهد غم ناله ی شکر و شکایت:

تا کجا می آزمایی ای خدا، این سرزمین را؟

 

ک ن،ازخواب این افسانه، بیداری ندارند

با که خواهد گفت مادر، قصه های دل نشین را؟

 

از تمام قریه، یک تن مانده و دیگر ی نیست

تا کشد دست تسلا بر سر، آن تنهاترین را

 

مرده چوپان و نی اش افتاده، خون آلود، جایی

خسته در وی می نوازد باد آهنگی حزین را

 


برچسب ها : گور شد، گهواره، آری بنگرید اینک زمین را..."حسین منزوی" - اینک زمین ,بنگرید اینک
دوست... "سهراب سپهری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

                                                                                              

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و باتمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای اینه تفسیر کرد

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته صحبت را

به چفت آب گره می زد

برای ما یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم

و بارها دیدیم

که با چه قدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چه قدر تنها م م

 

 

ارسال شده در حجم سبز

 

 

 

برچسب ها : دوست... "سهراب سپهری" - بودو
زمستان...“مهدی اخوان ثالث”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

ی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و

لغزان است

وگر دست محبت سوی ی یازی

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون

 که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه می آید برون ، ابری شود تاریک

 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

  ای

جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور

 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان

بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

 تگرگی نیست ، مرگی نیست

ص گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

 حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ،

بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز ی ان است

سلامت

را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان

نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

 

 


برچسب ها : زمستان...“مهدی اخوان ثالث” - سرما ,خواهند پاسخ
بخش ۱۲ - سخنی چند در عشق..."نظامی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

» خمسه » خسرو و شیرین

 

مراکز عشق به ناید شعاری

مبادا تا زیم جز عشق کاری

 

فلک جز عشق محر ندارد

جهان بی خاک عشق آبی ندارد

 

غلام عشق شو ک شه این است

همه صاحب دلان را پیشه این است

 

جهان عشق ست و دیگر زرق سازی

همه بازی ست الا عشقبازی

 

اگر بی عشق بودی جان عالم

که بودی زنده در دوران عالم

 

ی کز عشق خالی شد فسرده ست

کرش صد جان بود بی عشق مرده ست

  

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : بخش ۱۲ - سخنی چند در عشق..."نظامی"
بیا که عشق به امیدت ایستاده هنوز...“جویا_معروفی”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

بیا که مانده ی به جامِ باده هنوز

بیا که عشق به امیدت ایستاده هنوز

 

ببین که بی تو چه بر ما گذشته, می بینی؟

پُریم از غم و از بغضِ بی اراده هنوز

 

اگرچه بالِ پ پریده از کفِ ما

و مانده ایم در آغازْ راهِ جاده هنوز

 

ولی امید به دیوانِ ما نمی میرد

خوشیم, خوش به همین تِ نداده هنوز

 

چه روزها که گذشت و غمِ تو کهنه نشد

فلک به عشق و وفا مثلِ من نزاده هنوز

 

زمان, زمانه ی نامردمی ست, اما ما

نگفته ایم به جز شعرِ صاف و ساده هنوز

 

 

مجموعه شعر "از اینجا که منم"

انتشارات فصل پنجم

 

 

برچسب ها : بیا که عشق به امیدت ایستاده هنوز...“جویا_معروفی” - امیدت ایستاده
نام تمام مردگان یحیاست..."محمد على سپانلو"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

۲۹ آبان ماه زادروز زنده یاد محمدعلی سپانلو

 

 

نام تمام بچه های رفته

در دفترچه دریاست

بالای این ساحل

فراز جنگل خوشگل

در چشم هر کوکب

گهواره ای بر پاست

بی خود نترس ای بچه تنها

نام تمام مردگان یحیاست

هر شب فراز ساحل باریک

دریا تماشا می کند هم بازیانش را

در متن این آبیچه تاریک

یک دسته کودک را

که چون یک خوشه گنجشک

بر پنج سیم برق

هر شب، گرد می آیند

اسفندیار مرده ای (بی وزن، مانند حباب کوچک صابون(

تا می نشیند

شعر می خواند

این پنج تا سیم چه خوشگله

مثل خطوط حامله

گنجشگ تپل مپل نک می زنه به خط سل

هر شب در این کشور

ما رفتگان، با برف و بوران باز می گردیم

در پنجره های به دریا باز

از هیاهو و بانگ چشم انداز

یک رشته گلدان می برند از خواب های ناز

ما را تماشا می کنند از دور

که هم صدای بچه های مرده می خوانیم

آوازمان، در برف پایان زمستانی

بر آبهای مرده می بارد

با ک ن مانده در آوار بمباران

در مجلس آواز، مهمانیم

یک ریز می خواند هنوز اسفندیار آن سو

گوش و خا تر شدی ای بچه ترسو

دریای فردا کشتزار ماست

نام تمام مردگان یحیاست

آنک دهان های به خاموشی فروبسته به هم پیوست

تا یک صدای جمعی زیبا پدید آید

مجموعه ای در جزء جزئش، جام هایی که به هم می خورد

آواز گنجشک و بلور وبرف

آواز کار و زندگی و حرف

آواز گل هایی که در سرما و یخبندان نخواهد مرد

از عاشقان، از حلقه پیوند وبینایی

موسیقی احیای زیبایی

موسیقی جشن تولدها

آهنگ های شهربازی ها، نمایش ها

در تار و پود سازهای سیمی و بادی

شعر جهانگردی و تعطیلی و

این همسرایان نامشان یحیاست

و آن دهان، خواننده اش دریاست

با فکر احیای طبیعت ها، سفر ها، میهمانی ها

دم می دهد یحیی

و بچه ها همراه او آواز می خوانند

در نیلا به دریا

ای برف ببار

با فکر بهار

بر جنگل و دشت

بر شهر و دیار

ای مادر گرگ

ای چله بزرگ

هی زوزه بکش

هی آه برآر

ما از دل تو

بی باک تریم

از تندر و برق

چالاک تریم

با شمع و چراغ

در خانه و باغ

برف شب عید

همسایه ماست

این سرود و سپید با رنگ امید

فردا که رسید

سرمایه ماست

ای برف ببار

تا صبح بهار

نوبت به نوبت، تا شب تحویل سال نو

گنجشک ها و بچه های مرده می خوانند

با چشم های کوچک شفاف

تا صبح، روی سیم های برق می مانند

 

برچسب ها : نام تمام مردگان یحیاست..."محمد على سپانلو" - تمام ,مرده ,بچه های ,مردگان ,تمام مردگان ,بچه های مرده
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست...“هوشنگ ابتهاج (سایه)”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، ی را به ی نیست

 

و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

این قافله از قافله سالار اب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو ی نیست

 

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

 

 


برچسب ها : برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست...“هوشنگ ابتهاج (سایه)”
غزل شماره ٣٠٨ - دیده انتظار را دام امید کرده ایم..."بیدل دهلوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

دیده انتظار را دام امید کرده ایم

ای قدمت به چشم ما خانه سفید کرده ایم

 

دل به خی انجمن دیده به حیرتت چمن

سیر تأملی که دل تا مژه عید کرده ایم

 

همچو صدف قناعت ست بوته امتحان فقر

مغز شد استخوان ما بسکه قدید کرده ایم

 

فیض جنون نارسا فکر برهنگی کراست

قه دوش عافیت سایه بید کرده ایم

 

معنی لفظ حیرتیم کیست بفهم ما رسد

بوی اثر نهفته را رنگ پدید کرده ایم

 

گرد بباد رفتگان دست بلند مطلبی است

گوش به چشم کن بدل ناله جدید کرده ایم

 

آه کجا برد ی خجلت تهمت عدم

نام خموشی و کری گفت و شنید کرده ایم

 

فرصت اشک شمع رفت ای دم صبح عبرتی

خنده دیت نمی شود گریه شهید کرده ایم

 

(بیدل) اگر خطای ما در خور ساز زندگی ست

تا به کفن رسیده ایم ناله سفید کرده ایم

 


برچسب ها : غزل شماره ٣٠٨ - دیده انتظار را دام امید کرده ایم..."بیدل دهلوی" - کرده ,کرده ایم ,سفید کرده ,امید کرده
غزل شمارهٔ ۵۱۱ ... صائب تبریزی
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

عشق سازد ز هوس پاک دل آدم را

چون شحنه شود امن کند عالم را

 

آب جان را چو گهر در گره تن مگذار

چون گل و لاله به خورشید رسان شبنم را

 

در وصالیم و همان خون جگر می نوشیم

تلخی از دل نبرد قرب حرم زمزم را

 

عالم از جای به تعظیم کلامش خیزد

هر که چون صبح برآرد به تأمل دم را

 

رم آهوی حرم پای گرانخواب شود

چون به دوش افکنی آن زلف خم اندر خم را

 

قفس شیر نگشته است نیستان هرگز

عشق آن نیست که بر هم نزند عالم را

 

شور و غوغا نبود در سفر اهل نظر

نیست آواز درا قافله شبنم را

 

زینت مردم آزاده بود بی برگی

محضر جود بود دست تهی حاتم را

 

چه خبر از دل آواره ما خواهد داشت؟

مست نازی که ندارد خبر عالم را

 

صائب از شعله آه تو، که روشن بادا

می توان خواند شب تار خط درهم را

 

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۵۱۱ ... صائب تبریزی - عالم
ترک خودپرستی کن..."رهی معیری "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

گر به چشم دل جانا جلوه های ما بینی

در حریم اهل دل جلوه خدا بینی

 

راز آسمان ها را در نگاه ما خوانی

نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی

 

در مصاف مسکینان چرخ را زبون ی

با شکوه درویشان شاه را گدا بینی

 

گر طلب کنی از جان عشق و دردمندی را

عشق را هنر ی درد را دوا بینی

 

چون صبا ز خار و گل ترک آشنایی کن

تا بهر چه روی آری روی آشنا بینی

 

نی ز نغمه واماند چون ز لب جدا ماند

وای اگر دل خود را از خدا جدا بینی

 

تار و پود هستی را سوختیم و سندیم

رند عافیت سوزی همچو ما کجا بینی

 

تابد از دلم شب ها پرتوی چو کوکب ها

صبح روشنم خوانی گر شبی مرا بینی

 

ترک خودپرستی کن عاشقی و مستی کن

تا ز دام غم خود را چون رهی رها بینی

 

 

» غزل ها - جلد اول

برچسب ها : ترک خودپرستی کن..."رهی معیری "
زهر شیرین...“فریدون مشیری”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

تورا من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گیری

به غیر از زهر شیرینت نخوانم

 

تو زهری زهر گرم سوزی

تو شیرینی که شور هستی از توست

جام خورشیدی که جان را

نشاط از تو،غم از تو،مستی از توست

 

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آ به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

 

بسی گفتند دل از عشق برگیر

که نیرنگ است و افسون است و جادوست

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است اما نوشداروست

 

چه غم دارم که این زهر تب آلود

تنم را در ج می گدازد

از آن شادم که در هنگامه ی درد

غمی شیرین دلم را می نوازد

 

اگر مرگم به نامردی نگیرد

مرا مهر تو در دل جاودانی است

وگر عمرم به ناکامی سرآید

تورا دارم که مرگم زندگانی است...

