گوشواره های گیلاس

پست های وبلاگ گوشواره های گیلاس در این صفحه نمایش داده شده است و شما میتواند با کلیک بر روی عنوان هر پست صفحه مربوطه را مشاهده فرمائید.

دغدغه ی ما همچنان پیچوندن اساتیده!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
یکی از بچه های دبیرستان گروه تلگرامی زده و هرکدوم از دوستای اون دوران رو که میشناخته عضو کرده...بچه ها دارن از خودشون میگن،از درسی که خوندن،ازدواج و بچه دار شدنشون...ع بچه هاشونُ میفرستن و من فقط هاج و واج نگاه میکنم...
به مامان میگم میتونی تصور کنی من یه بچه ی اینقدّی داشته باشم?
یه نگاه به من میکنه و یه نگاه به بچه ی توی ع و میگه تو که خودت همینقدّی!!
میگم مامان دنیا خیلی عجیبه.یه زمانی دخترای شاد و شنگولی بودیم که بزرگترین دغدغه مون پیچوندن معلمها واسه بسکتبال بازی بود و حالا همون دخترها مادر شدن...
میگم مامان حرف کمی نیست مادر شدن...میگم من حتی یک قدم نمیخوام جلوتر برن مامان!
بغلم میکنه و میخنده ولی میدونم تو دلش میگه منم نمیخوام...
برچسب ها : دغدغه ی ما همچنان پیچوندن اساتیده! - میگم ,مامان ,میگم مامان
درد است که با نسیم سردی برود/آن که بخاطرش به طوفان زده ای
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

شایدم یه روزی برم بزنم رو شونه ی یکی از روانپزشکها و بگم حاجی تو که هی درس خوندی و درس خوندی تا روان مردمُ درمان کنی،واسه درد لامذهب دلتنگی من نسخه چی داری?




برچسب ها : درد است که با نسیم سردی برود/آن که بخاطرش به طوفان زده ای
همانا معتاد مجرم نیست،بیمار است!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

240گیگ اینترنت رو طی هشت ماه مصرف (به عبارتی خوردم)و حالا دارم گیگ آ ی رو سق میزنم و از شدت اینستاگرام نرفتن دچار علائمwithdrawalاینستاگرام شدم که شامل بیقراری،تحریک پذیری،اضطراب،عصبانیت،دیسفوری.و کاهش اشتها،دیسکینزی،ترمور،تشنج و حتی در ای از موارد اغما!!!!

و تحت کمپ ترک اعتیاد مامان بیرحمم هستم که هر چند دقیقه یکبار در پاسخ به ماسهام میگه:بچش آنچه را که می اندوختی!!

برچسب ها : همانا معتاد مجرم نیست،بیمار است!
کاش در را باز میکردی...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

زن حدودا47-48ساله بود و با نامه ای از دادگاه مراجعه کرده بود...شوهرش بیست روز قبل فوت کرده و خودش حالا برای گرفتن حضانت فرزنداش اقدام کرده و دادگاه خواسته بود سلامت روانیش بررسی بشه و جواب رو در قالب نامه ای برای دادگاه بنویسه...

بیکار بود و بعد فوت همسر کارگرش هیچ منبع درآمدی نداشت...خانواده ی همسرش هم از نظر مالی وضعیت ضعیفی داشتن و از هیچ طرف حمایت نمیشد...

جو ه ی میگفت زن مشکل روانپزشکی که مانع تربیت فرزندانش بشه رو نداره اما....

اما خدایا تکلیف این بنده های بی پناهت چیه?....این روزا مدام این جمله تو ذهنم مرور میشه که:

"کاش

در را باز میکردی,

وقتی از جهان

به تو پناه آورده بودم".



برچسب ها : کاش در را باز میکردی... - کرده ,دادگاه
در صدایت مستی بی حد و ممتد ریخته/در نگاهت الکل هشتاد درصد ریخته
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

چند روزه که غمگینم.غم همیشه منُ به سمت اجاق گاز میکشونه و چشم که باز میکنم خودمُ همون ار تر معروف قابلمه ها میبینم...صدام غمگین بود و میخوندم:

"بالای بومی،

کفتر پرونی

شستت بنازُم لیلی جان خوب میپرونی,

شستت بنازُم لیلی جان خوب میپرونی....


میخوام برم کوه

شکار آهو

تفنگ من کو لیلی جان،تفنگ من کو...

........"

مامان در آشپزخونه رو باز گذاشته بود و به بیرون نگاه میکرد...حالا اونم همصدای من شده و "لیلی جان" میکنه...گفت از خونه ی همسایه بوی قیمه نذری میاد.

زن همسایه کم کمش شصت سال سن داره.همسرش سالها قبل فوت شده و خودش یک تنه کار کرده و چهارتا بچه رو فرستاده خونه ی بخت...یکی از هزارتا کاری که انجام میده آشپزیه...مردم مواد اولیه واسش میارن و اون یه قابلمه ی غول آسا تو حیاط خونه بار میذاره و غذای مهمونی ها رو میپزه و آ سر دستمزد میگیره...

مامان میگه زهرا خانوم داره واسه یکی قیمه ی نذری میپزه...من به قابلمه ی خودم خیره میشم و میگم لابد دل زهرا خانومم هم قدّ دل من غم داره...



برچسب ها : در صدایت مستی بی حد و ممتد ریخته/در نگاهت الکل هشتاد درصد ریخته - لیلی ,خونه ,قابلمه ,بنازُم لیلی ,شستت بنازُم
قوی ترین داروی ض سردگی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

نشستم و چهار قسمت سریال فرندز رو پیاپی دیدم و حالا حالم خیلی بهتره!

برای تمام دست اندرکاران این کلی دعای خیر ،خاصه برای جویی جان دلم...واقعا اگه بهشت جای اینا نباشه جای کیه?

برچسب ها : قوی ترین داروی ض سردگی!
اعترافات ذهن خطرناک من!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بعد شش سال، این اولین سالیه که تعطیلات محرّم امکانش هست درس نخونم و خب قطعا فشار امتحانی شهریور باهام کاری کرده که این فرصت رو توی هوا بقاپّم اما...

اما امان از روزهای بیکاری که قصد گذشتن ندارن.و من با وجود دیدن،کتاب خوندن،آشپزی ،نت گردی و حتی مقادیری درس خوندن بازهم از پسشون بر نمیام...

بنظرم این 5_6سال کار خودشُ کرده و منُ به جایی رسونده که نمیتونم بدون درس خوندن زندگی کنم...خب اعتراف نااُمید کننده ای هست اما راه گریزی نیست...



برچسب ها : اعترافات ذهن خطرناک من!
طب سنتی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

خانومی که کنارم نشسته بود زیاد حرف میزد و اواسط مراسم دیگه حس می سرم داره سوت میکشه...مقنعه چونه دار پوشیده و توی مجلس تماما زنونه،طوری چادرش رو گرفته بود که به زحمت میشد صورتش رو دید.

گفت برای هفته ی آینده میخوام از حاج آقا فلانی، طب ی دعوت کنم تشریف بیارن شهر خودمون.بیاین ثبت نام کنین تو کلاسها شرکت کنین.

یکی از خانومها پرسید چی یاد میده?...

چادرش رو جلوتر کشید و صورتش رو به زن کناری نزدیک کرد و آرومتر گفت:اینکه بفهمی مزاج شوهرت چطوریه?و بعد خندید...و ادامه داد باید بفهمین چطوری بچه هاتون رو با طبع گرم بار بیارین.اگه طبع بچه سرد باشه،جون که به جونش کنین بازم یزید میشه!!!!!!

میگفت تو سالاد باید هم اندازه ی تمام محتویات سالاد،نعنا بریزی وگرنه سرطان آوره!!!

من?با لبخند تلخی به روبه رو خیره شده بودم و به تمام کیس های بخش جراحی فکر می که با کنسر متاستاتیک غیرقابل درمان به ما مراجعه و علت اینهمه تاخیرشون این بود که فلانی و فلانی ها گفته بودن برو با طب سنتی درمان بشو....و اون خانوم بخش ن که چند کیلو میوم(فیبروم)از رحمش درآوردن و تا دم مرگ خونریزی کرد و وقتی بهش گفت چرا انقدر دیر اومدی?گفت چند سال میرفته پیش طب سنتی و در نهایت دیده داره بدتر میشه اومده !.....و به اون خانوم با کنسر تیرویید فکر میکنم که شکرخدا جراحی خوبی داشت و سرطانش کامل برطرف شد اما میگفت همه بهم میگن اشتباه کردی عمل کردی،میرفتی طب سنتی!!!!

درد اینجاست که تو این دوره و زمونه که کشورهای اروپایی تو علم از ما پیشی گرفتن و مایی که زمانی تولید کننده ی علم پزشکی بودیم،حالا به مصرف کننده هایی تبدیل شدیم که تمام رفرنس هامون یی هستن.درد اینجاست که تو این دوره و زمونه ی ماراتن علم،مردم ما میخوان سرطان خودشون رو با علف درمان کنن!!!


+گویا طب سنتی و طب ی باهم تفاوت دارن.من اطلاعی در مورد جزئیات شون ندارم.

برچسب ها : طب سنتی! - سنتی ,درمان ,تمام ,کنین
آشوب جهان و جنگ دنیا به کنار/بحران ندیدن تورا من چه کنم?
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

کاش مهر امسال میدونست چقدر تو هواش غم داره...کاش میدونست چقدر چقدر چقدر غمگینم و تنها.و چقدر به حرف زدن احتیاج دارم اما سیل حرفها تو دلم موندن و راهی به بیرون ندارن...

کاش این مهر میدونست چقدر ناجوانمردانه داره اذیتم میکنه و راه دفاعی ندارم...

کاش اولیای مسجد نزدیک خونه مون بعد این همه سال دست از ستم به ماها برمیداشتن و به این همه خواهش ما که توروخدا بلندگوهای بیرون مسجد رو خاموش کنین...تورو خدا تا ساعت11شب عزاداری نکنین،گوش می ....کاش دست از رقابت با مسجد خیابون بالا برمیداشتن و هی صدای بلندگوها رو بلندتر نمی ...کاش میفهمیدن اینجا یکی غمگینه...

کاش همه چیز دست به دست هم نمیداد تا اینجوری...تا....


برچسب ها : آشوب جهان و جنگ دنیا به کنار/بحران ندیدن تورا من چه کنم? - چقدر ,مسجد ,میدونست ,میدونست چقدر ,چقدر چقدر
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

به تاریخ روزی که موضوع پایان نامه ی عزیزم مشخص شد...

آره suicideهمیشه موضوع مورد علاقه ی من بوده...و بیشتر از اون،روانپزشک های جان دلم!


+پ.ن موقت:دلم از فضای وبلاگ گرفته و نمیتونم بنویسم.و حالا من موندم و 21کامنت خصوصی...باور کنید نمیرسم جواب بدم و شرمنده ام.

برچسب ها : بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین!
روانپزشکی...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بعد از شنیدن قصه ی بیمارای بخش روانپزشکی دلم میخواد آروم بشینم یه گوشه و بابت تمام دفعاتی که به شرایط و سختی های زندگیم غُر زدم توبه کنم...

قصه ی دختر بیست و دوساله ی دانشجوی پرستاری که پدر و مادرش هردو از سالهای پیش از تولدش اعتیاد داشتن و حالا تحت تاثیر مواد متعددی که مصرف می دچار بدبینی به این تنها فرزند مجردشون شده بودن و اجازه نمیدادن درسش رو ادامه بده و میگفتن باید بشینی تو خونه تا عروس بشی...دختری که گفت به خونه ی خواهرم پناه بردم ولی پدر ومادرم تهمت زدن که با دامادمون رابطه داری حتما!و باز مجبور شدم برگردم...دختری که تمام کارهای خونه رو یک تنه انجام میداد تا پدر و مادر پیرش،با چهار پنج نفر دیگه مثل خودشون که همیشه هم بساط شون هستن و فکر نمیکنن تو این خونه دختر مجردی هست نشئه بشن و بیفتن به توهم و بدبینی...

دختری که تمام آینده اش اب شده بود و ی حمایتش نمیکرد.برادرهاش همه معتاد و با سابقه ی زندان رفتن بودن و خواهرهاش هم درگیر زندگی خودشون.و حالا این طفل معصوم با کفش های آهنی به پا اومده بود روانپزشک و میگفت براشون داروی ضد توهم بنویس بریزم تو غذاشون شاید بدبینی شون کم بشه بذارن برم ....

و ما و مون که همه با بغض نگاهش میکردیم و نمیدونستیم چطوری توضیح بدیم تا زمانی که مصرف مواد ادامه داشته باشه این تفکرات غیرمنطقی هم ادامه دارن و دارو چاره ساز نیست...


وای اگه مردم میدونستن اتفاقات کودکی،اضطرابها،دوری از والدین،بی مهری والدین،ترسها،تنهایی ها،توقعات بیجا و فراتر از توانایی ها،انتظارات غیرمنطقی،ش تها و غیره و غیره چقدر چقدر چقدر تو بیماریهای روانپزشکی آینده ی بچه هاشون اثر داره....شاید خیلیا قید بچه دار شدن رو میزدن کلا و این به نفع خیلیا بود...

لطفا پدر و مادرهای خوبی باشید...نه اونقدر بچه های لوس و وابسته ای بار بیارید که در نهایت دچار اختلال شخصیت بشن.نه اونقدر بچه های تشنه ی محبتی که منبع بیماریهای اضطر و افسردگی هستن.



هعی...خدایا تجدید نظری کن تو حال بنده هات...



برچسب ها : روانپزشکی... - خونه ,دختری ,چقدر ,بدبینی ,تمام ,روانپزشکی ,چقدر چقدر
از سری نکات وسط درس خواندن!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو روانپزشکی،"هذیان" یعنی یه اعتقاد و تفکر غلط و نامتناسب با هوش و زمینه ی فرهنگی اجتماعی زندگی فرد که با منطق اصلاح پذیر نیست.بیشتر در بیمارای سایکوز(مثل اسکیزوفرنی و اختلالات هذیانی و...دیده میشه).

یعنی فرد یه اعتقادی داره که از دید باقی افراد واضحا غلطه اما خودش به شدت بهش اصرار داره و ما اگه خودمون رو بکشیم هم نمیتونیم نظرش رو عوض کنیم.هذیان انواع مختلفی داره مثلا یه نوعش رو توی چند پست قبل نوشتم که مردی فکر میکنه همسرش داره بهش خیانت میکنه.

یه نوع دیگه ی این هذیان ها به این صورته که فرد فکر میکنه یه سلبریتی عاشقشه منتها بخاطر شرایطی،نمیتونه این عشق رو ابراز کنه....دقیقا این کیس رو توی درمانگاه داشتیم و بعد دیدنش فورا یاد اون دختری افتادم که میگفت رضاگ ار عاشقمه و میخواد بهم پیشنهاد ازدواج بده و کلیپش تمام فضای مجازی رو پر کرد و خنده ها و مس ه ها و انگ و برچسب زدنهای بعدش رو دیگه نگم...و هیچ نمیدونست شاید این دختر مشکل روانپزشکی داره...!



برچسب ها : از سری نکات وسط درس خواندن! - میکنه ,هذیان
مشکل شرعی ندارد بوسه از لبهای تو/میوه ی بیرون زده از باغ حق عابر است
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

فکر نکنم هیچ حسی به نرمی و لطافت بغل یه دختربچه ی دوماهه باشه که توی خودش گولّه شده و سرشُ آروم گذاشته روی شونه ات و ملچ ملوچ میکنه...دیگه از بوی دلچسب نوزاد چیزی نگم که به تنهایی قابلیت مست منُ داره...

طفلی اون فامیل مون که هر روز زنگ خونه شون زده میشه و یه گلسا نامی پشت اف اف میگه وسط درس خوندن دلم خواست نی نی تونُ بغل کنم.باز میکنین بیام داخل?

خب به هرحال تقصیر من نیست...میتونستن دختردار نشن...یا اگرم شدن انقدر نرم و آروم و ت و تودل برو نباشه...

برچسب ها : مشکل شرعی ندارد بوسه از لبهای تو/میوه ی بیرون زده از باغ حق عابر است
مشقت های زندگی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

توصیه میکنم چیزایی که خودتون عاشقشون هستین رو واسه تولد دوستاتون ن ید چون هرلحظه میپرین سر کادوها و با نفس امّاره تون که میگه یکی رو بردار واسه خودت مقابله میکنین....لعنتی تلاش جان فرسایی میخواد و حس میکنم زیر بارش کمرم خم شده!!

برچسب ها : مشقت های زندگی!
تلخ ترین روز بیمارستانیم...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
کاش میتونستم با جزئیات بنویسم...از زنی که شوهرش jealous delusion(هذیان حسادت)داشت و مدام فکر میکرد زنش داره بهش خیانت میکنه و چه رنجی میکشید این زن که میگفت حین رابطه ی وقتی چشامُ میبندم میگه داری به کی فکر میکنی????
فقط خدا میدونه این زن از دست شوهر روان پریشش که دیر میشه چی میکشیده که وقتی ازش خواست توضیح بده زد زیر گریه و گفت شوهرم بعد سه ساعت رابطه هم نمیشه و من تحت فشارم...اشک میریخت و میگفت مگه من حیوونم?...زار میزد و میگفت از شدت فشار بواسیرم زده بیرون...
این زن روستایی تحت خشونت ه و کاری ازش بر نمیاد...همسرش روان پریشه و طبیعیه که نمیپذیره بیماره و زیر بار درمان نمیره...تو محیط سنتی زندگی میکنه که طلاق رو وحشتناک ترین اتفاق دنیا میدونن و مطلقه بودن یه جور ه...و خانواده ای که با لباس سفید فرستادنش خونه ی شوهر و گفتن جز با کفن سفید برنگردی!
خدا میدونه چی میکشه این زن س رست خانوار،با مرد دچار هذیانی که الکل مصرف میکنه،دیر میشه و واسه هیچ چیزی حاضر به مصرف دارو نیست و میگه من سالمم....چیکار میکنه این زن با این همه مشکل که تازه مادر دوتا دوقلوی سه ساله ست?

خدایا چه دلی داری تو?خدایا دلم،قلبم،وجودم داره از امروز صبح میسوزه و آروم نمیشه کجایی تو آخه?دیدن درد بنده هات از اون بالا جذابتره?
برچسب ها : تلخ ترین روز بیمارستانیم... - ,میگفت ,میکنه , میشه
عربهای مارمولک خور!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
تلویزیون ما بارها در مورد ممنوعیت رانندگی زنها تو کشور عربستان مانور داد و تصویر زن معترضی که بعد نشستن پشت ماشین دستگیر شده بود رو تو تمام اخبارهای اون روز نشون داد...اما حرفی از سیل زنها و دخترایی که پشت در ورزشگاه ها میمونن نزد...حرفی از تهدید فدراسیون فوتبال نزد که گفته بودن اگر ایران بار دیگه برای ورود زنهای سوری به ورزشگاه محدودیت حجاب بذاره به فیفا شکایت میکنیم...
رانندگی ن در عربستان آزاد شد و حالا من منتظرم ببینم تلویزیون ما این بار چه موضوعی رو دستمایه قرار میده تا تو مغز ما فرو کنه که مردهای کشورهای عربی میله ی داغ تو حلقوم زنهاشون میکنن و ما متفکرانه خدارو شکر کنیم از اوضاع خوب خودمون و لعنت به عربها بفرستیم!
برچسب ها : عربهای مارمولک خور!
گرچه خوشبخت است هر که پسر دارد ولی/غالبا لطف خدا مشمول دختردارهاست
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

حالم گرفته ست شدیدا و احساس افسردگی میکنم....امروز عصر یاد تمام روزهایی افتادم که مامان به قصد کافی شاپ رفتن و بستنی خوردن از خونه میرفت بیرون و هیچی نخورده برمیگشت و دلیلش این بود که تنهایی از گلوم پایین نمیره،همش یاد شما می اُفتم!

و به تمام روزهایی فکر که با دوستام رفتیم بیرون و من حتی بدون اینکه گوشه ی ذهنم یاد مامان بیفتم تا ه خوردم....امروز بهش گفتم بریم بیرون بستنی بخوریم?...اومد،قدم زدیم، ید کردیم و بستنی خوردیم....و من خوشحالم ازینکه مامان دوباره یادش اومد یه دختر داره...

برچسب ها : گرچه خوشبخت است هر که پسر دارد ولی/غالبا لطف خدا مشمول دختردارهاست - بیرون ,بستنی ,مامان ,تمام روزهایی
بوی ماه مدرسه!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

روز اول مهره. من نشستم و منتظرم امتحانم شروع بشه...از پستهای اینستاگرام میفهمم انگار هفته ی دفاع مقدسه.به حرف روانپزشکی مون فکر میکنم که میگفت "هر"رزمنده ای که خط مقدم جبهه رو دیده،"قطعا"دچار بیماری روانپزشکی هست.در مورد باقی رزمنده ها هم اکثرا صدق میکنه اما قطعیت نداره...


برچسب ها : بوی ماه مدرسه!
محرم96
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

سالهای قبلتر خیلی دغدغه ی دین داشتم.خیلی برام مهم بود از فلسفه ی دینی که خودم در انتخابش هیچ نقشی نداشتم بدونم...

شریعتی خیلی به من کمک کرد بتونم از بحران بلوغ و سوالهای زیادی که برام ایجاد شده بود به سلامت بگذرم و واقعا دید جدیدی در مورد دین بهم داد. اما خب متاسفانه ورود به و قرار گرفتن تو یه محیط بیمارستانی و علمی مطلق, که هیچ بحث دینی توش نمیشه باعث شد خیلی از این فضاها فاصله بگیرم و از این بابت ناراحتم.

این کتاب رو محرم سال94 خوندم و عجیب کتاب خوبیه...یادمه در موردش تو یه وبلاگی خوندم و بعد واسه یدش تردید ن ...آخ که چقدر قلم شریعتی من رو اشباع میکنه از فهمیدن...

شریعتی زیاد حاشیه میگه و واسه هر کلمه ای هزارتا توصیف پشت بند هم ردیف میکنه اما در نهایت حرفی که میزنه ارزش خوندن اون حاشیه ها رو داره.

تصمیم گرفتم محرم امسال بازهم این کتاب رو بخونم و برام یکجور تجدید حس و حال باشه...توصیه میکنم اگه شمام مثل من و مادر و پدرم از نبودن مراسم عزاداری آبرومند شاکی هستین و هرجا میرین یه عده آدم رو میبینین که فقط به امید غذا خوردن اومدن و حس از حال عزاداری پرتتون میکنن بیرون,مثل من بشینین تو خونه و اقلا این کتاب رو بخونین که قول میدم ارزشش کمتر که نیست هیچ, بیشتر هم باشه.

+اگه کتاب خوب دیگه ای هم در این مورد میشناسین معرفی کنین شاید به درد ی بخوره ولی لطفا کت باشه که نویسنده ی قابل اعتمادی داشته باشه....کتاب"حماسه ی حسینی"از شهیدمطهری هم شنیدم خوبه اما خودم نخوندمش.

+تو عمرم فقط یه عزاداری خوب رفتم اونم چندین سال قبل بود,مشهد,حرم رضا...

+کتاب"پدر مادر ما متهمیم"از شریعتی رو حتما حتما بخونین.درسته که مربوط به محرم نیست اما شاید عده ای بعد خوندنش به این نتیجه برسن اینجوری نیست که در طول روز ظلم کنی,گناه کنی,دل بشکنی,کامنت آزاردهنده برای دیگران بذاری و بعد شب بری تو مجلس عزای حسین اشک بریزی و فکر کنی تمام گناهات پاک شدن...

برچسب ها : محرم96 - کتاب ,باشه ,خیلی ,عزاداری ,محرم ,برام
منتخب هفته!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

درمانگاه روانپزشکی?

تلفیقی از هیجان و افسوس...هیجان آشنا شدن با لایه هایی از درون افراد که در ح عادی مخفیش میکنن...و افسوس مهجور موندن روانپزشکی تو کشورمون..

+یکی از بیمارامون خانوم جوان بارداری بود که به علت علائم افسردگی،از طرف متخصص ن ارجاع داده شده بود...جدای از علائم افسردگی،میگفت اون یکی بچه مو کتک میزنم و خودم از این بابت ناراحتم...تو شرح حال گفت همسرش یازده ساله که پیوند کلیه شده و نمیتونه کار کنه و خودش با کارگری تو خونه ی مردم نون شوهر و بچه رو میده... براش دارو نوشت و گفت باید بفرستمت پیش روانشناس مشاوره هم بشی...گفت پول ندارم...راست میگفت!نداشت...

حق مشاوره خیلی بالاست(گرچه یک چندم کشورهای اروپاییه)ولی متاسفانه ما جهان سومی هستیم و هنوز مسئله ی سلامت روان جزو برنامه های اصلی بهداشتی کشورمون نیست در نتیجه بیمه ها قبولش نمیکنن و واقعا کمتر ی از پس هزینه هاش برمیاد. میگفت درمان این زن وقتی کامل میشه که هم دارو بگیره،هم مشاوره بشه و مهمتر اینکه عامل اصلی ایجاد این علائمش(یعنی بی کاری همسر و بی پولی)حل بشن که نیازمند اجتماعی داره،ولی متاسفانه از ما انتظار دارن فقط با دارو معجزه کنیم.
بعد رفتنش بغض گلومُ گرفته بود.
+یه بیمار دیگه مون پسر جوانی بود که شش سال متادون مصرف میکرده و حالا هشت ماه بود که ترک کرده...دچار گوشه گیری و افسردگی شده بود و درعین حال مدام ح سوٕظن داشت و حتی به میگفت الان حس میکنم شما داری این سوالا رو از من میپرسی که بعد رفتنم با دانشجوهات پشت سرم بخندین...خوشبختانه پذیرفت درمان بشه و مشاوره بگیره و من واقعا امیدوارم خوب بشه...حیف جوون به این خوبی با تحصیلات بالاست که اینجوری خونه نشین بشه.
+یه دختر کنکوری اومد که گفت من حقوق قبول شدم ولی پدرم گفته باید بری تربیت معلم،و نذاشته برم و حالا افسرده شدم...میگفت رتبه ام عالی(به این عالی توجه کنین)شده ولی نمیذارن برم. گفت چرا نمیذاره بری?گفت نمیدونم. گفت چون تعصبیه و فکر میکنه شغل وک جوریه که با مردها در تماسی?گفت آره.... خیلی ناراحت شد گفت بذار با پدرت حرف بزنم ولی مادرش همراهش بود...
مادرش اومد داخل و خلاصه معلوم شد رتبه اش29000بوده(عالی:|)و حقوق آزاد قبول شده و پدرش بخاطر مشکل مالی نتونسته بفرستتش و گفته اگه ملی برسونی میذارم بری(دقت کنین چطوری در حمایت خودش شرح حال غلط میداد)...
سعی کرد قانعش کنه که تو باید وضعیت مالی پدرت رو درک کنی و بفهمی باهات دشمنی ندارن اما تو کتش نرفت که نرفت...
+چندتا کیس بیش فعال هم داشتیم که رسما مطب رو کن فی .یه چیزای عجیب غریبی بودن که به عمرم ندیده بودم...خدا به والدین شون صبر بده واقعا!
]امروز فهمیدیم که میکول هم بیش فعال بوده و چندسال دارو مصرف میکرده(واقعا قابل انتظار بود).[
+یه کیس شب ادراری داشتیم...من به خنده گفتم منم تا5_6سالگی شب ادراری داشتم....هیچی دیگه میکول الان صدام میکنه"گلی و" و اسم گروه تلگرامی مونُ گذاشته" و و باقی بچه ها"!!!
+سر کلاس تئوری بودیم،من از گشنگی داشتم بیحال میشدم و خلاصه بعد کلی تقلا،یکی از پسرای کلاس از ردیف آ بهم شکلات رسوند و من با هزار سختی برای مخفی موندن از چشم ،گرفتمش پشت ماتحت نفر جلوییم و بازش .میکول افتاد به ماس که نصفشُ بده به من اما فوری انداختمش تو دهنم...گفت ایشالله به حق این ساعت عزیز رسوا بشی(-_-).آقا در همون حین یه سوالی پرسید که من جوابشُ بلد بودم و انقدری به هیجان افتادم که جواب بدم یادم رفت تو دهنم چه خبره و باز دهان همانا،و رسوایی همانا... گفت نوش جان خانم !!چیز دیگه ای میل ندارین?:/
+اگه بخوام یه دعا در حق ی کنم میگم انشالله پارتنر روانپزشک گیرت بیاد.درسته که تمام بیماریهات رو میشن اما عوضش با جذاب ترین آدم هم کاسه شدین...یعنی رسما عاشق تک تکشون شدم!

+ترم اولی هایی که راهنمایی میخواستین،حاشیه ی چپ وبلاگم،تو برچسب"علوم پایه"چندتا پست قدیمی بود که اونجا جمعشون میتونین بخونین.


برچسب ها : منتخب هفته! - ,واقعا ,میگفت ,مشاوره ,دارو ,میکول ,مصرف میکرده , میگفت
دوست دارم زندگی رو...!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

کاش بلاگ یه آپشن جدید میذاشت تا بشه"بو"ها رو به اشتراک گذاشت...اونوقت شما هم میتونستین بوی نور و پاییز که از پنجره ی اتاقم میاد داخلُ حس کنین...

بوی تغییر فصل با پس زمینه ی صدای بیل مامان و بابا که دارن تو باغچه سبزی میکارن!


برچسب ها : دوست دارم زندگی رو...!
کی راست میگه?مسئله این است!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

چندسال قبل با یه اپلیکشن آشنا شدم که هدفش تقویت زبان انگلیسی بود.تو اون اپ تعداد زیادی آدم از هرجای دنیا آنلاین میشدن و با هم انگلیسی صحبت می ...یه پسر مصری بود که همونجا باهاش آشنا شدم و سعی میکردیم به انگلیسی با هم از زندگی مون بگیم...وقتی فهمید من شیعه هستم،یه ویدیو برام فرستاد از تعدادی مرد که تو عزاداری حسین،بدن خودشون رو با چاقو و قمه زخمی می .میگفت شما شیعه های ایران اینطوری هستین!

خب من خیلی تلاش با زبان دست و پا ش ته، براش شفاف سازی کنم که این موضوع از دید مذهب ما پسندیده نیست اما مطمئنم قانع نشد و دلیل اینکه سکوت کرد این بود که میخواست بحث تموم بشه.

تابستون امسال،مسافرت رفتم اصفهان و اونجا مهمان یکی از دوستام بودم.همین دوستم واسه تقویت زبانش،از چندسال قبل،میره مکانهای توریستی و با توریستها حرف میزنه و الان دیگه هدفش از رفتن اینه که به توریستها کمک کنه و با این کار،دیدشون رو نسبت به ایرانیها تغییر بده(یه جور تور لیدر مجانی).

روزی که من اونجا بودم،دوتا پسر فرانسوی که روز قبل دوستم کمک شون کرده بود آدرس بریونی خفنی رو پیدا کنن،به صرف چای دعوتمون بیرون...بعد از اینکه کلی حرف زدیم(به زبان انگلیسی)،بحث به کشیده شد و اونا صراحتا گفتن ما معتقدیم کشور شما حامی ه...شاید نیم ساعت در این مورد حرف زدیم و دلیل آوردیم اما درنهایت بعد کلی تشکر ازمون بابت قبول دعوتشون،با پوزخندی خداحافظی که یعنی باشه بابا شما خوبین،ما که میدونیم زیر سر شماست.

میخوام بگم همونقدر که تلویزیون ما از کشورهای اروپایی غول میسازه،اونا هزاربرابرش مارو غول نشون میدن به مردم شون...اینجاست که آدم میفهمه ایرانی های ن اون کشورها چه دردی میکشن.


برچسب ها : کی راست میگه?مسئله این است! - انگلیسی ,زبان ,زبان انگلیسی
یه سوزن به خودم!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

همین امروز به مُشکلی برخوردم که حس به همم ریخت.فکرم مدام مشغول بود و نمیدونستم چکار کنم تا گره از کارم باز بشه...

یادم افتاد به چند روز قبل که سر همین ماجرا خوب ی رو نخواستم و حالا شک ندارم که این ش ت از قلب خودم منشا گرفت...خوشحالم بابت تلنگری که معتقدم خدا بهم زده و خوبه که اقلا همیشه یادم باشه نتیجه ی نیت های قلبی آدم به خودش برمیگرده.

برچسب ها : یه سوزن به خودم!
این پست مخاطب خاص دارد!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

کندال جنر( مدل مشهور)تو برنامه ی جیمی فلن،نامه ای که درچهارده سالگی خطاب به خودش نوشته بود رو خوند...نوشته بود تو باید در آینده مُدل بشی!

بنظرم فوق العاده ست که سالها بعد در همون جایی باشی که یه روزی رویای رسیدن بهشُ داشتی...من سالهاست که تو دفترم از روزانه هام مینویسم.نوشتنم منظم نیست اما هرازچندگاهی بهش سر میزنم و از دغدغه هام میگم...نوشته های چندسال قبلمُ مرور میکنم و میبینم بدک نبوده کارم.تا حدودی به اونچه که فکر می رسیدم...

یه ویژگی خوبی که دارم اینه که ضعفها و توانایی هامُ میشناسم و احساسی برخورد نمیکنم....من هیچوقت نخواستم تو کنکور مثلا تک رقمی بشم چون میدونستم استعداد من قابل مقایسه با اون همکلاسی مون که نهایتا تک رقمی شد نیست...چون با چشم خودم میدیدم بازده ده ساعت درس خوندن من و اون قابل قیاس نیست و این دونستن باعث میشد سر خورده نباشم و همیشه خودمُ با همسطح های خودم مقایسه کنم.

+میدونستین بیماریهای روانپزشکی داریم که منشا اولیه اش همین عدم شناخت توانایی هاست?اینکه فردی توقعاتش در حد توانش نیست و آ ش زیر بار این سختی ها کم میاره و میشکنه?...بنظرم اگه خودتون تو این راه کج قرار گرفتین یا اطرافیانتون،دستشُ بگیرین و بگین تو خوبی...تلاش کردی،نشد!...برو یه راه جدید بساز و ببین به کجا میرسی...بهش بگین این ویژگی جامعه ی جهان سومی ماست که انتظار داره همه مون پزشک و و باشیم وگرنه اون سر دنیا،یه رقاص مشهور یا یه کمدین بانمک جایگاه به مراتب قابل قبول تری دارن...بگو شاید استعداد تو توی رشته ای هست که هیچ پزشکی توان رسیدن بهشُ نداره...بگو حیف عُمرت نیست که داره تموم میشه?....بغلش کن و کمک کن بلند شه...

کمک کن رویاهای درست و منطقی بسازه که سالها بعد ازینکه بهشون رسیده احساس غرور کنه!


+سوال:اگه پزشکی دوست داریم و سال اول قبول نشدیم چیکار کنیم?اگه میدونی سال دوم قراره بیشتر تلاش کنی و انگیزه داری بمون و تلاش کن.

برچسب ها : این پست مخاطب خاص دارد! - قابل ,نوشته ,رسیدن بهشُ
از سری نکات وسط درس خوندن!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

اگه بخوام از تمام چیزایی که تو بخش چشم خوندم رادیکال بگیرم و فقط یه توصیه ی پزشکی کنم که به درد همه بخوره اینه که عزیزانم لطفا لنز رنگی نذارین!!!

خصوصا این لنزهای بی کیفیت بازار...حواستون باشه با گذاشتن لنز نه تنها خوشگل نمیشید(آخه تو یه مهمونی همه چشم خا تری داشته باشن???)بلکه بینایی خودتون رو در معرض خطر قرار میدین...اگر هم استفاده کردین نذارین زیاد روی چشم بمونه و اگر بعد خارج ش تاری دید داشتین حتما به چشم پزشک مراجعه کنین.... مون میگفت یکی از رزیدنتهای بیمارستان خودمون بخاطر همین لنزها دچار ن نایی توی یه چشمش شد چون قرنیه کامل آسیب دیده بود...

