عرفان من...erfane man

پست های وبلاگ عرفان من...erfane man در این صفحه نمایش داده شده است و شما میتواند با کلیک بر روی عنوان هر پست صفحه مربوطه را مشاهده فرمائید.

مخزن الاسرار-» خمسه » ..."نظامی "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

بخش ۲ - (مناجات اول) 

در سیاست و قهر یزدان

 

  

ای همه هستی زتو پیدا شده

خاک ضعیف از تو توانا شده

 

زیرنشین علمت کاینات

ما بتو قائم چو تو قائم بذات

 

هستی تو صورت پیوند نی

تو ب و بتو مانند نی

 

آنچه تغیر نپذیرد توئی

وانکه نمردست و نمیرد توئی

 

ما همه فانی و بقا بس تراست

ملک تعالی و تقدس تراست

 

خاک به فرمان تو دارد س

قبه خضرا تو کنی بیستون 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : مخزن الاسرار-» خمسه » ..."نظامی "
مخزن الاسرار- » خمسه » ..."نظامی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

بخش ۱ - آغاز سخن

 

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

 

فاتحه فکرت و ختم سخن

نام خدایست بر او ختم کن

 

پیش وجود همه آیندگان

بیش بقای همه پایندگان

 

سابقه سالار جهان قدم

مرسله پیوند گلوی قلم

 

گشای فلک دار

پردگی شناسان کار 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : مخزن الاسرار- » خمسه » ..."نظامی"
چه خواهد کرد با ما عشق؟... "فاضل نظری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

 

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

 

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس

که این دیوانه پ ر می کند یک روز گل ها را

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را 

 

ی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را

 

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را

 

چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

 

 

برچسب ها : چه خواهد کرد با ما عشق؟... "فاضل نظری"
من اما عاشقت ماندم... "حسین آهنی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

بزن پلکی به هم گاهی ببین من زنده ام یا نه؟

ش تی قاب چشمم را ببین جان کنده ام یا نه؟

 

نشسته روی این میز و عذابم را نمی بینی

تو را تا اوج این قصه خودم آورده ام یا نه؟

 

به این لبخند زیبای تو معصومانه می خندم

خبر داری تو از آه پس از هر خنده ام یا نه؟

 

قلم را دست می گیرم، خج می کشم از تو

تو می فهمی که از عطر تنت آکنده ام یا نه؟

 

خودت رابردی و رفتی ...من اما عاشقت ماندم

حسابم کن همین حالا ببین بازنده ام یا نه؟

 

نگاهی کن به بالا و بگو در گوش من آیا

ی می دید از بالا که من هم بنده ام یا نه؟

 


برچسب ها : من اما عاشقت ماندم... "حسین آهنی" - ببین
تکه ۹..."سعدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد

غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد

 

در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم

بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد

 

رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد

نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد

 

چشم وصال بینان، چشمی ست بر هدایت

سری که باشد او را، در هر بصر نباش

 

در خشک و تر بگشتم، مثلت دگر ندیدم

مثل تو خوبرویی، در خشک و تر نباشد

 

شرحت ی نداند، وصفت ی نخواند

همچون تو ماه سیما، در بحر و بر نباشد

 

سعدی به هیچ معنی، چشم از تو برنگیرد

تا از نظر چه خیزد، کاندر نظر نباشد

 

 

» دیوان اشعار » ملحقات و مفردات

برچسب ها : تکه ۹..."سعدی"
غزل شمارهٔ ۲۱۱ - حافظ
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

 

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

 

جان عشاق سپند رخ خود می دانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

 

گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

 

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

 

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

 

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

 

گفت و خوش گفت برو قه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

 


برچسب ها : غزل شمارهٔ ۲۱۱ - حافظ - برافروخته
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من..."محمدعلی بهمنی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

 این سان نمی ی ز من حتی نشان ای دوست

 

من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن

 تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

 

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

 

 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

 

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

 

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن

 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

 

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

 

آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری

 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

 


برچسب ها : در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من..."محمدعلی بهمنی" - دوست
دوبیتی های هوشنگ ابتهاج ...
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

صبح آرزو

 

خوشا صبحی که چون از خواب خیزم

 به آغوش تو از بستر گریزم

 

گشایم در به رویت شادمانه

 رخت بوسم ، به پایت گل بریزم

 

 

 

ش ته

 

نگاه چشم بیمارت چه خسته ست

 کبوترجان ! که ب را ش ته ست ؟

 

 کجا شد بال پرواز بلندت ؟

 سفید خوشگلم ! پایت که بسته ست ؟

 

 

 

گریه

 

شبی بود و بهاری ، در من آویخت

چه آتش ها ، چه آتش ها برانگیخت

 

فرو خواندم به گوشش قصه ی خویش

 چو باران بهاری اشک می ریخت

 

 

 

امید

 

 چه خوش برقی به چشم شب درخشید

 چراغم را فروغی تازه بخشید

 

 مخوان ای جغد شب لالایی شوم

 که بیدار است خورشید

برچسب ها : دوبیتی های هوشنگ ابتهاج ...
حاصل عمر..."رهی معیری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام

همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام

 

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان یده ام

 

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده ام

 

تا به کنار بودیم بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام

 

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

 

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون

ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام

 

یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو

سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده ام


» غزل ها - جلد چهارم


 

 

برچسب ها : حاصل عمر..."رهی معیری"
دلم یک باغ پر نارنج...“نیما یوشیج”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

دلم باران

دلم دریا

دلم لبخند ماهی ها

دلم اغوای تا تان

به لطف مستی انگور

دلم بوی خوش بابونه می خواهد...

 

دلم یک باغ پر نارنج

دلم آرامش ترد و لطیف صبح شالیزار

دلم صبحی

سلامی

بوسه ای

عشقی

نسیمی

عطر لبخندی

نوای دلکش تار و کمانچه

از مسیری دورتر حتی

دلم شعری سراسر دوستت دارم

دلم دشتی پر از آویشن

و گل پونه می خواهد...

 

دلم مهتاب می خواهد

که جانم را بپوشاند

دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد...

دلم

تغییر می خواهد...

 

 


برچسب ها : دلم یک باغ پر نارنج...“نیما یوشیج” - خواهد دلم
گله از دست ی نیست... “قیصر امین پور”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

وحشت از عشق که نه:

ترس ما فاصله هاست!

 

وحشت از غصه که نه:

ترس ما خاتمه هاست!

 

ترس بیهوده نداریم

صحبت ازکشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باریست پرازهیچ که بر شانه ماست

 

گله از دست ی نیست

مقصر

دل دیوانه ماست...!

 


برچسب ها : گله از دست ی نیست... “قیصر امین پور” - هاست
از تمام خیابانها جواب سربالا شنیده ام..."منیره حسینی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


حال مرا ی درک می کند

که در سراشیبی ترین نقطه این شهر

به یاد ی افتاده باشد ،

ی شبیه تو

که تا دست هایت را باز می کردی ،

خطوط این جاده مرا

به آغوشت می رساند

 

این سال ها اما از تمام خیابان ها جواب سربالا شنیده ام

و می ترسم از مسیرهایی که منحرفت کرده اند

و ی

که در دوراهیِ

یکی بود و یکی نبود

مرا به پایان هیچ قصه ای نمی رسانند

می ترسم

و حال این زن را

تنها کلاغی درک می کند

که هیچوقت به خانه اش نخواهد رسید...  

 


برچسب ها : از تمام خیابانها جواب سربالا شنیده ام..."منیره حسینی" - سربالا شنیده ,جواب سربالا ,جواب سربالا شنیده
بی خبری از حال ابم..."عبدالجبار کاکایی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


بی خبری از حال ابم،

گم شده ام در خواب عمیقی

جز تو ندارم از تو شکایت،

ای دل تنها! با که رفیقی؟

 

 حوصله کن تا با تو بگویم،

طاقت اندوهی که ندارم

پیشتر آ  تا از تو بپرسم،

راه رهایی از شب تارم

 

از تو کجا باید بنویسم،

شرح پریشانی که کشیدم

محرم رازم جز تو ی نیست،

هرچه شنیدم از تو شنیدم

 

از شب قسمت چاره ندارم،

بی خبر از خود، پای تو ماندم

عمر قراری بود و رسیدم ،

عشق سلامی بود و رساندم

 

برچسب ها : بی خبری از حال ابم..."عبدالجبار کاکایی"
فراموشی..."لیلا کردبچه"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

فراموش می شوم

راحت تر از رد پایی روی برف

که زیر برفی تازه دفن می شود،

راحت تر از خاطره عطر گیجی در هوا

که با رهگذری تازه از کنارت رد می شود

و راحت تر از آن که فکر کنی،

فراموش می شوم

و چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است!

وقتی یادت نمی آید

کدام یک شنبه عاشق ترین زن دنیا بودم

و کدام یک شنبه پیراهنت آنقدر آبی بود.

یادت نمی آید

و سال هاست کنار همین شعر ایستاده ام

و هی به ساعتی نگاه می کنم

که عقربه هایش درست روی شش از کار افتاده اند

یادم نبود

پاییز فصلی است که تمام درختان خواب آن را دیده اند

این جا کجاست؟

کدام روزِ کدام سال است؟

من کی ام؟

من حتی نام خودم را فراموش کرده ام

می ترسم یکی بیاید

و با اولین اسمی که صدا می زند، لیلا شوم

می ترسم پیراهن آبی پوشیده باشد

و یادش نباشد دیگر

«چنان که افتد و دانی» برای من دیر است

و آن وقت با ی پیرم چه خواهی کرد؟

اگر فراموش کرده باشی قرارهایمان را

فراموش کرده ایم...

 


برچسب ها : فراموشی..."لیلا کردبچه" - کرده ,فراموش کرده
پیشکش به محمدرضا شفیعی کدکنی ..."جویا معروفی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

پی اما من تو را از دور می بینم

از دور یک اسطوره ی رنجور می بینم

 

اسطوره ای اما به دل نزدیک، از این رو

چشمِ فلک را از حسادت کور می بینم

 

یک جرعه ... نه، یک استکان نه ...، جام را پر کن

در شعرت اقیانوسی از انگور می بینم

 

هر شب تو را در خواب با پرچینی از رویا

در کوچه باغِ سبزِ نیشابور می بینم

 

گنجینه ای از دانش و اخلاق و احساسی

در سایه ات هم پرتویی از نور می بینم

 

امروز با خیلِ هنرنشناس در جنگی

فردا تو را یک فاتحِ مغرور می بینم

 


اقیانوسی از انگور / انتشارات فصل پنجم

 

زادروز محمدرضا شفیعی کدکنی است. زادروز هنر است و شه. 

زادروز فضل است. 

جان تولدت بر ما و بر همه آنان که هنر را از پنجره ذوق و تحقیق 

می نگرند مبارک باد... 

خدای بزرگ پشت و پناهت باشد...

 


برچسب ها : پیشکش به محمدرضا شفیعی کدکنی ..."جویا معروفی" - شفیعی کدکنی ,محمدرضا شفیعی , محمدرضا ,محمدرضا شفیعی کدکنی , محمدرضا شفیعی
مثل زمانی که نیستی..."غلامرضا طریقی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

حالم بد است مثل زمانی که نیستی

دردا که تو همیشه همانی که نیستی

 

وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای

وقتی که نیستی نگرانی که نیستی

 

عاشق که می شوی نگران خودت نباش

عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی

 

با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری

در بند این خیال نمانی که نیستی

 

تا چند من غزل بنویسم که هستی و

تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی

 

من بی تو در غریب ترین شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟

 


برچسب ها : مثل زمانی که نیستی..."غلامرضا طریقی"
دل پیش ی باشد و وصلش نتوانی..."سیدتقی سیدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

دل پیش ی باشد و وصلش نتوانی

لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی

 

تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد

قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی

 

باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری

وقتی همه دادند به هم دست تبانی

 

در چشم همه روی لبم خنده نشاندم

در حال فرو خوردن بغضی سرطانی

 

آیا شده از شدت دلتنگی و غصه

هی بغض کنی،گریه کنی،شعر بخوانی ؟

 

دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم

ای کاش خودت را سر قبرم برسانی...

 

 

برچسب ها : دل پیش ی باشد و وصلش نتوانی..."سیدتقی سیدی"
غزل شمارهٔ ۱۷۷..."حافظ"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


روز حافظ، عصاره غزل پارسی بر عاشقان غزل فرخنده باد...


نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

 

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند

 

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

 

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گداصفتی کیمیاگری داند

 

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

 

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که آدمی بچه ای شیوه پری داند

 

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

 

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

 

به قد و چهره هر آن که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

 

ز شعر دلکش حافظ ی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند



 

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۱۷۷..."حافظ"
آشنایت نیستم..."فاضل نظری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

ص ه ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا ولی نگریستم 

 

چون ش ت آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را ش تم تا بیننم کیستم

 

زندگی در برزخ وصل و ج ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

برچسب ها : آشنایت نیستم..."فاضل نظری"
آه آتشناک..."رهی معیری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم

با گریه ساختیم و به پای توسوختیم

 

اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم

عمری که سوختیم برای تو سوختیم

 

پروانه سوخت یک شب و آسود جان او

ما عمر ها ز داغ جفای تو سوختیم

 

ب که یار انجمن افروز غیر بود

ای شمع تا سپیده به جای تو سوختیم

 

کوتاه کن حکایت غم رهی

کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم...

 


برچسب ها : آه آتشناک..."رهی معیری"
بیم از خزان نبود اگر... “یاسر قنبرلو”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

بیم از خزان نبود اگر، مثل ِ

ابر بهار گریه نمی کردیم

عقلی اگر نبود به سر، اکنون

دیوانه وار گریه نمی کردیم

 

ابری شدیم و دود شدیم آ

تا قطره قطره رود شدیم آ

این رود اگر به درّه نمی اُفتاد

چون آبشار گریه نمی کردیم

 

او گفت گریه راه درستش نیست

اما نگفت راه درستش چیست

 

ما خود دَوای درد نمی دانیم

با این سواد، نسخه نمی خوانیم

آن را اگر طبیب نمی پیچید

روزی سه بار گریه نمی کردیم!

 

 

برچسب ها : بیم از خزان نبود اگر... “یاسر قنبرلو” - شدیم ,نبود ,گریه نمی کردیم ,خزان نبود
ای مهربان تر از برگ..." شفیعی کدکنی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

 

آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

 

بازا که در هوایت خاموشی جنونم

فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران

 

ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

 

گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

 

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

 

پیش از بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

 

وین نغمه ی محبت بعد از ماند

تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

 


برچسب ها : ای مهربان تر از برگ..." شفیعی کدکنی"
غزل شمارهٔ ۷۹ - حراج عشق..."شهریار"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو

 

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو

 

خی ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر

من این ها هر دو با آئینه دل رو به رو

 

فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را

زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو

 

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو

 

صفائی بود ب با خی خلوت ما را

ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو

 

ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم

حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو

 

تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو

 

حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری

در این هنگامه من کاری که یاد او

 

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدن ها

که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو

 


برچسب ها : غزل شمارهٔ ۷۹ - حراج عشق..."شهریار"
کاش هرگز تو را نمی دیدم...“ اهورا فروزان”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

کاش هرگز تورا نمی دیدم

این جهان بی بهانه هم غم داشت

زندگی بی تو هم مرا می کشت

این جهنم فقط تورا کم داشت...

 

نیمه شب شد، هنوز بیدارم

تا تو را در خودم مچاله کنم

به خ که نیست زخمی را...

که به قلبم زدی حواله کنم

 

قبل تو، من پرنده ای بودم

آسمان می چکید از بالم...

بعد تو، آرزوی کوچکی ام:

"کاش چیزی بپرسد از حالم"

 

بغض هایم چرا نمی شکنند

در عزای هرآنچه سوزی من؟

باز در حال دوره ات هستند

خاطرات شبانه روزی من...

 

عطر آغوش زیر باران را...

روی موج صدات خو دن

با تو در کوچه گریه را...

با تو یک خواب مشترک دیدن

 

رفته ای ماه دیگران بشوی

بدنم مثل قبرها سرد است

فکر کن من چقدر غمگینم

عشق تنها دلیل این درد است

 

نیمه های شب است و بیدارم

نیمه های شب است و خو دی

کاش هرگز تورا نمی دیدم

کاش هرگز مرا نمی دیدی
برچسب ها : کاش هرگز تو را نمی دیدم...“ اهورا فروزان” - نیمه ,تورا ,هرگز تورا
چند بند از چهار ای جدید... "اهورا فروزان"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

از سر خط نوشتم اسمت را

تا ته خط ادامه ات دادم
باز یادم نبود دل کندی
یادم آمد، به گریه افتادم

 
نیستی تو، جهان پر از خالی ست
خالی از عشق، خالی از همه چیز
مثل تنها قدم زدن وسطِ
عصرِ حوالیِ  پاییز...
 
باز هم آن سوال تکراری
چه شد از من دلت برید اصلا؟
تو چه گفتی که از تو برگشتم؟
من چه دلت گرفت از من؟
 
کاش می شد به قبل برگردم
سرنوشتم عوض شود شاید
کاش تنها برای من بودی
تا جهان جای بهتری باشد....
 
 

 

برچسب ها : چند بند از چهار ای جدید... "اهورا فروزان"
تنها شدم..."علیرضا بدیع "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

تنها شدم

آنقدر که انگار نه انگار

با آینه آراسته ام دور و برم را

خیر از تو ندیدم من و از شهر تو رفتم

تا باد به گوشَت برساند خبرم را


برچسب ها : تنها شدم..."علیرضا بدیع "
غزل شمارهٔ ۱۸۵۵ ..."مولانا"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

 

چه دانستم که سیل مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان ق م پرخون

 

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش های گوناگون

 

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

 

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

 

چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون

 

چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

 

» دیوان شمس » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۱۸۵۵ ..."مولانا" - تخته
سلام آ ...“اهورا ایمان”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های ج

خداحافظ ای شعر روشن

 

خداحافظ ای شعر روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای ه ن همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

 

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب ش ته

تو را می سپارم به رویای فردا

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه


متن آهنگ سلام آ احسان خواجه ی

 

 


برچسب ها : سلام آ ...“اهورا ایمان” - سپارم ,سلام
باید از سمت خدا معجزه نازل بشود..."مهدی ازوج"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


باید از سمت خدا معجزه نازل بشود

تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود

 

تا همین چشم پر از روزن امید شود

شاید امید از آن معجزه حاصل بشود

 

کاش یک بار بفهمد که دلم می شکند

تا زمان بگذرد و تجربه کامل بشود

 

نیست دلدار که هر شب قدحم تازه کند

تا قدح بر لب او سرزده مایل بشود

 

یار من رفت بماند که چه حالی دارم

حال من با نم اشکم به سحر گل بشود

 

ترسم از این شده آنقدر دو چشمم دریاست

گونه ام گود شده مرتع  ساحل بشود

 

گرچه شعرم همه ترسیم می و معشوق است

مانده تا شاعرتان  بلبل محفل بشود

 

یکنفر کاش بیاید دل هومن ببرد

تا مگر این دل من صاحب منزل بشود

 


برچسب ها : باید از سمت خدا معجزه نازل بشود..."مهدی ازوج" - بشود ,معجزه ,نازل بشود ,معجزه نازل
غزل ۴۵۱ ..."سعدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

دو چشم مست می گونت ببرد آرام هشیاران

دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران

 

نصیحت گوی را از من بگو ای خواجه دم درکش

چو سیل از سر گذشت آن را چه می ترسانی از باران

 

گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی

ز توبه توبه دی چو من بر دست خماران

 

گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند

همان بهتر که در دوزخ کنندم با گن اران

 

چه بوی ست این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری

ندانم باغ فردوس ست یا بازار عطاران

 

تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی

به مصر آ تا پدید آیند یوسف را یداران

 

الا ای باد شب گیری بگوی آن ماه مجلس را

تو و خلقی در غم رویت گرفتاران

 

گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد

بگو خوابش نمی گیرد به شب از دست عیاران

 

گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن

نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران

 

ان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کن

رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران...

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل ۴۵۱ ..."سعدی"
غزل شمارهٔ ۱ ... خسرو دهلوی
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

 

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

 

سبزه نوخیز و هوا م و بستان سرسبز

بلبل روی سیه مانده ز گ ار جدا

 

ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی

چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

 

دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا

 

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده ازان نعمت دیدار جدا

 

دیده صد رخنه شد از بهر تو، خاکی ز رهت

زود برگیر و رخنه دیوار جدا

 

می دهم جان مرو از من، وگرت باور نیست

پیش ازان خواهی، بستان و نگهدار جدا

 

حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا

 

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۱ ... خسرو دهلوی - دیده
ای آن که در گلوی تو شوق نیست..."غلامرضا طریقی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


ای آن که در گلوی تو شوق نیست

درد تو آن چنان که نوشتند آب نیست

 

تغییر نسبت عطش بی حساب تو

با اشک های مرثیه خوان بی حساب نیست

 

چندی ست مثل حُرّ به دو راهی رسیده ام

اما مرا جسارت آن انتخاب نیست

 

من با جهاد اکبر تو همدلم ولی

در عیش لذتی ست که در انقلاب نیست

 

هر پنجه که علم بکشد نیست ماه قوم

هر ذره ای که نور دهد آفتاب نیست

 

من در به در ذلیل امان نامه ام ولی

عباس تو به فکر حساب و کتاب نیست

 

بر شاعرت ببخش اگر این سروده نیز

چون روضه های رایج پر آب و تاب نیست...!

 

 


برچسب ها : ای آن که در گلوی تو شوق نیست..."غلامرضا طریقی" - حساب
ای پریزاده و افسانه تو را گم ..."جویا معروفی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

ای پریزاده و افسانه تو را گم

آشنای من و بیگانه تو را گم

 

عشق! ای شاهدِ آن نیمه شب بارانی

در همان کوچه، همان خانه تو را گم

 

در همان لحظه، همان ثانیه ی بی ت

با همان حال غریبانه تو را گم

 

دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتنِ تو

گنج در خانه ی ویرانه! تو را گم

 

شانه ام از غمِ بی هم نفسی می لرزد

هم نفس ! بر سر این شانه تو را گم

 

تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم

ای قرار دل دیوانه تو را گم

 

آه، ای لحظه ی زیبای سرودن از تو !

آه، ای گوهر دُردانه تو را گم

 


برچسب ها : ای پریزاده و افسانه تو را گم ..."جویا معروفی"
آیا ما سزاوار بودیم؟..."احمدرضا احمدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

آیا ما سزاوار بودیم

تمام خیابان را در باران برویم،

و در انتهای خیابان

ی در انتظار ما نباشد...؟ 

 

 

برچسب ها : آیا ما سزاوار بودیم؟..."احمدرضا احمدی"
همین که نعش درختی به باغ می افتد..."فاضل نظری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


همین که نعش درختی به باغ می افتد

بهانه باز به دست اجاق می اقتد

 

حکایت من و دنیا یتان حکایت آن

پرنده ایست که به باتلاق می افتد

 

عجب عد تلخی که شادمانی ها

فقط برای شما اتفاق می افتد 

 

تمام سهم من از روشنی همان نوریست

که از چراغ شما در اتاق می افتد

 

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین

چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

 

همیشه همره ه ل بوده ق لی

میان ما و شما کی فراق می افتد؟

 

برچسب ها : همین که نعش درختی به باغ می افتد..."فاضل نظری"
روزگار... "عماد اسانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست

یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست

 

دانی بهشت چیست که داریم انتظار؟

جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست

 

فصل بهار، فصل جنون است و این سه ماه

هر که مست نیست یقین هوشیار نیست

 

سنجیده ایم ما، به جز از موی و روی یار

حاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیست

 

خندید صبح بر من و بر انتظار من

زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست

 

ب لبش چو غنچه تبسم به من نمود

اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست

 

فرهاد یاد باد که چون داستان او

شیرین حکایتی ز ی یادگار نیست

 

ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن

ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست

 

برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم

کان یار یار نیست که اندر کنار نیست

 

امید شیخ بسته به تسبیح و قه است

گویا به عفو و لطف تو امیدوار نیست

 

بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

 

بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش

صیاد من بهار که فصل شکار نیست

برچسب ها : روزگار... "عماد اسانی"
غزل ۱۶ ..."سعدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

تا بود بار غمت بر دل بی هوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

 

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

 

شربتی تلخ تر از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

 

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین

روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

 

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند

به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

 

سعدی اندر کف جلاد غمت می گوید

بنده ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل ۱۶ ..."سعدی"
دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد؟..."حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد ؟

چه شد که بین تو و من چنین نفاق افتاد ؟


زمان به دست تو پایان من نوشت آری

مسیر واقعه این بار ، از این سیاق افتاد


دو رودخانه ی عشق شط شده بود

ولی دریغ که راهش به باتلاق افتاد


خلاف منطق معمول عشق بود انگار

میان ما دو موازی که انطباق افتاد


جهان برای همیشه ، سیاه بر تن کرد 

شبی که ماه تمام تو در محاق افتاد


شکر به مزمزه چون شوکران شود زین پس

مرا که طعم دهان تو از مذاق افتاد


خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است

که دیدن تو در این فصل ، اتفاق افتاد


چه زندگانی سختی است زیستن بی عشق

ببین پس از تو که تکلیف من چه شاق افتاد


پس از تو جفت سرشتی و سرنوشتی من !