 

برچسب ها : زهر شیرین...“فریدون مشیری” - شیرین
نترس من کنار توام... “نیلوفر لاری پور”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

در من چیزی به یادگار بگذار

مثل عطر نفست

روی شقیقه گُر گرفته ام

وقتی که بی دلیل

تمام کوچه ها را به دنب می گردم

و تو مدام در گوشم می گویی:

"نترس من کنار توام"

 

مثل رد انگشتانت

بر اندوهِ پیشانی ام

وقتی به بی سرانجامی این انتظار

خیره می شوم

و تو می دانی

که باید یک روز بروم

 

سیگار و فندکت

کتاب و رو مه ات

ساعت و خ رت

و تو هربار چیزی جا می گذاری

تا باور کنم

دوباره باز می گردی

 

خانه کوچکم

سرشار از فراموشی های توست

وگرنه این یاکریم سرگردان

در ایوانِ مهربانش

هرگز تخم نمی گذاشت


 

 

 

 

برچسب ها : نترس من کنار توام... “نیلوفر لاری پور” - کنار توام
ای شب... "نیما یوشیج"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

هان ای شب شوم وحشت انگیز

تا چند زنی به جانم آتش ؟

یا چشم مرا ز جای برکن

 یا ز روی خود فروکش

یا بازگذار تا بمیرم

 کز دیدن روزگار سیرم

 دیری ست که در زمانه ی دون

 از دیده همیشه اشکبارم

عمری به کدورت و الم رفت

 تا باقی عمر چون سپارم

 نه بخت بد مراست سامان

 و ای شب ، نه توراست هیچ پایان

 چندین چه کنی مرا ستیزه

 بس نیست مرا غم زمانه ؟

 دل می بری و قرار از من

 هر لحظه به یک ره و فسانه

 بس بس که شدی تو فتنه ای سخت

 سرمایه ی درد و دشمن بخت

 این قصه که می کنی تو با من

 زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست

خوبست ولیک باید از درد

نالان شد و زار زار بگریست

 بش ت دلم ز بی قراری

 کوتاه کن این فسانه ، باری

آنجا که ز شاخ گل فروریخت

 آنجا که بکوفت باد بر در

 و آنجا که بریخت آب مواج

 ت د بر او مه منور

 ای تیره شب دراز دانی

 کانجا چه نهفته بد نهانی ؟

بودست دلی ز درد خونین

 بودست رخی ز غم مکدر

 بودست بسی سر پر امید

 یاری که گرفته یار در بر

 کو آنهمه بانگ و ناله ی زار

 کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟

در سایه ی آن درخت ها چیست

 کز دیده ی عالمی نهان است ؟

 عجز بشر است این فجایع

یا آنکه حقیقت جهان است ؟

 در سیر تو طاقتم بفرسود

 زین منظره چیست عاقبت سود ؟

 تو چیستی ای شب غم انگیز

 در جست و جوی چه کاری آ ؟

بس وقت گذشت و تو همانطور

  ه به شکل خوف آور

 تاریخچه ی گذشتگانی

 یا رازگشای مردگانی؟

تو آینه دار روزگاری

یا در ره عشق داری ؟

 یا شدمن جان من شدستی ؟

 ای شب بنه این شگفتکاری

 بگذار مرا به ح خویش

 با جان فسرده و دل ریش

بگذار فرو بگیرد دم خواب

 کز هر طرفی همی وزد باد

 وقتی ست خوش و زمانه خاموش

مرغ سحری کشید فریاد

 شد محو یکان یکان ستاره

 تا چند کنم به تو نظاره ؟

بگذار بخواب اندر آیم

 کز شومی گردش زمانه

 یکدم کمتر به یاد آرم

 و آزاد شوم ز هر فسانه

 بگذار که چشم ها ببندد

 کمتر به من این جهان بخندد


برچسب ها : ای شب... "نیما یوشیج" - زمانه ,فسانه
غزل شمارهٔ ۷۹ حراج عشق..."شهریار"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو

 

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو

 

خی ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر

من این ها هر دو با آئینه دل روبه رو

 

فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را

زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو

 

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو

 

صفائی بود ب با خی خلوت ما را

ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو

 

ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم

حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو

 

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو

 

حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری

در این هنگامه من کاری که یاد او

 

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدن ها

که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو ...

 

» گزیدهٔ غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۷۹ حراج عشق..."شهریار"
حرف های ما هنوز ناتمام... “قیصر امین پور”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود

طرحی برای صلح

شهیدی که برخاک می

سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت

به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

که بر جنگ

حتی اگر نباشی:

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

 می جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم

 صبح, یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنان که درختان برای باد

 یا ک ن ه به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

 یا آنچنان که بال پ عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

 چونان که هاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

 با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را


وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری های مختلف رنج می برد و 

حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در 

نهایت حدود ساعت ۳ بامداد ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. 

پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار ی گمنام این شهرستان 

به خاک س شد.


برچسب ها : حرف های ما هنوز ناتمام... “قیصر امین پور” - چنان ,هنوز ناتمام
دلم برای خودم تنگ می شود..."محمدعلی بهمنی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

ی که حرف دلش را نگفت من بودم

 

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

 

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

 

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را  

اشاره ای کنم انگار کوه کن بودم

 

من آن زلال پرستم در آب گند زمان

که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

 

غریب بودم و گشتم غریب تر اما

دلم خوش است که در غربت وطن بودم

برچسب ها : دلم برای خودم تنگ می شود..."محمدعلی بهمنی" - برای خودم
ای سر و سامان همه تو..."حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

بی تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو

ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو

 

من همه تو، تو همه تو ، او همه تو ،ما همه تو

هر که و هر همه تو، این همه تو، آن همه تو

 

من که به دریاش زده ام تا چه کنی با دل من

تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو

 

ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم

رمز نیستان همه تو، راز نیستان همه تو

 

شور تو آواز تویی، بلخ تو شیراز تویی

جاذبه ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو  

 

همتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد

ای همه خورشید تو و خاک تو، باران همه تو

 

بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو

ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو

 

من همه تو، تو همه تو، او همه تو، ما همه تو

هر که و هر همه تو، این همه تو آن همه تو

 

 


برچسب ها : ای سر و سامان همه تو..."حسین منزوی" - سامان ,تو من
برف نو ...“احمد شاملو”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


برف نو! برف نو! سلام! سلام!

بنشین، خوش نشسته ای بر بام

 

پاکی آوردی ای امید سپید

همه آلودگی ست این ایام

 

راه شومی ست می زند مطرب

تلخواری است می چکد در جام

 

اشکواری ست می کشد لبخند

ننگواری ست می تراشد نام

 

شنبه چون ، پار چون پیرار

نقش هم رنگ می زند رسام

 

مرغ شادی به دامگاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام

 

ره به هموار جای دشت افتاد

ای دریغا که برنیاید گام

 

تشنه آن جا به خاک مرگ نشست

کاتش از آب می کند پیغام

 

کام ما حاصل آن زمان آمد

که طمع برگرفته ایم از کام

 

خام سوزیم الغرض بدرود

تو فرود آی برف تازه سلام!

 


برچسب ها : برف نو ...“احمد شاملو” - سلام
غزل شمارهٔ ۳۷۶ ..."حافظ"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

دوستان وقت گل آن به که به ع کوشیم

سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم

 

نیست در کرم و وقت طرب می گذرد

چاره آن است که سجاده به می بفروشیم

 

خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست

نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم

 

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است

چون از این غصه ننالیم و چرا ن وشیم

 

گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی

ل ز آتش حرمان و هوس می جوشیم

 

می کشیم از قدح لاله ی موهوم

چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم

 

حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما

بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

 


برچسب ها : غزل شمارهٔ ۳۷۶ ..."حافظ"
حکایت ..."غلامرضا طریقی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

بس است هرچه زمین از بار کشید

چگـونه مـی شود از زندگــی کنــــار کشید؟

 

چقدر می شود آیا به روی این دیوار

به جای پنجره نقاشی بهار کشید؟

 

بـــرای دور زدن در مـــدار بــــی پــــایـــان

چقدر باید از این پای خسته کار کشید؟

 

گلایه از تو ندارم، چرا کــه آن نقاش

مرا پیاده کشید و تو را سوار کشید

 

حکایت داستان تکّه یخی ست

کـــه در برابر خورشید انتظــــار کشید

 

چگونه می شود از مردم خمار نگفت

ولی هزار رقــــم دیده خمار کشید؟

 

اگر بهشت برای است، چـــرا

پس از هبوط خدا دور آن حصار کشید؟

 

چرا هرآنچه هوس را اسیر کرد، امّا

برای تک تک شان نقشة فرار کشید؟

 

خدا نخست ســری زد بـــه جبّــــه ی منصور

سپس به دست خودش جبّه را به دار کشید

 

خودش به فطرت ابلیس سرکشی آموخت

و بعد نقطه ضعفــــی گرفت و جـــار کشید

 

غزل، قصیده اگر شد، مقصر آن دستی ست

کـــه طـــرح قصــــه ی ما را ادامه دار کشید

برچسب ها : حکایت ..."غلامرضا طریقی"
شرمی ست در نگاه من،اما هراس نه...«کاظم بهمنی»
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

شرمی ست در نگاه من،اما هراس نه!

کـم صـحـبـتـم مـیـان شـمـا ، کــم حـواس نـه

 

چـیـزی شـنـیده ام کـه مـهـم نـیـسـت رفـتـنـت

درخــواسـت مـی کـنـم نـروی ، الـتـمـاس نـه

 

از بـی سـتـارگـی سـت کـه دلـم آسمانـی اسـت

مــــن عـابـری فلک زده ام ، آس و پـاس نــه

 

مــن مـی روم ، تـو بـاز می آیی ، مـسـیـر ما

بـا هـــم مـوازی اسـت و لـیـکـن مـماس نـه

 

پــیـچـیـده روزگار تــو ، از دور واضح است

از عـشـق خـسـتـه می شوی اما خـلاص نـه

 

برچسب ها : شرمی ست در نگاه من،اما هراس نه...«کاظم بهمنی» - من،اما هراس ,نگاه من،اما
همراه و هم قبیله ی بادِ خزان شدیم...“جویا معروفی”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

همراه و هم قبیله ی بادِ خزان شدیم

بر ما چه رفته است که نامهربان شدیم؟

 

بر ما چه رفته است که در ختمِ دوستان

هی هی کنان به هیأت شادی دوان شدیم

 

بر ما چه رفته است که از هم بریده ایم؟

بر ما چه رفته است که بی ساربان شدیم؟

 

دنیا به جز فریب چه دارد؟ دریغ! هیچ

تیری زده ست بی هدف و ما نشان شدیم

 

هر جا که می رویم دریغی نشسته است

امید و عشق را به خدا قصه خوان شدیم

 

گفتید روشنیم و جوانیم و سربلند

گفتم که پیر و خسته دل و ناتوان شدیم

 

بر باد داده ایم شکوهِ گذشته را

دیگر چه جای قصه که بی خانمان شدیم

 


مجموعه شعر "از اینجا که منم"  

انتشارات فصل پنجم

 

برچسب ها : همراه و هم قبیله ی بادِ خزان شدیم...“جویا معروفی” - بادِ خزان ,قبیله ی بادِ
به آغوشِ خسته ام مجالی ده..."نیکى فیروزکوهی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


به آغوشِ خسته ام مجالی ده

بگذار
گریستن
بر زخم های دیرین
قلب های ه را
به عشق
مبتلا کند


بگذار
بازگشتِ نیلگونِ چشمانت
بیهوده زیبا نباشد...
 