دیگه حالا صلاح ملک خویش خسروان دانند!

برچسب ها : از سری نکات وسط درس خوندن!!!
سامورایی ها همیشه بیدارند!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

ساعت پنج مثل همیشه با اولین آلارم گوشی بیدار شدم و به زور خودمُ از تخت کشیدم بیرون...هی به پتوی نرمم با حسرت نگاه می و با خودم فکر می معین وقتی داشته آهنگ"دلم میخواد به اصفهان برگردم"رو میخونده همین حسی رو داشته که من الان به تختم دارم...

بالا ه دل دادم به خوندن درس(مگه چاره ی دیگه ای هم داشتم?)...الان ساعت هفته و من نشستم روبه روی پنجره ی باز اتاقم که ازش نسیم خنک میخزه میاد تو یقه ی لباسم و عجیب حالم خوبه...

یعنی این تابستون گرم جهنمی تموم شد?یعنی داره پاییز میاد?

دلم همیشه به این خوشه که"پایان شب سیه سپید است"...

برچسب ها : سامورایی ها همیشه بیدارند!
از رنجی هایی که میبریم!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

هرچه بیشتر از روانپزشکی میخونم بیشتر متوجه آدمها با درجات مختلف مشکلات روانی میشم که اطرافم هستن و البته یکیشون هم خودم!!...خب هر درجه از این علائم بیماری محسوب نمیشه و حتی گاهی درجات کمی از این علائم لازم هست تا آدم به کارهای روزمره اش برسه...مثلا سطح منطقی از استرس برای برانگیختن دانشجو به درس خوندن لازمه اما بیشتر شدنش اختلال محسوب میشه...

اما خب مسئله ای که از نظر من هر درجه اش بیماری محسوب میشه،"میل به آزردن دیگرانه"و با شنیدن این عبارت اولین اسمهایی که به ذهنم میاد،اسم معلم های پرورشی راهنمایی و دبیرستانم هست که ما بچه های معصوم از دنیا بیخبر که نهایت گناه مون شاید پچ پچ پشت سر معلم ها بود رو مینشوندن جلوی تلویزیون و برامون سی دی سیاحت غرب پخش می ...

ما با ترس و وحشت از کارگاه آی تی مدرسه خارج میشدیم و سالها با عذاب وجدان زندگی میکردیم...هر بار بعد دیدن اون تصاویر،خودم رو در حد یک ،یک کار،یک قاتل و مجرم بالفطره میدونستم و سالها با این حس شرم زندگی ...

قطعا تمام اون انسانهای خوب و نیکوکار باید تحت درمان دارویی و همینطور مشاوره ای قرار بگیرن تا دیگه به اسم امر به معروف و نهی از منکر،بچه های 12_13ساله رو آزار ندن و یک گوشه با لبخند رضایت به لب ننشینن و از دیدن آثار وحشت تو چهره های اون بچه ها احساس لذت نکنن!

برچسب ها : از رنجی هایی که میبریم! - محسوب ,بیماری محسوب
حال من خوبست اما باتو بهتر میشوم/آخ،تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

این روزا که مجبورم قبل بیمارستان رفتن بیدار بشم و درس بخونم،از اتفاقات جالبی که زیر پوست این خونه جریان دارن خبردار شدم...

اینکه وقتی دارم با لیوان آب جوش از آشپزخونه برمیگردم اتاقم،مامانُ میبینم که با آرامش خاص خودش میخونه...

اینکه وقتی خورشید اومد بیرون،مامان و بابا رو ببینم که نشستن دو طرف میز و مشغول صبحونه خوردنن...

کاش این درسها میفهمیدن ما رو از چه خوشبختیهایی محروم ...خوشبختی دیدن قاب پر از نوری که مامانت نشسته وسطش و به بابات خیار،گوجه و پنیر تعارف میکنه...

برچسب ها : حال من خوبست اما باتو بهتر میشوم/آخ،تا میبینمت یک جور دیگر میشوم - اینکه وقتی
شاهد مرگ غم انگیز بهارم،چه کنم?/ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم?
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

هوا تاریک شده و من نشستم پشت میزم. باد خنکی از پنجره میاد و صدای قرآن از مسجد...

نگاهم به صفحه ی کتابه اما حواسم هزار کیلومتر اونطرفتر...خیالم تو پانزده سال قبل میچرخه و اونجا من یه دختر دبستانی پُرحرف و سبزه و بانکم که با ورّاجی هاش همه رو دیوونه میکنه...یاد حالُ هوای اون دختربچه می افتم که تو روزای قبل شروع مدرسه ها چه ذوقی داشت...با چه هیجانی هر روز و هرساعت روپوش مدرسه رو میپوشید و از همه میپرسید بهم میاد?

روزی دوهزار بار کیفشُ باز میکرد و با ذوق محتویاتش رو برانداز میکرد و از کامل بودن یدهاش مطمئن میشد...

لعنتی من کی انقدر بزرگ شدم که دیگه تو پوست خودم جا نشم?من کی اونقدری بزرگ شدم که ازم در مورد ازدواج بپرسن?...این حال و هوا رو باور نمیکنم...این اندام نه انگار مال من نیست...

دوست دارم از اینجا بزنم بیرون و از همه ی آدما بپرسم من چندسالمه و اگه نفهمن هنوز همون دخترکوچولوام،مثل بچه های سرتق پا بکوبم زمین و با چشای اشکی بیام خونه و با همه ی دنیا قهر کنم...

برچسب ها : شاهد مرگ غم انگیز بهارم،چه کنم?/ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم?
هنرمندان میهن!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

خب بنظرم یه مقدار مایه ی آبروریزی سینما و تلویزیون هست اگه به بازیگری مثل یوسف تیموری(با احترام)بگیم کمدین،وقتی ایشون معتقدن استندآپ کمدی همون دلقک بازیه!!

اینکه ایشون به این حوزه علاقه نداشته باشن یه بحث جداست اما دلقک بازی دونستن استندآپ کمدی، که تو دنیا انقدر هنر تخصصی و پرطرفداری هست نشونه ی کمبود سواد یه آدمه که سالهاست کمدی کار میکنه(حالا اگه بخوایم های لُپ لُپی رو کمدی حساب کنیم).

اینجاست که میبینیم سینما هم مثل تمام اُرگانهای دیگه ی کشور، مناسبی برای ورود افراد"متخصص،باسواد و شایسته"نداره و این باعث ناراحتیه.

+تو کتابدونی وبم هم نوشتم.کاری که رامبد جوان در زمینه معرفی استندآپ کمدی کرد هرچند در مقایسه با پیشرفت این هنر تو باقی کشورها کوچیکه اما قدم خیلی خیلی بزرگیه و بزرگی این قدم رو سالهای بعد متوجه میشیم که حداقل یک استندآپ کمدین کار درست روی کار بیاد.

+حالا دیگه گفتن نداره که وودی آلن هم استندآپ میکرد!

+خیر من طرفدار رامبد جوان نیستم.

برچسب ها : هنرمندان میهن! - استندآپ ,کمدی ,رامبد جوان ,استندآپ کمدی
هرکه آمد ضربه ای بر من زد و از من گذشت/من شباهت های دردآلود با در داشتم
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

از این زن درون تنها و بی حوصله ای که سالهاست نشسته لبه ی تخت و به دیوارهای اتاق خیره شده که بگذریم،زن دیگر درونم کنار دریا ایستاده درحالی که شُرشُر بارون به دریا رسیده...تلاقی دو آبی...

زن دوم درونم وسط این تلاقی محو شده و حتی بدون دست کشیدن رو موهای خیسش یا تلاش برای رسیدن به س ناه،آروم و با دستهایی که جلوی قلاب کرده به دوردست نگاه میکنه...

زنهای درونم چه شون شده?

برچسب ها : هرکه آمد ضربه ای بر من زد و از من گذشت/من شباهت های دردآلود با در داشتم - درونم
جوانی کجایی که یادت بخیر...!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

قطعا دلم نمیخواد برگردم به سالهایی از که گذشت...اما راستش دلم میخواد یک هفته ی اول رو دوباره مزه مزه کنم...

حس و حال عجیب تجربه ی اولین ها...تلاش برای خوب بنظر اومدن... زیر چشمی پسرا...جمع های دخترونه و پچ پچ پشت سر پسرا...احساس خنگی سر کلاس های آناتومی...استرس پاس نشدن درسها...اُردوی معارفه ی اول سال و...و...و...

خدای من چقدر فراز و نشیب رو گذروندیم و خبر نداریم...چقدر عوض شدیم...چقدر بزرگ شدیم...چقدر!



برچسب ها : جوانی کجایی که یادت بخیر...! - چقدر ,شدیم چقدر
سوگند به خدای قورمه سبزی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

سوگند به خ که بشر را خلق کرد

و در کله ی او عقلی قرار داد

تا کاشف رسپی قورمه سبزی باشد!

قسم به خداوند آسمانها که مادر را آفرید

که به عمل رساننده ی آن رسپی باشد!!


نیکو بندگانی باشید و موجب رضایت پروردگار,

باشد که رستگار شوید...

و در بهشت هایی که از آن

نهرهایی از قورمه سبزی و دریاچه هایی از سالاد روان است ن شوید

همانا!


برچسب ها : سوگند به خدای قورمه سبزی! - سبزی ,قورمه ,قورمه سبزی
آه عمیق...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

سالها قبل نشستم کنار مادرم و از انگیزه های هیتلر پرسیدم.شانه بالا انداخت و گفت چی بگم!!...پرسیدم هولوکاست چه چیزی به این دنیا اضافه کرد?و مادرم چهره ای غمگین به خودش گرفت و گفت آدم بد هم داریم...از جنگ ایران و عراق پرسیدم...از اینکه مردم مرز نشین ما چه بدی به صدام کرده بودن??بی حوصله جواب داد آدم بد،بده دیگه...

حالا هر روز و هر روز،تصاویر قطار قطار اجساد بچه های میانمار رو میبینم که دراز به دراز کنار خیابون پهن شدن و یه تیکه پارچه هم انداختن روشون...به دختری که میتونستم داشته باشم فکر میکنم.دختری که مینشست کنارم و میپرسید مامان?چرا من این همه چیزای خوشگل موشگل دارم و فلانی نداره?...وای اگه میپرسید گناه بچه های جنگ چیه چه جو میدادم?...هنوز نمیدونم مامانها در این مواقع سخت چطوری خودشونُ میزنن به اون راه...!

نفس عمیقی میکشم و میگم خدایا شکرت...میگم خدایا من واست بنده ی روسفیدی نیستم اما تو این یک مورد رو سفید نگهم دار..



برچسب ها : آه عمیق... - پرسیدم ,میگم خدایا
از مصادیق صلح با درون!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

حدود یکی دو ساله که دارم تلاش میکنم بیشتر خودمُ بشناسم و لازمه ی این کار،فهمیدن حس های مختلف و واکنشم در مقابل اون احساساته...میخوام بدونم چه چیزهایی آزارم میده تا اولا از مسبب اونها فاصله بگیرم،و ثانیا خودم عامل اون حس آزاردهنده برای دیگه ای نباشم.

یه جایی نوشته بود طعنه زدن،سخیف ترین شکل ارتباط برقرار با دیگرانه.نوشته بود طعنه زن ها شجاعت پذیرفتن بازخورد حرف خودشون رو ندارن و به محض اعتراض به حرف شون،خیلی راحت میگن منظور ما تو نبودی(درحالی که مطمئنی روی سخنش با شما بوده).

راستش در این مورد خیلی فکر و دیدم چقدر تو زندگیم از طعنه ی دیگران زخم خوردم.به جرات میتونم بگم جزو بدترین احوالم بوده وقتی ی حرف و انتقادی رو به جای اینکه به خودم بگه،در حضور خودم به یه مخاطب فرضی گفته...طی این مدت واقعا تلاش اقلا خودم جزو این گروه نباشم...گاهی تخطّی اما حداقل خوشحالم ازینکه اگر گاها به ی زخمی زدم،بعدش احساس شرمندگی داشتم و اینبار بیشتر از قبل برای ترک این عادت زشت تلاش ...

ظهر امروز در تقلا برای خواب بودم(من خیلی سخت میخوابم)که دوستی خواست براش کاری انجام بدم.انجام دادم و دوباره به تخت برگشتم...مجددا درخواست دیگه ای کرد...درحالی که روی صورتم لبخند بود،براش نوشتم اگه گذاشتی بخوابم!!پیامم بدون جواب موند و من مطمئن بودم که طرف مقابلم سکوت کرده تا خوابم به هم نخوره...بلافاصله بعد بیدار شدن بهش پیام دادم که دوباره بگو انجامش بدم...

اینستاگرام رو که باز دیدم متنی رو در طعنه به من نوشته که از "بعضیا"هیچوقت تقاضای کمک نکن و این حرفا که واضحا مخاطبش من بودم...بهش پیام دادم این چه حرفیه?خیلی راحت گفت منظورم تو نبودی!

داشتم فکر می اگر دوستم مستقیما به من گفته بود ازینکه تقاضاش رو بدون جواب گذاشتم ناراحته،من حتما بلند میشدم و کارش رو انجام میدادم،یا اینکه ازش عذرخواهی می و کدورتی باقی نمیموند.به این فکر میکنم که چندبار پیش اومده از ی دلخور بودم اما به جای مطرح این مسئله با طرف مقابلم،اخمام تو هم رفته،سکوت و سعی نادیده اش بگیرم...چند بار پیش اومده ی رو محکوم ،بدون اینکه اجازه بدم خودش هم از محکومیتش با خبر باشه?...نتیجه ی این کار هم شده دلخورتر و تر و تر شدن من،و طرف مقابلی که در بهت و حیرت مونده و دلیل رفتار عجیب و غریب من رو نمیدونه....

خب متاسفانه تعدادش زیاده اما چیزی که امیدوارم میکنه،اینه که دارم سعی میکنم ترکش کنم و این اقلا برای خودم ارزش داره.



برچسب ها : از مصادیق صلح با درون! - طعنه ,انجام ,دادم ,اینکه ,خیلی ,نوشته ,پیام دادم ,بدون جواب ,تلاش
این پست حاوی نکات بدآموزی دهنده ای میباشد!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بدون شک باحال ترین تجربه ی زندگیم،تجربه ی خلسه ی قبل و بعد از بیهوشیه...چندسال قبل بخاطر یه مسئله ای جراحی شدم و به طرز عصبی کننده ای از اتاق عمل میترسیدم اما انقدری اون چندساعت بعد از به هوش اومدنم حالم خوب بود که همیشه دلم میخواست دوباره تجربه اش کنم!

چند وقت قبل هم که دوباره بخاطر توده ی برست جراحی شدم همون حال دفعه ی قبل،تازه با کیفیت بهتری تکرار شد.این بار وقتی داروی بیهوشی بهم تزریق شد متوجه بودم که دارم سبک میشم و پرواز میکنم و کاملا آگاهانه بیهوش شدم...اما جذابترین بخش ماجرا،اون چند ساعت اول بعد به هوش اومدنه که هوشیاری کامل برگشته اما چشمها تار میبینن...

به اضافه ی یه سرخوشی کاذب که فوق العاده ست...در همون راستا نُطق های جالبی هم می که یکیش قابل پخشه:

تو اتاق ریکاوری بودم...با همون مود سرخوش و دید تار،و شدیدا اصرار داشتم حالم خوبه و میخوام بشینم اما پزشکم مصرّانه تاکید داشت هنوز حق نشستن ندارم...یکی از پرسنل میپرسید یه فوق تخصص غدد خوب میشناسی و اون یکی هم جواب داد نه، باهاشون آشنایی ندارم!...هیچی دیگه من(که از دید همه شون یه پاتیل بودم)شروع به توضیح دادن نقاط قوت و ضعف فوق غددهای شهرمون و در ادامه گفتم حالا دیگه تصمیم با خودتونه پیش کدومشون برید!!!!

هیچی دیگه یادمه همه شون زدن زیر خنده و میگفتن بابا این مریض زیادی stableشده!!!

و خب این دیگه گفتن نداره که وقتی اومدن منتقلم کنن بخش، تاکید داشتم تختم تو اتاق فلانه و شماره ی تختم فلانه...!

+اگه هم باعث همین حال تو آدم میشه،به تمام معتادین عزیز(یا به قولی مصرف کنندگان!!!چون به هرحال معتاد مجرم نیست،بیمار است و این صحبتا)حق میدم کل زندگیشونُ بفروشن و ج این حال خوب کنن.



برچسب ها : این پست حاوی نکات بدآموزی دهنده ای میباشد! - اتاق ,هیچی دیگه
کلیشه مع !
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

یه کمپین به اسم"کلیشه برع " توی توییتر راه افتاده که بنظرم تلنگر خیلی هوشمندانه ای به جریان ن/مردان علیه ن/مردان هست...اومدم ازش بنویسم که نگاهم افتاد به پدر و مادرم.بنظرم تجربه ی من از زندگی با زوجی که شاید جامعه اونا رو عجیب و غریب بدونه اما کاملا نرمال هستن،باعث شده بیشتر متوجه کلیشه های اطرافم بشم...زندگی با یک پدر فوق العاده احساسی که با یادآوری کوچکترین خاطرات کودکی من بلافاصله اشک میریزه چیز عجیب و غریبی نیست!!!پدری که بعد فوت مادرش تا یک سال تمام با یادآوری این غم اشک میریخت...پدری که استعداد اقتصادی بالایی نداره و نتیجه ی بدست گرفتن دخل و ج خانواده میشد کلی بد اری!...پدری مهربون و احساسی!...و زندگی با مادری که هرگز اشک هاشُ بهمون نشون نداده.زنی که بعد فوت پدر و مادرش حتی یک بار هم با چشم نمناک دیده نشد...زنی که تمام امور اقتصادی خونه رو میچرخونه و اونقدری موفق عمل کرده که علاوه بر گذران معمول زندگی،همیشه بتونیم پس انداز هم داشته باشیم!

قوانین ریاضی که سالها روشون کار شده با یه مثال مع ،نقض میشن دیگه این حرفای زنکی که جای خود دارن!

پس من همینجا قانون نانوشته ی "مردا که گریه نمیکنن" و "زنها چی از اقتصاد سرشون میشه?" و "چون زنها احساسی هستن نمیتونن فلان پُست رو داشته باشن" و غیره رو با رونمایی از پدر و مادرم به عنوان دوتا مثال مع ، نقض میکنم!...دیگه باقیش با شما....!

برچسب ها : کلیشه مع ! - پدری ,احساسی ,زندگی ,کلیشه , ن مردان
بله بله منم یه جوییلیتی ام!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

نمیدونم نویسنده های سریال فرندز چی با خودشون فکر که از سیزن چهار تا پنج،چندلر بامزه ی عزیز دل منُ تبدیل به این شخصیت لوسی که در ادامه ی ماجرا میبینیم?....حیف بود بابا!!!


بله بله باید اعتراف کنم که جویی داره میتر ه و فیبی هم که از اولش معرکه بوده...!


+ ب به طور اتفاقی توی اینستاگرام به هشتگی برخوردم و چشم که باز دیدم یک ساعت تمامه که دارم پارت های کوتاهی از پشت صحنه های فرندز رو میبینم... و انقدری خندیدم که دیگه خوابم کامل پریده بود!...این هشتگ رو توی اینستاگرام سرچ کنین و انقدری برین جلو تا برسین به اون ویدیویی که فیبی میگه یه بویی میاد و جویی باید بلند شه بره طرف در اتاق تا ببینه بوی چیه و ادامه ی داستان.یعنی انقدری بخندین به این صحنه که تمام غمهای عالم یادتون بره #friendsbloopers



برچسب ها : بله بله منم یه جوییلیتی ام! - انقدری
کلیشه برع 1
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
لوکیشن:درمانگاه اورولوژی

بیمار با تست آنالیز اسپرم وارد میشه.

:آقا شما اسپرم تولید نمیکنی...ی ری تست هورمونی مینویسم برات ولی بعید میدونم اُمیدی باشه.میتونین با همسرتون از اسپرم اه استفاده کنین.
بیمار:نه خانومم اگه بفهمه نازام میره شوهر میکنه...اون میخواد بچه از خون خودش باشه.
..........................
+مامان من دوسش دارم،میخوام باهاش ازدواج کنم!
_اون پسره قبلا نامزد داشته!دستمالی شده! مردم چی میگن?
..........................
لوکیشن:درمانگاه ن

بیمار:خانوم دوساله ازدواج کردیم ولی بچه دار نمیشیم.من خیلی بچه دوست دارم...اومدم ببینم مشکل از منه یا شوهرم?میخوام برم شوهر جدید بگیرم!
..........................
لوکیشن:درمانگاه اورولوژی

آقایی با حال نگران وارد میشه و میگه: میشه یه دارو بدین ما زودتر بچه دار بشیم?مادرزنم هر بار میاد خونه مون بهم سرکوفت میزنه.شنیدم میخواد برای دخترش شوهر بگیره...

برچسب ها : کلیشه برع 1 - ,شوهر ,میشه ,اسپرم ,درمانگاه ,لوکیشن ,لوکیشن درمانگاه ,وارد میشه
کلا تخصص چشم تو خون ماست!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

به سهیل پیام دادم که از معلومات دریافتی بخش چشم استفاده کرده و یه بیمار رو از رفتن به اورژانس معاف .پلکش رو برگردونده،جسم خارجی رو خارج کرده،شست و شو داده و نهایتا فوت کوزه گری روش که خوب شه.!...!...الان یک ساعته که داره بی دلیل بهم افتخار میکنه هی...(تو خانواده ی ما که کلا ی به توانایی هام توجه نمی کنه،وجود سهیل برای جلوگیری از افسردگیم نعمته واقعا.الانم مثل اولین باری که سرم وصل یا اولین باری که بخیه زدم،احساس میکنم ا پرت ترین پزشک فوق تخصص دنیام!!!!)


برچسب ها : کلا تخصص چشم تو خون ماست!!! - اولین باری
قصه های من و بابام...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

قاب درخشان امشب:

بابا دراز می کشه روی تختم و به خنده میگه اومدم تزریقاتی گلی...بهش میگم جای دلبری شلوارتُ بکش پایین حاجی!...آمپولُ خالی میکنم تو پاش و میگه دستت درد نکنه بابا اصلا درد نداشت...میگه دستت سبُکه بابا و من تو دلم قربونش میرم.


+نویسنده های سریال کذایی شهرزاد باید یه توضیح بدن که این شهرزاد بانویی که دم به دقیقه،میوه به دست میاد به دیدار شوی خود،آیا درس و مشق و کشیک نداره احیانا?...وجدانا خسیس نباشن بگن کدوم درس میخونه بلکه انتقالی بگیریم اونجا نفسی تازه کنیم بابا!!!




برچسب ها : قصه های من و بابام... - میگه ,میگه دستت
این پست مخاطب خاص ندارد!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

جو اینجا منو به سمتی برده که اخیرا تمام پستهام شدن در حد چند خط کوتاه و کم حاشیه.

نتیجه ی تلاش امروزم برای نوشتن,شد نیم ساعت هی نوشتن و پاک و آ ش هم هیچی که هیچی!

قبلا که اینجا خلوت بود و من دستم باز,میتونستم چند ساعت روده درازی کنم و بنویسم اما الان؟

بعضی کامنت ها چقدر اذیتم میکنن....بعضی سوالهای شخصی...بعضی قضاوت های بدون فکر...

خب من محتاط شدم و نمیتونم در مورد عقایدم بنویسم....نه اینکه نخوام,نمیتونم واقعا!

+مدتی قبل پریا(از دوستای بلاگی)نوشته بود قراره یه نی نی به خانواده شون اضافه بشه اما حرفی از اینکه چه نسبتی باهاش داره نزده بود.کنجکاو شدم بدونم چیکارشه اما دستم به پرسیدنش نرفت چون میدونستم اگر بخواد بگه,میگه.....دوست دیگه ای حرف از یه رابطه ی عاشقانه زده بود اما,به خودم اجازه ندادم بپرسم ماجرا چیه...عزیز دیگه ای گفته بود میره مسافرت و دعام میکنه و من حاضر نشدم بپرسم مشهد میری یا کربلا....و هزارتا مثال دیگه...

اینا یعنی بذاریم هر ی فقط از اون قسمت از زندگیش که دلش میخواد بنویسه نه اون قسمتی که ماها دوست داریم.

اینا یعنی حواسمون باشه کامنتی که گاها از روی بی حواسی(و حتی شاید بدون قصد و نیت بد)چقدر میتونه روی یه نفر تاثیر بذاره و حتی تو فضای مجازی هم گوشه گیرش کنه.


+دوران دبیرستان زیادی کنجکاوی(شما بخون فضولی)می و دوست داشتم از هر چیزی سر در بیارم.الان مدتهاست دارم تلاش میکنم از ی سوالی رو نپرسم که جوابش ممکنه"به تو چه" باشه.بارها خواستم تو دنیای واقعی چیزی بپرسم و فورا تو دلم گفتم ممکنه در جوابم بگه به تو چه؟و اگه جوابم مثبت بوده نپرسیدم...دارم سعی میکنم در مورد چیزایی که دردی ازم دوا نمیکنن نپرسم.......بیاین باهم تلاش کنیم.خب؟

برچسب ها : این پست مخاطب خاص ندارد!! - بپرسم ,دوست ,بعضی ,اینا یعنی
به هرحال خب!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

متاسفم که باید بگم تو اون جمع رفقای خفن و دنبال هیجان که میشینن دور هم و نقشه ی سوار شدن تله ک ن و ترن هوایی میکشن،من اون یکی ام که یه گوشه کز کرده و یده تو شلوارش!

برچسب ها : به هرحال خب!
عید قربان شما...و چی ما?
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تمام ایل و تبار پدریم جمع شدن روستا که قربونی بکُشن و کباب بزنن و دورهم باشن...من?تنهای تنها کیلومترها دورتر نشستم و درس میخونم بلکه پس فردا مریضم با خون ی اومد پیشم بتونم کاراشُ انجام بدم....میدونی?پزشکا کلا پول مُفت میگیرن!

برچسب ها : عید قربان شما...و چی ما?
چشمی به تخت و بخت ندارم،مرا بس است/یک صندلی برای نشستن کنار تو
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم بازنشسته شدن و تازه دارن از زندگی شون لذت میبرن...دقیقه ی نود تصمیم گرفتن شب بمونن روستا و این یعنی من امشب تنهام...درس و مشق رو تعطیل و دارم به درست یه شام هیجان انگیز فکر میکنم...به اینکه توی هفتادسالگی خودم رو بازنشسته کنم،دست مردی که توی پنجاه و دو سالگی عاشقش شدم رو بگیرم و بریم ماه عسل...

بهش بگم پیرمرد فت بسّه نقاشی کشیدن!!بگم فقط بریم و اونم دنبالم راه بیفته...بدون هیچ کوله و بار و بندیلی فقط بریم.......بریم....

برچسب ها : چشمی به تخت و بخت ندارم،مرا بس است/یک صندلی برای نشستن کنار تو - بریم
اندوه پیری...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


از سرنوشت ن کهنسالی میترسم
که وقت مرگ,
در ازدحام فرزندان و خویشان,
با قلبی می میرند...
_مینو نصرالهی_
برچسب ها : اندوه پیری...
جهان موازی
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو جهان موازی من یه دانشجو نیستم که نشسته وسط جزوه ها و کتابهای تست.من اون دانشجویی نیستم که هنوز این امتحان رو نداده تاریخ امتحان بعدی اعلام میشه!!

تو جهان موازی من یه زن میانسالم با هفت سر عائله(!!!!)که آ هفته ای تمام بچه ها و نوه هاشُ دعوت کرده خونه و حالا نشسته میون وار خیار و گوجه و کاهو و پیازها،سالاد درسته میکنه و همزمان حواسش به طعم دلمه ی روی گاز و تمیز در اومدن ته دیگ و روغن انداختن فسنجون هست...تو جهان موازی در این لحظه من زن خوشبختی ام که یه عالمه ترشی جدید درست کرده و منتظر بچه هاشه...

برچسب ها : جهان موازی - موازی ,جهان ,جهان موازی
در هر شکن زُلف تو دامیست/این سلسله یک حلقه ی بیکار ندارد
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو اتاقم نشستم اما به نجواهای شبونه ی مامان و بابا گوش میکنم...

شاید یه روزی دلم واسه صداشون که هر شب و هر شب واسه انتخاب طعم دمنوش قبل خواب شور و م میکنن تنگ بشه...واسه صدای بابا که میگه امشب باهار نارنج بذار و جواب مامان که میگه بابونه هم خوبه ها?

برچسب ها : در هر شکن زُلف تو دامیست/این سلسله یک حلقه ی بیکار ندارد - واسه
آیم سو سو سو تایرد...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

سخت ترین قسمت رفتن،درس خوندن و امتحان دادن نیست!بلکه همزیستی با دختر و پسرایی با تربیت و فرهنگ های متفاوته و اینُ فقط ی درک میکنه که رفته باشه...کاش میتونستم وصف کنم چقدر پیر شدم و بغض سر زورگویی های یه عده برای عقب و جلو انداختن امتحانا و کلاسا و رسیدن خودشون به کیف و حال!...چقدر مسافرت هایی در پیش داشتم و در لحظه ی آ بخاطر کم شعوری همین عده لغو شد و چه نمایشگاه کتابهایی قرار بود برم و نتونستم...

آدمایی مثل من که وقت رو سرمایه میدونن و برای زندگی شون برنامه ریزی دارن هزار برابر افراد بیخیال و بادی به هر جهت تو اذیت میشن....انقدر باید داد بزنی و رو حقت پافشاری کنی که یهو چشم باز میکنی میبینی دیگه توان بلند شدن نداری....

دیگه هیچ چیز برام مهم نیست.فقط امیدوارم این ترم آ هم تموم بشه و دوران اینترنی شروع بشه تا حداقل فقط گروه خودمون باشه که برای خودمون تصمیم میگیره...

دیگه از داد زدن و طلب حق خودم(و یه عده لال بی زبون که حاضر نیستن بپذیرن انسانن و حقوق مدنی هم دارن)خسته شدم...!

برچسب ها : آیم سو سو سو تایرد...
مادر باشیم،نه ماشین جوجه کشی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پسرشون هفته ی قبل طی تصادفی فوت شد.پنج شنبه ای که گذشت(یعنی بعد دو روز) دور هم جمع شدن و تصمیم گرفتن نوه شون رو از دست عروسشون بگیرن و خودشون بزرگ کنن...همه چیز به کنار،داغ دل اون زن رو که قراره در عرض مدت کوتاهی هم بی همسر بشه و هم بی فرزند رو کی میفهمه?کدوم قانون و عُرف و شرع قراره اون دنیا جوابگوی ستمی که به این زن میشه باشه?

جوابم اینه که هیچکدومشون!جوابم اینه که بیاین خودمون رو در معرض ستم دیدن قرار ندیم و با یک شرط ضمن عقد،س رستی فرزند آینده مون رو به عهده بگیریم...

اینها تازه خانواده ای بودن که نه مشکلی با پسرشون داشتن و نه عروسشون...یه خانواده ی بی حاشیه مثل تمام خانواده های خودمون...


برچسب ها : مادر باشیم،نه ماشین جوجه کشی! - خانواده ,جوابم اینه
اطلاعیه!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

دوستان ی اینجا هست که استریت پزشکی شده باشه یا در نزدیکش همچین ی داشته باشه?اگه هست لطفا کمکم کنین...

+از کجا باید بفهمیم رتبه ی علوم پایه یا پره انترنی مون به حد پزیرش استریتی(2.5%برتر کشور) رسیده?

+وقتی تو سیستم سما درخواست استریتی میدیم،اگه باهاش موافقت بشه چی مینویسه?برای من نوشته:تایید نهایی )اگه اینستا دارین برین پیچdj.dr.kermani1amin تو آ ین پستی که در مورد تولدش گذاشته،ورق بزنین تا برسین به ع ی که از صفحه ی سایت سما گذاشته.برا منم دقیقا همین صفحه میاد میخوام ببینم این یعنی هنوز درخواستم در دست بررسیه یا اینکه باهاش موافقت شده?)

+خواهش میکنم اگه میتونین کمکی کنین و منُ از نگرانی در بیارین....ممنونم...




برچسب ها : اطلاعیه! - باهاش موافقت
آقا سهیل!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بالا ه رسیدیم به آقا سهیل(!)بخش فخیمه و وجیهه ی "چشم"!...و خب باید بگم بعد دیدن کار پزشک تو درمانگاه،برخلاف تمام همگروهیام،من اصلا جذبش نشدم...!

سهیل پرسیده چطور بود?دوسش داشتی?...انصافا دلم نیومد به بچه مردم حرف ناروایی بزنم که کارش به خودکُشی تو غربت برسه!!!گفتم آره عامو خیلی رشته ی جذ دارین!!!گفت میدونم،میدونم!!!!

گفت پس اطفال یا چشم?گفتم entعامو!!


+ولی با خوندن چشم،از عظمت و نظم آفرینش حیرت میکنم.اینکه واسه تخصص گرفتن یه اُرگان فینگیلی چهارسال باید جون ی و تازه در مقابل خیلی بیماری ها ناتوان باشی،خیلی بیماری ها هنوز درمانشون پیدا نشده و خیلیاشون فقط درمان تسکینی دارن...بعد تازه دوسال جون ی تا فوق تخصص یه شبکیه یا قرنیه ی پی رو بگیری تا بتونی درمانش کنی اینا عجیبه...اینا حقیر بودن بنده ها رو در مقابل عظمت خدا نشون میده...

+خوشحالم که سهیل اینجا رو نمیخونه وگرنه حتما بعد دیدن "قرنیه ی پی "سکته میکرد چون عاشق فلوی قرنیه ست!!!


برچسب ها : آقا سهیل! - سهیل ,قرنیه ,
روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد/چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

شرایط سخته،روزها با استرس میگذرن و خواب شبها منقطع و ست...شرایط سخته،درس زیاده،وقت کمه و اساتید دیکتاتورن...شرایط سخته،به بدنم فشار اومده اما....اما این نیز بگذرد...

برچسب ها : روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد/چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد - شرایط
ای که صدات درمانگرتر از هزار هزار سیزن فرندز!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پدرم زنگ زد حالمُ بپرسه که سر درد و دلم وا شد و نالیدم و نالیدم و گفتم از استرس نه خواب دارم و نه خوراک...گفتم پرولاپس میترالم بکوب بکوب راه انداخته و وسط خواب طپش قلب میگیرم...گفتم هزارتا کلاس باید برم و برای هزارتا امتحان باید درس بخونم....

پُشت بندش مامان زنگ زد و گفت وقتی بابات ح ُ برام گفت بند دلم شد مادر...دعا میکنم واست،غصه نخور،خب?

گفتم آآآخیش برگ گُلم...گفتم آآآ خ ی ش...

برچسب ها : ای که صدات درمانگرتر از هزار هزار سیزن فرندز! - گفتم
میکول تراپی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

من سر کلاس سعی میکنم کنار میکول نشینم چون در پُرحرفی،دست من ورّاج رو از پشت بسته و از طرفی

صدای کلفت مردونه اش(به قول من انکر الاصواتش) هیچ جوری قابل کنترل نیست و حالا فکر کن ما دوتا بیفتیم کنار هم?!نتیجه اینکه یا ا اج میشیم یا تهدید به ر نمره!