غریبواره ی تو ، تا همیشه تاق افتاد


تو فصل مشترک عشق و شعر من بودی

که با ج تو بین شان طلاق افتاد


هوای تازه تو بودی ، نفس تو و بی تو

دوباره بر سرم آوار اختناق افتاد


به باور دل نا باورم نمی گنجد

هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد


برچسب ها : دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد؟..."حسین منزوی" - افتاد
کاشکی..."اخوان ثالث"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

کاشکی سر بشکند،

پا بشکند،

دل نشکند

 

سرگذشتم

دل ش تن بود

و

بس جانکاه بود...!

 

 


برچسب ها : کاشکی..."اخوان ثالث"
غزل شمارهٔ ۸۶۸ ..."صائب تبریزی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

سوز عاشق کم نگردد از فرو رفتن در آب

این شرر چون دیده ماهی بود روشن در آب

 

نیست امید رهایی زین سپهر آبگون

حلقه دام است اگر پیدا شود روزن در آب

 

چون حباب از سر دهد سامان کلاه خویش را

هرکه را باشد هوای محو گردیدن در آب

 

بر کف دریا بود موج خطر باد مراد

بر سبکباران بود آسان سفر در آب

 

از شتاب عمر بی شیرازه شد اجزای جسم

چون تواند جمع خویش را روغن در آب؟

 

در تجرد رشته واری بند دست و پا شود

بر شناور کوه آهن می شود، سوزن در آب

 

از ملامت می پرستان ترک مستی کی کنند؟

نیست طوفان ماهیان را مانع از ن در آب

 

تلخی مرگ است شکر، مور شهد افتاده را

نیست ماهی را حیاتی بهتر از مردن در آب

 

کوته شی است پیش پای طوفان همچو موج

هر نفس بر خود بساط تازه ای چیدن در آب

 

نیست پروای علایق واصلان عشق را

خار نتواند گرفتن موج را دامن در آب

 

کی شود با یکدگر مژگان عاشق آشنا؟

نیست نبض موج را امکان آسودن در آب

 

چهره مه داغدار از منت خورشید شد

چون صدف از گوهر خود خانه کن روشن در آب

 

در سر مستی ز لب مهر خموشی برمدار

می دهد بر باد جان را دم برآوردن در آب

 

کوشش جان برنیاید با گرانی های جسم

آب در آهن گران سیرست، چون آهن در آب

 

مردی از دریا گلیم خود برون آوردن است

ورنه آسان است چون اطفال افتادن در آب

 

صائب از بار گرانجانی سبک کن خویش را

تا توانی همچو کف سجاده افکندن در آب

 

 

 » دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۸۶۸ ..."صائب تبریزی" - خویش
غزل شمارهٔ ۴۹۳ ..."حافظ"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

 

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

 

ب گله زلفش با باد همی

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سو

 

صد باد صبا این جا با سلسله می ند

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

 

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

 

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به ننمود آن شاهد هرجایی

 

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

شمشاد امان کن تا باغ بیارایی

 

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

 

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو شی حکم آن چه تو فرمایی

 

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

 

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

 

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شی

 

 » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۴۹۳ ..."حافظ"
غزل شماره ۶۰۷ ... "سعدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

یا چه که نگه باز به من می نکنی


دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی

  

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی


تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی


بنده وارت به سلام آیم و خدمت م
ور جوابم ندهی می رسدت کبر و منی


مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی


مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی


تو بدین نعت و صفت گر ب امی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی


من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم ی


خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی


برچسب ها : غزل شماره ۶۰۷ ... "سعدی"
برگ بی درخت..."محمد رضا شفیعی کدکنی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

 

 گر درختی از خزان بی برگ شد

یا کرخت از سورت سرمای سخت

هست امیدی که ابر فرودین

برگ ها رویاندش از فر بخت

بر درخت زنده بی برگی چه غم

وای بر احوال برگ بی درخت...

 


برچسب ها : برگ بی درخت..."محمد رضا شفیعی کدکنی" - درخت
صبح...“سهراب سپهری”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

صبح یعنی پرواز !

قد کشیدن در باد

چه ی می گوید

پشت این ثانیه ها

تاریک است ؟

گام اگر برداریم

روشنی نزدیک است...

 


 

برچسب ها : صبح...“سهراب سپهری”
یارب، غم بی رحمی جانان به که گویم؟..."هلالی جغتائی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 یارب، غم بی رحمی جانان به که گویم؟

جانم غم او سوخت، غم جان به که گویم؟

 

نی یار و نه غمخوار و نه محرم اسرار

رنجوری و مهجوری و حرمان به که گویم؟

 

آشفته شد از قصه من خاطر جمعی

دیگر چه کنم؟ حال پریشان به که گویم؟

 

گویند طبیبان که: بگو درد خود، اما

دردی که گذشت ست ز درمان به که گویم؟

 

دردی، که مرا ساخته رسوا، همه دانند

داغی، که مرا ساخته پنهان، به که گویم؟

 

اندوه تو ناگفته و درد تو نهان به

این پیش که ظاهر کنم و آن به که گویم؟

 

خلقی همه با هم سخن وصل تو گویند

من بی م، افسانه هجران به که گویم؟

 

دور طرب، افسوس! که بگذشت، هلالی

دور دگر آمد، غم دوران به که گویم؟

 

 


برچسب ها : یارب، غم بی رحمی جانان به که گویم؟..."هلالی جغتائی" - رحمی جانان
فالگیر(چهار )... "نادر ناد ور"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

کند وی آفتاب به پهلو فتاده بود  

زنبورهای نور زگردش گریخته

 

در پشت سبزه های لگدکوب آسمان

گلبرگ های سرخ شفق تازه ریخته

 

 

***

 

 

کف بین پیرد باد درآمد ز راه دور  

پیچیده شال زرد خزان را به گردنش

 

آن روز میهمان درختان کوچه بود

تا بشنوند راز خود از فال روشنش

 

 

***

 

 

در هر قدم که رفت درختی سلام گفت

هر شاخه دست خویش به سویش دراز کرد

 

او دست های یک یکشان را کنار زد  

چون کولیان نوای غریبانه ساز کرد

 

 

***

 

 

آن قدر خواند که زاغان شامگاه  

شب را ز لابلای درختان صدا زدند

 

از بیم آن صدا به زمین ریخت برگ ها

گویی هزار چلچله را در هوا زدند

 

 

***

 

 

شب همچو آبی از سراین برگ ها گذشت  

هر برگ همچو نیمه دستی بریده بود

 

هر چند نقشی از کف این دست ها نخواند  

کف بین باد طالع هر برگ دیده بود

 

 

برچسب ها : فالگیر(چهار )... "نادر ناد ور"
غزل ۴۱۲ ..."سعدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 آن دوست که من دارم وان یار که من دانم

شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم

 

بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را

بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم

 

ای روی دلارایت مجموعه زیبایی

مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

 

دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من

چون یاد تو می آرم خود هیچ نمی مانم

 

با وصل نمی پیچم وز هجر نمی نالم

حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم

 

ای خوبتر از لیلی بیم است که چون مجنون

عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

 

یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند

از روی تو بیزارم گر روی بگردانم

 

در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم

وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم

 

دستی ز غمت بر دل پایی ز پیت در گل

با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم

 

در خفیه همی نالم وین طرفه که در عالم

عشاق نمی خسبند از ناله پنهانم

 

بینی که چه گرم آتش در سوخته می گیرد

تو گرمتری ز آتش من سوخته تر ز آنم

 

گویند مکن سعدی جان در سر این سودا

گر جان برود شاید من زنده به جانانم

 

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل ۴۱۲ ..."سعدی"
این سمت یا آن سو فرقی نمی کند... "گروس عبدالملکیان"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

این سمت یا آن سو

فرقی نمی کند!

انسان

به سایه ی درخت عادت می کند

به آتش نه.

اما آنقدرها هم که گمان می کنی بد نیست!

بد نیست گاهی هم جیب هایت باشد؛

پله های آسمان اش ها را فراموش کنی،

بنشینی کنار خیابان وُ

از پله های خودت پایین بروی...

پله

پله

پله

 

آن قدر که می بینی

انی نشسته اند.

بعضی ها گریه می کنند؛

بعضی ها آواز می خوانند وُ...

ناگهان ی را می بینی

که می شناسی اش

اما...

شاید هم نمی شناسی اش

اما...

 

این لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر دیگر برندار:

 

در بهشت گاهی،

در جهنم همیشه

به خدا می رسی...

 

 


برچسب ها : این سمت یا آن سو فرقی نمی کند... "گروس عبدالملکیان" - فرقی نمی کند ,آن سو فرقی
غزل شمارهٔ ۳۷۶ ..."هلالی جغتایی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 امشب تو باز چشم و چراغ که بوده ای؟

جانم بسوخت، مرهم داغ که بوده ای؟

 

ای باغ نو شکفته کجا رفته ای چو ابر؟

ای سرو نو رسیده به باغ که بوده ای؟

 

من چون چراغ چشم به راه تو داشتم

ای نور هر دو دیده چراغ که بوده ای؟

 

دارم هزار تفرقه در گوشه فراق

کز فارغان بزم فراغ که بوده ای؟

 

ای گل که جان ز بوی خوشت تازه می شود،

مردم ز رشک، عطر دماغ که بوده ای؟

 

باز این غبار چیست، هلالی، به روی تو؟

در کوی مهوشان به سراغ که بوده ای؟

 

 

 


برچسب ها : غزل شمارهٔ ۳۷۶ ..."هلالی جغتایی" - بوده ,چراغ ,بوده ای؟ ای
شعر مناسبتی ماه محرم...
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام

آ شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام

 

در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین

ای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام

 

پایان رسد شام سیه آید حبیب من ز ره

اما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده ام

 

ای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجل

وقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده ام

 

نعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی ام

اما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده ام

 

من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام

آقا تو را گم کرده ام مولا تو را گم کرده ام

 

بنوشتم این نامه چنین با خون دل ای مه جبین

اما ببین بخت مرا نامه رسان گم کرده ام



فرا رسیدن ماه محرم تسلیت و تعزیت باد...

برچسب ها : شعر مناسبتی ماه محرم... - کرده ,ببین
پیدا یک آدم آدم تری را..."سیدمهدی "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


پیدا یک آدم آدم تری را

و شانه های محکم و محکم تری را

 

آقای خوبی که دلش سنگی نباشد

معشوق های دوستت دارم تری را

 

من را رهاکن، هرچه می خواهی تو داری

از دست خواهی داد چیز کمتری را

 

با گیسوانت باد بازی کرد و ید

و زد رقـم آینده ی درهم تری را

 

تو آ این داستان باید بخندی

پس امتحان کن عاشق بی غم تری را

 

من می روم آرام آرام از همه چیز

هرروز می بینی من مبهم تری را

 

من را ببخش، از این خداحافظ٬ خداحا ...

پیدا ن واژه ی مرهم تری را

 

 


برچسب ها : پیدا یک آدم آدم تری را..."سیدمهدی " - را من ,پیدا
من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام..."فریدون مشیری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام

سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین

باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام

 

چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست

بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام

 

شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند

من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام

 

این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن

من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام...

 


برچسب ها : من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام..."فریدون مشیری" - آمده
غزل شمارهٔ ۱۴۰ ..."هلالی جغتایی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

چو ترک من هوس مجلس کند

هزار عاشق دل خسته را کباب کند

 

اب چون نشوم از کرشمه های ی

که در کرشمه اول جهان اب کند؟

 

شدم ز حسرت او در نقاب خاک و هنوز

به خاک من چو رسد روی در نقاب کند

 

چه طالعست که ناگاه بر سرم روزی

اگر فرشته رحمت رسد عذاب کند؟

 

تپیدن دل من روز هجر دانی چیست؟

برای دیدن روی تو اضطراب کند

 

ز خواب چشم گشایی و فتنه انگیزی

تو آفتی، نگذاری که فتنه خواب کند

 

نمود وعده دیدار و دیدمش در خواب

نگویمش، که مبادا به آن حساب کند

 

چو سایه روی هلالی به خاک ی ان باد

اگر ز سایه تو رو به آفتاب کند

 

  » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۱۴۰ ..."هلالی جغتایی"
امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار..."سعید بیابانکی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار

دست مرا بگیر و در دست جام بگذار

 

زنهار نشکند دل، این آبگینۀ ناب

در خواب مرمرینم آهسته گام بگذار

 

یک سو بریز زلفی، سویی بکار چشمی

جایی بپاش بویی، هر گوشه دام بگذار

 

آرامشی است یکدست، تلفیق خواب و مستی

نام دو چشم خود را دارالسلام بگذار

 

تا فاش گردد امشب رسوایی منِ مست

داغی ز بوسه هایت بر گونه هام بگذار

 

دار و ندار من سوخت، آتش مزن دلم را

این بیت را برای حسن ختام بگذار

 

یک شیشه می بیاور، یک جام عطر و لبخند

ی ب امشب، سنگ تمام بگذار!