 

برچسب ها : به آغوشِ خسته ام مجالی ده..."نیکى فیروزکوهی" - خسته ام مجالی ,آغوشِ خسته ام ,آغوشِ خسته ام مجالی
دل من از تو خبرهای دیگری دارد..."محمّد سعید میرزایی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

در این سحر که سحرهای دیگری دارد

دل من از تو خبرهای دیگری دارد

من آدمم ولی این قلب عاشق از شوقت

فرشته ای ست که پرهای دیگری دارد

به نام مرگ، گلی آمده مرا ببرد

دلم هوای سفرهای دیگری دارد

همیشه بارِ دعا، میوه ی اجابت نیست

دل ش ته هنرهای دیگری دارد

و آ ین قدم عاشقی رسیدن نیست

که گاه عشق، اگرهای دیگری دارد

هزار مرتبه عاشق شدی ندانستی

که عشق خون جگرهای دیگری دارد

تو کوله بار، سبک کن که پشت مه گویند

پل از تو درّه خطرهای دیگری دارد

تو خواب رفته ای و جز تو نیست در اتوبوس

و جاده کوه و کمرهای دیگری دارد

تویی و همسر تو، ک ن تو آن جا

همان پدر که پسرهای دیگری دارد

چه دعوتی ست که امروز میز صبحانه

ها و شکرهای دیگری دارد

انار هست ولی دانه هایش ازنور است

نیز اثرهای دیگری دارد

فرشته آمده تا پیش خدمتت باشد

اگر دل تو نظرهای دیگری دارد

ولی دعای من این است تو خودت باشی

در آن جهان که دگرهای دیگری دارد

قرار نیست که با مرگ خود تمام شویم

جهان دری ست که درهای دیگری دارد


برچسب ها : دل من از تو خبرهای دیگری دارد..."محمّد سعید میرزایی" - دیگری دارد ,دیگری داردتو ,خبرهای دیگری
دیرشد..."هانی کاویانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

مثل دریا بود اما با عطش تبخیر شد

دیگر آن ساعت شنی را برنگردان! دیر شد

 

با نگاه سنگی ات آیینه ی قلبش ش ت

و خدا در قامت آیینه ها تکثیر شد

 

درد او عشقی مبرهن بود اما بی گمان

با الفبای نگاهت نابجا تفسیر شد

 

آرزوهای محالش یک به یک بر باد رفت

خواب های هولناکش موبه مو تعبیر شد

 

کوچه ها هم بی خبر بودند از او مدتی

تا خبر دادند یک دیوانه در زنجیر شد

 

صورت چین خورده ی تقویم هم باور نکرد

عشق ای را که به پایت پیر شد

 


 

برچسب ها : دیرشد..."هانی کاویانی"
و عشق...“شیرکو بی ”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

من از این سرزمین چه خواستم

جدا از تکه ای نان

گوشه ای سرشار از اطمینان

جیبی سیر...

و

مُشتی آفتابِ آرام...

بارانی از دوست داشتن و

پنجره ای باز به سوی و عشق

 

من بیش از این چه خواستم

که هرگز...نبود. .

تا که نیمه شبی

دروازه ای را ش تم رفتم

برای همیشه رفتم...

 

 

 

برچسب ها : و عشق...“شیرکو بی ”
صبر کن ای دل پر غصه در این فتنه و شور..."هوشنگ ابتهاج"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

صبر کن ای دل پر غصه در این فتنه و شور

گرچه از قصه ی ما می ترکد سنگ صبور

 

از جهان هیچ ندیدیم و عبث عمر گذشت

ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

 

تو عجب تنگه ی عابرکشی ای معبر عشق

که به جز کشته ی عاشق نکند از تو عبور

 

در فروبند برین معرکه که کآن طبل تهی

گوش گیتی همه کر کرد ز غوغای غرور

 

تیز برخیز ازین مجلس و بگریز چو باد

تا غباری ننشیند به تو از اهل قبور

 

مرگ می بارد ازین دایره ی عجز و عزا

شو به میخانه که آنجا همه سورست و سرور

 

شعله ای برکش و برخیز ز خا تر خویش

زان که تا پاک نسوزی نرسی سایه به نور

 

برچسب ها : صبر کن ای دل پر غصه در این فتنه و شور..."هوشنگ ابتهاج"
دلتنگی های...“شقایق رضازاده”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

خی تخت؛

چیزی نمی بافم

نه آسمان ریسمان،

نه قصه،

نه کلاه!

دکمه ی افتاده ی پیراهنت که نه؛

لب هایم را می دوزم!

اصلا گور بابای دلتنگی های ۵ و نیم عصر؛

اما عطر پیراهنت

آنقدر نپیچیده توی این چهار دیواری

که چوب لباسی ها

خشکشان زده...!

حالا خودت بگو

درخت ها

با چه امیدی

قرار است

راهی نجاری شوند؟

 


 

برچسب ها : دلتنگی های...“شقایق رضازاده”
گل های پیراهنم سال هاست... “لیلا کردبچه”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

گل های پیراهنم سال هاست

مسئولیت جنون دسته جمعی پروانه ها را نمی پذیرند

و تارهای مویم دیگر

با آوازهای شب ماندۀ بیات ترک، بلند نمی شوند

 

شبیه تصویر زنی روی قلمدانم

که صدای لب پریدۀ خنده هایش، تنها

پشت نقاش بیچاره اش را می لرزانَد

هربار یادش می افتد زن را

دیگر توانِ تصاحب سمرقند و بخارا به خال و خطی نیست

 

من، تصویر غمگین زنی هستم

که در زهدان مادرش جامانده ست

و تمام عمر، ی را با او اشتباه گرفته اند

تمام عمر ی را...

تمام عمر اشتباه...

اشتباه...

اشتباه چقدر بهانۀ خوبی ست

وقتی برای دلتنگی هایت،

هر بهانه ای می آوری

کم آورده ای...!


 

 

برچسب ها : گل های پیراهنم سال هاست... “لیلا کردبچه” - اشتباه ,اشتباه اشتباه
باید دیوانه شده باشد فصل..." بهرنگ_قاسمى"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 شعر تازه است و نوش جان اش کنید :

 

باید دیوانه شده باشد فصل

که عبور مورچه های کارگر

در گودی چشم هایت را

جشن گرفته است

دیوانه شده باشد فصل

که باد بی زبان را

لای دنده های لاغر ات معطل کند

تا حرفی

یا کشفی ولو کوچک

از دهان باستان شناس پیر را

زیرکانه ا اج و

بر گوش درخت ها جار زند

به حکم شرع  

اندوه جنازه های زیادی را

از مسیر خانه تا گور

شعر واره باریده ام

و افسوس خورده ام

به ضجه های تلخ مادران دلگیر

و شاعرانه

موج موج

سوسوی کم فروغ آ ین نگاه شان را

بر فراخ ی کلماتم

منسوخ کرده ام

به حکم شرع

تشریح آ ین ملاقات دو دست را

به گاه پنجه ی فرو رفته در خاک

شعر کرده

و آرام گریسته ام

اما،

اما جنازه ای هست

که سال هاست

روی دست و دلم جای مانده است

جنازه ای به شکل آه

که جناغ اش

استخوان های ترقوه

و ساق های نازک بلند اش

خواب هزار ستاره را

در بند به بند دل ام

یکریز برآشفته است

اسکلتی بدور از تعاریف پزشک ها

اسکلتی دور از ظن کارآگاه ها

و بارها از خودم پرسیده ام

که این صحرا

با چشم اندازی

به وسعت لبان ماه و ماسه

بازمانده ی استخوان کدام دریاست

که در فراق ماه اش

این گونه بی خبر

جان س است...!

 

برچسب ها : باید دیوانه شده باشد فصل..." بهرنگ_قاسمى" - باشد فصلکه
حرف های ما هنوز ناتمام... “قیصر امین پور”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود

طرحی برای صلح

شهیدی که برخاک می

سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت

به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

که بر جنگ

حتی اگر نباشی:

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

 

می جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم

 

صبح, یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنان که درختان برای باد

 

یا ک ن ه به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

 

یا آنچنان که بال پ عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

 

چونان که هاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

 

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را


وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری های مختلف رنج می برد و 

حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در 

نهایت حدود ساعت ۳ بامداد ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. 

پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار ی گمنام این شهرستان 

به خاک س شد.


برچسب ها : حرف های ما هنوز ناتمام... “قیصر امین پور” - چنان ,هنوز ناتمام
باید دیوانه شده باشد فصل..." بهرنگ_قاسمى"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 شعر تازه است و نوش جان اش کنید :

 

باید دیوانه شده باشد فصل

که عبور مورچه های کارگر

در گودی چشم هایت را

جشن گرفته است

دیوانه شده باشد فصل

که باد بی زبان را

لای دنده های لاغر ات معطل کند

تا حرفی

یا کشفی ولو کوچک

از دهان باستان شناس پیر را

زیرکانه ا اج و

بر گوش درخت ها جار زند

به حکم شرع  

اندوه جنازه های زیادی را

از مسیر خانه تا گور

شعر واره باریده ام

و افسوس خورده ام

به ضجه های تلخ مادران دلگیر

و شاعرانه

موج موج

سوسوی کم فروغ آ ین نگاه شان را

بر فراخ ی کلماتم

منسوخ کرده ام

به حکم شرع

تشریح آ ین ملاقات دو دست را

به گاه پنجه ی فرو رفته در خاک

شعر کرده

و آرام گریسته ام

اما،

اما جنازه ای هست

که سال هاست

روی دست و دلم جای مانده است

جنازه ای به شکل آه

که جناغ اش

استخوان های ترقوه

و ساق های نازک بلند اش

خواب هزار ستاره را

در بند به بند دل ام

یکریز برآشفته است

اسکلتی بدور از تعاریف پزشک ها

اسکلتی دور از ظن کارآگاه ها

و بارها از خودم پرسیده ام

که این صحرا

با چشم اندازی

به وسعت لبان ماه و ماسه

بازمانده ی استخوان کدام دریاست

که در فراق ماه اش

این گونه بی خبر

جان س است...!

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها : باید دیوانه شده باشد فصل..." بهرنگ_قاسمى" - باشد فصلکه
غزل ۵۲۳ ..."سعدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 

تو نه مثل آفت که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

 

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

 

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

 

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

 

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت ش تی

 

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

 

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

 

چو زمام بخت و ت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

 

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی


» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل ۵۲۳ ..."سعدی"
گزیده ای از قصیده ی آبی خا تری سیاه..."حمید مصدق"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جان فرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشان تر از شه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق شه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می  



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : گزیده ای از قصیده ی آبی خا تری سیاه..."حمید مصدق" - گیسوی
غزل شمارهٔ ۱۷۳..."حافظ"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

در م خم ابروی تو با یاد آمد

ح ی رفت که محراب به فریاد آمد

 

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

 

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

 

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

 

ای عروس هنر از بخت شکایت منما

حجله حسن بیارای که داماد آمد

 

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

 

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

 

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۱۷۳..."حافظ"
ایران من زنی است... “اهورا فروزان”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

اترک، ارس، کمان دو ابرویش

ده شهرکرد ریخته در رویش

دامن:خلیج فارس، خزر مویش

شیراز، مست کرده لبانش را

 

نقش و نگاره های به جا مانده

از انقراض دوره ی عثمانی است

مشروطه خواه، سرکش، طغیان گر

تبریز می تپد ضربانش را

 

ایران من زنی است که می خواهد

اش برای خودش باشد

ایران من زنی است که می ترسد

بردارد از سرش خفقانش را...


