دختر شیشه ای

پست های وبلاگ دختر شیشه ای در این صفحه نمایش داده شده است و شما میتواند با کلیک بر روی عنوان هر پست صفحه مربوطه را مشاهده فرمائید.

خدا نزدیک است
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

آرشیو سال ۹۰ و ۹۱ وبلاگ قبلی م رو می خوندم الان..

چجوری دووم آورم از اون روزا؟

دست خدا....

به قول باران

به مو می رسه ولی نمی شه..

همیشه لحظه آ خدا نزدیک تر میشه...

برچسب ها : خدا نزدیک است
امروز... اطاعت...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امروز اولین روز خادمی واسه جماعت ظهر الحمدلله...

خدایا شکرت... الحمدلله....

امروز یه خانمه اومد گفت ازدواج کردید؟ گفتم نه. گفت ازدواج می کنید؟ خندیدم. یادم اومده بود مامان گفته بود که اونجا به ی شماره نده..... گفتم نه. یکم صبر کرد و بعد رفت.

بعدش حالم بد شد. اذیت شدم.... خیلی... ولی نمی دونستم چی بگم... الانشم گریه م می گیره یکم.

سر مزار شهید عزیزم با سروناز حرف زدیم... گفت درسته خوبی رو می خوان ولی این کارو ... در نهایت از خوشحالی تو خوشحال میشن. نهایتش می گن نه...

نمیخوام فکر کنم به حس و حالی که داشتم و بهم میده هنوزم...

فقط یه چیز...اطاعت... چشم گفتن... امروز واقعا فقط واسه همین بود.. اطاعت حرف پدر مادر...

الان ب مامان گفتم

گفت نه بده عیب نداره!

خدایا هرچی خودت بخوای... به قول سروناز این حتما قسمت نبوده... ولی راهی شد ک اگه بعدا دوباره چیزی پیش اومد بشه انجامش داد إن شاءالله....

مهم ترین درس امروز همین بود...

الحمدلله...


+ سر کلاس زبان حال نداشتم، حواسم نبود هی می زدم رو پام.. ناهار هم نخورده بودم، ب هم سه و نیم صبح تا هفت و نیم خو ده بودم. ضعف و حال بد و سرما و این فکرا.....چقدر مغرب و هشت چسبید توی کلاس... سجده های پر بغضش... سرما و سکوت و خلوت و جماعت و شب... الحمدلله... خدا جونم شکرت...

+ توی راه رفت و برگشت امتحان سطح سه هم یکم خوندم خداروشکر. إن شاءالله فردا برم کتابخونه ، تموم کنم و بعدش هم شروع مقاله به امیدخدا....

برچسب ها : امروز... اطاعت... - الحمدلله ,اطاعت ,گفتم , , جماعت
روزای شلوغ درسی
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
فکر کنم خوب بشه که إن شاءالله این هفته تعطیل بشه, آ هفته رو یعنی چهارشنبه و پنج شنبه و رو بذارم روی هم مقاله هم نوشتن کاربرگ. به امیدخدا . و خوندن مقرری.
قبل از مشهد إن شاءالله، باید مقاله رو تا حد قابل قبولی پیش برده باشم. چون به امیدخدا روزی که برگردیم کلاس ه، فرداش یعنی یکشنبه ش امتحان ترم زبانه. دوشنبه ش هم احتمالا کارورزی. باید زوودییی بجنبم إن شاءالله...
هرچی خودشون بخوان...
خدایا خودت کمک کن..
شهید احمدی روشن ِ جان... روشنمان کن به نور علم... إن شاءالله...
+ شهید نوید صفری... خواب قبلا.. سید الساجدین... مسجد... بنر... اتفاقی نیست اینا.... الحمدلله...
خدایا شکرت. ممنون بابت همه چی ...❤❤❤
برچسب ها : روزای شلوغ درسی - شاءالله
رویای شیرین خواب
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
خیلی وقته خوب نخو دم.
یا من یا بی کیفیت و پر از کابوس.
خدایا میشه امشب خوب بخوابم؟
+ امشب از سردرد و خستگی زیاد و یحتمل گرسنگی خوابم نبرده هنوز...
✓ گلوم سیره ولی دلم گرسنه ست..
سر دررررد, از خستگییی
برچسب ها : رویای شیرین خواب
فردا.. فردا شب...امان از دلهره ی تعطیل..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

وقت مشاوره فرداش رو کنسل کرد.

گفت یه کاری گفته انجام بدم, انجام ندادم هنوز. نمیخوام قبل اینکه انجام بدم برم.

خودم زنگ زدم. فکر کنم خود بود. شناخت بدون اینکه خودم رو معرفی کنم.

برای شنبه وقت داد.

خدایا , فردا میخواد بخوره دوباره؟

برچسب ها : فردا.. فردا شب...امان از دلهره ی تعطیل.. - انجام
تردید
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

یعنی سه روز توی خونه میخواد موسیقی گوش بده و مست کنه و حال بد؟

بهتر نیست بریم سفر؟

از یه طرف رانندگی ش و از دست دادن مراسم موسسه

از طرف دیگه حال خوب ش... شاید کربلا؟ نمیدونم... خوب میشه حالش؟

• چیکار کنم یعنی؟

برچسب ها : تردید
و من یتوکل علی الله فهو حسبه❤
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

فردا اولین وقت دندون پزشکی ای هست که قراره برم خدا بخواد !

+ زنگ زدم برای متخصص خون. اونی که رها معرفی کرده بود نبود تا نیمه دی. همکارش رو معرفی کرد.

زنگ زدم، برای فردا وقت داد! فردا بعد از دندون پزشکی!

قرار شد خدا بخواد با باران برم. خدایا.... خودت هرچی خیره پیش بیار. یکم اضطراب دارم...

+ بعد از مغرب، قرآن باز . گفتم خدایا درباره این مسأله... حرف میزنی باهام؟

قرآن باز ... تعجب . خیلی زیاد! خیلی خیلی زیاد!

همون سوره ای که سر عقد شهید نوید صفری و همسرش قرآن باز کرده بودن اومده بود. همون صفحه یعنی... سوره احزاب...آیه ۲۳...

مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا ۞

سوره احزاب ؛ آیه ۲۳

از مومنان مردانی هستند که به پیمانی که با خدا بسته بودند وفا د

بعضی بر سر پیمان خویش جان باختند (شهید شدند) و بعضی چشم به راهند و هیچ پیمان خود دگرگون نکرده ‏اند.


خدایا ممنون... خودت بهم جهت بده خدا...

عجیب بود. سر قنوت از خدا خواستم اگه خیره ک مامان نیاد خون رو، خودت به دلش بنداز، و اگه خیره که بیاد ب دلم بنداز... به مامان گفتم، گفتم با باران می رم. گفت باشه!!!

خدایا ممنون....

سجده... و مرور این آیه... و من یتوکل علی الله، فهو حسبه...

حس و لمس عمیقش... خدایا شکرت... ممنووون....

یتوکل علی الله... فهو حسبه... چقدر آرومم کرد و می کنه همین الانشم...

خدایا شکرت. ممنون خدا جونم. الحمدلله.

هرچی خودت بخوای خدا ....

برچسب ها : و من یتوکل علی الله فهو حسبه❤ - خدایا ,خودت ,ممنون ,یتوکل ,سوره ,قرآن ,خدایا شکرت ,خدایا ممنون ,سوره احزاب ,خیلی زیاد ,دندون پزشکی
شهید بابک نوری هریس..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

شهید بابک نوری هریس...

چیکار کردی که خدا اینجور یدارت شد؟ ....

شهادت رضا علیه السلام... و اینجوری... چیکار کردی؟

دست ما رو هم بگیر شهید عزیز... رفیق شهید❤.

برچسب ها : شهید بابک نوری هریس.. - شهید ,نوری هریس ,بابک نوری ,شهید بابک
بشین بخون لطفا!
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

بنظرت بس نیست اینهمه وقت تلف ؟؟؟

بشین بخون دیگههه!!!

عقبی! عقب!

برچسب ها : بشین بخون لطفا! - بشین بخون
آدما میان تا درس بدن...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

مهلا پیام داد امشب...

حسین حالش بد بوده از دوری ش... بعد از ی ال... میگه اونی که سمت سیگار نمی رفت, الان روزی دوپاکت سیگار می کشه و رفته سمت مشروب و ممکنه بخواد خودکشی کنه...

بعد مهلا همش عذاب وجدان, احساس گناه... صداش می لرزید و بغض داشت...

بعد بهش میگفتم که تو مقصر نیستی و اینا. بعد همش توی سرم می چرخید...که مگه تو خودت الان... خودت الان همچین حسی نداری؟ رطب خورده کی منع رطب کند؟

فهمیدم قبل اینکه بخوام مشاوره بدم حتما باید درمان کنم خودمو... فهمیدم چقدر روحم خموده و بیمار شده توی این جریان خود مقصر دونستن و سرزنش زیاد خودم... آنقدر که وسط صحبت می خواستم دیگه جواب مهلا رو ندم...

+ چله جدید ، به امیدخدا سوره ملک هست. یهو به مهلا گفتم آ حرفامون. گفت آره چقدر خوب... اگر اجازه میدن میام حتما و اینا....

پیش خودم گفتم که چقدر دلش پاکه این بشر... بدون ذره ای گارد و فکر و اما و دلیل... فوری قبول می کنه...

اونوقت تویی که ادعا هم داری!!! , چقدر پذیرا هستی؟ خج بکش یکم...

خیلی خج کشیدم از خودم.....

مهلا امشب این دو درس رو بهم داد ب خواست خدا...


+ مشهد کنسل شد احتمالا... حضرت ارباب نطلبید نطلبید دیگه... حتی اگه پرداخت نهایی هم شده باشه....

++ صفایی حائری... کانالشون...

عاشق سخنرانی کوتاه ازچی باید توبه کنیم شدم از ایشون... کتاباشون, حرفاشون, خیلی خوبن... چقدر دلم میخواد شون...

إن شاءالله امتحان رو بدم و مقاله رو, برم سراغ پایان نامه, میتونم استفاده کنم از کتاباشون ... بلکه خودم یه کوچولو آدم تر از الانم بشم... راه داریم تا آدمیت ما....

برچسب ها : آدما میان تا درس بدن... - مهلا ,چقدر ,الان ,خودت الان
هرروز پاییزه
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

دستم به هیچ جا بند نیست

بلا تکلیفم .

میدونم باید یه کاری انجام بدم اما حوصله هیچ کاری رو ندارم.

همچین خوش نیستم...

حوصله هیچی ندارم. دلم میخواد یکی برام حرف بزنه... فقط حرف... گوش بدم یا بخونم... و فکر کنم... فکر کنم و قدم بزنم.... توی این هوا قدم بزنم.... قدم بزنم....

دوباره میل ب خوردن ندارم, ولی حوصله این ضعف ا هم ندارم...

کلا بی حوصله م.... بی حوصله....

برچسب ها : هرروز پاییزه - حوصله ,ندارم ,بزنم
گهواااره
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

این روزا، بیهوده تر از این نمی تونم باشم...

+ دلم تنگه برای گریه

کجاست مادر

کجاست

گهواره ی من...

برچسب ها : گهواااره
چشمها
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

چشمام دوباره داره گود می شه :)

دوباره غمگین.. دوباره بی روح...

راستی, چرا خوابم نمی بره؟

برچسب ها : چشمها
چیکار باید کنم...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

دو روزه حرف خودکشی می کنه

حالش خوب نیست

نگرانم از کم گذاشتن خودم

نمی دونم باید چیکار کنم

سرگردونم

حس میکنم لحظه مهمه... حس میکنم نمیشه صبر کرد... نمیدونم...

خدایا مث همیشه خودت کمک کن و به دلم بنداز چیکار کنم ...

چیکارش کنم.... می ترسم خدای نکرده چیزی بشه و تا ابد نبخشم خودم رو....

مامان هم حالش خوب نیست...

همه ابن...

چه کنم با دل تنها؟ چه کنم با این غم؟

از این ناراحتم ک من چیکار می تونم م الان.... ک کم نذارم... خدایا کمک... نگرانم.... خدایا خودت نشونمون بده راهو مث همیشه...

رضا علیه السلام جونم.... قسمتون میدم ب همین شب شهادتتون... خودتون دلمون رو ب نور خودتون روشن کنید...

برچسب ها : چیکار باید کنم... - چیکار ,خدایا
پیش آمد خ ...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
خدایا شکرت بابت این پیش آمد عجیب و خوب...
راضی شد بره مشاوره! الحمدلله...
تو فکر اینم که کیو معرفی کنم... احتمالا همون گ پ..
خدایا شکرت... ممنون که راه رو نشون می دی... شکرت خدایا... شکرت... الحمدلله...
+ نمی دونی چقدر سخته برام وقتی می بینمش آنقدر خسته و درمونده و ناامید... آنقدر بی قرار...
خدا خودش می دونه امشب قلبم چند بار حس کرد خنجر میزنن بهش...
اشک چشمام... خدایا... خودت کمکش کن.. کمک همه کن... خدایا کمک کن خیرترین آدم رو بهش معرفی کنیم و بره پیشش... ی که بیشتر از همه براش خیره... خدا جونم کمک مثل همیشه... إن شاءالله ❤
برچسب ها : پیش آمد خ ... - خدایا ,شکرت ,خدایا شکرت
سرگردونی...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

هر لحظه داره ح اش هی بیشتر میشه...

حالش اصلا خوب نیست...

و این مشهوده...

و واسه من ِ لعنتی با این رشته م مشخص تر...

+ حتی تمرکز ندارم سخنرانی حضرت اباالفضل العباس علیه السلام رو گوش بدم...

ب باران گفتم بریم بیرون با هم... داره میاد... منم می رم الان...

خدایا خودت کمک کن این گفتگو به نتیجه برسه...

+ دلم میخواست با حرف میزدم ولی نتی نمیتونم جوانب رو توضیح بدم

حضوری هم ک ایران نیستن الان.

+ خدایا خودت کمک کن... واقعا نمی دونم باید چیکار کنم... و حس میکنم وضعیت اورژانسیه... نمیخوام خدای نکرده بعدا خودمو سرزنش کنم خدا

برچسب ها : سرگردونی... - خدایا خودت ,الان خدایا
من حیث لایحتسب..همیشه...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امروز... شهادت رضا علیه السلام بود...

تلگرام ندارم...

بعد مثلا شب پریسا پیام بده ک امروز چله حدیث اء ب اسمت بود...

بی نظیرترین حس بود...

اینکه دیروز موقع حضورت زدن کلاس دکر، یه خانمه برای ارشد ها دوتا مهر بیاره... از کربلا... چقدر دلم خواست و لبخند زدم...بعد امروز وسیله بردیم برای خانم ابهری...بعد یهو توی یه بشقاب سه تا مهر بیارن... سوغات کربلا.... برای مامان و هنگامه و بنده... الحمدلله... الحمدلله... إن شاءالله.... إن شاءالله...

توی همچین روزی دوتا نشونه فوق العاده و پر از حس خوب و واضح....

همه چی من حیث لا یحتسب بود

ممنون اباعبدالله الحسین علیه السلام... ممنون ک نشون میدید اینهمه هوامونو دارید... هوای من بی لیاقت...

ممنونم رضا علیه السلام جونم... خیلی خوب بود ... هرچی من بدم و کم مهر.... شما مهربون و غریب نواز ...

ب هم غلامی بگن شب شهادت حضرت رضا علیه السلام نوید سفر مشهد رو بدم... به تاریخ اوا آذر إن شاءالله ❤..

السلام علیک یا غریب الغربا...

السلام علیک یا معین الضعفا...

السلام علیک یا رئوف...

اگه در قبال اینهمه خوبیتون کم نیارم عجیبه...

الحمدلله..و الحمدلله علی کل حال❤

+ کمک همه... کمک بابا... ماس دعای فرج.. إن شاءالله...

برچسب ها : من حیث لایحتسب..همیشه... - السلام ,شاءالله ,علیه ,الحمدلله , ,علیک ,علیه السلام ,السلام علیک
تنوع ظاهری... نگرانی...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امروز موهامو کوتاه

کوتاه کوتاه... خیلی بلند شده بود... تا کمرم... ولی آنقدر ریخته بود همه کم پشت... موخوره... دلم تنوع می خواست.

آنقدری کوتاه که آرایشگره گفت دیگه کوتاه تر از این برات نمی کنم.

برای اولین بار برای ابروها رفتم پیش سمانه.

رفتیم کرج پیش شادی. برای رنگ مو.

قرار بود خا تری بشه ولی یهو قهوه ای شده!!! هایلایت...

چون مامان راضی نبود به اون رنگ ، اینطوری شد! باور کن!

آ شم رنگ ایرانی یدیم خداروشکر... الحمدلله...

+ همش دلم پیش بابا بود... نگران نگران نگران....

چقدر پیر شده.... چقدر پیر.... از بین رفتنت رو با چشمام دارم نگاه می کنم و هیچ کاری ازم بر نمیاد... سالهاست...سالهاست و این روزها به اوج خودش رسیده...

امروز با ماشین جدیدت تصادف کردی. یعنی از پشت بهت زده موتوری.. سپر ماشینت اب شده... ناراحتی... مسأله ی مضاعف...

یه بغضی به اندازه یه گردو یا بزرگ تر توی گلومه... نمیشکنه.. نمیشکنه...

چقدر دلم هوای حرم رضا علیه السلام داره... شب تا سحر... صحن انقلاب.. صحن ... وای خدایا....

++ تولد آناست... نوشیدنی هست... اذیتم... جام نیست اینجور فضاها... اما باید برم.. مجبورم...

آناهیتا بهم گفت میدونم واسه چی دوست نداری بیای اما باید بیای. و کادوها می ریم اتاق....

می گفت نیای اعتصاب میکنم و ... .

کاش بتونم نرم....

++ یه چیزی میخواستم بنویسم اما یادم رفت...

++ فردا... زاده... غبار روبی... الحمدلله... خدایا بی نهایت بار شکرت و ممنون ...

+ یادم اومد. چقدر ب موسسه گارد داره. گفت منم می خوام بیام آناهیتا میگه نیا اونجا مذهبیه و اینا. ک اومدن احتمالا یه روز رو ببرمش اونجا. صحبت کنه. ببینه فضا رو...حس خوبی بهم نداد این نگاهی ک داره و این چیزی که ناخواسته پیش اومده...

خدایا... شکرت.. دوستت دارم خدا.... بابت همه چی ممنون... بابت مامان ممنون... بابت بابا ممنون... بابت داشتن شون ممنون... الحمدلله...❤❤

برچسب ها : تنوع ظاهری... نگرانی... - کوتاه ,ممنون ,بابت ,چقدر ,الحمدلله ,نگران ,ممنون بابت ,نگران نگران ,کوتاه
ی حسین و نعم ال ...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

خیلی حرف دارم...

ولی اومدم اینو تایپ کنم...

مولا ببخشید...

ی حسین و نعم ال ...

میگم و عاشقشم اما دارم میرم این مهمونی و تولد لعنتی رو...

ببخشید.... ببخشید که مانع ظهورم...

ببخشید که لایق نیستم اما عاشق کربلا و شمام...

ببخشید که آنقدر بدم....

ببخشید که میرم...

ببخشید که ....

ببخشید.....

+ ی حسین و نعم ال ...

+ هیچ نسبتی با شما ندارم مثل همون غلام سیاه... اما عاشقونه قلبم فریاد میزنه که ی حسین و نعم ال ... کشتی نجات ما یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام.....

برچسب ها : ی حسین و نعم ال ... - ببخشید ,ال , ی ,حسین , ی حسین ,ببخشید ی
خدایا بغلم کن....
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

ممنون خدا که با اینکه نزدیک دو ساعت خو دم اما واسه صبح آنقدر سرحال بیدارم کردی...

خدایا ممنون.... شکرت مهربون ترینم....

خدا نگران بابام...

خودت کمک کن خدا...

خودت کمک کن مشاوره ش خوب باشه.... راضی باشه.... ادامه بده... چیزیش نشه خدا....

خدا ممنون هی فرصت می ی برام...

+ پنجشنبه شب با حرفیدم. وسطش رفت و گفت مهمون داره. الان جوابمو داده...پیشنهاد کرده با مشاور خانم موسسه صحبت کنم.

ولی واسم سخته الان. نمیدونم بتونم یا نه. اینکه بخوام از احساسی و حساس ترین اذیت کننده ی این روزام حرف بزنم اما نخوام بازش کنم... دلم هم نمیخواد بازش کنم همه جا... واسه آدمای زیادی... اونم مثلا توی موسسه اگه بخوام به لطف خدا سالیان زیادی اونجا باشم....شاید برم پیش مشاوری که پارسال می رفتم پیشش...

خسته م...

پیش غبار روبی زاده بود... بی نهایت عالی بود... از صبحانه و تیرکش گرفته... تا حال و هوای صبحش... تا جارو کشیدن حیاط و زیارت عاشورای پر از حال خوندن و تقدیر از خانواده های و بعدشم غبار روبی و داخل ضریح رفتن... تبریک زدم تسبیح و مهر جدید کربلا.... اون نذری رو گرفتن... یه جوری که تموم شده بود اما یه خانمه ای جور کنه برامون و بده سروناز بگه با هم استفاده کنید... توش گل خشک و آب نبات و ... . ناز ناز ناز....

خدایا شکرت واقعا... الحمدلله.... الحمدلله....

فردا یعنی یکشنبه إن شاءالله نظافت هست که خدا بخواد و توفیق بدن که بریم...

اینکه وقتی واسه ثبت نام رفته بودیم با سروناز هوس نون و پنیر و چای کنیم و سری بعدش همونجا صبحانه بخوریم همینوو.. واقعا خدایا شکرت...

+خدایا نگویم دستم بگیر

عمری ست گرفته ای مبادا رها کنی......

+ خدایا خودت کمک بابا کن....

خدایا خسته م.... بغلم کن...یه بغل بی دغدغه....

خدایا....

برچسب ها : خدایا بغلم کن.... - خدایا ,شکرت ,خودت ,واسه ,اینکه ,ممنون ,خدایا شکرت ,غبار روبی
اللهم إنا نشکوا إلیک ????
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
بسم الله...
هیچ وقت از ارجاع خوشم نمیومد...
چه اون وقتی که سوم دبیرستان بودم و خانم زمانی گفت این ویتامین هایی که میگم رو بخور و مصرف کن, اگه جواب نداد شاید لازم باشه ارجاع بدیم.....
از شرایط سخت اون روزا... از درماندگی اون روزا.... از اینکه نمی دونستم چیکار باید کنم.....
حالام همونه...
بعد از چندین سال....
۶_۷ سال گذشته و من در مانده شدم..و سردرگمم و نمیدونم چیکار کنم... با ی که اعتماد داشتم بهش در میون گذاشتم.. ی که هم ه هم دوست هم مشاور, نتیجه ش شد فکر به رفتن پیش خانم کاف..
مطمئنم که خیر رو می خوان برای همه... فقط این مسأله واسه من تداعی کننده خوبی نیست....
حس می کنم مریض شدم...
حس می کنم روحم نیاز به پرستاری داره... اما پرستاری که به زخم روحم آشنا باشه کجاست؟
أین صاحبنا؟ أین دلیلنا؟ أین برهاننا؟ بابا أین بقیةالله ؟
اللهم إنا نشکوا إلیک... الله إنا نشکوا إلیک...
کجا رو بگردم؟ کجایی حجت خدا؟ کجایی بابا ی مهربونم؟ بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم.... خودت کمکم کن.. دست پدری بکش بر سرم..
بیا و ظهور کن... بیا و عالمی رو نجات بده.... نجات....
برچسب ها : اللهم إنا نشکوا إلیک ???? - إلیک ,نشکوا ,نشکوا إلیک
هوای حوصله..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

عجیب غریب دلم به مذکر می خواد که کنارم باشه فقط....

هعی.... :) .

جدیدا دوباره گاهی فکر می کنم به دوستی! ای عجب...

+ جسمم خوب نیست. روحم بد تر.

دیروز یه موتور داشت بهم می زد. از کلاسی که آذر معرفی کرده بود اینو گرفتم برای مترو خط سه ک برم کلاس بعدیم رو. خیلی نزدیک بود ک بزنه. دم پام زد رو ترمز. کاش زده بود و راحت می شدم...

+ من عجیب خسته م.

از مشروب خوردنش دوباره حالم بد می شه. ب خورد. شب شهادت پدر حاضر.... شب شهادت حسن عسکری علیه السلام... از دیدن مزه ها روی اپن خدا می دونه دوباره چقدر حالم بد شد.

اینکه بابک تیکه بندازه که میخوای گرم ت شه بیا یه پیک بزن...

من خوابم برد زود, اما مثکه زیاد خورده بود. مامان میگفت نیمه شب بیدار شدم دیدم دوباره میخواد بخوره. و هدفون توی گوششه و همون آهنگهای غمگین...

صبح رفتیم مبل دیدیم با خواهر و مامان. توی ماشین وقتی مامان رفته بود کباب بگیره ب خواهر گفتم که بنظرت چیکار کنیم و اینا؟ توضیح دادم خطرناکه... یکم فکر کرد و گفت یه فکر جدی باید . و دوباره سرش رفت توی گوشی... همین. همین... بعد می گفت مسوولیت رو می تونید پخش کنید!

مضطر شدم... خسته شدم.

خودم, اه م, حالم, نگرانی م, اینهمه ندونستن م, اینکه خیلی نمیتونم حرف بزنم با بقیه, اینکه اینکه اینکه...

حتی نمی دونم مشهد رو برم یا نه, هم پول ش سختمه, هم اینکه نمی دونم این چند روز تنها بذارمشون درسته یا نه....

من خسته م. من عمیقا خسته م.

دلم گریه می خواد. حتی حوصله ندارم ویس هایی که آذر بهم داده رو گوش بدم. حتی حوصله ندارم هنر درمان یالوم که شروع کرده بودم رو ادامه بدم. حتی حوصله ندارم گریه کنم...

حالم هیچ خوش نیست... دلم یه گریه میخواد. نه گریه های آبکی... یه هق هق گنده....

دلم میخواد از گذشته لعنتی م رها بشم.

دلم می خواست منم توی خونه حالم خوب بود, حتی یه کم.

امروز ناهار کباب و جوجه گرفته بود مامان . با اینکه دیروز هم غذا نخورده بودم اما میل نداشتم. فقط برای اینکه سه تایی دور هم بودیم خوردم. اما چه خوردنی. آهن ی ک وقتی دبیرستان بودم موقع بد مستی گوش می و من به شدددددددددت ازشون خاطره های بد دارم رو پلی می کنه توی خونه با صدای بلند. مخصوصا اگه بدونه دوست نداری که هی اتفاقی ! بیشتر پلی می شه... اونا سر میز پلی میشه با پدری که چیزی ازش نمونده, پیر شده و خموده, اخمو و لبها به سمت پایین, لاغر و چشما گود...

دقیقا رو ب روت... با این آهنگا...

با مستی های شب قبلش...

بعد تو میخوای غذا بخوری؟!

بعد تو میخوای ح خوب باشه؟

چیکار کنم من؟

چقدر من خسته م....

++ حتی همین ارجاع و تاخیر هم حالمو بد کرده. همین حس ِ عدم تمایل...

بی خیال, بگذریم...

بگذریم که هوای حوصله عجیب ابری ست....

برچسب ها : هوای حوصله.. - اینکه ,حوصله ,حالم ,خسته ,همین ,مامان ,حوصله ندارم ,هوای حوصله ,اینکه اینکه
اتفاق ناب دیروز
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

دیروز کلاسی ک آذر و زهرا معرفی کرده بود رفتم. دیروز اولین روز خادمی زاده بود... دیروز ۵ آذر بود... ۵ برج ۹... دیروز ...

دیروز خوب بود... خیلی خوب... ب اما.. :) .