امروز تو مود بداخلاقی بودم که اومد نشست رو صندلی کناری...گفتم حاجی بلندشو حوصله ی تو یکی رو ندارم!!! حالا بماند که گفت حالا نه که من عاشق اون ریخت بی ریخت توام? و نزدیک بود دعوا بشه...همین که وقتی از سر کلاس بلند شدم از شدت خندیدن به جفنگیاتش دچار فک درد شده بودم کافی نیست که به توانایی های میکول ما ایمان بیاورید و رستگار شوید?... یعنی وسطای کلاس من به بهانه ی افتادن خ رم میرفتم پایین،ریسه میرفتم و دیگه برگشتنم با خدا بود!

+دوتا دختر از یه دیگه برای بخش چشم تو ما مهمان شدن...روز اول که میکول دیدشون کلا تو هوا بود...بهش گفتم قیافه و طرز راه رفتنت شده شبیه قورباغه هایی که برای جلب جفت مادّه جفتک میندازن،فقط باید یه خورده قوررر قوررر کنی که دیگه همه چی تموم بشی!...خداروشکر که تو این وانفسا،سوژه ی خنده کم نداریم!



برچسب ها : میکول تراپی! - میکول ,حالا ,کلاس
به وقت تست زدنهای سر صبح یک پشمالو!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

آخ اگه این امتحان تموم بشه و پام به آرایشگاه برسه...خیلی ها رو زخمی میکنم!

برچسب ها : به وقت تست زدنهای سر صبح یک پشمالو!
من به چشمم گفته بودم عشق من را لو نده/این روانی بی اجازه با تو صحبت میکند
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

آ ایمر گرفته ام

مُدام یادم میرود که فراموشت کرده ام...

برچسب ها : من به چشمم گفته بودم عشق من را لو نده/این روانی بی اجازه با تو صحبت میکند
خاطرات نه چندان جذاب یک اینترن جراحی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

این ماجرا رو دیروز که رفته بودم پانسمان عوض کنم یکی از اینترن های جراحی برام تعریف کرد.گفت یه آقایی با شکایت عدم دفع مدفوع در چند روز گذشته مراجعه کرده به اورژانس و طب اورژانس برای بررسی از نظر انسداد روده،براش مشاوره جراحی گذاشتن.اینترن جراحی رفته بالاسر مریض و طبق وظیفه ای که داشته بیمار رو tr(معاینه انگشتی )کرده.گفت انگشتمُ چرخوندم تو کانال ی و دیدم یه توده به دستم خورد.فشار دادم و دیدم توده نرمه و فهمیدم یه ایمپکت مدفوعیه.!!!!تو دوراهی گیر که چیکار کنم?اگه فورا انگشتمُ بکشم بیرون احتمالا بعدش رزیدنت میاد بالاسر مریض و حالا باید جواب پس بدم که چرا مریضُ راحت ن ،و اگه مدفوع رو بکشم بیرون احتمالا درجا بالا میارم رو مریض!!!!

هیچی دیگه ترس از رزیدنت بهش مُستولی(?!!)شده و با یک اشاره توده ی کذایی رو میکشه بیرون و د برو که رفتی....

بعد از اون دیگه شکم مریض روان میشه . میگفت وقتی ذوق بنده خدا رو بعد وج از تو میدیدم یه خورده مرهم به دل داغ دادیده ام میشد...یه نگاه به انگشتش مینداخت و با خنده میگفت عزیزم تو باعث شدی اون مریض بستری نشه و کارش راه بیفته و با ح عصبی میخندید.

من? فیس بهش خیره شده و به اسفند ماه فکر می که قراره اینترن بشم و بعدش...?!بیخیال قهوه ات سرد نشه:|



برچسب ها : خاطرات نه چندان جذاب یک اینترن جراحی! - مریض ,جراحی ,اینترن ,بیرون ,توده ,بیرون احتمالا ,بکشم بیرون ,بالاسر مریض ,اینترن جراحی ,بکشم بیرون احتمالا
من زنده ام هنوز و غزل فکر میکنم/باور نمیکنید،همین شعر شاهد است
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بخاطر بخیه هام نمیتونم برم آرایشگاه و از رها خواستم بیاد پیشم و صورتمُ بند بندازه...کار نصفه ی صورتم تموم شده بود که شنیدیم نتایج امتحان دستیاری(رزیدنتی)اومدن و بنظرم فکر به رزیدنتی و خبردار شدن از قبولی اطرافیا و هم یا انقدری جذاب بود که ما پروسه ی بند اندازون رو متوقف کرده و یک چشم اشک و یک چشم خون بشینیم و از رویاهامون بگیم...خدارو چه دیدین?شاید یه روزی از قبولی رها تو رشته ی قلب و خودم تو رشته ی ent(علی رغم اختصاص یه تیکه بزرگ از قلبم به اطفال)بنویسم.هوم?

برچسب ها : من زنده ام هنوز و غزل فکر میکنم/باور نمیکنید،همین شعر شاهد است
آتش قلبم شبیه داغ دریای شمال/جنگل مازندران را با خودش سوزانده است
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

من آدم احوال پُرسی نیستم.نه که دلم برای ی تنگ نشه،نه!میشه...اتفاقا خیلی هم تنگ میشه ولی اگه این گوشی لامذهبُ بردارم و صدای طرف رو بشنوم دلتنگیم هزارون هزار برابر میشه و به خودم لعنت میفرستم...

اینکه هیچوقت دستم نمیره سمت گوشی و سراغی از سهیل نمیگیرمم واسه همینه.واسه اینکه هربار صدای آرومشُ که انگار همه ی حوصله ی دنیا رو ریختن توش میشنوم یاد قدیم ترها می افتم و بغضم میگیره...سهیل اما هربار با جدیت حالمُ میپرسه و از اونجا میگه برام.هر بار مثل امروز بدون گله و شکایت از بی معرفتی من، زنگ میزنه و از بیماراش میگه...منم هربار مثل امروز بهش میگم نمیشه زنگ نزنی سهیل?میگه این دفعه ی آ بود رئیس اما.....اما بازم زنگ میزنه....

برچسب ها : آتش قلبم شبیه داغ دریای شمال/جنگل مازندران را با خودش سوزانده است - میگه ,هربار ,سهیل ,میشه
الحمدلله...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

هجده روز تمام درس نخوندم و بخشی از وجودم گم شد انگار...

صبح امروز که پشت فرمان ماشین گاز میدادم و از آینه حواسم به عقب بود یک آن خیره شدم به خودم و نفهمیدم دختر توی آینه چه ربطی به من داره...

ترس برم داشت.امروز ساعت نه صبح ترس برم داشت و ساعت ده همان صبح مشغول درس خوندن بودم...

باید اسم امروز را بذارم روز بازگشت به خویشتن...بازگشت به اصل اصل اصل خویشتن...

امروز یادم افتاد که به رویاپردازی ها پاداش نمیدن!

پاداش برای ایی هست که تلاش میکنن و تلاش و تلاش...


(چه خوب گفته شریعتی خطاب به سربازی که پشت در سلول ایشون پاس میداده:

بخوان!

بخوان...!

بخوان.......!)


برچسب ها : الحمدلله... - بخوان ,بخوان بخوان
از بس که گره زد به گره حوصله ها را...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو خیالات خودم غرقم ....با خودم میکنم بهترین بخش این تعطیلات بیست روزه ات چی بود گُلی?

به نقطه ی ثقل این بیست روزی که گذشت فکر میکنم و با خودم میگم طلایی ترین بخش این روزها نه دیدن اصفهان زیبا بود و نه دعوت شدن خودم و دوستم به صرف چای از طرف دوتا توریست فرانسوی که کمک شون کردیم آدرس پیدا کنن...نه دیدن های درحد مرگ بود و نه کتاب خوندن های بی وقفه...نه خلسه ی خواب های بی استرس بود و نه گپ زدنهای دوستانه به صرف بستنی...

قطعا درخشان ترین قسمتش اونجایی بود که بعد مدتها...شاید بعد قرنها و قرنها چای دارچین خوردم و رفتم بهشت.چشم باز و دیدم نشستم تو ایوون خونه ی روستایی پدربزرگم...پدربزرگ و مادربزرگم اون بالا تکیه به بالش های دست دوزشون داشتن و بهم لبخند میزدن،و به عادت همیشه بهم چای دارچین تعارف می ...

آره،اوج قصه ی این تابستون جایی بود که چای دارچین رو با هیجان قورت دادم و گفتم باید بریم روستا...رفتیم...بعد قرنها انگار از کنار مزارع گندم که حالا دیگه زرد شدن رد شدیم و به دروگرها نخسته گفتیم...کدو و گوجه و خیارتازه چیدیم...کله کشیدیم تو لونه ی مرغ ها و تخم مرغ تازه برداشتیم...

اونجایی که به درختهای سرو مُشرف به خونه خیره شدیم و بابا قصه ی تک تک اون درختا رو تعریف کرد...قصه ی درختی که رعد و برق خشکش کرد اما هنوز پابرجا مونده......اونجایی که گردوهای تازه رو انداختیم تو آب لیمو نمک و با خوردن هر تیکه شون رفتیم بهشت...

هوم...بهترین خاطره ی من از تابستون نود و شش از یه چای دارچین ساده شروع شد...

برچسب ها : از بس که گره زد به گره حوصله ها را... - دارچین ,قرنها ,اونجایی
بهشت اجباری به صرف عرق سگی دو هزاری!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

من مخالف خوردن نوشیدنی های الکلی هستم...دیدن آدمای پاتیل برام جذاب نیست اصلا و خب تو خانواده ای بزرگ شدم که اهل مشروب خوردن نبودن هیچوقت...اما اینا باعث نمیشه که وقتی جوون تخت12اورژانس رو میبینم آتیش به جونم نیفته...جوون سی ساله ی متاهلی که یه بچه ی شیرخواره داره و بخاطر مصرف متانول بی کیفیت که معلوم نیست چه ی توش ریخته بودن تشنج کرده،احیاش و حالا با سطح هوشیاری3و فشارخونی که به ضرب دارو به 4_5میرسه و بعد دوبار دیالیز منتظر پذیرشicuهست...من،پدرم و مادر ساداتم اهل نوشیدنی الکلی نیستیم اما فکر میکنیم حق جوونها نیست اینجوری به سرشون بیاد...

جوونی که میتونست برحسب عقاید خودش با کیفیت ترین رو بخوره،زندگی کنه و به وقتش بره جهنم،حالا با چشمایی که کور شدن و مغزی که به گفته ی پزشکا دیگه نمیتونه نرمال کار کنه داره با vipکه کشورش براش تدارک دیده میره بهشت لابد...

نمیدونم چندتا اپیدمی مسمومیت با متانول بی کیفیت باید تو این کشور راه بیفته و چندتا جوون دیگه کور بشن تا بالا ه یه ایی به خودشون بیان و ببینن این مردم هم مثل بچه های خودشونن...حتی اگه گنا ار باشن...حتی اگه مشروب خوار باشن...

کی میخوان دست از لجبازی بردارن و بگن آقاجان ما اشتباه کردیم...بگن ما حضرت علی(ع)نیستیم که تندیس همه ی صفات خوب بود و نفس کشیدنش جلوه ی پاکی و درستی و ...بگن ما که خودمون رسما رو به گند کشیدیم دیگه کاری با این جوونها نداشته باشیم!...بگن ما تلاش خودمونُ کردیم و نشد!!بذاریم شاید خودشون راه درستُ پیدا ...

بابا میگه نیّت شون شاید خیر باشه اما،نتیجه ی این اجبار و تحمیل ها چیزی جز شرّ نداشته...

بابام همیشه راست میگه...


برچسب ها : بهشت اجباری به صرف عرق سگی دو هزاری!! - کیفیت ,جوون
نخند نامسلمون!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

دیروز رفتم بخیه مو بکشن، ر خواست خیلی مرام بذاره و vipکار کنه برام،گفت همرام بیا اتاق عمل...خب اونجا قوانین خاص خودشُ داره و همینجوری نمیشه رفت داخل... خودش رفت لباس بپوشه،به یکی از پرسنل اتاق عمل گفت آقای فلانی یه جفت دمپایی و یه گان(روپوش مخصوص اتاق عمل)برا ایشون بیارین...

پسره گان رو باز کرد و گرفت طرفم(طوری که یعنی من نگهش میدارم تو بپوش,همونجوری که قبل عمل واسه جراح ها میگیرن).گان های استریل به هیچ عنوان نباید با حتی دست طرف تماس داشته باشن چون غیراستریل میشن و دیگه واسه عمل کاربردی ندارن و فقط میتونین با دستکش استریل بهشون دست بزنین.)

خلاصه گان رو خیلی استریل طور گرفت طرفم و منم با خودم گفتم لابد استریله دیگه و حالا که دستکش ندارم باید حواسم باشه نزنم آن استریلش کنم.هیچی دیگه با پوزیشن یه جراح دستامُ گرفتم بالا و خیلی حرفه ای،طوری که باهاش تماس نداشته باشم از آستیناش رد . اون مشغول بستن بندهای پشت لباس شد و من خیلی وسواس طور دستامُ به سان یه جراح،عمودی گرفته بودم دو طرفم که دیدم یارو داره هاج و واج نگام میکنه.

هیچی دیگه با جمله ی :خانوم این استریل نیست که اینجوری استرس گرفتی،زد نابودم کرد...!

+یعنی عمرا این ماجرا رو واسه بچه ها تعریف کنم چون حداقل یک سال سوژه ی خنده شون میشم(خ یادم میاد از خج آب میشم).


+میکول یه قسمت شهرزاد دیده و با همون یه قسمت اسم منُ گذاشته شربت!!!امروز سر کلاس بهش گفت بیا اینجا و بچه ها رو حضور غیاب کن،روانی اسم منُ خوند شربت فلانی!یعنی فک کنم هنوز تو کفه که اسم من شربته یعنی?:/



برچسب ها : نخند نامسلمون! - یعنی ,خیلی , ,استریل ,واسه ,طرفم ,هیچی دیگه ,گرفت طرفم
بحث خودمونی*
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پایان این ترم امتحان پره اینترنی داریم و این یعنی حواست جمع باشه گلی خانم!!!

همه مون برنامه های بلندمدتی برای زندگی مون داریم اما اول باید بچسبیم به اه کوتاه مدت قابل دسترس!و گرنه فقط وقت و انرژی مون هدر رفته....چند وقت قبل یه مقاله در این مورد خوندم که تفسیرش برای من میشه اینکه:به جای اینکه مدام در مورد تخصص فکر کنم و رویا پردازی کنم،به جاش بگم ببین تو الان اگه اتم هم بشکافی امکان نداره در این بازه ی زمانی متخصص بشی پس اول باید خوب درس بخونی تا از هر بخشی بالاترین استفاده رو ی.بعد بخونی که امتحان پره نمره ی خوبی بگیری و همینطور این اه کوتاه مدت(که در راستای رسیدن به اون هدف بلندمدت هستن)رو دنبال م تا بالا ه برسم به روزی که باید شروع کنم به خوندن امتحان دستیاری...تازه اون موقع هم نباید بگم میخونم که قبول بشم!بلکه باید بگم میخونم که بیشترین یادگیری رو داشته باشم...سر امتحان دستیاری هم نباید به قبولی فکر کنم بلکه باید به پاسخ دادن هرچه بهتر سوالها فکر کنم!

دقیقا پیش ی که بودیم مشاور مدرسه مون گفت برین و فقط درس بخونین و لطفا در مورد رشته و تون اصلا فکر نکنین.فقط بگین باید بیشترین حدی که در توانم هست بخونم و اصلا به نتیجه فکر نکنین...!اون زمان تو اجرای این ایده واقعا موفق بودم اما الان بیشتر شیطنت میکنم ولی واقعا تصمیم گرفتم دیگه اقلا کمتر بهش فکر کنم و بیشتر بخونم....

یه هدف کوتاه مدت الان دارم که میخوام تو دوتا امتحانی که این ماه در پیش دارم بهترین نتیجه رو بگیرم(سعی میکنم به ما شدن فکر نکنم).شما هم همین کارُ انجام بدین و بعد نتیجه رو به هم اعلام میکنیم...بنظرم حرکت های دسته جمعی بهتر نتیجه میدن و انگیزه بخشی بالاتری دارن.نظرتون چیه?

برچسب ها : بحث خودمونی* - امتحان ,نتیجه ,الان ,مورد ,کوتاه ,بلکه باید ,امتحان دستیاری ,اه کوتاه
سامورایی ها خسته نمیشن!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

ب از هجوم کوبنده ی هیجاناتی که داشتم تا صبح خوابم نبُرد و میدونم چقدر ستم شد در حق عضلات پلکهام که به زور روی هم فشارشون میدادم تا بلکه خواب به چشمام بیاد...صبح درحالی از تخت اومدم بیرون که هنوز همون درجه از هیجان و فکر و خیال تو ذهنم بود...درست مثل های تخیلی شده بودم که ذهن شخصیت اصلی داستان میخواد بترکه و ذره های مغز و خونابه پخش بشن کف اتاق و بچسبن به دیوار...از ب تابحال نتونستم رو کارهام تمرکز کنم و امیدوارم بالا ه به خودم مسلط بشم...گُلی شبی که گذشت رو فراموش نکن!!!.و ی دختری که با خج به دوربین نگاه کرد و گفت خوشحالم...!

برچسب ها : سامورایی ها خسته نمیشن!
بدتر از جوخه و حتی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

اگه خدا میدونست با پس گرفتن توانایی خواب بعدازظهر از من،به چه روز سگی انداختتم حتما تجدید نظر کرده و روش شکنجه ی نرم تری رو انتخاب میکرد...

]یک هفته ست که ظهرا خوابم نمیبره و شبها به هزار بدبختی خودمُ خواب میکنم[

برچسب ها : بدتر از جوخه و حتی!
قزی
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پیرزن قزی شکل دلبری نشست رو صندلی درمانگاه ارتوپدی. پرسید مشکلت چیه مادرجون?... قزی هم نه گذاشت و نه برداشت،گفت ننه تو ی باید بگی چمه،من بگم?....ما?از ترس ا اج شدن تو دلمون قهقهه های خفه ای میزدیم به کنف شدن !

برچسب ها : قزی
بی د پرتقال فروش را!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

آقای 60ساله ای به درمانگاه اورولوژی مراجعه کرده و شکایت داشته از اینکه چند وقته که "إن.زال" و "نعو.ظ" خوبی نداره و نگرانه که بچه دار نشه.تو شرح حالی که از نظر روابط ج.ن.س.ی قبلی ازش میگیره نهایتا متوجه میشه که همسر این آقا یک ماه قبل فوت شده و ایشون ده روز بعد فوت همسرش،زن جوانی اختیار میکنه و حالا با گذشت حدود 20روز از ازدواج مجددش نگران بچه دار شدنشه....!+علت این مشکل,داروی قلبی بود که بیمار اخیرا مصرف میکرد و عوارضش باعث این مشکلات شده و قرار شد داروی جدیدی جایگزینش کنن.

برچسب ها : بی د پرتقال فروش را!!!
من و مرد گُنده:)
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

با پدرم با وجود کیلومترها فاصله به طور جدی برنامه ی خنداننده شو رو دنبال میکنیم و با جدیت رای میدیم.امشب رای من محمدمعتضدی هست و رای پدر رضابهمنی!!!و هر دومون مثل دوتا دیکتاتور زبون نفهم سعی داریم از پشت تلفن اون یکی رو مجاب کنیم که نظر من درست تره.در نهایت بابا خیلی جدی گفت تو هیچی نمیفهمی و تُلُپی گوشی رو قطع کرد....حالا نشستم غش غش به این درجه از طفولیت خودم و پدر سبیلوی مو نقره ایم میخندم!

برچسب ها : من و مرد گُنده:)
بی د پرتقال فروش را!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

آقای 60ساله ای به درمانگاه اورولوژی مراجعه کرده و شکایت داشته از اینکه چند وقته که "إن.زال" و "نعو.ظ"نداره و نگرانه که بچه دار نشه.تو شرح حالی که از نظر روابط ج.ن.س.ی قبلی ازش میگیره نهایتا متوجه میشه که همسر این آقا یک ماه قبل فوت شده و ایشون ده روز بعد فوت همسرش،زن جوانی اختیار میکنه و حالا با گذشت حدود 20روز از ازدواج مجددش نگران بچه دار شدنشه....!+علت این مشکل,داروی قلبی بود که بیمار اخیرا مصرف میکرد و عوارضش باعث این مشکلات شده و قرار شد داروی جدیدی جایگزینش کنن.

برچسب ها : بی د پرتقال فروش را!!!
ارتوپدی نفس گیر!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

صبحا ساعت6پا میشم و شبها حدود ساعت 1 میخوابم.تمام طول روز روپوش سفید تنمه و شلوار جین و مقنعه و کفش اسپرت.و وقتی لباسهامُ در میارم رد دوز و درزهاشون رو تنم نقاشی شده، موهام چسبیدن فرق کله ام و انگشت های پاهام از بی خونی سفید شدن.در طول هفته تا ه مشغولم و رادیولوژیست مورد نظرم پنج شنبه ها و ها مطب نمیشینه که fnaکنم و از طرفی ر جراح تو زمان مورد نظر من میره خارج از کشور دوره ببینه و بهم فشار آورده که زودتر fnaکن که بریم واسه عمل.اتند ارتوپدیم مرخصی نمیده و میگه به ازای هر روز نیومدنت باید قاطی بخش بعدی بیای اینجا و کشیک وایستی و من میدونم که نمیشه دوتا بخش رو باهم توان آورد....دیروز به دوستی گفتم چطور میگذره?با چشای گولّه شده نگام کرد و گفت الان تابستونه ها، کیلو چنده!!!با خودم حساب کتاب و یادم افتاد که مدتهاست یادم رفته تعطیلات تابستونی هم وجود داره....خسته ام....صبحا که از خواب پا میشم خسته ام و شبها که جسد بی جون خودمُ میکشم تو رخت خواب هم خسته ام،اما جدا خوشحالم ازینکه روزهام انقدر تا ه پُر و پیمون هستن که فرصت فکر بهم نمیدن.حالا گیریم که از گذشت عمر چیزی حالیمون نشه...خب نشه...____________پ.ن:عمیقا عاشق اتندهای ارتوپدیم هستم و انقدر برام محترمن که دیسیپلین شدید بخش شون برام قابل درک باشه.گویا یکی از رزیدنتهای سال دو ارتوپدی تو اورژانس بیماری داشته که از درد شانه شاکی بوده،تو ع مشکلی نداشته و ترخیصش میکنه.بعد یک ماه همون بیمار با ادامه و تشدید دردها میاد.رزیدنت سال بالا میبیندش و براش یه ع دیگه با یک نمای متفاوت درخواست میده و میبینه تو این نما در رفتگی واضحه.کلا این نوع از در رفتگی های شونه رو چون تو ع apدیده نمیشه تشخیصش سخته و باید پزشک تو فکر باشه که نمای لترال اسکاپولار درخواست بده اما اون رزیدنت سال دو این کیس رو میس کرده و فکر میکنین جریمه اش چی شد???بله یک مااااه کیشیک اضافه....بخدا موقع شنیدن این جریمه اشک هاش دم پلک هاش بودن اما مقاومت کرد در برابر ریختن شون.اون لحظه دلم خواست برم بغلش کنم و بگم طاقت بیار مرد،تو از منم طفلی تری که!!

برچسب ها : ارتوپدی نفس گیر!! - خسته
پادگان ارتوپدی!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

چیزی که با یکی دو روز رفت و آمد تو بخش ارتوپدی خودشُ نشون میده،دیسیپلین شدید و نظامی گری افراطی اساتید و رزیدنتهای این رشته هست.مثل این میمونه که تو پادگان رفت و آمد دارن و با توجه به مباحث سنگین و حجیمی که رزیدنتهای این رشته باید بخونن و نیروی بدنی که صرف میکنن و در واقع میشه گفت سخت ترین رشته ی پزشکیه،باید بگم ایی که میان این رشته یا واقعا عاشقشن،یا عقلشون کمه یا اینکه زیادی دلشون خوشه و خبر ندارن چی در انتظارشونه.خصوصا رزیدنتهای سال یک که نقش حمّال رو ایفا میکنن و نه اجازه ی عمل دارن و نه میتونن کار تخصصی انجام بدن،و از طرفی وقت درس خوندن هم ندارن و تصور زندگی روزمره شون واسه من غیر ممکنه.باید ساعت4صبح بیمارستان باشن و تا 2عصر فرداش کشیک شون ادامه داره و تازه اون موقع هم حق وج از بیمارستان رو بدون اجازه ی رزیدنت سال بالا ندارن.حالا رزیدنت سال بالا کجاست?تو اتاق عمل!!!و این بنده خدا باید تا حدود11_12شب منتظر بمونه و اون موقع که سال بالا از اتاق عمل اومد بیرون،اگه از کارت راضی باشه اجازه میده بری خونه بعد دوروز برسی به تختت و دوباره4صبح برگردی.و اگه ازت راضی نباشه یا به قول معروف کرم داشته باشه باید بمونی و دیگه از همون3_4ساعت خواب هم خبری نیست...از یکیشون پرسیدم شما کی وقت درس خوندن پیدا میکنین?گفت تا سال3اصلا وقت خوندن پیدا نمیشه و فقط هرچی عملی از سال بالاها یاد بگیریم!....جالب اینجاست که ما دوتا رزیدنت سال آ خانوم داریم که مثل باقی ارتوپدها مطلقا اعصاب ندارن.با کوچکترین اشتباه سال پایینی ها جوش میارن و دیگه هایی میاد بیرون که باید جاشون بوق پخش بشه.ولی خب واسه رزیدنتها این چیزا عادیه و به قول یکیشون انقدر کشیک اضافه میخورن و میشنون و ت یب میشن تا بالا ه بتونن به اوضاع مسلط بشن.یکیشون میگفت روز اولی که اومدیم ارتوپدی،برامون جلسه تشکیل دادن و گفتن تو تمام این چهارسال حواستون باشه که شما حق فکر ندارین.مثل طوطی فقط،چشمتون به دهن سال بالاتون باشه!!!!!.ولی خوشبختانه اساتیدش با ما خیلی خیلی خوش اخلاقن و بارها دلم خواسته مثل "قیمت"که وایمیسته روبه روی مهران مدیری،دستشُ میکوبه رو و میگه"عشقی مدیری،عشق"،بکوبم رو قلبم و بگم عشقین بخدا،عشق!!!_____________پ.ن:بدون شک ارتوپدی جذابترین رشته ی پزشکیه اما خب من آدمش نیستم واقعا!____________پ.ن2: ب کشیک بودیم، اومد تو اورژانس مشاوره ها رو انجام بده چشمش افتاد به ما گفت:شمایین?دخترای خودم^_^__________همون ب من بالاسر یه مریضی بودم که با شیشه دستش بریده شده بود و داشتم چک می ببینم عصب آسیب دیده یا نه.مریضم به حدی خنگ و بامزه بود که من غش غش میخندیدم.بهش میگفتم به دستم نگاه نکن و بگو چندتا سوزن گذاشتم رو دستت?هنوز سوزن به دستش نخورده بود که میگفت:1_2_3_4_5_6و...!!!خلاصه هی میگفتم و هی متوجه منظورم نمیشد که یهو دیدم میکول پر پر میزنه و میگه خانوم ??برگشتم دیدم اتند و رزیدنت و اینترن و میکول کنار تخت وایستادن و معاینه ی منو تماشا میکنن.یعنی قلبم وایستاد یه لحظه!بعد میکول گفت چند دقیقه ای اونجا بودن ولی هرچی منو صدا میزده متوجه نمیشدم.میگفت گلی قیافه ات عین احمقا شده بود وقتی میخندیدی:/(راست میگفت خ ش)

برچسب ها : پادگان ارتوپدی!! - رشته ,باشه ,ندارن ,میگفت ,رزیدنت ,میکول ,خوندن پیدا
پرستار خوب نعمته!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بنظرم اومد باید از پرستارهای بخش ارتوپدی بنویسم تا بعدها که برگشتم و خوندم اینجا رو اقلا خودم لبخند بزنم...باید بگم شُکر خدا که پرستارهای خیلی محترم و باشخصیتی تو این بخش داریم.پرستارهایی که با رفتار احترام ون نسبت به دانشجوهای پزشکی،در وهله ی اول به شغل شریف خودشون احترام میذارن.تو بخش هایی که تابحال گذروندیم رفتارهایی از طرف اکثر پرستارها دیدیم که بارها قلب مونُ ش ت.اینکه پشت استیشن پرستاری نشسته باشی و یهو خ رت جوهر تموم کنه و حیرون بشی،از طرفی ساعت12شبه و توان بیرون رفتن و خ ر یدن نداری،رو میکنی به پرستاری که کنارت نشسته و در اوج ادب و احترام میپرسی میشه لطف کنین پنج دقیقه خ رتون رو بدین من شرح حالمُ کامل کنم چون خ رم از رنگ رفته?بعد زل بزنه تو چشات و بگه پا که داری،برو خ ر ب !!

یا اینکه بری تو nicuتا بیماراتُ ببینی،یکی از پرستارهاش در فاصله ی نیم متریت با صدای بلند همکارشُ صدا بزنه و درحالی که صداشُ به شکل تمس آمیزی تغییر داده بگه این دانشجوهای پپزززشکی مدام تو دست پای آدمن،هیچی هم که بارشون نیست،والا پزشکا یک سال بیشتر از ما درس میخونن،کیه که ببینه اینو?(حالا بماند که من نفهمیدم چطوری حساب که دوره ی پزشکی شد یه سال بیشتر از پرستاری)،قشنگ یادمه بغض و برگشتم تو بخش اطفال و اشکام ریختن،اینترن مون وقتی ماجرا رو شنید گفت چرا توجه میکنی?گفت ما انقدر ازین توهینا شنیدیم دیگه پوستمون کلفت شده بابا به دل نگیر.

یا روزی که تو بخش داخلی کاف فشارخون گم شد و س رستار بخش دست گذاشت رو من و راست گفت تو ی !!هیچوقت چهره شو وقتی میگفت دانشجوهای پرستاری ازین کارا نمیکنن،حتما کار پزشکیا بوده یادم نمیره.وقتی کاف تو کمد مریض ترخیصی پیدا شد که انگار همراه بیمار اشتباهی چپونده بودتش اون تو،دلم میخواست برم و تو صورتش تف بندازم.حتی مون بعد شنیدن ماجرا انقدر عصبانی شد که خودش رفت دفتر آموزش و خواست با این رفتارا برخورد بشه اما ما که چیزی ندیدیم.هزارون بار شده که از پرستار در مورد بیمار سوالی پرسیدیم و در جوابش گفتن:برو از خود مریض بپرس یا اینکه بهشون سلام کردیم و جو ندادن!!...اینا رو الان به این راحتی مینویسم و شما میخونین اما هیچ نمیدونه در اون لحظه چقدر دلم ش ته و ناامید شدم...اما واقعا ارتوپدی پرستارهای محترمی داره و البته80درصد پرستارهای اورژانس هم خیلی خوب و همراه بودن. ایی که تا بتونن کمک مون میکنن و اگه سوالی داشته باشیم جواب میدن.حتی ب که بالاسر مریض بودم و همراه بیمار بهم گفت خانوم پرستار سرم کار نمیکنه،پرستار بخش بهش گفت ایشون خانوم هستن، من واقعا تعجب چون عادت نداشتم به شنیدن این حرفا...

بنظرم آدم تو هر شغلی که باشه،وقتی قلبش خالی از هر عقده ای باشه و دیگران رو عامل نرسیدن به خواسته هاش ندونه و برای کار خودش ارزش قائل باشه،قطعا مورد احترام دیگران هم واقع میشه.پرستاری یکی از شغل های خیلی سخته واقعا که من خودم شاهد زحمت هاشون بودم و بنظرم حیفه که با رفتارهای عجیب و غریب،با زبون بی زبونی مدام به بقیه بفهمونی که از نظر من شغل تو بهتره پس من تلاش میکنم بکشمت پایین.
اما این دلیل نمیشه رویه ی من تغییر کنه.روش من همیشه بر مبنای احترام بوده خصوصا نسبت به ایی که حداقل از نظر سنی بزرگتر از من هستن.
پ.ن:یه توصیه ی دوستانه میکنم بهتون،اینکه اول رشته تون رو بپذیرین و بعد انتخابش کنین.اول آگاه بشین که اون رشته چقدر برای جامعه مفیده و قراره شما چه میزان مسئولیت رو دوشتون باشه و بعد پا بذارین تو .اون وقته که دیگه دست از مقایسه ی خودتون برمیدارین و دیگه هیچوقت کُری خونی بین پرستاری ها و مامایی ها و پزشکی ها و دارو و دندون و...رو نمیشنویم که همه شون تلاش دارن بگن ما بهتریم...حقیقت اینه که هر کدوم از این شغل ها یه حلقه از یه زنجیر خیلی بزرگن که نقش های متفاوتی دارن اما اگه هر کدومشون نباشن کل اون زنجیر بی مصرف میشه.





برچسب ها : پرستار خوب نعمته! - پرستاری ,احترام ,پرستارهای ,خیلی ,بیمار ,واقعا ,همراه بیمار
با اینا کشیکا رو سر میکنیم...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

اینترن هامون به طرز عجیبی هی دارن باهم نامزد میکنن و ما انگشت به دهن موندیم!!! تو کشیک امشب با مجتبی عقلامونُ ریختیم رو هم که چجوری زخمی شون کنیم?و با اولین پیشنهاد مجتبی مبنی براینکه(!!)تو و میکول هم in rellبزنین،من تشنج و درحالی کف از دهنم میزد بیرون، نیاز به احیا تنفسی و ماساژ قلبی پیدا !!____________با مجتبی تو اورژانس نشسته بودیم و یه مادر و بچه هم کنارمون بودن.بچه هه با صدای بلند بی دلیل قهقهه میزد و انقدر تو دل برو بود که منم پا به پاش غش غش زدم زیر خنده.مامانه در کمال بی ذوقی سعی داشت بچه رو ت کنه،اشاره کرد به ما که روپوش سفید تنمون بود و گفت میگم آمپولت بزنه هاااا،بعد رو کرد طرف ما و دید خودش کف زمین پخشه.مجتبی رو کرد به مامانه و گفت این یه مقدار مشکلات سایکولوژیک داره برا شفاش دعا کنین!خانومه بنده خدا بچه رو زد زیر بغل و از ما دورش کرد._____________توروخدا وقتی میخواین بچه هاتونو تهدید کنین اشاره نکنین به روپوش سفیدا و نگین میگم آمپولت بزنه!هر وقت یکی اینجوری میگه کلی کفری میشم و نمیفهمم چرا باید یه طفل معصوم رو از پزشک ترسوند آخه?!






برچسب ها : با اینا کشیکا رو سر میکنیم... - مجتبی ,آمپولت بزنه
هلو ارتوپدی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

اولین بیمارم تو بخش ارتوپدی آقای جوونی بود که پنج تا انگشتش لای در گیر کرده اما به پزشک مراجعه نداشته.به مرور زمان انگشت ها شروع به سیاه شدن میکنن و در نهایت عفونی میشن و خونابه بیرون میزنه.بالا ه به ارتوپد مراجعه میکنه و پزشک میبینه که هر پنج انگشت شروع به نکروز و گانگرن شدن.یعنی بافت انگشت ها مُرده.خلاصه میره اتاق عمل و بند آ هر پنج انگشت رو قطع میکنن تا بقیه ی انگشت ها نجات پیدا کنن....از دستش عصبانی بودم.گفتم آخه انقدر بی فکر???گفت خانوم من کارگرم،هم ج زن و بچه میدم و هم پدر و مادر.این مدت یه کار ساختمانی گیر اومد و اگه میخواستم بیام دیگه کارُ از دست میدادم،مجبور شدم بچسبم به کار و درد دستمُ فراموش کنم....نگاش و گفتم شرمنده ام...