 

 

برچسب ها : ایران من زنی است... “اهورا فروزان”
رباعیات خیام...
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

رباعی شمارهٔ ۶۶

 

 

این قافله عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

 

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

 

 

 

 

رباعی شمارهٔ ۶۳

 

  

افسوس که نامه جوانی طی شد

و آن تازه بهار زندگانی دی شد

 

آن مرغ طرب که نام او بود شباب

افسوس ندانم که کی آمد کی شد

 

 

 

رباعی شمارهٔ ۶۰

 

  

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

 

وز هیچ ی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 

 

 رباعی شمارهٔ ۵۴

 

  

آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

 

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند

 

  

رباعی شمارهٔ ۴۹

 

 

در هر دشتی که لاله زاری بوده ست

از سرخی خون شهریاری بوده ست

 

هر شاخ بنفشه کز زمین می روید

خالی است که بر رخ نگاری بوده ست

 


برچسب ها : رباعیات خیام... - شمارهٔ
قاری قرآن..."غلامرضا طریقی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است

 

مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

 

بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

 

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است

 

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

 

عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است

 

عشــــق دانشـــکده تجــــربـــــه ی انسان هـــاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

 

 

هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

 

 

ای که از کوچـــه معشوقـــه ی ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

 

 

برچسب ها : قاری قرآن..."غلامرضا طریقی" - قاری قرآن
به لبخندم اعتماد نکن..."نیلوفر لاری پور"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

تا تورا به نام کوچکت صدا نکرده ام

به لبخندم

اعتماد نکن

من مثل هوای نیمه پاییزم

که دلت را می لرزاند

ولی

عاشقت نمی شود

هرگز چترت را فراموش نکن

شاید

یک روز

تورا به نام بخوانم

و تو باران یک ریز را،

طاقت نیاوری...

 


 

برچسب ها : به لبخندم اعتماد نکن..."نیلوفر لاری پور" - لبخندم اعتماد
می خواستم تمام راه با تو باشم..."عباس معروفی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

هیچ چیزی از تو نمی خواستم

عشق من

فقط می خواستم

در امتداد نسیم

گذشته را به انبوه گیسوانت ببافم

تار به تار

گره بزنم به اسطوره های نارنجی

که هنگام راه رفتن

ستاره های واژگانم

برایت راه شیری بسازند

می خواستم سر هر پیچ

یک شعر بکارم

بزنی به موهات

که وقتی برابر آینه می ایستی

هیچ چیزی

جز دست های من

بر ات دل دل نکند

می خواستم تمام راه با تو باشم

نفس بزنم

برایت بجنگم

بخاطرت زخمی شوم

و مغرور پای تو بایستم

بر ستون یادبود شهر

 


 

 

 

 

 

 

برچسب ها : می خواستم تمام راه با تو باشم..."عباس معروفی"
به خدا من..." "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من

در شهر شما عاشق انگشت نما من

 

دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست

جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من

 

شاه همه خوبان سخنگوی غزل ساز

اما به در خانه ی عشق تو گدا من

 

یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو

یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من

 

ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!

آهوی گرفتار به زندان شما من

 

آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد

همراه به هر قافله چون بانگ درا، من

 

تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد

برداشته شب تا به سحر دست دعا من

 

سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود

ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟

 


برچسب ها : به خدا من..." "
غزل شمارهٔ ۷۹ - حراج عشق..."شهریار"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو

 

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو

 

خی ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر

من این ها هر دو با آئینه دل روبه رو

 

فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را

زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو

 

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو

 

صفائی بود ب با خی خلوت ما را

ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو

 

ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم

حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو

 

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو

 

حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری

در این هنگامه من کاری که یاد او

 

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدن ها

که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو ...

 

» گزیدهٔ غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۷۹ - حراج عشق..."شهریار"
از شوکت فرمانروایی ها سرم خالی است ..."فاضل نظری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

از شوکت فرمانروایی ها سرم خالی است 

من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است

 

چابک سواری، نامه ای خونین به دستم داد

با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است

 

خون گریه های امپراتوری پشیمانم

در آستین ترس، جای خنجرم خالی است

 

مکر ولیعهدان و نیرنگ ان کو؟

تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟

 

ای کاش سنگی در کنار سنگ ها بودم

آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است

 

فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن

ای مرگ! تابوتی که با خود می برم خالی است

برچسب ها : از شوکت فرمانروایی ها سرم خالی است ..."فاضل نظری" - خالی ,شوکت فرمانروایی
غزل شماره96..."حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیست

 هر رود را اهلیت دریا شدن نیست

 

 از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه

 زن نیست شه ی لیلا شدن نیست

 

 باید سرشت باد جز غارت نباشد

 تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست

 

 در هر درخت این جا صلیبی ه ، اما

 با هر جنین ، جانمایه عیسی شدن نیست

 

 وقتی که رودش زاد و کوهش پرورش داد

 طفل هنر را چاره جز نیما شدن نیست

 

 با ریشه ها در خاک ، بی چشمی به افلاک

 این تاک ها را حسرت طوبی شدن نیست

 

 آیا چه توفانی است آن بالا که دیگر

 با هر که افتاد ، اشتیاق پا شدن نیست

 

 سیب و فریب ؟ آری بده . آدم نصیبش

 از سفره ی حوا به جز اغوا شدن نیست

 

 وقتی تو رویا روی اینان می نشینی

 آیینه ها را چاره جز زیبا شدن نیست

 

 آن جا که انشا از من ، املا از تو باشد

 راهی برای شعر جز شیوا شدن نیست

برچسب ها : غزل شماره96..."حسین منزوی" - نیست وقتی
مخزن الاسرار-» خمسه » ..."نظامی "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

بخش ۲ - (مناجات اول) 

در سیاست و قهر یزدان

 

  

ای همه هستی زتو پیدا شده

خاک ضعیف از تو توانا شده

 

زیرنشین علمت کاینات

ما بتو قائم چو تو قائم بذات

 

هستی تو صورت پیوند نی

تو ب و بتو مانند نی

 

آنچه تغیر نپذیرد توئی

وانکه نمردست و نمیرد توئی

 

ما همه فانی و بقا بس تراست

ملک تعالی و تقدس تراست

 

خاک به فرمان تو دارد س

قبه خضرا تو کنی بیستون 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : مخزن الاسرار-» خمسه » ..."نظامی "
مخزن الاسرار- » خمسه » ..."نظامی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

بخش ۱ - آغاز سخن

 

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

 

فاتحه فکرت و ختم سخن

نام خدایست بر او ختم کن

 

پیش وجود همه آیندگان

بیش بقای همه پایندگان

 

سابقه سالار جهان قدم

مرسله پیوند گلوی قلم

 

گشای فلک دار

پردگی شناسان کار 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : مخزن الاسرار- » خمسه » ..."نظامی"
چه خواهد کرد با ما عشق؟... "فاضل نظری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

 

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

 

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس

که این دیوانه پ ر می کند یک روز گل ها را

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را 

 

ی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را

 

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را

 

چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

 

 

برچسب ها : چه خواهد کرد با ما عشق؟... "فاضل نظری"
من اما عاشقت ماندم... "حسین آهنی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

بزن پلکی به هم گاهی ببین من زنده ام یا نه؟

ش تی قاب چشمم را ببین جان کنده ام یا نه؟

 

نشسته روی این میز و عذابم را نمی بینی

تو را تا اوج این قصه خودم آورده ام یا نه؟

 

به این لبخند زیبای تو معصومانه می خندم

خبر داری تو از آه پس از هر خنده ام یا نه؟

 

قلم را دست می گیرم، خج می کشم از تو

تو می فهمی که از عطر تنت آکنده ام یا نه؟

 

خودت رابردی و رفتی ...من اما عاشقت ماندم

حسابم کن همین حالا ببین بازنده ام یا نه؟

 

نگاهی کن به بالا و بگو در گوش من آیا

ی می دید از بالا که من هم بنده ام یا نه؟

 


برچسب ها : من اما عاشقت ماندم... "حسین آهنی" - ببین
تکه ۹..."سعدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد

غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد

 

در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم

بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد

 

رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد

نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد

 

چشم وصال بینان، چشمی ست بر هدایت

سری که باشد او را، در هر بصر نباش

 

در خشک و تر بگشتم، مثلت دگر ندیدم

مثل تو خوبرویی، در خشک و تر نباشد

 

شرحت ی نداند، وصفت ی نخواند

همچون تو ماه سیما، در بحر و بر نباشد

 

سعدی به هیچ معنی، چشم از تو برنگیرد

تا از نظر چه خیزد، کاندر نظر نباشد

 

 

» دیوان اشعار » ملحقات و مفردات

برچسب ها : تکه ۹..."سعدی"
غزل شمارهٔ ۲۱۱ - حافظ
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

 

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

 

جان عشاق سپند رخ خود می دانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

 

گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

 

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

 

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

 

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

 

گفت و خوش گفت برو قه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

 


برچسب ها : غزل شمارهٔ ۲۱۱ - حافظ - برافروخته
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من..."محمدعلی بهمنی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

 این سان نمی ی ز من حتی نشان ای دوست

 

من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن

 تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

 

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

 

 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

 

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

 

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن

 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

 

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

 

آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری

 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

 


برچسب ها : در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من..."محمدعلی بهمنی" - دوست
دوبیتی های هوشنگ ابتهاج ...
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

صبح آرزو

 

خوشا صبحی که چون از خواب خیزم

 به آغوش تو از بستر گریزم

 

گشایم در به رویت شادمانه

 رخت بوسم ، به پایت گل بریزم

 

 

 

ش ته

 

نگاه چشم بیمارت چه خسته ست

 کبوترجان ! که ب را ش ته ست ؟

 

 کجا شد بال پرواز بلندت ؟

 سفید خوشگلم ! پایت که بسته ست ؟

 

 

 

گریه

 

شبی بود و بهاری ، در من آویخت

چه آتش ها ، چه آتش ها برانگیخت

 

فرو خواندم به گوشش قصه ی خویش

 چو باران بهاری اشک می ریخت

 

 

 

امید

 

 چه خوش برقی به چشم شب درخشید

 چراغم را فروغی تازه بخشید

 

 مخوان ای جغد شب لالایی شوم

 که بیدار است خورشید

برچسب ها : دوبیتی های هوشنگ ابتهاج ...
حاصل عمر..."رهی معیری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام

 

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان یده ام

 

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده ام

 

تا به کنار بودیم بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام

 

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

 

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون

ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام

 

یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده ام


» غزل ها - جلد چهارم


 

 

برچسب ها : حاصل عمر..."رهی معیری"
دلم یک باغ پر نارنج...“نیما یوشیج”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

دلم باران

دلم دریا

دلم لبخند ماهی ها

دلم اغوای تا تان

به لطف مستی انگور

دلم بوی خوش بابونه می خواهد...

 

دلم یک باغ پر نارنج

دلم آرامش ترد و لطیف صبح شالیزار

دلم صبحی

سلامی

بوسه ای

عشقی

نسیمی

عطر لبخندی

نوای دلکش تار و کمانچه

از مسیری دورتر حتی

دلم شعری سراسر دوستت دارم

دلم دشتی پر از آویشن

و گل پونه می خواهد...

 

دلم مهتاب می خواهد

که جانم را بپوشاند

دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد...

دلم

تغییر می خواهد...

 

 


برچسب ها : دلم یک باغ پر نارنج...“نیما یوشیج” - خواهد دلم
گله از دست ی نیست... “قیصر امین پور”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

وحشت از عشق که نه:

ترس ما فاصله هاست!

 

وحشت از غصه که نه:

ترس ما خاتمه هاست!

 

ترس بیهوده نداریم

صحبت ازکشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باریست پرازهیچ که بر شانه ماست

 

گله از دست ی نیست

مقصر

دل دیوانه ماست...!

 


برچسب ها : گله از دست ی نیست... “قیصر امین پور” - هاست
از تمام خیابانها جواب سربالا شنیده ام..."منیره حسینی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


حال مرا ی درک می کند

که در سراشیبی ترین نقطه این شهر

به یاد ی افتاده باشد ،

ی شبیه تو

که تا دست هایت را باز می کردی ،

خطوط این جاده مرا

به آغوشت می رساند

 

این سال ها اما از تمام خیابان ها جواب سربالا شنیده ام

و می ترسم از مسیرهایی که منحرفت کرده اند

و ی

که در دوراهیِ

یکی بود و یکی نبود

مرا به پایان هیچ قصه ای نمی رسانند

می ترسم

و حال این زن را

تنها کلاغی درک می کند

که هیچوقت به خانه اش نخواهد رسید...  