 


برچسب ها : امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار..."سعید بیابانکی"
غزل ۶ ... "وحشی بافقی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام مبتلا خود را

 

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش این چنین بی دست و پا خود را

 

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

 

گر این وضع است می ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بی وفا خود را

 

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می داری

نمی بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

 

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

ی کو بگذر تشنه از آب بقا خود را

 

» گزیده اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل ۶ ... "وحشی بافقی" - خویش
جرم عشق..." "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند

کوتاه پیش قد بت من کشیده اند

 

زین دل چه ماند که مژگان بلند ها

چندین پی رفوش ، به سوزن کشیده اند

 

امروز سر به دامن دیگر نهاده اند

آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند

 

آتش فکنده اند به من مرا و ، خویش

منزل به من گل و کشیده اند

 

با ساقه ی بلند خود این لاله های سرخ

بهر ملامتم همه گردم کشیده اند

 

کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق

با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند...

 

برچسب ها : جرم عشق..." " - کشیده ,دامن ,دامن کشیده
غزل ۱۰۱ ... "حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 چیزی بگو بگذار تا هم صحبت باشم

  ی حریف لحظه های غربتت باشم

 

 ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر

 بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم

 

 تاب آوری تا آسمان روی دوشت را

 من هم ستونی در کنار قامتت باشم

 

 از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر

 تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم

 

 سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت

 با شعله واری در خمود خلوتت باشم

 

 زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است

 وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم

 

 صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود

 بگذار هم چون آینه در خدمتت باشم

 

 در خو و هنگام را از دست خواهی داد

 معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

 

برچسب ها : غزل ۱۰۱ ... "حسین منزوی"
نشود فاش ی آن چه میان ست...“هوشنگ ابتهاج”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

 

نشود فاش ی آن چه میان ست

تا اشارات نظر، نامه رسان من و  توست

 

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان ست

 

روزگاری شد و مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران ست

 

گرچه در خلوت راز دل ما نرسید

همه جا ی عشق نهان ست

 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ار، نه

ای بسا باغ و بهاران که خزان ست

 

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان ست

 

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هرکجا نامه ی عشق است، نشان ست

 

سایه زآتشکده ماست فروغ مه مهر

وه از این آتش روشن که به جان ست

 

 

برچسب ها : نشود فاش ی آن چه میان ست...“هوشنگ ابتهاج”
رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹ ... "مولانا"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

 

تو هستی من شدی از آنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

 

 

» دیوان شمس » رباعیات

برچسب ها : رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹ ... "مولانا"
باور نکن تنهایی ات را... ”اهورا ایمان”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  



باور نکن تنهایی ات را

من در تو پنهانم تو در من

ازمن به من نزدیک تر تو

ازتو به تو نزدیک تر من

 

باور نکن تنهایی ات را

تا یک دل و یک درد داریم

تا در عبور از کوچه ی عشق

بر دوش هم سر می گذاریم

 

دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهایی ات را

هرجای این دنیا که باشی

من با توام تنهای تنها

 

من با توام هر جا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم

 

این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهایی ات را

من با توام منزل به منزل

 

 


برچسب ها : باور نکن تنهایی ات را... ”اهورا ایمان” - تنهایی ,توام
سحری درون قلعه ی شب نیست..."منوچهر آتشی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

بر دست سیم گونه ی ساقی

روشن کنید شمع شب افروز جام را

با ورد بی خیالی

باطل کنید سحر سخن های خام را

من رهنورد کوه غروبم به باغ صبح

پای حصار نیلی شب ها دویده ام

از لاشه های گند هوس ها رمیده ام

مستان سرش ته ی در راه مانده را

با ضربه های سیلی ، سیلی سرزنش

هشیار کرده ام

تا بشکنم سکوت گران خواب قلعه ها

واگه شوم ز قصه ی سرداب های راز

زنجیر های وحشی پرسش را

چون بردگان وحشی از خواب

بیدار کرده ام

کوتاه کن دروغ

شب نیست بزمگاه پری ها

شب ، نیست با سکوت لطیفش جهان راز

از آب های رفته به دریای دوردست

و از برگ های گمشده در پیچ و تاب ها

نجوا نمی کنند درختان به گوش رود

جز چشم مرگ دیده ی بیمار تشنه ای

یا چشم شبروی که گرسنه است

به برق سکه های گران سنگ

بیدار نیست چشم ی شهر خواب را

دل خوش مکن به قصه ی هر مرده ی چشم پیر

در خود مبند شعر صداهای ناشناس

رود است آن که پوه کند روی سنگ ها

باد است آن که می کشد از دره هیا نفیر

نفرین چشم هاست

سنگ ستاره ها که به قصر خدا زدند

کوتاه کن دروغ

از من بپرس راز شب خسته بال و پیر

من رهنورد کوه غروبم به شهر صبح

من میوه چین شعر دروغم ز باغ شب

بیگانه رنگ کشور یأسم به مرز خواب

از من بپرس! من

بیدار چشم مسلخ بودم

در انتظار دشنه ی مرگم

نه انتظار پرتو خونی ز عمق دل

تا باز بخشدم نفس از عطسه ی امید

بر هر چه قصه های دروغ است

نگرفته ام ز توسن نفرین خود لگام

تا خوابگاه دختر مستی

جنگیده ام ز سنگر هر جام

از من بپرس ! آری

من آ ین ستاره ی شب را ش ته ام

از شام ناامیدی تا صبح نا امیدی

بیدار بوده ام

با دست های مرده ی چشم سفید خویش

دروازه سیاه افق را گشوده ام

سحری درون قلعه ی شب نیست

 


 

برچسب ها : سحری درون قلعه ی شب نیست..."منوچهر آتشی" - بپرس ,قلعه ,درون قلعه
صدای کیست چنین دلپذیر می آید؟ ..."مرتضی ی اسفندقه"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 


صدای کیست چنین دلپذیر می آید؟

کدام چشمه به این گرمسیر می آید؟

 

صدای کیست که این گونه روشن و گیراست؟

که بود و کیست که از این مسیر می آید؟

 

چه گفته است مگر جبرییل با احمد؟

صدای کاتب و کلک دبیر می آید

 

خبر به روشنی روز در فضا پیچید

خبر دهید: ی دستگیر می آید

 

ی بزرگ تر از آسمان و هر چه در اوست

به دست گیری طفل صغیر می آید

 

علی به جای محمد به انتخاب خدا

خبر دهید: بشیری به نذیر می آید

 

ی که به سختی سوهان، به سختی ص ه

ی که به نرمی موج حریر می آید

 

ی که مثل ی نیست، مثل او تنهاست

ی شبیه خودش، بی نظیر می آید   

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : صدای کیست چنین دلپذیر می آید؟ ..."مرتضی ی اسفندقه" - کیست ,می آید ی ,دلپذیر می آید؟ ,چنین دلپذیر ,کیست چنین ,چنین دلپذیر می آید؟
غزل شمارهٔ ۲۵۹۲ ... "صائب تبریزی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

نقش پردازان میسر نیست تصویرش کنند

ساده لوح آنان که می خواهند تسخیرش کنند

 

چون شرر از سنگ آسان است بیرون آمدن

وای بر آن که از حیرت زمین گیرش کنند

 

غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را

دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند

 

بال اقبال هما را بهر دور انداختن

گر به دست اهل دل افتد پر تیرش کنند

 

نعمت الوان عالم را کند خون در جگر

هر فقیری کز قناعت چشم و دل سیرش کنند

 

رحم کن بر خود، زبان شکوه ما را ببند

می شود معزول هر عامل که تقریرش کنند

 

خط بود مشق جنون در ملک عشق

هر که عاقل می شود اینجا به زنجیرش کنند

 

کشتگان را ز خط تسلیم سر پیچیدن است

گر نگاه کج زبیت به شمشیرش کنند

 

کودکی کز جود بی بهره است در مهد زمین

خون خود را می خورد طفلی چو هم شیرش کنند

 

این جواب آن غزل صائب که می گوید ملک

بال جبریل ار به دست افتد پرتیرش کنند

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۲۵۹۲ ... "صائب تبریزی"
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست..."حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

 

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یاد آور صبح خیال انگیز دریاست

 

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو ب است

 

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

 

ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما

چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

 

دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم

امروز هم زانسان، ولی آینده ماراست

 

دور از نوازش های دست مهربانت

دستان من در انزوای خویش تنهاست

 

بگذار دستت راز دستم را بداند

بی هیچ پروایی که دست عشق با ماس

برچسب ها : دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست..."حسین منزوی" - انگیز ,انگیز چشمانت
من از آغاز عمرم در قفس بودم..."امین حبیبی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

من از آغاز عمرم در قفس بودم

مرا ازحبس و از زندان نترسانید

 

تمام پیکرم از درد مى لرزد

مرا از درد یک دندان نترسانید

 

من آدم دیده ام از گرگ وحشى تر

مرا از آدم و حیوان نترسانید

 

من از دریاى طوفانى گذر

مرا از نم نم باران نترسانید

 

من از همخون خود آتش به جان دارم

مرا ازخنجر مهمان نترسانید

 

دگر نورى نمانده تا ببینم من

مرا از کورى چشمان نترسانید

 

دگر جانى نمانده تا بگیریدش

مرا از این تن بى جان نترسانید

 

درون من خدا پر نور مى تابد

مرا از ظلمت نترسانید

 

تمام زندگى من عاشقى

مرا از لغزش ایمان نترسانید

 

براى حرف آ یادتان باشد

گرانم من مرا ارزان نترسانید ...

برچسب ها : من از آغاز عمرم در قفس بودم..."امین حبیبی" - نترسانید من ,آغاز عمرم
نام تو... “مارینا تسوتایوا “
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

نام تو

پرنده ای است در دست من

تکه ای یخ بر روی زبانم ...


نام تو

باز شدن سریع لب هاست


نام تو

چهار حرف

توپی گرفته شده در هوا

 ناقوسی نقره ای است در دهانم


صدای نام تو

سنگی است که به دریاچه ی آرام پرتاب می شود


نام تو

صدای آرام سم ضربه هایی است در شب

روی شقیقه ی من 


نام تو

 شلیک سریع تفنگی مسلح شده است


نام تو

غیرممکن بوسه ای روی چشم هایم

سردی پلک های بسته است 


نام تو

بوسه ی برف،جرعه ی آبی آب چشمه ای خنک 

خواب با نام تو عمیق می شود...

 


 

برچسب ها : نام تو... “مارینا تسوتایوا “
عشق پرواز بلندی ست مرا پر بدهید..."محمد سلمانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


عشق پرواز بلندی ست مرا پر بدهید

به من شة از مرز فراتر بدهید

 

من به دنبال دل گمشده ای می گردم

یک پ به من از بال کبوتر بدهید

 

تا درختان جوان، راه مرا سد نکنند

برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

 

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید

باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

 

آتش از سینة آن سرو جوان بردارید

شعله اش را به درختان تناور بدهید

 

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

 

عشق اگر خواست، نصیحت به شما، گوش کنید

تن برازندة او نیست، به او سر بدهید

 

دفتر شعر جنون بار مرا کنید

یا به یک شاعر دیوانة دیگر بدهید

 

 


برچسب ها : عشق پرواز بلندی ست مرا پر بدهید..."محمد سلمانی" - پرواز بلندی ست
ما صوفی صفهٔ صفاییم..."عطار"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 » دیوان اشعار » ترجیعات


ما مست جان فزاییم

سرخوش ز می گره گشاییم

در کنج خانه گنجی است

ما طالب گنج کنج هاییم

آنها که هوای می ندارند

زنهار گمان مبر که ماییم

هر جا که صراحیی ز جامی است

گر جان طلبد درآ درآییم

تا حاصل ما ز می درآید

برداشته دست در دعاییم

تا ما گل روی دوست دیدیم

چون بلبل مست می سراییم

ما گوهر نور ذات پاکیم

روشن سخنی است می نماییم

 

ما صوفی صفهٔ صفاییم

بی خود ز خودیم و از خ م

  

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : ما صوفی صفهٔ صفاییم..."عطار" - صوفی صفهٔ
غزل۱۰۴ ..."حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

مرا ندیده ب ید و بگذرید از من

 که جز ملال نصیبی نمی برید از من

 

زمین سوخته ام نا امید و بی برکت

 که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

 

 عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز

 در انتظار نفس های دیگرید از من

 

 خزان به قیمت جان جار می زنید اما

 بهار را به پشیزی نمی ید از من

 

 شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه

 عجیب نیست کز این سان مکدرید از من

 

 نه در تبری من نیز بیم رسوایی است

 به لب مباد که نامی بیاورید از من

 

 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی

 چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

 

 چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟

 شما که قاصد صد شانه بر سرید از من

 

 برایتان چه بگویم زیاده بانوی من

 شما که با غم من آشناترید از من

برچسب ها : غزل۱۰۴ ..."حسین منزوی"
غزل شمارهٔ ۹۰ ..."حافظ"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

ای هدهد صبا به سبا می فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

 

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زین جا به آشیان وفا می فرستمت

 

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

می بینمت عیان و دعا می فرستمت

 

هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می فرستمت

 

تا لشکر غمت نکند ملک دل اب

جان عزیز خود به نوا می فرستمت

 

ای غایب از نظر که شدی ه ن دل

می گویمت دعا و ثنا می فرستمت

 

در روی خود تفرج صنع خدای کن

کآیینهٔ خدای نما می فرستمت

 

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می فرستمت

 

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

 

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست

بشتاب هان که اسب و قبا می فرستمت

 


برچسب ها : غزل شمارهٔ ۹۰ ..."حافظ"
من در قفس یک روز دنیا آمدم ، اما... “سهیل محمودی”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

 

آشفته و ویرانه ام ، آبادی ام با توست

اندوهگین و بی شکیبم ، شادی ام با توست

 

من در قفس یک روز دنیا آمدم ، اما

حس می کنم ، یک روز هم ام با توست

 

با های و هوی خویش ، خواب سنگ ها را باز

آشفته خواهم ساخت تا فرهادی ام با توست

 

عقل پدر ، در من اثر هرگز نخواهد داشت

وقتی جنون عشق مادرزادی ام با توست

 

بیداری ام را در سکنا نیست ، اما باز

رویای گنگ ناکجاآبادی ام با توست

 

بی آنکه خود حتی بفهمم ، خوب می دانم

زین پس ، تمام لحظه های شادی ام با توست...

 

 


برچسب ها : من در قفس یک روز دنیا آمدم ، اما... “سهیل محمودی” - دنیا آمدم
غزل شمارهٔ ۴۶ ... "خاقانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

 

ما بی خبر شدیم که دیدیم حسن او

او خود ز حال بی خبر ما خبر نداشت

 

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

 

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

 

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد

زخمش به دل رسید که سپر نداشت

 

گفتند م است شبستان وصل او

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

 

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

 

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۴۶ ... "خاقانی"
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد..."عماد اسانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

 

نیست دیگر به ابات چون من

باز خواهی که مــرا سـیل دمادم ببرد

 

حال آن خسته چه باشد که طبیب اش بزند

زخم و بــر زخــم نمک پاشد و مرهم ببرد

 

پاکبازی که تو خواهی نفسی بنوازیش

نه عجب باشد اگر صــرفه ز عــالم ببرد

 

آن که بر دامن احسان تواش دسترسی ست

به دهان خاکش اگر نــام ز حاتم بــبــرد

 


 

برچسب ها : تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد..."عماد اسانی" - گوشه چشمت
غزل ۳۴...”وحشی”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست؟

آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست؟

 

جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون کنم؟

باعث خوشحالی جان غمین من کجاست؟

 

ای صبا یاری نما اشک نیاز من ببین

رنجه شو بنگر که یار نازنین من کجاست؟

 

دور از آن آشوب جان و دل ، دگر صبرم نماند

آفت صبر و دل و آشوب دین من کجاست؟

 

محنت و اندوه هجران کشت چون وحشی مرا

مایهٔ عیش دل اندوهگین من کجاست...؟

 

 

» گزیده اشعار » غزلیات

 

 


 

برچسب ها : غزل ۳۴...”وحشی”
زندانیِ اختیاری..."علی باباچاهی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

مردی که خودش را تمام روز

در یک اتاق زندانی می کند

اصلاً دیوانه نیست

یا انار متراکمی ست که در پوست خودش جا خوش کرده

یا پیاز متورمی ست که لایه لایه برنمی دارد از تنهایی اش

در بیروت مردی را دیدم با پای گچ گرفته

که از تابوت بیرون نمی پرید

پلنگ هم در قفس آهنین تصوّری از دارد

در جنگ تن به تن هر دو پا گذاشتیم به فرار

من از یک طرف

منِ دیگر من از طرف دیگر

و شانه به شانه به خانه رسیدیم دقیقاً

و من زیر یک سقفِ دراز به دراز

دراز کشیدم

خیلی خوب شد

چند تابلو مختلف دور و برم میخکوب شد

نه عاشقِ عاشقم

نه کُشته ـ مُردهٔ شهری که نانش در صدف خودشان

گوش ماهیِ خودشانند

قطع امید نمی کنم / امّا

از مردی که در یک اتاق زندانی شده

یا مُرده ای که روی تختخواب دراز کشیده

 

 

«مهرماه ۱۳۸۵»

از دفترِ «پیکاسو در آب های خلیج فارس، نشر ثالث، ۱۳۸۸

برچسب ها : زندانیِ اختیاری..."علی باباچاهی" - اتاق زندانی
غزل ۱۰۵ ... "حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

 

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است

 از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

 

 ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه

 از او و ما که منم تا من و شما که تویی

 

 تویی جواب سوال قدیم بود و نبود

 چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

 

 به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن

 قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

 

 به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم

از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی

 

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا

  ی نشسته در آن سوی ماجرا که تویی

 

 نهادم آینه ای پیش روی آینه ات

 جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

 

 تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای

 نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

برچسب ها : غزل ۱۰۵ ... "حسین منزوی" - تویی
آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد..." مهدی فرجی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد

خنده و گریه ی تواَم به سراغم آمد

 

آمدی مثل همان سال نبودی دیگر

میوه ی نورس من! کال نبودی دیگر

 

آمدی «نو شده» هرچند کهن تر شده ای

ای فدای قد و بالای تو... زن تر شده ای!

 

شیطنت رفته و افسونگری آموخته ای

خوانده ای شعر مرا، شاعری آموخته ای

 

جای آن چشم، که گور پدرِ آهو بود

لانه ی مضطربِ فاخته یی ترسو بود

 

دختری رفت که اخم و غضبش شیرین بود

زنی آمد که لبِ خنده زنش غمگین بود

 

دختری بست به بازوی درختی، ت

زن سرازیر شد از سُرسُره ی بی ت

 


برچسب ها : آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد..." مهدی فرجی" - سراغم ,آمدی، شادی
غزل شمارهٔ ۹... "فروغی بسطامی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

 

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

 

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

 

چشمم به صد مجاهده آیینه ساز شد

تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

 

بالای خود در آینهٔ چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

 

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

 

خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم

خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

 

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من

چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

 

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند

یک جا فدای قامت رعنا کنم تو را

 

زیبا شود به کارگه عشق کار من

هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

 

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی

ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

 

با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنی

میر شاه صف آرا کنم تو را

 

جم دستگاه ناصردین شاه تاجور

کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را

 

شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت

زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را

 

» دیوان اشعار » غزلیات

 

 

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۹... "فروغی بسطامی" - هزار
نغمه ی همدرد..."مهدی اخوان ثالث"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 آینه ی خورشید از آن اوج بلند

شب رسید از ره و آن آینه ی د شده

شد پراکنده و در دامن افلاک نشست

تشنه ام امشب ، اگر باز خیال لب تو

خواب تفرستد و از راه سرابم نبرد

 کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب

شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد

روح من در گرو ای شیرین است

من دگر نیستم ، ای خواب برو ، حلقه مزن

 این سکوتی که تو را می طلبد نیست عمیق

وه که غافل شده ای از دل غوغایی من

 می رسد نغمه ای از دور به گوشم ، ای خواب

 مکن ، این ن ی جادو را خاموش مکن

 زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مکن

ای مه امروز پریشان ترم از دوش مکن

در هیاهوی شب غمزده با اخترکان

سیل از راه دراز آمده را همهمه ای ست

برو ای خواب ، برو عیش مرا تیره مکن

خاطرم دستخوش زیر و بم ای ست

چشم بر دامن البرز سیه دوخته ام

روح من منتظر آمدن مرغ شب است

عشق در پنجه ی غم قلب مرا می فشرد

با تو ای خواب ، نبرد من و دل زینت سبب است

مرغ شب آمد و در لانه ی تاریک خزید

نغمه اش را به دلم هدیه کند بال نسیم

آه ... بگذار که داغ دل من تازه شود

روح را نغمه ی همدرد فتوحی ست عظیم

برچسب ها : نغمه ی همدرد..."مهدی اخوان ثالث" - خواب ,نغمه ,نبرد
غزل شمارهٔ ۱۲۶۵ ..."مولانا"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش

وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش

 

هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان ها

وین اختیارها را بش ته اختیارش

 

من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم

من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش

 

آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش

وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش

 

عشقش بلای توبه داده سزای توبه

آ چه جای توبه با عشق توبه خوارش

 

چون دوست و دشمن او هستند رهزن او

ماییم و دامن او بگرفته استوارش

 

از عشق جام و دورش شاید کشید جورش

چون گوش دوست داری می بوس گوشوارش

 

من حلقه های زلفش از عشق می شمارم

ور نه کجا رسد در حد و در شمارش

 

لطفش همی شمارم دل با دم شمرده

جانیش بخش آ ای کشته زار زارش

 

 

» دیوان شمس » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۱۲۶۵ ..."مولانا" - توبه
گفتم که مژده بخش دل م است این ..."هوشنگ ابتهاج"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

گفتم که مژده بخش دل م است این

مست از درم در آمد و دیدم غم است این

 

 گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید

 ای گل ز بی ستارگی شبنم است این

 

 پروانه بال و پر زد و در دام خوش

 پایان شام پیله ی ابریشم است این

 

باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت

 تنها نه من ، گرفتگی عالم است این

 

ای دست برده در دل و دینم چه می کنی

 جانم بسوختی و هنوزت کم است این

 

 آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی

 ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این

 

 یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی

 چندمین هزار امید بنی آدم است این

 

گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت

 آری سیاه جامه ی صد ماتم است این

 

 روا مدار که پیوسته دل ش ته بود

 دلی که سایه به زلف تو بست ای ساقی

 


برچسب ها : گفتم که مژده بخش دل م است این ..."هوشنگ ابتهاج"
پیک سحری..."کریم فکور"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

یک نفس ای پیک سحری

بر سر کویش ،کن گذری

گو به فغانم ،به فغانم ، به فغانم

 

ای که به عشقت زنده منم

گفتی از عشقت دم نزنم

من نتوانم ، نتوانم ، نتوانم

 

من ؛غرق گناهم ،تو عذر گناهی

روز و شبم را تو که مهری تو که ماهی

 

چون باده به جوشم ، در جوش و وشم

من سر زلفت به دو عالم نفروشم

 

ای که به عشقت زنده منم

گفتی از عشقت دم نزنم

من نتوانم ،نتوانم ، نتوانم

 

همه شب بر ماه و پروین نگـــــرم

مگر آید رخسارت بر نظــــرم

چه بگویم ، چه بگویم ، چه بگویم زیــن راز

من همین بس ، که مرا ، نبود دمساز

 

یک نفس ای پیک سحری

بر سر کویش ،کن گذری

گو به فغانم ،به فغانم ، به فغانم

 

ای که به عشقت زنده منم

گفتی از عشقت دم نزنم

 

من نتوانم ، نتوانم ، نتوانم

برچسب ها : پیک سحری..."کریم فکور" - نتوانم ,عشقت ,فغانم ,بگویم ,زنده ,منمگفتی ,عشقت زنده ,زنده منمگفتی ,نزنممن نتوانم
شیدای من..." "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

 یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم

هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

 

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

 

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم

 

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

 

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

 

هر شامگه در خانه ای ، چابک تر از پروانه ای

م بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

 

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

 

برچسب ها : شیدای من..." " - گویم
شصت و چهار سال بعد از کودتا..."جویا معروفی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

به محمد مصدق که نامش بلندتر از همه نام هاست

 

تو را قیاس می کنند

به صبح ها و شام ها

تو را قیاس می کنند

تو ای بلند آسمان

تو را شبیهِ بام های کوتهِ خیالشان شناختند

چه ابلهانه باختند

 

تو را قیاس می کنند

شکوهِ سبزه زارها

طراوتِ بهارها

تو را که جنگلِ عظیمِ کشوری

به طعنه با تمامِ بیشه ها قیاس می کنند

تو را قیاس می کنند

 

تو آفتابِ حاضری

به میهمانیِ شب و چراغ های نیمه جان برو

به دارِ مفلسِ سرای شمع های سوخته بگو

بگو که آفتابِ حاضری

بگو که هستی و برو ...!