دوباره میخوای با مشروب دق مون بدی؟ باشه. منو از مرگ نترسون.

برچسب ها : اتفاق ناب دیروز - دیروز
تمرکز!
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

رسما تمرکز ندارم!

نه می تونم کتاب بخونم، نه سر کلاس خوب و کامل توجهم هست، نه می تونم هیچ کار مفید دیگه ای کنم....

نمی دونم هم چرا!

برچسب ها : تمرکز!
دو هفته
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

بسم الله الرحمن الرحیم...

بابک فردا داره می ره چین. دو هفته. خدایا به خیر بگذره لطفا این دو هفته... این دوهفته ای که اربعین هم داخلشه....

و من هم کلاس ندارم :(( یا خدااا

برچسب ها : دو هفته - هفته
الحمدلله... مامان... سروناز... ...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

خدایا مرسی که بهم سروناز دادی...

خدایا مرسی که یه مامان مهربون دادی...

خدایا مرسی مرسی مرسی....

ممنون بابت همه چی خدای عشق جان دلم....

امروز رفتیم به خانم الف وسایلی که بابک و هنگامه و فهیمه داده بودن رو دادیم.

بعدش عصری هم رفتیم . گفت قلبم نیست. فشارمو گرفت. گفت اخیرا کاهش یا افزایش وزن نداشتی؟ گفتم ۱۳ کیلو کم ...

گفت واسه همونه. گفت فشارت پایینه ، هشت بود فشارت !

گفت این دردا هم مال قلبت نیست، معدته. احتمالا زخم معده هم گرفتی!

آزمایش نوشت برام. گفت حتی ممکنه نرمال باشه ولی به خاطر این کاهش وزن اینطوری شدی...

پرسید عصبی و ناراحت و اینا نشدی؟ گفتم نه. فکر کنم الکی بود... ببخشید خدا... جلوی مامان چی می گفتم آخه...

در کل خوبم شکر خدا :).

به این فکر می کنم که در ح عادی که خیلی هم بی حال نبودم نسبت به این چند وقت، فشارم هشت بود. یعنی وقتایی که بی حال می شم یا مثلا اون روز توی حرم حالم بد شده بود، فشارم چند میشه یعنی ؟! :|

خدا رو شاکرم بابت وزن کم م... ازش می خواستم و می خوام هنوزم..حتی مشهد...

ولی جدای از رعایت و کم خوری، بعد از جریان بعد عید بود که کم اشتها شدم شکر خدا... توی دوهفته پنج کیلو کم .... بعدشم کم اشتها... یه دوره هایی پرخور میشدم ولی بیشتر روی کم خوری بود تا الان... هنوزم.... الحمدلله که اینطوره... همه فکر رژیم بوده، ولی اصلش رژیم نبود... شروعش از ش تنم بود... که شاید لازم بود... امیدوارم هم اون اتفاق خوب پیش بره... هم اینکه رژیمم رو خوب ادامه بدم و به بدنم آسیب نزنم. واقعا ضعیف شده بدنم. کشش نداره. حتی با ماشین می ریم اینور اونور خسته میشم زود. سر گیجه. ضعف.

خدایا خودت شاهدی که نمی خواستم اینطوری شه. نمی خواستم بازم در امانت داری از جسمی که امانت دادی خیانت کنم... ببخشید خدا... نمی دونستم... خودتون کمک کنید...

الحمدلله... إن شاءالله....

+ مامان و دوسش دارم.... عشق خالصانش... قربونش بشم من... خدا حفظش کنه واسمون إن شاءالله...❤... در راستای خودش...

++ خدایا مرسی که دوباره به سروناز برگشتیم. مرسی که بعد از دوران راهنمایی و دبیرستان، دوباره الان به هم برگشتیم... بزرگ تر... نسبت به اون موقع متفاوت تر... و إن شاءالله بیشتر در راستای خودت بودن...

خدایا حالش خوب شه به حق خودتون و معصومین تون... به حق مادر همه مون حضرت زهرای عشق (سلام الله علیها) ... خدایا صبر زینبی ب(سلام الله علیها) بهش بده...

خدایا دلش رو آروم کنید و کمک کنید بهترین تصمیم رو بگیره...

ممنون خدا.... ممنون گل من... ممنون عشق جان دلم...❤❤❤

برچسب ها : الحمدلله... مامان... سروناز... ... - خدایا ,مرسی ,ممنون ,مامان ,شاءالله ,الحمدلله ,خدایا مرسی ,الله علیها ,سلام الله ,مرسی مرسی ,دادی خدایا
نهم ابان
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امروز سر کلاس زبان اون آقاهه زنگ زد.

کاش فاطمه زودتر جواب استخاره رو بگه...

توتالی بی حالم

برچسب ها : نهم ابان
ارباب...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

حالم خوب نیست.

حالم اصلا خوب نیست.

انقد گرفته ام که مامان و بابا و هنگامه هم فهمیدن.

دست خودم نیست.

نمی تونم بخندم.

یه بغض گنده دارم. بزرگ... بزرگ....

چقدر ماس کرده بودم که اربعین کربلا نباشم می میرم....

ارباب حتما گفتن بذار از غم بمیره.... :) ... گفتم هرچه از دوست رسد ن ت....خواستم بریم مشهد.. پر بود... دلمو خوش کرده بودم به مراسم اربعین موسسه.... امروز در کمال ناباوری پیام دادن که مراسم اربعین کنسله... که حتی مون هم می رن کربلا.... که.... که....

دق می کنم...دق می کنم تهران بمونم.... گفتم حداقل اول این هفته بریم مشهد... همه چی داشت درست میشد اما وقتی آقا نطلبن نمیشه... لحظه آ گفتن جا پره... کنسل...

خوش امان می روی ای جان جان بی من مرو...

+ چه کرده با من گناهان بی شمار... حتی میان خواب ع حرم ندیده ام...

+ دلم بد سوخته..... بد سوخته... درسته که لایق نیستم.... درسته که آدم نیستم.... اما این رسمشه اقا؟ اینجوری پس می زنی ما رو؟ .....

حسرت یه بار نفس کشیدن توی هواتون داره می کشه منو...

از بغض گلوم درد می کنه....

+ همه دارند به پابوسی تو می آیند، طبق معمول من بی سر و پا جا ماندم...

+ از اربعین ت سهم من انگار دوری ست، تقدیر آدم های نالایق صبوری ست...:)...

++ کاش یه بار حرم ت رو می دیدم..... کاش یه بار.......

دارم می میرم.. دق می کنم....

قسمت سختش اینه که باید با موانع رفتنم خوش برخورد باشم...

زخمه که به قلبم می خوره و بهشون لبخند می زنم.... چه گناهی دارم من منو اینجوری ول کردی مولا؟ آخه چقد ماستون کنم که ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده....بلد نیستم واسه روضه هات گریه کنم.... شاید واسه همینه.... آخه یو نداشتم منو ببره روضه... آخه هنوز عاشورات رو بلد نیستم....

چقدر شرمنده ام.... و چقدر دلم میخواست منو می خواستی حضرت.... کاش دوستم داشتی.... میدونم حر نیستم برات.... اما.... هرچی بودم نخواستم آنقدر بد باشم....

از فشار بغض دستمو گاز می گیرم که صدام بیرون اتاق نره....

همه میگن پنجره فولاد رضا برات کربلا میده.... من بی لیاقت تر از این حرفام....

ببین چقدر اوضاعم ابه که جزو جامونده ها شدم... که جزو ایی شدم که حسرت یه بار زیارت تو به دلشونه ....

تقصیر منه که بابام اینجوری صبح صدام می کنه که دوست بری کربلا؟ بعد میگه عراق محدود شده و می خنده و می ره.... تقصیر کنه که آدم نشدم که نتونستم یو جذب کنم.... حق داری هرچقدر منو نخوای مولا..... حق داری.....کاش نوکرت بودم... تاسوعا من و محدثه و ونوس با هم بودیم...

محدثه و ونوس برات کربلا رو گرفتن.... منو نخواستی آقا.... کاش آنقدر تابلو پسم نمی زدی...کاش رعایت دل ما رو میکردی آقا...

عیب نداره... من کی باشم... نبین ما رو... هرچقدر میخوای نبین... چیزی از دوست داشتن ما کم نمی شه...

بابک چینه و او هرشب میاد اینجا. خدایا... صبر و توان بده بهم. توی این ایام... که فقط یه جای خلوت می خوام واسه خودم هق و هق ببارم... حالا میگن گرگان هم نرو با هم برنامه داشته باشیم...

حس پرنده ای که حبس شده تو قفس و با دونه گولش می زنن....

من که هیچی نخواستم ازشون، چرا ازم دریغ می کنن...

کاش بمیرم....


+ فردا کلاس دوم رو نمی مونم. میرم موسسه. امیدوارم موضوع ه ن، ه ن آسمانی باشه.... امیدوارم حال دلو خوب کنه...

برچسب ها : ارباب... - نیستم ,چقدر ,کربلا ,اربعین ,برات ,واسه ,برات کربلا ,مراسم اربعین ,بریم مشهد ,کرده بودم
تنهایی لازمم...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

حالم خوب نیست ...

نه که بد. یعنی رو به راه نیست...

گیجم. سرم گیجه. سرم درد می کنه.

حوصله نوشتن ندارم اصلا.

می خوام تلگرامم رو پاک کنم.

این یه هفته می میرم من :) ...

نمیدونم برم گرگان یا نه... یا هر چیز دیگه...

امروز دیدمش. نات گود... حالم خوش نیست. من یکی مث اونی که فاطمه الله معرفی کرده بود می خوام که لیاقتش رو ندارم. یا اونوریه که نمیشه یا اینوری که من نمی خوام. و من خسته شدم از این دور.

فکر کن اربعین هم نزدیک باشه.

وای دلم میخواد زار بزنم

دلم میخواد برم یه جایی که هیشکی نباشه. تنها باشم.... دلم میخواد که....

دیروز با سروناز... چیذر... غروب و بارون و مزار محمد رضا... چای... دیروز... گریه اربعین جامونده ها سر کلاس آرام... دست خودم نبود هق هق م....

دیروز... امروز...

خسته م...خسته...الله مدد....

+ تابلوی حسین رو یدم... ولی نمیتونم از کیفم درش بیارم...

برچسب ها : تنهایی لازمم... - دیروز ,میخواد ,خسته
کارورزی
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امروز کارورزی داشتیم.

و منم حالم خوب نیست. و این خوشایندم هم نیست.

تلگرام رو میخوام امشب پاک کنم خدا بخواد.

امروز اولین جلسه راهنمایی گروهی گروه کارورزی مون.

بحث مرگ و خط عمر. اینکه چه سالی به دنیا اومدی و فکر می کنی یا دوست داری چه سالی بمیری و الان کجای زندگیتی و چه کلیدواژه هایی به ذهنت میاد؟

سال تولدم و اینکه به زووور و ارفاق به جای سال ۹۶, سال مرگم رو بزنم سال ۱۳۹۷... کاش محقق شه... کاش زودتر محقق شه....

مریم دید و تعجب کرد. بعد تک تک می گفت همه بلند بخونن . گفتم میشه نخونم؟ گفت چرا؟ بخون . خوندم. فاطمه هم مثل من بود. یعنی زمان مرگش رو زده بود شاید خیلی قبل تر اتفاق افتاده .

هی میگفت از سوال ها. اینکه اگه الان مردی و دارن خاکت میکنن، برای چه کاری دستت بیرون گوره؟ و هنگامه... هنگامه ... هنگامه...

حتی یه قطره اشک هم از چشمام اومد. خیلی خودم رو کنترل که گریه م نگیره....

+ جامانده ایم و حوصله شرح قصه نیست...

برچسب ها : کارورزی - هنگامه ,اینکه ,کارورزی ,هنگامه هنگامه
اربعین داغ حرم را به دلم بگذاشتی.... :)
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

افسانه هم رفت...

امروز زنگ زد به مامان برای خداحافظی... اومدم برم اتاق مامان بگم بگه برای منم دعا کنه... اما پشیمون شدم.... نخواستم نقطه ضعف بدم دست خواهر و بقیه !!!

آ ش مامان خودش گفت واسه دخترمم دعا کن دلش میخواد طلبیده شه، بره ....

عجیب بود برام این حرف....

کاش می طلبیدی حضرت....

این روزا به حد جون دادن داره برام می گذره...

دلم برای مامان می سوزه گناه داره فشار روشه ولی عصبی هم هستم و نمی تونم وقت بذارم...

حالم خوش نیست اصلا...

کاش اربعین زودتر بگذره.... کاش زودتر بمیرم...

کاش همین یه آزمایش ساده م ، خبر خوبی توش نباشه. کاش بمیرم زودتر. کاش...

برچسب ها : اربعین داغ حرم را به دلم بگذاشتی.... :) - مامان ,زودتر
راه دیگر...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

هنگامه....

مامان می گفت که اگه یکی باشه به حرفاش گوش بده شاید برگرده.... می گفت نمیدونم چقدر عقاید اونورش قویه ولی میدونم اینورو قبول نداره دیگه...

می گفت نذر مشهدش رو گفته واسه چیزی که نیست وقت نذار.... وای خدایا....

+ تا کی تو زنی آتش به نهانم؟...

+ و سودابه به نظرم اومدن. ولی مامان می ترسه. قربونش بشم من..می ترسه... مادره... نمیدونم..حالا ز رو گفت این هفته... ولی.... نمی دونم... نمی دونم.........

باید فکر کنم.... شاید به قول مامان باید از این راه اقدام کنم....

+ دیروز بابا ماشین ش رو تحویل گرفت. و خب خوشحال نشدم! خوشحالم که خوشحال نیستم.... خدایا شکرت....❤....

++ خدایا کمکم کن با مامان خوب رفتار کنم.... گناه داره.... دارم بد می کنم... خدایا کمک....

+ سرم درد می کنه...

برچسب ها : راه دیگر... - خدایا ,مامان
راه کار...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

چیکار کنم برای هنگامه؟

خدایا خودت به دلم بنداز کار درست رو...

نمی دونم چیکار کنم ... هیچی به ذهنم نمیاد... هیچی..

برچسب ها : راه کار...
بازم نشونه....
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

الناز ب پیام داد.. گفت فلانی میشه یکی از چی ناراحتی؟

گفتم باشه حضوری درباره ش حرف می زنیم...بعد یکم حرف زدیم پیامکی و گفت که هر موقع می تونستی صحبت کنی بگو زنگ بزنم، معلوم نیست حضوری کی هم رو ببینیم...

بعد امشب وقتی متن رو اینجا نوشتم پیام داد که می تونی صحبت کنی؟ شماره خونتون رو می دی؟

بهش زنگ زدم... همین که صداش رو شنیدم همه چی از دلم رفت. چقدر این بشر مومنه .... خیلیا.... خیلی.... الحمدلله.... اینکه انقدر پیگیر بود... اینکه براشون مهمم... اینکه گفت داشته فکر می کرده که از چی و چرا ناراحتم.... اینکه پیگیری کرد.... وقت گذاشت.... به خلوتشون راهم دادن.... خدایا شکرت که لایق دونستی... یاد اون شب توی شمس میفتم که یه قراری گذاشتم که از ایی که ناراحتم دلخور نباشم و تلاش کنم از دلشون در بیارم... به سحر که پیام دادم همون شب حرم بود و ع داد... دلخوریشم رفع شد خداروشکر... به الناز پیام داده بودم که بعدش دوباره چیزی پیش اومده بود که اینطوری انگار اهل بیت علیهم السلام نشونم دادن که اونام حواسشون هست و با پیگیری الناز از دلم در اومد... فقط موند باران... که بهش پیام دادم اما خودش نخواست ادامه بده و با اون خط ش هم بلاکم کرد... خداروشکر ک فکر کنم کارمو انجام دادم... کاش باران هم از دلش در بیاد....

الحمدلله خدا جونم... چقدر امروز خوب بود واسم... ممنونم ازتون مولا حسین علیه السلام... آقا رضا علیه السلام... شب زیارتی اباعبدالله علیه السلام... زیارت عاشورا.... محرم... چهاردهم محرم... ب اسمت .. الحمدلله...

بعد الناز درباره برائت گفت... اینکه چقدر ذهنم درگیرش بود.. اینکه محبت لازمه اما برائت هم لازمه... اینکه محبت خالی میشه بنی امیه... اینکه در کنار هم معنی داره و اینکه هم ۹ شب درباره محبت بود و یک شب برائت... سوال... و وم پرسیدنش... الحمدلله.... خدایا هرچقدر شکرت کنم نمیتونم جبران کنم این همه عشق ت رو... جبران! چه حرفی زدم! چه خنده دار! قربونت بشم من...

+ از شدت سرما خوردگی هی بی حال تر میشم اما دوسش دارم وقتی کمکم کرد که نرم امشب اونجا...

برچسب ها : بازم نشونه.... - اینکه ,پیام ,السلام ,الناز ,الحمدلله ,محبت ,علیه السلام ,اینکه محبت ,پیام دادم
نشونه...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
چند مین بعد از قطع با الناز، شیدا پیام داد بهم توی تلگرام... بعد فهمیدم با الناز هم حرف نزده... با اینکه حال خودش خوب نبود و صداش هم گرفته بود و خبر نداشت ک صحبت با الناز و ناراحتم مثلا، با این حال پیام داده بود...
خدایا شکرت بابت اینهمه آدمهای خوب و اینهمه نشونه....
خدایا ممنونم ازت... الحمدلله عشق جانم
برچسب ها : نشونه...
محرم نود و شش
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

روز قبل محرم مشترک و بعدش با محدثه رفتن ب مصلی.

اولین روز محرم، همایش رسمی با محدثه... بعدش مراسم موسسه

شنبه موسسه

یکشنبه موسسه

دوشنبه موسسه

موسسه شبش رفتم خونه ..

چهارشنبه صبح مراسم تشییع و بعدش از اونجا ناهار و بعد موسسه... اخ که چه گریه ای اون روز توی موسسه... توی مراسم... چقدر دلم ش ت... چقدر خوب بود... چقدر خوب بود... ا ش دیگه نمی تونستم روی پام وایستم... ا ترش صدام در نمیومد... به سرفه افتاده بودم... وای که چقدر خوب بود... الحمدلله مولا... الحمدلله اقا جانم...

پنجشنبه موسسه و بعدش با محدثه جایی ک غلامی می ره❤

با محدثه و ونوس چیذر، بعدش رائفی❤

شنبه یعنی تاسوعا اول اون جایی ک آذر و سه خواهر معرفی

بعدش سه تایی خونه محدثه! بعدش شب بریم جایی که صف طولانی داره! و بفهمیم جا پر شده، بعد بریم همون جای دومی که آذر و خواهران معرفی ، فرهمند

روز عاشورا هم صبحش همون جای دیروز با محدثه و ونوس و آنا

بعدش یه سره با محدثه بریم همون جا.... همون جای خیلی خوب... صف طولانی اما ارزشمند. .. زیر آسمون... انقد نزدیک... حس و حال غیر قابل توصیف... ی که قبل بودن تو اون لحظه برام معنی نداشت و همیشه برام سوال بود که این رفتارها یعنی چی؟ چیزی که یکم درکش تونستم م... بودن نزدیک آدمی که شاید به زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف خیلی نزدیکه... غذاشون ک آوردم خونه و خداروشکر همون شب تموم شد و مامان و بابا خوردن... عالی ...

خدایا شکرت... ممنونم ازت... پارسال چقد دلم می خواست برم جایی و نشد... امسال چجوری خودت برام رقم زدی... خدا میشه اربعین هم کربلامو رقم بزنی خدا؟ یا مولا, میشه آقا؟

دستای گ م درازه سمتتون که کریم شمایید...

+ امشب قبل پیام دادن اذر، داشتم پیام های خانم اصغری رو که از کربلا و بین الحرمین توصیف می می خوندم.... إن شاءالله این رویا یه روزی تحقق پیدا کنه به لطف و کرم شما خاندان عشق و عاشق...

برداشت های محرمم رو هم به زودی می نویسم خدا بخواد.

برچسب ها : محرم نود و شش - بعدش ,موسسه ,محدثه ,جایی ,چقدر ,برام ,بریم همون ,شنبه موسسه ,محدثه بعدش
پاییز تنهایی ِ ناز ِ من...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

فکر کن پاییز باشه، هوا ابری باشه، بارون باشه، خونه هم تنها باشی...

ویس های محرم رو گوش می دم... خدایا چه نعمتی بود امسال موسسه... واقعا ممنون ازتون خدا جونم...

باید ویس کلاس رو پیاده سازی کنم... سرما خوردم... بی حالم بسییی...

از دیروز خونه تنهام.... امروزم بابا دیر میاد، بعدشم که عصر میره همون جایی که همیشه میره بعدشم بیاد می خوابه احتمالا. البته فردا راستی تعطیله. مامان هم که از دیروز صبح رفته بیمارستان پیش .

وای خدایا... مقتل خوانی رو که رفتم تازه الان روضه های موسسه رو گوش می دم می فهمم یکم ، تازه یکم... که چی می گن...

+ همش فکر می کنم اون خواستگاری که قراره هفته دیگه بیادش... فکر می کنم اگه مثلا اون فامیل دور که انقدر شبیه هم بودیم بفهمه من ممکنه برم، اقدام می کنن یا نه...

+ اونم نه... راستشو بگم... فکرم پیش اون یکیه... همونی که بهار دیدمش... و کلی دوسش داشتم! همونی که بعدش در حالم بد شد و در انکار می که به خاطر چی هست... همونی که..........

خدایا ممکنه دوباره بیاد؟ میشه خدا.... ؟

دوست ندارم اینطوری فکرم هر از گاهی بره پیش یکی دیگه... نه خدا... دوست ندارم.... خیانته به همسر آینده م... پس خودت هرچی خیره پیش بیار... یا مهرش رو از دلم بردار... اونم توی این پاییز تنهایی... یا اینکه خودت راهش رو باز کن...

خدا جونم.... خودت کمک کن .... مولای من....

+ تپش قلبام زیاد شده... مامان برگرده شاید بگم یه بریم...

+ اگه سرما نخورده بودم یا پیاده سازی ویس نبود، امروز می رفتم ملاقات بعدشم انقلاب.... اون جایی که اذر معرفی کرده....

+ هوای حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام.....

+ خدایا من تو رو می خوام...

+ امروز غزل بهم گفت دوستم داره... گفت می دونی دوستت دارم که؟ ... هردومون بزرگ شدیم... من خیلی بچگی می ... الان راحت تر می تونه خودش باشه پیشم.. چقدر اذیتش می ...
چقدر جای باران و فاطمه خالیه پیشم....

قفسه سینم سنگینه... مال سرماخوردگیه فکر کنم....

حسین... حسین... حسین....

+ شاید پرنیان رو نرم، دورهمی رو هم که نمی رسم، شاید برم گرگان... بستگی به کارورزی م داره.

راستش بعد از ا ین باری که از گرگان برگشتم اون اتفاق خیلی سخت برا افتاد. 16 فروردین 96... حالا می ترسم که برم و برگردم و باز چیزی شود...

نمیدونم... هرچی خودشون بخوان....

برچسب ها : پاییز تنهایی ِ ناز ِ من... - خدایا ,شاید ,حسین ,خودت ,بعدشم ,باشه، ,حسین حسین ,پاییز تنهایی ,دوست ندارم ,پیاده سازی
اولین بارون پاییزی...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

این یکی دو روز چقدر خوب بود خداروشکر.

یه تنهایی خوبی بود. خلوت مفید... کارای مفید ...

امروز ویس های محرم موسسه خیلی خوب بود...

ویس کلاس اس هم پیاده سازی شد یک ساعت و نیم ش خداروشکر...

تا هشت و نیم شب تنها بودم.. اولین بارون پاییزی...

دلم دقیقا بیرون نمی خواست... یعنی حوصله نداشتم... ولی به جاش دلم میخواست همینطوری دمنوش بخورم توی هوای دلچسب، صدای بارون رو از کولر بشنوم، و کارای مورد علاقه م رو انجام بدم و روزم هم به بط نره...

چیزایی که دوست دارم هم گوش بدم...