 


برچسب ها : از تمام خیابانها جواب سربالا شنیده ام..."منیره حسینی" - سربالا شنیده ,جواب سربالا ,جواب سربالا شنیده
بی خبری از حال ابم..."عبدالجبار کاکایی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


بی خبری از حال ابم،

گم شده ام در خواب عمیقی

جز تو ندارم از تو شکایت،

ای دل تنها! با که رفیقی؟

 

 حوصله کن تا با تو بگویم،

طاقت اندوهی که ندارم

پیشتر آ  تا از تو بپرسم،

راه رهایی از شب تارم

 

از تو کجا باید بنویسم،

شرح پریشانی که کشیدم

محرم رازم جز تو ی نیست،

هرچه شنیدم از تو شنیدم

 

از شب قسمت چاره ندارم،

بی خبر از خود، پای تو ماندم

عمر قراری بود و رسیدم ،

عشق سلامی بود و رساندم

 

برچسب ها : بی خبری از حال ابم..."عبدالجبار کاکایی"
فراموشی..."لیلا کردبچه"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

فراموش می شوم

راحت تر از رد پایی روی برف

که زیر برفی تازه دفن می شود،

راحت تر از خاطره عطر گیجی در هوا

که با رهگذری تازه از کنارت رد می شود

و راحت تر از آن که فکر کنی،

فراموش می شوم

و چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است!

وقتی یادت نمی آید

کدام یک شنبه عاشق ترین زن دنیا بودم

و کدام یک شنبه پیراهنت آنقدر آبی بود.

یادت نمی آید

و سال هاست کنار همین شعر ایستاده ام

و هی به ساعتی نگاه می کنم

که عقربه هایش درست روی شش از کار افتاده اند

یادم نبود

پاییز فصلی است که تمام درختان خواب آن را دیده اند

این جا کجاست؟

کدام روزِ کدام سال است؟

من کی ام؟

من حتی نام خودم را فراموش کرده ام

می ترسم یکی بیاید

و با اولین اسمی که صدا می زند، لیلا شوم

می ترسم پیراهن آبی پوشیده باشد

و یادش نباشد دیگر

«چنان که افتد و دانی» برای من دیر است

و آن وقت با ی پیرم چه خواهی کرد؟

اگر فراموش کرده باشی قرارهایمان را

فراموش کرده ایم...

 


برچسب ها : فراموشی..."لیلا کردبچه" - کرده ,فراموش کرده
پیشکش به محمدرضا شفیعی کدکنی ..."جویا معروفی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

پی اما من تو را از دور می بینم

از دور یک اسطوره ی رنجور می بینم

 

اسطوره ای اما به دل نزدیک، از این رو

چشمِ فلک را از حسادت کور می بینم

 

یک جرعه ... نه، یک استکان نه ...، جام را پر کن

در شعرت اقیانوسی از انگور می بینم

 

هر شب تو را در خواب با پرچینی از رویا

در کوچه باغِ سبزِ نیشابور می بینم

 

گنجینه ای از دانش و اخلاق و احساسی

در سایه ات هم پرتویی از نور می بینم

 

امروز با خیلِ هنرنشناس در جنگی

فردا تو را یک فاتحِ مغرور می بینم

 


اقیانوسی از انگور / انتشارات فصل پنجم

 

زادروز محمدرضا شفیعی کدکنی است. زادروز هنر است و شه. 

زادروز فضل است. 

جان تولدت بر ما و بر همه آنان که هنر را از پنجره ذوق و تحقیق 

می نگرند مبارک باد... 

خدای بزرگ پشت و پناهت باشد...

 


برچسب ها : پیشکش به محمدرضا شفیعی کدکنی ..."جویا معروفی" - شفیعی کدکنی ,محمدرضا شفیعی , محمدرضا ,محمدرضا شفیعی کدکنی , محمدرضا شفیعی
مثل زمانی که نیستی..."غلامرضا طریقی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

حالم بد است مثل زمانی که نیستی

دردا که تو همیشه همانی که نیستی

 

وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای

وقتی که نیستی نگرانی که نیستی

 

عاشق که می شوی نگران خودت نباش

عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی

 

با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری

در بند این خیال نمانی که نیستی

 

تا چند من غزل بنویسم که هستی و

تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی

 

من بی تو در غریب ترین شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟

 


برچسب ها : مثل زمانی که نیستی..."غلامرضا طریقی"
دل پیش ی باشد و وصلش نتوانی..."سیدتقی سیدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

دل پیش ی باشد و وصلش نتوانی

لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی

 

تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد

قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی

 

باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری

وقتی همه دادند به هم دست تبانی

 

در چشم همه روی لبم خنده نشاندم

در حال فرو خوردن بغضی سرطانی

 

آیا شده از شدت دلتنگی و غصه

هی بغض کنی،گریه کنی،شعر بخوانی ؟

 

دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم

ای کاش خودت را سر قبرم برسانی...

 

 

برچسب ها : دل پیش ی باشد و وصلش نتوانی..."سیدتقی سیدی"
غزل شمارهٔ ۱۷۷..."حافظ"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


روز حافظ، عصاره غزل پارسی بر عاشقان غزل فرخنده باد...


نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

 

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند

 

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

 

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گداصفتی کیمیاگری داند

 

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

 

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که آدمی بچه ای شیوه پری داند

 

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

 

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

 

به قد و چهره هر آن که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

 

ز شعر دلکش حافظ ی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند



 

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۱۷۷..."حافظ"
آشنایت نیستم..."فاضل نظری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

ص ه ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا ولی نگریستم 

 

چون ش ت آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را ش تم تا بیننم کیستم

 

زندگی در برزخ وصل و ج ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

برچسب ها : آشنایت نیستم..."فاضل نظری"
آه آتشناک..."رهی معیری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم

با گریه ساختیم و به پای توسوختیم

 

اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم

عمری که سوختیم برای تو سوختیم

 

پروانه سوخت یک شب و آسود جان او

ما عمر ها ز داغ جفای تو سوختیم

 

ب که یار انجمن افروز غیر بود

ای شمع تا سپیده به جای تو سوختیم

 

کوتاه کن حکایت غم رهی

کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم...

 


برچسب ها : آه آتشناک..."رهی معیری"
بیم از خزان نبود اگر... “یاسر قنبرلو”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

بیم از خزان نبود اگر، مثل ِ

ابر بهار گریه نمی کردیم

عقلی اگر نبود به سر، اکنون

دیوانه وار گریه نمی کردیم

 

ابری شدیم و دود شدیم آ

تا قطره قطره رود شدیم آ

این رود اگر به درّه نمی اُفتاد

چون آبشار گریه نمی کردیم

 

او گفت گریه راه درستش نیست

اما نگفت راه درستش چیست

 

ما خود دَوای درد نمی دانیم

با این سواد، نسخه نمی خوانیم

آن را اگر طبیب نمی پیچید

روزی سه بار گریه نمی کردیم!

 

 

برچسب ها : بیم از خزان نبود اگر... “یاسر قنبرلو” - شدیم ,نبود ,گریه نمی کردیم ,خزان نبود
ای مهربان تر از برگ..." شفیعی کدکنی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

 

آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

 

بازا که در هوایت خاموشی جنونم

فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران

 

ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

 

گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

 

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

 

پیش از بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

 

وین نغمه ی محبت بعد از ماند

تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

 


برچسب ها : ای مهربان تر از برگ..." شفیعی کدکنی"
غزل شمارهٔ ۷۹ - حراج عشق..."شهریار"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو

 

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو

 

خی ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر

من این ها هر دو با آئینه دل رو به رو

 

فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را

زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو

 

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو

 

صفائی بود ب با خی خلوت ما را

ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو

 

ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم

حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو

 

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو

 

حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری

در این هنگامه من کاری که یاد او

 

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدن ها

که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو

 


برچسب ها : غزل شمارهٔ ۷۹ - حراج عشق..."شهریار"
کاش هرگز تو را نمی دیدم...“ اهورا فروزان”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

کاش هرگز تورا نمی دیدم

این جهان بی بهانه هم غم داشت

زندگی بی تو هم مرا می کشت

این جهنم فقط تورا کم داشت...

 

نیمه شب شد، هنوز بیدارم

تا تو را در خودم مچاله کنم

به خ که نیست زخمی را...

که به قلبم زدی حواله کنم

 

قبل تو، من پرنده ای بودم

آسمان می چکید از بالم...

بعد تو، آرزوی کوچکی ام:

"کاش چیزی بپرسد از حالم"

 

بغض هایم چرا نمی شکنند

در عزای هرآنچه سوزی من؟

باز در حال دوره ات هستند

خاطرات شبانه روزی من...

 

عطر آغوش زیر باران را...

روی موج صدات خو دن

با تو در کوچه گریه را...

با تو یک خواب مشترک دیدن

 

رفته ای ماه دیگران بشوی

بدنم مثل قبرها سرد است

فکر کن من چقدر غمگینم

عشق تنها دلیل این درد است

 

نیمه های شب است و بیدارم

نیمه های شب است و خو دی

کاش هرگز تورا نمی دیدم

کاش هرگز مرا نمی دیدی
برچسب ها : کاش هرگز تو را نمی دیدم...“ اهورا فروزان” - نیمه ,تورا ,هرگز تورا
چند بند از چهار ای جدید... "اهورا فروزان"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

از سر خط نوشتم اسمت را

تا ته خط ادامه ات دادم
باز یادم نبود دل کندی
یادم آمد، به گریه افتادم

 
نیستی تو، جهان پر از خالی ست
خالی از عشق، خالی از همه چیز
مثل تنها قدم زدن وسطِ
عصرِ حوالیِ  پاییز...
 
باز هم آن سوال تکراری
چه شد از من دلت برید اصلا؟
تو چه گفتی که از تو برگشتم؟
من چه دلت گرفت از من؟
 
کاش می شد به قبل برگردم
سرنوشتم عوض شود شاید
کاش تنها برای من بودی
تا جهان جای بهتری باشد....
 
 

 

برچسب ها : چند بند از چهار ای جدید... "اهورا فروزان"
تنها شدم..."علیرضا بدیع "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

تنها شدم

آنقدر که انگار نه انگار

با آینه آراسته ام دور و برم را

خیر از تو ندیدم من و از شهر تو رفتم

تا باد به گوشَت برساند خبرم را


برچسب ها : تنها شدم..."علیرضا بدیع "
غزل شمارهٔ ۱۸۵۵ ..."مولانا"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

 

چه دانستم که سیل مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان ق م پرخون

 

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش های گوناگون

 

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

 

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

 

چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون

 

چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

 

» دیوان شمس » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۱۸۵۵ ..."مولانا" - تخته
سلام آ ...“اهورا ایمان”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های ج

خداحافظ ای شعر روشن

 

خداحافظ ای شعر روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای ه ن همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

 

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب ش ته

تو را می سپارم به رویای فردا

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه


متن آهنگ سلام آ احسان خواجه ی

 

 


برچسب ها : سلام آ ...“اهورا ایمان” - سپارم ,سلام
باید از سمت خدا معجزه نازل بشود..."مهدی ازوج"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


باید از سمت خدا معجزه نازل بشود

تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود

 

تا همین چشم پر از روزن امید شود

شاید امید از آن معجزه حاصل بشود

 

کاش یک بار بفهمد که دلم می شکند

تا زمان بگذرد و تجربه کامل بشود

 

نیست دلدار که هر شب قدحم تازه کند

تا قدح بر لب او سرزده مایل بشود

 

یار من رفت بماند که چه حالی دارم

حال من با نم اشکم به سحر گل بشود

 

ترسم از این شده آنقدر دو چشمم دریاست

گونه ام گود شده مرتع  ساحل بشود

 

گرچه شعرم همه ترسیم می و معشوق است

مانده تا شاعرتان  بلبل محفل بشود

 

یکنفر کاش بیاید دل هومن ببرد

تا مگر این دل من صاحب منزل بشود

 


برچسب ها : باید از سمت خدا معجزه نازل بشود..."مهدی ازوج" - بشود ,معجزه ,نازل بشود ,معجزه نازل
غزل ۴۵۱ ..."سعدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

دو چشم مست می گونت ببرد آرام هشیاران

دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران

 

نصیحت گوی را از من بگو ای خواجه دم درکش

چو سیل از سر گذشت آن را چه می ترسانی از باران

 

گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی

ز توبه توبه دی چو من بر دست خماران

 

گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند

همان بهتر که در دوزخ کنندم با گن اران

 

چه بوی ست این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری

ندانم باغ فردوس ست یا بازار عطاران

 

تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی

به مصر آ تا پدید آیند یوسف را یداران

 

الا ای باد شب گیری بگوی آن ماه مجلس را

تو و خلقی در غم رویت گرفتاران

 

گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد

بگو خوابش نمی گیرد به شب از دست عیاران

 

گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن

نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران

 

ان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کن

رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران...