برچسب ها : هلو ارتوپدی! - انگشت
ارتوپدی نفس گیر!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

صبحا ساعت6پا میشم و شبها حدود ساعت 1 میخوابم.تمام طول روز روپوش سفید تنمه و شلوار جین و مقنعه و کفش اسپرت.و وقتی لباسهامُ در میارم رد دوز و درزهاشون رو تنم نقاشی شده، موهام چسبیدن فرق کله ام و انگشت های پاهام از بی خونی سفید شدن.در طول هفته تا ه مشغولم و رادیولوژیست مورد نظرم پنج شنبه ها و ها مطب نمیشینه که fnaکنم و از طرفی ر جراح تو زمان مورد نظر من میره خارج از کشور دوره ببینه و بهم فشار آورده که زودتر fnaکن که بریم واسه عمل.اتند ارتوپدیم مرخصی نمیده و میگه به ازای هر روز نیومدنت باید قاطی بخش بعدی بیای اینجا و کشیک وایستی و من میدونم که نمیشه دوتا بخش رو باهم توان آورد....دیروز به دوستی گفتم چطور میگذره?با چ گولّه شده نگام کرد و گفت الان تابستونه ها، کیلو چنده!!!با خودم حساب کتاب و یادم افتاد که مدتهاست یادم رفته تعطیلات تابستونی هم وجود داره....خسته ام....صبحا که از خواب پا میشم خسته ام و شبها که جسد بی جون خودمُ میکشم تو رخت خواب هم خسته ام،اما جدا خوشحالم ازینکه روزهام انقدر تا ه پُر و پیمون هستن که فرصت فکر بهم نمیدن.حالا گیریم که از گذست عمر چیزی حالیمون نشه...خب نشه...____________پ.ن:عمیقا عاشق اتندهای ارتوپدیم هستم و انقدر برام محترمن که دیسیپلین شدید بخش شون برام قابل درک باشه.گویا یکی از رزیدنتهای سال دو ارتوپدی تو اورژانس بیماری داشته که از درد شانه شاکی بوده،تو ع مشکلی نداشته و ترخیصش میکنه.بعد یک ماه همون بیمار با ادامه و تشدید دردها میاد.رزیدنت سال بالا میبیندش و براش یه ع دیگه با یک نمای متفاوت درخواست میده و میبینه و تو این نما در رفتگی واضحه.کلا این نوع از در رفتگی های شونه رو چون تو ع apدیده نمیشه تشخیصش سخته و باید پزشک تو فکر باشه که نمای لترال اسکاپولار درخواست بده اما اون رزیدنت سال دو این کیس رو میس کرده و فکر میکنین جریمه اش چی شد???بله یک مااااه کیشیک اضافه....بخدا موقع شنیدن این جریمه اشک هاش دم پلک هاش بودن اما مقاومت کرد در برابر ریختن شون.اون لحظه دلم خواست برم بغلش کنم و بگم طاقت بیار مرد،تو از منم طفلی تری که!!

برچسب ها : ارتوپدی نفس گیر!! - خسته
جهان موازی
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو جهان موازی این خونه ی منه.
تمام کتابهاش حاصل شیطنت های شبانه و نخو دن هام برای فهمیدن آ داستانهاست.تو جهان موازی این کتابخونه تمام سرمایه منه و اون کل یون پروانه های خشک شده تنها دلخوشی هام.
درست در این لحظه از سر کار برگشتم خونه,کیف و کلاهم رو از جا لباسی که اونطرف تر کنار در گذاشتم آویزون (چون تو جهان موازی,من جایی زندگی میکنم که مجبور نیستم مقنعه سر کنم).
گذاشتم آب جوش بیاد تا قهوه ای درست کنم و تمام خستگی روزم رو برطرف کنم.بعد برم سمت گلدونهای عزیزم که توی ع پیدا نیستن و بهشون محبت کنم.
ناهار؟معلومه که ماکارونی درست میکنم!
تو جهان موازی من تنهایی معنایی نداره و غصه تعریف نشده ست...
اونجا من حاکم تمام زندگیمم و هیچ نمیتونه غمگینم کنه...

ع :از پیج اینستاگرام بینظیر shelfjoy
برچسب ها : جهان موازی - جهان ,موازی ,تمام ,درست ,جهان موازی
میشه گفت خدارو شکر که ازین بدتر نیست!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

توده ی معروف م "فیلوئیدس تومور"بود و ر جراح گفت باید عمل شی.من?نشستم و شُر شُر اشک میریزم و در عین حال از این حجم سوسول بودن خودم حیرت میکنم!!

برچسب ها : میشه گفت خدارو شکر که ازین بدتر نیست!
با مغزخالی،جیب خالی، ای خالی/درحسرت یک لحظه از هرجور خوشحالی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

باباهه یه چشم اشک و یه چشم خون،جگرگوشه اش با سوختگی صد درصد رو بغل گرفته و اومده بود اورژانس.باباهه منتظر بود بشنوه که جگرگوشه اش به زودی خوب میشه.باباهه نمیدونست کوچولوش خیلی وقته که رو دست باباش جون داده و تموم کرده...نمیدونست لعنتی!

برچسب ها : با مغزخالی،جیب خالی، ای خالی/درحسرت یک لحظه از هرجور خوشحالی! - باباهه
آری برادر این چنین بود!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

چند وقت قبل دیدم که خانومی جوان و تیشان فیشان با رنگ موی و آرایشی زیبا تو پروفایل اینستاگرام خودش نوشته بود:ملیسا فلانی,همسر فلانی متخصص قلب"!!!!

و امروز هم به لطف فضای مجازی با این ع که مرتب دست به دست میشه مواجه شدم!

با مقایسه ی این دو موضوع با خودم میگم یعنی نتیجه ی گذشت سالها و تلاش عده ی زیادی زن برای حضور فعال تو اجتماع و مبارزه با خونه نشینی چی بوده؟

با خودم میگم وقتی هنوز داریم خانوم هایی رو که با ادعای روشنفکری و امروزی بودن,بزرگترین دستاورد زندگیشون ازدواج با یک متخصص قلب بوده و از خودشون هویت مستقل ندارن واقعا باید با دیدن این سنگ قبر متعجب شیم؟


+کتابدونی به روز و توضیحات کتاب بیلی کامل شد!


برچسب ها : آری برادر این چنین بود!! - خودم میگم
من فقط وصف توراگفتم و ماندم که چرا/اهل این کوچه به من تهمت دیوانه زدند
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

نیم ساعته،شایدم بیشتر که زُل زدم به جدیدترین ع سهیل که خودش برام فرستاده.که نشسته رو چمن های حیاط بیمارستان شون درحالی که پاهاشُ خم کرده و دستاشُ دور زانوهاش حلقه زده و با مهربونترین نگاهی که فقط فقط مال خودشه خیره شده به لنز دوربین،به من.بارها به جزئیات این ع دقیق شدم،به روپوش همیشه تمیزش که کنارش افتاده،به ساعت جدیدش که دور دستش بسته شده،به ته ریش نامرتبش که چند برابر جذابترش کرده و به موهای بهم ریخته اش که بعد ساعتها کشیک سر ناسازگاری گذاشتن.به خطوط چهره اش نگاه میکنم و بهش میگم چقدر بزرگ شدی سهیل،چقدر پخته تر شدی.بهش میگم شونه هات پهن تر شده انگار و دستات قوی تر...میگم پیر شدی سهیل?میگه پیر شدم رئیس!

برچسب ها : من فقط وصف توراگفتم و ماندم که چرا/اهل این کوچه به من تهمت دیوانه زدند - میگم
بچه دون،بر وزن نمک دون!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

خانوم جوانی به همراه خانوم مسن تری وارد اورژانس شدن.زن جوونتر میلنگید و از درد پا به دنبال زمین خوردن شکایت داشت.تو معاینه،مچ پا شدیدا تندر بود و جیغ بنده خدا بلند شد.گفتیم باید یه ع از مچ پات بگیری که ببینیم ش ته یا فقط ترک برداشته یا اینکه فقط یه کشیدگی تاندون بوده?!...زن مسن تر زبان به دندان کشید و گفت نههههه!!!حامله ست نمیشه ع بگیره برای بچه ضرر داره.توضیح دادیم که اشکال نداره و درصورت وم گرفتن ع مانعی نداره.چه ع دندان و چه ع بدن.این بار لُپ اشید و گفت نههههههه!!نمیخواد. همینجوری یه کاریش کنین.توضیح دادیم که ممکنه ش تگیش جوری باشه که نیاز به ویزیت ارتوپدی پیدا کنه و نیاز به جا اندازی تو اتاق عمل!زن مسن تر بازهم گفت نههههههه!!و خلاصه یه آتل بست و رفت خونه و معلوم نشد جریان پاش چیه......بله درست حدس زدید اون خانوم مسن تر مادر شوهرش بود!___________پ.ن:یه عفونی داشتیم که میگفت تعداد بی شماری بیمار باردار داشتم که شوهر و مادرشوهرشون حتی اجازه نمیدادن قرص مصرف کنه و میگفتن برای جنین ضرر داره و اطمینان خاطر دادن ماهم فایده ای نداشت. میگفت من تلاش میکنم تا جایی که امکان داره این کیس هارو پنهانی از شوهرشون درمان کنم.میگفت بعضیا به زن به عنوان"بچه دون"نگاه میکنن و این منصفانه نیست.

برچسب ها : بچه دون،بر وزن نمک دون! - میگفت ,خانوم ,توضیح دادیم
به این میگن مرد زندگی:d
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

یکی از خیل تصادفی های ب خانوم جوانی بود که صدماتش نسبت به بقیه شدت کمتری داشت.دستگاه سونویfastرو آوردیم بالاسرش که از نظر خون ریزی داخل شکم بررسیش کنیم. ازش پرسید حامله ای?زن گفت فک نکنم،نمیدونم. گفت ماه قبل چندم شدی?...-زن:یادم نیست!....+شوهرش:نوزدهم ،نوزدهم بود!....من و مجتبی: :d

برچسب ها : به این میگن مرد زندگی:d
همچنان اورژانس!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

به وقت ساعت پایانی روزی که شلوغ ترین روز اورژانس رو ساخت.روزی که داشت با آرامش سپری میشد و مریضا مثل بچه ی خوب میومدن و میرفتن که یهو پشت بند هم آمبولانس115بود که میومد و میرفت.سه تا تصادف شده بود که تو هر ماشین 5نفر بوده و همه خورد و خمیر اومدن.چشم باز کردیم و دیدیم 15تا مریض آش و لاش داریم.بعد دوتای دیگه،بعد سه تای دیگه،بعد و بعد و بعد.حالا اون وسط دختری که قرص خورده بودُ کجای دلم بذارم?حدود 100تا قرص جور واجور میل کرده بود و مادرش کنارش ضجه میزد...و میگفت باور نمیکنم!!!خلاصه با بدن خیس عرق و پاهای درب و داغون و کمر ش ته و روپوش خونی برگشتم خونه و میگم اون پزشک و پرستارای بیچاره هنوز زنده ان یعنی?!___________پ.ن:وقتی که خدای نکرده یکی از اقوامتون پاش به اورژانس باز شد بالاغیرتا طایفه ای نریزین تو اورژانس.با جمع شدن اونجا فقط تو رسیدگی به عزیزانتون وقفه ایجاد میکنین....این دستور نیست فقط یه خواهشه!!!

برچسب ها : همچنان اورژانس! - اورژانس
بازهم اورژانس!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بچه ی دوساله ای رو باشکایت یک نوبت استفراغ محتوی غذای خورده شده آوردن اورژانس!!!من رفتم ویزیتش کنم دیدم بچه خوابه.هرچی صداش زدم و نیشگونش گرفتم اصلا ع العملی نشون نداد.مادرش میگفت امروز خیلی شلوغ بازی کرده خسته ست.گفتم دیگه انقد یعنی????خلاصه در ظاهر چیز خاصی نداشت و یه نوبت استفراغ هم دیگه خیلی سوسول بازیه بخدا...دم رفتن گفتم بذار شرح حالم کامل باشه،برگشتم و چشماشُ معاینه و دیدم مردمک ها تنگ هستن.پرسیدم بچه تون چیزی خورده? یا متادون کنار دستش نبوده?مادر و پدرش نگران شدن و گفتن مطمئنن چیزی نخورده.میگفتن امروز مراسم چهلم پدربزرگش بوده و کلا بهشت زهرا و اینور اونور بودن ولی بچه مدام جلو چشمشون بوده.رفتم و به گفتم،و باهم اومدیم بالاسرش. تا بچه رو دید گفت بهش نالو ان بزنین(آنتی دوت اپیوییدهاست و ازش برای هم تشخیص و هم درمان مسمومیت با مخدرها استفاده میشه چون به محض تزریق،اگر فرد واقعا مسموم بوده باشه فورا مردمک هاش گشاد میشن).زدیم و درجا دیدیم مردمکها گشاد شدن...پدرش هم نه یک بار که صد بار میگفت بچه من چیزی نخورده،چرا آمپول الکی بهش زدین.ما سه ساعت براش توضیح دادیم که پدرگرامی شما فقط استفراغ بچه رو دیدی ولی ما نشانه هایی میبینیم که چیزی غیر از مسمومیت غذایی رو نشون میده.شاید تو شلوغی مراسم ی از عمد بهش داده،شاید جایی افتاده بوده و خودش برداشته خورده اما فایده ای نداشت و همچنان داد میزد...سر چند دقیقه بچه س ا و بیدار شد....چهره ی شرمنده ی پدره اون موقع خودشُ نشون داد!____________پ.ن:مراقب کوچولوهاتون باشین.چقدر بچه هایی رو داشتیم که جلوی ماشین نشسته بودن و طی تصادف ضربه به سرشون خورده یا اینکه از بالای وانت افتادن پایین.یا همین مسمومیت با متادون تو بچه ها که یک موردش هم منجر به فوت بچه شد.آقای میگفت بنظر من مقصر درد کشیدن این بچه ها فقط پدر و مادر نالایق شون هستن.جای بچه نه صندلی جلوی ماشینه و نه بالای وانت.اصلا چرا باید بچه ی بی دفاع بدون کمربند بشینه تو ماشین???!____________ پرونده ی یه مریض رو داد دستم و گفت برو ببینش و شرح حال بگیر بعد بیا به من بگو.پرونده به دست صدا زدم آقای فلانی کیه?یه آقایی که گویا خیلی درد داشت و از انتظار تو شلوغی خسته شده بود داد زد:من گوه پدر!!!:d



برچسب ها : بازهم اورژانس! - ,چیزی ,خورده ,بوده ,مسمومیت ,خیلی ,بالای وانت ,نوبت استفراغ
که از عمر من کم بشه و به عمر خوندن تو اضافه...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بعد از ساعتها جون کندن پیاپی برای آماده چند مدل غذا و پیش غذا و دسر و هله هوله و البته باد بادکنک ها،نشستم و موزیک انتخاب میکنم تا عیش مون تکمیل بشه...صدای ebiجان جانان پیچیده تو خونه و مدام میگم داریوش عزیزم گرچه تو کنج دلمی اما خدا با آفرینش صدای بود که نعمتش رو در حق بندگانش تمام کرد.

برچسب ها : که از عمر من کم بشه و به عمر خوندن تو اضافه...
این کف دستمه،اگه مو میبینی !
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

مجتبی پیام داده گلسا بانو تو دقیقا برا تولد من چندبار شیرینی گرفتی?...گفتم یادم نیس،احتمالا 10_12باری شد...نوشته حالا روز حسابه،پروسه ی شیرینی های تولد تورو از کی شروع کنیم?:|...نوشته تو برا تولد من چارتا دونه خ ر یدی،منم مرام میذارم و برات یه بسته پاستیل می م،مناسب سنته-_-

برچسب ها : این کف دستمه،اگه مو میبینی ! - تولد
من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم/که هرچه زهر به خود میدهم نمیمیرم
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

برای فرار از غصه ها,آشپزی اولین انتخاب منه.

اینکه ساعتها بایستم کنار اجاق گاز و مزه های مختلف رو قاطی کنم برام جذابترین کاره...

پدر و مادرم مسافرت هستن و تنهایی این خونه غمگینم کرده.خب چاره چیه؟جمع قدیمی ترین دوستام به بهانه ی تولدم.امروز مثل خانوم های خونه دار رفتم ید و با کوله باری از بادمجون و فلفل دلمه و قارچ و کاهو و میوه و وسایل تولد برگشتم خونه.

حالا نشستم رو به روی پاکت های ید و مدام تکرار میکنم:"خب که چی؟"....!


+بین خوندن"کلیدر" کتابهای سبک و ساده ای هم دست میگیرم محض تنوع.من توی کتابدونی وبلاگم از کت که میخونم نوشتم.شما هم برای من بنویسین لطفا.

برچسب ها : من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم/که هرچه زهر به خود میدهم نمیمیرم - خونه
از کوزه همان برون تراود که در اوست!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
پدر و مادرم مسافرت هستن. ب عزیزانی رو در کنار خودم داشتم که محبت رو در حقم تمام .بار اولشون بود?نه که هزارون هزار بار دیگه هم منُ شرمنده کرده بودن... ب تا صبح با خودم میگفتم تو چقدر خوشبختی که همچین ایی رو کنارت داری.!صبح امروز اما چنان بدی در حقمون شد و چنان خیانتی رو از طرف عده ای دیدیم که جا داشت بشینیم و کرور کرور اشک بریزیم.بار اولشون بود که دلمونُ میش تن?نه که شاید بار هزار به توان هزارمشون بود.من?فقط لبخند زدم و به دوستام که تو بُهت پستی اون عده بودن گفتم:سرتون سلامت!!!من به مرور زمان یاد گرفتم که از آدما به اندازه ی توانایی هاشون انتظار داشته باشم.یاد گرفتم سطح توقعمُ بیارم پایین تا آرامشم بیشتر بشه،یاد گرفتم از پیاز انتظار طعم سیب سرخ رو نداشته باشم.اگر این من چندسال قبل بود شاید الان چشماش پر اشک بود ولی من الانم حتی ذره ای کدورت تو دلش نیست.فقط بهشون که فکر میکنم با تعجب به خودم میگم حیف قلب آدم نیست انقدر تنگ و تاریک باشه?
برچسب ها : از کوزه همان برون تراود که در اوست! - گرفتم
ننگ ها دیدیم اندر دفتر و طومارشان!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
حداقل برای من زندگی تو کشور پهناور و زیبایی که عاشقانه دوسش دارم،اما از بد ماجرا افتاده گوشه ی خاور میانه ای که"ظاهرا"به دست مسلمون(!)ها اداره میشه به یه پارادو بزرگ تبدیل شده.از طرفی تمام دلبستگی ها و خاطراتت اونجا شکل گرفتن،از طرف دیگه اعتقاداتت مدام سرکوب میشن و عده ای به نام تورو و ایمانت رو کفر میدونن و بهت مارک منحرف میزنن.زندگی تو کشور در ظاهر جمهوری اما در باطن دیکتاتوری که یک نفر نشسته اون بالا و برای خیل مردمی که تصورشون میکنه تصمیم میگیره اقلا برای من سخت شده.ما تو کشوری زندگی میکنیم و که بر خلاف گفته ی دین حق نداریم بین یم و مطالعه کنیم و درنهایت به نتایج فهم خودمون ایمان بیاریم،که یک نفر هست که ایمان ما رو تعیین میکنه.نتیجه میشه این که شعر سی.یا.سی و و بی حرمتی به منتخب مردم در یک برهه جوابش زندان و اوین و تبعیده،و در برهه ای دیگه یک انتقاد ساده ست که لازمه ی دموکراسیه!!من جوانی هستم که با مجموعه ای از تضادها بزرگ شدم.در مرحله ای از زندگیم دبیر دینی و پرورشی خدای من بودن و تصور می حرفشون کلام خداست و هیچوقت اشتباه نمیکنن.اومدم جلوتر و بیشتر به حرفهایی که میزدن و شست و شوهای مغزیشون فکر ودیدم این خانه از پای بست ویران است.دچار بحران هویت شدم،اشک ریختم،ترک و دوباره خون شدم...ایمانی پیدا که درست یا غلطش نتیجه ی فکر خودمه،چیزی که دینم از من خواسته....اما بازهم تو بحرانی ترین سن زندگیم دچار همون دغدغه ها شدم.من جوانی هستم که بهترین دوران زندگیم با مشت های گره شده از تنفر و اشک های حسرت یخ زده گوشه ی پلک هام سپری شد و به این نتیجه رسیدم که راه نجات ما فقط ظهور خود حضرته که بیاد و امت خودش رو نجات بده.که مظلوم رو نجات بده از دست عده ای که برای توجیه جنایات خودشون دست به کثیف ش زدن....!چه به جا گفته بانو پروین اعتصامی که:"ما نمیپوشیم عیب خویش اما دیگران/عیب ها دارند و از ما جمله را پوشیده اند/ننگ ها دیدیم اندر دفتر و طومارشان/دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند"!
برچسب ها : ننگ ها دیدیم اندر دفتر و طومارشان! - دفتر ,نجات ,زندگیم ,نتیجه ,زندگی ,اندر دفتر ,دیدیم اندر ,جوانی هستم
حالا بماند که همراهیای غول پیکرش اورژانسُ بهم ریختن!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

115 یه بیمار حدودا30ساله ای رو برامون آورد که با یه کمربند کشی مخصوص دور کمرشُ بسته بودن.خود بیمار حال ظاهریش خوب بود و رو تخت نشسته بود...مسئول امداد گفته ترومای نافذ داره.رفتیم بالاسرش و همینطور که دور تخت میچرخیدیم تا محل جراحت رو پیدا کنیم یهو خشکم زد...یه قمه(چاقوی خیلی بزرگ)تو پهلوش بود و تمام طول تیغه ی قمه تو بدنش فرو رفته بود و فقط دسته ی چاقو دیده میشد....هیچی دیگه،در مقابل بهت ما ازینکه چرا این زنده ست آخه?کارهای اولیه اش انجام شد و رفت تو سرویس جراحی!!!

برچسب ها : حالا بماند که همراهیای غول پیکرش اورژانسُ بهم ریختن!
من نه منم،نه من منم?
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

حدودا دوم سوم راهنمایی بودم که عاشق یکی از پسرای فامیل شده بودم.از این عشقهای دختر راهنمایی ها که هی تلاش میکنن فُکُل بزنن و خوشگل کنن تا به چشم طرف مقابل بیان ولی هرچه به زمین و زمان میزنن دریغ از یک نگاه.دریغ از یک حرکت که بفهمی اقلا تورو دیده.همین چند دقیقه ی قبل بعد سالها با مادر همون پسر صحبت که به قول خودش برای امر خیر مزاحم شده بود....جوابم که مشخصه اما این برام جالبه که من چقدر عوض شدم. ی که یک زمانی برام دست نیافتنی بود الان فکر بودن باهاش بنظرم مثل یه جور کمدی میمونه!!

برچسب ها : من نه منم،نه من منم?
قسم به تاول های کف پام!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

اینکه نیمه شب با کلی خستگی و کمردرد مونده از کشیک برسی خونه و بخو , ولی تا صبح خواب ببینی تو ماشینت نشستی که جلوتُ میگیره و تا خود صبح این کابوس کشدار ادامه پیدا کنه دیگه واقعا دور از انصافه!

برچسب ها : قسم به تاول های کف پام!
نتیجه ی پزشکی قانونی خوندن من!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

-ماماااان?نون تازه نداریم?......+چرا تو سفره هست!.....-اینا که دچار جُمود نعشی شدن!!!


برچسب ها : نتیجه ی پزشکی قانونی خوندن من!
اصلا هم قیاسم مع الفارق نیست!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

آدم باید بتونه تو سخت ترین شرایط بهترین تصمیما رو بگیره.درست مثل من که وسط جزوه های پزشکی قانونی غرق شدم و تو هیر و ویر قتل و خودکشی و ،یهو تصمیم میگیرم بعد امتحان دورهمی راه بندازم و دوستای قدیمی رو دعوت کنم!!!

برچسب ها : اصلا هم قیاسم مع الفارق نیست!
آیم سو تایرد!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

چند روز قبل که رها میگفت کاش به جای آدمیزاد حیوون بودیم بهش میخندیدم.امروز که ساعت2بعدازظهر از بیمارستان رسیدم خونه و قد یه ناهار خوردن و چُرت زدن وقت داشتم و بعد هرچی تلاش از شدت خستگی و کمردرد خوابم نبرد و الانم باید برگردم بیمارستان تا12نیمه شب،دارم به حرفش فکر میکنم و با خودم میگم راست میگفت این بچه!!

برچسب ها : آیم سو تایرد!!
قصه های اورژانس!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

خانوم سی و خورده ای ساله با شکایت خونریزی واژینال به اورژانس مراجعه کرد.خانوم براش درخواست تست حاملگی داد.تست با تیتر خیلی بالایی مثبت بود.سه تا تشخیص اصلی برای این خانوم مطرحه،یا باردار بوده و داره سقط میکنه،یا یه بارداری خارج رحمی براش اتفاق افتاده یا یه مول(بچه خوره)هست.گویا خانوم درگوشی ازش پرسیده متاهلی?و اونم گفته خیلی وقته طلاق گرفتم!!!من از این صحبتشون خبر نداشتم و یهو جلوی همراهیای همون خانوم پرسیدم هات نامنظمه? ی عقب ننداختی?گفت نمیدونم عقب افتاده یا نه...گفتم قبلا سابقه ی بارداری داشتی?یهو دیدم یه دستی دستمُ فشار داد محکم.ردّ دستُ دنبال ُ دیدم دست خانوم ه،و معنیش اینه که اج ا زبون به دهن بگیر!!!خود خانوم بهشون گفت بهترین کار اینه که الان یکراست برین اورژانس بیمارستان ن،اینجوری زودتر بهتون رسیدگی میشه.اگه اینجا بستریت کنم و مشاوره ن بذارن طول میکشه تا پزشک ن بیاد اینجا.و خب رفتن....بعدش گفت این تجربه ها رو فراموش نکنین!قاطی مسائل ی نشین که بیچاره میشین. این جور کیس ها جاش تو اورژانس نیست.این موارد رو ارجاع بدین متخصص ن تا به دور از چشم مردهای همراهی بتونن با مریض صحبت کنن و خون راه نیفته.اینجا من بخوام چیزی بهش بگم ده تا مرد آژیته که همراهشن متوجه میشن و دیگه نمیشه جمعش کرد................!سال قبل هم با داخلی مون رفتیم یه درمانگاه خیریه کوچیک حومه شهر.عده ی زیادی زن و مرد باهم اومدن و یه دختر مجرد 20-21ساله رو آوردن که مدت زیادی تهوع استفراغ داشته و با یه عالمه آزمایش که پزشکای مختلف انجام داده بودن و یه عالمه دارو که هیچکدومشون موثر نبوده وارد شدن. بهم گفت هیچ براش تست حاملگی چک نکرده،بذار من براش بنویسم.رفتن و با تست مثبت اومدن.... گفت باید تنها معاینه اش کنم ولی برادراش گفتن ماهم باید باشیم. نهایتا گفت دخترتون یه مشکل نه داره باید برین پیش متخصص ن و یه نامه هم داد دستشون و راهی شون کرد. میگفت من مار گزیده ام خانوم .گفتم چرا ?گفت یه بار برای مریض مجردم تست حامگلی چک ،مسئول آزمایشگاه بهشون گفته بود این تست حاملگیه و به ساعت نکشید که مادر دختر اومد و هرچی بلد بود بهم داد و گفت حامله مادر و خواهرتن!!!گفت تو این مسائل خیلی احتیاط کنین....ولی نمیدونم چرا من اینا رو یادم رفته بود!!








برچسب ها : قصه های اورژانس! - ,خانوم , ن ,براش ,اورژانس ,خیلی ,خانوم ,متخصص ن
ما چاکریم خانوم !
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

نمیتونین تصور کنین وقتی تون در غیاب خودتون و جلوی باقی دانشجوها ازتون تعریف کنه چه حالی داره...درست یک هفته تونُ میسازه!!

_این خانوم متخصص طب اورژانس دقیقا عین آفتاب پرست(نه از جنبه ی توهین!)حواسش به دانشجوها هست که دست از پا خطا نکنن.اجازه ی وج از بخش رو بجز در ساعت ناهار یا شام نمیده و وای به روزگارت اگه بفهمه رفتی دم اورژانس با گوشی حرف بزنی.باید برای دستشویی رفتن هم ازش اجازه بگیری عین کلاس اولیا!!!با هیچ هم شوخی نداره و بی رودربایستی میشوره میذاره کنار!!
_کلید میز پزشک رو فقط خانوم داره. ب که داشت شیفت شون عوض میشد،آقای بهش گفت میشه منم کلید این میزُ داشته باشم واسه وسایلم?خانوم گفت نه شماها بی نظمین وسایل منم اب میکنین و د برو که رفتی.یعنی مستر نابود شُداااا....!
_چقدر ماجرا تو اورژانس داریم که وقت نوشتن شون پیدا نمیشه...هزار مثنوی قصه دارم!


برچسب ها : ما چاکریم خانوم ! - ,خانوم ,اورژانس ,خانوم
محکوم بیگناه!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

باید حواسم باشه هروقت دنیا سر ناسازگاری گذاشت و من شروع به غُرغُر و نُک و نال،یاد اون پیرمرد مبتلا به سیروز کبدی end stageبیفتم که تو دو هفته ی اخیر،سه بار با دیستنشن وحشتناک شکم(دو سه برابر حجم شکم یه زن باردار)مراجعه کرده و براش مایعات جمع شده رو تخلیه کردیم.پیرمردی که تنها راه نجات احتمالیش پیوند کبده ولی هیچ یه پیرمرد رو تو لیست پیوند نمی ذاره....پیرمردی که هربار گریه میکنه و میگه یه چیزی بهم بزن زودتر بمیرم......پ.ن:(قرار گرفتن تو لیست پیوند ی ری شرایط داره که یکیش سن مناسبه،که این سن برای پیوند اعضای مختلف کمی متفاوته.فرد گیرنده باید جوان باشه چون اولا هنوز سالهای بیشتری برای زندگی داره ثانیا چون بهتر به پیوند جواب میده)

برچسب ها : محکوم بیگناه! - پیوند ,لیست پیوند
خلسه ی قبل کشیک...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

ساعت دو و نیم بعدازظهره ولی وعده ی خواب ظهر بهم وفا نکرد و به چشمم نیومد.نگاهم به سقف خیره شده و صدای هوهوی کولر بالای سرم پیچیده تو اتاق نیمه تاریکم....چشمم به کتابای نخونده ی کتابخونه میفته و آه میکشم اما بازم دلم نمیاد دعا کنم اورژانس زودتر تموم شه چون دوسش دارم...دراز کشیدم تو تختم و منتظر ساعت شروع کشیکمم و دلم یه سریال خوب میخواد.یه بدون خشونت جسمی یا .دلم هوای سریال"شهرزاد" رو کرده،هوای تک تک شخصیت های فوق العاده ی این سریال، نامه ی خوب،کارگردان عالی،بازی های درجه یک،طراحی صحنه و لباس بی نقص...دلم هوای این عاشقانه ی ناآرام رو کرده ولی انگار باید تا 29 داد منتظر بمونم.......(یه مصاحبه از مصطفی زمانی میخوندم که گفته بود اول من واسه شخصیت قُباد انتخاب شدم اما شهاب حسینی بعد خوندن نامه،بدون اینکه بدونه من از قبل واسه این کاراکتر انتخاب شدم گفته من درصورتی تو این بازی میکنم که کاراکتر قباد رو بهم بدین....مصطفی زمانی گفته بود کاش بیشتر رو گرفتن شخصیت قباد پافشاری کرده بودم...اما من خوشحالم که این کارُ نکرده.بنظرم هفتاد درصد جذ ت این سریال به بازی درجه یک شهاب حسینی تو این نقشه،طوری که انگار از اول عمرش همین قباد پاتیل مسلک عاشق پیشه بوده!)





برچسب ها : خلسه ی قبل کشیک... - قباد ,گفته ,شخصیت ,سریال ,شهاب حسینی ,مصطفی زمانی
اینجاست که شاعر میفرمان:الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

مریضی که مشغول بخیه زدن سرش بودم یه پسر جوون حدودا 27-28ساله بود که به ظاهر آرومش نمی اومد اهل دعوا باشه.
داشتم بهش میگفتم اگه درد داشتی بهم بگو یه بی حسی دیگه بهت بزنم.گفت این اولین باره که پام به بیمارستان باز میشه...
گفتم ای بابا,چرا آخه؟
گفت با رفیقم دعوام شد اونم با شیشه زد تو سرم...من با منطق براش توضیح میدادم که ببین اگه به خشمت تسلط داشتی الان راحت تو خونه تون روی مبل دراز کشیده بودی نه اینکه زیر دست من باشی و ملاجت کوک بخوره.
بهش گفتم تو که انقدر آقایی و اصلا بهت نمیاد اهل دعوا باشی حیف نیست پس فردا بری خواستگاری و بگن طرف چاقو کشی میکنه؟و مریض هم میخندید...
همینطوری مشغول وعظ و خطابه بودم که صدای آقای ( م)از پشت سرم اومد که میگفت خانوم ماشالله در زمینه ی مددکاری اجتماعی و بازتوانی هم دست بر آتش داری!!فکر کنم بری تو زمینه ی ترک اعتیاد کار کنی کلا ریشه ی بخشکه. و با صدای بلند میخندید!!

گفتم پس چی ؟ما خدمات پس از درمان داریم.هم درد فعلی مریض رو خوب میکنیم و هم پیشگیری میکنیم از درد بعدی!
مریض میخندید و میگفت من که با نصایح خانوم متنبه شدم!!

+ع :مریضی که با موتور تصادف کرده و با صورت از هم پاشیده آوردنش...خونریزی مغزی داشت و رفت تو سرویس نوروسرجری!
برچسب ها : اینجاست که شاعر میفرمان:الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی! - ,میخندید ,مریض ,باشی ,گفتم ,خانوم
پُشتم گرمه!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

دیر رسیدم به کشیکم و میدونستم یه چلوندن حس از جانب در راه دارم.ولی مگه ما بیدی هستیم که به این بادا بلرزیم???به نگهبان گفتم اوضاع اینه و من دیر رسیدم،گفت غمت نباشه...رفت و سر رو گرم کرد تا من وارد اتاق عمل اورژانس شدم و خودمُ قاطی آتل بستن .بعد که اومدم بیرون گفت تا الان ندیدمت?گفتم منکه از اول شیفت تو اتاق عمل بودم!!!!!!! حالا نگهبان نه یک قسم،صد قسم میخورد که آره بخدا من که همش میبینمشون،اول شیفت هم که از بیرون میومدن من دیدمشون و انقدری تقلا میکرد که میخواستم بگم ول کن عمو باور کرد چرا خودتُ میکُشی?______________وقتی میرفتم بیمارستان هوا روشن بود.پارکینگ پرسنل بیمارستان پر بود و جای پارک گیرم نیومد.همینجوری رفتم تا رسیدم به یه زمین خالی پشت بیمارستان(تو مسیر سردخونه)که همراهیای بیمارا اونجا پارک میکنن.یه عالمه ماشین اونجا بود و منم شدم قاطی اونا.آ شبی که رفتم دنبال ماشینم دیدم حتی یه چراغ برق هم اونطرفا نیست،چراغ قوه گوشیمو روشن و دیدم یا الله!!فقط ماشین من پارکه و یه نعش کش خیلی قدیمی درب و داغون که سالهاست قابل استفاده نیست و دیگه هیچ هیچ هیچ ماشینی به چشم نمیخوره.به هزار ترس جلو میرفتم که یهو از زیر پام صدای پارس سگ بلند شد....بله من داشتم پا میذاشتم روی دوتا سگ آژیته و عصبانی.به صدم ثانیه نکشید که تعدادشون 7_8تا شد و من دیگه هیچی متوجه نمیشدم و فقط میدویدم و جیغ بنفش میکشیدم!!!رسیدم به روشنایی که دیدم یکی از نگهبانای بیمارستان داره میدوه طرفم.گفت صداتو شنیدم و اومدم سمت صدا.بنده خدا دید من از ترس زهره تر دم،سوئیچُ گرفت و ماشینُ درآورد و ردم کرد،فقط گفتم خدا خیرت بده و تا میتونستم گاز دادم.......یادش بخیر پارسال این موقعا بود که از کشیک برمیگشتم،دم در منتظر آژانس بودم و نگهبان گُلمون یه افطاری آنچنانی مهمونم کرد و از زولبیا بامیه هم کم نذاشت،انقدری که من روم نمیشد بگم بابا چرا خج م میدی منکه روزه نیستم!!!.......نتیجه ی اخلاقی اینکه بیمارستان ما هرچقدرم پرسنل بداخلاقی داشته باشه اما نگهباناش حرف ندارن!