الحمدلله... خدایا شکرت... ❤

برچسب ها : اولین بارون پاییزی... - بارون ,بارون پاییزی ,اولین بارون ,اولین بارون پاییزی
ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
امروز خیلی روز خاصی بود.... واسه صبح یهویی بدون صدای ساعت بیدار شم... صبحش واسه اونجوری بابا صدام کنه... انقد خوب ... نون تازه یده باشه و کلی خوش اخلاق و بعدشم چای یه نفره برام دم کنه ... بعدش ... هوای فوق العاده.... بعد کلاس اول می ری خونه، می خونی و داری زیارت عاشورای چله ت رو می خونی... بعد تازه اون روز چله به نام شما و یکی دیگه هم باشه!... زیارت عاشورا توی محرم... الحمدلله... بعد یهو فاطمه اومد.... چیزی گفت که هرگز فکرشم نمی ..... و چقدر دلم رفت....
گفت خیلی وقته که میخواد بگه اما منتظر بوده حضوری همو ببینیم... گفت که یه موردی هست برای ازدواج، بعد عذرخواهی کرد که توی این ایام عزاداری داره می گه... گفت که متولد ۶۸ هستن... گفت که شغلشون چیه و گفت که یک آبان قراره چه اتفاقی براشون بیفته! وای چقدر چشمام برق زد و چقدر توی دلم گفتم کاش می شد و می دونستم که احت ضعیفه با این شرایط... بعد گفت که و خانواده شون هم مثل خودشون نیستن!!! وای خدایا !
بعد گفت تازه فکر نکنی فقط واسه این من شما رو مد نظر آوردم... اینو آ ش گفت و قبل اینکه اینم بگم به خاطر یه سری مولفه ها تو ذهنم شما بودی... گفت که یو می خوان که دغدغه مند باشه و ....
خدایا.....
گفت استخاره رو می گیره... گفتم الان یه مورد دیگه هم هست.. که جالبه که اون دقیقا برع اینه... یعنی خیلی معتقده اما خیلی یه سری چیزا مهم نیست براش.... بعد جالب ترش اینه که این دو نفر از جانب دو تا دوست صمیمی به هم ، بهم معرفی شدن!
آخ که چقدر دلم با اینیه که فاطمه گفته.... آخ که اگه خیره کاش خود خدا و حضرت به دل مامان و بابا بندازن..... آخ آخ آخ...... همش فکر می کنم که تا همین جاش هم یه نشونه ست.... همین که در همین حضرت زینب سلام الله علیها لایق دونستن.... حتی اگه نشه.... یاد اون خواب حرمم میفتم... یاد مداحی دیروز میفتم که داشتم گوش می از مداحی های محرم بود توی موسسه... دلت رو خونه خدا کن زینب میاد رفت و روبش می کنه.... وای وای وای.... خدایا.... شکرت....
به همسر شهید حججی فکر می کنم.... به خود شهید حججی... به روز تشییع شون....
فقط یه چیز میدونم... این که اگه بشه... خیلی دل سوختگی داره این راه.... اما وقتی صحنه عشق بازی با خدا، صحنه روز عاشوراست، اینا آخه دیگه چیه در مقابلش؟.... منتظرم... منتظر خبر فاطمه م.... منتظرم...
چقدر ملموسه این روزا برام.... ای که مرا خوانده ای... راه نشانم بده....
با همه وجودم.... با همه عمق دلم.... ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده.... فقط تو رو دارم... خودت شاهدی که جز تو هیشکی هیشکی هیشکی دیگه رو ندارم... پس خودت.... خدایا....
بعدش تازه با اسنپ با مریم برگشتیم...آسمون قشنگ شهرک مادرشوهرش... به به... بعد تازه اومدم خونه و دیدم آذر پیگیر کارورزی م شده❤ خیلی حس خوبیه... الحمدلله...❤❤... بعد اینکه واسه کارورزی احتمالا با پرنیان و دوشنبه نشینی و کلاس غ که شنبه هاست ممکنه تداخل کنه اما خداروشکر حالم بابتش خوبه... یاد اون استخاره حاج آقا میفتم که گفت خوبه ولی یه مدت نمیشه که مدتش کوتاهه... یاد استخاره موسیقی آقای عارف که گفتن که داره توی یه مسیری میفته... و یاد همه خوبی های خدا... میدونم که اینایی هم که میچینه خوبه قطعا و بی شک... پازل زندگیم ، فرمون زندگیم رو سپردم دست خودش و به خودش گفتم که ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده... و حالم آرومه و خوب... خیالم راحته... ❤❤
الحمدلله... خدایا شکرت... خدایا بی نهایت بار شکرت ماه من... خدایا شکرت شکرت شکرت... الحمدلله عشق جان........عشق جانم....❤❤❤
بعدش خونه نرفتم با بابا اینا... سرما خوردگی خیلی خوبه اگه بهونه ت بشه که نری مهمونی... اونم تو این شبای محرم... اونم وقتی احتمال میدی که.......
مرسی که سرما خوردم خدا! اینم از عاشورا به بعده ... اینم هدیه خودتونه....
بعد عشا داشتم سهم قرآن روزانه رو می خوندم... یهو یه تیکه از آیه سوره اعراف... فکر کنم آیه ۱۶۵... اینکه وقتی ما نهی کنندگان رو از سرکشان نجات بخشیدیم.... چقدر نشونه خدا....
بعدش که تنها شدم، همین طوری قسمت ۲۱ شهریور لاک جیغ رو .... اینکه مهمونش چقدر عاشق رضا علیه السلام بود... اینکه می ره حرم اولین بار و طبق راهنمایی شون میگه که میگفتم ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده..... چقدر این شعر این روزا برات آشناست، نه؟!
اینکه به رضا علیه السلام قول داده بود و وقتی واسه یه ماه عمل نکرده بود به قولش، خواب دوستش که یه آقای سبز پوش اومدن به خوابش و گفتن این چادر (چادر گلدار) رو بده به ساناز... وقتی همون روز تسبیحی که متبرک حرمه میشه خود به خود... و هشت تا دونه ش گم میشه... وقتی که می ره جلسه و یه خانوم برای اولین بار می بینتش و می گه که حس میکنم خوب نیستی و ساناز می گه که نمی دونم چرا اما بهشون گفتم جریانم رو.... وقتی بی دلیل این اعتماده میاد به دل آدم... وقتی اون خانم اون تسبیحو میده به ساناز و میگه اینو (از مشهد فکر کنم) یدم اما اون لحظه حس می باید بدم به یکی اما نمی دونستم کی و الان حس میکنم باید به شما بدم... و حرف اون خانمه که بهش گفته تو چه عاشقی هستی؟ به تو هم میگن عاشق؟ تو دوستت رو امتحان نمی کنی؟ و ...
و اینکه روز سالگرد محجبه شدنش، شب قبلش به رضا علیه السلام میگه که ی بهم تبریک نمیگه جز شما هیشکی نمیدونه و چقدر برام مهمه و دلم میخواد یکی بهم تبریک بگه و ...
بعد همون روز سالگردش براش سفر مشهد جور می شه و از لاک جیغ باهاش تماس میگیرن و اتفاقا اونام بهش تبریک می گن...
بعد فکر کن بعد دیدم این برنامه، بعد اینهمه نشونه، اینکه اتفاقی این برنامه رو انتخاب کنی ببینی، اینکه ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده رو بشنوی... اینکه تو هم دلت بشکنه از تنهایی قشنگت... یه تنهایی ناز که فقط خودشون رو داری... حالا می فهمی که خدا همه رو بیرون کرده بود، که میخواست خودش بیاد تو قلبت... میخواست وقتی محرم میگی ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده، از ته قلبت بگی... چرا که قلب ش ته به خدا نزدیک تره... حالا می فهمی اون همه نقی که میزدی، چقدر بی دلیل بود و چقدر الان داره تو رو می کشونه سمت خودش....
بعد دیدن اینهمه نشونه و این برنامه که اتفاقی انتخابش ، اومدم اینستا، اولین ع ی که لود شد، ع حرم رضا علیه السلام، صحن انقلاب، که دوستم گذاشته بود.. مشهد بود... اینهمه نشونه حضرت عشق من؟❤ رضای من...❤❤
بعدش دلم تنگ حافظ شد... نیت که حضرت حافظ با دلم حرف بزنید... چی اومد:
اگر به باده مشکین دلم کشد شاید
که بوی خیر ز زهد ریا نمی آید

جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید

طمع ز فیض کرامت مبُر که خلق کریم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید

مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید
که حلقه ای ز سر زلف یار بگشاید

تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت
چه حاجت است که مشاطه ات بیاراید

چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی غش
کنون به جز دل خوش هیچ در نمی باید

جمیله ایست عروس جهان ولی هش دار
که این مخدره در عقد نمی آید

به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر
به یک شکر ز تو دلخسته ای بیاساید

به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند
که بوسه تو رخ ماه را بیالاید..

تفسیر شعرش توی سایت گنجور...
بیت دوم و سومش...
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید....
به به... به به... به به...
ممنون حضرت عشق...
ممنونم خدا جونم❤❤
بعدش مریم زنگ زد گفت اجازه بدید من تماس بگیرم بگم اونام حق دارن پسر شما رو ببینن...و گفت به مامان بگو و بهم خبر بده...
برچسب ها : ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده... - چقدر ,اینکه ,نشانم ,خدایا ,خوانده ,خیلی ,علیه السلام ,خدایا شکرت ,خداوندگار فرماید ,اینهمه نشونه ,شکرت شکرت
بازم نشونه....
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

الناز ب پیام داد.. گفت هلیا میشه یکی از چی ناراحتی؟

گفتم باشه حضوری درباره ش حرف می زنیم...بعد یکم حرف زدیم پیامکی و گفت که هر موقع می تونستی صحبت کنی بگو زنگ بزنم، معلوم نیست حضوری کی هم رو ببینیم...

بعد امشب وقتی متن رو اینجا نوشتم پیام داد که می تونی صحبت کنی؟ شماره خونتون رو می دی؟

بهش زنگ زدم... همین که صداش رو شنیدم همه چی از دلم رفت. چقدر این بشر مومنه .... خیلیا.... خیلی.... الحمدلله.... اینکه انقدر پیگیر بود... اینکه براشون مهمم... اینکه گفت داشته فکر می کرده که از چی و چرا ناراحتم.... اینکه پیگیری کرد.... وقت گذاشت.... به خلوتشون راهم دادن.... خدایا شکرت که لایق دونستی... یاد اون شب توی شمس میفتم که یه قراری گذاشتم که از ایی که ناراحتم دلخور نباشم و تلاش کنم از دلشون در بیارم... به سحر که پیام دادم همون شب حرم بود و ع داد... دلخوریشم رفع شد خداروشکر... به الناز پیام داده بودم که بعدش دوباره چیزی پیش اومده بود که اینطوری انگار اهل بیت علیهم السلام نشونم دادن که اونام حواسشون هست و با پیگیری الناز از دلم در اومد... فقط موند باران... که بهش پیام دادم اما خودش نخواست ادامه بده و با اون خط ش هم بلاکم کرد... خداروشکر ک فکر کنم کارمو انجام دادم... کاش باران هم از دلش در بیاد....

الحمدلله خدا جونم... چقدر امروز خوب بود واسم... ممنونم ازتون مولا حسین علیه السلام... آقا رضا علیه السلام... شب زیارتی اباعبدالله علیه السلام... زیارت عاشورا.... محرم... چهاردهم محرم... ب اسمت .. الحمدلله...

بعد الناز درباره برائت گفت... اینکه چقدر ذهنم درگیرش بود.. اینکه محبت لازمه اما برائت هم لازمه... اینکه محبت خالی میشه بنی امیه... اینکه در کنار هم معنی داره و اینکه هم ۹ شب درباره محبت بود و یک شب برائت... سوال... و وم پرسیدنش... الحمدلله.... خدایا هرچقدر شکرت کنم نمیتونم جبران کنم این همه عشق ت رو... جبران! چه حرفی زدم! چه خنده دار! قربونت بشم من...

+ از شدت سرما خوردگی هی بی حال تر میشم اما دوسش دارم وقتی کمکم کرد که نرم امشب اونجا...

برچسب ها : بازم نشونه.... - اینکه ,پیام ,السلام ,الناز ,الحمدلله ,محبت ,علیه السلام ,اینکه محبت ,پیام دادم
الله مدد...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امشب آن شدم دیدم ظهر پیام آذر رو فوروارد کرده واسم... ک با حرف می زده و از منم گفته بود. من حقیر. چقدر محبت داشت بهم... اینکه یه ترم نیستم ناراحت بود. خدایا شکرت بابت این دوست های خوب و خیلی خوب...❤.

الحمدلله...❤ گفتم و معتقدم بهش... ک من تا نقطه صفر آدم شدن هم کلی فاصله دارم... الله مدد فقط...

برچسب ها : الله مدد...
چله
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
فردا شب هشتم... و چله دعای عهد و سوره عصر به اسم من حقیر و یکی دیگه...
الحمدلله..شب حضرت علی اکبر علیه السلام... اونم در شرایطی ک امشب تو موسسه براشون مراسم داتشیم و اشک ریختیم... الحمدلله از این همه نشونه...
برچسب ها : چله
محرم متفاوت ...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

این شبا خیلی عجیبن...

وای که هرچی نزدیک عاشورا می شیم چقدر قلب آدم سنگین میشه.... چقدر بدون انتها.... چه غمی....

ای بی قراران را قرار....

امشب بعد مراسم دم در صباغ چی رو دیدیم. رفتیم تشکر کردیم، و اشتیاقمون رو مطرح کردیم فقط...صحبت کردیم باهاشون. گفتن ما از شما مشتاق تریم... ولی محدودیت زمان و مکان هست... همون جا اشکم اومد. نمی خواستم ناراحت شن ولی فکر کنم معذب شدن. دست خودم نبود... حس یتیمی رو داشتم که راهش نمی دن تو مجلس عزیزش....بگذریم.

با محدثه رفتیم مترو. توی مترو شعری که موقع زنی میخوندیم و کلی دوسش داشتم رو دیدیم روی اون تابلوها.

هرکه غمت را ید، ع عالم فروخت

با خبران غمت بی خبر از عالم اند...

توی بی آرتی همین امشب، مداحی ای که زنی میکردیم باهاش رو راننده داشت نگاه میکرد با تبلت جلوی فرمونش... به قول محدثه انگار این همه نشونه میاد که بگه داریم مسیر رو درست می ریم.... الحمدلله....

بعدش هیات صادق علیه السلام. شهید م ع حرم آوردن.... آخه خدایا...ممنونم ازت...

نمیدونم چجوری بگم.... واقعا ممنونم .... شهید م ع حرم تیپ فاطمیون.... یاد اردوی .... شال عزامون رو بردیم تبرک کردیم به جایگاه شهید....

محدثه گفت دوباره اومدن استقبال.... منظورش دیروز بود که نتونستیم به تابوت شهید حججی دست پیدا کنیم و شال عزاداری رو متبرک کنیم... امشب خود اومدن.... آخ که چقدر بی لیاقتم و چقدر محبت دارید.... الحمدلله خوب بود... آ ش شعر خوانی هم داشتند. خداروشکر. برگشتنی محدثه اینا لطف رسوندنم.

خدایا شکرت بابت این محرم متفاوت.... یا حسین علیه السلام ممنونم ازتون یا ثارالله...

+ امشب توی مراسم داااد می زدم... خودمو می زدم... عجیب بود برام داد زدنم... ش تن خودم و قالبم... الحمدلله... روی دستم کبود شده. سمت چپ و راستم هم. بالا و پایین پای چپم هم. مخصوصا بالاش. وای که چه کیفی داره... وقتی انقدر از خودت بیخود میشی که خودتو میزنی و درد هم حس نمیکنی... خودتو میزنی تا تخیله شی... وگرنه دق می کنی... خدایا شکرت...

برچسب ها : محرم متفاوت ... - شهید ,چقدر ,محدثه ,ممنونم ,خدایا ,امشب ,خودتو میزنی ,خدایا شکرت ,شهید م ع ,علیه السلام
موسسه
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب
برچسب ها : موسسه
عزادار...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

صدام صبح، اینطوری که نون بربری تازه یدیم پاشو صبحانه بخوریم...

چشمامو باز و به این فکر می مگه نزدیک عاشورا میشه صبحانه خورد و لذت برد؟

نمیتونم بخندم... نمیتونم به کار دیگه ای مشغول باشم.. نیر خوندم... حتی با اینکه خوابم میاد اما دلم نمی خواد بخوابم...

باز این چه شورش است که در خلق عالم است...یا الله. ..

یتیم شدیم آقا.... حسین زمانه.... دستمان را بگیر و ما را به راه خودت هدایت کن مولا...

برچسب ها : عزادار...
از تنهایی ها..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

دلم گرفته. عاشورا هم تموم شد. ده روز محرم رفت .... چقدر پر برکت بود امسال... الحمدلله. ممنون مولا.

بعدا می نویسم که کجاها رفتم.

الان ولی دلم گرفته از اینکه حس میکنم دوباره که همه جا اضافیم. الناز اینطوری، شیدا اونطور، باران که هیچ :) . زینب هم پر. بچه های هم که بی حوصله م بهشون. موسسه هم که اونطور که دیگه راهمون ندادن مراسم، حس خوبی ندارم فعلا.

خونواده هم یه جور دیگه. همه می خوان بهم تیکه بندازن. همه باید جلوی من از عمد به دسته بدن. ب خونه بودم ، امروز سر صبحونه انقدر مس ه بازی در آوردن... من شوکه بودم. فقط نگاهشون . همین. چشم تو چشمم می گفت تا حسین رو نکشید ول کن نیستید؟ می خندید. نامرد مهمونتم. تازه به خاطر مریضی تو اونجاییم. چقدر مرام داری آخه!

پسرت هم که یه جور دیگه. آنا فقط هی میگفت بسه، می گفت به تو چه دوست دارم...

دادن به دسته ها...

از الناز سر جریان مصلی ناراحت بودم. ولی اون شب تو موسسه نیت و از دلم در اومد. به روی خودم هم نیاورم دیگه. بعد امروز پیام دادم ببینم میان اون هیات یا نه. زنگ زد. بعد که فهمید با محدثه م، ازش پرسیدم میای؟ گفت مهمه؟ ناراحت شدم. یعنی چی؟ .... بعدش پیام داد گفت همینطوری گفتم.

شیدا بهم گفت بهش پیام ندم به الناز پیام بدم.

کلا مزاحم شونم.

زینب هم که توی اینستا پست گذاشته بود می خواد باهام قطع ارتباط کنه :)

باران هم که.... توی موسسه که نیت کرده بودم، قبل تاسوعا به اونم پیام دادم. با اینکه بلاکم کرده بود، به اون خطش دادم. آسون نبود برام. اما نمی خواستم قعر دوتا مسلمون طولانی شه. من که قهر نبودم. اما می خواستم ببینم اگه منتظره من برم سمتش، به حرمت دوستی مون این کار رو کنم. به اون خطش پیام دادم هنوز میخوای تنها باشی؟

جواب داد نسبت به تو آره. و بعد بلاکم کرد با این خطش هم.

اگه برگرده هستم، اما نه مثل قبل. نمیتونم از عمق احساسم مایه بذارم برای ی که انقدر راحت پشت پا می زنه به همه چی. برای هیچ و پوچ. هر موقع به جای احساس مدیونی، واقعا دوستم داشت اونوقت می تونم پذیراش باشم.

پاییز امسال حتی تنها تر از پاییز پارسالم.

من مرد تنهای شبم!

باکم نیست از این چیزها...

فقط حس میکنم که دوباره قراره تو خودم برم. مشکلی ندارم باهاش :).

ب آنا می گفت که شب قبلش که مامان و خواهرم خونه بودن، حرف رفتنشون شده. می گفت هنگامه گفته شوهرش هم راضی شده. می گفت که گفتن با بابای من میخوان برن. مامان هم بعدش بره.

یعنی تو فکرشن خودشونم برن. هم هنگامه اینا هم مامان اینا. به من نگفتن اما. نمیدونم خوشحال باید باشم یا ناراحت...

یاد آفتاب در حجاب می افتم... وقتی حضرت زینب ، از برادرش، همه چیزش گذشت... چون خدا میخواست فقط خدا باشه براش.... این تازه اول عشق است زینب!....

شاید همه گذشتن از دوستام، خانواده ، این تنهایی... شاید واسه اینه که میخواد مال خودش شم فقط...❤.... این پاییز های غمگین جوونی هم می گذره...این نیز بگذرد..

+ کلی اتفاق خوب این وسط افتاده. فقط امشب رو مود نوشتن ش نیستم.

مثل آشنایی با محدثه...مراسم ها رفتن مخصوصا مراسم امشب... الحمدلله.

برچسب ها : از تنهایی ها.. - پیام ,زینب ,دادم ,مامان ,پاییز ,ناراحت ,پیام دادم ,خونه
بعد عاشورا
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
ب که خو دم، یهو از خواب بیدار شدم. نشستم رو تخت. همون موقع باد صبا هشدار داد که اذان صبحه. واقعا خیلییی حس خوبی بود. خداروشکر. صبح انقد اول وقت... الحمدلله.... خود خدا بیدارم کرده بود ❤. ممنون عشق جان ِ گلم...
امروز بیدار شدم. صبحانه خوردم. داشتم فکر می که الان دیگه خداروشکر یکم مال خودمم. بعد یهو مامان زنگ زد که اون خانم خواستگار که معرفی دوستم بود زنگ زده!
همون موقع اذان ظهر شد. خوندم. زیارت عاشورا هم. از خودش خواستم راه رو نشونم بده. گفتم می دونی جز تو هیشکی رو ندارم. زنگ زدم استخاره گرفتم. گفت خیلی خوبه! به شرط رعایت مراحل و درست انجام دادنش...
گریه م گرفت بازم. گفتم تو می دونی که من فقط خودتو دارم. خودت راهو نشونم بده. من نمی دونم درست چیه غلط چیه. خودت برام بچین و سر راهم قرار بده یا الله.....
+ حرف رفتن شون شد. اینکه بابا میخواد با هنگامه بره. اینکه خیلی مصره تا آ امسال بره. وحشتناکه که! اینکه هنگامه اینا مصرن برن ۹۵٪ !
اینکه اگه من برم مامان هم می ره. اینکه مامان میگه چرا نمی خوای برای ادامه تحصیل بری؟ اونجا موفق تر میشی که .... اینکه اینکه اینکه.....
نمیدونم... هیچی نمی دونم.... چیزی نمی دونم....
++ خدایا... اگه تنهایی رو هم برای من میخوای، با اینکه خیلی سختههه، اما تلاشم اینه که رضا ً برضائک، تسلیما ً لامرک شما باشم حضرت عشق ...
چرا که عاشورا بهم یاد داده که : که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...❤❤❤
هرچه که یار خواهد....❤❤
اگه یار میخواد دلم بشکنه، به روی چشم....
برچسب ها : بعد عاشورا - اینکه ,خیلی ,عاشورا ,مامان ,اینکه اینکه ,همون موقع
من حیث لایحتسب...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

دوباره بستری شد، مامان رفته پیشش.

امروز کتاب اوریانا فالاچی رو تموم خداروشکر، ویس هفته پیش کلاس غلامی که نرفتم رو گوش دادم، مقرری شنبه رو خوندم، یکم مطالب کانالای تلگرام خوندم، یه سری مسائل رو از مرجع تقلیدم سرچ و خوندم.. خداروشکر.

بعد ش ا ای شب یکم حس تنهایی م زیاد شد. هی تلگرام رو بالا پایین ببینم میتونم با ی حرف بزنم... از صبح توی اتاقم تنها بودم. پاییز هم باشه تازه....

یهو آذر پیام داد که فلانی، خوبی؟

وای عالی بود... بعد از اینکه صحبت کردیم براش نوشتم که:

«زمان زیادی از امروزو تنها بودم

و کلا یکی دوروزه به این فکر می ک ه اییز دوستای بیشتری رو از دست دادم

همین الان ک آنلاین بودم، دلم میخواست فقط به یکی پیام بدم یکم حرف بزنم،

بعد یهو پیام دادی..

همیشه خدا من حیث لایحتسب جبران می کنه واسه آدم...»

واقعا من حیث لایحتسب جبران میکنی فدات بشم خدا جونم.... ممنونم ازت...

امروز حالم خوب بود. شرایط همونه اما پذیرشم رفته بالاتر خداروشکر... و اینو دوستش دارم الحمدلله...

ازم درباره کلاسا پرسید.. ک چه می کنم... عجیبه برام این رفتارش... اون پیامش ک فوروارد کرده بود... حرفا و رفتارهای اخیرش... چقد زیب نه اذر!

بعد تو گروه پیشنهاد داد ک یه روز دور هم جمع شیم

گفت فلان روز قراره جمع شیم

بعد همون روز تداخل داره به پرنیان.

گفتم ب ساعت پرنیان نخوره

مهین پرسید رفتی پرنیان؟

سودابه یهو گفت آرههه؟؟

بعد ک توضیح دادم گفت قابل قبوله، من قلبم ضعیفه رعایت حالمو ید!

چقدر همه خوبن. خداروشکر... خدایا شکرت بابت داشتن همچین دوستایی... بابت همچین جمعی ممنونم ازت خدا جونم....❤...

بعد گفت إن شاءالله سال دیگه شب عاشورا پنج تا مشترک کنار هم باشیم... اون روز صباغ چی گفت دعا کنید با هم مشهد بریم...

خدایا شکرت... واقعا ممنونم ازت خدا جون دلم❤

که وقتی تنهایی ای که برام می خوای رو می پذیرم، با آذر و سودابه جبرانش میکنی برام...

خدا؟ میدونستی؟ خیلی دوستت دارما...❤❤

برچسب ها : من حیث لایحتسب... - برام , ,ممنونم ,لایحتسب ,پیام ,خداروشکر ,خدایا شکرت ,لایحتسب جبران ,تنها بودم
بازم من حیث لایحتسب
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

تازه یکم قبل ترش محدثه پیام پر محبت بده و بابت با هم بودنمون توی محرم خوشحال باشه...منم خوشحالم کلی...

خدایا شکرت.... این نشونه هایی که سر راهمون می ذاری خیلی حالمونو خوب می کنه خدا ❤

برچسب ها : بازم من حیث لایحتسب
محرم نود و شش
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

روز قبل محرم مشترک و بعدش با محدثه رفتن ب مصلی.

اولین روز محرم، همایش رسمی با محدثه... بعدش مراسم موسسه

شنبه موسسه

یکشنبه موسسه

دوشنبه موسسه

موسسه

چهار موسسه

پنجشنبه موسسه و بعدش با محدثه جایی ک غلامی می ره❤

با محدثه و ونوس چیذر، بعدش رائفی❤

شنبه یعنی تاسوعا اول اون جایی ک آذر و سه خواهر معرفی

بعدش سه تایی خونه محدثه! بعدش شب بریم جایی که صف طولانی داره! و بفهمیم جا پر شده، بعد بریم همون جای دومی که آذر و خواهران معرفی ، فرهمند

روز عاشورا هم صبحش همون جای دیروز با محدثه و ونوس و آنا

بعدش یه سره با محدثه بریم همون جا.... همون جای خیلی خوب... صف طولانی اما ارزشمند. .. زیر آسمون... انقد نزدیک... حس و حال غیر قابل توصیف... ی که قبل بودن تو اون لحظه برام معنی نداشت و همیشه برام سوال بود که این رفتارها یعنی چی؟ چیزی که یکم درکش تونستم م... بودن نزدیک آدمی که شاید به زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف خیلی نزدیکه... غذاشون ک آوردم خونه و خداروشکر همون شب تموم شد و مامان و بابا خوردن... عالی ...

خدایا شکرت... ممنونم ازت... پارسال چقد دلم می خواست برم جایی و نشد... امسال چجوری خودت برام رقم زدی... خدا میشه اربعین هم کربلامو رقم بزنی خدا؟ یا مولا, میشه آقا؟

دستای گ م درازه سمتتون که کریم شمایید...

+ امشب قبل پیام دادن اذر، داشتم پیام های خانم اصغری رو که از کربلا و بین الحرمین توصیف می می خوندم.... إن شاءالله این رویا یه روزی تحقق پیدا کنه به لطف و کرم شما خاندان عشق و عاشق...

برداشت های محرمم رو هم به زودی می نویسم خدا بخواد.

برچسب ها : محرم نود و شش - بعدش ,موسسه ,محدثه ,جایی ,برام ,بریم ,بریم همون ,شنبه موسسه ,محدثه بعدش
آفتاب در حجاب... و..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

کت که داده بی نظیره.... آفتاب در حجاب...

فوق العاده ست. قبل ظهر شروعش ، غروب ۱۴۰ صفحه ش رو خونده بودم . آ شم مجبور شدم که بذارمش زمین و به کار پژوهش و اینا برسم. امروز اصلا وقت نشد بخونمش. کت هم نیست که بشه تو هر ح ی خوندش.... به نظرم تمرکز و حس زیادی میخواد که آدم بتونه فقط یه کوچولو لمسش کنه....

خدایا شکرت....

چقدر خوب بود آخه.... خدایا شکرت. داشتم می خوندمش... ظهر روز عاشورا رو داشت می گفت، ارباب حسین علیه السلام رو داشت می گفت، که آناهیتا زنگ زد به گوشیم و گفت فامیلی اون شهیدی که گفتی اسمش ابراهیمه چی بود؟ گفتم هادی. شبش گفت کتابشو یدم... ممنون از این همه نشونه خدا...

امروز عمل داشت. از صبح بیمارستان، بعد انا رو بردم سمت سابق، جاهای مختلفشو نشونش دادم، باغ دم رفتیم، بعدش رفتیم پیتزا فروشی همون سمتا که قبلاا با غزل و مرجان رفته بودم. بعدش رفتیم سینما ماجان. بعدش بیمارستان . بعدش برگشتم خونه. کارای ادغام جداول. و الان اینجا...

الان حرفم اینه که چرا حالم بده؟ امروز چه کار بدی که حال خوشی ندارم؟ یه جوریم. دقیقا انکار کار بدی . امروز نیتم بودن و کمک روحی ب آنا بود، به واسطه خدا.

استوری گذاشت ع ناهار رو با این متن وز پر استرس در کنار یه رفیق پر از آرامش. خدایا شکرت.

چرا حس خوبی ندارم ایا؟

واسه پریسا فقط؟

برچسب ها : آفتاب در حجاب... و.. - بعدش ,شکرت ,خدایا , ,خدایا شکرت ,بعدش رفتیم ,داشت می گفت،
این روزا... این سال ها..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

دلم یه اتفاق خوب میخواد....

+ چیز عجیبی نیست... هرماه همین موقع ها دلم هوایی می شود... و من عادت دارم به گول زدن دل م...

++ سرگیجه هام هنوزم هست. ب..

+++ امتحان چهار شنبه... خدا کنه خوب بگذره.

_ وبلاگم یک ساله شد! ۲۷ شهریور امسال و پارسال... چقدر تغییر ... چقدر توی این ی ال نگاهم عوض شده. الحمدلله. سال دیگه این موقع چجورم؟ زنده ام؟ .... کربلا رفتم؟ ....