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل ۴۵۱ ..."سعدی"
غزل شمارهٔ ۱ ... خسرو دهلوی
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

 

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

 

سبزه نوخیز و هوا م و بستان سرسبز

بلبل روی سیه مانده ز گ ار جدا

 

ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی

چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

 

دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا

 

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده ازان نعمت دیدار جدا

 

دیده صد رخنه شد از بهر تو، خاکی ز رهت

زود برگیر و رخنه دیوار جدا

 

می دهم جان مرو از من، وگرت باور نیست

پیش ازان خواهی، بستان و نگهدار جدا

 

حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا

 

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۱ ... خسرو دهلوی - دیده
ای آن که در گلوی تو شوق نیست..."غلامرضا طریقی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


ای آن که در گلوی تو شوق نیست

درد تو آن چنان که نوشتند آب نیست

 

تغییر نسبت عطش بی حساب تو

با اشک های مرثیه خوان بی حساب نیست

 

چندی ست مثل حُرّ به دو راهی رسیده ام

اما مرا جسارت آن انتخاب نیست

 

من با جهاد اکبر تو همدلم ولی

در عیش لذتی ست که در انقلاب نیست

 

هر پنجه که علم بکشد نیست ماه قوم

هر ذره ای که نور دهد آفتاب نیست

 

من در به در ذلیل امان نامه ام ولی

عباس تو به فکر حساب و کتاب نیست

 

بر شاعرت ببخش اگر این سروده نیز

چون روضه های رایج پر آب و تاب نیست...!

 

 


برچسب ها : ای آن که در گلوی تو شوق نیست..."غلامرضا طریقی" - حساب
ای پریزاده و افسانه تو را گم ..."جویا معروفی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

ای پریزاده و افسانه تو را گم

آشنای من و بیگانه تو را گم

 

عشق! ای شاهدِ آن نیمه شب بارانی

در همان کوچه، همان خانه تو را گم

 

در همان لحظه، همان ثانیه ی بی ت

با همان حال غریبانه تو را گم

 

دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتنِ تو

گنج در خانه ی ویرانه! تو را گم

 

شانه ام از غمِ بی هم نفسی می لرزد

هم نفس ! بر سر این شانه تو را گم

 

تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم

ای قرار دل دیوانه تو را گم

 

آه، ای لحظه ی زیبای سرودن از تو !

آه، ای گوهر دُردانه تو را گم

 


برچسب ها : ای پریزاده و افسانه تو را گم ..."جویا معروفی"
آیا ما سزاوار بودیم؟..."احمدرضا احمدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

آیا ما سزاوار بودیم

تمام خیابان را در باران برویم،

و در انتهای خیابان

ی در انتظار ما نباشد...؟ 

 

 

برچسب ها : آیا ما سزاوار بودیم؟..."احمدرضا احمدی"
همین که نعش درختی به باغ می افتد..."فاضل نظری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


همین که نعش درختی به باغ می افتد

بهانه باز به دست اجاق می اقتد

 

حکایت من و دنیا یتان حکایت آن

پرنده ایست که به باتلاق می افتد

 

عجب عد تلخی که شادمانی ها

فقط برای شما اتفاق می افتد 

 

تمام سهم من از روشنی همان نوریست

که از چراغ شما در اتاق می افتد

 

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین

چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

 

همیشه همره ه ل بوده ق لی

میان ما و شما کی فراق می افتد؟

 

برچسب ها : همین که نعش درختی به باغ می افتد..."فاضل نظری"
روزگار... "عماد اسانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست

یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست

 

دانی بهشت چیست که داریم انتظار؟

جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست

 

فصل بهار، فصل جنون است و این سه ماه

هر که مست نیست یقین هوشیار نیست

 

سنجیده ایم ما، به جز از موی و روی یار

حاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیست

 

خندید صبح بر من و بر انتظار من

زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست

 

ب لبش چو غنچه تبسم به من نمود

اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست

 

فرهاد یاد باد که چون داستان او

شیرین حکایتی ز ی یادگار نیست

 

ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن

ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست

 

برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم

کان یار یار نیست که اندر کنار نیست

 

امید شیخ بسته به تسبیح و قه است

گویا به عفو و لطف تو امیدوار نیست

 

بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

 

بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش

صیاد من بهار که فصل شکار نیست

برچسب ها : روزگار... "عماد اسانی"
غزل ۱۶ ..."سعدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

تا بود بار غمت بر دل بی هوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

 

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

 

شربتی تلخ تر از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

 

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین

روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

 

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند

به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

 

سعدی اندر کف جلاد غمت می گوید

بنده ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل ۱۶ ..."سعدی"
دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد؟..."حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد ؟

چه شد که بین تو و من چنین نفاق افتاد ؟


زمان به دست تو پایان من نوشت آری

مسیر واقعه این بار ، از این سیاق افتاد


دو رودخانه ی عشق شط شده بود

ولی دریغ که راهش به باتلاق افتاد


خلاف منطق معمول عشق بود انگار

میان ما دو موازی که انطباق افتاد


جهان برای همیشه ، سیاه بر تن کرد 

شبی که ماه تمام تو در محاق افتاد


شکر به مزمزه چون شوکران شود زین پس

مرا که طعم دهان تو از مذاق افتاد


خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است

که دیدن تو در این فصل ، اتفاق افتاد


چه زندگانی سختی است زیستن بی عشق

ببین پس از تو که تکلیف من چه شاق افتاد


پس از تو جفت سرشتی و سرنوشتی من !

غریبواره ی تو ، تا همیشه تاق افتاد


تو فصل مشترک عشق و شعر من بودی

که با ج تو بین شان طلاق افتاد


هوای تازه تو بودی ، نفس تو و بی تو

دوباره بر سرم آوار اختناق افتاد


به باور دل نا باورم نمی گنجد

هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد


برچسب ها : دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد؟..."حسین منزوی" - افتاد
کاشکی..."اخوان ثالث"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

کاشکی سر بشکند،

پا بشکند،

دل نشکند

 

سرگذشتم

دل ش تن بود

و

بس جانکاه بود...!

 

 


برچسب ها : کاشکی..."اخوان ثالث"
غزل شمارهٔ ۸۶۸ ..."صائب تبریزی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

سوز عاشق کم نگردد از فرو رفتن در آب

این شرر چون دیده ماهی بود روشن در آب

 

نیست امید رهایی زین سپهر آبگون

حلقه دام است اگر پیدا شود روزن در آب

 

چون حباب از سر دهد سامان کلاه خویش را

هرکه را باشد هوای محو گردیدن در آب

 

بر کف دریا بود موج خطر باد مراد

بر سبکباران بود آسان سفر در آب

 

از شتاب عمر بی شیرازه شد اجزای جسم

چون تواند جمع خویش را روغن در آب؟

 

در تجرد رشته واری بند دست و پا شود

بر شناور کوه آهن می شود، سوزن در آب

 

از ملامت می پرستان ترک مستی کی کنند؟

نیست طوفان ماهیان را مانع از ن در آب

 

تلخی مرگ است شکر، مور شهد افتاده را

نیست ماهی را حیاتی بهتر از مردن در آب

 

کوته شی است پیش پای طوفان همچو موج

هر نفس بر خود بساط تازه ای چیدن در آب

 

نیست پروای علایق واصلان عشق را

خار نتواند گرفتن موج را دامن در آب

 

کی شود با یکدگر مژگان عاشق آشنا؟

نیست نبض موج را امکان آسودن در آب

 

چهره مه داغدار از منت خورشید شد

چون صدف از گوهر خود خانه کن روشن در آب

 

در سر مستی ز لب مهر خموشی برمدار

می دهد بر باد جان را دم برآوردن در آب

 

کوشش جان برنیاید با گرانی های جسم

آب در آهن گران سیرست، چون آهن در آب

 

مردی از دریا گلیم خود برون آوردن است

ورنه آسان است چون اطفال افتادن در آب

 

صائب از بار گرانجانی سبک کن خویش را

تا توانی همچو کف سجاده افکندن در آب

 

 

 » دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۸۶۸ ..."صائب تبریزی" - خویش
غزل شمارهٔ ۴۹۳ ..."حافظ"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

 

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

 

ب گله زلفش با باد همی

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سو

 

صد باد صبا این جا با سلسله می ند

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

 

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

 

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به ننمود آن شاهد هرجایی

 

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد امان کن تا باغ بیارایی

 

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

 

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو شی حکم آن چه تو فرمایی

 

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

 

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

 

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شی

 

 » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۴۹۳ ..."حافظ"
غزل شماره ۶۰۷ ... "سعدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

یا چه که نگه باز به من می نکنی


دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی

  

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی


تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی


بنده وارت به سلام آیم و خدمت م
ور جوابم ندهی می رسدت کبر و منی


مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی


مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی


تو بدین نعت و صفت گر ب امی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی


من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم ی


خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی


برچسب ها : غزل شماره ۶۰۷ ... "سعدی"
برگ بی درخت..."محمد رضا شفیعی کدکنی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

 

 گر درختی از خزان بی برگ شد

یا کرخت از سورت سرمای سخت

هست امیدی که ابر فرودین

برگ ها رویاندش از فر بخت

بر درخت زنده بی برگی چه غم

وای بر احوال برگ بی درخت...

 


برچسب ها : برگ بی درخت..."محمد رضا شفیعی کدکنی" - درخت
صبح...“سهراب سپهری”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

صبح یعنی پرواز !

قد کشیدن در باد

چه ی می گوید

پشت این ثانیه ها

تاریک است ؟

گام اگر برداریم

روشنی نزدیک است...