 

 


برچسب ها : شصت و چهار سال بعد از کودتا..."جویا معروفی" - قیاس ,قیاس می کنندتو
وطنم ای شکوه پابرجا..."افشین یداللهی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

وطنم ای شکوه پابرجا

در دل هاب دوران ها

 

کشور روزهای دشوار

زخمی سربلند بحران ها

 

ایستادی بر جنگ رو در رو

خنجر از پشت می زند دشمن

 

گویی از ما و در نهان بر ما

وطنم پشت حیله را بشکن

 

رگت امروز تشنه عشق است

دل رنجیده خون نمی خواهد

 

دل تو تا ابد برای تپش

غیرعشق و جنون نمی خواهد

 

شرم بر من اگر حریم تو

پیش چشمان من ش ته شود

 

وای بر من اگر ببینم چشم

رو به رویای عشق بسته شود

 

از تب سرد موج های خزر

تا خلیجی که فارس بوده و هست

 

می شود با تو دل به دریا زد

می شود با تو دل به دنیا بست

 

 


برچسب ها : وطنم ای شکوه پابرجا..."افشین یداللهی" - وطنم ,شکوه پابرجا
کاش سری داشتم افسانه ای..."محمد سلمانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

کاش سری داشتم افسانه ای

همسفری داشتم افسانه ای

 

کاش که در لحظه ی بیچارگی

چاره گری داشتم افسانه ای

 

کاش به جای پدر خاکی ام

ناپدری داشتم افسانه ای

 

عشق سر سفره ی من می نشست

ماحضری داشتم افسانه ای

 

یا که ستم ریشه در اینجا نداشت

یا تبری داشتم افسانه ای

 

کاش زمانی که دلم می گرفت

از تو پری داشتم افسانه ای

 


برچسب ها : کاش سری داشتم افسانه ای..."محمد سلمانی" - داشتم ,افسانه ای کاش ,داشتم افسانه ای کاش
کاش می دانستی..." نیکی فیروزکوهی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

کاش می دانستی

زنی که بغض داشت

شانه هایِ تو را کم داشت

کاش می دانستی

زنی که نیازِ نوازش داشت

دست های تو را کم داشت

کاش می دانستی

زنی که هزار قصه برای گفتن داشت

یک شبِ دیگر کنارِ تو را کم داشت

کاش می دانستی

زنی که دلِ رفتن نداشت

آغوش تو را کم داشت

کاش می دانستی

آن زن

من بودم

 


  

برچسب ها : کاش می دانستی..." نیکی فیروزکوهی" - داشتکاش ,می دانستیزنی ,داشتکاش می دانستیزنی
شمال و جنگل و کلبه فراهم ش با من..." شهراد میدرى"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

شمال و جنگل و کلبه فراهم ش با من

حریرِ سبزِ شالی خیسِ نم نم ش با من

 

گُلِ رنگین کمان در انتهایِ کوچه باغِ ابر

به استقبالِ تو سر تا کمر خم ش با من

 

اگر سردت شده روشن کن آغوشِ اجاقم را

برایِ شعله ای بوسه مصمم ش با من

 

عجب قندِ سمرقندی، عجب چایِ بخارایی

بیا مهمانِ حافظ شو، غزل دم ش با من

 

بزن لبخند در آیینه تا از شب بیاویزم

خودت ماهم شوی از ماه، رو کم ش با من

 

ب و درهم و برهم بریز ابریشمِ مویت

چنین آشوبِ دلخواهی منظم ش با من

 

مرا با خود ببر تا جاذبه، با سیبِ حوایت

دلی سر به هوا این گونه، آدم ش با من

 

تو مو مایِ زیتون چشمِ لب انجیرِ من باشی

در این بیتِ مقدس وصفِ مریم ش با من

 

لبی تر کن، معطر کن هوایِ باغِ جانم را

هزاران برگِ گُل شادابِ شبنم ش با من

 

اگرچه هر درود آغازِ بدرود است و دلتنگی

بیا کارت نباشد چاره یِ غم ش با من

 

خیالی بود اگرچه این غزل اما خیالی نیست

تو باشی این همه رویا مجسم ش با من

 


برچسب ها : شمال و جنگل و کلبه فراهم ش با من..." شهراد میدرى" - ش ,فراهم ش ,کلبه فراهم ,کلبه فراهم ش
غزل شمارهٔ ۷۱ ..." سلمان ساوجی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

جان من می د از شادی، مگر یار آمده ست

می جهد چشمم همانا وقت دیدار آمده ست

 

جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لب

قوتی از نو مگر، در جان بیمار آمده ست

 

می رود اشکم که بوسد، خاک راهش را به چشم

بر لبم، جان نیز پنداری بدین کار آمده ست

 

زان دهان می خواهد از بهر امان، انگشتری

جان زار من که زیر لب، به زنهار آمده ست

 

تا بدیدم روی خوبت را، ندیدم روز نیک

از فراقت روز برمن، چون شب تار آمده ست

 

بی تو گرمی خورده ام، در ام خون بسته است

بی تو گر گل چیده ام، در دیده ام خار آمده ست

 

گر نسیمی زان طرف، بر من گذاری کرده ست

همچو چنگ از هر رگم، صد ناله زار آمده ست

 

روز بر چشمم، سیه گردیده است از غم، چو شب

در خیالم، آن زمان کان زلف رخسار، آمده ست

 

گر بلا بسیار شد، سلمان برو، مردانه باش

بر سر مردان، بلای عشق بسیار آمده ست

 

» دیوان اشعار » غزلیات

برچسب ها : غزل شمارهٔ ۷۱ ..." سلمان ساوجی"
نه احتیاج به سیب و نه گندم است این جا ..."محمد علی بهمنی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

نه احتیاج به سیب و نه گندم است این جا

هبوط، تجربه ای در تداوم است این جا

 

نپرس وسوسه ی آدم است یا حوا؟

چه فرق؟ چهره ی بازیگران گم است این جا

 

شدیم ساعت و تقویم، خود نمی دانیم

چه ساعت است؟ و یا فصل چندم است این جا؟

 

به شوق دیدن آرامش پس از توفان

هنوز حوصله ها در تلاطم است این جا

 

کجاست جذبه ی لبخندهایمان؟ حیفا

چقدر حافظه ها بی تبسم است این جا

 

خودم به پرسشت آ جواب خواهم داد

مگو شنیدن پاسخ توهم است این جا

 

 


برچسب ها : نه احتیاج به سیب و نه گندم است این جا ..."محمد علی بهمنی"
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را..."قیصر امین پور"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man


می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو تو آن چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آن چنان که درختان برای باد

یا ک ن ه به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آن چنان که بالِ پ عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت

چونان که هاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را...

 


برچسب ها : می خواهمت چنان که شب خسته خواب را..."قیصر امین پور" - چنان ,خسته خواب ,خواهمت چنان
گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم ..." "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند ی ، گفتم که حاشا می کنم

 

گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم

 

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

 

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن تماشا می کنم

 

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

 

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می م

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

 

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

برچسب ها : گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم ..." " - کنم گفتا ,گفتم ,گفتم تمنا
لحظه ی دیدار..."مهدی اخوان ثالث"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

لحظه ی دیدار نزدیک است

 باز من دیوانه ام ، مستم

 باز می لرزد ، دلم ، دستم

 باز گویی در جهان دیگری هستم

 های ! ن اشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

 های ! نپریشی صفای زلفکم را ، دست

 و آبرویم را نریزی ، دل

 ای نخورده مست

 لحظه ی دیدار نزدیک است...

برچسب ها : لحظه ی دیدار..."مهدی اخوان ثالث" - دیدار نزدیک
نه می خواهمت... "نزار قبانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

نه می خواهمت

تا امکان زندگی در سرزمین مان ادامه یابد

تا امکان حضور شعر در قرن مان ادامه یابد

برای این که ستارگان و زمان ادامه یابند

و کشتی ها و دریا و حروف الفبا ادامه یابند

تا تو زن هستی، ما خوبیم

 

نه می خواهمت برای این که تمدن نه است

برای این که شعر نه است

خوشهٔ گندم نه است

شیشهٔ عطر نه است

پاریس در بین ا نه است

و بیروت با زخم هایش نه باقی می ماند

به نام آن ها که می خواهند شعر بنویسند، زن باش

به نام آن ها که می خواهند به عشق بپردازند، زن باش

 

 برگرفته از: نزار قبانی/ عاشقانه سرای بی همتا، رضا طاهری / انتشارات نخستین ۱۳۹۳

 

برچسب ها : نه می خواهمت... "نزار قبانی" - نه ,نزار قبانی
ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا... "مولانا"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا

در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا

 

جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو

ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا

 

سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت

چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا

 

آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو

غیرت عاشقان تو نعره ن که رو میا

 

خوش ب ام بر زمین تا شکفند جان ها

تا که ملک فروکند سر ز دریچه سما

 

چونک شوی ز روی تو برق جهنده هر دلی

دست به چشم برنهد از پی حفظ دیده ها

 

هر چه بیافت باغ دل از طرب و شکفتگی

از دی این فراق شد حاصل او همه هبا

 

زرد شدست باغ جان از غم هجر چون خزان

کی برسد بهار تو تا بنماییش نما

 

بر سر کوی تو دلم زار نزار دی

کرد خیال تو گذر دید بدان صفت ورا

 

گفت چگونه ای از این عارضه گران بگو

کز تنکی ز دیده ها رفت تن تو در خفا

 

گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن

صحت یافت این دلم یا رب تش دهی جزا

 

 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

 

برچسب ها : ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا... "مولانا"
من به یک احساس خالی دلخوشم... "سهیل محمودی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

 

من به یک احساس خالی دلخوشم

من به گل های خیالی دلخوشم

 

در کنار سفره اسطوره ها

من به یک ظرف سفالی دلخوشم

 

مثل اندوه کویر و بغض خاک

با خیال آبسالی دلخوشم

 

سر نهم بر بالش اندوه خویش

با همین افسرده حالی دل خوشم

 

در هجوم رنگ در فصل صدا

با بهار نقش قالی دلخوشم

 

آسمانم: حجم سرد یک قفس

با غم آسوده بالی دلخوشم

 

گرچه اهل این خیابان نیستم

با هوای این حوالی دلخوشم

 

 

 


 

برچسب ها : من به یک احساس خالی دلخوشم... "سهیل محمودی" - احساس خالی
دلم ش ت کجایی که نوشخند زنی؟... "علیرضا بدیع"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

 

دلم ش ت کجایی که نوشخند زنی؟

به یک اشاره دلم را دوباره بند زنی؟

 

دوباره وصله ای از بوسه های دلچسب ات

برین سفال ترک خورده ام به چند زنی؟

 

اگر به دست تو باشد چه فرق این یا آن؟

دمی ضماد گذاری، دمی گزند زنی

 

مباد دود دل من به چشم غیر رود

مخواه بیشتر آتش درین سپند زنی

 

منم که پیش تو از بید سر به زیرترم

تویی که طعنه به هر سرو سربلند زنی

 

دوباره همهمه افتاده است در کلمات

که در حوالی این شعر دیده اند زنی

 

زنی که وصفش در این غزل نمی گنجد

زن از حریر،از ابریشم،از پرند...زنی...

 

 

برچسب ها : دلم ش ت کجایی که نوشخند زنی؟... "علیرضا بدیع" - ش ت کجایی
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته...“؟”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

 

سلام ای غم لحظه های ج

خداحافظ ای شعر روشن

 

خداحافظ ای شعر روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

 

خدا حافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای ه ن همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

 

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

 

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

 

اگر شب نشینم اگر شب ش ته

تو را می سپارم به رویای فردا

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

 

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خدا حافظ ای سایه سار همیشه

 

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

 


برچسب ها : خداحافظ ای داغ بر دل نشسته...“؟” - سپارم ,خداحافظ , اگر , خداحافظ ,روشن
در فصل های خونین هم می توان عاشق بود... " علی باباچاهی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

به باز آمدنت چنان دلخوشم

که طفلی به صبح عید

پرستویی به ظهر بهار

و من به دیدن تو

چنان در آینه ات مشغولم

که جهان از کنارم می گذرد

بی آنکه سر برگردانم

در فصل های خونین هم می توان عاشق بود

به قمریان عاشق حسد می ورزم

دانه بر می چینند

و به ستاره و باران که بر نیمرخ مهت ات بوسه می زنند

و به گلی که با اشاره ی تو می شکفد

در فصل های خونین هم می توان عاشق بود

مگر از راه در رسی

مگر از شکوفه سر بزنی

مگر از آفتاب به در آیی

و گرنه روز

تابوتی است بر شانه های ابر

که ما را به افق های ناپیدا می سپارد

و عشق آهوی محتضری است

که سر بر شانه های باران می گذارد

 

بیا

با اندامی از آتش بیا

و جلوه ای از آذرخش .