برچسب ها : این روزا... این سال ها..
به یاد آوردن یک فراموشی اجباری...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
اینکه منو نخواستی، همون موقع هم خیلی سخت برام تموم شده بود. یادم نمیره درس دعا رو.... روز بعدش بود و من چقدر چقدر چقدر گریه کرده بودم... الله رو هدیه داده بودن بهمون... سوم داد بود... یادم نمیره چقدر منتظر مونده بودم....
گذشت تا تونستم بی تفاوت بشم بهش، کامل نه اما به طور متوسط....
گذشت تا استخاره فاطمه رو به دست بی تفاوتی سپردم و از اینکه نخواسته شدنم رو مجبور شدم بهش بگم پذیرفتم..
اما نمیدونم چرا.... بدون اینکه اشاره مستقیمی بهت بشه، از بعد از صحبتای اون روز ... با ... هی یادت میفتم. انگار بیشتر میفهمم چقد شبیه هم بودیم! اینو که همون موقع حاج آقای فاطمه گفته بود.... گفته بود شباهتا زیاده که. چیکار من؟ اشتباه پشت اشتباه....
دلتنگ نمیشم اما بعضی وقتا فکر میکنم بعد تو ی هست که اینطوری باشه احساسم بهش؟
خدایا تو که می دونی عمدی نبوده، بذار پای جهلم خدا... خودت روون کن راهشو... درست کن مسیرش رو... خدای من، یا الله....
برچسب ها : به یاد آوردن یک فراموشی اجباری... - چقدر ,اینکه ,چقدر چقدر ,یادم نمیره ,همون موقع
دلتنگی....
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
چقدر دلم تنگه خدا....
تو پناه این دل بی باش خدای من.... یا الله....
شب امتحان و اینهمه دلتنگی؟
معاذ الله...
برچسب ها : دلتنگی....
اندر احوالات دل دیوانه...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
یه خط می خونم، دو دقیقه خودمو سرزنش می کنم....
کاش تموم شه... به خودت قسم ذهنم دیگه واقعا کشش نداره ...

معده م می سوزه. گرسنشه. ناهار که نخوردم، شام هم عصر یکم نون خوردم، چند ساعت پیش که فشارم انقد افتاده بود که نمیتونستم از تخت بلند شم و پاهام تا ساق یخ کرده بود بدون کولر، یه ما خوردم...امروز رو مودش نیستم که چیزی بخورم...

+ ببخشید که همیشه خسته م....
ببخشید که همیشه ش ته م...
ببخشید که همیشه غر غرو ام...
ببخشید، ببخشید، ببخشید....
برچسب ها : اندر احوالات دل دیوانه... - ببخشید
مهربان ترین مولا
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امروز ندا رو دیدم. بعد از زیارت کربلاش...

می گفت خیلی یادتون بودم. می گفت حرم علی (علیه السلام) خیلی یادت میفتم. هی یه چیزی میشد یادت میفتادم. هی یکیو می دیدم شبیهت...

مگه داریم آنقدر خوب.... خدایا شکرت.... الحمدلله..... مرسی خدا بابت اینهمه حس خوب....حس ن ه واقعا... شکرا شکرا شکرا.... بعد از جشن شمس بود که ندا بهم گفت اینطور... همون موقعا بود حرم رفته بود.... خدایا..... شکرت خدا...مشغول کار بودم و درگیر یه مقاله بودم که با نهج البلاغه سر و کار داشتم... بعد اون حال و هوا... بعد اون همه گریه از نرفتن جشن .... بعد جشن شمس .... بعد اینطور بشنوی... ک یکی پیش خود حضرت عشق علیه السلام یادت میفته...

بعد دوباره بشنوی که آدم می دیده شبیهت مرسی مهربون ترین و عاشق ترین مولا....❤❤

الآنم که اومدم اینجا بنویسم آهنگ شب قدر موسسه پلی شد رندمی

مولا جانم عاشقتم...

تسبیحش بوی تربت میده...

برچسب ها : مهربان ترین مولا - مولا ,شکرا ,یادت ,ترین مولا ,شکرا شکرا ,خدایا شکرت ,علیه السلام
محرم امسال...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب
برچسب ها : محرم امسال...
ادامه پست قبلی...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

ب روشا برای اولین بار رفت زیر سرم... بمیرم برای بچه م...

اما یاد حضرت علی اصغر علیه السلام که میفتادم، از یادم می رفت غم روشا... اینکه تو این روزا این اتفاق افتاده هم خودش قابل تامله...

+ از خود حضرت علی اصغر علیه السلام خواستم....إن شاءالله فرج مولا زودتر اتفاق افتد و إن شاءالله حاجت روایی به خیر همه...

++ در راستای پست قبلی، اشاره ب ارسال یه ویدیو از ونوس... ک گفت ک خیلی وقته داره ش ولی حواسش نبودن بفرسته برام... اینکه تو این روزا یادش اومده... خیلی تعریف میکرد. إن شاءالله ببینمش حتما...

برچسب ها : ادامه پست قبلی... - شاءالله ,علیه السلام ,اصغر علیه
خدای جان دلم....
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

وقتی خدا بخواد و همه نخوان نمیشه....

وقتی همه نخوان و خدا بخواد، میشه....


اولیش شده حکایت کلاسهای این ترمم، که چقدر این در و اون در زدیم که بشه، ولی نشد...

دومیش شده حکایت انتخاب واحدم... که در لحظه باز شد و تونستم کارورزی رو با اونی که خودش گفته بود بردارم.... واسه کارورزی شک داشتم، استخاره گرفتم... در اومد که با این خوبه. بعد یهویی سایت باز شد....

نمیدونم چه حکمتیه. اما خدایا ممنون. ممنون گل من. ممنون عشق من. عجیبه که واسه شمس و کلاسام که نمیتونم برم اونقدر ناراحت و بی قرار نیستم. خداروشکر. خودش انگار دلم رو آروم کرده. میدونم هرچی بشه خیره. الخیر فی ما وقع... ❤. توکل به اسم خودت.... این ترم هم شروع میکنیم إن شاءالله. خودت کمک کن... ❤

برچسب ها : خدای جان دلم.... - ممنون
سر شدگی ست شاید...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
بسم الله الرحمن الرحیم...
یکم از مطالب شهریور و مهر و آبان پارسال رو خوندم..
چقدر هرسال تغییرات پیش میاد... چقدر همه چی عجیب پیش می ره...
نمدونم کارم درسته یا نه. به پیام دادم که باهاشون صحبت کنم. قرار شد به امید خدا پنجشنبه.
نمی دونم باید مثل پارسال مثلا که همه درا به روم بسته می شد، صبوری کنم تا خدا راه رو نشونم بده، یا بهتره از یه ی که این مسیر رو احتمالا تجربه کرده راهنمایی بگیرم... خدا خودش می دونه که دلم میخواد همه کارم با اخلاص باشه... خودش کمک کنه إن شاءالله...❤...
محرم دوسال پیش بود... دهه اول، شاید روز سوم چهارم محرم، سفره خانه، فردوسی، دختر عمو، سیگار....
نزدیک به دوسال از آن روزها می گذرد....
خداروشکر که کمکم کردی...ممنونم ازت ماه من... که نرفتم سمتش..
خودت کمک کن از فکر مشروب لعنتی هم دربیام. فکرش هم زشته خدا...
مریم سراغ اون خواستگار رو گرفت. همون که معرفی کرده. دلم نیست نمیدونم چرا.... ولی قرار شد زنگ بزنن...
یاد چیزایی میفتم که نباید... اتفاقایی که نباید، حسایی که نباید..
فکر میکنم به اینکه چقدر الان بی تفاوت شدم به همه چی. امروز جلسه مراسم اولین محرم بود. چقدر سرم خدا... حتی این خواستگار و خواستگار های قبلی آ ی هم... چرا هیچ چیز خوشحالم نمی کنه؟ سرکاری که پریسا بهم معرفی کرد. هیچ چیز خدا.... چرا؟ .....
روز جشن به شوخی میگفتن از خانم ف عیدی بخواید. هرچی فکر هیچی به ذهنم نیومد که بخوام ازشون. انگار به نظرم همه چی بی ارزش بود.
خانمه امروز توی جلسه سخنرانی می کرد حرفای قشنگی میزد. و قابل تامل. باشد که پند گیرم. میگفتن تا حالا شده به خاطر مسلمونای جهان، مثلا مسلمونای میانمار، یه روز سه وعده غذا نخوری؟ میگفت اگه شب عاشورا کربلا بودی و علیه السلام انقدر اصرار می د ک برید من راضیم، می موندید یا میرفتید؟
می گفت و می گفت....
می گفت که نور چشمیای خدا یا شهید میشن یا روزی کلی بار از خدا طلب شهادت می کنن.. در عین خدمت، اما میلی به دنیا ندارن... کاش یه روزی ، یه روز زودی, شامل حال من و امثال من هم بشه..حقیرم من...
خدایا خودت کمک کن....
+ امشب بعد مغرب یهو تپش قلب گرفتم، سرم سبک شد و دست و پاک ضعف کرده بود، دراز کشیدم، کتفم تیر می کشید، بعدش دستپم درد گرفت. مچش. نبضم تند و محکم بود. نمیدونم چرا یهویی ایطو شدم. الان بهترم...
+ درد قلب، فقط اون تیری که توی جشن غدیر کشید....
++ خدایا خودت کمک کن راه درست رو بریم. و خودت کمک کن تموم شه زودتر...
برچسب ها : سر شدگی ست شاید... - چقدر ,خودت ,می گفت ,خواستگار ,کرده ,خدایا خودت
خواب فوق العاده
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

خواب نبود. رویا بود. زندگیم بود.. همه چی بود. تو خواب همش میگفتم خواب نیستم؟... همش میگفتم بالا ه خوابام تعبیر شد...همش میگفتم دیدی بالا ه اومدم یا زینب (سلام الله علیها)..... باورم نمیشه. حرم حضرت رقیه (سلام الله علیها).. ضریحشون... گنبد حرم حضرت زینب (سلام الله علیها).... داخلشون. تا نزدیک ترین جای ممکن...

خدایا شکر ت... ترسیدنم از جنگ... فهمیدم که هنوز آدم نشدم...هنوز لایق شهادت نشدم... همش می ترسیدم... بعدش تو خواب فهمیدم از تنهایی میترسم، مثلا جمعیت ک بودیم اگ شهید می شدم ترسی نداشتم... ولی اون وقتی که تنهایی رفتم پیش حرم حضرت رقیه (سلام الله علیها)... باورم نمیشه...تو خواب هم باورم نمیشد.... توی بهت بودم. یا زینب. میشه تعبیر شده و زودی بیام پابوستون؟....

خیلی یهویی رفته بودم. نیم روزه بود حتی... کاش زودتر بیایم پابوسی تون خانم.... چه حس و حالی بود.... مامان صدام کرد از حرم اومدم اینجا.... کاش بیدار نمیشدم... داشتم فکر می حضرت زینب ک الان اینجاست، المومنین علیه السلام رو از نزدیک دیده.. پدرش بودن... خانم حضرت زهرا سلام الله علیها رو از نزدیک دیده...مادرشون بودن...چه تنهایی هایی که کشیدن توی عاشورا... با زمانه شون یه تنه جنگیدن.... آ شم از غصه..... اونوقت تو... با وجود خدا و م عان حزم، اونجا همش می ترسیدی... آدم خیلی بیشتر می فهمه هیچی نیست... خدایا آدمم کن.ً...

ممنون بابت این خواب بی نظیر......

حس و حال خوابم..... وقتی حرم حضرت رقیه سلام الله علیها رو دیدم یهویی...وقتی گنبد و بعد داخل حرم حضرت زینب سلام الله علیها رو دیدم.....همه چی عین یه خواب بود.... ولی کاش بیداری بود. خیلی واضح بود خوابم....خیلی.....ممنون.. الحمدلله. ... بی نهایت بار شکرتون...❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

برچسب ها : خواب فوق العاده - خواب ,حضرت ,الله ,علیها ,سلام ,زینب ,سلام الله ,الله علیها ,حضرت رقیه ,زینب سلام ,حضرت زینب ,علیها باورم نمیشه ,الله علیها باورم
ادامه خواب ب... الحمدلله...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

قبلش سمیه که الان کربلاست، داشت می گفت تو اسم بنویس، فوقش نمیری... ولی بنویس.. ولی اقدام کن....

چه شب عجیبی بوده ب....با این همه اتفاق خوب توی خواب، الحمدلله...❤❤... إن شاءالله دعوت کنن آقا....

إن شاءالله کربلا و نجف و و سامرا و کاظمین و مکه و مدینه.... إن شاءالله.... إن شاءالله...

خدایا شکرت.... خدای گل من، نازبانوی من... ممنونم ازت.... شکرت....❤❤❤

+ توی خواب که دیدم، اولش مطی حیدری بود. پیش اون انگار می خواستیم بریم و بعد یهو بودیم... بعد اونجا، کنار حرم ها، یاد سودابه میفتادم... از عشق زیادش به حضرت زینب (سلام الله علیها)...❤❤❤

خدایا ممنون واقعا....

برچسب ها : ادامه خواب ب... الحمدلله... - شاءالله ,
گزارشی از دومین صحبت فردی با .
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب
برچسب ها : گزارشی از دومین صحبت فردی با .
تلخی این شبها...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

....:)

.....

نمی دونم چی بگم. از اینکه حالم هر روز داره بدتر می شه.

چه گریه ای خونه شیدا امشب... چه چشما و ص بود. شادی هم فهمید حتی.... توی ماشین با اسنپ.... شیشه پایین، آهنگ ارمغان تاریکی و بازم اشکای بی امونم....

رسیدم خونه... تو حیاط گفتم میدونم نباید ازت چیزی بخوام الان. اما اگه دوست داری نذار ی بفهمه گریه هامو... ی هم نفهمید. چقدر خداروشکر میکنم که ی قرمزی چشمامو ندید و نفهمید.... شکر خودت... خدایا شکرت..

تو اسانسور، با اون چشما.... تمرین لبخند بزنم. تمرین بغضمو خفه کنم و با لبخند در خونه رو باز کنم. با لبخند به استقبال مهمون برم...

چقدر دلم ش ت امشب.... یه بار دیگه مردم....

توی این شرایط... تو که می دونی چقدر نیاز داشتم... تو که منو بهتر از من می شناسی.... تو که .....

ببین غم تو رسیده به جان و دویده به تن....

همین الانشم اشکم در اومد.... یه کاری کردی نصف تابستونم رو نتونستم برم شمس الشموس. گفتم چشم. هرچی شما بگی. گفتم من تو رو میخوام. اگه تو میگی نه منم میگم چشم. گذشت.... انتخاب واحد این ترم جدید افتاده پنج شنبه ها. دقیقا ساعت کلاس شمس..... لبخند زدم و با آرامش گفتم الخیر فی ما وقع.

خواستم با آرام حرف بزنم، گفتی نه. گفتم چشم.

مردم از تنهایی. دق . انقد که هر یکم بشناستم می فهمه حال دل لعنتیم رو به راه نیست... آب شدم کم کم و هیچی نگفتم. گفتم چشم.

تو می دونستی چقدر دلم گرفته و چقدر دلم یه همچین فضایی میخواد.

گذاشتی بعد از ذوق از اینکه می ریم، بهم خبر دادی مهمون اومده خونمون، دختر عمو. و من باید برگردم. دم اذان مغرب بود. سر خونه شیدا اینا چقدر گریه ... بعدشم کلی تو اسنپ...

حس وحشتناکیه... اینکه مولای مذهبت، دعوتت نمیکنه.... تا دم در می ری و میگه شرمنده ظرفیت پر شده. کربلا و نجف که تو خواب باید ببینی. حتی توی شهرت هم نمی تونی تو جشنای دلی شرکت کنی....

درد یعنی این. یعنی همه دلخوشیاتو یارت ازت بگیره. خسته م. حوصله ندارم. به جای اینکه برم استفاده کنم، اومدم خونه، شنیدم به سوری ها... حرف مشروب خوردن شنیدم... خودم قلیون کشیدم. آره لج .

می ترسم از روزی که خدای نکرده برم سمت مشروب. اگه این اتفاق قرارهای بیفته کاش قبلش بمیرم.... کاش واقعا بمیرم.

همین الانشم کاش بمیرم... دلیلی ندارم برای زنده بودنم...

چشمام خیلی وقته خنثی ست....

کاش می شد مرد...

+ فردا شمس جشنه. امیدوارم ی متوجه حس و حالم نشه. اومطور که باید ذوق ندارم، ذوقم رفته. حس میکنم دعوت نشدم.... حس میکنم منو نمی خوان... منو نمی خوان.... کی منو بخاد... منی که ...بگذریم....

✓ لا یکلف الله نفسا الا وسعها...

مغزم فرمان نمی ده... به هیچی.... همین. همین. همین....

+ اومدم برای چله جدید از باران بپرسم که هست یا نه...

دیدم تو گروه نمی بینم ش. رفتم رو پروفایلش. دیدم بلاک شدم .... :).

همین. دیگه هیشکیو ندارم. هیشکی. تک و تنها.... :).

مرسی. ممنون که انقد تنهام. ممنون که.... ممنون. همین....

برچسب ها : تلخی این شبها... - همین ,گفتم ,چقدر ,خونه ,لبخند ,اینکه ,همین همین ,همین الانشم ,تمرین ,خونه شیدا
خواب های این مدلی..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

ب خواب حرم رضا علیه السلام رو دیدم. خواب مشهد. خواب دیدم یکی دوروزه رفته بودیم. با مامان اینا. با ماشین! ولی فکر کنم کلا یه بار رفتیم حرم. زیاد استفاده ن . بعد می خواستیم برگردیم. بابا رفت پمپ بنزین ، یکی توی جایگاه داشت استراحت می کرد. بعد دور زد. یهو رفتیم یه جا. از طرف شمس بود. انکار قبلشم با اونا بودیم. گفتن شما رو ما و خانم کوشکی و نمیدونم خانم کی، به عنوان مهمون های محترم شمرده شده(یا ویژه) آوردیم. مشهد بود. حرم بود. همین....

شکرا. حتی اگه تو خواب هم دل سیر زیارت ن . همین که حرم ت رو دیدم شکر...

+ اون شب که اون خواب عجیب و زنده رو برای مرجان دیدم، که دور از جونش مرده، یادمه مزارش تو حرم رضا علیه السلام بود.... خود گنبد و حرم رو ندیدم ولی تو فضای حرم بودم الحمدلله....

++ ولی اون شب بعد عروسی مارال خاب دیدم خیابون رضا علیه السلام هستم و حرم رو نمی دیدم.

خداروشکر که بعدش این دو خواب رو دیدم...

برچسب ها : خواب های این مدلی.. - خواب , ,علیه السلام ,دیدم خواب
نشونه ها...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

جشن غدیر موسسه خیلی خوب بود خداروشکر. خیلی. حالم رو خیلی بهتر کرد. الحمدلله. ممنون که اجازه دادید.

فکر کن شب قبلش اونطوری. بعد اون روز جشن، آهنگ آمده ام که سر نهم بذارن..که بخونه که ور تو بگویی ام که نی، نی شکنم شکر برم....

با آهنگ دست تولا چقدر گریه . از همون اول که از دانشمندان شروع شد با تا تهش.... آهنگ دست تولا اوجش بود. هق هق م رو میخوردم. بغضم داشت خفه م می کرد. خیس خیس بود صورتم.... کنارم بود توی جشن. سر اون آهنگ رفت دستمال آورد گذاشت جلوم . بعد برش داشت البته. جالبه. منی که جلو مشاورم گریه ن ، حالا.... خوشحالم. پیشرفت خوبیه به نظرم...

بعد اومدم خونه... ب کنار مامان بابا بودن... خداروشکر.

ب سمیه ع داد از بین الحرمین... توی خصوصی گفتم دعا کنه. گفتم خیلی بی لیاقتم، بخواه لیاقت نصیبم کنن. سمیه که متوجه حرفام نمیشد، اما گفتم بخاه یا تموم شده یا برم اونجا.

منظورم از تموم شه رو خود حضرت می دونه....

امروز، سر کار پژوهش بودم، جمع بندی، دوباره مقاله این بار اما بیشتر از محتوای نهج البلاغه. همین طور که مشغولی، سرت به لپ تاپ گرمه و یه طرفت هم نهج البلاغه هست، یهو ندا بهت پیام بده. بگه که سلام فلانی. تا میرم حرم ناخودآگاه به طور خ ر توی حرم علی علیه السلام یادت میفتم....

اشکم در اومد.... من و اینهمه خوشبختی محاله... اینکه توی اون هوا، یکی یادم باشه... توی هوایی که حرم شما اونجاست.... کاش لیاقت بدید بیام حرم خاک پاتون بشم. بیام و برنگردم. آخ خدا کاش بشه....

انگار نشونه ها دارن مسیرو نشونم میدن. نرفتن اون شبم، جشن دیروژ، اون آهنگ ک کاملا ب دردم میخورد، امروز سر این کار، نهج البلاغه، ، پیام ندا....

خدایا شکرت. خیلی شکرت. خیلی خیلی شکرت. الحمدلله.... ❤❤❤

+ چند سال پیش شب بود رفتن ام ار ای. چقد منتظر بودم ک برن، وقتی رفتم انقد سیگار کشیدم که نمیتونستم از کنار شوفاژ توی هال بلند شم. چقدر زیاد بود. امشب اما، رفتن ام ار ای، من با حضرت المومنین علیه السلام حرف زدم.... اهنگ جشن دیروز رو بلند گوش ... چقدر تغییر کرده همه چی.

خودتون کمکمون کنید. نمیخام به اون مایع بی رنگ بد بو فکر کنم. نمیخوام بخورم. نمیخوام .... کمکم کنید. پدر من....دست پدری بکشید بر سرم و از بی پناهی نجاتم بدید...

آمین... الحمدلله ❤

برچسب ها : نشونه ها... - خیلی ,آهنگ ,شکرت ,گفتم ,چقدر ,الحمدلله ,خیلی شکرت ,شکرت خیلی
تلخی این شبها...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

....:)

.....

نمی دونم چی بگم. از اینکه حالم هر روز داره بدتر می شه.

چه گریه ای خونه شیدا امشب... چه چشما و ص بود. شادی هم فهمید حتی.... توی ماشین با اسنپ.... شیشه پایین، آهنگ ارمغان تاریکی و بازم اشکای بی امونم....

رسیدم خونه... تو حیاط گفتم میدونم نباید ازت چیزی بخوام الان. اما اگه دوست داری نذار ی بفهمه گریه هامو... ی هم نفهمید. چقدر خداروشکر میکنم که ی قرمزی چشمامو ندید و نفهمید.... شکر خودت... خدایا شکرت..

تو اسانسور، با اون چشما.... تمرین لبخند بزنم. تمرین بغضمو خفه کنم و با لبخند در خونه رو باز کنم. با لبخند به استقبال مهمون برم...

چقدر دلم ش ت امشب.... یه بار دیگه مردم....

توی این شرایط... تو که می دونی چقدر نیاز داشتم... تو که منو بهتر از من می شناسی.... تو که .....

ببین غم تو رسیده به جان و دویده به تن....

همین الانشم اشکم در اومد.... یه کاری کردی نصف تابستونم رو نتونستم برم شمس الشموس. گفتم چشم. هرچی شما بگی. گفتم من تو رو میخوام. اگه تو میگی نه منم میگم چشم. گذشت.... انتخاب واحد این ترم جدید افتاده پنج شنبه ها. دقیقا ساعت کلاس شمس..... لبخند زدم و با آرامش گفتم الخیر فی ما وقع.

خواستم با آرام حرف بزنم، گفتی نه. گفتم چشم.

مردم از تنهایی. دق . انقد که هر یکم بشناستم می فهمه حال دل لعنتیم رو به راه نیست... آب شدم کم کم و هیچی نگفتم. گفتم چشم.

تو می دونستی چقدر دلم گرفته و چقدر دلم یه همچین فضایی میخواد.

گذاشتی بعد از ذوق از اینکه می ریم، بهم خبر دادی مهمون اومده خونمون، دختر عمو. و من باید برگردم. دم اذان مغرب بود. سر خونه شیدا اینا چقدر گریه ... بعدشم کلی تو اسنپ...

حس وحشتناکیه... اینکه مولای مذهبت، دعوتت نمیکنه.... تا دم در می ری و میگه شرمنده ظرفیت پر شده. کربلا و نجف که تو خواب باید ببینی. حتی توی شهرت هم نمی تونی تو جشنای دلی شرکت کنی....

درد یعنی این. یعنی همه دلخوشیاتو یارت ازت بگیره. خسته م. حوصله ندارم. به جای اینکه برم استفاده کنم، اومدم خونه، شنیدم به سوری ها... حرف مشروب خوردن شنیدم... خودم قلیون کشیدم. آره لج .

می ترسم از روزی که خدای نکرده برم سمت مشروب. اگه این اتفاق قرارهای بیفته کاش قبلش بمیرم.... کاش واقعا بمیرم.

همین الانشم کاش بمیرم... دلیلی ندارم برای زنده بودنم...

چشمام خیلی وقته خنثی ست....

کاش می شد مرد...

+ فردا شمس جشنه. امیدوارم ی متوجه حس و حالم نشه. اومطور که باید ذوق ندارم، ذوقم رفته. حس میکنم دعوت نشدم.... حس میکنم منو نمی خوان... منو نمی خوان.... کی منو بخاد... منی که ...بگذریم....

✓ لا یکلف الله نفست الا وسعها...

مغزم فرمان نمی ده... به هیچی.... همین. همین. همین....

برچسب ها : تلخی این شبها... - گفتم ,چقدر ,همین ,لبخند ,خونه ,اینکه ,همین همین ,همین الانشم ,تمرین ,خونه شیدا
خدای من....
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب
برچسب ها : خدای من....
خونه ...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ادامه مطلب
برچسب ها : خونه ...
آرامش خواب با ...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

ب خیلی خوب خو دم. خیلیا. انقد ک هشت صبح بیدار شده بودم سیر خوااب!

الان یهو یادم اومد که با قرآن خو دم فکر کنم...

برم کنم صوت شون رو بقیه سوره ها رو ...❤

برچسب ها : آرامش خواب با ...
خدایا... حس می کنم دیگه بسه...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

حس میکنم دیگه وقتشه...

دیگه چیزی ندارم که انجام بدم....

حس میکنم باید برم....

حس میکنم که دیگه خدایا #بسه...

حس می کنم که خدایا.... منو تو آغوشت بگیر...

بذار آروم شم خدا....

حس می کنم که آ شه... لطفا آ ش باشه...

حس می کنم که دیگه چیزی ندارم تو دنیا... چیزی نیست که دلم براش هُری بریزه... حس می کنم که خدایا.... تموم شه اگه میشه...

حس می کنم که خدایا.... بذار رها شم از این وضعیت... نه از غم... به خاطر غمش نمی گم خودت می دونی...

به خاطر این نمی خوام تو این شرایط باشم و نمی تونم هم کاری کنم...خدایا... کاش بس باشه....

بیشتر از این زندگی منو نکُشه... خودت منو بگیر تو آغوشم خدا..❤

برچسب ها : خدایا... حس می کنم دیگه بسه... - می کنم ,خدایا ,چیزی ,میکنم ,چیزی ندارم ,دیگه چیزی
بسه خدا... ۲
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
همه جا خداست....
# چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

+ خدا کاش بغلم کنی.... میخوامت خدا....
خدا بسه دنیا.....
دارم دق میکنم خدا....
++ فکر رفتنشون... تنهایی قلبم... دیدن این چیزا تو خونه....
• خدا کور نیستم. محبتا رو می بینم....فقط به نظرم بودنم دیگه فایده نداره...
+ خدا .... امشب بابا گفت کربلا نمی ذاره برم. دوستانه گفت. از محبت گفت. اما گفت اربعین نمی ذاره. گفت الآنم نمی ذاره
خدا انگار رضا ع بهم نشون داد که اگه قرعه هم اسمم درمیومد اینطوری بابا نمیذاشت....
خدا بسه... خواهش میکنم بسه.... قلبم داره می ترکه خدا....
فکر رفتنشون... همه چی... بی فایده بودنم... همه چی.... تو این شرایط بودنم...بسه خدا... عمیقا بسه... مرسی خدا...
برچسب ها : بسه خدا... ۲ - نمی ذاره ,بودنم
معجزه حضرت عشق ع❤❤
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

یه حس خاصی بود که شاید نشه دقیق توضیحش داد حتی..قبل خواب به خدا گفتم خودت بیدارم کن برای .