 


 

برچسب ها : صبح...“سهراب سپهری”
یارب، غم بی رحمی جانان به که گویم؟..."هلالی جغتائی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 یارب، غم بی رحمی جانان به که گویم؟

جانم غم او سوخت، غم جان به که گویم؟

 

نی یار و نه غمخوار و نه محرم اسرار

رنجوری و مهجوری و حرمان به که گویم؟

 

آشفته شد از قصه من خاطر جمعی

دیگر چه کنم؟ حال پریشان به که گویم؟

 

گویند طبیبان که: بگو درد خود، اما

دردی که گذشت ست ز درمان به که گویم؟

 

دردی، که مرا ساخته رسوا، همه دانند

داغی، که مرا ساخته پنهان، به که گویم؟

 

اندوه تو ناگفته و درد تو نهان به

این پیش که ظاهر کنم و آن به که گویم؟

 

خلقی همه با هم سخن وصل تو گویند

من بی م، افسانه هجران به که گویم؟

 

دور طرب، افسوس! که بگذشت، هلالی

دور دگر آمد، غم دوران به که گویم؟

 

 


برچسب ها : یارب، غم بی رحمی جانان به که گویم؟..."هلالی جغتائی" - رحمی جانان
فالگیر(چهار )... "نادر ناد ور"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

کند وی آفتاب به پهلو فتاده بود  

زنبورهای نور زگردش گریخته

 

در پشت سبزه های لگدکوب آسمان

گلبرگ های سرخ شفق تازه ریخته

 

 

***

 

 

کف بین پیرد باد درآمد ز راه دور  

پیچیده شال زرد خزان را به گردنش

 

آن روز میهمان درختان کوچه بود

تا بشنوند راز خود از فال روشنش

 

 

***

 

 

در هر قدم که رفت درختی سلام گفت

هر شاخه دست خویش به سویش دراز کرد

 

او دست های یک یکشان را کنار زد  

چون کولیان نوای غریبانه ساز کرد

 

 

***

 

 

آن قدر خواند که زاغان شامگاه  

شب را ز لابلای درختان صدا زدند

 

از بیم آن صدا به زمین ریخت برگ ها

گویی هزار چلچله را در هوا زدند

 

 

***

 

 

شب همچو آبی از سراین برگ ها گذشت  

هر برگ همچو نیمه دستی بریده بود

 

هر چند نقشی از کف این دست ها نخواند  

کف بین باد طالع هر برگ دیده بود

 

 

برچسب ها : فالگیر(چهار )... "نادر ناد ور"
غزل ۴۱۲ ..."سعدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 آن دوست که من دارم وان یار که من دانم

شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم

 

بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را

بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم

 

ای روی دلارایت مجموعه زیبایی

مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

 

دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من

چون یاد تو می آرم خود هیچ نمی مانم

 

با وصل نمی پیچم وز هجر نمی نالم

حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم

 

ای خوبتر از لیلی بیم است که چون مجنون

عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

 

یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند

از روی تو بیزارم گر روی بگردانم

 

در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم

وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم

 

دستی ز غمت بر دل پایی ز پیت در گل

با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم

 

در خفیه همی نالم وین طرفه که در عالم

عشاق نمی خسبند از ناله پنهانم

 

بینی که چه گرم آتش در سوخته می گیرد

تو گرمتری ز آتش من سوخته تر ز آنم

 

گویند مکن سعدی جان در سر این سودا

گر جان برود شاید من زنده به جانانم

 

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل ۴۱۲ ..."سعدی"
این سمت یا آن سو فرقی نمی کند... "گروس عبدالملکیان"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

این سمت یا آن سو

فرقی نمی کند!

انسان

به سایه ی درخت عادت می کند

به آتش نه.

اما آنقدرها هم که گمان می کنی بد نیست!

بد نیست گاهی هم جیب هایت باشد؛

پله های آسمان اش ها را فراموش کنی،

بنشینی کنار خیابان وُ

از پله های خودت پایین بروی...

پله

پله

پله

 

آن قدر که می بینی

انی نشسته اند.

بعضی ها گریه می کنند؛

بعضی ها آواز می خوانند وُ...

ناگهان ی را می بینی

که می شناسی اش

اما...

شاید هم نمی شناسی اش

اما...

 

این لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر دیگر برندار:

 

در بهشت گاهی،

در جهنم همیشه

به خدا می رسی...

 

 


برچسب ها : این سمت یا آن سو فرقی نمی کند... "گروس عبدالملکیان" - فرقی نمی کند ,آن سو فرقی
غزل شمارهٔ ۳۷۶ ..."هلالی جغتایی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 امشب تو باز چشم و چراغ که بوده ای؟

جانم بسوخت، مرهم داغ که بوده ای؟

 

ای باغ نو شکفته کجا رفته ای چو ابر؟

ای سرو نو رسیده به باغ که بوده ای؟

 

من چون چراغ چشم به راه تو داشتم

ای نور هر دو دیده چراغ که بوده ای؟

 

دارم هزار تفرقه در گوشه فراق

کز فارغان بزم فراغ که بوده ای؟

 

ای گل که جان ز بوی خوشت تازه می شود،

مردم ز رشک، عطر دماغ که بوده ای؟

 

باز این غبار چیست، هلالی، به روی تو؟

در کوی مهوشان به سراغ که بوده ای؟

 

 

 


برچسب ها : غزل شمارهٔ ۳۷۶ ..."هلالی جغتایی" - بوده ,چراغ ,بوده ای؟ ای
شعر مناسبتی ماه محرم...
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام

آ شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام

 

در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین

ای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام

 

پایان رسد شام سیه آید حبیب من ز ره

اما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده ام

 

ای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجل

وقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده ام

 

نعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی ام

اما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده ام

 

من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام

آقا تو را گم کرده ام مولا تو را گم کرده ام

 

بنوشتم این نامه چنین با خون دل ای مه جبین

اما ببین بخت مرا نامه رسان گم کرده ام



فرا رسیدن ماه محرم تسلیت و تعزیت باد...

برچسب ها : شعر مناسبتی ماه محرم... - کرده ,ببین
پیدا یک آدم آدم تری را..."سیدمهدی "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


پیدا یک آدم آدم تری را

و شانه های محکم و محکم تری را

 

آقای خوبی که دلش سنگی نباشد

معشوق های دوستت دارم تری را

 

من را رهاکن، هرچه می خواهی تو داری

از دست خواهی داد چیز کمتری را

 

با گیسوانت باد بازی کرد و ید

و زد رقـم آینده ی درهم تری را

 

تو آ این داستان باید بخندی

پس امتحان کن عاشق بی غم تری را

 

من می روم آرام آرام از همه چیز

هرروز می بینی من مبهم تری را

 

من را ببخش، از این خداحافظ٬ خداحا ...

پیدا ن واژه ی مرهم تری را

 

 


برچسب ها : پیدا یک آدم آدم تری را..."سیدمهدی " - را من ,پیدا
من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام..."فریدون مشیری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام

سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین

باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام

 

چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست

بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام

 

شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند

من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام

 

این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن

من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام...

 


برچسب ها : من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام..."فریدون مشیری" - آمده
غزل شمارهٔ ۱۴۰ ..."هلالی جغتایی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

چو ترک من هوس مجلس کند

هزار عاشق دل خسته را کباب کند

 

اب چون نشوم از کرشمه های ی

که در کرشمه اول جهان اب کند؟

 

شدم ز حسرت او در نقاب خاک و هنوز

به خاک من چو رسد روی در نقاب کند

 

چه طالعست که ناگاه بر سرم روزی

اگر فرشته رحمت رسد عذاب کند؟

 

تپیدن دل من روز هجر دانی چیست؟

برای دیدن روی تو اضطراب کند

 

ز خواب چشم گشایی و فتنه انگیزی

تو آفتی، نگذاری که فتنه خواب کند

 

نمود وعده دیدار و دیدمش در خواب

نگویمش، که مبادا به آن حساب کند

 

چو سایه روی هلالی به خاک ی ان باد

اگر ز سایه تو رو به آفتاب کند

 

  » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۱۴۰ ..."هلالی جغتایی"
امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار..."سعید بیابانکی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار

دست مرا بگیر و در دست جام بگذار

 

زنهار نشکند دل، این آبگینۀ ناب

در خواب مرمرینم آهسته گام بگذار

 

یک سو بریز زلفی، سویی بکار چشمی

جایی بپاش بویی، هر گوشه دام بگذار

 

آرامشی است یکدست، تلفیق خواب و مستی

نام دو چشم خود را دارالسلام بگذار

 

تا فاش گردد امشب رسوایی منِ مست

داغی ز بوسه هایت بر گونه هام بگذار

 

دار و ندار من سوخت، آتش مزن دلم را

این بیت را برای حسن ختام بگذار

 

یک شیشه می بیاور، یک جام عطر و لبخند

ی ب امشب، سنگ تمام بگذار!

 


برچسب ها : امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار..."سعید بیابانکی"
غزل ۶ ... "وحشی بافقی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام مبتلا خود را

 

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش این چنین بی دست و پا خود را

 

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

 

گر این وضع است می ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بی وفا خود را

 

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می داری

نمی بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

 

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

ی کو بگذر تشنه از آب بقا خود را

 

» گزیده اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل ۶ ... "وحشی بافقی" - خویش
جرم عشق..." "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند

کوتاه پیش قد بت من کشیده اند

 

زین دل چه ماند که مژگان بلند ها

چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند

 

امروز سر به دامن دیگر نهاده اند

آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند

 

آتش فکنده اند به من مرا و ، خویش

منزل به من گل و کشیده اند

 

با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ

بهر ملامتم همه گردم کشیده اند

 

کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق

با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند...

 

برچسب ها : جرم عشق..." " - کشیده ,دامن ,دامن کشیده
غزل ۱۰۱ ... "حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 چیزی بگو بگذار تا هم صحبت باشم

  ی حریف لحظه های غربتت باشم

 

 ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر

 بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم

 

 تاب آوری تا آسمان روی دوشت را

 من هم ستونی در کنار قامتت باشم

 

 از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر

 تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم

 

 سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت

 با شعله واری در خمود خلوتت باشم

 

 زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است

 وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

 

 صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود

 بگذار هم چون آینه در خدمتت باشم

 

 در خو و هنگام را از دست خواهی داد

 معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

 

برچسب ها : غزل ۱۰۱ ... "حسین منزوی"
نشود فاش ی آن چه میان ست...“هوشنگ ابتهاج”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

 

نشود فاش ی آن چه میان ست

تا اشارات نظر، نامه رسان من و  توست

 

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان ست

 

روزگاری شد و مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران ست

 

گرچه در خلوت راز دل ما نرسید

همه جا ی عشق نهان ست

 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ار، نه

ای بسا باغ و بهاران که خزان ست

 

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان ست

 

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هرکجا نامه ی عشق است، نشان ست

 

سایه زآتشکده ماست فروغ مه مهر

وه از این آتش روشن که به جان ست

 

 

برچسب ها : نشود فاش ی آن چه میان ست...“هوشنگ ابتهاج”
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹ ... "مولانا"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

 

تو هستی من شدی از آنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

 

 

» دیوان شمس » رباعیات

برچسب ها : رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹ ... "مولانا"
باور نکن تنهایی ات را... ”اهورا ایمان”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  



باور نکن تنهایی ات را

من در تو پنهانم تو در من

ازمن به من نزدیک تر تو

ازتو به تو نزدیک تر من

 

باور نکن تنهایی ات را

تا یک دل و یک درد داریم

تا در عبور از کوچه ی عشق

بر دوش هم سر می گذاریم

 

دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهایی ات را

هرجای این دنیا که باشی

من با توام تنهای تنها

 

من با توام هر جا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم

 

این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهایی ات را

من با توام منزل به منزل

 

 


برچسب ها : باور نکن تنهایی ات را... ”اهورا ایمان” - تنهایی ,توام
سحری درون قلعه ی شب نیست..."منوچهر آتشی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