برچسب ها : پُشتم گرمه! - بیمارستان , ,گفتم ,نگهبان ,رسیدم
مدیریت بحران!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو اون هیری ویری اورژانس که یارو الواته پاتیل پاتیل اومد و نشست رو صندلی کنارم و پارگی پُشت گوش و ظاهر ناخوشش و صورت پُر خونشُ دیدم یه آن ترس برم داشت ولی اون لحظه ای که صورتشُ آورد چندسانتی متریم و گفت تویی??و من از ترس اولش لال شدم و بعد گفتم نه! و اون محکم لگد زد به میله هایی که راه وج منُ بسته بودن و فریاد کشید و نفس کش طلبید با خودم گفتم عُمرت سر اومد گُلی!تو همون لحظه ورود خانوم مثل پیک اُمیدی بود برام....

من اون پشت گیر افتاده بودم،بین دیوار و یه مریض مست که بعد یه چاقو کشی خفن اومده بود زخماشُ بخیه کنه و بره خونه....من تو اون موقعیت خودمُ باخته بودم و فکر می دنیا تموم شده اما فریاد محکم خانوم که یارو الواته رو میخکوب کرد به خودم گفتم ببین پزشک اورژانس به این میگن،مدیریت بحران!!!!

پ.ن:پزشکهای متخصص اورژانس ما همه شون آقا هستن و فقط یه خانوم داریم ولی به جرات میگم کارش حرف نداره.تو شرایط بحرانی که زنگ cprپشت سر هم به صدا درمیاد خودشُ گم نمیکنه و ذهنش انقدر متمرکزه که تمام مریضهاشُ میشناسه برخلاف بعضی آقایون که اگه در طول روز ده بار راجع به یه مریض باهاشون حرف داشته باشی هر ده بار باید شرح حال مریضُ بگی و معرفیش کنی تا یادشون بیاد.پرسنل اورژانس میگن که اولین بار که ایشونُ دیدن تو دلشون گفتن این خانوم رُژ و لاک زده سر یک هفته بار و بندیل میبنده و فاتحه ی اورژانس رو میخونه.میگفتن بعد اولین چاقو کشی همراهیای مریض تو اورژانس و هندل بینظیر خانوم فهمیدیم دنیا دست کیه!

و خانوم ما چند ساله که همچنان خوشگلترین رنگ مو رو میزنه و با قشنگترین رنگ لاک تو اورژانس راه میره و از مریضاش سان میبینه!

برچسب ها : مدیریت بحران! - اورژانس , ,خانوم ,مریض ,گفتم ,خانوم ,خودم گفتم ,یارو الواته
اینجاست که شاعر میفرمان:الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

مریضی که مشغول بخیه زدن سرش بودم یه پسر جوون حدودا 27-28ساله بود که به ظاهر آرومش نمی اومد اهل دعوا باشه.
داشتم بهش میگفتم اگه درد داشتی بهم بگو یه بی حسی دیگه بهت بزنم.گفت این اولین باره که پام به بیمارستان باز میشه...
گفتم ای بابا,چرا آخه؟
گفت با رفیقم دعوام شد اونم با شیشه زد تو سرم...من با منطق براش توضیح میدادم که ببین اگه به خشمت تسلط داشتی الان راحت تو خونه تون روی مبل دراز کشیده بودی نه اینکه زیر دست من باشی و ملاجت کوک بخوره.
بهش گفتم تو که انقدر آقایی و اصلا بهت نمیاد اهل دعوا باشی حیف نیست پس فردا بری خواستگاری و بگن طرف چاقو کشی میکنه؟و مریض هم میخدید...
همینطوری مشغول وعظ و خطابه بودم که صدای آقای ( م)از پشت سرم اومد که میگفت خانوم ماشالله در زمینه ی مددکاری اجتماعی و بازتوانی هم دست بر آتش داری!!فکر کنم بری تو زمینه ی ترک اعتیاد کار کنی کلا ریشه ی بخشکه. و با صدای بلند میخندید!!

گفتم پس چی ؟ما خدمات پس از درمان داریم.هم درد فعلی مریض رو خوب میکنیم و هم پیشگیری میکنیم از درد بعدی!
مریض میخندید و میگفت من که با نصایح خانوم متنبه شدم!!

+ع :مریضی که با موتور تصادف کرده و با صورت از هم پاشیده آوردنش...خونریزی مغزی داشت و رفت تو سرویس نوروسرجری!
برچسب ها : اینجاست که شاعر میفرمان:الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی! - ,مریض ,باشی ,گفتم ,خانوم
آه،تصویر تو هرگز به تو مانند نشد...!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
اینکه من آدم فراموشکاری ام و هیچوقت حواسم به غم و شادیای اطرافیام نیست،اینکه یادم میره ازشون احوالی بگیرم یا تو مناسبتهای مختلف تبریک و تسلیت بگم،اینکه من فقط تو دغدغه های خودم گُم میشم و یادم میره به سهیل پیام بدم،دلیل نمیشه که وقتی مینویسه:"برسان سلام مارا به رُفوگران هجران،که هنوز ی دل دو سه بخیه کار دارد" دلم واسش پر نکشه....دلیل نمیشه بهش نگم کم داریمت این روزا دُکی...کم داریمت و نیستی...نیستی و از دور دلبری میکنی فقط...
برچسب ها : آه،تصویر تو هرگز به تو مانند نشد...! - یادم میره
مدیریت بحران!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو اون هیری ویری اورژانس که یارو الواته پاتیل پاتیل اومد و نشست رو صندلی کنارم و پارگی پُشت گوش و ظاهر ناخوشش و صورت پُر خونشُ دیدم یه آن ترس برم داشت ولی اون لحظه ای که صورتشُ آورد چندسانتی متریم و گفت تویی??و من از ترس اولش لال شدم و بعد گفتم نه! و اون محکم لگد زد به میله هایی که راه وج منُ بسته بودن و فریاد کشید و نفس کش طلبید با خودم گفتم عُمرت سر اومد گُلی!تو همون لحظه ورود خانوم مثل پیک اُمیدی بود برام....من اون پشت گیر افتاده بودم،بین دیوار و یه مریض مست که بعد یه چاقو کشی خفن اومده بود زخماشُ بخیه کنه و بره خونه....من تو اون موقعیت خودمُ باخته بودم و فکر می دنیا تموم شده اما فریاد محکم خانوم که یارو الواته رو میخکوب کرد به خودم گفتم ببین پزشک اورژانس به این میگن،مدیریت بحران!!!!.........پ.ن:پزشکهای متخصص اورژانس ما همه شون آقا هستن و فقط یه خانوم داریم ولی به جرات میگم کارش حرف نداره.تو شرایط بحرانی که زنگ cprپشت سر هم به صدا درمیاد خودشُ گم نمیکنه و ذهنش انقدر متمرکزه که تمام مریضهاشُ میشناسه برخلاف بعضی آقایون که اگه در طول روز ده بار راجع به یه مریض باهاشون حرف داشته باشی هر ده بار باید شرح حال مریضُ بگی و معرفیش کنی تا یادشون بیاد.پرسنل اورژانس میگن که اولین بار که ایشونُ دیدن تو دلشون گفتن این خانوم رُژ و لاک زده سر یک هفته بار و بندیل میبنده و فاتحه ی اورژانس رو میخونه.میگفتن بعد اولین چاقو کشی همراهیای مریض تو اورژانس و هندل بینظیر خانوم فهمیدیم دنیا دست کیه!...و خانوم ما چند ساله که همچنان خوشگلترین رنگ مو رو میزنه و با قشنگترین رنگ لاک تو اورژانس راه میره و از مریضاش سان میبینه!

برچسب ها : مدیریت بحران! - اورژانس , ,خانوم ,مریض ,گفتم ,خانوم ,خودم گفتم ,یارو الواته
آه،تصویر تو هرگز به تو مانند نشد...!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
اینکه من آدم فراموشکاری ام و هیچوقت حواسم به غم و شادیای اطرافیام نیست،اینکه یادم میره ازشون احوالی بگیرم یا تو مناسبتهای مختلف تبریک و تسلیت بگم،اینکه من فقط تو دغدغه های خودم گُم میشم و یادم میره به سهیل پیام بدم،دلیل نمیشه که وقتی مینویسه:"برسان سلام مارا به رُفوگران هجران،که هنوز ی دل دو سه بخیه کار دارد" دلم واسش پر نکشه....دلیل نمیشه بهش نگم کم داریمت این روزا دُکی...کم داریمت و نیستی...نیستی و از دور دلبری میکنه فقط...
برچسب ها : آه،تصویر تو هرگز به تو مانند نشد...! - یادم میره
اورژانس جذاب
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

اورژانس رو اونقدری دوست دارم که کشیکهای هشت ساعتیش و نداشتن تعطیلی ها رو با جون و دل تحمل کنم و غر نزنم.
دیروز از 4عصر تا12شب بیمارستان بودم و شام نخورده اومدم خونه و همش به مون فکر می که از هفت صبح کشیکش شروع شده و قرار بود تا هفت صبح بعد ادامه پیدا کنه و واقعا وقتی فهمیدم روزه هم بوده خیلی تعجب و تو دلم گفتم دمت گرم آقای .

وقتی کار متخصص های طب اورژانس رو با بقیه ی متخصص ها مقایسه میکنم میبینم حقوقشون اقلا باید سه برابر باشه.خدا شاهده تو تمام مدت کشیک این بنده خدا مثل مرغ پر کنده از این طرف به اون طرف میدوید و فقط هر دو سه ساعت یکبار به مدت ربع ساعت میرفت تو اتاق رست,ریل میکرد و بر میگشت و بعد افطار هم میرفت آب میخورد و می اومد.
اورژانس جاییه که هیچوقت کارهای مفیدت به چشم نمیان و من اگه جای متخصص ها بودم واقعا بی انگیزه میشدم.همه ی همراهیای مریضها حرفشون اینه که:به مریض ما فقط یه سرم زدن و بهش دارو نمیدن.حالا بیا بگو عزیزم,پدرم,مادرم چرا حال الان بیمارت رو با بدو ورودش مقایسه نمیکنی؟بنظرت سرم خالی سرگیجه رو خوب میکنه؟اسهال خونی رو چی؟
تو هاگیر واگیرای بخش کمتر ی پیدا میشه که ازت تشکر کنه و بگه خدا خیرت بده .ولی من دوتا پای ش ته رو گچ گرفتم و از اینکه مریضام اهل بگو و بخند بودن انرژی مثبت گرفتم.
من عاشق شوخی و هرّ و کرّ با مریضامم ولی اورژانس این امکان رو نمیده.مریضا عصبی ان و با کوچکترین تحریکی ممکنه رفتارهای بدی نشون بدن و این یه مقدار برام سخته که خشک رفتار کنم.
گفت تو هر گروه کشیک باید هم دختر باشه و هم پسر و من و مجتبی هم کشیک شدیم و از این بابت حس خوشحالم.مجتبی کم حرف و مهربونه و مشتاق آموزشه.باهاش که باشی دلسردت نمیکنه.
این بیمارستان رزیدنت طب اورژانس نداره پس حس خوشبحالمونه.میتونیم بیشتر بیمار ببینیم و بیشتر کار عملی .برخلاف ن که آموزشش فوق افتضاح بود اینجا هر ثانیه درحال یادگیری هستیم و من وقتی کتابهام رو ورق میزنم از حجم بی سوادی خودم انگشت به دهن میمونم.چند وقت قبل اتند داخلی مون میگفت من هرچی بیشتر درس میخونم بیشتر متوجه علم پایین خودم میشم و واقعا راست میگفت.

+ ی روستایی با درد پهلو اومد و توی سونوگرافی هیدرونفروز(تورم)کلیه داشت. بهش مسکن داد تا موقتا درد نکشه و گفت این بچه نیاز به بستری نداره و نمیتونم تختهای خالی رو بدم بهش چون نگهشون داشتم واسه تصادفی هایی که همیشه آ شب میارن.ببرش پیش متخصص کلیه تا بررسیش کنه و ببینه سنگ داره یا نه.مادرش بلد نبود چجوری خلاصه پرونده بگیره و با خودش ببره.
رفتم و کارهاشو انجام دادم.براش کپی از همه ی آزمایشهایی که انجام داده بود رو گرفتم تا وقتی میره پیش متخصص کلیه دوباره همونا رو براش ننویسه.ی ره ازم تشکر میکرد و دعای خیرم میکرد....دلم براش شد....
مادرش وضع اسفناکی داشت.دائم میپرسید پول ویزیت کلیه چند میشه؟بخدا من هیچی پول ندارم؟بهش اطمینان دادم ویزیتش سه هزار و پونصده.همش میگفت نمیشه شما یه دارو بهش بزنین که کلا خوب بشه؟گفتم نه مادرم درمان سنگ کار ما نیست.
پنجمین بچه اش رو حامله بود.گفتم چرا وقتی نداری پنج تا میاری آخه؟گفت بخدا احمق شدم.گفتم جان خودت دیگه بیشترشون نکن.گفت نه بخدا دیگه آ یشه...ولی من چیز دیگه ای فکر میکنم...
اورژانس؟محل بیچاره ترین آدما...
اورژانس؟جایی که دلت میخواد لباس تنت رو بفروشی و بدی بهشون اما انقدری تعدادشون زیاده که میفهمی هیچ کاری ازت بر نمیاد...

+ع : لنگ اسماعیل کوچولو که هرکار باهام دوست نشد.

برچسب ها : اورژانس جذاب - اورژانس ,متخصص , ,میگفت ,براش ,کلیه ,متخصص کلیه
ای که به هنگام فقر،گنج روانی مرا!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز پُرکارترین کشیک دوران تحصیلم بود.روزی که انقدر مریض دیدیم و نوارقلب گرفتیم و بخیه زدیم و گچ گرفتیم و آتل بستیم که یهو چشم بازکردیم و نفهمیدیم چی شد که شیفتمون تموم شد!!...امروز انگار تمام مردم دنیا تصادف کرده بودن اما دو تا کیس عمیقا منُ ت دادن.یکی اون خانواده ی چهار نفره ی روستایی بودن با لباسهای مُندرس، که توسط بچه ها که خودش مصرف کننده ی شیشه بود،مسموم شده بودن چون داستان میخواسته گوشواره های دختربچه ی خونواده رو ب ه. مادر خونه حالش از همه بدتر بود.اون لحظه ای که پسر8_7ساله ی خانواده اشک میریخت و مادر بیهوششُ نوازش میکرد و با ماس میپرسید خوب میشه?دلم میخواست همون وسط اورژانس بشینم به گریه و زاری.بمیرم واست که وقتی اومدم واسه شرح حال گیری و تو بخاطر نگرانیت واسه مامانت نهایت تلاشتُ میکردی با وجود لکنت زبان،دقیق بگی چه اتفاقی افتاده.بمیرم واست که بهم میگفتی راستی مامانم عصبیه و دارو میخوره.(شکر خدا حال هر چهارتاشون خوب شد)....و دومی اون کارگر افغانی بود که موقع کندن چاه افتاده بود داخلش و با تروماهای وسیع آوردنش و آ کار معلوم شد هم ش تگی فقرات داره و هم خونریزی داخل جمجمه و قرار شد بره برای جراحی.از بی یش تو یه کشور غریب قلبم درد گرفت.از اینکه اینجا ی رو نداشت که نگرانش باشه بجز یه کارگر دیگه که در کنارش چاه می کنده........مدام با خودم میگم من دین درست و حس ندارم و ایمانم به هیچ بنده و میدونم پیش خدا آبرویی ندارم اما به حرمت امشب از خدا میخوام یه نگاهی به بنده های ضعیف و بی پناهش بندازه.که اگر قراره ی بیمار بشه اون ی بشه که دستش به دهنش میرسه و همینطور انی رو داره که پیگیر درمانش باشن....

برچسب ها : ای که به هنگام فقر،گنج روانی مرا! - بمیرم واست
ن علیه ن!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بابت تک تک کلماتی که تو ذهنم میچرخن و قراره تایپ بشن متاسفم اما مینویسم.

ما دو گروه هفت نفره دانشجوی پزشکی بودیم که وارد بخش ن و زایمان شدیم.بخشی که تمام اساتیدش زن هستن و طبیعتا همه تحصیل کرده با ادعای روشن فکری.

تو این بخش,دخترا که تعدادشون تقربا دوبرابر پسرا بود برای درس خوندن هیچی کم نذاشتن.حدود7-8تا دختر بودیم که دائما یا تو زایشگاه درحال آموزش دیدن بودیم یا توی بخش شرح حال میگرفتیم و یا تو کتابخونه درس میخوندیم و تک تک اساتید در جریان این تلاش بودن.

برای رفتن به درمانگاه و ویزیت بیمارهای س ایی با هم رقابت داشتیم و همه تلاش می بیشتر از بقیه درمانگاه برن.امتحان تئوری دادیم و تقریبا همه ی دخترها از امتحان راضی بودیم.

در کنار ما تعداد کمتری پسر هم حضور داشتن که عمده ی درسی که خوندن تو چند روز قبل امتحان بود.تمام روزهای زایشگاه رفتن رو پیچوندن و خوراکی به دست یه گوشه نشستن.

از زیر بار درمانگاه رفتن فرار می که بیشتر بخوابن.بعد امتحان همه شون ناراضی بودن و میگفتن سوالها سخت بوده.روز امتحان یکی از همون اساتید فرهیخته زل زد تو چشمای دخترا و گفت:پسرا که از عزیزانن.نمره شون پیش من محفوظه!!!!!

نمره های عملی بخش ن اعلام شده و حاصل کار پسرا بیشتر از دخترا شده.چیزی که از قبل هم قابل پیش بینی بود!

سه تا از این پسرا دوستای خودم هستن و مثل برادر دوستشون دارم اما خودشون هم با خنده تمام این حرفها رو تایید میکنن.

متاسفم اینو مینویسم اما تا بحال اکثر اساتید خانوم این رفتار رو تکرار درحالی که اینهمه مرد هیچوقت مارو استثنا نذاشتن و تفاوت برخوردشون با دخترا محدود میشد به احترام بیشتر که اونهم نتیجه ی رفتار احترام آمیز ما بود.بنظرم این طبیعیه که دانشجوی فعال و درسخونش رو بیشتر قبول داشته باشه تا دانشجوی پسری که همیشه تاخیر داره,شرح حالهاش مشکل دارن و روپوشش چروکه!

امروز همگروهیم مجتبی حرفی زد که از درون فرو ریختم.گفت گلسا وقتی هاتون بهتون رحم نمیکنن چه توقعی از بقیه داری؟گفت تو اینهمه تلاش میکنی ولی آ سر همین حرفهایی که هر روز از دهن بیمارا در میان رو قراره بشنوی.اینکه چشمشون میفته به متخصص طب که خانوم هست و میگن مرد ندارین؟و اکثر این بیمارا خانوم هستن!

درحالی که همه ی ما تو تمام این چندسالی که بیمارستان بودیم دیدیم که پزشکهای زن حساسیت شون در مورد بیمارا اقلا دو برابر آقایون بوده و از نظر کاری همیشه فع ر بودن...

اما؟...

جواب این اما شاید قرنهای بعد داده بشه....قرنهایی که زنها دست از جنگیدن با خودشون بردارن و حواسشون باشه وقتی یه انگشت رو به طرف دیگران میگیرن,سه تا انگشت دیگه به سمت خودشونه.مصداق همون مثل معروف که میگه"از ماست که بر ماست".

برچسب ها : ن علیه ن! - امتحان ,بودیم ,دخترا ,پسرا , ن ,تمام
اورزانس جذاب
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

اورزانس رو اونقدری دوست دارم که کشیکهای هشت ساعتیش و نداشتن تعطیلی ها رو با جون و دل تحمل کنم و غر نزنم.
دیروز از 4عصر تا12شب بیمارستان بودم و شام نخورده اومدم خونه و همش به مون فکر می که از هفت صبح کشیکش شروع شده و قرار بود تا هفت صبح بعد ادامه پیدا کنه و واقعا وقتی فهمیدم روزه هم بوده خیلی تعجب و تو دلم گفتم دمت گرم آقای .

وقتی کار متخصص های طب اورزانس رو با بقیه ی متخصص ها مقایسه میکنم میبینم حقوقشون اقلا باید سه برابر باشه.خدا شاهده تو تمام مدت کشیک این بنده خدا مثل مرغ پر کنده از این طرف به اون طرف میدوید و فقط هر دو سه ساعت یکبار به مدت ربع ساعت میرفت تو اتاق رست,ریل میکرد و بر میگشت و بعد افطار هم میرفت آب میخورد و می اومد.
اورزانس جاییه که هیچوقت کارهای مفیدت به چشم نمیان و من اگه جای متخصص ها بودم واقعا بی انگیزه میشدم.همه ی همراهیای مریضها حرفشون اینه که:به مریض ما فقط یه سرم زدن و بهش دارو نمیدن.حالا بیا بگو عزیزم,پدرم,مادرم چرا حال الان بیمارت رو با بدو ورودش مقایسه نمیکنی؟بنظرت سرم خالی سرگیجه رو خوب میکنه؟اسهال خونی رو چی؟
تو هاگیر واگیرای بخش کمتر ی پیدا میشه که ازت تشکر کنه و بگه خدا خیرت بده .ولی من دوتا پای ش ته رو گچ گرفتم و از اینکه مریضام اهل بگو و بخند بودن انرزی مثبت گرفتم.
من عاشق شوخی و هر و کر با مریضامم ولی اورزانس این امکان رو نمیده.مریضا عصبی ان و با کوچکترین تحریکی ممکنه رفتارهای بدی نشون بدن و این یه مقدار برام سخته که خشک رفتار کنم.
گفت تو هر گروه کشیک باید هم دختر باشه و هم پسر و من و مجتبی هم کشیک شدیم و از این بابت حس خوشحالم.مجتبی کم حرف و مهربونه و مشتاق آموزشه.باهاش که باشی دلسردت نمیکنه.
این بیمارستان رزیدنت طب اورزانس نداره پس حس خوشبحالمونه.میتونیم بیشتر بیمار ببینیم و بیشتر کار عملی .برخلاف ن که آموزشش فوق افتضاح بود اینجا هر ثانیه درحال یادگیری هستیم و من وقتی کتابهام رو ورق میزنم از حجم بی سوادی خودم انگشت به دهن میمونم.چند وقت قبل اتند داخلی مون میگفت من هرچی بیشتر درس میخونم بیشتر متوجه علم پایین خودم میشم و واقعا راست میگفت.

+ ی روستایی با درد پهلو اومد و توی سونوگرافی هیدرونفروز(تورم)کلیه داشت. بهش مسکن داد تا موقتا درد نکشه و گفت این بچه نیاز به بستری نداره و نمیتونم تختهای خالی رو بدم بهش چون نگهشون داشتم واسه تصادفی هایی که همیشه آ شب میارن.ببرش پیش متخصص کلیه تا بررسیش کنه و ببینه سنگ داره یا نه.مادرش بلد نبود چجوری خلاصه پرونده بگیره و با خودش ببره.
رفتم و کارهاشو انجام دادم.براش کپی از همه ی آزمایشهایی که انجام داده بود رو گرفتم تا وقتی میره پیش متخصص کلیه دوباره همونا رو براش ننویسه.ی ره ازم تشکر میکرد و دعای خیرم میکرد....دلم براش شد....
مادرش وضع اسفناکی داشت.دائم میپرسید پول ویزیت کلیه چند میشه؟بخدا من هیچی پول ندارم؟بهش اطمینان دادم ویزیتش سه هزار و پونصده.همش میگفت نمیشه شما یه دارو بهش بزنین که کلا خوب بشه؟گفتم نه مادرم درمان سنگ کار ما نیست.
پنجمین بچه اش رو حامله بود.گفتم چرا وقتی نداری پنج تا میاری آخه؟گفت بخدا احمق شدم.گفتم جان خودت دیگه بیشترشون نکن.گفت نه بخدا دیگه آ یشه...ولی من چیز دیگه ای فکر میکنم...
اورزانس؟محل بیچاره ترین آدما...
اورزانس؟جایی که دلت میخواد لباس تنت رو بفروشی و بدی بهشون اما انقدری تعدادشون زیاده که میفهمی هیچ کاری ازت بر نمیاد...

+ع : لنگ اسماعیل کوچولو که هرکار باهام دوست نشد.

برچسب ها : اورزانس جذاب - اورزانس ,متخصص , ,میگفت ,براش ,کلیه ,متخصص کلیه
ن علیه ن!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بابت تک تک کلماتی که تو ذهنم میچرخن و قراره تایپ بشن متاسفم اما مینویسم.

ما دو گروه هفت نفره دانشجوی پزشکی بودیم که وارد بخش ن و زایمان شدیم.بخشی که تمام اساتیدش زن هستن و طبیعتا همه تحصیل کرده با ادعای روشن فکری.

تو این بخش,دخترا که تعدادشون تقربا دوبرابر پسرا بود برای درس خوندن هیچی کم نذاشتن.حدود7-8تا دختر بودیم که دائما یا تو زایشگاه درحال آموزش دیدن بودیم یا توی بخش شرح حال میگرفتیم و یا تو کتابخونه درس میخوندیم و تک تک اساتید در جریان این تلاش بودن.

برای رفتن به درمانگاه و ویزیت بیمارهای س ایی با هم رقابت داشتیم و همه تلاش می بیشتر از بقیه درمانگاه برن.امتحان تئوری دادیم و تقریبا همه ی دخترها از امتحان راضی بودیم.

در کنار ما تعداد کمتری پسر هم حضور داشتن که عمده ی درسی که خوندن تو چند روز قبل امتحان بود.تمام روزهای زایشگاه رفتن رو پیچوندن و خوراکی به دست یه گوشه نشستن.

از زیر بار درمانگاه رفتن فرار می که بیشتر بخوابن.بعد امتحان همه شون ناراضی بودن و میگفتن سوالها سخت بوده.روز امتحان یکی از همون اساتید فرهیخته زل زد تو چشمای دخترا و گفت:پسرا که از عزیزانن.نمره شون پیش من محفوظه!!!!!

نمره های عملی بخش ن اعلام شده و حاصل کار پسرا بیشتر از دخترا شده.چیزی که از قبل هم قابل پیش بینی بود!

سه تا از این پسرا دوستای خودم هستن و مثل برادر روستشون دارم اما خودشون هم با خنده تمام این حرفها رو تایید میکنن.

متاسفم اینو مینویسم اما تا بحال اکثر اساتید خانوم این رفتار رو تکرار درحالی که اینهمه مرد هیچوقت مارو استثنا نذاشتن و تفاوت برخوردشون با دخترا محدود میشد به احترام بیشتر که اونهم نتیجه ی رفتار احترام آمیز ما بود.بنظرم این طبیعیه که دانشجوی فعال و درسخونش رو بیشتر قبول داشته باشه تا دانشجوی پسری که همیشه تاخیر داره,شرح حالهاش مشکل دارن و روپوشش چروکه!

امروز همگروهیم مجتبی حرفی زد که از درون فرو ریختم.گفت گلسا وقتی هاتون بهتون رحم نمیکنن چه توقعی از بقیه داری؟گفت تو اینهمه تلاش میکنی ولی آ سر همین حرفهایی که هر روز از دهن بیمارا در میان رو قراره بشنوی.اینکه چشمشون میفته به متخصص طب که خانوم هست و میگن مرد ندارین؟و اکثر این بیمارا خانوم هستن!

درحالی که همه ی ما تو تمام این چندسالی که بیمارستان بودیم دیدیم که پزشکهای زن حساسیت شون در مورد بیمارا اقلا دو برابر آقایون بوده و از نظر کاری همیشه فع ر بودن...

اما؟...

جواب این اما شاید قرنهای بعد داده بشه....قرنهایی که زنها دست از جنگیدن با خودشون بردارن و حواسشون باشه وقتی یه انگشت رو به طرف دیگران میگیرن,چهارتا انگشت دیگه به سمت خودشونه.مصداق همون مثل معروف که میگه"از ماست که بر ماست".

برچسب ها : ن علیه ن! - امتحان ,بودیم ,دخترا ,پسرا , ن ,تمام
تجویز دو بسته میکول هر هشت ساعت برای درمان افسردگی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
اخیرا مجسمه ی دوتا پرنده و یه ببر رو گذاشتن تو میدون نزدیک خونه ی ما.امروز میکول صدام کرده میگه:بیا عمو،بیا بشین اینجا یه چیزی بهت بگم.ببین گلی اون دوتا پرنده ی تو میدون مجسمه أن خب عمو?صبحا نری زیرشون دنبال تخم بگردی اونا واقعی نیستن،تخم نمیذارن خب?...نگران اون ببره هم نباش عمو،گاز نمیگیره راحت از کنارش رد شو اگرم ترسیدی بهش بگو میگم عمو میکائیلم بیاد گوشتُ ببُرّه هااا......+من:-_-
برچسب ها : تجویز دو بسته میکول هر هشت ساعت برای درمان افسردگی! - دوتا پرنده
فرهنگ پوشیدگی،پوشیدگی فرهنگی!!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

سه ساعته زُل زدم به ع ی که سوگند فرستاده تو گروه و نوشته "رونمایی از حجاب برتر در مراکز درمانی".سه ساعته زُل زدم به روپوش پنهان شده زیرچادر چاق چول و میگم نه بابا،خواستن فضا رو عوض کنن،خواستن بخندیم،شاد باشیم...از تصور پزشکها و پرستارهای اورژانس که هر کدوم مثل راهبه های ی یه چادر کلاه دار سرشونه و از این طرف به اون طرف اورژانس پرواز میکنن حتی خنده مم نمیگیره...فقط افسوس میخورم به حال کشور طفلکیم که افتاده دست یه عده بیمار و معلوم نیست به کدوم قهقرا پیش میره(توی اینترنت سرچ کنین ع ش رو ببینین)_________جوک هایی که در این مورد تا الان شنیدم:"با این یزه پزشکی باید منتظر باشیم تا چندوقت آینده موقع پنی سیلین زدن به جای الکل از گلاب و عطر مشهد استفاده کنیم"/از مزایای پوشش جدید اینه که تو کشیکهای شب وقتی کُد میزنن میتونیم از پره های این لباس استفاده کرده و تا اورژانس پرواز کنیم..!/کم کم در جمله ی"دستان پرستار و پزشک به عنوان منبع انتقال آلودگیست" باید دست جای خودش رو به چادر بده!!

برچسب ها : فرهنگ پوشیدگی،پوشیدگی فرهنگی!!!! - اورژانس ,اورژانس پرواز
داداش داری اشتباه میزنی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

اسکول کیست?اس اون ایست که خودش با دستای خودش به همگروهیاش پیام میده فردا امتحان ساعت فلان تو فلان بیمارستانه،بعد خودش دوساعت زودتر از موعد میره تو یه بیمارستان دیگه میشینه منتظر بقیه.و بعد که میبینه هیچ اسکولی غیر از خودش تو سالن نیست با خودش میگه باز این همگروهیای اسکولم دیر و وقتی بهشون زنگ میزنه و میگه من تو بیمارستانم چرا نمیاین?با جمله ی گلی اسکول شدی?چرا سنتی و صنعتی رو قاطی میکنی?مواجه میشه!!!......یعنی در این حد امتحان ن دیوانه ام کرده و مدام میگم خدایا آیا با خوندن دوجلد پارسیان به اضافه ی تمام جزوه های اساتید به اضافه ی تست های کرمی حق من نیست از 20نمره30بشم واقعا?تازه عقلمم که از دست دادم!

برچسب ها : داداش داری اشتباه میزنی! - خودش
فرهنگ پوشیدگی،پوشیدگی فرهنگی!!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

سه ساعته زُل زدم به ع ی که سوگند فرستاده تو گروه و نوشته "رونمایی از حجاب برتر در مراکز درمانی".سه ساعته زُل زدم به روپوش پنهان شده زیرچادر چاق چول و میگم نه بابا،خواستن فضا رو عوض کنن،خواستن بخندیم،شاد باشیم...از تصور پزشکها و پرستارهای اورژانس که هر کدوم مثل راهبه های ی یه چادر کلاه دار سرشونه و از این طرف به اون طرف اورژانس پرواز میکنن حتی خنده مم نمیگیره...فقط افسوس میخورم به حال کشور طفلکیم که افتاده دست یه عده بیمار و معلوم نیست به کدوم قهقرا پیش میره.....(توی اینترنت سرچ کنین ع ش رو ببینین)

برچسب ها : فرهنگ پوشیدگی،پوشیدگی فرهنگی!!!!
اورژانس!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

اولین کشیک اورژانس خود را چگونه گذر د?عالی!!...اورژانس یه دنیای جذاب و پُرتنشه که باید بعدا مفصل ازش بنویسم.بچه هایی که سم خوردن یا با تشنج اومدن،نوجوون هایی که زمین خوردن و با یه دست یا پای ش ته اومدن،پیرمردها و پیرزنهایی که دست شون روی قفسه ی هست و دردقلبی دارن،معتادهایی که خودشونُ به مریضی زدن و مورفین میخوان،الکلی هایی که آوردوز و همراهی هاشون بی ادب ترین آدمایی هستن که تو عمرتون دیدین،سوختگی و تصادف و ...و...!اونجا مثل بازار شام میمونه که مسئول همه شون یه پزشک آنکاله و تعداد محدودی پرستار.خانوم از صبح کشیک بود و میگفت فقط قدّ ربع ساعت ناهار خوردن وقت بشینم زمین و واقعا جون براش نمونده بود.به من گفت میرم دستشویی و زود میام حواست به مریضا باشه،تو اون ربع ساعتی که رفت و برگشت هزارتا از همراهی هایی که تازه رسیدن و سراغ رو میگرفتن خورد.همراهی هایی که چون میدیدن ربع ساعت نیست خیلی راحت با تلفن حرف میزدن و میگفتن حتما رفته بخوابه!!همراهی مریضی که تو سی تی بیمارش تفاوت تو سایز کلیه هاش داشت. گفت یکی از کلیه هاش بزرگتره ولی سنگی نمیبینم.براش ویزیت اورولوژی میذارم تا بررسی بشه و وای از همراهیش که روشُ برگردوند و به اون یکی همراهیش گفت گوه بارش نیست.میگه یکی از کلیه هاش بزرگتره،مگه میشه?...متخصص طب اورژانس که باشی باید اعصابت فولادی باشه. بالاغیرتا وقتی میرین اورژانس درسته که حال آشفته ای دارین،درد دارین،استرس دارین اما یک لحظه خودتونُ بذارین جای اون پزشک که از گرسنگی داره تلف میشه ولی وقت غذا خوردن نداره.وجدانا داد و قال نکنین و فکر نکنین همه چیز همونیه که شما میبینین.در حقیقت شما خیلی از وقایع رو نمیبینین.همیشه وقتی معطل میشین بگین من تنها بیمارش نیستم و حواستون باشه این یه نفر باید تنهایی تمام بیمارای س ایی رو ببینه،پرونده تشکیل بده،مریضای بستری بخش رو هر چندساعت یکبار چک کنه،مریض بدحال میاد احیا کنه و برخلاف باقی پزشکا که آرامش مطب شون رو دارن،اینا دائما تو شلوغی هستن و هیچ لحظه ای بیکار نمیشن.ساعت10:30من حرکت سمت خونه اما همچنان تکرار میکرد دارم از گرسنگی میمیرم ولی وقت رفتن پیدا نمیکرد.____________چندتا آتل بستم و یه سوختگی دستُ پانسمان .ولی متاسفانه سوچور(بخیه)به پُستم نخورد__________میکول خسته شد گفت من جیم میشم میرم خونه، تو توی چشم باش که متوجه نبود من نشه. بلافاصله گفت اون آقای کجاست?فورا زنگ زدم که برگرد ولی فهمید و بعد اومدن من نگهش داشت و نذاشت بیاد.بمیرم انقد قیافه اش مظلوم شده بود که باور نمی این همون میکوله_________یه بچه رو بخاطر ضربه به سر آورده بودن ولی حالش خوب بود.یه سری نرده های عمودی تو اورژانس هست،بچه داشت بازی میکرد بدنش رو از لای این نرده ها رد کرد ولی سرش رد نشد و چون نمیتونست سرشُ در بیاره زد زیر گریه.میکول خنگ سه ساعت کله بچه مردمُ فشاااااار میداد تا از میله ها ردش کنه و نمیشد و بچه هم جییییغ میزد. اومد و گفت چرا اینکار میکنی?خب بدنشُ رد کن و درش بیار چکار سرش داری?این از اولشم سرشُ رد نکرده که!!!و با یه حرکت ساده بدن بچه رو رد کرد و بچه در اومد.یعنی انقدری به خنگی میکائیل خندیدم که دیگه جون برام نمونده__________طرف تصادف کرده.رفتم بالاسرش میگم کجات درد میکنه?یه نگاه هرزه میندازه و میگه قلللبم،چششمم!!!!به میکول گفتم اینجوری میگه،من دیگه نمیرم بالاسرش.میکول گفت گوه خورده مردیکه الدنگ و حرکت کرد سمتش.کشیدمش گفتم میکول پاتیله حالیش نیست چی میگه.برگشت و نشست رو صندلی و گفت دقیقتر که فکر میکنم میبینم منم جرات ندارم برم سمتش.همه ی امُ پس میگیرم:|

برچسب ها : اورژانس! - ,اورژانس ,میکول ,هایی ,همراهی ,خوردن ,همراهی هایی
فاتحه ی ن(2)
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


ادامه ی پست قبل:

9.درناحیه ی خانومها ی ری میکروب مفید هست که برای جلوگیری از عفونت باید وجود داشته باشن.شستن ناحیه ی با شوینده ها و انواع زل های باعث از بین رفتن اون میکروبها و ایجاد عفونت میشه.حساسیت به ج ندین و مطمئن باشین با آب هم اون قسمت تمیز میشه.