بعد دقیقا اذان رو ک دارن میگن، تو با صدای اذان ک نه با صدای سلامی که توی گوشت می پیچه بیدار میشی و بعد میفهمی چیه.. السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ع.... دقیقا همین بوذ. بعد اونوری شدم تو تخت گ یهو صلوات خاصه حضرت پبلی شدتو مغزم...

انگار یه صدای بی ص بهم میگلفت که چون توی کارتون مستند سازی آرام ، نیت و اسم حضرت ع هست، خودشون دستمون رو گرفتن.

یعنی جز این نیست ک خود حضرت بیدارمون کردی...

عشق جان دلم.... عسل گلم... رضا جانم ع... بیئیی نهایت دلچسب بود و هست..و

برچسب ها : معجزه حضرت عشق ع❤❤ - حضرت ,صدای
خدایا شکرت????????
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

بسم الله الرحمن الرحیم....

امروز... جلسه با خ.... برای پژوهش....

نمیدونم روی چه حس این حقیر رو انتخاب ...

مرسی .... شرمنده شدم حس .... إن شاءالله بتونم خوب از پسش بربیام و شرمنده شون نشم بیشتر از این.

چه گویمت که تو خود بخوان حدیث عشق....

خدایا...شکرت... الحمدلله...

استخاره ها....حاج آقا...

استخاره کلاس ک الحمدلله خوووب در اومد. خدایا شکرت. شکرت گل عشق دل من ...❤❤

گفتن که نفس کلاسا خوب نیست اما شرایطی دارم که دارم ازشون استفاده می کنم. فرمودن یه تشنگی ای دارم که می تونم ب کمک و عنایت خدا ازشون استفاده مثبت کنم... إن شاءالله که بشه...❤

استخاره وحودگرایی بد اومد! که البته عجیب هم نیست برام..

استخاره موسیقی رو نگفت پای گوشی. گفت ب امیدخدا حضوری. بعد گفت بد اومده و گفتن توی مسیری داره میوفته که الان به نفعشون نیست. چیزی ک شنیدم. یه جمله بود. عجله ای.

این مسیر چیه یعنی؟ همین پژوهش؟ حال و هوام؟ ارتباطم با خدا؟ و ...

یا بعدا ک عصر مامان گفت خاستگاره دوباره زنگ زدن، گفتم نکنه ازدواج؟؟

حالا ب امیدخدا فردا با فاطمه حرف میزنم... چون فاطمه هم گفت حضوری میگه برام عجیب بود.

قبل اینکه جلسه رو برم مامان ظهر گفت که زنگ زد مامان جناب خواستگار!

بعد قرار شده خود جناب به مامان زنگ بزنه.

مامان گفت زنگ زد و بابا هم خونه بوده.

شنیده. مثل اینکه تحصیلاتش حوزویه اما معادل ارشد. اما ملبس نمیشه. گفته خشک مذهب نیست. گفته با مختلط بودن و اینا مشکل ندارم اما اعتقاد دختر خانم چطوره؟ گفته برام مهمه. گفته کار فرهنگی میکنه.

خیلی برام عجیبه. ک بابا فهمیده. ولی میخوایم قرار بذاریم همو ببینیم!

نمیدونم.

ع شو مامان داد بهم. فکر کنم از پروفایل ش. مثل اینکه شبستان حضرت معصومه س هست. چهره ش بد نیست خوبه. نمی دونم. هرچی که خیره به امیدخدا.

این هفته که نیستم. إن شاءالله توی هفته دیگه ببینیم همو.

به امیدخدا...❤ هرچی خودش بخواد... مرسی خدا.... اینهمه اتفاق خوب توی یه روز... الحمدلله....❤❤❤

زنگ زدن شون بعد اون همه حس نخواسته شدن...

به نظر از نظر اعتقادی شبیه بودن البته در حد حدس

مهم ترررررش خوب بودن استخاره موسسه❤

و اینکه افتخار خدمت گزاری م رو بهشون دادن...

زیارت ی مزار امروز بعد کلاس...

کلاس رو رفتن...

اردوی دماوند و دیدار با عالِم...


و خوش رفتاری بابا باهام برخلاف انتظارم!

واقعا خدایا شکرت... الحمدلله علی کل حال❤❤❤

برچسب ها : خدایا شکرت???????? - مامان ,استخاره ,برام ,امیدخدا ,خدایا ,گفته ,خدایا شکرت ,ازشون استفاده ,شکرت الحمدلله
معجزه پشت معجزه...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

انقد این مدت اتفاق خوب وسط یه حال بد افتاده که نمی دونم چی بگم... چجوری تشکر کنم...

امروز رو بگم. ، چله به اسم من و باران در اومد. بعد لبیک یا حسین توی گروه قرآن گفت مشهده و نایب ا یاره... رفتم خصوصی ش گفتم ماس دعا. گفت دعا میکنم و می خونم...

اومدم گروه چله. الهه حسینی حرم رفته بود و ع گذاشته بود از منبر زمان ع در مسجد گوهرشاد. همونجا که با شیدا اینا رفته بودیم و چقدر دلم می خواست برم..

بعد مثلا محدثه بهم یه پیام بده همین امروز. و با یه خیریه ای اشنام کنه ک روز ها به نیت حضرت مهدی ع، ب مردم هدیه میدن در یه نقطه شهر.

اینهمه اتفاق خوب. اینهمه نشونه از طرف رضا ع جونم..... عاشقشم...❤❤❤ خدا جونم، خدای عشق و گلم یه عالمه شکرت ❤❤


+ از یه عالمه نشونه سفر هفته پیش بگم؟ از عنایت ؟ ....

از این بگم که درست لحظه ای که دارم می زنم به سیم آ ، یهو خدا یه جور عجیبی کارا رو راه بندازه. وقتی که خسته شدی و دلت خیلی شمس میخواد.. دلت خدا و گریه براشون میخواد. ولی پنجشنبه برنامه غلامی بود. بعد یهو همون عصر دلگیر که مامان به خواست خودش خواستگار خوب ت رو رد میکنه، یهو بخونی ک کلاس چهارشنبه تشکیل نمیشه. بعد یهو الناز زنگ بزنه که اردو افتاده چهارشنبه!! یعنی انگار خدا کلا راه رو برات باز کرده...❤❤ الحمدلله علی کل حال....

نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم خدا.....

اینک پنج مرداد گفتم چشم و نرفتم کلاس. الان اینجوری برام جبران کردی. من حیث لا یحتسب..... واقعا همینه. از جایی که فکرش رو هم نمیکنم.

خدایا.... دلم خیلی گرفته. خیلی خسته م. خودت کمکمون کن.

+ دوشنبه با و مرجان رفتیم بیرون. رفتیم پیتزا. رفتیم سون. قبلش شهر کتاب و مسجد النبی(ص). شعری که اول کتاب نوشت... کت که ید....اهنگی که داد درست اوج زمانی که داشتم می ب ...

خوبم من... فقط یکم خسته م. همین....

+ چی شد که خ اسم ما رو رد ؟ واقعا لیاقتش رو نداشتم.... مرسی . من شرمنده تونم ...

کمکمون کنید خوب از پسش بر بیایم. به نیت خودتون... إن شاءالله...❤❤

برچسب ها : معجزه پشت معجزه... - رفتیم ,خیلی ,خسته
اندر احوالات معجزات...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

اینم قسمتی از معجزات هفته پیش... عنایات و لطف بی حد خدا...

حال خوب..

وقتی پا روی خواسته دلت میذاری و نمیری کلاس مشترک. وقتی میفهمی اینجا برنامه ست، بدون مکث میگی به امیدخدا هستی...


بعدش چرخ می چرخه و می چرخه...


یهو به خودت میای میبینی شاید تغییرات درونیت، از همون وقتا بوده. از وقتی که برگشتی. یادته توی همون اردو چقدر ده شیشه داشتی؟...


الآنم داری. خیلی. اما در مقایسه با قبل.... نگاهم متفاوت تر شده. نگاهم رو متفاوت با لطف خودشون و با نظر خدا...


حال خوب یعنی الان که میای متوجه شی که چقدر برکت از اون بار وارد زندگیت شه.


حالخوب یعنی وقتی واسه بقیه اعضا صلوات میفرستن تو یهو تو دلت بگی کاش توی این فضا و این آدما برای تو هم صلوات می فرستادن. ..


و یهو یکیشون بگه برای سلامتی این خانما صلوات...


اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم...


خدایا....


حال خوب یعنی گره خوردنت با ...


از پژوهش پیشنهاد خدادادی گرفته تا اینجا و اینهمه نشونه... الحمدلله....


حالخوب یعنی این اتفاقا... این نشونه ها.... مرسی خدا جونم


بعد یهو به خودت میای و میبینی که دقیقا روز و ساعتی ک کلاس مشترک شمس داشتی، قسمتت میشه که بخوای برای همسران محترم ... همدلی رو توضیح بدی. یعنی انگار اون برکت و نگاه و حضور چندییییین برابر قبل میشه... درست وقتی ک می تونستی جایی باشی ک دلخواهت بود اما نرفتی. حالخوب یعنی وقتی داری توضیح میدی و کم میاری، از خود الله و بخوای کمکت کنن و یهو یه چیزایی ب ذهنت بیاد و به کلاس جهت بده... الحمدلله....


هیچ کاره م من واقعا... خدایا شکرت.


حالخوب یعنی وقتی میخاستی کتاب شهید هادی رو هدیه بدی به اعضا و خودتم دنبال کتابش بودی و یهو انگار غیب شده بود و بعد تو مغازه ی داخل فرهنگسرا دوستت میبینه و بهت میده و میگه فقط همین یکی بود.... کنار ، کتاب .


حالخوب یعنی بعد اجرای کلاست، پشت شیشه در راهرو فرهنگ سرا، پوستر می آید مهربان ترین رو ببینی.......... الحمدلله... همش نشونه❤


مرسی خدا جونم...


حالخوب یعنی وقتی گروه مستند سازی هشتگ خدای من رو می ذاره و بعد پای تلفن بهت میگن که روشا میگه خدای من!


واقعا اینا اتفاقی نیست.... آدم چی می تونه بگه... جز الحمدلله... جز شکرت یا الله... جز عشق ترین ِ جان دلم یا الله...❤❤❤


حالخوب یعنی شام خوردن توی فضای باز... باد... درخت... آسمون خدا... بادی که از طرف خدا اومده منو ناز می کنه......وای خدایا....عشق ِ دلم...


حالخوب یعنی دلت برای مامان و بابا تنگ میشه. حال خوب یعنی مامان بابات دلتنگت میشن...


حالخوب حالخوب حالخوب....


شکرت خدا جونم ...

+ همون روز بعد اجرای همدلی، پی لی که مینا داد بهم. اللهم صل علی فاطمه و ها...


پنجشنبه...

... احمدی اسمم رو هم یادش بود! این خیلی عجیب بود برام.

++ چقدر دلم برای خانواده های عزیز تنگ شده به این زودی ❤❤

برچسب ها : اندر احوالات معجزات... - یعنی ,حالخوب , ,الحمدلله ,میشه ,الله ,حالخوب یعنی ,یعنی وقتی ,حالخوب حالخوب ,کلاس مشترک ,خودت میای
بد شدم...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

یه جور بدی از خودم بدم میاد....

اینهمه منو میخواد و من اینهمه سردم....

انگار نه انگار مادرته....

چقدر بد شدی....

چقدر بد شدی....

چقد دلننگته.... چقدر دوستت داره.... و تو....

+ امروز نرفتم اسکیپ روم رو. زینب می خواست بیاد. کنسلش که راحت باشه. یکی از دلایل مهمش این بود.

بعد یهو زینب بگه چادر اضافی داری؟ بگه مشهد میای؟ .... و ....

بعد یهو جور شه بری پیش شهید ِ جانت. بری پیش محمد رضا....شهید زنده... با آنا و زینب.

بعد یهو زینب کمکت کنه که بتونی طور درستی ک باید گردآوری می کردی انجام بدی. خدا زینب رو از قشم رسوند یهو...!

++ وقتی مشهد رو گفت، همش تو ذهنم دوره میشد،

« و من یتق الله یجعل له م جا من حیث لایحتسب....»

یتق الله ک ن . سعادتشو نداشتم,فقط از خودش خواستم... و اینطوری من حیث لا یحتسب شد .... خدایا شکرت...

حتی همین پژوهش... واقعا من حیث لایحتسب هست...

ممنون خدا.

خدا آدمم کن.... برای احترام... محبت..خیلی نیازش دارم خدا جونم....❤❤

+++ یعنی مشهد درست میشه؟ یعنی خیر هست که بریم مشهد؟

++++ چرا انقد آشفته م؟ همه چی خوبه چرا من اینجورم...

اگه رضا ع نداشتم مرده بودم....فقط خودشون پناهمن....

دلم گرفته، دوباره هوای تو رو داره

چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

برچسب ها : بد شدم... - زینب ,مشهد ,چقدر
هله نومید نباشید...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

هله نومید نباشید که تو را یار براند....

کی باورش میشه؟

رضا ع جونم :((((

چقدر شرمنده م...

خدایا... ای فدای تو همه بزهای من. . .

تو راهم. دارم میرم سمت فرودگاه! کی باورش میشه؟.....

رضا ع جونم مرسی که با اینهمه بدیم دعوتم کردی :(((

وای خدایا.. چقدر دلم می خواست. خدایا. عاشق این آیه کتابتم ...

و من یتق الله یجعل آن م جا من حیث لایحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه... آن الله بالغ امره قد جعل الله لکل شی قدرا...


یتق الله که ن ... جز روسیاهی چیزی ندارم. اما خواستم یتق الله کنم. و... من حیث لایحتسب.... خدایا.... باورم نمیشه... دقیقا من حیث لایحتسب.... الحمدلله....

رضا ع جونم.... چقدر شرمنده م.

خیلی حس بی نظیریه که ازت بپرسن مشهد میری؟ بعد شنبه عصر بگن فردا فلان ساعت پرواز دارید. جا هم جور شده. اینم آدرسش. هزینه بلیت هم نمیخواد بدید. مهمون ع هستید....

آخه خدایا.....

#هله نومید نباشید که تورا یار براند...

مرسی خدا.... یاد حرف باران میفتم ک قبلنا گفته بود. چقد بهم ثابت شده همیشه.مرسی خدا...

اینکه به مو می رسه اما نمیشه. دقیقا تو بدترین شرایط روحی.... خدا جونم... عشق دلم... مرسی خدا. مرسی مرسی مرسی....

از خودت میخوام بتونم خوب استفاده کنم از این سفر. نهایت استفاده رو إن شاءالله...❤❤❤❤❤

نمی دونم چجوری تشکر کنم حضرت عشق.... همیشه مهربان... مهربان ترین...❤❤

#در راه فرودگاه....

برچسب ها : هله نومید نباشید... - مرسی ,الله ,خدایا , ,جونم ,لایحتسب ,نومید نباشید ,نمیشه دقیقا ,مرسی مرسی ,چقدر شرمنده ,جونم چقدر
#خدای_من .... #حضرت_عشق...????????
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

چی بگم... از چی بنویسم....

از این چند روز که مثل خواب گذشت.... مثل یه رویا... یه رویا وسط بیداری...

یهو به خودم نگاه دیدم دارم گنبد مبارک حضرت رو میبینم.... دیدم حضرت اجازه ورود دادن با همه رو سیاهیم... دیدم شنبه خبر دادن یکشنبه بلیت دارید. یکشنبه شب توی خیابون رضا ع گنبد حضرت رو ببینم و صبح دوشنبه بریم حرم....دراش، سنگ های زمین ش... دلم می خواست همشو ببوسم...عطر خوب هواش...از گریه هاش...

از شب تا سحر بودنش... صحن و گریه ت...جا باز شدن برات توی صحن انقلاب... شب شهادت پسر حضرت و خیره شدن به گنبد... و اون آقا توی همون جایی ک تو هستی شروع کنه مداحی و همه جمع بشن... صبح خوندن توی صحن انقلاب... دوباره عصر رفتن حرم و مغرب حرم بودن.... بعدش تا یازده شب اونجا بودن... همون صحن انقلاب و گریه ... خیلی گریه ... توی همون زمان گریه م، چند نفر رد میشدن میگفتن ماس دعا.... مدتها بود حرم حضرت اینطور اشک نریخته بودم.... قربونت بشم من که می دونستی اگه براتون حرف نزنم می میرم....

دوباره فردا صبحش تا بعدازظهر کنار شما و بعد وداع....

آقا....هنوز برنگشته بودم، هنوز روز آ بود که حرم بودم و شما جوابمو دادین... اون شب آ گفتید با حرف نزنم. فرداش که روز آ بود توی حرم شما استخاره آنلاین برای غلامی گرفتم خوب نیومد. با ناامیدی با ص گرفتم عجیب خوب اومد! شک ، باران گفت مامانش هم می تونه بگیره. رفتم صحن حضرت زهرا س و بعدش ک اومدم حیاط دیدم باران نوشته خیلی خوبه و از ویژگی های عبدالرحمن هست....

درست اوج زمانی که حالم اصلا خوب نبود.... زمانی که هیچی خوشحالم نمی کرد شما دلمو آروم کردین.... قربونتون بشم من حضرت عشق...حضرت خورشید...

عباد الرحمن...همون ک ندا ترم۱ می گفت...

همون روز آ ک ظهر تو صحن حضرت زهرا س بودم، بعد یه بچه چند تا مهر انداخت سمتی ک من نشسته بودم. یکیشون ش ت. مهرها رو کنار هم گذاشتم ک پاشدم بذارم سرجاش. بعد دعا خوندن و بعدش مداحی بود برای حضرت رضا ع. رومو به دیوار و چادرو کشیدم سرم... وقتی میخواستم بلند شم، مهرها کنارم نبود. مهرها کنار قرآن بود. کنارم. ی نیومده بود کنارم. ولی مهرها نبود... حضرت من... شما آنقدر د حضرت عشق....

برای کار تحقیق هم خودتون کمک کنید آقا جانم....

+ حتی رفتارم هم بهتر شده با خونه. همونی که ازتون میخواسنم. و فکرشم نمی بدون اینکه اقدامی کنم بهتر شه. اما رأفت شما فرای همه این چیزا ست...

چقدر زود سفر تموم شد..

هفته پیش این موقع حتی نمی دونستم قراره بیام پیشتون... الان اومدم و تموم شده. الحمدلله. خدای من بی نهایت بار شکرت...

خیلی خیلی خیلی ممنونم ازت...


+ امروز کلاس آرام داشتیم باغ کتاب. خوب بود خداروشکر. واسه تحقیق دوتا کتاب یدم. ی کتاب درباره یدم خیلی جالبه.

خوب بودم می گفتم می خندیدم ولی نمیدونم چجوری حس ک حالم هنوز عالی نشده. البته ک خیلیییی بهترم. انقد بد بودم ک نمیخاستم برم. اما رفتم و کلی بهتر بودم با بچه ها.

بعد کلاس رفتم بخونم ک اومدم دیدم رفتن. بهشون پیام دادم ک نشد خداحافظی کنم و تشکر . در جوابم گفت خوبی ؟!

انتظار هرچیو داشتم جز این . گفتم ک خوبم و گفتم برام وقت بذارن با ص.

بعد گفتن مراقب خودت باش ، دوست دارم شاد باشی گرچه گاهی دغدغه فکری توی خود رفتن میاره.

اصلا نمیدونم اینو چجوری امروز حس . قبول دارم حرفشونو ولی فکر می امروز خیلی خوب بودم. فقط یکم توی جمع کم صحبت بودم اونم نه از عمد، واقعا چیزی به نظرم نمیومد ک بخوام بگم.

گفتم ک خیلی بهترم. و م گفتن پیگیری می کنن زودتر بهم وقت بدن...

امشب توی گروه عشق ویرانگر رو معرفی . خداروشکر به نظرم خوب بود.

الحمدلله.

دلم واسه مامان بابا تنگ شده...... و واسه خودم........

الله مدد....یا الله کمکمون کن...❤❤❤

ممنون بابت همه چی خدای من...

برچسب ها : #خدای_من .... #حضرت_عشق...???????? - حضرت , ,خیلی ,مهرها ,خدای ,کنارم ,حضرت زهرا ,گریه
پنج شنبه
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

فردا پنج شنبه ست!

می ترسم... از خودم می ترسم...

بغلم کن...

√ تولد

دوست ندارم انرژی و حس منفی ای داشنه باشم که با خودم ببرم اردو...

+ خسته ام مثل در آغوش ی جا نشدن ... :(

++ یت ص پلی شده! پلی لیست رندمی هست اما چندمین باره ک پلی شده و الان دارم سعی می کنم گوش بدم ....

برچسب ها : پنج شنبه
خدا جونم...❤
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

سلام خدا.

می خواستم بگم مرسی که محدثه بهم پیام داد برای ثبت نام عتبات عالیات دانشجویی... یعنی منو لایق دونستید... که شیعیان شما ، من حقیر رو هم جزو دوستداران تون به حساب بیارن.... گرچه نمیشه حتی ثبت نام کنم...

اما آقا اگه امسال کربلا نیام می میرم ها... :(


می خواستم بگم که مرسی بابت رانندگی، شهامت ش ، پارکینگ و خوب شدمش ، ب دل مامان افتادنش... مرسی خدا...

می خواستم بگم که.... خدایا..... میدونم تولد خیر پیش میاد.... ب امید خودت...

می خواستم بگم از امروز، لیزر... مامان اومد بالا... می خواستم بگم خدا، قربونت بشم که انقد ستار العیوب هستی... ک انقد بنده هایت چشم زیبا بین دارن... می گفت ن دخترتون خیلی خانومه... خدایا ...آبروم رو می ی... ابروی من ِ کم رو...

می خواستم بگم که چقدر این روزا دلم سکوت میخواد.

می خواستم بگم که خدایا..... کلاس غلامی رو چیکار کنم.... رضایت...

می خواستم بگم که خدا جونم.... امشب با باران حرف زدم... مرسی ک آرومم کردی. حرفاتو در قالب باران ب دلم انداختی.

می خواستم بگم خدایا لباس تولد رو خودت درست کن.... میدونی ک نیتم رو خدا.....

برچسب ها : خدا جونم...❤ - می خواستم ,خدایا ,مرسی
گفتنی ها...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

سلام خدای نازنینم..

می خواستم براتون حرف بزنم...

می خواستم بگم از دیروز توی ماشین الناز...

حس اضافی بودنم...

می خواستم بگم که چقدر حس تنهایی میکنم... می خواستم بگم ب سر کلی حرف زدم باهاتون و اشک ریختم...که خدا چقدر غریبم نوی زمین ت... چقدر بغض که ی جایی منتظرم نیست و چقدر سخت میشه گاهی این غربته... بعد امروز مثلا یه اتفاق بی سابقه بیفته و خانم فاطمی بهم پیام بدم که امتحانا خوب پیش می ره ؟ ... که خدا بهم بگه حواسم بهت هست....

یا ب چقد برای رضا اشک ریختم و امروز یه تور ببینم که مرداد میبرن و روز تولد حضرت اونجان... کاش بشه......... خدای نازنینم... رضام... خودتون کمک همه کنید و کمک کن حقیر هم...

خدا جونم میخاستم بهتون بگم کمکم کنید این پرونده رانندگی استرسش برام بسته شه. می خواستم بگم خدایا اگه خیره شهامتش رو بهم هدیه کن لطفا.. می خواستم بگم خدایا خسته م. خیلی زیاد.....

و حتی فکر تولد هم از الان انرژی م رو می گیره... می خواستم بگم خدایا... نازنین گل من... خودت دست دلمو بگیر که س ا و سرحال شه ...

خدایا دوستت دارم نازگل من...

خدایا اگه نقاشی خیره خودت کمک کن خوب پیش بره

خدایا دوستت دارم

برچسب ها : گفتنی ها... - می خواستم ,خدایا ,چقدر ,دوستت دارم ,خدایا دوستت ,خدای نازنینم
اندر احوالات گفتنی ..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
سلام عشق جان.
می خواستم بهتون بگم مرسی که انقد هستی خدا جونم...
می خواستم بگم نمی دونم چند وقته که ی حالمو نورسیده! البته نه کلیشه ای..
می خواستم بگم چقدر دلم هوای حرم حضرت عبدالعظیم را دارد و فعلا به خاطر حجم درسها نمی شود رفت ..
می خواستم بگویم شکرخودت که ساره عروس شد بعد از اونهمه سختی.. خودت درستش کردی. الحمدلله ❤
می خواستم بهت بگم فقط خودت....
می خواستم بهت بگم خیلی دلم تنگته ها...فقط تو رو دارما...

+امروز استخاره گرفتم برای اومدن مامان ب موسسه.
باورم نمی شد که بد بیاد! و بعد اون توضیحاتی ک اون فرد دادن ک تا نیم ساعت تو شوک بودم! گفتن که بد اومده اون چیزی که میخواهید نمیشه حرفا اثر نمی کنه تاثیری نداره برای شما بد میشه و ...
خدایا مرسی! ک انقد خوب باهام حرف می زنی ❤
امیدوارم درست استخاره گرفته باشم . إن شاءالله ک همینه.
درسته مامان مشتاقه اما من مو می بینم و شما پیچش مو ...❤
برچسب ها : اندر احوالات گفتنی .. - می خواستم
می خواستم بهتون بگم...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

می خواستم بهتون بگم که خدایا مثل اینکه خل شدم!

جنبه ندارم که!

می خواستم ازتون بخوام خودتون جنبه ش رو بهم بدید

برچسب ها : می خواستم بهتون بگم... - می خواستم ,می خواستم بهتون
ب..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

نمی دونم ب چجوری صبح شد، صبحم رو خوندم، بعدشم بیدار بودم، یادمه تا آ ین لحظه که نفس عمیق نمیتونستم بکشم و اگه یکم عمیق نفس می کشیدم سمت چپم درد می گرفت. یادمه تو خواب و بیداری با ترس نفس می کشیدم. نفهمیدم چی شد که خوابم برد دیگه. یادمه یکم بهتر شده بودم.

یعنی با سختی میتونستم نفس عمیق بکشم، نفسم بالا نیومد تا حدی، اما یکم درد می گرفت فقط.

خوابم برد خداروشکر. الان خوبم. الحمدلله.

دلم نمیاد به مامان بگم. نمیدونم چرا.

برچسب ها : ب.. - یادمه
از سری خواستنی ها..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

می خواستم بهت بگم دوباره نفسم تنگ شده و ضعف و

از تنگی نفس نمیتونم بخوابم

می خواستم بهت بگم عشق جونم چرا داره گریه م میگیره؟ چون دوباره تکرار شده؟

می خواستم بهتون بگم که چقدر پشتم ، سمت چپم درد گرفته از دو سه ساعت پیش و الآنم که دوباره نفس تنگی...

می خواستم بهتون بگم چقدر همش فکر می کنم که اگه چیزی باشه امتحانام رو چجوری بدم...

می خوام بهت خیلی چیزا بگم خدا جونم...❤❤

برچسب ها : از سری خواستنی ها.. - می خواستم ,می خواستم بهتون
من آن ِ تو ام ...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

می خواستم بهتون بگم که...

من مال خودتم... هرکار دوست داری باهام . اعتماد دارم به شما. میدونم بدم رو نمی خوای.