هیهات

من کجا باز بینمت ای ستاره ی روشن ؟

که بی تو تا شبگیر پیر می شوم

 

چندان که باز آیی

ستاره ها همه عاشق می شوند

و جوانی

در باران

از راه می رسد...


برچسب ها : در فصل های خونین هم می توان عاشق بود... " علی باباچاهی" - عاشق ,توان ,خونین ,توان عاشق
تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدن ها..."هاتف اصفهانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدن ها

من و این دشت بی پایان و بی حاصل دویدن ها

 

تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش

من و شب ها و درد انتظار و دل طپیدن ها

 

نصیحت های نیک شیت گفتیم و نشنیدی

چه ها تا پیشت آید زین نصیحت ناشنیدن ها

 

پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس آ

خوشا ایام و در گلشن دویدن ها

 

کنون در من اگر بیند به خواری و غضب بیند

کجا رفت آن به روی من به شوق از شرم دیدن ها

 

تغافل های او در بزم غیرم کشته بود امشب

نبودش سوی من هاتف گر آن یده دیدن ها

 

برچسب ها : تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدن ها..."هاتف اصفهانی" - وحشی غزال
محو جنون نم شور بیابان در بغل..."بیدل دهلوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

محو جنون نم شور بیابان در بغل

چون چشم خوبان ه ام ناز غزالان در بغل

 

نی غنچه دیدم نی چمن نی شمع خواندم نی لگن

گل کرده ام زین انجمن دل نام حرمان در بغل

 

عمری ست از آسودگی پا در رکاب وحشتم

چون شمع دارم در وطن شام غریبان در بغل

 

خلق ست زین گرد هوس یعنی ز افسون نفس

شور قیامت در قفس آشوب توفان در بغل

 

تنها نه خلق بی د  بر حرص محمل می کشد

خورشید هم تک می زند زر درکمر نان در بغل

 

دارد گدا از غفلتت بر خود نظر وا ی

ای سنگ تاکی داشتن آیینه پنهان در بغل

 

از بس که با خاک درت می جوشد آب زندگی

دارد نسیم از طوف او هم چون نفس جان در بغل

 

از خار خار جلوه ات در عرض حیرت خاک شد

چون جوهر آیینه چندین چشم مژگان در بغل

 

مشکل دماغ یوسفت پیمانهٔ شرکت کشد

گیرد زلیخایش به بر یا پیر کنعان در بغل

 

این درد صاف کفر و دین محو است در دیر یقین

بی رنگ صهبا شیشه ای دارند مستان در بغل

 

بیدل به این علم و فنون تاکی به بازار جنون

خواهی دویدن هر طرف اجناس ارزان در بغل

 

برچسب ها : محو جنون نم شور بیابان در بغل..."بیدل دهلوی" - جنون نم
در فصل های خونین هم می توان عاشق بود... " علی باباچاهی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

به باز آمدنت چنان دلخوشم

که طفلی به صبح عید

پرستویی به ظهر بهار

و من به دیدن تو

چنان در آینه ات مشغولم

که جهان از کنارم می گذرد

بی آنکه سر برگردانم

در فصل های خونین هم می توان عاشق بود

به قمریان عاشق حسد می ورزم

دانه بر می چینند

و به ستاره و باران که بر نیمرخ مهت ات بوسه می زنند

و به گلی که با اشاره ی تو می شکفد

در فصل های خونین هم می توان عاشق بود

مگر از راه در رسی

مگر از شکوفه سر بزنی

مگر از آفتاب به در آیی

و گرنه روز

تابوتی است بر شانه های ابر

که ما را به افق های ناپیدا می سپارد

و عشق آهوی محتضری است

که سر بر شانه های باران می گذارد

 

بیا

با اندامی از آتش بیا

و جلوه ای از آذرخش .

هیهات

من کجا باز بینمت ای ستاره ی روشن ؟

که بی تو تا شبگیر پیر می شوم

 

چندان که باز آیی

ستاره ها همه عاشق می شوند

و جوانی

در باران

از راه می رسد...


برچسب ها : در فصل های خونین هم می توان عاشق بود... " علی باباچاهی" - عاشق ,توان ,خونین ,توان عاشق
ای نوبهار عاشقان... "مولانا"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما

ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ ها

 

ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس

ای پاکتر از جان و جا آ کجا بودی کجا

 

ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش

پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی

 

ای جویبار راستی از جوی یار ماستی

بر ها سیناستی بر جان هایی جان فزا

 

ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش

ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

 

 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

برچسب ها : ای نوبهار عاشقان... "مولانا" - نوبهار عاشقان
وفای شمع ..."رهی معیری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز

 

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

 

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

 

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

گل به دامن می فشاند اشک خونینم هنوز

 

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

 

سیم گون شد موی و غفلت هم چنان بر جای ماند

صبحدم خندید و من در خواب نوشینم  هنوز

 

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

 

 

برچسب ها : وفای شمع ..."رهی معیری" - بینم هنوز ,بالینم هنوز
مرا بازگردان... "حمید مصدق"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

ی با سکوتش

مرا تا بیابان بی انتها جنون برد

 

ی با نگاهش

مرا تا دراندشت دریای خون برد

 

مرا بازگردان

مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان

 


برچسب ها : مرا بازگردان... "حمید مصدق"
خ داریم و حالی با خیال خویشتن..."شهریار"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

خ داریم و حالی با خیال خویشتن

گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن

 

ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست

عالمی داریم در کنج ملال خویشتن

 

سایه ی ت همه ارزانی نو تان

من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن

 

بر کمال نقص و در نقص کمال خویش بین

گر به نقص دیگران دیدی کمال خویشتن

 

کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبیل

سفره پنهان می کند نان حلال خویشتن

 

شمع بزم افروز را از خویشتن سوزی چه باک

او جمال جمع جوید در زوال خویشتن

 

خاطرم از ماجرای عمر بی حاصل گرفت

پیش بینی کو کز او پرسم مل خویشتن

 

آسمان گو از هلال ابرو چه می ت که ما

رخ نت م از مه ابر و هلال خویشتن

 

همچو عمرم بی وفا بگذشت ما هم سال ها

عمر گو برچین بساط ماه و سال خویشتن

 

شاعران مدحت سرای شهریارانند لیک

شهریار ما غزل خوان غزال خویشتن

 

برچسب ها : خ داریم و حالی با خیال خویشتن..."شهریار" - خویشتن ,کمال ,حالی ,داریم ,خیال خویشتن
درد بی درمان... "فریدون مشیری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

درد بی درمان شنیدی؟ حال من یعنی همین

بی تو بودن، درد دارد، می زند من را زمین

 

می زند بی تو مرا، این خاطراتت روز و شب

درد پیگیرمن است، صعب العلاج یعنی همین

 


                                     ************



 نه ی

منتظر است،
نه ی چشم به راه…

نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه!

بین عاشق شدن و مرگ
مگر فرقی هست؟

وقتی از عشق نصیبی نبری
غیر از آه...!

 


برچسب ها : درد بی درمان... "فریدون مشیری" - یعنی همین
هر که در دست آمدش چوبی شبانی شد مرا... "رحیم معینی کرمانشاهی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

گر به خون دل میسر آب ونانی شد مرا

در مقام صبر این هم امتحانی شد مرا

 

عمر از پنجه گذشت و پنجه غم بر گلو

صبر را نازم شه صاحبقرانی شد مرا

 

طوطی و آینه دیدی ، شاعر وعزلت ببین

سایه دیوار حیرت همزبانی شد مرا

 

هر زمان ثابت شدم در سیر این صحرای کور

ریگ غلطانی درای کاروانی شد مرا

 

تا گلی از روزن طاق قفس بویم ز باغ

پله پله رنج ومحنت نردبانی شد مرا

 

در صف این گله بودم از تواضع بره ای

هر که در دست آمدش چوبی شبانی شد مرا

 

ای که می جویی مکان وحال و روزم را بناز

کوچه هر خانه بر دوشی نشانی شد مرا

 

روزگارا من حریفم هرچه پاپیچم شوی

غیرت از قید وارستن توانی شد مرا

 

من به آب آبرو سبزم ، به باران گو مبار

هر سرای دوستانم ، بوستانی شد مرا

 

ای که خود غرق سلاح جوری و ما بی سلاح

هر دعای نیمه شب تیر وکمانی شد مرا

 

در من از خورشید سوزان قیامت باک نیست

بال عنقای کرامت سایبانی شد مرا

 


برچسب ها : هر که در دست آمدش چوبی شبانی شد مرا... "رحیم معینی کرمانشاهی" - چوبی شبانی ,آمدش چوبی
مشعل جان..."مشفق کاشانی "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

تا مشعل جان در ره جانانه نهادیم

خورشید جنون در دل ویرانه نهادیم

 

شد شعله ور از ی افروخته ی شمع

داغی که به خا تر پروانه نهادیم

 

از پنجره ی مشرقی چشم تو خو م

افسون نگاه تو و افسانه نهادیم

 

مست از سر پیمان تو سر بر سر دستیم

دل در گرو گردش پیمانه نهادیم

 

از رنج گران شانه سبکبار شد ای دوست

تا بار غم عشق تو بر شانه نهادیم

 

آیینه ای از آه جگر سوختگان ست

سرگشته غباری که درین خانه نهادیم

 


برچسب ها : مشعل جان..."مشفق کاشانی " - نهادیم
مپرس از تو چرا دل ب از اول..."کاظم بهمنی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

مپرس از تو چرا دل ب از اول

به دست های تو کم بود امیدم از اول

 

تو تاب گریه نداری؛ زمین نمی خوردم

به این نتیجه اگر می رسیدم از اول

 

دهان به خواهش بیهوده وا نمی

اگر جواب تو را می شنیدم از اول

 

اگر از آ قصه ی خبر می داد

بخاطر تو عقب می کشیدم از اول

 

به چیدن پر و بالم چه احتیاجی بود

من از قفس به قفس می پ از اول

 

از آن دو قفل ش ته حلالیت بطلب

نمی گشود دری را کلیدم از اول

 

به چشم های خودت هم بگو "فراق بخیر"

اگر چه خیری از آن ها ندیدم از اول...

 


 

 

برچسب ها : مپرس از تو چرا دل ب از اول..."کاظم بهمنی"
مرا به خانه ام ببر..."ایرج جنتی عطایی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

شب آشیان زده،چکاوک ش ته پر

رسیده ام به ناکجا،مرا به خانه ام ببر

 

ی به یاد عشق نیست، ی به فکر ما شدن

از آن تبار خود شکن،تو مانده و بغض من

 

از این چراغ مردگی،از این بر آب سوختن

از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

 

چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست

مرا به خانه ام ببر که شهر ، شهر  یار نیست

 

مرا به خانه ام ببر ستاره دلنواز نیست

سکوت نعره می زند که شب ، ترانه ساز نیست

 

مرا به خانه ام ببر که عشق در میانه نیست

مرا به خانه ام ببر اگر چه خانه ، خانه نیست

 

از این چراغ مردگی از این بر اب سوختن

از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

 

چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست

مرا به خانه ام ببر که شهر ، شهر  یار نیست

 


برچسب ها : مرا به خانه ام ببر..."ایرج جنتی عطایی" - خانه ,نیستمرا ,غمگسار نیستمرا ,فروختن چگونه گریه ,پرنده کشتن
نوبهار آمد و از سبزه زمین زیبا شد... "ژاله اصفهانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

نوبهار آمد و از سبزه زمین زیبا شد

بوستان بار دگر دلکش و روح افزا شد

 

سبزه رویید و چمن سبز شد و غنچه شکفت

باغ یک پارچه آتشکده از گل ها شد

 

بوی گل آورد از طرف چمن باد بهار

موسم گردش دشت و دمن و صحرا شد

 

ای عجب گر دل بگرفته من وا نشود

اندر این فصل که از باد صبا گل وا شد

 

وقت آن است که خاطر شود آزاد زغم

باید از شادی گل شاد شد و شیدا شد

 

مرغ دل در قفس نگیرد آرام

تا غزل خوان به چمن بابل خوش آوا شد

 

ژاله صبحدم از چشم تر ابر چکید

گشت همخانه گل، گوهر بی همتا شد

 


برچسب ها : نوبهار آمد و از سبزه زمین زیبا شد... "ژاله اصفهانی" - زمین زیبا ,سبزه زمین
نور علم... "پروین اعتصامی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن

تیرگی ها را ازین اقلیم بیرون داشتن

 

همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک

گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن

 

پاک خویش را ز آلودگی های زمین

خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن

 

عقل را بازارگان ببازار وجود

نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن

 

بی حضور کیمیا، از هر مسی زر ساختن

بی وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن

 

گشتن اندر کان معنی گوهری عالم فروز

هر زمانی پرتو و ت دگرگون داشتن

 