10.بعد از دستشویی رفتن و دفع مدفوع,وقتی میخواهید خودتون رو بشورید(اصطلاحا طهارت بگیرید)دستتون رو از عقب به جلو حرکت ندید چون اینجوری میکروبهای رو به سمت ناحیه ی میارید و ایجاد عفونت میکنه.سعی کنید این دو ناحیه رو با حوصله و مجزا از هم تمیز کنید

راستی این تصور که تو دوران ی نباید آب به ناحیه ی برسه اشتباهه و به همین روشی که گفتم خودتون رو تمیز کنید.


11.حتما بعد شستن,خودتون رو خشک کنید.با دستمال تو یا استفاده از پد و تعویض اون پد در طول روز.


12.عفونت ادراری با عفونت تفاوت دارن.علائم عفونت ادراری شامل سوزش ادرار,تکرر ادرار,قطره قطره اومدن ادرار,گاهی درد زیر شکم یا بدبو بودن ادراره اما علائم عفونت شامل سوزش همیشگی(نه فقط موقع ادرار ),خارش و ترشحات هست.انواع میکروبهایی که باعث عفونت میشن شکل مختلفی از ترشحات رو ایجاد میکنن پس برای اینکه بدونیم عاملش باکتری هست یا قارچ و اینکه چه دارویی بدیم بهتره مراجعه کنید تا معاینه بشید.

البته خانومها در ح نرمال هم همیشه ترشح دارن ولی اگر حجم ترشحات خیلی زیاده و علی رغم استفاده از دستمال تو همیشه تون خیسه یا اینکه بوی بدی دارن به معنی عفونته.

افزایش ترشحات چند روز بعد پایان خونریزی هم نرماله و نشون دهنده ی تخمک گذاریه.

علت عفونت ها هم میتونه عدم رعایت بهداشت یا رعایت بیش از حد بهداشت(همون مثالی که اول بار زدم),تماس ,سابقه ی خانوادگی,دیابت و ...میتونه باشه اما بعضیا هیچ ریسک فاکتوری ندارن و مبتلا میشن.


13.بعضی سرطانها غربالگری دارن یعنی یک روشی هست که ما میتونیم اون سرطان رو در مرحله ی خفیف تشخیص بدیم و فورا درمان رو شروع کنیم تا پیشرفت نکنه و بیمار مثل تمام افراد عادی عمر کنه.مثل سرطان که با ماموگرافی غربالگری میشه و سرطان سروی (دهانه ی رحم)که با پاپ اسمیر غربالگری میشه.

واقعا باید قدر این تست رو دونست.پاپ اسمیر در خانومهای متاهل از 21سالگی یا سه سال بعد از اولین مقاربت باید شروع بشه و هرسال یکبار انجام بشه تا 30سالگی.اگر اپ اسمیرهاتون طی این مدت مشکلی نداشتن از30به بعد میتونین هر2-3سال یکبار انجامش بدین.

یه تست بیخطر و واقعا بدون درده و من هرسال به زور هم که شده مامان رو مجاب میکنم انجامش بده و بعضا چندماه باهاش کلنجار میرم پس شما هم حتما حتما به فکر باشین.


14.برای نوزاد تفاوتی نداره که به صورت طبیعی دنیا بیاد یا سزارین.متاسفانه تو کشور ما همه تو کار همدیگه دخ میکنن و اگر زنی سزارین کنه میگن فلانی برا اینکه درد نکشه بچه ی خودش رو سزارینی کرده ولی اطمینان داشته باشین که سزارین هیچ عارضه ای برای نوزاد نداره و عوارض سزارین اتفاقا مربوط به مادر هستن.

ببینید زایمان کلا یه روند عارضه داره( مون میگفت بارداری مثل یه بمب میمونه که تو بدن مادر منفجر میشه)پس نباید انتظار داشت دوره ی بی خطری باشه.و حتی زایمان طبیعی هم خطر پارگی و خونریزی و افتادگی رحم و خیلی چیزای دیگه اره ولی عوارض سزارین بیشتر هستن.

حالا ممکنه شما مامان خوش شانسی باشید و تو بارداری و حتی زایمان سزارین هیچ عارضه ای نبینین یا برع با وجود زایمان طبیعی دچار عوارضی بشین.

کلا کشورهای پیشرفته ی دنیا دارن سعی میکنن با افزایش امکانات,زایمان طبیعی رو راحت تر کنن و از این طریق تعداد سزارین ها رو کم کنن.زایمان طبیعی بدون درد هم داریم که مادر بی حسی اپیدورال دریافت میکنه و گرچه سیر زایمانش طولانی میشه اما دردی احساس نمیکنه.یا زایمان طبیعی در آب و...اگر شهری زندگی میکنین که به این امکانات دسترسی دارین و از طرفی تمایل به زایمان طبیعی دارین قبلش در موردش تحقیق کنید و اگر شرایطش خوب بود و از نظر مالی براتون ممکن بود انجامش بدید.

من خودم اگر زمانی قرار بر بچه دار شدنم باشه بدون شک سزارین رو انتخاب میکنم.کاری که همه ی اساتید نم انجام دادن و همه شون بدون استثنا بچه هاشون سزارینی بودن.(ولی از نظر علمی طبیعی بهتره).


پ.ن:لطفا لطفا اول تمام کامنتهای پست قبل و این پست رو بخونید و اگر سو ون بی جواب مونده بود عمومی بپرسید.ممنون:)


برچسب ها : فاتحه ی ن(2) - ,عفونت ,سزارین ,زایمان ,طبیعی ,میشه ,زایمان طبیعی ,عفونت ,غربالگری میشه ,عوارض سزارین ,شامل سوزش
سناریوی عشق گلی و راننده تا ی ها!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

راننده ی تا ی که امروز سوارش شدم یه جذ ت عجیب و غریبی داشت.دماغ تراش خورده با پره های صاف،چشم نگو,چشم آهو...لب چیه?هلو!!...پوست بُرنزه با موها و ابروهای پ شت مشکی.واقعا تا بحال آدمی به این جذ تُ از نزدیک ندیده بودم و تو تمام مسیر که مثل دیوونه ها بهش زل زده بودم فکر می تو فقط میتونی ستاره ی بالیوود باشی لعنتی!!!خب الان جدای از پشیمونیم از ندادن پیشنهاد ازدواج بهش،پشیمونم که چرا اقلا بهش نگفتم مامانت سر تو چی خورده آخه که پس فردا سر پسرم بخورم?

برچسب ها : سناریوی عشق گلی و راننده تا ی ها!!!
ت ه ر ا ن ...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بعد از انفجارهای کابل مدام این شعر نزارقبانی تو ذهنم تکرار میشد که"بلقیس!رفته بودی انار بگیری،تکه هایت برگشت".....و حالا بعد فقط چند روز باید مدام تو دلم بکوبه که آخ از غم کشورم ایران...آخ که قلبم تکه تکه شد از استرس در خطر بودم هموطن های تهرانیم...(میگن زمان وقتی ظهور میکنه که نه تنها مسلمانها،که همه جهانیان به این باور برسن که دیگه دنیا از کنترل ما خارج شده و تمام مردم دنیا نیاز به یک منجی که نجات بخششون باشه رو احساس کنن....خدایا?دیگه به چه زبونی ازت بخوایم?)

برچسب ها : ت ه ر ا ن ...
جای دارو م تنهاسفر تجویز کرد/گفت گاهی دل ب رو به راهت میکند
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

دیروز که اخبار رو دنبال می مدام با خودم میگفتم ببین!نگران نباش هیچکدوم از اونا ایرانی نبودن.ببین گلی خی راحت باشه مگه میشه آدم به وطن خودش خیانت کنه.وقتی کلیپ منتشره ی اون گروه وحشی رو دیدم با خودم گفتم ببین عربی حرف میزنن،ببین فارس نیستن بابا نگران نباش،آدما دیگه انقد بد نیستن....بعد خوندن اخبار امروز با خودم میگم کاش دیگه هیچ خبری رو دنبال نمی تا تو همون بیم و امیدواری دیروز بمونم و از شنیدن ایرانی بودن تعدادی از دست اندرکارای حمله ی دیروز پشتم نلرزه....مادرم میگه به چی فکر میکنی گلی?میگم به اینکه خدا اونقدری منُ دوست داشته که نخواسته بچه داشته باشم و دلش رضا نشده به اینکه من یه موجود بی اراده رو به این دنیا،به این دشت بیارم.میگم مامان خیلی خوشحالم که شبا فقط خودمم که خواب میبینم،نه دختر کوچولویی که تو بغلم خو ده ...و باز میرم تو فکر....و دلم نمیاد بهش بگم کاش موقع به دنیا آوردن من یه لحظه با خودم م کرده بودی...

برچسب ها : جای دارو م تنهاسفر تجویز کرد/گفت گاهی دل ب رو به راهت میکند - میگم ,ببین ,دیروز
فاتحه ی ن(1)
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
خب نفس های بخش ن به شماره افتاده و گفتم این دم آ ی مشکلات روتینی که مریضا تو درمانگاه مطرح می رو بگم بلکه به درد ی خورد.

1.در وسط هر سیکل قاعدگی که به طور میانگین یک ماه طول میکشه و به طور متوسط 5روز با خونریزی همراهه,باید تخمک گذاری صورت بگیره.حالا از کجا بفهمیم که تخمک گذاری داریم؟منظم بودن سیکل ها.یعنی اگر این ماه پانزدهم شدید,ماه بعد با اختلاف نهایت 2-3روز حوالی همون پانزدهم بشید و این اتفاق هر ماه تکرار بشه,در این صورت تخمک گذاری انجام میشه.(البته فقدان تخمک گذاری در یکی دوسال اول بعد از شروع ی ها طبیعیه ولی بعد این مدت باید منظم بشن)
اگر فواصل تون نامنظمه(مثلا یکبار30 روز و بار دیگه 20 روز و بار دیگه 35 روز بین ی ها فاصله دارین)یا اگر در فواصل ی هاتون لکه میبینین یعنی سیکل های شما تخمک گذاری ندارن و باید مراجعه کنین.
فقدان تخمک گذاری در دراز مدت شما رو در معرض سرطان رحم قرار میده پس حتما دارو مصرف کنین تا منظم باشه.

2.اگر حجم خونریزی هاتون خیلی خیلی زیاده(یعنی ه دفع میکنین یا اینکه لازمه هر دو ساعت پد عوض کنین یا اینکه از شب تا صبح خون از پد نشت میکنه و لباسهاتون خونی میشه یا مدت خونریزی هاتون بیشت از 7-8 روزه),طبق برنامه ریزی از یک روز قبل شروع خون ریزی شروع کنین یک قرص مفنامیک اسید بخورین و به مدت 4-5روز خوردنش رو ادامه بدین.چند سیکل این کار رو انجام بدین اگر بهتر نشدین مراجعه کنین.

3.تو دوران قاعدگی روزی یک قرص آهن ترجیحا با شکم خالی بخورین.

4.برخلاف تصور عامه,جراحی کیست های تخمدانی باعث نازایی نمیشه.

5.اگر تا 16سالگی با وجود بروز صفات ثانویه ی (مثل رشد ها و رشد موهای زائد)هنوز نمیشین حتما مراجعه کنین.

6.سیگار نکشین....قلیون هم!!

7.برخلاف تصور خیلی ها,بستن لوله های فالوپ در خانوم ها به طور صد در صد جلوی باروری رو نمیگیره و حتی ممکنه با وجود بستن شون حامله بشین پس اگر خانومی تو اقوام تون لوله بسته و هیچ پیشگیری بارداری انجام نمیده و خیالش راحته بهش هشدار بدین.ما یه خانوم 49ساله داشتیم که با وجود بستن لوله ها حامله بود و واقعا بعد شنیدن این خبر داغون شد.میگفت من نوه دارم حالا چطوری بگم خودم حامله ام!!!

8.در دوران ی رفتن منعی نداره که هیچ,حتی روزانه یک بار توصیه هم میشه!

9.ادامه رو بعدا مینویسم....اگر سوالی داشتین لطفا عمومی بپرسین اگر نیمچه سوادمون کشید جواب میدم در غیر این صورت پیشاپیش شرمنده ام:)

برچسب ها : فاتحه ی ن(1) - گذاری ,تخمک ,کنین ,سیکل , ی ,بدین ,تخمک گذاری ,مراجعه کنین ,بستن لوله ,وجود بستن ,برخلاف تصور
فاتحه ی ن(2)
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

ادامه ی پست قبل:

9.درناحیه ی خانومها ی ری میکروب مفید هست که برای جلوگیری از عفونت باید وجود داشته باشن.شستن ناحیه ی با شوینده ها و انواع زل های باعث از بین رفتن اون میکروبها و ایجاد عفونت میشه.حساسیت به ج ندین و مطمئن باشین با آب هم اون قسمت تمیز میشه.


10.بعد از دستشویی رفتن و دفع مدفوع,وقتی میخواهید خودتون رو بشورید(اصطلاحا طهارت بگیرید)دستتون رو از عقب به جلو حرکت ندید چون اینجوری میکروبهای رو به سمت ناحیه ی میارید و ایجاد عفونت میکنه.سعی کنید این دو ناحیه رو با حوصله و مجزا از هم تمیز کنید

راستی این تصور که تو دوران ی نباید آب به ناحیه ی برسه اشتباهه و به همین روشی که گفتم خودتون رو تمیز کنید.


11.حتما بعد شستن,خودتون رو خشک کنید.با دستمال تو یا استفاده از پد و تعویض اون پد در طول روز.


12.عفونت ادراری با عفونت تفاوت دارن.علائم عفونت ادراری شامل سوزش ادرار,تکرر ادرار,قطره قطره اومدن ادرار,گاهی درد زیر شکم یا بدبو بودن ادراره اما علائم عفونت شامل سوزش همیشگی(نه فقط موقع ادرار ),خارش و ترشحات هست.انواع میکروبهایی که باعث عفونت میشن شکل مختلفی از ترشحات رو ایجاد میکنن پس برای اینکه بدونیم عاملش باکتری هست یا قارچ و اینکه چه دارویی بدیم بهتره مراجعه کنید تا معاینه بشید.

البته خانومها در ح نرمال هم همیشه ترشح دارن ولی اگر حجم ترشحات خیلی زیاده و علی رغم استفاده از دستمال تو همیشه تون خیسه یا اینکه بوی بدی دارن به معنی عفونته.

افزایش ترشحات چند روز بعد پایان خونریزی هم نرماله و نشون دهنده ی تخمک گذاریه.

علت عفونت ها هم میتونه عدم رعایت بهداشت یا رعایت بیش از حد بهداشت(همون مثالی که اول بار زدم),تماس ,سابقه ی خانوادگی,دیابت و ...میتونه باشه اما بعضیا هیچ ریسک فاکتوری ندارن و مبتلا میشن.


13.بعضی سرطانها غربالگری دارن یعنی یک روشی هست که ما میتونیم اون سرطان رو در مرحله ی خفیف تشخیص بدیم و فورا درمان رو شروع کنیم تا پیشرفت نکنه و بیمار مثل تمام افراد عادی عمر کنه.مثل سرطان که با ماموگرافی غربالگری میشه و سرطان سروی (دهانه ی رحم)که با پاپ اسمیر غربالگری میشه.

واقعا باید قدر این تست رو دونست.پاپ اسمیر در خانومهای متاهل از 21سالگی یا سه سال بعد از اولین مقاربت باید شروع بشه و هرسال یکبار انجام بشه تا 30سالگی.اگر اپ اسمیرهاتون طی این مدت مشکلی نداشتن از30به بعد میتونین هر2-3سال یکبار انجامش بدین.

یه تست بیخطر و واقعا بدون درده و من هرسال به زور هم که شده مامان رو مجاب میکنم انجامش بده و بعضا چندماه باهاش کلنجار میرم پس شما هم حتما حتما به فکر باشین.


14.برای نوزاد تفاوتی نداره که به صورت طبیعی دنیا بیاد یا سزارین.متاسفانه تو کشور ما همه تو کار همدیگه دخ میکنن و اگر زنی سزارین کنه میگن فلانی برا اینکه درد نکشه بچه ی خودش رو سزارینی کرده ولی اطمینان داشته باشین که سزارین هیچ عارضه ای برای نوزاد نداره و عوارض سزارین اتفاقا مربوط به مادر هستن.

ببینید زایمان کلا یه روند عارضه داره( مون میگفت بارداری مثل یه بمب میمونه که تو بدن مادر منفجر میشه)پس نباید انتظار داشت دوره ی بی خطری باشه.و حتی زایمان طبیعی هم خطر پارگی و خونریزی و افتادگی رحم و خیلی چیزای دیگه اره ولی عوارض سزارین بیشتر هستن.

حالا ممکنه شما مامان خوش شانسی باشید و تو بارداری و حتی زایمان سزارین هیچ عارضه ای نبینین یا برع با وجود زایمان طبیعی دچار عوارضی بشین.

کلا کشورهای پیشرفته ی دنیا دارن سعی میکنن با افزایش امکانات,زایمان طبیعی رو راحت تر کنن و از این طریق تعداد سزارین ها رو کم کنن.زایمان طبیعی بدون درد هم داریم که مادر بی حسی اپیدورال دریافت میکنه و گرچه سیر زایمانش طولانی میشه اما دردی احساس نمیکنه.یا زایمان طبیعی در آب و...اگر شهری زندگی میکنین که به این امکانات دسترسی دارین و از طرفی تمایل به زایمان طبیعی دارین قبلش در موردش تحقیق کنید و اگر شرایطش خوب بود و از نظر مالی براتون ممکن بود انجامش بدید.

من خودم اگر زمانی قرار بر بچه دار شدنم باشه بدون شک سزارین رو انتخاب میکنم.کاری که همه ی اساتید نم انجام دادن و همه شون بدون استثنا بچه هاشون سزارینی بودن.(ولی از نظر علمی طبیعی بهتره).


پ.ن:لطفا لطفا اول تمام کامنتهای پست قبل و این پست رو بخونید و اگر سو ون بی جواب مونده بود عمومی بپرسید.ممنون:)


برچسب ها : فاتحه ی ن(2) - ,عفونت ,سزارین ,زایمان ,طبیعی ,میشه ,زایمان طبیعی ,عفونت ,غربالگری میشه ,عوارض سزارین ,شامل سوزش
غالبا در هرتصادف میرود چیزی ز دست/لحظه ی برخورد چشمت با نگاهم دل برفت
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


این ع نودسالگی من و نود و هفت سالگی همسر هنرمندمه که قراره تو پنجاه و دوسالگی عاشقش بشم.
میدونید که؟ما جفتمون لگد میپرونیم و خب تصمیم گرفتیم که تخت های ج داشته باشیم.
اینجا رو کرده به من و میگه چرا همش تو بالا بخو و من پایین؟این انصافه؟
منم دارم میگم بگیر بخواب پیرمرد خنگ!!!انقده غر غر نکن...!!
برچسب ها : غالبا در هرتصادف میرود چیزی ز دست/لحظه ی برخورد چشمت با نگاهم دل برفت
بامن مدارا کن،بعدها،دلت برایم تنگ خواهد شد...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز گوشه گوشه ی کت که درحال خوندنش هستم(کتاب کاش ی جایی منتظرم باشد،از آنا الدا)،از حس و حالم در آستانه ی بیست و سه سالگی نوشتم.از بزرگترین دستاورد این سالها،بزرگترین ترسم،و...و...و...وبزرگترین آرزوم.آرزویی که تو پست قبل در موردش نوشتم.از مهر شمای به ظاهر غریبه اما به دل آشنایی که لطف داشتین نوشتم.از رها جان که گفته بود فرفره ی چوبی رو به اسم من کنار گذاشته...نوشتم بعضی مجازی ها از هزارتا حقیقی،حقیقی ترن....نوشتم تا شاید سالها بعد که گنجینه ی کتابهام به دیگه ای رسید با خودش تجسم کنه یه دختر سالها قبل درآستانه ی بیست و سه سالگی به چی فکر میکرده.ممنون از همگی:)_____________امروز خبردار شدیم یه موردcchf(تب کریمه کنگو)تو بیمارستان شهرمون بستری شده.لطفا مراقب خودتون باشیدُ دعامون کنین.

برچسب ها : بامن مدارا کن،بعدها،دلت برایم تنگ خواهد شد... - نوشتم
انداخت خی ز کجایم به کجاها...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

نشستم پُشت میزم اما دلم پی درس نیست.تو سرم هزارتا رویا رژه میرن و افسار دلم به دست همه ی اون هزار رویاست...صدای هوهوی کولر تو گوشمه و با چشای بسته عمیق ترین رویای حالُ همیشه ام رو مرور میکنم.رویای اینکه پستچی در بزنه و برام از یه دوست نامه یا هدیه ای بیاره.قند تو دلم آب میشه اما رویام مثل حباب میترکه و چشمام باز میشن...با خودم میگم یعنی انقدر تو زندگیت دوست نداشتنی بودی که هیچ بی هوا بهت هدیه نمیده?...دروغ چرا،دیگه گرفتن هدیه ی تولد برام جذ تی نداره وقتی میفهمم یدنش یه جور رفع تکلیف هدیه ای بوده که من قبلا براشون گرفتم....دلم یه نشونه از یه دوست میخواد،یه دلگرمی...راستی چند سال میشه از ی نامه نگرفتم?هزار سال...هزارسال...

برچسب ها : انداخت خی ز کجایم به کجاها... - هدیه ,دوست
نامبرده میکرد و قانون کپی رایت به هیچ جاش نبود!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

حال همه ی بچه های گروه داره از خوندن طولانی ن به هم میخوره و تو این وقتا ما زیاد تلفنی حرف میزنیم.مثلا من زنگ میزنم به رها و دقایق زیادی حرف بیخودی میزنیم.رها زنگ میزنه به سوگند و همون جفنگیات رو تکرار میکنه،سوگند به مجتبی،مجتبی به من،میکول به رها و برو تا آ ...میکائیل زنگ زده بود و میگفت شرمنده که یادم رفت روز جهانی کودک رو بهت تبریک بگم:| گفتم خُب چکارا میکنی تهران?گفت واست دیو و دلبر ...الان یکی بگه من کودکم یا این سبک مغز?

برچسب ها : نامبرده میکرد و قانون کپی رایت به هیچ جاش نبود!
طاقت بیار رفیق!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

کابل بمب گذاری شده و من خط به خط کتاب بادبادک باز و منم ملاله رو تو ذهنم مرور میکنم.چرا خوشی به ملت افغان نیومده?دلهره تا کی?.....زهرای عزیز که چند وقت قبل برام کامنت گذاشتی که رفتی کابل،اگر میشه خبری از خودت بده.هموطنات که پر پر شدن،امیدوارم اقلا خودت سالم باشی...

برچسب ها : طاقت بیار رفیق!
از سری نکات وسط درس خوندن2
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

آیا میدانستید اصلی ترین علت مرگ ن بعد زایمان "خودکشی"هست??...اینکه چرا با این وجود انقدر کم به این موضوع پرداخته میشه عمیقا جای سوال و تفکر داره...لطفا افسردگی،اضطراب و جنون بعد زایمان رو جدی بگیرین.ح های خفیف تغییرخلق تا یکی دو هفته بعد زایمان بخاطر تغییرات هورمونی طبیعی هستن و رفع میشن اما اگر علائم بیش از 10_14روز طول کشیدن،یا به حدی شدید بودن که خودتون واضحا حس کردید غیرطبیعیه،حتما به متخصص ن یا روانپزشک مراجعه کنید تا تحت درمان دارویی و روان درمانی قرار بگیرید....بنظرتون اصلی ترین علتی که باعث این شرایط میشه چیه?خب جدا از تغییر سطح هورمونها که baseماجرا رو تشکیل میده،مشکلات شویی و عدم حمایت عاطفی همسر،فقر و وضعیت اجتماعی اقتصادی پایین علت اصلی هستن!....حالا میشه درک کرد که چرا من انقدر اصرار دارم بچه دار شدن نیاز به آمادگی داره و همینجوری در راه خدا نباید باشه.!!

برچسب ها : از سری نکات وسط درس خوندن2 - میشه ,زایمان ,اصلی ,اصلی ترین
تفففففف!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
نزدیک امتحان هر بخشی،به هرحال به یه مبحث تئوری بر میخورم که هیچ جوره تو کتم نمیره.مثل مبحث آکنه تو پوست،مایع درمانی تو اطفال و...،و حالا هم امتحان ن و تفسیر پاپ اسمیر لعنتی.چند تا منبع چیدم جلوم و هر کدوم در جزئیات با هم متفاوتن و من رسما رد دادم....نمیشه آدم رو تابلوی مطبش بزنه پزشک همه چی به جز آکنه و مایع درمانی و پاپ اسمیر?
برچسب ها : تفففففف!
موقت!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم ماه عسل میبینن و از بگو مگویی که شروع از خنده روده بُر شدم.پدرم به مامان میگه ببین!ببین!عاقبت دختر عروس همینه.خداروشکر که من دخترم کنارمه...مامان میگه چه حرفا،مگه همه قراره مثل هم بشن?خب آدم چشماشُ باز میکنه.بابا میگه،خوبه خوبه،اینُ نگی چی بگی?...مامان میگه خودت اینُ نگی چی بگی?...نگرانم اگه این بحث ادامه پیدا کنه کار به جاهای باریک بکشه و سال بعد من به عنوان فرزند طلاق به این برنامه دعوت بشم!

برچسب ها : موقت! - میگه ,مامان ,مامان میگه
#بدن من
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


من تو خانواده ای بزرگ شدم که چهره ی همه ی دختراش مطابق با اصول از پیش تعیین شده ی زیبایی بود که همه میشناسن.دختر ها و دختر هایی داشتم که همه میگفتن انگار اجزای صورتشون نقاشی شده اما تو همون خانواده من دختری بودم با چهره ای کاملا متفاوت از بقیه.البته این طبیعی بود چون سن من کمتر بود و چهر ه ی درحال بلوغ من,با چهره های از بلوغ خارج شده ی اونا مقایسه میشد.

برخلاف پوست روشن اونا,من سبزه بودم و برخلاف گونه های برآمده ای که همه شون حتی مادرم داشتن,صورت من استخوانی و کشیده بود.
خوب به یاد دارم که در تمام مدت کودکی و نوجوانیم هیچوقت احساس خوبی به چهره ی خودم نداشتم.تو هر مهمونی که میرفتیم,میون اونهمه دختر که در نگاه همه زیبا بودن,چشمای قشنگ من انگار دیده نمیشد.
تا زمان ورود به به یاد ندارم که ی از قشنگی صورتم تعریف کرده باشه و به جاش هر وقت وارد جمعی میشدم با پیشنهادهای متعدد کرم های روشن کننده ی پوست مواجه میشدم و هی بیشتر تو خودم فرو میرفتم که مگه پوست من چه عیبی داره؟

سالی که برای کنکور میخوندم حس در قرنطینه بودم و در تمام اون سال حتی یکبار هم وقت ید رفتن پیدا ن و شاید تنها جایی که حاضر شدم برم,عروسی پسر بود ولی بعد پایان مراسم مدام به خودم لعنت میفرستادم.
تو اون سال اضافه وزن زیاد پیدا کرده بودم و صورتم پر از آکنه بود....و صورت و ابروهایی که فرصت نمی موهاشون رو بردارم...
با ورودم به مراسم مکررا با این سوال مواجه شدم که چرا جوش زدی؟چرا چاق شدی؟و با خودم فکر یعنی از نظر ی که این سوال رو میپرسه,من نقشی تو ایجاد این جوشها داشتم؟و واقعا منتظره که برای این سوالش جو بگیره؟
اما به تدریج متوجه شدم در این مواقع هدف گوینده از طرح سوال,صرفا طرح سوال هست نه رسیدن به جواب چون این سوال واضحه که جو نداره.
بعد ورود به دستی به سر و صورتم کشیدم و احساس می قشنگتر شدم.برای تقویت این احساس آرایش می .حتی اگر گردنم رو میزدن بدون کرم پودر و ماتیک و خط چشم و ریمل پا تو نمیذاشتم اما فکر میکنین اون سوالهای بی جواب تموم شدن؟نه!
حالا با نوع جدیدی از سوال که:بنظرم این رنگ ماتیک بهت نمیاد اون رنگی بزن؟!بنظرم این مدل خط چشم بهت نمیاد چرا اونجوری نمیکشی و...مواجه شدم!!
تو دوران اضافه وزنم(که حدودا5-6کیلو بود)پایدار موند و من از شنیدن مداوم اینکه اه چرا چاق شدی؟خسته شده بودم...
گرچه محرک اصلی من برای کاهش وزن آگاهی از خطرات چاقی شکمی و دیابت بود اما هدف پنهانی هم داشتم:خط پایان کشیدن به همون سوال قبلی!
اما زهی خیال باطل.ماه ها رژیم گرفتم و ورزش تا به وزن نرمالم رسیدم اما موج جدیدی از نظرات شروع شد که:وای چرا لاغر شدی؟درسات سختن انقدر لاغر شدی؟الهی بمیرم مریض شدی؟
اینجا بود که تلنگر خوردم و فهمیدم که نظرات دیگران در مورد شخصی ترین مسائل ما_و بعضا مسائلی که خارج از حیطه ی اختیارات ما هستن مثل شکل اجزای صورت_تمامی نداره و بنظرم اومد باید راه دیگه ای انتخاب کنم.
با شروع کشیک ها احساس توان ندارم روزی چند بار آرایش کنم.به ترسهام غلبه و فقط با یک لایه ضد آفتاب رفتم بیمارستان و شب که رسیدم خونه احساس بهتری داشتم که لازم نیست مدتی بشینم پشت آینه و آرایش پاک کنم پس این رویه ادامه پیدا کرد.یاد گرفتم در پاسخ ایی که میگفتن:اعتماد به نفست رفته بالا هاا,بخندم و بگم بله زیبایی اعتماد به نفس میاره!
از یک جایی از زندگیم فهمیدم که سلامت روانی خودم مهمتر از جلب رضایت دیگرانه و جرات پیدا زل بزنم تو چشمهای طرف مقابلم و بگم:اندام من فقط به خودم مربوطه.یاد گرفتم بگم دماغت رو از زندگی من بکش بیرون.
نتیجه؟خیلی ها ناراحت شدن و حتی از حیطه ی روابطشون حذفم اما من؟راحت تر زندگی میکنم.
یاد گرفتم خودم بعضی ها رو حذف کنم و تنهایی رو به ارتباط با ایی که آزارم میدن ترجیح بدم.
من تبدیل شدم به دختری که کمترین آرایش رو میکنه و از اندام خودش راضیه.دختری که احساس میکنه تو اوج سلامتی و جوانیه...من افتخار میکنم به اینکه همیشه تمیز و آراسته بودم و هیچوقت بوی عرقم ی رو آزار نداده.
من تو سالهایی که دختر ها و دختر هام تنها دغدغه ی زندگیشون ست رنگ لباس هاشون بود,ساعتها و روزهای متوالی درس خوندم.تو مدرسه ی فرزانگان تحصیل و پا به رشته ای گذاشتم که عاشقانه دوسش دارم....پس چه دلیلی داره که سرم پایین باشه از چه بابت باید خج بکشم؟
نتیجه ی تغییر رفتار من,تغییر رفتار دیگران هم بود.اطرافیانم کم کم پی بردن که من اجازه ی طرح هر سوالی رو بهشون نمیدم و حالا مدتهاست که با سوالهایی از این دست مواجه نشدم.
از زمانی که تصمیم گرفتم به خودم احترام بذارم,در جمع اطرافیانم احترام پیدا .اطرافیانم متوجه شدن که شخصیت من یک پله بالاتر از اونهاست.تعداد زیا ون پیش خودم از راز زیبا شدنم پرسیدن و من گفتم هیچکاری انجام ندادم.توضیح دادم که هر دختری فازی از بلوغ رو پشت سر میذاره و قرار نیست تا همیشه دماغ ورم کرده و صورت پر از جوش داشته باشه.
چند روز قبل که دوستی میگفت گلی چهره ی قشنگی داری و نقطه ی قوت صورتت چشمات هستن, حس به فکر فرو رفتم.به فکر سالهای ناب نوجوانیم که با عذاب وجدان دائمی حرام شدن...

قویا معتقدم ارزش هر شخصی به دستاوردهای خودش در زندگی هست.مثل شخصیت,هنر و علم و این واضحه که هیچکدوم از ما در انتخاب نوع چهره مون با خدا م ی نداشتیم.پس لطفا با سوال در مورد چرایی شکل چهره ی دیگران اونا رو آزرده نکنیم.