وای که چقدر قشنگه وقتی فکر می کنم این درده از طرف شما اومده❤

+ می خواستم بهتون بگم، من آن ِ توام، مرا به من باز مده ...

برچسب ها : من آن ِ تو ام ... - می خواستم بهتون
می خواستم بهتون بگم که ...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

میخواستم بهت بگم که نمیدونم این درد چرا هست، اما ازش نمیترسم.

می خواستم بهت بگم که یعنی میشه این درد منو به تو برسونه؟

کمکم کنه بیام بغلت؟

می خواستم بهت بگم که یکم اذیت هستم ، از اینکه نفسم تنگه، سمت چپم درد می کنه، بی حالم، ولی اگه منو به شما برسونه عاشقشم. عاشق هرچی از جانب شما باشه.

میخواستم بگم قربون اون دردی بشم که شما بهم دادی... که شما بهم میدی...

می خواستم بگم که خودت مشخصش کن اگه هرچی قراره بشه...

می خواستم قربون این سنگینی رو م بشم که نمی ذاره نفس بکشم...وه که چقدر شما رو عاشقم من خدای عشق دل من...

می خواستم بگم اگه جدی نیست کمکم کن بتونم درس بخونم، اگه هست هم که هرچیزی خودتون صلاح می دونید. دوستون دارم خدا جونم. بوس بوس بوس.

برچسب ها : می خواستم بهتون بگم که ... - می خواستم
از سری خواستنی های گفتنی..❤
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

می خواستم بهتون بگم قربون دردی بشم که تو درمونشی...❤❤

برچسب ها : از سری خواستنی های گفتنی..❤
می خواستم بگم...۲
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

می خواستم بگم هنگامه خیلی حرف رفتن می زنه... می خواستم بگم خدایا...

می خواستم بگم دارم تمرین تنهایی زندگی رو میکنم، از فردا که همه میرن مسافرت جز من..

می خواستم بگم که خودت پناهم باش..می خواستم بگم از این غربت این دنیا... این دنیا با همه زرق و برقش...

می خواستم بگم قلبم ش ته و تو هر تیکه ش تو رو طلب می کنه ...❤

برچسب ها : می خواستم بگم...۲ - می خواستم
می خواستم بهت بگم....
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

می خواستم بگم فقط تو میدونی که چقدر تنهام .....

برچسب ها : می خواستم بهت بگم....
می خواستم بگم۲...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
سلام خدا.
حرف دارم برات عشق جانم...
می خواستم بهت بگم که .... امروز ، بعد از درس دعا ۲ در کلاس آرام توسط ص، رفتم پیش هنگامه که با هم برگردیم. می خواستم بگم که نشسته بودم دور تر از او. ولی بعدش تصمیم گرفتم یکم کنارش بایستم. یکم بعد اینکه رفتم شروع کرد از ناخن کارش درباره دوره های آموزشی و ... پرسید. بعد گفت تو سرمه که یاد بگیرم که اگه رفتم بتونم کاری انجام بدم .... می گفت فقط همسرش راضی نیست هنوز یکم.
دوباره به فکر فرو رفتم. تا قبل از این حرف ها فکر می راحت است تنهایی در اینجا بودن... اما راستش وقتی این چند روزه تصور می کنم حس می کنم سختی هایی هم دارد.... اما من از خدا می خواهم هرچه خیر هست پیش بیاید...
می خواستم بهت بگم که مرسی خدا که کمکم میکنی بهت نزدیک تر بشم.
می خواستم بگم خدا مرسی که امروز رفتم پیش هنگامه با هم برگشتیم. دارم سعی میکنم بهش نزدیک تر شم. می خواستم بگم مرسی خدا که راه رو برام باز می کنی.... می خواستم بگم که مرسی خدا.... مرسی...
امشب مهمون داشتیم. ونوس و مهین خانم اینا.
باید اعتراف کنم که نمی دونستم مهین اینا هستن و وقتی اومدن من تو اتاق داشتم آماده می شدم و هی میگفتم چرا اینا صداشون شبیه صدای ونوس اینا نیست؟!
تا حالا هم ندیده بودمشون! جالب بود. خداروشکر. شب خوبی بود❤ . الحمدلله.
امروز بچه ها سرکلاس یه سری چیزایی گفتن که امیدوارم عقب نندازن برنامه هامونو. خدایا عمیقا دلم می خواد جلو بریم. کمک کن استپ نکنن برامون....❤ خدای گل عشق من... نیت ما رو که می دونی ....
می خواستم بگم که دلم تنگته... و مرسی که حالم از بودنت خوبه... و مرسی که می تونم همراه هنگامه باشم.
می خواستم بگم که .... صمیمانه شما رو عاشقم ....❤
برچسب ها : می خواستم بگم۲... - می خواستم ,مرسی ,اینا ,هنگامه
می خواستم بگم1
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
سلام مهربون ترینم، وقتی باهات حرف میزنم، اثرش برام می مونه تا چند وقت بعدش. امروز حالم بهتر بود وقتی کنارم شما رو داشتم❤
خدا جونم می خواستم میشه خوب شم تا دوساعت دیگه؟ :(
روزه میخوام ....
می خواستم بگم که دلم تنگته. امشب حس می کنم راحت تر می تونم باهات حرف بزنم.
می خواستم امروز افطاری غلامی بود. توی مراسم ی که قرآن می خواند این آیه رو خوند.... و اذا سالک عبادی عنی.... فإنی قریب....❤
دوبار هم خوندش. می خواستم بگم که هیچ کدوم اینا اتفاقی نیست. می خواستم بگم که ممنون عشق جان دلم ...
می خواستم بگم که مرسی ک با کلاس تفسیر آشنا شدم و شما بخوای رمش. می خواستم بگم مرسی که راه جلو پام میذاری.
می خواستم بگم که خدایا مرسی که انقدر خودت راه رو آسون می کنی..اینکه امشب راحت تر می تونم باهات حرف بزنم...می خواستم بگم مرسی خدا...❤❤
برچسب ها : می خواستم بگم1 - می خواستم ,مرسی ,باهات ,بزنم می خواستم ,می تونم باهات
می خواستم بهت بگم ..... حرف هایی از جنس دل برای خود شما...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : می خواستم بهت بگم ..... حرف هایی از جنس دل برای خود شما...
رنگین کمان پس از باران...مرسی خدا..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

خدایا نمی دونی چقدر شیرینه وقتی قلبم تیر می کشه و حس می کنم که جز برای تو درد نمی گیره این قلب....

کاش واقعیتش هم همین باشه.

خدای من نمی دونی چه شیرینه وقتی حس می کنم الان کنارمی و داری بهم لبخند می زنی و لبخند هدیه می کنی....

خدای من... مرسی... عشق من .... دوستت دارم.

مرسی از همه دردهای عمیقی که منو به شما نزدیک تر کرد....

برچسب ها : رنگین کمان پس از باران...مرسی خدا.. - مرسی ,شیرینه وقتی
می خواستم بگم...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

خدای من

می خواستم بهت بگم دیدی بازم اب

ناراحتش

خدای من

چقدر سخته اولویت بندی بین حرفات...

انجام واجبت و رعایت درست حجاب و احترام پدر و مادرت که گفتی..

مخصوصا مادر.

می خواستم بگم خدای من

خیلی قلبم سیاه شده

منو از آدما پس بگیر، منو دست خودم نسِپار ...

می خواستم بگم خدای من...

قلبم خسته ست. دست قلبم رو بگیر مهربان ترین....

می خواستم بگم خدای من...

نذار دنیا دست و پای دلم رو ببنده.... کمکم کن قلبم و اعمالم انقدر سیاه نشه....

برچسب ها : می خواستم بگم... - خدای ,می خواستم ,قلبم
احیااااا
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

خدای من!

احیای شب نوزدهم عالی بود. موسسه.... حس و حال همون موقعم. گریه هام. که تا فردا بعدازظهرش چشمام میسوخت. جیغ زدنام در حدی که صدام گرفته بود.

شب بیست و یکم رفتم همون جایی که دوسه ساله می رم. اینکه این چندسال که می رفتم راضی بودم. بعد امسال رفتم اونجا خوب بودا ، اما بنظرم میتونستم خیلی بهتر استفاده کنم. همش تو حس و حال موسسه بودم...

امروز از شیدا پرسیدم که مثلا مزار ی دم خونه الناز اینا چطوره. مراسم هست یا نه. ساعتش چنده و اینا. که فردا برم اونجا شاید بهتر باشه.

بعد افطار با مامان رفتیم پارک پیش فسقلی. ساعت دوازده اینا ی شب تونستم آنلاین شم. دیدم کانال کلاسمون گذاشتن که بچه های مشترک ۵ با توجه به استقبال زیاد ، می تونیم توی مراسم احیای فردا شرکت کنیم.

وای خدایا چقدر خوب و عالی و عشق... چقدر خوشحال شدم. ممنون واقعا خدا. خدای گلم شکرت. إن شاءالله که بشه بریم.

امشب تو ماشین ویس های شب قدر موسسه رو گذاشتم. مامان خوشش اومده بود. هی می گفت بذار. وقتی متوجه شد که فردا هم هست گفت بپرس ببین منم می تونم بیام یا نه؟ . ولی می دونم که نمی ذارن ... ولی خوب می شد اگه میومد. دوسش دارم خدا. بعد از شما و هات عشقمه. یه عشقیه در راستای شما.

ممنونم خدای گل و عشق و جون و دلم ❤❤❤❤

برچسب ها : احیااااا - اینا ,موسسه ,خدای
نمایشگاه قرآن
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

بس که دست قضا،

بسته بال مرا

روز و شب ز گلویم، ناله خیزد و بس، آه

ناله خیزد و بس....


+ نمیدونم چی بگم. چقدر چقدر چقدر چقدر ....

بعضی چیزا رو نمیشه گفت. نباید مرورش کرد حتی.

نمی دانم چه می خواهم خدایا....

برچسب ها : نمایشگاه قرآن - چقدر ,چقدر چقدر ,ناله خیزد
از خاطرات دور سرکار
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

مریم کریمی رو دیدم امروز!

توی ! اونجا درس می خونه. شناخت منو.... سلام علیک کرد. عروس شدههه. خداروشکر ک می بینم هر کدومشون موفق تر از دیگری هستن.

فاطمه اکبری توی کلاسهای حوزه... مریم اینجا... عجیبه خیلی...❤

خدایا شکرت.

+ استخاره جوابش بد اومد. استخاره ی ازدواج ن و مجرد موندنم برای همیشه.....

برچسب ها : از خاطرات دور سرکار
نیاز یا احساس؟❤
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

یه نیاز داریم، یه احساس.

وقتی با هم در تضاد باشن باید ببینی کدومش می چربه و ارزش بیشتری داره.

خدایا خودت کمکم کن عزیزم. من احساس رو می خوام. من احساس به تو رو میخوام در مقابل خیلی نیازا. من تو رو میخوام. خودت میدونی چه خبره. کمک کن عشقولی من... نفس من جون من عشق من همه هستی من زندگی من عمرررر من

برچسب ها : نیاز یا احساس؟❤
تولد کریم ترین خاندان عشق ❤ ماجرای عاشقانه کهف ال ...❤
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

بذار از اول بگم. تو هفته گذشته گروه باقیات اعلام کرده بود افطاری میدن هرکیم بخاد می تونه بره سر مزار بود، ب تاریخ شنبه ۲۰ داد. کمک هم قبول می . خیلیییی کم ریختم و نیت ک إن شاءالله برم هم.

این یه قسمت. قسمت بع اینکه پنجشنبه خیلی ل و بی حوصله و بی برنامه بودم. بعد یهو زهرا پیام داد ک الی و شیدا دارن میان اینجا اگه میخای بیا. رفتیم اونجا و بجز شکوفه و محدثه بقیه دور هم جمع شدیم. بعد یهو زهرا از برنامه کهف شب تولد حسن مجتبی علیه السلام گفت. الناز گفت ک آره میرن. گفتیم میشه بریم؟ گفت میپرسم اگه اتوبوس جا داشت. شبش گفت اتوبوس خداروشکر برای شما جا داشت.

قرار شد برم. اونجا یه خانمی نذر کرده بود حاجت گرفته بود و چند ساله این تاریخ افطاری میدن. بعد مامان منو رسوند دم شهرک الناز اینا. دم خونه الناز اینا تا اتوبوس رو با ماشین مامان رفتیم. نمی دونم همسایه الناز فکر کنم پرسید از مامان که شما نمیاید؟ مامان گفت نه نمی دونستم میتونم بیام و اسم ندادم. الناز گفت کنسلی داشتیم و میشه بیاید. همون جا مامان تصمیم گرفت بیاد و اومد. و چقدر خوب بود.ببین چجوری روزی آدم میشه. دومین بازم بود کهف می رفتم. دعاهای حسنی.... غربتشون... کریم بودنشون.... نشستن روی خاک و تکی و تهران زیر پات کنار ی عزیز گمنام... روزه... ماه مهمونی خدا....

خیلی خوب بود. خدایا شکرت. خیلی شب قشنگی بود.

إن شاءالله کربلا به زودی....


حالا اون افطاری مزار ، بعد از جریانات تروریستی، برنامه کنسل شد. بعد گفتن که داده شده به کهف هزینه ش! خیلی عجیب بود.... خیلی..... نمی دونم چی بگم. ولی کهف ال خیلی جای خوبیه. خدایا شکرت..... خلوتش، ارامشش.... ش... آسمونت... کوچیک بودن همه چی ....و و بزرگ بودن خودت خدا.... درکش...إن شاءالله ❤

نصف مهمونی ت گذشت خدا.... کمک کن خوب استفاده کنیم :((

برچسب ها : تولد کریم ترین خاندان عشق ❤ ماجرای عاشقانه کهف ال ...❤ - خیلی ,مامان ,الناز ,میشه ,اتوبوس ,برنامه ,خدایا شکرت ,الناز اینا ,افطاری میدن
از روز تولد...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
امسال روز تولدم کلاس آرام داشتیم. این خودش ی هدیه بزرگ از طرف خدا بهم بود. مرسی خدا...
بعدش وسط کلاس برام تولد گرفتن. گفت آموزش از امسال تصمیم گرفت ی هدیه ب بچه ها بده برای تولدشون. از این ماه شروع میکنیم. اسامی متولدین ماهم رو پاور کرده بودن. بهشون هدیه دادن و بعد گفت امروزم ک تولد بعضیاست.
خدایا خدای من.... یعنی اصلا فکرشم نمی . کل بدنم می لرزید از هیجان و خج . سودابه کیک درست کرده بود و آورده بود. خواهران سه ت میگفتن ما هم می دونستیم. مرجان بهم هدیه داد. همون روز کنار آرامی ها و بعدش پشت بوم رفتن و جوج زدنمون و چای ذغالی اونم توی روز تولدم.
بعدش بلیت قطار برای مشهد توی عصر روز تولدت.... با دوستات. تبربکاشون. حس خیلی خوبی بود شکر خدا.
از تشکر میگفت کار سودابه بوده همش از هفته پیش می گفت چی بذارم و ... .
از سودابه تشکر . می گفت می خواستم خوشحال شی.
امسال خدا سوای مهر خونواده و حضور قشنگشون❤، هدیه بهم هم قرآن رو از طرف داد، هم مشهد، هم کلاس روز آرام و هم برنامه جوج توی اون روز، هم غافلگیری م توسط این عزیزا ❤
خدایا مرسی. دوستت دارم خدا.
مرسی که همیشه عالی ای. خدایا خلا قلب و دلم رو خودت پر کن. خودت مرهم و پناهش باش. جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب...❤
برچسب ها : از روز تولد... - هدیه , ,خدایا ,تولد ,سودابه ,بعدش ,تشکر
ارجاع به پست ۱۵ اردی بهشت
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

ارجاع به پست ۱۵ اردی بهشت.

شاید می خواد محققش کنه.

شاید این بی قراری و دل سوختن پیش زمینه وجود و حضور و لمس حضورش تو قلب و جونم باشه.. اگه اینطوریه بی شک راضیم محبوب دلم. فقط خودت هدایتش کن ... ❤

برچسب ها : ارجاع به پست ۱۵ اردی بهشت - اردی بهشت
خدا... دلم ش ته
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

وقتی خوابت میاد اما انقد فکرت درگیره که خوابت نمی بره.

وقتی حتی انقد فکرت درگیره که ذهنت خالی میشه و نمیتونی ب دغدغه ها فکر کنی حتی.

وقتی وقتی وقتی ...

+ چرا بی خبر گذاشته؟ این بی احترامی نیست؟ خدا..... تو میدونی چقدر برام مهمه جلو خونواده کوچیک نشم. نه واسه غرورم. بلکه به خاطر عقیده م....

خدا دلم ش ته راستشو بخوام بگم. دلم ش ته و نمیخوام بهش فکر کنم. دلم ش ته و الان دارم اعتراف می کنم. بعد از هشت نه روز. خدا دلم ش ته و بی قرارم. تو رو میخوام. خدا خسته م. تو میدونی خستگیامو...

خدا.....

تو باش... تو پیش من باش.... من ک تو رو دارم که...

خدا... من یه تاریکی هایی دارم توی زندگیم، اما جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب..... من فدای تو, به جای همه گل ها تو بخند.....

خدا آرامش ت رو میخوام. دلم می خواد حس کنم بغلم کردی. بهت نیاز دارم خدا. این مدت فشار فکری و روحی نسبتا زیاد و همزمانی رو تحمل .

دوستت دارم خدا. می خوام ت.

برچسب ها : خدا... دلم ش ته - ش ته ,وقتی وقتی ,فکرت درگیره ,انقد فکرت
مرسی از آدمای خوبی که سرراهم میذاری خدا. ادمایی که هدفشون شمایی..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

روز کلاس دعا و مراسم مناجات یه کوچولو سرحال نبودم.

مثل اینکه حس کرده بودن. فردا ی مراسم مناجات بهم یه پی ام یهویی دادن که فلانی اوضاع خونه چطوره؟

یکم براش حرف زدم. منو ب خودم پاس داد، چ کار خوبی...

پرسید خودت اما آرومی جدا از شرایط؟

جوابشو ندادم. اما دلم می خواست بگم نه. آروم نیستم. دقیقا مشکلم همینه که آروم نیستم....

خدایا خودت کمک کن....

+ خوشا ای دل بال و پر زدنت،شعله ور شدنت در شبانگاهی...

به بزم غم دیدگان تری، جام پر شرری، شعله ی آهی ....

برچسب ها : مرسی از آدمای خوبی که سرراهم میذاری خدا. ادمایی که هدفشون شمایی.. - آروم نیستم ,مراسم مناجات
امروز... موسسه
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امروز... موسسه... درس دعا...

حرف زدن با خدا...

فإنی قریب...

الله؟ جونم...

دلم..

دلت چی؟

من همینجام. فإنی قریب...


گریه ی بی امان م و فوق العاده لذت بخشم... پر شدن کل صورتم از اشک... یه گربه ی بی سابقه... هق هق بی صدا حتی ....خدایا شکرت.... اوج آسمان آقای اصفهانی... ماه رمضون... فدات بشم من، ریخت و پاش کردی عشق من... مهربونم... همش دنبال بهانه ای برای عشق ورزیدن بیشتر و نازتر ....


خدایا دوستت دارم.... مرسی خدا....

هدیه مشهد رو بهشون دادم. خوششون اومد. جمله این بود که خدایا شکرت اگه گاهی دلم می شکنه، این یعنی راحت تر می تونم بهت نزدیک بشم.

سمیه می گفت جمله من مال این روزامه. مریم استوریش کرد و راضیه پست... حشمتی پور خوشحال شده بود... خداروشکر. خوشحال شدنه از همه چی بهتره. خودمم برداشتم. جمله م این شعر بود: چیست گران بها تر از دوست که آرزو کنم؟ ... ❤

بعد کلاس رفتیم پیش صباغ چی. خیلی عجیب بود که شناختن م! جمله شون این بود که: خب حضرت (!!) فلانی (فامیلم) چطورید؟

خیلی تعجب . به ایشون هم هدیه دادیم. خندیدیم. خوب بود خدا رو شکر .

شب تولد ملینا بود. از موسسه رفتم پیش هنگامه. سعی پیشش باشم. خدایا شکرت ....

مرسی که می شکنم حتی سر این دیدارا .... اشاره به دیدار دیروز در کافه ولیعصر ِ ژنتیک خوانده و انتظار خبر!!!!

خدایا از فاطمه میخوام که بپرسه برام. آیا اینکه ازدواج نکنم خوبه یا نه؟ خدا خودت می دونی دلیلم رو ... دوستت دارم ماه من... دوستت دارم عشق من

برچسب ها : امروز... موسسه - خدایا ,جمله ,دوستت ,شکرت ,موسسه ,دوستت دارم ,خدایا شکرت ,فإنی قریب ,امروز موسسه
نیمه شعبان امسال...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

قشنگ حس میکنم مودم میاد پایین خیلی و بی دلیل هم میاد. یعنی بی محرک. وگرنه بی دلیل که نیست!

این جور موقع ها بیشتر به قدرت و بزرگی خدا پی می برم. وقتی همیشه خوبه و مثلا چند روزی ترشح یه هورمون تو بدنت کم و زیاد میشه انقد تغییر ح میدی. ببین چقدر بزرگ و حکیم بوده که همه چیو سرجای خودش قرارداده و آفریده. به. عجب خالقی ❤

این چه عشقیست که در دل دارم ❤❤

دوستت دارم خدا..❤

زمانم. ولی من.

شمس، جشن امروز فاطمه اخ، همه همشون یه چیزو میگن. دوست داشتن و عشق شما در راستای عشق به خداست. دوستون دارم آقا... کاش روزی بتونم ادعا کنم عاشقتونم. عاشق شما و خدا....

مرسی از دعوت و هدیه های امسال آقا..کبوتر آبی, یک روز می افتد آن اتفاق خوب...کتاب آوای انتظار، لیوان مدل کافه ای و رو مه شما... مرسی از کیک های تولدتون...❤مرسی از شربت و رزق های امسال آقا ....❤

مرسی پنجشنبه شب تا یازده توی شمس بودم. مرسی اقا ک اجازه دادید دستام یه کاری کنه براتون، اما با دلم و وجودم...❤ آقا دوستون دارم... ببخشید مولا.... روسیاهم.... چقد اشکت رو درآوردم..... چقد شرمندم آقا....

دوستت دارم عشق جان...❤

+ تا کی به تمنای وصال تو یگانه...❤

برچسب ها : نیمه شعبان امسال... - مرسی ,امسال ,دوستون دارم ,دوستت دارم
خدا مرسی از اینهمه هدیه و خوبی برای تولد...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امشب برام تولد گرفتن... دو روز زود تر... خیلی لطف ... خیلی خیلی محبت ... ❤❤

خیلی خج کشیدم. مثلا دو ساعت و نیم تو ترافیک بود که به خاطر منِ کمترین بیاد پیشمون .... چه هدیه ای.... چقدر ناب.... چه دسته گل رز قرمز خوشگلی... چقد همه چی خوب... نامه خوشگل آناهیتا با انارش...❤❤

هنگامه با وجود چمدون نبستنش بازم اومدن پیشمون... کیک یدن... واقعا ممنونم .... مامان.... ک نمیتونم بگو چقدر زحمت کشیده بود... از غذا و شادی و خوشحالی و حس خوب و ... گرفته. همش عشق بود. همش عشق بود. من چی می تونم بگم؟ چقد خج زده م. و تازه فکر کن این عشق پدر مادر اپسیلونی از عشق خدا به بنده ش نیست... خدا نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم.

خدا امسال بهم خیلی کادوی ناز دادی واسه تولدم. خیلی گریه مه. از ذوق و خج . اولیش هدیه ای که بهم داد. قرآن ! چه قرآن نازی.... خدا مرسییی... نمی دونم چی بگم واقعا. یاد این میفتم که روز اول عید اولین عیدی م تقویم استان قدس رضوی بود از ی که فکرش رو نمی . امسالم هدیه تولدم قرآن اونم از ی که فکرشو نمی .میدونم خدا. داری بهم میگی روزی رو میرسونی.

این آیه : و یرزقه من حیث لا یحتسب...

روزی می دهد از جایی که گمان نمی کنی...

مرسی خدا. عمیقا مرسی..❤ کاش بتونم خوب استفاده کنم . کاش بتونم بهت نزدیک تر بشم. کاش بتونم همه کارام برای تو باشه. کاش ...

هدیه دوم ت خدا اینکه روز تولدم کلاس آرام داریم.... کلاسی که کمک می کنه به شما نزدیک تر بشم. چی بهتر از این خدا؟ ... ❤ مرسی خدا... ممنونم واقعا

هدیه سوم ت اینکه از ۲۴ فروردین قرار شده بعد کلاس آرام روز ۲۸ م بریم پشت بوم و با بچه ها تفریح داشته باشیم و ب قول خودشون جوج بزنیم.

یعنی همین که هی تاریخ روز تولدت میاد... ی حس با نمکی هست ❤

و یکی از گران بها ترین هدیه هات برای تولدم خدا... :

هدیه چهارمت اینکه روز تولدم بلیت مشهد الرضا داریم عصرش. خدا..... خیلی بهم لطف کردی. مرسی خدا.

واقعا از هیشکی توقع ندارم امسال. هدیه م رو از خودت گرفتم خدا.... کاش لایقش باشم فقط...

مرسی خدا... واقعا مرسی ❤

یاد پارسال که یه هفته قبل تولدم مشهد بودم و می گفتم رضا یعنی میشه یه روزی روز تولدم پیشت باشم؟

مرسی آقا... مرسی.... دوستت دارم حضرت عشق... دوستت دارم خدای ماه گل من.... ممنونم ازت.

+ دلم میخواد بیام تو آسمون دورت بگردم.

دوستت دارم خدا. کاش محکم بغلت کنم و ازت جدا نشم. کاش همه جا تو رو ببینم . کاش همه هدفم تو بشی. خدا جونم کمک از خودت میخوام عشق دلم... ❤


++ امشب دوباره نوشیدنی خوردن! خیلی عجیبه چند ساله روز تولدم هی تکرار میشه. امسال ناراحت نشدم! امسال تا فهمیدم اینطوریه , سعی فکر کنم این اتفاق که هی تکرار میشه میخواد چه پیامی بهم بده؟

و یاد حرف افتادم. اینکه بهشت رو توی این دنیا هم میشه دید اما جهد درونی میخواد. رنج درونی. اینکه چه خوب خدا که این رنگ رو بهم میدی. مرسی خدا. اینکه مرسی که یه فرصت برام پیش میاری که روز تولدم هم دلم بسوزه و بیشتر مال خودت بشه. شعر بخونم برات. عشق دلم.... مرسی...

اینکه هنگامه کادوی قرآن رو ببینه و واکنشش رو ببینم و بازم دلم بسوزه اما غمگین به اون معنای مادی نشم. خدایا... شکرت ...

+++ دوستت دارم یا الله... مال منی یا الله... عشق منی یا الله... عشق منی یا الله...

√ کلی حس دارم اما نمیتونم بیانشون کنم. فقط اینکه واقعا مرسی خدا...❤

برچسب ها : خدا مرسی از اینهمه هدیه و خوبی برای تولد... - مرسی ,تولدم ,هدیه ,اینکه ,خیلی ,واقعا ,دوستت دارم ,تکرار میشه ,واقعا مرسی ,کلاس آرام
خدا...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

خدا نمیخوام غرق جلوه ها بشم.

خودتو می خوام خدا....

خودت کمک کن.

اصن من جهد درونی میخوام خدا برای تو. به عشق تو .

خدا همه این دل سوختناااا مبارزه به یه نگاه تو . تو فقط منو نگاه کن....

بذا درکت کنم خدا. کمکم کن حس ت کنم. نذار غرق جلوه ها بشم...❤

برچسب ها : خدا...
خواب بااحااال و خوووووب
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

چه خو دبدم ...