عقل و علم و هوش را با یکدیگر آمیختن

جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن

 

چون نهالی تازه، در پاداش رنج باغبان

شاخه های د خویش از بار، وارون داشتن

 

هر کجا ت، آنجا نور یزدانی شدن

هر کجا مار است، آنجا حکم افسون داشتن

 

 


برچسب ها : نور علم... "پروین اعتصامی"
زار بگریم... "عماد اسانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

عیبم مکن ای دوست اگر زار بگریم

بگذار بگیریم من و  بگذار بگریم

 

بگذار که چون مرغ گرفتار بنالم

بگذار که چون کودک بیمار بگریم

 

می خوردن من بهر طرب نیست خدا را

حالی است که بی طعنه اغیار بگریم

 

تنها نه بحال خود از این مستی هر شب

بر ح این مردم هشیار بگریم

 

برهر که در این دام مصیبت شده پابند

بر شاه و گدا، پیر وجوان ، زار بگریم

 

بر لاله نو سر زده از دامن هامون

بر غنچه نشکفته گ ار بگریم

 

زین عهد و وفائی که جهان راست هر آن کو

بگذاشته لب بر لب دلدار بگریم

 

این کاسه سر ها همه خاک است بفردا

بگذار که با تار بگریم

 

جا دارد اگر تابصف عمادا

پبوسته از این بخت نگون ساز بگریم

 

 


برچسب ها : زار بگریم... "عماد اسانی" - بگریم ,بگذار
غزل شماره ۸۲..."حافظ"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

 

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت

 

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

 

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

 

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

 

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

 

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست

در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

 

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

 

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

 

 


برچسب ها : غزل شماره ۸۲..."حافظ"
ملاک عشق..."محسن نظری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

نگو که یــاد تــو با گریــه پـاک خواهد شد ،

که قلب من به هوای تو خاک خواهد شد  

 

تمـام مـردم اگـر از تـو روی گــردانند ،

ی برای تو این جا ، هلاک خواهد شد

 

اگر بهای تو مرگ است ، جان که چیزی نیست

اشاره کن به تنم ، چاک خواهد شد  

 

بخند و جلــوه گری کن ، که رنگ لب هایت ،

برای باده فروشان ملاک خـــواهد شـد  

 

به جز دلـم که به دستت س ام ، تنها

"زمان" گواهی این عشق پاک خواهد شد

 

بگــو بمیرم اگر انتــظار ، بیــهوده سـت  

که بی تو زندگی ام ، هولناک خواهد شد...

 

  

برچسب ها : ملاک عشق..."محسن نظری"
ترانه اقیانوس..."علی ایلیا"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

می خندی و خندت مثل اون اولا نیست

این جایی اما فکرت اصلا این جاها نیست

جوری غریبی می کنی با من که انگار

حتی قیافم واسه ی تو آشنا نیست

حتی قیافم واسه ی تو آشنا نیست

 

این که تو رو از دست بدم کابوس من بود

آغوش آروم تو اقیانوس من بود

 

تو تا همیشه توی قلبم موندگاری

واسه پشیمونی همیشه وقت داری

این که تو رو از دست بدم کابوس من بود

آغوش آروم تو اقیانوس من بود

 

تموم لحظه های بی تو ناتمومه

تصویر خنده هات همیشه رو به رومه

غیر از ی که بین ماهارو بهم زد

حالا دیگه هیشکی میون ما دو تا نیست

 

من دست و پامو توی عشقت بستم و اون

حتما مثل من توی عشق بی دست و پا نیست

هر روز می گم با خودم مردم براش تا

بعدا نپرسم از خودم هر روز چرا نیست

 

این که تو رو از دست بدم کابوس من بود

آغوش آروم تو اقیانوس من بود

تو تا همیشه توی قلبم موندگاری

واسه پشیمونی همیشه وقت داری

 

این که تو رو از دست بدم کابوس من بود

آغوش آروم تو اقیانوس من بود

تموم لحظه های بی تو ناتمومه

تصویر خنده هات همیشه رو به رومه

 

 


 

برچسب ها : ترانه اقیانوس..."علی ایلیا" - اقیانوس ,آروم ,آغوش ,کابوس ,واسه ,آغوش آروم ,ناتمومه تصویر ,تصویر خنده ,پشیمونی همیشه ,موندگاری واسه ,واسه پشیمونی همیشه
رباعی... "خاقانی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند

 

گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز

مردار بود هر آن که او را نکشند

 

 

  

برچسب ها : رباعی... "خاقانی"
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست..."حسین منزوی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

 

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یاد آور صبح خیال انگیز دریاست

 

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو ب است

 

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

 

ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما

چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

 

دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم

امروز هم زانسان، ولی آینده ماراست

 

دور از نوازش های دست مهربانت

دستان من در انزوای خویش تنهاست

 

بگذار دستت را در دستم گذارم

بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

 

 


برچسب ها : دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست..."حسین منزوی"
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند... "فاضل نظری "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند

گل نمی روید چه غم گر شاخساری بشکند

 

باید این آیینه را برق نگاهی می ش ت

پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

 

گر بخواهم گل بروید بعد از این از ام

صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

 

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه

تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

 

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد

قیمت لب های سرخت روزگاری بشکند

برچسب ها : بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند... "فاضل نظری "
بت تراش... "نادر ناد ور"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال

یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام

 

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را یده ام

 

بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست

پاشیده ام کف آلود ماه را

 

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

یده ام ز چشم حسودان ، نگاه را

 

تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم

دست از سر نیاز بهر سو گشوده ام

 

از هر زنی ، تراش تنی وام کرده ام

از هر قدی ‚ کرشمه ی ی ربوده ام

 

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

 

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از ی که ترا ساخت ، کنده ای

 

هشدار ! زانکه در پس این ی نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

 

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

ببینند سایه ها که تورا هم ش ته ام

 

 


برچسب ها : بت تراش... "نادر ناد ور" - تراش
باید که ز داغم خبری داشته باشد...“حسین جنتی”
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

باید که ز داغم خبری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

 

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد

 

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

 

سخت است پیغمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد

 

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

 

سر در گمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد

 


برچسب ها : باید که ز داغم خبری داشته باشد...“حسین جنتی” - داشته ,داشته باشد حالم ,داشته باشد ,خبری داشته ,داغم خبری
ای عشق، ای عزیزترین میهمان عمر... " فاضل نظری"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

غم خوار من به خانه ی غم ها خوش آمدی

با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

 

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

می بینمت، برای تماشا خوش آمدی

 

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

ای من، به آ ین شب دنیا خوش آمدی

 

پایان ماجرای دل و عشق روشن است

ای قایق ش ته به دریا خوش آمدی

 

با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

 

ای عشق، ای عزیزترین میهمان عمر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی  

 


برچسب ها : ای عشق، ای عزیزترین میهمان عمر... " فاضل نظری" - عزیزترین میهمان
رباعیات... "مولانا"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

سودای ترا بهانه ای بس باشد

مستان ترا ترانه ای بس باشد

 

در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه ای بس باشد

 


 


آبی که از این دیده چو خون می ریزد

خون است بیا ببین که چون می ریزد

 

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می خورد و دیده برون می ریزد

 

 



عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

 

 با هوشیاری غصه هر چیز خوریم

چون مست شدیم هر چه بادا بادا

 




از بس که برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من

 

دردا که ز هجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

 



 

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم

 

در عشق که او جان و دل و دیده ی ماست

جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم


برچسب ها : رباعیات... "مولانا" - دیده
رباعیات..."مولانا "
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

 

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و وز هردو جهانم بستان

 

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

 



خود ، ممکن آن نیست که بردارم دل

آن به که به سودای تو بسپارم دل

 

گر من، به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه کنم بهر چه می دارم دل

 




در عشق تو هر حیله که هیچ است

هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است

 

از درد تو هیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا که دردم هیچ است

 




من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود از وی همه ناز

 

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه کنم حدیث ما بود دراز

 



دل تنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

 

 بر هیچ دلی مباد بر هیچ تنی

آن کز قلم چراغ تو بر جان من است

 




ای نور دل و دیده و جانم چونی

وی آرزوی هر دو جهانم چونی

 

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی

 




افغان بر آن فغانم می سوخت

خامش چو خامشانم می سوخت

 

 از جمله کران ها برون کرد مرا

رفتم به میان و در میانم می سوخت




 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

 

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

 




اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آنرا که وفا نیست از عالم کم باد

 

دیدی که مرا هیچ ی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد

 




در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زه رآب چشیده ام مرا قند چه سود

 

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دل است پام بر بند چه سود

 




من ذره و خورشید لقایی تو مرا

بیمار غمم عین دوایی تو مرا

 

بی بال و پر اندر پی تو می پرم

من کَه شده ام چو کهربایی تو مرا

 




غم را بر او گزیده می باید کرد

وز چاه طمع بریده می باید کرد

 

خون دل من ریخته می خواهد یار

این کار مرا به دیده می باید کرد

 



برچسب ها : رباعیات..."مولانا " - چونی ,بستان ,دوست
رباعیات... "مولانا"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

سودای ترا بهانه ای بس باشد

مستان ترا ترانه ای بس باشد

 

در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه ای بس باشد

 



 


آبی که از این دیده چو خون می ریزد

خون است بیا ببین که چون می ریزد

 

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می خورد و دیده برون می ریزد

 

 



عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا

 

 با هوشیاری غصه هر چیز خوریم

چون مست شدیم هر چه بادا بادا

 




از بس که برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من

 

دردا که ز هجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

 



 

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم

 

در عشق که او جان و دل و دیده ی ماست

جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم


برچسب ها : رباعیات... "مولانا" - دیده
کجایی؟..."عراقی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

  

کجایی؟ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم

بیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد من رفتم

 

نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی

ز من دلخسته یاد آور، شبت خوش باد من رفتم

 

ز من چون مهر بگسستی، خوشی در خانه بنشستی

مرا بگذاشتی بر در، شبت خوش باد من رفتم

 

تو با عیش و طرب خوش باش، من با ناله و زاری

مرا کان نیست این بهتر، شبت خوش باد من رفتم

 

مرا چون روزگار بد ز وصل تو جدا افکند

بماندم عاجز و مضطر، شبت خوش باد من رفتم

 

بماندم واله و حیران میان خاک و خون غلتان

دو لب خشک و دو دیده تر ، شبت خوش باد من رفتم

 

منم امروز بیچاره، ز خان و مانم آواره

نه دل در دست و نه دلبر، شبت خوش باد من رفتم

 

مرا گویی که: ای عاشق، نه ای وصل مرا لایق

تو را چون نیستم در خور، شبت خوش باد من رفتم

 

همی گفتم که: ناگاهی، بمیرم در غم عشقت

نکردی گفت من باور، شبت خوش باد من رفتم

 

عراقی می سپارد جان و می گوید ز درد دل

کجایی؟ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد من رفتم

 


برچسب ها : کجایی؟..."عراقی"
پول کثیف... " افشین یداللهی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

نه نه نه

این قرارمون نبود

که تو بی خبر بری

من خسته شم که تو

بی همسفر بری

نه نه نه      

این قرارمون نبود

من رنگ شب بشم

تو سر س شی

من جون به لب شم

باور نمی کنم

این تو خود تویی

این تو که از خودش

بیخود شده تویی

باور نمی کنم

عشق منی هنوز

گاهی به قلب من

سر میزنی هنوز

وقتی زندونی تو هوس

مثله پروازه تو قفس

این رسم همراهی نشد ای هم نفس

وقتی قلبت از من جداست

برگردونه بی هم صداست

انگار دستت با دست من ناآشناست

باور نمی کنم

این تو خود تویی

این تو که از خودش بیخود شده تویی

باور نمی کنم

عشق منی هنوز

گاهی به قلب من

سر میزنی هنوز

باور نمی کنم

 


 

خواننده : احسان خواجه ی

برچسب ها : پول کثیف... " افشین یداللهی" - منسر میزنی
وعده که به تو سر نزنم..."؟"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 

وعده که به تو سر نزنم

برسم تا دم در در نزنم

 

قول دادم به غزل های خودم

زل به چشمان تو دیگر نزنم

 

مطمئن باش خی راحت

گله ای از تو به دفتر نزنم

 

این چه رسمی است که باید یک عمر

حرف خود را به تو آ نزنم

 

برو ای عشق برو تا این که

روی دستان تو پ ر نزنم

  


برچسب ها : وعده که به تو سر نزنم..."؟" - نزنم
دل خون است ، از داری ما... "فرخی یزدی"
عنوان وبلاگ : عرفان من...erfane man

 گلرنگ شد در و دشت ، از اشکباری ما

چون غیر خون نبارد ، ابر بهاری ما

 

با صد هزار دیده ، چشم چمن ندیده