+خانوم توی ع مبتلا به بیماری ویتیلیگو(پی سی)هست و داره در کنار دیگر همکارانش در صنعت مدلینگ فعالیت میکنه.اوایل ورودش پس زده شد چون طبق معیارهای زیبایی که ما انسانها تعریف کردیم جور در نمی اومد اما قوی ایستاد و حالا با شهرت جهانی که داره,راه رو برای دیگر مبتلایان به پی سی باز کرده تا اونها هم فعالانه وارد اجتماع بشن.این زن حقیقتا زیباست.اندام زیبایی داره و موهای فوق العاده قشنگ.حیف این زیبایی نیست که با سوال های حال بهم زن دیگران و سرزنش هاشون تو خونه مخفی بمونه؟

+بارها گفتم که مخالف جراحی های زیبایی که کاسیون پزشکی داشته باشن و در جهت هماهنگ اجزای چهره باشن نیستم.اما فکر میکنم منطقی نیست ایی رو که کاسیون جراحی(مثلا قوز بینی)دارن اما تمایل به جراحی ندارن رو زیر سوال ببریم و با سوال های پیاپی که چرا عمل نمیکنی؟در واقع شعور خودمون رو زیر سوال ببریم.

+شما هم به هشتگ" #بدن_من "بپیوندین اما قبلش مطمئن باشین که خودتون هم جزو طراحان این سوالهای بی دلیل نیستین.



برچسب ها : #بدن من - سوال ,چهره ,زیبایی ,پیدا ,گرفتم ,کرده ,سوال ببریم ,تغییر رفتار ,پیدا
تفففففف!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
نزدیک امتحان هر بخشی،به هرحال به یه مبحث تئوری بر میخورم که هیچ جوره تو کتم نمیره.مثل مبحث آکنه تو پوست،مایع درمانی تو اطفال و...،و حالا هم امتحان ن و تفسیر پاپ اسمیر لعنتی.چند تا منبع چیدم جلوم و هر کدوم در جزئیات با هم متفاوتن و من رسما رد دادم....نمیشه آدم رو تابلوی مطبش بزنه پزشک همه چی به جز آکنه و مایع درمانی و پاپ اسمیر?________(کامنتهای تایید نشده شب تایید میشن)
برچسب ها : تفففففف!
#بدن من
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


من تو خانواده ای بزرگ شدم که چهره ی همه ی دختراش مطابق با اصول از پیش تعیین شده ی زیبایی بود که همه میشناسن.دختر ها و دختر هایی داشتم که همه میگفتن انگار اجزای صورتشون نقاشی شده اما تو همون خانواده من دختری بودم با چهره ای کاملا متفاوت از بقیه.البته این طبیعی بود چون سن من کمتر بود و چهر ه ی درحال بلوغ من,با چهره های از بلوغ خارج شده ی اونا مقایسه میشد.

برخلاف پوست روشن اونا,من سبزه بودم و برخلاف گونه های برآمده ای که همه شون حتی مادرم داشتن,صورت من استخوانی و کشیده بود.
خوب به یاد دارم که در تمام مدت کودکی و نوجوانیم هیچوقت احساس خوبی به چهره ی خودم نداشتم.تو هر مهمونی که میرفتیم,میون اونهمه دختر که در نگاه همه زیبا بودن,چشمای قشنگ من انگار دیده نمیشد.
تا زمان ورود به به یاد ندارم که ی از قشنگی صورتم تعریف کرده باشه و به جاش هر وقت وارد جمعی میشدم با پیشنهادهای متعدد کرم های روشن کننده ی پوست مواجه میشدم و هی بیشتر تو خودم فرو میرفتم که مگه پوست من چه عیبی داره؟

سالی که برای کنکور میخوندم حس در قرنطینه بودم و در تمام اون سال حتی یکبار هم وقت ید رفتن پیدا ن و شاید تنها جایی که حاضر شدم برم,عروسی پسر بود ولی بعد پایان مراسم مدام به خودم لعنت میفرستادم.
تو اون سال اضافه وزن زیاد پیدا کرده بودم و صورتم پر از آکنه بود....و صورت و ابروهایی که فرصت نمی موهاشون رو بردارم...
با ورودم به مراسم مکررا با این سوال مواجه شدم که چرا جوش زدی؟چرا چاق شدی؟و با خودم فکر یعنی از نظر ی که این سوال رو میپرسه,من نقشی تو ایجاد این جوشها داشتم؟و واقعا منتظره که برای این سوالش جو بگیره؟
اما به تدریج متوجه شدم در این مواقع هدف گوینده از طرح سوال,صرفا طرح سوال هست نه رسیدن به جواب چون این سوال واضحه که جو نداره.
بعد ورود به دستی به سر و صورتم کشیدم و احساس می قشنگتر شدم.برای تقویت این احساس آرایش می .حتی اگر گردنم رو میزدن بدون کرم پودر و ماتیک و خط چشم و ریمل پا تو نمیذاشتم اما فکر میکنین اون سوالهای بی جواب تموم شدن؟نه!
حالا با نوع جدیدی از سوال که:بنظرم این رنگ ماتیک بهت نمیاد اون رنگی بزن؟!بنظرم این مدل خط چشم بهت نمیاد چرا اونجوری نمیکشی و...مواجه شدم!!
تو دوران اضافه وزنم(که حدودا5-6کیلو بود)پایدار موند و من از شنیدن مداوم اینکه اه چرا چاق شدی؟خسته شده بودم...
گرچه محرک اصلی من برای کاهش وزن آگاهی از خطرات چاقی شکمی و دیابت بود اما هدف پنهانی هم داشتم:خط پایان کشیدن به همون سوال قبلی!
اما زهی خیال باطل.ماه ها رژیم گرفتم و ورزش تا به وزن نرمالم رسیدم اما موج جدیدی از نظرات شروع شد که:وای چرا لاغر شدی؟درسات سختن انقدر لاغر شدی؟الهی بمیرم مریض شدی؟
اینجا بود که تلنگر خوردم و فهمیدم که نظرات دیگران در مورد شخصی ترین مسائل ما_و بعضا مسائلی که خارج از حیطه ی اختیارات ما هستن مثل شکل اجزای صورت_تمامی نداره و بنظرم اومد باید راه دیگه ای انتخاب کنم.
با شروع کشیک ها احساس توان ندارم روزی چند بار آرایش کنم.به ترسهام غلبه و فقط با یک لایه ضد آفتاب رفتم بیمارستان و شب که رسیدم خونه احساس بهتری داشتم که لازم نیست مدتی بشینم پشت آینه و آرایش پاک کنم پس این رویه ادامه پیدا کرد.یاد گرفتم در پاسخ ایی که میگفتن:اعتماد به نفست رفته بالا هاا,بخندم و بگم بله زیبایی اعتماد به نفس میاره!
از یک جایی از زندگیم فهمیدم که سلامت روانی خودم مهمتر از جلب رضایت دیگرانه و جرات پیدا زل بزنم تو چشمهای طرف مقابلم و بگم:اندام من فقط به خودم مربوطه.یاد گرفتم بگم دماغت رو از زندگی من بکش بیرون.
نتیجه؟خیلی ها ناراحت شدن و حتی از حیطه ی روابطشون حذفم اما من؟راحت تر زندگی میکنم.
یاد گرفتم خودم بعضی ها رو حذف کنم و تنهایی رو به ارتباط با ایی که آزارم میدن ترجیح بدم.
من تبدیل شدم به دختری که کمترین آرایش رو میکنه و از اندام خودش راضیه.دختری که احساس میکنه تو اوج سلامتی و جوانیه...من افتخار میکنم به اینکه همیشه تمیز و آراسته بودم و هیچوقت بوی عرقم ی رو آزار نداده.
من تو سالهایی که دختر ها و دختر هام تنها دغدغه ی زندگیشون ست رنگ لباس هاشون بود,ساعتها و روزهای متوالی درس خوندم.تو مدرسه ی فرزانگان تحصیل و پا به رشته ای گذاشتم که عاشقانه دوسش دارم....پس چه دلیلی داره که سرم پایین باشه از چه بابت باید خج بکشم؟
نتیجه ی تغییر رفتار من,تغییر رفتار دیگران هم بود.اطرافیانم کم کم پی بردن که من اجازه ی طرح هر سوالی رو بهشون نمیدم و حالا مدتهاست که با سوالهایی از این دست مواجه نشدم.
از زمانی که تصمیم گرفتم به خودم احترام بذارم,در جمع اطرافیانم احترام پیدا .اطرافیانم متوجه شدن که شخصیت من یک پله بالاتر از اونهاست.تعداد زیا ون پیش خودم از راز زیبا شدنم پرسیدن و من گفتم هیچکاری انجام ندادم.توضیح دادم که هر دختری فازی از بلوغ رو پشت سر میذاره و قرار نیست تا همیشه دماغ ورم کرده و صورت پر از جوش داشته باشه.
چند روز قبل که دوستی میگفت گلی چهره ی قشنگی داری و نقطه ی قوت صورتت چشمات هستن, حس به فکر فرو رفتم.به فکر سالهای ناب نوجوانیم که با عذاب وجدان دائمی حرام شدن...

قویا معتقدم ارزش هر شخصی به دستاوردهای خودش در زندگی هست.مثل شخصیت,هنر و علم و این واضحه که هیچکدوم از ما در انتخاب نوع چهره مون با خدا م ی نداشتیم.پس لطفا با سوال در مورد چرایی شکل چهره ی دیگران اونا رو آزرده نکنیم.

+خانوم توی ع مبتلا به بیماری ویتیلیگو(پی سی)هست و داره در کنار دیگر همکارانش در صنعت مدلینگ فعالیت میکنه.اوایل ورودش پس زده شد چون طبق معیارهای زیبایی که ما انسانها تعریف کردیم جور در نمی اومد اما قوی ایستاد و حالا با شهرت جهانی که داره,راه رو برای دیگر مبتلایان به پی سی باز کرده تا اونها هم فعالانه وارد اجتماع بشن.این زن حقیقتا زیباست.اندام زیبایی داره و موهای فوق العاده قشنگ.حیف این زیبایی نیست که با سوال های حال بهم زن دیگران و سرزنش هاشون تو خونه مخفی بمونه؟

+بارها گفتم که مخالف جراحی های زیبایی که کاسیون پزشکی داشته باشن و در جهت هماهنگ اجازه ی چهره باشن نیستم.اما فکر میکنم منطقی نیست ایی رو که کاسیون جراحی(مثلا قوز بینی)دارن اما تمایل به جراحی ندارن رو زیر سوال ببریم و با سوال های پیاپی که چرا عمل نمیکنی؟در واقع شعور خودمون رو زیر سوال ببریم.

+شما هم به هشتگ" #بدن_من "بپیوندین اما قبلش مطمئن باشین که خودتون هم جزو طراحان این سوالهای بی دلیل نیستین.



برچسب ها : #بدن من - سوال ,چهره ,زیبایی ,گرفتم ,پیدا ,مواجه ,سوال ببریم ,تغییر رفتار ,پیدا
به جوونیم قسم!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

حدودا یک سال قبل تو بخش عفونی بیماری داشتیم که مشکوک به تب کریمه کنگو بود و پزشک برای اطمینان بستریش کرده بود و جالب اینکه اصلا تو اتاق ایزوله بستری نبود.روز اول ما چیزی از این بیماری نمیدونستیم و راحت میرفتیم کنارش و با بگو بخند شرح حال میگرفتیم.شبش که نشستیم و تئوری این بیماری رو خوندیم دیدیم شوخی بردار نیست انگار.در موردش سرچ و دیدم نوشته چندسال قبل یه دانشجوی پزشکی این بیماری رو از بیمارش گرفته و فوت شده.همینطور یک زوج پزشک هم به همین دلیل فوت شدن...ترسیدم و دیگه جرات نزدیک شدن به اون بنده خدا رو نداشتم.خوشبختانه ایشون به این بیماری مبتلا نبود و ترخیص شد.بعدا تو بخش داخلی کیس های متعددی داشتیم که با شکایت سرفه و تنگی نفس می اومدن،چند روز بستری میموندن و تو اون مدت بارها تو صورتمون سرفه می و آ سر مشخص میشد طرف سل داشته و حالا میبردنش اتاق ایزوله!! اما من دیگه نمیترسیدم.انقدری با بیمارای مسلول تماس داشتم که مطمئنم آلوده به باسیل سل هستم و اگه ایمنی بدنم ضعیف بشه بیماری بروز میکنه....حالا مواردی از تب کریمه کنگو تو کشور گزارش شده و از قضا ما چند روز دیگه وارد بخش اورژانس میشیم،یعنی جایی که کمپل ی از انواع بیمارا و بیماریا رو تو خودش داره و بابا

نگران منه...میخندم و بهش میگم ترس به دلت راه نده عاقبت همه مون خاکه!

برچسب ها : به جوونیم قسم!! - بیماری ,اتاق ایزوله ,کریمه کنگو
#بدن من
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


من تو خانواده ای بزرگ شدم که چهره ی همه ی دختراش مطابق با اصول از پیش تعیین شده ی زیبایی بود که همه میشناسن.دختر ها و دختر هایی داشتم که همه میگفتن انگار اجزای صورتشون نقاشی شده اما تو همون خانواده من دختری بودم با چهره ای کاملا متفاوت از بقیه.البته این طبیعی بود چون سن من کمتر بود و چهر ه ی درحال بلوغ من,با چهره های از بلوغ خارج شده ی اونا مقایسه میشد.

برخلاف پوست روشن اونا,من سبزه بودم و برخلاف گونه های برآمده ای که همه شون حتی مادرم داشتن,صورت من استخوانی و کشیده بود.
خوب به یاد دارم که در تمام مدت کودکی و نوجوانیم هیچوقت احساس خوبی به چهره ی خودم نداشتم.تو هر مهمونی که میرفتیم,میون اونهمه دختر که در نگاه همه زیبا بودن,چشمای قشنگ من انگار دیده نمیشد.
تا زمان ورود به به یاد ندارم که ی از قشنگی صورتم تعریف کرده باشه و به جاش هر وقت وارد جمعی میشدم با پیشنهادهای متعدد کرم های روشن کننده ی پوست مواجه میشدم و هی بیشتر تو خودم فرو میرفتم که مگه پوست من چه عیبی داره؟

سالی که برای کنکور میخوندم حس در قرنطینه بودم و در تمام اون سال حتی یکبار هم وقت ید رفتن پیدا ن و شاید تنها جایی که حاضر شدم برم,عروسی پسر بود ولی بعد پایان مراسم مدام به خودم لعنت میفرستادم.
تو اون سال اضافه وزن زیاد پیدا کرده بودم و صورتم پر از آکنه بود....و صورت و ابروهایی که فرصت نمی موهاشون رو بردارم...
با ورودم به مراسم مکررا با این سوال مواجه شدم که چرا جوش زدی؟چرا چاق شدی؟و با خودم فکر یعنی از نظر ی که این سوال رو میپرسه,من نقشی تو ایجاد این جوشها داشتم؟و واقعا منتظره که برای این سوالش جو بگیره؟
اما به تدریج متوجه شدم در این مواقع هدف گوینده از طرح سوال,صرفا طرح سوال هست نه رسیدن به جواب چون این سوال واضحه که جو نداره.
بعد ورود به دستی به سر و صورتم کشیدم و احساس می قشنگتر شدم.برای تقویت این احساس آرایش می .حتی اگر گردنم رو میزدن بدون کرم پودر و ماتیک و خط چشم و ریمل پا تو نمیذاشتم اما فکر میکنین اون سوالهای بی جواب تموم شدن؟نه!
حالا با نوع جدیدی از سوال که:بنظرم این رنگ ماتیک بهت نمیاد اون رنگی بزن؟!بنظرم این مدل خط چشم بهت نمیاد چرا اونجوری نمیکشی و...مواجه شدم!!
تو دوران اضافه وزنم(که حدودا5-6کیلو بود)پایدار موند و من از شنیدن مداوم اینکه اه چرا چاق شدی؟خسته شده بودم...
گرچه محرک اصلی من برای کاهش وزن آگاهی از خطرات چاقی شکمی و دیابت بود اما هدف پنهانی هم داشتم:خط پایان کشیدن به همون سوال قبلی!
اما زهی خیال باطل.ماه ها رزیم گرفتم و ورزش تا به وزن نرمالم رسیدم اما موج جدیدی از نظرات شروع شد که:وای چرا لاغر شدی؟درسات سختن انقدر لاغر شدی؟الهی بمیرم مریض شدی؟
اینجا بود که تلنگر خوردم و فهمیدم که نظرات دیگران در مورد شخصی ترین مسائل ما_و بعضا مسائلی که خارج از حیطه ی اختیارات ما هستن مثل شکل اجزای صورت_تمامی نداره و بنظرم اومد باید راه دیگه ای انتخاب کنم.
با شروع کشیک ها احساس توان ندارم روزی چند بار آرایش کنم.به ترسهام غلبه و فقط با یک لایه ضد آفتاب رفتم بیمارستان و شب که رسیدم خونه احساس بهتری داشتم که لازم نیست مدتی بشینم پشت آینه و آرایش پاک کنم پس این رویه ادامه پیدا کرد.یاد گرفتم در پاسخ ایی که میگفتن:اعتماد به نفست رفته بالا هاا,بخندم و بگم بله زیبایی اعتماد به نفس میاره!
از یک جایی از زندگیم فهمیدم که سلامت روانی خودم مهمتر از جلب رضایت دیگرانه و جرات پیدا زل بزنم تو چشمهای طرف مقابلم و بگم:اندام من فقط به خودم مربوطه.یاد گرفتم بگم دماغت رو از زندگی من بکش بیرون.
نتیجه؟خیلی ها ناراحت شدن و حتی از حیطه ی روابطشون حذفم اما من؟راحت تر زندگی میکنم.
یاد گرفتم خودم بعضی ها رو حذف کنم و تنهایی رو به ارتباط با ایی که آزارم میدن ترجیح بدم.
من تبدیل شدم به دختری که کمترین آرایش رو میکنه و از اندام خودش راضیه.دختری که احساس میکنه تو اوج سلامتی و جوانیه...من افتخار میکنم به اینکه همیشه تمیز و آراسته بودم و هیچوقت بوی عرقم ی رو آزار نداده.
من تو سالهایی که دختر ها و دختر هام تنها دغدغه ی زندگیشون ست رنگ لباس هاشون بود,ساعتها و روزهای متوالی درس خوندم.تو مدرسه ی فرزانگان تحصیل و پا به رشته ای گذاشتم که عاشقانه دوسش دارم....پس چه دلیلی داره که سرم پایین باشه از چه بابت باید خج بکشم؟
نتیجه ی تغییر رفتار من,تغییر رفتار دیگران هم بود.اطرافیانم کم کم پی بردن که من اجازه ی طرح هر سوالی رو بهشون نمیدم و حالا مدتهاست که با سوالهایی از این دست مواجه نشدم.
از زمانی که تصمیم گرفتم به خودم احترام بذارم,در جمع اطرافیانم احترام پیدا .اطرافیانم متوجه شدن که شخصیت من یک پله بالاتر از اونهاست.تعداد زیا ون پیش خودم از راز زیبا شدنم پرسیدن و من گفتم هیچکاری انجام ندادم.توضیح دادم که هر دختری فازی از بلوغ رو پشت سر میذاره و قرار نیست تا همیشه دماغ ورم کرده و صورت پر از جوش داشته باشه.
چند روز قبل که دوستی میگفت گلی چهره ی قشنگی داری و نقطه ی قوت صورتت چشمات هستن, حس به فکر فرو رفتم.به فکر سالهای ناب نوجوانیم که با عذاب وجدان دائمی حرام شدن...

قویا معتقدم ارزش هر شخصی به دستاوردهای خودش در زندگی هست.مثل شخصیت,هنر و علم و این واضحه که هیچکدوم از ما در انتخاب نوع چهره مون با خدا م ی نداشتیم.پس لطفا با سوال در مورد چرایی شکل چهره ی دیگران اونا رو آزرده نکنیم.

+خانوم توی ع مبتلا به بیماری ویتیلیگو(پی سی)هست و داره در کنار دیگر همکارانش در صنعت مدلینگ فعالیت میکنه.اوایل ورودش پس زده شد چون طبق معیارهای زیبایی که ما انسانها تعریف کردیم جور در نمی اومد اما قوی ایستاد و حالا با شهرت جهانی که داره,راه رو برای دیگر مبتلایان به پی سی باز کرده تا اونها هم فعالانه وارد اجتماع بشن.این زن حقیقتا زیبایت.اندام زیبایی داره و موهای فوق العاده قشنگ.حیف این زیبایی نیست که با سوال های حال بهم زن دیگران و سرزنش هاشون تو خونه مخفی بمونه؟

+بارها گفتم که مخالف جراحی های زیبایی که کاسیون پزشکی داشته باشن و در جهت هماهنگ اجازه ی چهره باشن نیستم.اما فکر میکنم منطقی نیست ایی رو که کاسیون جراحی(مثلا قوز بینی)دارن اما تمایل به جراحی ندارن رو زیر سوال ببریم و با سوال های پیاپی که چرا عمل نمیکنی؟در واقع شعور خودمون رو زیر سوال ببریم.

+شما هم به هشتگ" #بدن_من "بپیوندین اما قبلش مطمئن باشین که خودتون هم جزو طراحان این سوالهای بی دلیل نیستین.



برچسب ها : #بدن من - سوال ,چهره ,زیبایی ,گرفتم ,پیدا ,مواجه ,سوال ببریم ,تغییر رفتار ,پیدا
بازگشت به خویشتن،بازگشت به کدام خویشتن?
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تمام این هفته ل بودم و افسرده و هیچ دلخوشی نتونست حالمُ خوب کنه.امروز تصمیم گرفتم یکی دو روز برم روستای پدریم و با خودم خلوت کنم بلکه دلم واشه....روستای پدریم پُر از مزرعه های گندمه و رودخونه های پُر آب...پُر از باغهای گردو و سیب و گل و زردآلو و آلوچه و هزارجور میوه ی دیگه.درسته که دیگه پدربزرگ و مادربزرگم زنده نیستن تا باهم فرش بندازیم زیرسایه بون جلوی خونه و از قدیما بشنویم.درسته که دیگه بوی نون داغ از خونه نمیاد و همینطور بوی برنج آتیشی،اما خبر رسیده اونجا هر روز بارون میباره و میرم بلکه بارون بشوره و ببره همه ی غصه هامُ....میرم تا واسه امتحان ن دوپینگ کنم...مواظب اینجا باشین تا برگردم...

برچسب ها : بازگشت به خویشتن،بازگشت به کدام خویشتن? - روستای پدریم
آنجا ببر مرا که م نمی برد...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


نشسته بودم تو ایوان خونه ی پدربزرگی که دیگه زنده نیست.
فصل گلهای محمدی بود و عطرشون تو هوای جای جای روستا پراکنده.....
باد خنکی می اومد و موزیک متن قصه ی من؟ صدا جیغ و داد گنجشک های روی درخت ها بود.
اونجا یه تیکه از خود بهشت بود و صبح بعد بیدار شدن حوری بهشتی می اومد و میپرسید پنیر محلی میخوری یا تخم مرغی که مرغ همین امروز گذاشته؟ظهر که میشد بوی آش رشته میپیچید تو فضا و مستت میکرد...شب؟هرچی که دلت میخواست فراهم بود و نهرهایی از شیر تازه و دوغ و ماست محلی از بیخ گوشت میگذشت...
چرا راه دور بریم؟تو همین باغ جلوی خونه ی پدربزرگم یه ا یستم میوه ای(!) بر پا بود و من؟دست کم هزار سال جوانتر شدم....

برچسب ها : آنجا ببر مرا که م نمی برد...
ازدواج های سفارشی!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
دوست دارم یه بنر چاپ کنم و بچسبونم به پیشونیم که روش نوشته باشه از اینکه منُ برای ازدواج با ی معرفی کنین حالم بهم میخوره.بگم اعتقاد شخصی من اینه ی که باهاش ازدواج میکنی باید با لباس و کیف و کفشت تفاوت داشته باشه نه اینکه استراتژیت واسه ازدواج این باشه که:یه دختری رو بهم معرفی کنین که قدش فلان باشه،رشته ی فلان درس بخونه،از نظر خانوادگی در این سطح باشه و غیره و غیره...دوست دارم بگم نظر من برای زندگیم با نظر خیل عظیم ایی که با ازدواج های معرفی شده موافقن فرق میکنه.بگم دست از سرم بردارین چون با این کارتون باعث میشین احساس تحقیر کنم.امروز آقای جوانی به همراه یکی از پرسنل بیمارستان گویا مارو دید میزده و همسر انتخاب میکرده.مجتبی رو دیدن که سمت کلاس می اومده،صداش و گفتن اون دختری که کفش فلان رنگ پوشیده صداش میکنین?(رها رو میگفتن),مجتبی اومد تو کلاس و به رها گفت فکر کنم قصد خواستگاری دارن،اگه دوست نداری بگو که من برم بهشون بگم.رها گفت بهشون بگو قصد ازدواج نداره.مجتبی رفته بود که خبرُ منتقل کنه،با کمال پُررویی گفته بود بگین کفش سفیده بیاد(من)،مجتبی گفته بود ایشونم نظرش همینه و درنهایت گفته بود اون یکی(سوگند)بیاد،که مجتبی از کوره در رفته و گفته بود مردحس مگه اومدی شلوار ب ی که این نشد،اون یکی رو بیارین!!!و خلاصه مجتبی با چهره ی برآشفته اومد تو کلاس طبق عادت همیشگیش یه گوشه آروم نشست.پسرا میدونستن بهمون برخورده و حتی یک کلمه در موردش حرف نزدن و میکول هم که میگفت:نگران بودم نفر بعدی منُ انتخاب کنن، با زهرچشم رضا و مجتبی ت شد_____________پ.ن:الان نیاین بنویسین ازدواج های معرفی شده خوبن.چون من خودمم موارد زیا ون رو دیدم که موفق بودن اما من حق دارم برای زندگی خودم اینجوری تصمیم بگیرم دیگه نه?__________پیوست به پست قبل:بله همون پرولاپس میترال داشتم.قبل اکو به گفتم شک خودم به اینه،خندید و گفت ماشالله نسل جدید پزشکا چه پیشرفته شدن،با چشماشون اکو میگیرن:d
برچسب ها : ازدواج های سفارشی!!! - ازدواج ,مجتبی ,گفته ,معرفی ,باشه ,کلاس ,معرفی کنین ,دوست دارم
آخ
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

نیمه شب گذشته و من تو تاریکی اتاق دراز کشیدم رو تخت و بعد خوندن چندخط آ وبلاگ دوستم "هوپ" و سر زدن به وبلاگ روژین(rojna. )، ی که تا چنددقیقه ی قبل نمیشناختمش به پنهای صورت اشک میریزم.هیچوقت تصور نمی فکر به مرگ یه غریبه بتونه انقدر ت م بده،قلبم پر درده....چه دنیای عجیبیه این وبلاگ نویسی...موهای خیس از اشکمُ کنار میزنم و به قدرت قلم فکر میکنم که میتونه تا قرنها زنده باشه و برای روح روژین آرزوی آرامش میکنم...


برچسب ها : آخ - وبلاگ
ازدواج های سفارشی!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
دوست دارم یه بنر چاپ کنم و بچسبونم به پیشونیم که روش نوشته باشه از اینکه منُ برای ازدواج با ی معرفی کنین حالم بهم میخوره.بگم اعتقاد شخصی من اینه ی که باهاش ازدواج میکنی باید با لباس و کیف و کفشت تفاوت داشته باشه نه اینکه استراتژیت واسه ازدواج این باشه که:یه دختری رو بهم معرفی کنین که قدش فلان باشه،رشته ی فلان درس بخونه،از نظر خانوادگی در این سطح باشه و غیره و غیره...دوست دارم بگم نظر من برای زندگیم با نظر خیل عظیم ایی که با ازدواج های معرفی شده موافقن فرق میکنه.بگم دست از سرم بردارین چون با این کارتون باعث میشین احساس تحقیر کنم.امروز آقای جوانی به همراه یکی از پرسنل بیمارستان گویا مارو دید میزده و همسر انتخاب میکرده.مجتبی رو دیدن که سمت کلاس می اومده،صداش و گفتن اون دختری که کفش فلان رنگ پوشیده صداش میکنین?(رها رو میگفتن),مجتبی اومد تو کلاس و به رها گفت فکر کنم قصد خواستگاری دارن،اگه دوست نداری بگو که من برم بهشون بگم.رها گفت بهشون بگو قصد از زدواج نداره.مجتبی رفته بود که خبرُ منتقل کنه،با کمال پُررویی گفته بود بگین کفش سفیده بیاد(من)،مجتبی گفته بود ایشونم نظرش همینه و درنهایت گفته بود اون یکی(سوگند)بیاد،که مجتبی از کوره در رفته و گفته بود مردحس مگه اومدی شلوار ب ی که این نشد،اون یکی رو بیارین!!!و خلاصه مجتبی با چهره ی برآشفته اومد تو کلاس طبق عادت همیشگیش یه گوشه آروم نشست.پسرا میدونستن بهمون برخورده و حتی یک کلمه در موردش حرف نزدن و میکول هم که میگفت:نگران بودم نفر بعدی منُ انتخاب کنن، با زهرچشم رضا و مجتبی ت شد_____________پ.ن:الان نیاین بنویسین ازدواج های معرفی شده خوبن.چون من خودمم موارد زیا ون رو دیدم که موفق بودن اما من حق دارم برای زندگی خودم اینجوری تصمیم بگیرم دیگه نه?__________پیوست به پست قبل:بله همون پرولاپس میترال داشتم.قبل اکو به گفتم شک خودم به اینه،خندید و گفت ماشالله نسل جدید پزشکا چه پیشرفته شدن،با چشماشون اکو میگیرن:d
برچسب ها : ازدواج های سفارشی!!! - مجتبی ,ازدواج ,گفته ,معرفی ,باشه ,کلاس ,معرفی کنین ,دوست دارم
میخوای از لُخت من ع بگیری??
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

مدتیه که درد قفسه ی و تپش قلب دارم و وقت رفتن پیدا نمیکنم.امروز میرم پیش یکی از اساتید کاردیولوژیست مون ببینیم مشکل دریچه ای قلب نداشته باشم چون خودم احساس میکنم علائمم به پرولاپس میترال میخوره...خب الان که برم میگه بخواب إکو کنم...اما میدونی?بعد اون دفعه که واسه توده یbreastرفتم و ر معاینه ام کرد احساس میکنم دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم.یعنی دیگه رسما تمام بیمارستان اعضای خصوصی بدن منُ دیدن:d

برچسب ها : میخوای از لُخت من ع بگیری?? - ,احساس میکنم
مونقره ای قشنگم
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو خونه مون با پدیده ای به اسم بابا مواجه هستیم که از ساعت شش صبح قلم و کاغذ گرفته دستش و نشسته جلوی تلویزیون منتظر اعلام نتایج.بعد دونه دونه رای هایی که اعلام شدن رو جمع زده تا مطمئن بشه وزارت کشور اشتباه نکرده باشه(مای گاد)و هنوز وقتی ازش میپرسم چه حسی داری بعد اینهمه استرس?میگه تا نتایج قطعی رو اعلام نکنن من آروم نمیشم.میگم داره زیرنویس میکنه و به تبریک میگه شما هنوز شک داری?میگه همین که گفتم!!!!.به شخصه از تک تک فک و فامیل مون که دم به دقیقه باید به تماسهای بابا جواب بدن و پا به پاش تحلیل کنن از همین تریبون عذر خواهی میکنم و میگم:من الله توفیق!

برچسب ها : مونقره ای قشنگم - میگه ,اعلام
در مسجد عشق رفته بودم به /گفتند اذان بگو...من از"آن"گفتم!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

چندبار پیام داده بود که راجع به پایان نامه ازم بپرسه و اینکه هیچ قدمی واسه پروپوزال برداشتم یا نه. اما بی رمق و خسته بودم و نای جواب نبود.نوشتم حالم که سر جا بیاد جواب میدم،الان رو مود اخم و بدقلقی ام...اومدم سراغ گوشیم و میبینم نوشته:"دوست دارم اخم هایت را و از آن بیشتر،،عاشق خندیدنت هستم نمیدانی مگر??"تو دلم میگم ای کچل مهربون و براش میفرستم:آنها که خوانده ام همه از یاد من برفت,,الّا حدیث دوست که"تًکرار میکنم"....!!

برچسب ها : در مسجد عشق رفته بودم به /گفتند اذان بگو...من از"آن"گفتم!
تو گرانمایه ترین تصویری/من اگر قاب تو باشم کافیست
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو خونه مون صدای گوش نواز سیّد سبزمون پیچیده و با پدر هزار آتیشه ام نشستیم و به کلام محکم اما آرامش بخش آقامون گوش میکنیم که میگه این بار نوبت شماست که"تکرار کنید".بغض گلوی هردومونُ گرفته اما امانش نمیدیم...توی دلم هزار هزار پروانه ی سبز و بنفش بال بال میزنن و میگم به خدا قسم اگر حکم جهاد بدی لحظه ای درنگ نمیکنم...امشب به این امید میخوابم که فردا امرت رو به جا بیارم سیّد مظلوم، و خواسته ی تو که البته خواسته ی خود هم هست رو"تکرار کنم"....منتظر باش جان دلم که گردش این چرخ گردون همیشه به یک طریق نیست.دو تا صلوات که بفرستی این پستی ها میگذره و به بلندی قله میرسی سید با آبرو...گرچه تو همیشه در قله ی قلب مردمی که دل به تو دادن هستی.

برچسب ها : تو گرانمایه ترین تصویری/من اگر قاب تو باشم کافیست - هزار
رفت آن سوار کولی،با خود تورا نبُرده...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

هوا گرگ و میش شده و تنهایی اتاق عذابم میده. ی بیرحمی بود و دم به دم تنهاتر و ل تر شدم...با خودم فکر میکنم که هنوز آماده ی زندگی تک نفره نیستم و هنوز قلبم برای بودن با بعضی ها میتپه.از خونه کندم و به آب دادن گلهای باغچه پناه آوردم.دیگه هوا تقریبا تاریک شده و من زیر نور لامپ های حیاط به یک اسم دختر ایرانی فکر میکنم،سهیل میگه تلفظ "بهار"برای دوتا آدم آفریقایی سخته(*)...رویا میبافم و ذهنم جرقه میزنه.فکرم میرسه به شخصیت زن اصلی هر دو کتاب"آتش بدون دود" و "کلیدر":مارال!...زن کتاب اول مارال آق اویلر اینچه برونی بود و زن کتاب دوم، مارال دختر عبدوس...و با خودم میگم چرا که نه? از انتخاب راضی ام.از حیاط خونه ی همسایه صدای هیاهوی بچه ها میاد و بوی آش رشته.دلم میخواد برم در بزنم و بگم منُ میپذیرین تو جمع تون?بگم قول میدم دختر خوبی باشم و بیشتر از یه کاسه آش و یه کف دست خنده و گفت و گوی به شادی،چیز دیگه ای نمیخوام...به جاش هوووفی میکشم، آهنگ "کولی"همایون شجریان رو میذارم و با صداش میکنم:کولی میان آتش، شبانه ات کو?.................................*:رجوع کنید به دو پست قبل.

برچسب ها : رفت آن سوار کولی،با خود تورا نبُرده... - مارال ,کتاب ,دختر
حق انتخاب!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز گراند راند جراحی داشتیم و حضور تمام دانشجوهای تمام بخش ها ا امی بود.بیماری که در موردش صحبت شد،مریض خانوم (همسر ر جراح)بود.و خود خانوم و رزیدنت و اینترنهاش کیس رو ارائه .چقدر این زن زیباست،چقدر در کارش جدی و حرفه ای و درجه یکه،چقدر با تسلط کامل کارشُ انجام میده که هیچ حرفی باقی نمونه...