مشهد... حرم... تابوت رضا علیه السلام توی صحن.... نزدیکش شدن، بغلش ... خ .... وقتی می چسبیدم به تابوت، همه وجودم می لرزید. قفسه سینم می لرزید. چه خواب خوبی بود. چه آرامشی بود..... و چقدر عجیب بود خوابش.... خدایا شکرت ..... مرسی... فکر کن خواب ببینی چسبیده به تابوت مهربانی ها هستی....... الحمدلله خدای گل من ....

نازنین هم بود! بسی جالب است...

برچسب ها : خواب بااحااال و خوووووب - خواب ,تابوت
ا اج؟!
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
اگه با این حماقتش ا اج بشم چی؟ ...
برچسب ها : ا اج؟!
فکر اساسی
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

دیروز برای تولد گرفتیم.

بعدا تعریف می کنم. الان میخوام چیز دیگه ای رو بگم..

می خوام بگم که باید یه فکر اساسی کنم برای اینکه مراقب خودم باشم. این فکرای لعنتی می خورن منو اگه یکم غفلت کنم ....

حالم خوب نیست هنوزم. هنوز اون گریه ای که باید رو ن .

دلم میخواد یه مدت دور باشم از همه. فکر کنم نیاز به خلوت و تنهایی دارم.

دلم میخواد برم تو اتوبان و فقط آهنگ گوش بدم.... دلم عمیقا مشهد میخواد.... اونجا می تونه حالم رو خوب کنه بی شک .... ب کمک و لطف خدا....

گریه میخوام. باید گریه کنم. باید بپذیرم چیو به چی داده... باید بی توجه باشم ب وقتی ک از تی وی صدای اذان پخش میشه و قیافش چه حالیه.. و خودشو کنترل می کنه چیزی نگه. باید چشمامون ببندم و مثل احمقا بخندم؟ گیجم. خدایا دستمو بگیر.... میدونم نباید خودمو سرزنش کنم، اما نمیتونم. گرچه خیلی دارم تلاش می کنم و واقعا از اولش خیلی بهترم. اما هنوزم....

از این بی حال شدنای یهویی خسته م. . . .

√ میدونم این حال بد رو هم دخیله ... یاس کار خودشه..


آمده ام چو عقل و جان

وز همه دیده ها نهان

تا سوی جان و دیدگان

مشعله ی نظر برم ...


√ اوست گرفته شهر دل... من به کجا سفر برم ؟.........

برچسب ها : فکر اساسی - میخواد
تو... فقط خودت...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

چهارشنبه های هدیه ای ...

هفته پیش دنبال چوب بستنی تولد .... هدیه چ در واقع مهر خدا بهم.... این هفته دنبال جعبه کادویی و هدیه دادن باران بهم.... نشر مثلث و خط کش و اینهمه ماژیک.....

خدایا...

خدایا دلم برات تنگ شده... حس میکنم امروز کم پیشت بودم . دلم میخواد گریه کنم. میخوام بیام تو آسمون دورت بگردم .....

خدایا خدا جونم خودت کمک کن فردا مراسم خوب برگزار شه به امیدخودت. قبلش متوجه نشن. خدایا همه اینا بهانه ست. من تو رو می خوام.....

برچسب ها : تو... فقط خودت... - خدایا , ,هدیه
غلبه بر ترسممم
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

هوراا

خداروشکر امروز ماشین بردم اول رفتم کتابخونه با مرجان و بعدشم کلاس غلامی. کلی هم گم شدم و تو ترافیک و سربالایی بودم شکر خدا. برگشتنی هم ترافیک بود. الحمدلله که خوب بود. خدا جونم شکرت.

شب هم اومدم تو پارکینگ شکرخدا. ماشین کناری هم بود. اما خوب پارک خب لطف خدا فقط ...

ب یاد حدیثی ک فاطمه سر کلاس گفت . از المومنین ع که از هرچیز می ترسی برو توی دلش. امروز سربالایی و ترافیک و پارکینگ دقیقا همینطوری بود برام. شکر خدا... حرفای الناز و شیدا. مهرشون

دوبار ماشین داشت میومد تو شکم ماشین که خدا هوامو داشت. الحمدلله. واقعا هم هردوبار تو خط خودم می رفتم یهو یکی میخاست لاین عوض کنه یا بدون راهنما و نگاه میخاست از پارک بیاد بیرون. واقعا خداروشکر ....

+ یهو سرگیجه بدی گرفتم نیم ساعته. سرگیجه و سیاهی چشم. آبمیوه هم خوردم ک قند داره اما باز اثر نکرد. نمیدونم چرا.

میدونم دارم به معده م بد می کنم هیچی نمی خورم. اما واقعا میلم نمی کشه..

شکرخدا.


++ گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من / از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم...

برچسب ها : غلبه بر ترسممم - ماشین ,واقعا ,ترافیک
هیجان کادو
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

چوب بستنی ها آماده شده شکر خدا.

انقد دوست ذوووق و هیجان دارم که امروز بدم بچه ها بنویسن و متوجه نشه استاااااد ❤


+ پدر شوهر سارا ...... خدا رحمتشون کنه

برچسب ها : هیجان کادو
مرگ!
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

مثلا به این فکر می کنم اگه یهو بمیرم، چی میشه؟

تصادف مثلا، یا ایست قلبی حتی! یا.. نمیدونم چی!

+هیچی نمیشه اگه بمیرم ... فقط شهید نشدم. همین ...

میرم تو بغل خدا یعنی؟ جبران همه دلتنگیام میشه؟ مرهم همه زخمای از دوری م میشه؟


++ نمیتونم درس بخونم... فقط تو مغزم پلی میشه...

سلطان منی... هم شاه منی, هم ماه منی, هم مال منی... هم جانی و هم جانان منی...جانان منی...

یا فقط منتظرم تموم شه درسم , به نیمه ی شب برسیم و هدفون بذارم و گوش بدم که ... بگذار تا مقابل روی تو بگذریم... یده در شمایل خوب تو بنگریم....

برچسب ها : مرگ! - میشه؟
اندر ذوق های کادو یدن و غافلگیری
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

خدایا یعنی می شه که این کادو یدنا و اینا برای ، خوب پیش بره إن شاءالله؟ ❤

میشه خوشش بیاد و لذت ببره؟

راستی!

قرار شد إن شاءالله چهارشنبه ببینمش. احتمالا عصر.

برچسب ها : اندر ذوق های کادو یدن و غافلگیری
امروزو ب
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

دارم هی وزن کم می کنم خدااااااا روو شکررر

+ استرس دارم، امروز عصر خدا بخواد قراره با حرف بزنم. این حجم از استرس بی سابقه ست :/ ! ب یاد نیچه و استیکراش


ب تولد گرفتیم برای بهاره و شوهر و بابا .... خداروشکر خوشحال شدن. هیچی اندازه این دیدن خوشحال شدنشون و غافلگیری شون کیف نمی ده.


بس ک خوب نمی خوابم این چند وقت، ب وقت خداحافظی بهاره گفت خیلی زحمت کشیدید خستگی از چشمات می باره هلیا جون. وای خدا ک چقد ناراحت شدم گفتم اینطوری نیست. اینم از مهمون نوازی این روزات :(

برچسب ها : امروزو ب - ب
اندر احوالات حرکت امروز
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

کلی کار دارم و هیچ کاری نمی تونم م!

خسته شدم از این رخوت.

خلاصه کتاب، راجرز، بیست گفتار، گروهی آدلر.


شکمم صدااا میدههه گشنشه اما هیچییی نمی تونم بخورم. صبح دوتا چنگال کیک خوردم، دل پیچهه گرفتم . از استرس امروزه. میشناسم خودم رو.

الآنم سردمه. هیچ کاری هم نمی تونم م. کاف.

منتظر خبر م. قرار بود خبر بده فکر کنم ساعت دقیقش رو.

نمیدونم چرا انقدر اضطراب دارم به خاطر حرف زدن! منطقی نیست.

برچسب ها : اندر احوالات حرکت امروز
حرفا و حسای امروز....
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : حرفا و حسای امروز....
مو
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

گرگان ک بودم نغمه گفت موهات از آ ین باری که دیدمت کمتر شده ها...

دقت دیدم راست می گه، هم خیلی ریخته، هم چرب تر شده، هم موخوره داره...

+ باید از این تقویت کننده ها بزنم بهش

برچسب ها : مو
بازخورد چهروی!
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
گفت خوبی؟
گفتم خوبم، با شک و با یه لحن خنده دار! دست خودم نبود! جوری که هردومون خندیدیم. گفت معلومه خیلی خوبی.
گفتم دعا کن. گفت خیلی مشهوده. گفتم جدا؟ با تعجب. گفت آره. گفت من از نگاهت فهمیدم. نگاهت خسته ست. حتی به سرعت معمول چشمت حرکت نمی کنه، آهسته تره. می دونی چی میگم؟ گفتم نه. گفت پس ولش کن، منی ک می بینم متوجه میشم نه خودت. گفتم یعنی عدم حضور؟ گفت هم عدم حضور..هم یه دزی از ناامیدی..
چقدر خوب منو فهمید!
گفت واتس یور پرابلم ترانه؟ نگاهش . گفت دیروز میخواستم بیام پیشت اما حس که بذار الان با خودش باشه، شاید بخواد تنها باشه.
و گفت حواسم هست، دال بر بی توجهی م نیست. تشکر ازش.
خیلی لطف دارن.
نمیدونم چهره م چش شده! دیروز مریم رو دیدم سلام کردیم. ردیف پشتی م نشسته بود. یهو گفت ترانه چرا چهره ت غمگینه؟ با خنده ربطش دادیم که شروع ها:)) . یا سحر منو دید گفت سلام عه چه سرمایی خوردی :| ، سرما نخوردم که :|
دوست ندارم انقدر معلوم باشم.. مومن اندوهش تو قلبشه. البته خودم دارم جواب خودمو میدم :). مومن!!!! قابل مقایسه ست با من اخه؟
همه! حتی ظاهرشم نمی تونم داشته باشم... چه ادعاها... هنوز آدم نشدی؟!
برچسب ها : بازخورد چهروی! - گفتم ,خیلی
محبت دوستا
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

باران هرروز بهم پیام می ده. میگه خوبی؟ بهتری؟ زود خوب شو.

غزل هم خیلی همفکری و راهنمایی برام انجام داده.

چجوری اینهمه لطف رو جبران کنم خدا... ؟

اینم از بچه های که اینطوری محبت دارن...

کاش لایقش بودم :) که نیستم...

برچسب ها : محبت دوستا
ادامه..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

چقدر حالم بدههه . دلم آشوبه. نمی دونم چی میخام

برچسب ها : ادامه..
حس و حال این روزا...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
وقتی میان اینجا حالم بدتر میشه
باید خوب رفتار کنم و نمی تونم
چقدر غصه دارم..... میدونم حتی این اتفاق هم خیلی چیزای خوب داره تو خودش، اما مسأله اینه که نمیدونم باید چیکار کنم. نمی دونم چی درسته چی غلط. نمی دونم راهی ک تا الان می رفتم درست بوده یا نه. نمی دونم الان باید چیکار کنم. و ی رو هم ندارم ک با توجه به منطق و عقاید خودم، بهم بگه... شک به بگم یا نه. حس میکنم می تونه کمکم کنه اما نمیدونم کار درستیه بهشون بگم یا نه. دلم نمیخواد تو موسسه باشه... یعنی دلم نمیخواد ی متوجه بشه.
چقدر وقت آهنگ دیروز گریه . ناخودآگاه. منی ک شب قبلش از شدت شوک اشکم نمیومد، وقتی آهنگ گذاشتم اشکام می ریخت همین طوری.... شونه هام می لرزید حتی! من! ی ک جلوی مشاورش گریه نکرده مگر تو ح هیپنوتیزم! چه گریه ی دلچسبی بود. چقدر دلم میخوادش بازم. فقط اون وقت گریه و تو مترو همون روز ک شنیدم خبر رو... قبل و بعدش دیگه نه. نمی دونم چرا. ذهنم نمیخواد باورش کنه.
حس میکنم از سر همون گریه ها بود که دیروز دوباره بهم گفت خودت خوبی و هر موقع خواستی من هستم و خج نداره که. هم وقت خداحافظی و هم توی تلگرام وقتی ازشون عذرخواهی .
آخه وقتی وقت خداحافظی پرسید خوبی؟ سرمو ت دادم و با نیمچه بغض گفتم دعام کنید. حس نگران شد. بنده خدا. الکی . اومدم خونه پیام دادم ک هیچی نیست و با خودم درگیرم و نگران نباشه. گفت درگیری با خود از قشنگ ترین مراحل هر یه. درسته. قبول دارم. گذروندم ازین درگیری ها. اما این یکی انگار جنسش فرق می کنه. این دفعه نمی دونم چی درسته چی غلط. این دفعه به کل رفتار و زندگی م شک ....

+ این روزا تپش قلب خیلی شدیدی دارم. مخصوصا وقتی میان... محکم و تند...
++ می دونم ناشکریه... اما خیلی سخته برم . برم اونجا هم نقش بازی کنم . . . . . . . . . .

برچسب ها : حس و حال این روزا... - نمی دونم ,نمیخواد ,درسته ,چقدر ,خیلی ,گریه ,باید چیکار ,وقتی میان
رضا...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

آخه بی معرفت ... برای غده ی تو ت وقت حاملگیت نذر مشهد کردی...

حالا شد عیسی ؟

+ لایو امشب رضا... ۱۹ فروردین، تولد جواد ع.....

برچسب ها : رضا...
خوااب
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

یادش بخیر همین چند وقت پیش بود شبا زود می خو دم، خوب می خو دم :)

برچسب ها : خوااب
رو کم کنی!
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

لج می کنم با خودم..

قرص نمی خورم. به درک که تا کی بیدار می مونم. که چند شب بد می خوابم. که حتی چشمام نشون بده شب بیداری ها رو. که در طول روز مغزم خواب باشه. نمیخورم. ببینم تا کجا دووم میاره این بی خو ها. رو کم کنیه. باشه. یا تو منو زمین می ندازی یا من تو رو ;)

برچسب ها : رو کم کنی!
بدترین خبر.. خاک بر سرت
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

فکر کنم یه قسمت از قسمت های باقی مونده م تموم شد. مرد.

بدترین خبر عمرم رو شنیدم امروز .......

خاک بر سر من.. خاک بر سرم کنن...

گریه بعد از اتفاق به چه دردت می خوره خب؟ حالا که کار از کار گذشته... حالا که اتفاقی که نباید، افتاده، حالا هی گریه می کنی؟ حالا مثلا حتی جلوی اشکت رو توی مترو و ایستگاه نمی تونی بگیری؟ سر میز ناهار گریه ت می گیره و برای اینکه اشکات رو نبینن به بهونه جمع غذا میری زیر میز و لبات رو گاز می گیری؟ دیگه الان؟ چه فایده؟ چه فایده؟ ....

خدا... چجوری تحملم می کنی؟

چقدر حالم بده.... چقدر حالم بده خدا..... خودمو لایق نمی دونم بخوام بهت نزدیک شم

عشق دیرین ِ روز مشترک تو گوشم پلی شده و من بغضم رو می خورم... چجوری بهت نزدیک شم خدا؟ وقتی .... وقتی....

۶ ساله که داری سعی میکنی مسلمون باشی... نتونستی یه آدم رو جذب کنی... نتونستی خواهرت رو یکم مشتاق کنی حتی.... اونوقت.... اونوقت خواهرت توی دوهفته جذب شد.... دوهفته ی کذایی توی ترکیه.... مس/یحی شد.... می فهمی؟ خاک بر سرت.... خاک بر سرت که آنقدر بدی....چی می تونم بگم....

برچسب ها : بدترین خبر.. خاک بر سرت - حالا ,چقدر حالم
ادامه ی امروز
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

عصرش با سروناز قرار داشتم، می خواستم ماشین ببرم. دیدم آنقدر حالم بده، آنقدر دست و پام می لرزه که یا خودمو می کشم یا یه چیزی میشه... نرفتم. کنسلش . اصن نمیتونستم هم ببینمش. با این حال....

پیام دادم به باران... فوری گفت میاد.... رفتیم فانوس. تو مترو همش گریه . تو ایستگاه منتظرش بودم گریه . اما چه فایده.

هم مامان هم باران بهم میگفتن یه رژ می کردی لااقل. نمیدونم چرا.

تو کافه داشت گریه م می گرفت باز.... الآنم... چه اهمیتی داره؟

چقدر مُردم امروز من....

حالم بده. الآنم بدنم یخ کرده. بهش که فکر می کنم...

+ سکوت غم از من، ترانه ز تو :((

برچسب ها : ادامه ی امروز - گریه
شب...خواب...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

این بی خو های شبانه ی لعنتی ......

برچسب ها : شب...خواب...
گیج گولک!
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

حضرت شاه عبدالعظیم ع امروز توفیق دادن و دعوتم . خیلی چسبید. خیلی کوتاه بود اما چسبید الحمدلله. بعدش کلاس غ. چقدر خوبه این بشر ❤ .

حیف ک دیگه اینور سال فکر نکنم بشه بخونیم پشت سرش. روزا طولانی شده و به زمان کلاسمون نمی خوره دیگه.

مزار ی عزیز ❤.

+ حالم بده . اصن از صبح که بیدار شدم گیجم و چشام سیاهی می رفت . صبحانه که خیلی کم خوردم و ناهار هم ک خونه نبودم نخوردم ، شام سوپ خوردم اما گشنمه هنوز. شکمم گرسنشه اما خب گلوم سیره :|

لپام قرمزهههه و داغه چشمام. اما تب ندارم. گیجم. شاید واسه نخو دن ب باشه.

مامان گفت امشب یه قرص بخور بخواب.

منظورش کلردیازپو اید بود. لعنتی سبز رنگ . نمیخوام دوباره بخورمش..... خدا کنه خوابم ببره ... گرچه اون قرص حساسیت خواب آور هم امشب خوردم .... :( :)

+ مشهد... کربلا.... راهیان....

برچسب ها : گیج گولک! - خوردم ,خیلی
دوباره ... ؟
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
بعد از اینکه از نوجوونیم آب شدن عزیزترین زندگیم رو به چشمم دیدم تا همین الان.... حالا نوبت اون یکیه؟
دلم می ترکه خب ...........
+ خسته شده... حق داره... اما نه ب جایی وصله ک خودشو بند کنه، مثلا اعتقادات، نه وجدانش می ذاره تعهدش رو زیر پا بذاره.
من نمی فهمم. من خیلی خسته م.
رفتم مسافرت. گرگان و قطار و جاده و اتوبوس و جنگل و بارون و برف و پیاده روی و همه چی. بلکه حالم خوب شه. چند ساعت نیست که برگشتم و دارم گریه می کنم. دلم هوای شاه عبدالعظیم ع رو کرده. دوماه پیش روانپزشک «او» به ایشونم قرص ضد افسردگی داده بود. نخورد. منم موافق نبودم. امروز از سردرد رفته پیش خونوادگی و بهش گفته عصبیه. بهش کلر داده. فشارشم بالا بوده. دیروز مشروب خورده. بعد از چند سال؟!
++ پنجشنبه خونه ف بودن. مشروب... شام... اون نگاها.... بچه هاش....من....نگاهاشون... من ِ بدبخت ..........
چقدر این وقتا دلم هوای ویولنم رو می کنه...... چه دوری تلخی دارم ازش.
بهونه گیر شدم. انگار انتظار داشتم وقتی برمیگردم همه چی خوب شده باشه. خب شاید این انتظارو نداشتم؛ اما انتظار نداشتم ک بدتر هم شده باشه.
+++ خودم خوابم از همه بدتره. بدون در نظر گرفتن اون سابقه ی لعنتی، یعنی الان فقط منم تو خونه ک دارو نمی خورم...ک دارویی اعصاب نمیخورم....
++++ فکر می کنم حسین منو نمیطلبن... حقم دارن... من کجا اونجا کجا.... ی جنوب منو نمیطلبن... فقط هربار دلم میره.... می میرم.... فکر می کنم چقدر تنهام. چقدر هیشکیو ندارم از دغدغه های این روزام براش حرف بزنم... چقدر جای یه دوست که بفهمتم خالیه تو زندگیم.
برچسب ها : دوباره ... ؟ - چقدر
انکار..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

بعد از خیلیییییییی وقت آرایش رفتم بیرون.

یعنی ی رژ زدم و یکم مداد چشم. انگار میخواستم به همه بگم درسته شالم توسیه، خنثی ست , درسته نگاهم یخیه. اما نگا صورتمو! من خوشحالم. دست به انکار خودم زدم در واقع.

دلم یه جوریه.... توکل به خدا.... بریم و بیایم من خیالم راحت شه. إن شاءالله.

توکل به خودش... ❤

برچسب ها : انکار..
خدا جانم ❤
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

حتی این روزا که بی حال میشم هم، خدا انگار بهم میگه... بهم میگه که نگران نباش بنده ی من. حواسم بهت هست عزیزدلم.

مثل امروز که چله سوره فیل و دعای فرج به اسمم اومد. کلی دعای خوب و حس قشنگ. مثل اینکه ده مین مونده ب نیمه شب شرعی خدا یهو یادم آورد چله ها رو نخوندم. مثل رانندگی خوب بابا الحمدلله. مثل خیلی از این چیزا.

خدایا شکرت. ممنون بابت بودنت. دوستت داریم خدا. کمک هممون کن. مرسی که روزای حساس هامون رو بیشتر داری❤

برچسب ها : خدا جانم ❤
شب نوشت
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
خدایا... خدا کنه این شب بیداری ها ، این بیدار بودنا و فقط فکر ها، نتیجه ی خوبی برام داشته باشه. نتیجه ای در راستای تو.
خدایا درمون این بی قراری هام باش خدا... خدا دلم گریه می خواد. گیجم. گمم. سردرگمم. خدایا نمیدونم چیکار باید م و چیکار نباید م. بین همه چی گیج شدم خدا.
خدایا....
فکرشم نمی روزی این کلاسها باعث شه تا چهار صبح بیدار باشم و فقط فکر کنم....
+ درد یعنی جایی که با آ ین آهنگ مشترک ۹۵, با ۲۸ دقیقه تکرار عشق دیرین سالار عقیلی چشمات بسته ست و فکر می کنی. کم کم بدنت سبک میشه، مثل ریکلسیشن، مثل اول هیپنوتیزم، میای آروم شی...اما تو ح خلسه هم دلت می خواد همراه با اوجش جیغ بزنییییییی و گریهههه... بغضت رو بشکنی...
و دقیقا همون موقع تو عالم خواب و بیداری خواب همون لعنتی رو ببینی... خواب ببینی سر همون اوج دارن می خورن... دارن مشروب می خورن... خودمم بودم؟ نمیدونم. فقط با وحشت چشمام رو باز ... خدایا، میدونم که می دونی گیج شدم ...
دلم رانندگی میخواد با این آهنگ، تنهایی و اتوبان خلوت و با ته دلللل خوندن من با این آهنگ....... مثل دوروز پیش... و حتی بیشتر.... خیلی خیلی بیشتر.

+ ناراحت کننده ست اما باید اعتراف کنم خواب خوب این چند ماهه م به خاطر قرص خواب آوری بود که می خوردم. الان که دارم قرصام رو قطع میکنم، شبایی که نمی خورم بیدارم و شبایی که می خورم راحت تر میخوابم.
نمیخوام از الان مثل الان بابا بشم! من می خوام خودم بخوابم نه به زور قرص.
° قرصم برای خواب نبود، اما خواب آور بود.
خدایا.... کمک.
تا وقتی میگم من می خوام به عشق تو برسم هنوز ناخالصی دارم. اصلش اینه که تو کمک کنی، این قطره ی کوچیک، به تو برسه... یا حداقل به جلوه ای از تو برسه.... در تو غرق بشه آنقدر که دیده نشه خودش....
خدایا خیلی تنهام. خودت میدونی. دلم آغوشت رو میخواد.
دلم عمیقا کربلا و راهیان نور میخواد....... عمیقا. و مشهد.
إن شاءالله به زودی، روزی هرکی که دلشه و سهمش...
برچسب ها : شب نوشت - خواب ,خدایا ,الان ,میخواد ,خیلی
خدا جانم ❤
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

حتی این روزا کی حال میشم هم، خدا انگار بهم میگه... بهم میگه که نگران نباش بنده ی من. حواسم بهت هست عزیزدلم.

مثل امروز که چله سوره فیل و دعای فرج به اسمم اومد. کلی دعای خوب و حس قشنگ. مثل اینکه ده مین مونده ب نیمه شب شرعی خدا یهو یادم آورد چله ها رو نخوندم. مثل رانندگی خوب بابا الحمدلله. مثل خیلی از این چیزا.

خدایا شکرت. ممنون بابت بودنت. دوستت داریم خدا. کمک هممون کن. مرسی که روزای حساس هامون رو بیشتر داری❤

برچسب ها : خدا جانم ❤
اعتراف
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

حالم زیادی بده.

یاد حرف اون شب ... یاد خصومت... یاد ب و شیشه ها.... یاد لاکی یدنا... نیلوفر..... وای خدایا....

+ شاید بعد عید دوباره وقت مشاوره بگیرم، برم و همه ی اینا رو که بهش نگفتم رو بگم. شاید بگم بگمشون تا خالی شم. چیزی که به هر ی نمیشه گفت. در اصل به هیشکی نمیشه گفت. چیزی که زجرت می ده. زجر زجر زجر ...

باید بریزمش بیرون. این مشروب نیست که آنقدر اذیتم می کنه. شاید موازی بودن مشروب و این مسأله ست که حالم رو آنقدر بد می کنه.

عصبی شدم و معده م می سوزه دوباره. تپش قلب دارم دوباره چند روزه. دوباره خوابم نمیبره.

باید کمک خودم کنم خنده هام پررنگ شده دوباره.

برچسب ها : اعتراف - شاید
انکار..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

بعد از خیلیییییییی وقت آرایش رفتم بیرون.

یعنی ی رژیم زدم و یکم مرداد چشم. انگار میخواستم به همه بگم درسته سالم توسیه، خنثی ست , درسته نگاهم بخیه. اما نگا صورتمو! من خوشحالم. دست به انکار خودم زدم در واقع.

دلم یه جوریه.... توکل به خدا.... بریم و بیایم من خیالم راحت شه. إن شاءالله.

توکل به خودش... ❤

برچسب ها : انکار..
رانندگی امروز
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امروز خداروشکر کلیی رانندگی و دوسش داشتم به لطف خدا... خدا خودش کمک می کنه.

رفتم پیش الناز و از اون اونجا رفتیم همت و جردن و دم برگراتور و بعد ونک و نیایش و دوباره رفتیم که دور بزنیم که دم نیایش رو بریم که وجی رو رد کردیم و رفتیییم و وجی سعادت آباد و بعد گم شدن اونجا و بعد دریا و بعدش صنعت و بعدش همت و بعدش صیاد و بعدش بابایی و بوستان یاس و است و مسجد و بعد مزار ی عزیز ِ عشق❤... و بعدش اونجا کلی حرفای خوب زدن و رسوندن الناز و خودمم برگشتم و اومدم پارکینگ و الحمدلله خوب پارک خداروشکر.

خدایا مرسی که کمکم میکنی. خودت میدونی هدف و نیتامو ...

برچسب ها : رانندگی امروز - بعدش ,اونجا
امشب
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امشب حالم خوب نبود. اذیت شدم. مامان صدام کرد برای شام. رفتم دیدم دوباره شیشه هاش رو اپنه. اذیت شدم.

دلم تنهایی میخواد. کلافه م خیلی. مخم هوا می خواد. احتمالاً آ هفته برم پیش دوستم مسافرت. همون چند ساعت توی اتوبوس ش هم دوست دارم حتی.