بر دست سیم گونه ی ساقی

روشن کنید شمع شب افروز جام را

با ورد بی خیالی

باطل کنید سحر سخن های خام را

من رهنورد کوه غروبم به باغ صبح

پای حصار نیلی شب ها دویده ام

از لاشه های گند هوس ها رمیده ام

مستان سرش ته ی در راه مانده را

با ضربه های سیلی ، سیلی سرزنش

هشیار کرده ام

تا بشکنم سکوت گران خواب قلعه ها

واگه شوم ز قصه ی سرداب های راز

زنجیر های وحشی پرسش را

چون بردگان وحشی از خواب

بیدار کرده ام

کوتاه کن دروغ

شب نیست بزمگاه پری ها

شب ، نیست با سکوت لطیفش جهان راز

از آب های رفته به دریای دوردست

و از برگ های گمشده در پیچ و تاب ها

نجوا نمی کنند درختان به گوش رود

جز چشم مرگ دیده ی بیمار تشنه ای

یا چشم شبروی که گرسنه است

به برق سکه های گران سنگ

بیدار نیست چشم ی شهر خواب را

دل خوش مکن به قصه ی هر مرده ی چشم پیر

در خود مبند شعر صداهای ناشناس

رود است آن که پوه کند روی سنگ ها

باد است آن که می کشد از دره هیا نفیر

نفرین چشم هاست

سنگ ستاره ها که به قصر خدا زدند

کوتاه کن دروغ

از من بپرس راز شب خسته بال و پیر

من رهنورد کوه غروبم به شهر صبح

من میوه چین شعر دروغم ز باغ شب

بیگانه رنگ کشور یأسم به مرز خواب

از من بپرس! من

بیدار چشم مسلخ بودم

در انتظار دشنه ی مرگم

نه انتظار پرتو خونی ز عمق دل

تا باز بخشدم نفس از عطسه ی امید

بر هر چه قصه های دروغ است

نگرفته ام ز توسن نفرین خود لگام

تا خوابگاه دختر مستی

جنگیده ام ز سنگر هر جام

از من بپرس ! آری

من آ ین ستاره ی شب را ش ته ام

از شام ناامیدی تا صبح نا امیدی

بیدار بوده ام

با دست های مرده ی چشم سفید خویش

دروازه سیاه افق را گشوده ام

سحری درون قلعه ی شب نیست

 


 

برچسب ها : سحری درون قلعه ی شب نیست..."منوچهر آتشی" - بپرس ,قلعه ,درون قلعه
صدای کیست چنین دلپذیر می آید؟ ..."مرتضی ی اسفندقه"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 


صدای کیست چنین دلپذیر می آید؟

کدام چشمه به این گرمسیر می آید؟

 

صدای کیست که این گونه روشن و گیراست؟

که بود و کیست که از این مسیر می آید؟

 

چه گفته است مگر جبرییل با احمد؟

صدای کاتب و کلک دبیر می آید

 

خبر به روشنی روز در فضا پیچید

خبر دهید: ی دستگیر می آید

 

ی بزرگ تر از آسمان و هر چه در اوست

به دست گیری طفل صغیر می آید

 

علی به جای محمد به انتخاب خدا

خبر دهید: بشیری به نذیر می آید

 

ی که به سختی سوهان، به سختی ص ه

ی که به نرمی موج حریر می آید

 

ی که مثل ی نیست، مثل او تنهاست

ی شبیه خودش، بی نظیر می آید   

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : صدای کیست چنین دلپذیر می آید؟ ..."مرتضی ی اسفندقه" - کیست ,می آید ی ,دلپذیر می آید؟ ,چنین دلپذیر ,کیست چنین ,چنین دلپذیر می آید؟
غزل شمارهٔ ۲۵۹۲ ... "صائب تبریزی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

نقش پردازان میسر نیست تصویرش کنند

ساده لوح آنان که می خواهند تسخیرش کنند

 

چون شرر از سنگ آسان است بیرون آمدن

وای بر آن که از حیرت زمین گیرش کنند

 

غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را

دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند

 

بال اقبال هما را بهر دور انداختن

گر به دست اهل دل افتد پر تیرش کنند

 

نعمت الوان عالم را کند خون در جگر

هر فقیری کز قناعت چشم و دل سیرش کنند

 

رحم کن بر خود، زبان شکوه ما را ببند

می شود معزول هر عامل که تقریرش کنند

 

خط بود مشق جنون در ملک عشق

هر که عاقل می شود اینجا به زنجیرش کنند

 

کشتگان را ز خط تسلیم سر پیچیدن است

گر نگاه کج زبیت به شمشیرش کنند

 

کودکی کز جود بی بهره است در مهد زمین

خون خود را می خورد طفلی چو هم شیرش کنند

 

این جواب آن غزل صائب که می گوید ملک

بال جبریل ار به دست افتد پرتیرش کنند

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۲۵۹۲ ... "صائب تبریزی"
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست..."حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

 

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یاد آور صبح خیال انگیز دریاست

 

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو ب است

 

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

 

ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما

چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

 

دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم

امروز هم زانسان، ولی آینده ماراست

 

دور از نوازش های دست مهربانت

دستان من در انزوای خویش تنهاست

 

بگذار دستت راز دستم را بداند

بی هیچ پروایی که دست عشق با ماس

برچسب ها : دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست..."حسین منزوی" - انگیز ,انگیز چشمانت
من از آغاز عمرم در قفس بودم..."امین حبیبی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

من از آغاز عمرم در قفس بودم

مرا ازحبس و از زندان نترسانید

 

تمام پیکرم از درد مى لرزد

مرا از درد یک دندان نترسانید

 

من آدم دیده ام از گرگ وحشى تر

مرا از آدم و حیوان نترسانید

 

من از دریاى طوفانى گذر

مرا از نم نم باران نترسانید

 

من از همخون خود آتش به جان دارم

مرا ازخنجر مهمان نترسانید

 

دگر نورى نمانده تا ببینم من

مرا از کورى چشمان نترسانید

 

دگر جانى نمانده تا بگیریدش

مرا از این تن بى جان نترسانید

 

درون من خدا پر نور مى تابد

مرا از ظلمت نترسانید

 

تمام زندگى من عاشقى

مرا از لغزش ایمان نترسانید

 

براى حرف آ یادتان باشد

گرانم من مرا ارزان نترسانید ...

برچسب ها : من از آغاز عمرم در قفس بودم..."امین حبیبی" - نترسانید من ,آغاز عمرم
نام تو... “مارینا تسوتایوا “
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

نام تو

پرنده ای است در دست من

تکه ای یخ بر روی زبانم ...


نام تو

باز شدن سریع لب هاست


نام تو

چهار حرف

توپی گرفته شده در هوا

 ناقوسی نقره ای است در دهانم


صدای نام تو

سنگی است که به دریاچه ی آرام پرتاب می شود


نام تو

صدای آرام سم ضربه هایی است در شب

روی شقیقه ی من 


نام تو

 شلیک سریع تفنگی مسلح شده است


نام تو

غیرممکن بوسه ای روی چشم هایم

سردی پلک های بسته است 


نام تو

بوسه ی برف،جرعه ی آبی آب چشمه ای خنک 

خواب با نام تو عمیق می شود...

 


 

برچسب ها : نام تو... “مارینا تسوتایوا “
عشق پرواز بلندی ست مرا پر بدهید..."محمد سلمانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


عشق پرواز بلندی ست مرا پر بدهید

به من شة از مرز فراتر بدهید

 

من به دنبال دل گمشده ای می گردم

یک پ به من از بال کبوتر بدهید

 

تا درختان جوان، راه مرا سد نکنند

برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

 

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید

باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

 

آتش از سینة آن سرو جوان بردارید

شعله اش را به درختان تناور بدهید

 

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

 

عشق اگر خواست، نصیحت به شما، گوش کنید

تن برازندة او نیست، به او سر بدهید

 

دفتر شعر جنون بار مرا کنید

یا به یک شاعر دیوانة دیگر بدهید

 

 


برچسب ها : عشق پرواز بلندی ست مرا پر بدهید..."محمد سلمانی" - پرواز بلندی ست
ما صوفی صفهٔ صفاییم..."عطار"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 » دیوان اشعار » ترجیعات


ما مست جان فزاییم

سرخوش ز می گره گشاییم

در کنج خانه گنجی است

ما طالب گنج کنج هاییم

آنها که هوای می ندارند

زنهار گمان مبر که ماییم

هر جا که صراحیی ز جامی است

گر جان طلبد درآ درآییم

تا حاصل ما ز می درآید

برداشته دست در دعاییم

تا ما گل روی دوست دیدیم

چون بلبل مست می سراییم

ما گوهر نور ذات پاکیم

روشن سخنی است می نماییم

 

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی خود ز خودیم و از خ م

  

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : ما صوفی صفهٔ صفاییم..."عطار" - صوفی صفهٔ
غزل۱۰۴ ..."حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

مرا ندیده ب ید و بگذرید از من

 که جز ملال نصیبی نمی برید از من

 

زمین سوخته ام نا امید و بی برکت

 که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

 

 عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز

 در انتظار نفس های دیگرید از من

 

 خزان به قیمت جان جار می زنید اما

 بهار را به پشیزی نمی ید از من

 

 شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه

 عجیب نیست کز این سان مکدرید از من

 

 نه در تبری من نیز بیم رسوایی است

 به لب مباد که نامی بیاورید از من

 

 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی

 چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

 

 چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟

 شما که قاصد صد شانه بر سرید از من

 

 برایتان چه بگویم زیاده بانوی من

 شما که با غم من آشناترید از من

برچسب ها : غزل۱۰۴ ..."حسین منزوی"
غزل شمارهٔ ۹۰ ..."حافظ"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

ای هدهد صبا به سبا می فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

 

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زین جا به آشیان وفا می فرستمت

 

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

می بینمت عیان و دعا می فرستمت

 

هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می فرستمت

 

تا لشکر غمت نکند ملک دل اب

جان عزیز خود به نوا می فرستمت

 

ای غایب از نظر که شدی ه ن دل

می گویمت دعا و ثنا می فرستمت

 

در روی خود تفرج صنع خدای کن

کآیینهٔ خدای نما می فرستمت

 

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می فرستمت

 

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

 

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست

بشتاب هان که اسب و قبا می فرستمت

 


برچسب ها : غزل شمارهٔ ۹۰ ..."حافظ"
من در قفس یک روز دنیا آمدم ، اما... “سهیل محمودی”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

 

آشفته و ویرانه ام ، آبادی ام با توست

اندوهگین و بی شکیبم ، شادی ام با توست

 

من در قفس یک روز دنیا آمدم ، اما

حس می کنم ، یک روز هم ام با توست

 

با های و هوی خویش ، خواب سنگ ها را باز

آشفته خواهم ساخت تا فرهادی ام با توست

 

عقل پدر ، در من اثر هرگز نخواهد داشت

وقتی جنون عشق مادرزادی ام با توست

 

بیداری ام را در سکنا نیست ، اما باز

رویای گنگ ناکجاآبادی ام با توست

 

بی آنکه خود حتی بفهمم ، خوب می دانم

زین پس ، تمام لحظه های شادی ام با توست...

 

 


برچسب ها : من در قفس یک روز دنیا آمدم ، اما... “سهیل محمودی” - دنیا آمدم
غزل شمارهٔ ۴۶ ... "خاقانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

 

ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او

او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

 

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

 

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

 

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد

زخمش به دل رسید که سپر نداشت

 

گفتند م است شبستان وصل او

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

 

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

 

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۴۶ ... "خاقانی"
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد..."عماد اسانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

 

نیست دیگر به ابات چون من

باز خواهی که مــرا سـیل دمادم ببرد

 

حال آن خسته چه باشد که طبیب اش بزند

زخم و بــر زخــم نمک پاشد و مرهم ببرد

 

پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش

نه عجب باشد اگر صــرفه ز عــالم ببرد

 

آن که بر دامن احسان تواش دسترسی ست

به دهان خاکش اگر نــام ز حاتم بــبــرد

 


 

برچسب ها : تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد..."عماد اسانی" - گوشه چشمت
غزل ۳۴...”وحشی”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man