خدایا شکرت.

+ زودتر جزء از کل رو تموم کنم. برم سراغ کمی دیرتر. دلم می خوادش.

برچسب ها : امشب
امروز... ۵ فروردین
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

سلام....

امروز روز خیلی بود خداروشکر....

آذر و زری و و کرج و تهران.

فقط نمیدونم چرا من حالم بده. از دیدن شادی..... حس بدی دارم. و حس بدتر وقتی نازنین با همون شخص مورد نظر. رفته بیرون بعد اون جریان....

میدونم این یه اتفاق خیلی جزئیه اما اینکه همه فهمیدن و پس زده شدی و فکر می کنی می شد که بشه مخصوصا با سوره یوسف ... و بعد الان حس پس زده شدن و دونستن همه و کالا بودن و در معرض دیدشون بودن و نبودن خیلی سخته. ...

یکی هم اینکه تهران برگشت گفت باهاش خصومت دارم......... دوباره منو برد به ... لعنتی.

و بع درخواست برای رفتن پیش خونه ی جینا فردا شب.... متوجهی دلیلش رو که؟ :((

و بعد تر روشا و انگشت توی لیوان مشروب .... بچه ی معصوم چه گناهی کرده خدا....... :((

و بعدترش پیغامش برای اینکه تک پری؟

#من_از_این_کوفتی_متنفرم :((

روز خیلی خوبی بود. بارون ناااااز، بودن با مامان و رانندگی و کلی حس خوب. خوشحال مامان و ... . تلاش برای صله رحم.

فقط اینا اذیتم می کنه. کاش زودتر حداقل اون اولیه مشخص شه. گرچه از نظر خودشون چیزی لازم نیست که مشخص بشه . . . . :)

برچسب ها : امروز... ۵ فروردین - خیلی ,اینکه
اولین عیدی ۹۶
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

اولین عیدی امسال ....

سررسید آستان قدس رضوی.... همونی که میخواستم، همونی که غلامی گفته بود و دلم خواسته بودش....

اولین عیدی! اونم از بابا....

اولین در س امسال: خدا روزی ت رو می رسونه، حتی که اگه واسطه ش خودش باوری نداشته باشه به این چیزا. روزی ت دست خداست و خدا روزی رسان. روزی مادی و معنوی. پس خدایا.. توکل به خودت . مرسی که امسالم با رضا علیه السلام شروع شد. امیدوارم اگر زنده بودم پایانش هم همینطور خوب و خ باشه و به تو نزدیک تر شده باشم ❤

برچسب ها : اولین عیدی ۹۶ - اولین ,روزی ,عیدی ,اولین عیدی
آ ین نیمه ب ۹۵ / نجواگونه
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

خدای من...

عشق جانم... ای جانم عشق...

نمیدونم چی بگم... اما دلم نمیاد آ ین شب سال رو بخوابم و بدون صحبت باهات بگذرونم... خدای من....

عشق من.... حرفای آرام..... چقدر خوب بود اخه.... خدا واقعا ممنون که این آدما سر راهم قرار گرفتن.. بهتر بگم، مرسی که این خوبا رو سر راهم می داری.. کمک کن خوب استفاده کنم خدا...

خدا میخوام باهات عهد ببندم در سال جدید یه قدم بیشتر به تو نزدیک شده باشم... عهد ببندم منیت م کمتر باشه و بیشتر عاشقت باشم... و به تبعیت عاشق بنده هات. خدا میخوام هرکار میکنم برای تو باشه... هدف اگه تو باشی، همه کارا قشنگ میشه ❤

خدا جونم کمک عزیزدلم ❤

#حرفای_من_و_خدا

+ آهنگ سینا بهداد، ای عشق....

برچسب ها : آ ین نیمه ب ۹۵ / نجواگونه
خواب عجیب
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امروز صبح، ۲۸ اسفنذ، ی روز مونده ب تولد حضرت زهرا (س), صبح بیدار شدم و دیدم همه خوابن و منم خوابم برد دوباره. طرفای ۹ صبح. خواب دیدم که موسسه شمس داره می بره مشهد، و اسم من و النازم جزء اون سه نفره که میشه بریم اما تو هتل تخت نیست و رو زمینیم. داشتم پرواز می . ک بین اون سه نفر منم هستم... فهمیدم از مشهد یه سره می برن نجف و کربلا... با پول ۲۰۰ هزار تومان. داشتم می مردم من از خوشی.... مامان راضی بود، اما بابا یه ساعت مونده به رفتن وقتی فهمید می برن کربلا نذاشت. وقت خداحافظی رو یادمه که خانم کوشکی با همون لبخند مهربونش داشت می خندید ک در اسانسور بسته شد. گریه می مثل چیییی. چشم نمونده بود برام!

النازم رفت... یعنی تو خواب هم کربلا...

خیر است إن شاءالله.

خدا کند که بیایی ....

برچسب ها : خواب عجیب - کربلا ,خواب
عزت ...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای
امروز خیلی خوب بود خداروشکر. کلیییی ید خوب و خوشمزه و پیاده روی با مامان. خدایا شکرت بابت هدیه دادنش بهم...
+ نمیدونم چرا دلم میخواد گریه کنم..... لعنت به حال و هوای دخترونه ، به هرچی هورمونه -_-
++ چقدر بده چشم انتظار گذاشتن یه دختر جوان و انداختن حرفش سر زبون بقیه.... زیر سوال بردنش ... :(((((
٬ بهش میگن خشا... یار.
°نیت خوب بودنش..قرآن، سوره حضرت یوسف ع. و اون ص که وقتی حضرت وارد میشه همه دستشونو می برن...
خدایا ازت خواهش میکنم نذار زیر سوال برم. آبروم رو حفظ کن. عزتم رو بالا نگه دار. نه فقط به خاطر خودم. خودت میدونی دارم از چی حرف میزنم خدا جونم. از اون غربت سنگین که گریبانگیرمه...
خدا..... کمکم کن ...اگه این انتظار خوب نیست رهام کن ... خسته م خدا. خودت میدونی این مورد یکی از نقطه ضعفای منه. میدونی چقدر اذیت میشم. مخصوصا اگه جلو جمع بوده باشه.... حرف اعتقاداتم در میون باشه.... حتی جلوی مادر و خواهرم. خدایا نذار زیر سوال برم. :(((
+++ شب ها به این فکر میکنم که دوباره قرار است دو روز پیش رو را جوری پشت سر بگذارم که بخشی از خودم همراهم نیست. و حال و هوای خوب و البته متناقضش....
+ خسته ام من , شما ها بروید..
برچسب ها : عزت ... - میدونی ,سوال ,خدایا ,خودت میدونی
اسفندانه
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

میدونی چیه؟

حالم خیلیییییییی بهتره الحمدلله.

عشق.... تجربه ی عشق بازی با خدا...

آهنگا.... شمس الشموس.....

میدونی حالم چجوریه؟

آرومم و دلتنگ.... دلم سوخته انگار.... دلم خدا رو میخواد. حس میکنم چقدر اینهمه وقت نداشتمش و چقدر دلم براش تنگه ....

دلم عجیب گریه می خواد...

۱۹ اسفند با بچه ها رفتیم بیرون.... آرامی ها.... بعدش مشترک.. بعدش کلی گریه... دوست ندارم ناراحتی م تو چهره م معلوم باشه که مثلا هم الهام بپرسه خوبی و هم وقت خداحافظی بگه خوبی و مطمئنی و من تلگرام هستم و اینا. میدونم از خوبیشونه قطعا. اما من دوست ندارم معلوم باشم... همون حدیثه که مومن غمش تو قلبشه و چهره ش خندون..

میدونی دغدغه م اینه که خوب نیستم... آدم خوبی نیستم.... خودخواهی رو دارم هنوز... منیت.... متاسفانه ...

احترام پدر و مادر اگه مامان بابا الان این عقیده رو دارن، چون من نتونستم جذبشون کنم.... من واقعا بدم . چقدر بد و دارم بد میکنم بهشون...چقدر اذیتم.... چقدر باید پا بذارم رو غرورم و چقدر هنوز خودم برام مهمه لعنتی....پا بذارم رو غرورم و برام مهم نباشه که می شکنم... که چی میگن حالا .... مهم خوشرویی هست....

گیجم یکم ....

غلامی........ تولد الناز... کراسه....

همون روز مشترک از ص پرسیدم ... همون حرفی که از غلامی هم پرسیده بودم . تعادل بین احترام مهمان، احترام پدر مادر و امر و نهی. و خمس.

پرسیدم پیرو این درسا ک داشتیم، وقتی مثلا شرایطی هست که همین هم منع کرده، تکلیف من چیه؟ کدومش مهم تره؟

گفت مثلا چه شرایطی؟ گفتم مثلا ن . . . .

صدام می لرزید می خواستم بگم چه شرایطی ......

گفت سعی کن خوشرویی ببینن، چیزی ک واجب نیست مثلا بری جایی و والدین ناراحت نمیشن نرو، ومی نداره. اما اگ ناراحت میشن و میری، تو گناهشون نباش. اما توی بگو بخندا باش. بذار خوشرویی ببینن.

گفتم خیلی وقتا همین بگو بخنداشون سر ی سری چیزاییه ک واسه من ...

چیکار کنم؟ بخندم؟ اخم کنم؟ گفت یکم سخته. نه بخندی و نه بد خلقی.. یعنی متوجه ن یتی م بشن اما نه با بد خلقی.


یکی از دغدغه های این روزام اینه. این تعادل برقرار ه... نمیدونم...

تو این ماه گذشته الحمدلله چندتا مورد ازدواج بوده. اونام ازم انرژی گرفته.

یکیش که رفتیم پارک، بعدش توی مهمونی بزرگه دوتا، بعدش دوباره یکی دیگه که بزرگ بود و استخاره ی فاطمه... و بعدش همون روزی ک بهش جواب رد دادم شبش یکی دیگه شماره گرفت توی پاساژ!

عجیبه برام.

ب سه تا خبر ازدواج و نامزدی شنیدم. امشب عروسی سحر. فردا نازنین. ب خواستگاری ساره ❤. خیلی ذوق . خداروشکر.

تو تاپیک که مینو زده حدس بزنید عروسی کیه، همه گفتن هلیا! عجیب بود برام! .... دیگه خیلی تو فازش نیستم. من از عشق حقیقی م دورم .... عشق دیرین سالار عقیلی فقط.... ❤❤❤

° بالا ه بیپ تیونز عضو شدم خداروشکر.


این مدت کلیییی درگیر بودیم اما خداروشکر درگیری خوشگل و ناز. ها یا عبدل آباد یا شهر فرش یا مثل امروز بعد از شهر دنبال مبل... روزا یا شیوا یا خانم ابهری یا قم یا ....

خداروشکر.

الحمدلله علی کل نعمة❤

برچسب ها : اسفندانه - چقدر ,مثلا ,بعدش ,برام ,خداروشکر ,خوشرویی ,دوست ندارم
این روزا... تولد...
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

قم.. جمکران.. فاطمه ای اون...

مشهد.. برف.. حرم حضرت رضا جان (ع)

هفته پیش ، خونه شهید س د د ...

دوتا خواستگار... بیرون رفتن با یکیشون...

و اینکه اونا نخواستم:)...

برج میلاد و تداخل با کلاس و بیرون رفتن و استخاره و نتونستن اینکه برم...

بد اومدن استخاره هیپنوتیزم.

هههیییی یه جور برخوردم با الف.صدیق.

آ شم شماره شون! البته شماره دومشون؛)

+ امروز.... هشت دوازده... ۸.۱۲.۹۴

یک ساله شدن ِ بودنم....

إن شاءالله حال همه خوب باشه❤

برچسب ها : این روزا... تولد... - بیرون رفتن
بعد از وقت!
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

این حس بلاتکلیفی شیرین رو دوست دارم ^_^

+ خیلییی اتفاقا افتاده... نمیدونم چرا از اینجا دور شدم و ننوشتم توی این مدت.

دوستت دارم نویسنده ی وبلاگ جان

برچسب ها : بعد از وقت!
دغدغه
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

گر گرفتگی و به هم ریختگی خبر از توجه به تاریخ دارد!

خدایا خودت کمک کن این سری دیگه با ی دعوا نکنم و دل ی رو نشکنم.


+ روزام شلوغه. خواستگار جدید. مخالفت مامان و خواهر. اما من خوشم اومده . سبک سنگین های منطقی. بی پول بودنش. تحمل من. خانواده...فرهنگ.. پرجمعیت....نمیدونم....

فقط میدونم ی حسی دارم مث گریه اما بغضشو ندازم، فقط م سنگینه انگار.


+ شام چیپس و پفک و ماست موسیر خوردیم! معده م میسوزه!

++ آدم شو عزیزم.

_ کمرم درده..

برچسب ها : دغدغه
برنامه ریزی... خدایا میدونم که با توکل به خودت کمکمون می کنی..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

وقتی بهت نگاه میکنه و میگه فلان برنامه زندگی خودته...

خدایا شکرت... شکر شکر شکر


+ به شدت از نظر درسی تحت فشارم چون آ ترمه و اساتید هرکدوم یا کار عملی میخوان یا نیم ترم و ...

ترجمه رو خداروشکر به پایان رساندم یک روزه، و فقط مونده تایپش که عجله ای نیست الان براش.

مقرری غلامی که فردا به امیدخدا خونده میشه.

طرح سوال ها فردا تکیمل و برای ایمیل میشه.

استارت نوشتن پایان نامه ها زده میشه و امیدوارم که خوب پیش برم و یک روزه کارم تموم بشه.

چهارشنبه امار میخونم به امید خدا. و تمرین spss. و اماده شدن برای ارائه.

پنجشنبه .

آمار. و تایپ ترجمه احتمالا.

شنبه امار.

یکشنبه امار.

دوشنبه غلامی و امار و ازدواج.

که هیچ.

چهارشنبه حتما امار.

پنجشنبه ش امتحان امار.

ش نظریه.

اخیش!

نفس راحت.

از شنبه تا پنجشنبه ش هم کارای عقب مونده مثل نگارش مقاله و تایپ ترجمه احتمالا و مشاوره ازدواج رو انجام میدم به امیدخدا.


برچسب ها : برنامه ریزی... خدایا میدونم که با توکل به خودت کمکمون می کنی.. - امار ,پنجشنبه ,میشه ,ترجمه ,ترجمه احتمالا ,تایپ ترجمه , غلامی ,تایپ ترجمه احتمالا
:) ؟!
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

حالم خوب بود.

یعنی چیز خاصی نبود.

اما

این هفته

چند بار از اون لعنتی کوفتی خورد ؟

این هفته چند بار من مردم؟

این هفته....

داره زیاد میشه ، نه؟ :((

.....

فکر کنم منم خوردم ، نمیخواستم، فکر کنم رو جای آب ریز اثرش بود و ب لبه ی بطری م گرفت... منم از بطری م اب خوردم...

یعنی تا چهل روز نخونم؟

یعنی .... ؟

قلبم ... ش ته خدا ....

حسین.... در جواب همه این طعنه ها ب کربلا، من ازت کربلا میخوام اقا :(((((

استانبول... کربلا.... خواهر....

مشاوره... کودک.... مس ه.... بی لیاقتی... سکوت...

پنج تا شب یلدا... امروز... شمس.... جشن... ویس... اهنگ.... عمل صالح.... گریه...هنوز چشما سوز.... خسته...

استرس شنبه... هنوزم گریه.... :)

برچسب ها : :) ؟! - هفته ,یعنی
خواهم گفت..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

باید بنویسمش از جلسه ا ی که داشتم.... مشاوره، اما نمیدونم چرا نمیشه.

گرچه کلی تو ذهنم مرور میشه.

علامت سوال گنده دارم... و جذاب و هیجان انگیز البته. .

خدایا شکرت:*

استرس امااااااار دارم. خدایا خودت کمک کن........


+ حالا که نیستی و نمیخواهی ام

بگو

حالا چرا

به پای خودت

می نشانی ام؟


خواننده سینا سرلک.


++ همینطوری طور!


* عذابه برام روزایی که میرم پیش این ه، من میشینم و اون هی دارو مینویسه... اذیتم، کاش زودتر خوب شه این بیماری ِ غیر خطرناک ِ اذیت کننده!

حس ناتوانی زیادی بهم دست میده. خدایا دیدی... خواستم طب سنتی رو امتحان کنم، اما بدتر شد... خودت کمک کن راه درست رو برم...


++ إن شاءالله مشهد ایا؟ .... رضام ❤

** دلم میخواست میشد زمستون میرفتم دوره هیپنو رو.. اما انگار قسمت نیست الان. شاید بهتره بهار یا تابستون به امیدخدا.❤:*

خدایا هرچی خیره خودت پیش بیار :*

برچسب ها : خواهم گفت.. - خودت ,خدایا
فراموشی
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

فاز تنهایی برداشتم دوباره....

انقدر که غزل از ش و اینکه لپمو می بوسه دستمو می بوسه میگه!

یک ذره هم فکر من نیست ... :)

یادش رفته قبل اینکه دوست شه باهاش چقد از تنهاییام میگفتم براش...

حالا یادش رفته منو و هی میاد به من میگه مو دوسش دارم عاشق شم اینکارو کرد اون کارو کرد همش نگاهم می کرد و....

غروب یک ی دلگیر :(

برچسب ها : فراموشی - دوست ,یادش رفته
این روزها ..
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

عجب گرفتار سکوتی شده اینجا...

این روزها عجیب خسته است فکر و دلم... عجیب...

بیخیال :)

خدارو شکر بابت خیلی چیزها...

+ دو پست نوشتم بیماری غیر خطرناک اذیت کننده!

حالا می نویسم شاید همین خطرناک!

یعنی من اصلا در باغ و فاز و هیچی اش نبودم، یک شب که همان روزش چله سوره مزمل به نامم بود، خو دم و خواب دیدم که فلان فامیل مان که است به من می گوید این بیماری که ۹ ماه است درگیرش هستم به خاطر سرطان خون است. یعنی بهم گفت سرطان خون دارم. یک خواب کاملا واضح و روشن!

و بعد صبح که بیدار شدم سرچ و دیدم که اتفاقا این علائم از نشانه هایش سرطان خون هم هست!! و آزمایش خون اخیری که فاکتورهایش بالا و پایین است...

نمیدانم... خدا خودش بهتر می داند. هرچی که خیر است پیش بیاید...

++ درس خواندن برایم سخت است... خدایا خودت کمک کن...

+++ خدایا ... زمان.... حال دل همه ما را خوب کن.... آمین. إن شاءالله.

برچسب ها : این روزها .. - سرطان
هفتم بهمن ماه
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

ب خواب دیدم هفت بهمن شده!

بچه هامون رو دیدم!

چقدر دلم تنگ شده خدااا !

+ از انتظار خواب می بینم دیگه !

برچسب ها : هفتم بهمن ماه
استعاره... پرویز شاپور...فرمان❤
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

در ازدحام کوچه ی خوشبخت

می شد فروغت را تحمل کرد


می شد گلستان ت شوم اما؛

پرویز شاپور این وسط گل کرد!


#علیرضا_آذر



برچسب ها : استعاره... پرویز شاپور...فرمان❤ - پرویز شاپور
چیکار باید م؟
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

دیگه خودمم نمیدونم باید چیکار کنم........ واقعا نمیدونم......

+ خودم بیشتر از هر ی اذیت میشم از این شرایط....

++العفو....

برچسب ها : چیکار باید م؟
های لعنتی
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

فقط خود خدا می دونه که من چقدر از این های لعنتی بدم میاد.

بس نیست خدا؟

چقدر خسته م من....

برچسب ها : های لعنتی
معجزه های تو، خدای من....❤ خدایا شکرت که تو خدای منی❤
عنوان وبلاگ : دختر شیشه ای

امروز، کلاس غلامی، قیام و انقلاب مهدی (عج)، کار، کار، کار،

توانت ... لا یکلف الله الله وسعها....

معدلت حتی بچه مذهبی! درس دادن فیزیک ت حتی. و خوندن اول وقتت. آشکار بدی ها با پافشاری روی حق و برداشته شدن نقاب منافق...

اد شدن مشاورت توی اون گروه.... دلت بخواد بری قم...کاش انتخابت کنند...

نه خانم ب و آقای جیم. نه. کاش خدا و انتخابت کنند که لیاقت خدمت بهشون رو داشته باشی....کاش خودت هم آدم شی و خالص شی....

کاش نه به خاطر حضور مشاورت بلکه به خاطر خود خود خود دلت و ادماشون بری.... خدایا خودت کمک کن......... کاش انتخاب بشیم.... کاش خالص شیم و کارامونو برای رضای تو انجام بدیم. خدایا رضای تو بالای هرچیزه....

مرسی بابت اینهمهههه معجزه ی خوبت این مدت خدا.

جابجایی روز کلاس ، تداخلش با کار یکی از بچه ها و بعد قبول رئیسش.... جوری ک همه راضی ایم خداروشکر❤❤❤

اینکه دو دی تونستم برم و امتحان عقب افتاد. اینکه هفت بهمن امتحان نداریم و به نفع منم شد! چون ساعت امتحان دو میشد. خیلی چیزا خدا.....

اینکه از اون بیماری رو پرسیدم و گفت نیست الحمدلله. اینکه حس میکنم فاطمه دوست خوبی برای هست.❤❤❤

خدایا ممنون بابت همه چی❤

برچسب ها : معجزه های تو، خدای من....❤ خدایا شکرت که تو خدای منی❤ - اینکه ,خدایا ,امتحان , ,انتخابت کنند
اخرین جستجو ها
اجزای تشکیل دهنده ی پکیچ شوفاژ دیواری 12مجسمه اریگامی باورن ی موازنه واکنش سوختن متان تحقیق در مورد حسابداری داراییهای نامشهود در پی معجزه ای راهی مشهد شده ام 11116 mrpresentir قالب پاو وینت ultrasonog hy with point emergency cumulative radiation month cumulative radiation exposure serious adverse adverse events serious adverse events cumulative radiation exposure month cumulative radiation pixel upcoming pixel این افراد بوی بهشت را استشمام نمیکنند.html pixel and pixel xl plagued by microphone issues freedom این اربعین اگر نروم تا به کربلا.html elink_mr706_v2 20131104 firmware android xiaomi with working with 1000 برگ کاغذ را روی هم گذاشتیم تا یک بسته کاغذ درست شود ضخامت این بسته کاغذی تقریبا چند سانتی متر است؟ یک نقاشی طراحی برای صف 24 کتاب فرهنگ وهنر نهم به کدامین گناه ؟html 11 نکته عجیب راجع به ایلان ماسک، مؤسس tesla، spacex و solarcity این آدمیزاد.html در هر مقامی که باشد گزارشی از فساد یزید گؤزوم گؤزله لاردا کیسه خون گفت و شنود کشف رابطه ی بین علم و ثروت با استفاده از ریاضیاتhtml کفتربازی دیجیتالی کتاب دو جلدی ات انگلیسی نورتون در مورد کتاب ها و منابع دیگر در مورد ترسیم با رایانه در چه مشاغلی و حرفه هایی کاربرد دارد ژل بازی اسلایم black light چیلرجذبی برای زانو چهاردهمین اردودر آستانه جام چهاردهم چرا بزرگترین سوره قرآن به اسم بقره نام گذاری شده است؟ ایمپکت فاکتور impact factor یا if چیست چگونه محاسبه می شود؟.html پیک نوروزی پایه سوم دبستان سال96 ونگر گل هازارد کار ما را تمام کرد وقتیکه وضعیت بارندگی برای سه روز آینده کازرون وزش باد شدید بعدازظهر امروز در تهران و برخی استان ها افزایش دما در اغلب مناطق پس نمیدهمت.html براساس گزاره تارزیخی اولین گریه کننده بر حسین ع حضرت آدم بود ؛ واقعه کربلا از ابتدای خلقت برنامه وداع غم انگیز با آتنا؛ دختری که خیلی زود خداحافظی کرد ایمونولوژی کتاب کتاب حاضر کتاب مرجع.html هنرمندانی که دستبند سفید دارند؛ از نوید محمد زاده تا ترانه علیدوستی نکات مهمی که خانه های کوچک را متحول میکند تصاویر 10 ویژگی برتر افراد بسیار موفق نقش قرآن در شناخت خداوند نحوه تدریس من ایمنی موادغذایی food safety شعار روز جهانی بهداشت در سال.html موسس تلگرام آژانس های اطلاعاتی به ما پیشنهاد رشوه کرده اند معادله حرکت یا معادله مکان زمان یه شب در بیمارستان تکاب.html متن اهنگ shadow از استین ماهونhtml درخواست کمک مالی از.گروه خیرین.html سرمایه گذاری در شهرک چیتگر یا شهرک رضا سابق شامل پهنه آ پهنه بی ،پهنه سیhtml ایمنی موادغذایی food safety شعار روز جهانی بهداشت در سال 1394.html قیمت مسواک انگشتی چیکو قندهای موجود در مربا فناوری اطلاعات ارتباطات از زندگی شما خارج شودhtml در فراق یار، بیقراری عین صبر است اهنگ سوگند از کامران هومن شعر مالیات به گویش کرمانی 10 مکان گردشگری جدید در سال آمار فوق العاده دو فوق ستاره فوتبال جهان شعری هذیان یک مسلول ازکارو ایمنی فرمایید جنوب کشور جنوب کشور حاصل فرمایید تماس حاصل لیست ایمنی مرکز آموزش.html در غم بیگانه بگرییم شرایط جدید ورود و تردد خودروهای پلاک اروند از سوی گمرک سازمان منطقه آزاد اروند به منظور رفاه شهرو سوره قرآن ریاضی حاصل معجزه بدست بدست می آید حاصل جمع های 6555 بدست سخنرانی رائفی پور در کرج ۹۲ ۸ ۱۲ – بیعت با ائمه و عهد با خدا ساختمان شورای حل اختلاف شهرستان بناب افتتاح شد داروهای گیاهی برای رفع اضطراب برای باردار سدپ خواص جو پرک بر ریزش مو در رویا، من چیزی شبیه قطره ی بارانم ایمن سازی که می بایست زودتر می شد . . ..html خلاصه ای بر سه فصل مهم کتاب مدیریت استراتژیک منابع انسانی ارمسترانگhtml خداوند بی نهایت است حضرت علی اکبر علیه السلام مرثیه حرکات پایه در پارکور جدیدترین اخبار پاداش اعضای شورای حل اختلاف در سال۱۳۹۵ ۶ دستور العمل غذایی برای کاهش هاب و درمان روده جاذبه های بسفر فایده کروز یا طرز رفتن؟ ثبت تصویر پلنگ ایرانی در منطقه حفاظت شده سفید کوه م آباد تنش عربی، موضوع مذاکره پوتین با قطر و پادشاه بحرین تفاوت مرکزتقارن ونقطه تقارنhtml تحقیق در مورد نقش ت ها در نانو تکنولوژی ایمان.html در حین رابطه از چه کلماتی استفاده کنیم؟ ویژه زوجین بوسیدن السا و هانس بهانه برای رفتن زیاد استhtml برنامه شش ماهه اول 1394 گروه کوهنوردی آذربایجان خلاصه جلسه هشتمhtml بازنویسی حکایت درس دوم فارسی نوشتاری پایه هفتمhtml دکلمه تاریکخانه با صدای علیرضا آذر بازخوانی اولین فصل مورینیو در چلسی اول صفر ، و مصائب شام انصاری فرد در آغوش اسطوره 82 ساله المپیا ایمان درمانی.html معادل فارسی مثلث متساوی الساقین در حسرت داداش آیا؟
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 24 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد.

همچنین جهت حذف وبلاگهای با محتوای نا مناسب شما میتوانید بر روی گزینه "درخواست حذف" در همان صفحه وبلاگ کلیک نمائید
All rights reserved. © blog242 2016 Run in 1.159 seconds
RSS