اصولا تو گراند راندها بین پزشک ها اختلاف نظر هم پیش میاد .مثلا ممکنه یکی از پزشکها به روش اون یکی ایراد بگیره و همکارشُ به چالش بکشه و اون هم باید دفاع کنه و طبق مستندات کتاب رفرنس و مقالات معتبر درستی کار خودشُ اثبات کنه و اوج این درگیری ها بین جراح هاست.همونطور که قبلا گفتم روحیه ی جراح ها با بقیه ی پزشکها متفاوته و رسما میشورن!!طبق معمول بعد از اتمام توضیحات خانوم ،ایشون پرسیدن سوالی هست?و یکی دیگه از آقایون جراح سوالی رو مطرح که هدفشون گیرانداختن خانوم بود اما ایشون انقدر با تسلط صحبت که فکر کنم آقای فلانی تا چند روز در سطح بیمارستان ظاهر نشه. و در نهایت خانوم در جواب یکی از همکارانشون که مدام سوال پیچ میکرد گفتن سوالات شما دیگه داره فلسفی میشه و من ید طولایی در گفتمان فلسفی دارم آقای ! و مطمئن باشین در مقابل من حرفی برای گفتن نخواهید داشت،بعد تشکر و از تریبون اومدن پایین.

و تمام این مدت ر جان دل نشسته بود یه گوشه،دستاشُ روی گره کرده بود و با ذوق به یارش لبخند میزد و موقع تشویق،بلندترین صداها از دستای ر بلند میشد....

به این عاشقانه ی آرام نگاه می و تو فکر فلان مجبری تلویزیون بودم،همون مرد خوشتیپ و جذ که نشست روی مبل برنامه ی دورهمی و گفت دوست ندارم همسرم بیرون خونه کار کنه چون ش ته میشه.تا اینجای کار رو نگاه اما برام قابل باور نبود که خیل تماشاچی های حاضر در برنامه سوت و کف بزنن و این سخن قصار رو تشویق کنن.بنظرم اینکه یک نفر در مورد شغل همسرش تصمیم بگیره چیز قابل دفاعی نیومد چه برسه به تشویق های پر شور.و تو دلم گفتم لعنتی من آدمم و ارزشم به خط و خطوط چهرمه که نشون تلاشهای زیاد و از پا ننشستنمه.لعنتی من وقتی ارزش پیدا میکنم که جنگیده باشم،ش ته باشم و دوباره ایستاده باشم...به این زوج درجه یک نگاه می و میگفتم من انسانم نه عروسک!!

پ.ن:من به انتخاب خیلی از خانومها که شغل شریف خانه داری رو انتخاب بسیار احترام میذارم و معتقدم مدیریت داخل خونه حتی به مراتب سخت تر از کار بیرون هست و بهشون خسته نباشید میگم.من اعتقاد دارم هر انسانی(چه زن و چه مرد)باید حق داشته باشه راه زندگیشُ خودش انتخاب کنه و امیدوارم به جایی برسیم که با شنیدن اینکه فلان خانوم راننده ی کامیونه یا فلان آقا خونه داره،دهنمون از تعجب باز نمونه و بگیم انتخاب خودشه.

پ.ن2:بزرگمهرحسین پور تو پیج اینستاگرامشون یه پست درجه یک در این مورد نوشتن و درآ اضافه که جمله ی درست این نیست که من اعتقادی به کار خانمم بیرون از خونه ندارم!!,جمله ی درست اینه که"خانمم اعتقادی به کار بیرون از خونه ندارن".

برچسب ها : حق انتخاب! - ,خانوم ,خونه ,بیرون ,جراح ,تمام ,خانوم ,نگاه می
بهارکوچولو!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بابا رو راضی که بالاغیرتا چند ساعت درمورد انتخابات صحبت نکن بلکه اعصابمون سامون بگیره.بهش میگم فضای مجازی بسّمونه واسه هفت پُشت،بذار فضای حقیقی مون آروم باشه...به زور هندونه نشوندمش و میگم جای حرص خوردن،اینُ بخور و واسه بچه ی دوست سهیل(یه سیاهپوست آفریقایی)که دوست داره اسم دخترش فارسی باشه اسم انتخاب کن.صدام کرده و میگه پری رُخ چطوره?میگم عزیزم یه چیزی بذار که بتونن تلفّظش کنن?میگه خورشید?...اسمای قشنگ زیاده اما ما سر "بهار"به توافق رسیدیم.خدا رو چه دیدین شاید یه روزی این بهارخانوم زیبا اومد ایران چشممون به ج روشن شد.اون موقع میزنم رو شونه اش و میگم اسمت انتخاب من نبود،انتخاب چهرازی بود:"باهار دلکش"._______________کتابدونی با دوتا کتاب به روز شده خبر دارین?راستی چرا شما از کتابهایی که دارین میخونین برام نمینویسین?انصافانه ست?______________لازم شد به چیزی رو توضیح بدم.تو پست قبل دوستی برای من کامنتی گذاشتن که مخالف با پست من بود و من با دلیل و منطق یکی یکی مسائلشون رو جواب دادم.نمیدونم چرا خصوصی برام پیام گذاشتن که چرا عصبانی شدی?...من بارها کامنتهای پست قبلی رو خوندم و دیدم هیچکدومشون رو درحال عصبانیت ننوشتم و کاملا آروم بودم بجز کامنت اون آقا،چون ایشون یه کامنت خصوصی برای من گذاشتم که منُ بهم ریخت.من نمیدونم چطور از روی خوندن چند خط متوجه شدن من عصبانی ام و ناراحتیم از اینه که چرا باید وقتی که ومی نداره کامنت خصوصی بذاریم?شاید من جو داشته باشم که حقمه در پاسخ به پیشداوری که در موردم داشتین به شما منتقلش کنم.بخدا کلی دایرکت برای من میاد که نمیتونم جواب بدم و رو دلم میمونه.بعضیا ابراز محبت میکنن،مثل دوست افغان عزیزی که برام کامنت گذاشتن و من نتونستم جواب بدم،و کلی هم کامنت قضاوت زودهنگام که بازهم حسرت جوابشون رو دلم میمونه.ما اینجا باهم غریبه هستیم و ی دیگیری رو نمیشناسه پس واقعا بجز موارد خیلی خاص که حرف خیلی خصوصی درمیونه دیگه چرا درگوشی آخه?...و اینکه من کلا آدم صمیمی نیستم و بیشتر تو پیله ی خودم سیر میکنم و تعجب نکنین اگه نمیتونم زیاد در جواب کامنت ها(که خیلی هم از گرفتنشون خوشحال میشم) احساس نزدیک بودن کنم.بیاین همدیگه رو با وجود تفاوت هامون بپذیریم.زندگی ارزش کدورت اونهم بی دلیل رو نداره واقعا.قهوه تون سرد نشه:)

برچسب ها : بهارکوچولو! - کامنت ,جواب ,میگم ,خصوصی ,خیلی ,گذاشتن ,کامنت خصوصی
این دکمه ی غلط کجاست?
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پزشکی قانونی مون گفت یه روزهایی بیاین که هم تشریح ببینین و هم اگه معاینه ی داشتیم شما هم یاد بگیرین.امروز اکیپ هفت نفره مون راه افتادیم سمت سالن تشریح پزشکی قانونی.یه جای وحشتناک درندشتی بود که سر و ته نداشت.چندین تا ساختمون هم شکل که پشت ساختمان شیک و پیک اداری بودن و باید یه مسیر خاک و خُلی رو پیاده میرفتیم....حالا ما گم شده بودیم و هیییچ نشانی از حیات پیدا نمیشد که ازش بپرسم راه از کدوم طرفه?مثل شخصیت های های ترسناک هرکدوممون یک سمتُ زیر نظر داشتیم تا ارواح خبیثه غافلگیرمون نکنن.بالا ه یه بنده خ با لباس سرتاپا طوسی(!!!) رؤیت شد که با اشاره،سالن تشریح رو نشون مون داد.نگم براتون که وارد شدن به ساختمون و سلام به خانم همانا،و گفتن اینکه ببخشید همین الان بهمون خبر دادن که کلاس مسمومیت داریم هم همانا و د برو که رفتی.و ما هفت نفر انسان گرخیده بودیم که فقط میدویدیم!!!______________پ.ن:بیشتر از همه من گیر داده بودم که تورو خدا بریم ببینیم چطوری برش چانه تا عانه میزنن??و جالب اینکه من جلوتر از همه میدویدم!!_______________پ.ن2:آقاجان خب دیدن یه سالن که شبیه سردخونه هست و کلی کشوی محتوی جسد رو دیوارهاشه و دیدن مون که چکمه ی سفید و لباس سرتاپا سفید تنشه خب ترس داره به مولا_____________پ.ن3:اون تشرح جسدی که ترمهای اول داشتیم در مقابل این مثل شوخی بود.چون اولا جسدش انقدر کهنه بود که دیگه شبیه آدم نبود،ثانیا سالن تشریح تو بود و کلی آدمیزاد در رفت و آمد بودن.والا اینجا ما ترس برمون داشته بود نکنه بزنه شکممونُ سفره کنه!!______________پ.ن4:بابت پست امروز هم بگم که طوری ماجرا رو جمع که خودمم نفهمیدم اینهمه دروغ از کجا اومد?:d

برچسب ها : این دکمه ی غلط کجاست? - تشریح ,سالن ,داشتیم , ,لباس سرتاپا ,سالن تشریح ,پزشکی قانونی
حق انتخاب!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز گراند راند جراحی داشتیم و حضور تمام دانشجوهای تمام بخش ها ا امی بود.بیماری که در موردش صحبت شد،مریض خانوم (همسر ر جراح)بود.و خود خانوم و رزیدنت و اینترنهاش کیس رو ارائه .چقدر این زن زیباست،چقدر در کارش جدی و حرفه ای و درجه یکه،چقدر با تسلط کامل کارشُ انجام میده که هیچ حرفی باقی نمونه...اصولا تو گراند راندها بین پزشک ها اختلاف نظر هم پیش میاد .مثلا ممکنه یکی از پزشکها به روش اون یکی ایراد بگیره و همکارشُ به چالش بکشه و اون هم باید دفاع کنه و طبق مستندات کتاب رفرنس و مقالات معتبر درستی کار خودشُ اثبات کنه و اوج این درگیری ها بین جراح هاست.همونطور که قبلا گفتم روحیه ی جراح ها با بقیه ی پزشکها متفاوته و رسما میشورن!!طبق معمول بعد از اتمام توضیحات خانوم ،ایشون پرسیدن سوالی هست?و یکی دیگه از آقایون جراح سوالی رو مطرح که هدفشون گیرانداختن خانوم بود اما ایشون انقدر با تسلط صحبت که فکر کنم آقای فلانی تا چند روز در سطح بیمارستان ظاهر نشه. و در نهایت خانوم در جواب یکی از همکارانشون که مدام سوال پیچ میکرد گفتن سوالات شما دیگه داره فلسفی میشه و من ید طولایی در گفتمان فلسفی دارم آقای ! و مطمئن باشین در مقابل من حرفی برای گفتن نخواهید داشت،بعد تشکر و از تریبون اومدن پایین.و تمام این مدت ر جان دل نشسته بود یه گوشه،دستاشُ روی گره کرده بود و با ذوق به یارش لبخند میزد و موقع تشویق،بلندترین صداها از دستای ر بلند میشد....به این عاشقانه ی آرام نگاه می و تو فکر فلان مجبری تلویزیون بودم،همون مرد خوشتیپ و جذ که نشست روی مبل برنامه ی دورهمی و گفت دوست ندارم همسرم بیرون خونه کار کنه چون ش ته میشه.تا اینجای کار رو نگاه اما برام قابل باور نبود که خیل تماشاچی های حاضر در برنامه سوت و کف بزنن و این سخن قصار رو تشویق کنن.بنظرم اینکه یک نفر در مورد شغل همسرش تصمیم بگیره چیز قابل دفاعی نیومد چه برسه به تشویق های پر شور.و تو دلم گفتم لعنتی من آدمم و ارزشم به خط و خطوط چهرمه که نشون تلاشهای زیاد و از پا ننشستنمه.لعنتی من وقتی ارزش پیدا میکنم که جنگیده باشم،ش ته باشم و دوباره ایستاده باشم...به این زوج درجه یک نگاه می و میگفتم من انسانم نه عروسک!!____________پ.ن:من به انتخاب خیلی از خانومها که شغل شریف خانه داری رو انتخاب بسیار احترام میذارم و معتقدم مدیریت داخل خونه حتی به مراتب سخت تر از کار بیرون هست و بهشون خسته نباشید میگم.من اعتقاد دارم هر انسانی(چه زن و چه مرد)باید حق داشته باشه راه زندگیشُ خودش انتخاب کنه و امیدوارم به جایی برسیم که با شنیدن اینکه فلان خانوم راننده ی کامیونه یا فلان آقا خونه داره،دهنمون از تعجب باز نمونه و بگیم انتخاب خودشه.

برچسب ها : حق انتخاب! - ,خانوم ,جراح ,خونه ,فلان ,تمام ,خانوم ,نگاه می
موقت!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

ی که امروز باهاش راند داریم اصولا اول میره اتاق عمل و بعد میاد ویزیت،درنتیجه ما دوشنبه ها دیرتر میریم بیمارستان(قانون میگه8باید تو بخش باشیم).از شانس ما امروز اول رفته بخش و دیده ما نیستیم.زنگ زد به من(که ننگ بر هرکه ست باد)و یه دست کامل منُ شست و آب کشید و گفت فورا بیاین اینجا ببینم چه خبره...هم اینک منتظرم رها بیاد دنبالم درحالی که دارم از استرس خفه میشم...دعا کنین کار به جاهای باریک نکشه و ما سالم برگردیم خونه.خدایا به امید تو!!!!

برچسب ها : موقت!
درمانگاه ن!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

+ مون باردار هستن و میگفتن امروز ساعت پنج صبح برای اولین بار اولین حرکت جنینم رو حس و از خواب پ .فورا همسرم رو بیدار تا دوتایی این لذت رو تجربه کنیم و جفتمون دست گذاشته بودیم رو شکم من و مثل بچه ها ذوق زده بودیم(اصولا معتقدم فقط ایی که انقدر ذوق برای به وجود آوردن یه موجود دارن باید بچه دار بشن.نه ایی که حوصله ی خودشون هم ندارن)


+خانوم بارداری با سونوگرافی که توی ماه هشتم انجام دادن مراجعه .جنین هیدروسفالی شدید داشت و جالبه بدونین که تا الان همه ی سونوگرافی هاش نرمال بودن و حالا هم که دیگه قانون اجازه ی سقط نمیده و این مادر بیچاره باید با بچه ی مریضش بسازه.(توجه کنید که سونوگرافی برای تشخیص این اختلالات حساسیت صددرصد نداره و نرمال بودن سونو و غربالگری ها صد درصد به معنای سلامت کامل جنین نیست و اگه بدشانس باشین ممکنه علی رغم همه ی اینا بچه تون مشکل داشته باشه)


+خانوم بارداری مراجعه . یه کار خاصی که بهش میگیم رایپنینگ انجام دادن.یعنی انگشت شون رو داخل سروی و چرخوندن و با این کار رحم رو تحریک میکنیم که انقباضهای خودش رو شروع کنه که زایمان راه بیفته.من از م پرسیدم الان زود نبود واسه این کار؟گفت این خانوم باردار بوده که شوهرش فوت شده و حال روحی خوبی نداره و میگه دیگه تحمل حاملگی رو نداره و من میخوام زودتر زایمانش راه بیفته تا طفلی زودتر آروم بشه...


+از زمانی که بانو دستجردی بهداشت ت قبلی شدن دیگه رسما سزارین از پروتکل روتین زایمانی حذف شد و فقط فقط وقتی انجام میشه که زایمان طبیعی قابل انجام نباشه و بنظرم این خیلی ظالمانه ست.تو کشورهای دیگه خود زن تصمیم میگیره که از چه راهی زایمان کنه چون این حق هر آدمیه اما تو کشور ما در راستای سیاست افزایش جمعیت از یک طرف مردم محروم رو از وسایل پیشگیری از بارداری محروم میکنن و نتیجه اش میشه زنهای 40سال به بالایی که باردار میشن و بچه های ناسالم به دنیا میارن و از طرفی به زن اجازه ی انتخاب نوع زایمانش رو نمیدن چون زنهای سزارینی نمیتونن7-8تا بچه بیارن و آمار جمعیت کشور رو افزایش بدن.یعنی میخوام بگم شدن زنها هم تو این مملکت ذره ای به سود هم جنس هاشون نبوده.

دردناکه برام که هرروز شاهد زنهایی باشم که میان درمانگاه و رو به تمام مقدسات قسم میدن که سزارین مون کن و میگن که هر شب خواب زایمان طبیعی میبینن و هم قسم میخوره که من پایان هرماه باید آمار تک تک سزارین هامو بدم و وای به حالم اگه تعدادشون زیادتر از حد مجاز باشه. میگه برین با پذیرش بیمارستان صحبت کنین و اگه میشه من سزارین تون میکنم اما دیگه بیمه شامل ح ون نمیشه...و طبیعیه که خیلیا از پس هزینه هاش بر نمیان.


+تو درمانگاه , بیمارا رو میبینن و اگه بیماری نیاز به معاینه داشته باشه میره روی تخت میخوابه و ما براش اسپکولوم میذاریم و تشخیص میدیم عفونت داره یا نه؟خونریزی داره یا نه؟و...

مشغول اسپکولوم زدن برای خانوم 37-38ساله ای بودم که بهم گفت عمل تنگ رحم هم انجام میده؟من که منظورش رو متوجه نشده بودم گفتم افتادگی رحم دارین؟گفت نه رحمم گشاده و باز من هاج و واج نگاش می (به هرحال ما مجردها خیلی وارد نیستیم)تا اینکه گفت رحمم گشاد شده و شوهرم همش ایراد میگیره و من تازه دوهزاریم جا افتاد.

رو صدا ,خانومه گفت من سه تا زایمان طبیعی انجام دادم و الان شوهرم ایراد میگیره که رحمت گشاده و من لذت نمیبرم و میخواد بره زن بگیره.میشه تنگش کرد؟ گفت بله عزیزم اگه دیگه بچه نخوای میتونم عملت کنم و زن گفت نه دیگه بچه نمیخوام.

بعد پرسید هزینه اش چقدر میشه؟ گفت من اطلاعی ندارم بذار اسم عمل رو برات مینویسم,برو و از پذیرش بپرس پولش چقدر میشه.همش ناراحت بود که اگه پولش زیاد بشه شوهرش قبول نمیکنه... سری ت داد و گفت از طرف من بهش بگو ج این عمل کمتر از گرفتن یه زن جدیده!!

این مورد آ ی رسما داغونم کرد.سخته برام فکر به اینکه ازت انتظار دارن براشون بچه بیاری و بعد راحت پست میزنن...چی بگم آخه...


+ع :تخت لیتاتومی درمانگاه.

برچسب ها : درمانگاه ن! - ,انجام ,میشه ,زایمان ,خانوم ,درمانگاه ,زایمان طبیعی ,ایراد میگیره ,داشته باشه ,نرمال بودن ,انجام دادن
شرط لازم اما نه کافی:اخلاق!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پدرم دوست داره که دخترش گرایشات سی.یا.سی داشته باشه.بارها کنار هم نشستیم و در موردش صحبت کردیم،اختلاف نظرهای زیادی داریم اما میشه گفت افکارمون در یک مسیر هست...تفکرات من و بابا متمایل به یکی از این جناح ها هست اما نحوه ی برخوردمون متفاوته.پدرم برای جناح مورد علاقه اش یقه جر میده و بی چون و چرا دفاع میکنه اما من نه.از نظر من هر کدوم از جناحین نقایصی دارن که باید در نظر گرفته بشن.پدرم از قبلها ک د مورد نظرش رو انتخاب کرده و موقع پخش مناظرات،صرفا حرفهای ک د خودش رو گوش میکنه و وقت صحبت بقیه کانال رو عوض میکنه و معتقده بقیه شون دروغ میگن اما من جور دیگری فکر میکنم.به هرحال بابای مونقره ای دیکتاتور خودمه و نمیشه بهش ایراد گرفت...این روزها هر بعدازظهر بهم پیله میکنه که بریم ستاد فلانی و من میگم درسته رأی من برای ایشون کنار گذاشته شده اما این آدم قهرمان من نیست که بیام دم ستادش و براش شعار بدم و بابا از دستم کفری میشه....چند روز قبل فردی از طرفداران جناح مقابل تو ما سخنرانی داشت.ما برای انجام کاری رفته بودیم و بعدش به پیشنهاد من رفتیم سالن اجتماعات تا ببینیم اون بنده خدا چی میگه و آیا حرفهای قابل تأمّلی میزنه یا نه.متاسفم که مینویسم ایشون شروع صحبتش با های رکیک به جناح مقابل خودش شروع شد و به حدی دور از ادب و انسانیت صحبت کرد که در چشم بهم زدنی دانشجوها بلند شدن و با فریاد و شعار،مجبورش از تریبون بیاد پایین و بهش فرصت ادامه ی بی اخلاقی هاشُ ندادن.یکی از اون دانشجوها من بودم و وقتی ماجرا رو برای پدرم تعریف برق افتخار تو چشماش میدرخشید و با خنده تو دلم میگفتم مونقره ای بامزه!!!...میدونم همه مون قبل انتخاب کلی فکر کردیم و همه مون ک دی رو انتخاب کردیم که معتقدیم از نظرمون بهترینه و طبیعیه که نظرات متفاوتی داشته باشیم ،اما این نکته رو هم باید بارها تکرار کنیم: ی رو انتخاب کنیم که قبل از هر عمل شگفت انگیز و معجزه ی رفع تمام مشکلات،"اخلاق و تربیت"داشته باشه.بذاریم ادبیات شایسته ای به کشورمون حاکم باشه تا شاید فراموش کنیم خاطره ی تلخ اون هایی رو که لولو بردشون!!.......پ.ن:من از شیوه ی سخن گفتن آقای هاشمی طبا لذت میبرم و از اینکه کاملا واقع گرایانه صحبت میکنن و وعده های اجی مجی لاترجی نمیدن.اما چون معتقدم اداره ی کشور آپشن های دیگه ای هم نیاز داره که من در ایشون نمیبینم،با کمال احترام به آقای هاشمی طبا،به فرد دیگری رأی میدم.

برچسب ها : شرط لازم اما نه کافی:اخلاق! - جناح ,میکنه ,پدرم ,صحبت ,کنیم ,ایشون ,آقای هاشمی ,جناح مقابل ,داشته باشه
مثل یک ماهی افسرده و غمگین در آب/گریه که ی بو نبرد حتی تو!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

همه جا تاریکه و فقط گذر گردالی های رنگی رنگی نور گه گداری چهره ی نده ها رو نشون میده.من نشستم یه گوشه و به زمین خیره شدم،و به پاهایی که تند و تند روی کف سالن ضرب میگیرن و با عوض شدن موزیک،از کردستان به آذربایجان و از اونجا به بندر عباس سفر میکنن.سعی میکنم به صداهایی گوش کنم که پا به پای یک موزیک یی اوج میگیرن و دیوانه وار فریاد میکشن اما انگار گوشهام نمیشنون.من وسط اون معرکه ی نورها و جیغ و فریادها و بوسه های عروس و داماد و ساق دوشها نشستم یه گوشه و در جواب تمام نگاه های پرسشگر که چرا نشستی?فقط به زمین زل میزنم و تو دلم میگم بدون پایه ی یدن هام چطور ب م?تو دلم میگم مقدسه و هم حرمت داره، ی که با قلبش میتونه حرکات بعدیتُ پیش بینی کنه، ی که میدونه جواب هر حرکت دستت چیه و معنی هر ت دادن پات چی میتونه باشه...

برچسب ها : مثل یک ماهی افسرده و غمگین در آب/گریه که ی بو نبرد حتی تو!
ادبیات تحقیر!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

توئیت آقایی به اسم sepehr pourmarashi:"آقای رئیسی ایران من ن بی س رست ندارد،ادبیات تحقیرآمیزت را کنار بگذار.اینان ن س رست خانوار هستند!!!


برچسب ها : ادبیات تحقیر!!!
مثل یک ماهی افسرده و غمگین در آب/گریه که ی بو نبرد حتی تو!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

همه جا تاریکه و فقط گذر گردالی های رنگی رنگی نور گه گداری چهره ی نده ها رو نشون میده.من نشستم یه گوشه و به زمین خیره شدم،و به پاهایی که تند و تند روی کف سالن ضرب میگیرن و با عوض شدن موزیک،از کردستان به آذربایجان و از اونجا به بندر عباس سفر میکنن.سعی میکنم به صداهایی گوش کنم که پا به پای یک موزیک یی اوج میگیرن و دیوانه وار فریاد میکشن اما انگار گوشهام نمیشنون.من وسط اون معرمه ی نورها و جیغ و فریادها و بوسه های عروس و داماد و ساق دوشها نشستم یه گوشه و در جواب تمام نگاه های پرسشگر که چرا نشستی?فقط به زمین زل میزنم و تو دلم میگم بدون پایه ی یدن هام چطور ب م?تو دلم میگم مقدسه و هم حرمت داره، ی که با قلبش میتونه حرکات بعدیتُ پیش بینی کنه، ی که میدونه جواب هر حرکت دستت چیه و معنی هر ت دادن پات چی میتونه باشه...

برچسب ها : مثل یک ماهی افسرده و غمگین در آب/گریه که ی بو نبرد حتی تو!
بچه های کارخونه ای!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

اینستاگرامُ ورق میزنم و حیرت زده میشم از دیدن بچه های 3_4ساله ای که به عنوان ابزار تبلیغاتی مورد سؤ استفاده ی والدین شون و شرکت های تبلیغاتی قرار گرفتن.طفل های ریزه میزه ای که هر لحظه با یک دست لباس گرون قیمت و تو یه ژست متفاوت ایستادن و از همین سن واقعی نگاه رو فراموش .یاد گرفتن که چطوری لبخند بزنن تا زیباتر بنظر بیان،چطوری صاف بایستن که بلندتر دیده بشن و میدونن که چه مدل مویی بیشتر بهشون میاد.این ع ا رو نگاه میکنم و نفس عمیقی میکشم از یادآوری کودکی خودم.به پدرم میگم ما بچه های خوشبختی بودیم که شانس تو شلوارمونُ داشتیم.بچه هایی که تو برهه ای از زندگیمون حتی از یدن رو موزائیک های حیاط لذت میبردیم....میگم ما فرصت اشتباه داشتیم و فرصت درس گرفتن از کارهای غلطمونُ...به ع ای یهویی بچگی هام نگاه میکنم که با موهای ژولیده و دهنی که اطرافش پر از چربی غذاست به جایی غیر از لنز دوربین خیره شدم و این بی هوایی و واقعی بودن یه بچه ی نه چندان خوشگل بنظرم هزار برابر زیباتر میاد از آلبوم ع بچه های ژیگول پیگولی که حتی نگاه شون هم تصنعی و ساختگیه!

برچسب ها : بچه های کارخونه ای!!! - گرفتن ,نگاه میکنم
طراحی لبهای تو هنگام تبسم/تصویر ترک خوردن صد باغ انار است
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

نشستم جلوی آینه ی آرایشگاه و گفتم لطفا چتری رو به موهام برگردون...از در آرایشگاه اومدم بیرون و باد ملایم میزد زیر چتر موهام و با خودم گفتم حالا گیریم که همه ی عمرت تو بیمارستانی بگذره که مدل مو زدن رو برات ممنوع کرده،خب مگه دل خودم خشت و گله?

بعد دو هفته باسهیل حرف زدم.گفت موهات خیلی خوشگل شده و گفت خوبه که هنوز جسارت این کارها رو داری!

گفتم تو هم داشته باش و ببین چه جذابه?...کاش این جمله ی آ ُ نگفته بودم چون الان دیدن ع سهیل با کله ی کچل برام وحشتناک و غیرقابل تحمله!!

سهیل جان?گفتم یه ذره تغییرش بده زدی از بیخ و بُن ناکارش کردی??!!با ذوق پرسید چطور شدم و گفتم وحشتناک شدی حسن کچل!!!!

+کتابدونی به روز شد:)

برچسب ها : طراحی لبهای تو هنگام تبسم/تصویر ترک خوردن صد باغ انار است - گفتم
هم گلستان خیالم ز تو پُر نقش و نگار/هم مشام دلم از زُلف سمن سای تو خوش
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

خانومی که رو صندلی کناریم نشسته بود بچه به بغل داشت.تو چشای کوچولوش نگاه و نگام کرد و یک آن حس دلم میخواد تو بغلم فشارش بدم...پرسیدم میشه بغلش کنم?مامانش خندید و بهم نی نی تعارف کرد.یه نی نی دوماهه...عجیب تو بغلم آروم گرفته بود و عجیب بوی بخش اطفالُ میداد.بوی شیرخشک و پودر بچه و لباس نو...بوسش و گفتم لعنتی چقدر دلم واسه این بخش تنگ شده!!

برچسب ها : هم گلستان خیالم ز تو پُر نقش و نگار/هم مشام دلم از زُلف سمن سای تو خوش
طراحی لبهای تو هنگام تبسم/تصویر ترک خوردن صد باغ انار است
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

نشستم جلوی آینه ی آرایشگاه و گفتم لطفا چتری رو به موهام برگردون...از در آرایشگاه اومدم بیرون و باد ملایم میزد زیر چتر موهام و با خودم گفتم حالا گیریم که همه ی عمرت تو بیمارستانی بگذره که مدل مو زدن رو برات ممنوع کرده،خب مگه دل خودم خشت و گله?...بعد دو هفته باسهیل حرف زدم.گفت موهات خیلی خوشگل شده و گفت خوبه که هنوز جسارت این کارها رو داری!گفتم تو هم داشته باش و ببین چه جذابه?...کاش این جمله ی آ ُ نگفته بودم چون الان دیدن ع سهیل با کله ی کچل برام وحشتناک و غیرقابل تحمله!!سهیل جان?گفتم یه ذره تغییرش بده زدی از بیخ و بُن ناکارش کردی??!!با ذوق پرسید چطور شدم و گفتم وحشتناک شدی حسن کچل!!!!

برچسب ها : طراحی لبهای تو هنگام تبسم/تصویر ترک خوردن صد باغ انار است - گفتم
ا اجی های 1
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

با بچه ها نشسته بودیم،بحث به این رسید که بعد فارغ حصیلی هر کی کجا میره.من به پسرا گفتم شما که با شندرغاز میرین سربازی و بعد با دخترا کلی مس ه شون کردیم و خندیدیم.میکول میگفت من برم سربازی?به خ خدا قسم اگه شده طلاق سوری مامان و بابا رو بگیرم،اگه شده دونه دونه انگشتای دستامُ آمپوته کنم یا آمپول بزنم تو نخاع بابام،میزنم اما سربازی نمیرم:|____________تو ما یه اپیدمی شده که دانشجوهای پزشک(چه اینترن و چه رزیدنت) با ماماها ازدواج میکنن و آمارش رفته بالا.امروز یه دانشجوی مامایی یه حرکت زشتی انجام داد که اول بار ماها مات و مبهوت همدیگه رو نگاه میکردیم و بعد با خنده ی مهسا زدیم زیر خنده که یهو مجتبی گفت خج بکشین.شما ده سال دیگه هم همین که هستین میمونین ولی همین دختر پس فردا با یه متخصص ازدواج میکنه و اون موقع اون به شما میخنده.(ولی ما همچنان قهقهه میزدیم)___________یه سالن تو بیمارستان ن کشف کردیم که مخصوص آموزش زایمان طبیعی به خانومای باردار هست ولی صبحا همیشه خالیه.وقتای بیکاری جیم میشیم اونجا و خوراکی میخوریم.به محض اینکه وارد میشیم یکی یکی خودمونُ وزن میکنیم،بعد میکول و رضا میرن رو توپای مخصوص نرمش رحم قل میخورن و با اون قد دراز رو اون توپا بازی میکنن.امروز که مثل همیشه مشغول بودیم یکی از اتندینگ محترم ن تشرف آورد تو و گفت آقایون چندماهه باردارن???????دیگه نگم براتون که بین ترس و خنده چه حالی شده بودیم!!میکول هنوز ول کن نیست و میگه بنظرتون از کی داشت نگامون میکرد?منُ دید که کُنجدای توی سفره ی افزایش شیردهی رو خوردم?:/_______________بعدا نوشت:میکول امروز گفت بیا چندتا ع تو این پوزیشن هایی که میگم ازم بگیر!میرفت پشت تریبون کلاس،میکروفون میگرفت دستش،پروژکتور کلاس رو روشن میکرد و میگفت مثلا من درحال سخنرانی ام و تو ع بگیر.گفتم واسه چی میخوای?گفت هیچی بابا همینجوری الکی دورهمیم بخندیم.الان دیدم ع ُ گذاشته اینستا و نوشته:" من در کنگره ی ن و زایمان":||حیف کامنتا رو بسته وگرنه میدونستم چطوری بی آبروش کنم!!

برچسب ها : ا اجی های 1 - میکول , ن ,خنده ,سربازی
آیا میدانستید?
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

حاملگی های چندقلویی(دوقلو به بالا)اصولا پرخطر محسوب میشن و هم جنین و هم مادرُ با عوارض زیادی روبه رو میکنن و متخصص های ن ترجیح میدن خانوم های تحت نظرشون تک قلو باردار باشن...هرچی تعداد قل ها بیشتر باشه ریسک عوارض و مرگ و میر هم بیشتر میشه.برای حاملگی های سه قلو به بالا که ریسک سقط و مرده زایی و نارس بودن جنین ها خیلی بالاست،پزشک باید یک موضوع رو با مادر در میون بذاره.اول براش توضیح بده که ممکنه هیچ کدوم از این چندتا قل زنده نمونن و هیچ بچه ای گیرت نیاد و در نهایت بهش بگه تا قبل از چهارماهگی که قانون اجازه میده،میشهkclتزریق کنیم تو قلب اون جنین های ضعیف تر و از بین ببریمشون و فقط دوتاشونُ نگه داریم تا مطمئن باشیم حداقل این دوتا برات میمونن و دیگه این به عهده ی مادر هست که انتخاب کنه که با همون تعداد جنین حاملگی رو ادامه بده و ببینه خدا چی میخواد یا اینکه منطقی تصمیم بگیره و صاحب دوتا بچه ی سالمتر بشه...در نتیجه شما که اینجا رو میخونین اگه احیانا تو اطرافیانتون خانومی رو میشناسین که میخواد با مصرف دارو،دوقلو باردار بشه رو روشنش کنین و بگین این کار اصلا توصیه نمیشه.بگین اگه میخوای یک بار درد بکشی و ی ره دوتا بچه گیرت بیاد و خی راحت بشه در حقیقت باید راجب فلسفه ی مادر شدنت تجدید نظر کنی.چون داری با خودخواهی خودت ریسک فلج مغزی و نارسی و هزار جور عارضه ی دیگه رو تو بچه هات بالا میبری و میدونین که بچه های حاصل چندقلویی از نظر رشد جسمی و ذهنی تاخیر دارن!...امروز بیمار 18ساله ای تو بیمارستان بستری بود که با مصرف دارو سه قلو باردار بود. بعد ویزیتش کلا بهم ریخت..!_____________بچه ها میدونن من از بچه دار شدن خوشم نمیاد و همیشه سربه سرم میذارن.سوگند میگفت گُلی اگه یه روز بفهمی شیش قلو حامله ای چیکار میکنی?گفتم هیچی،به میگم چند سی سی از اون kclرو تزریق کن تو قلب خودم تا هر هفت تامون باهم خلاص شیم!

برچسب ها : آیا میدانستید? - جنین ,دوتا ,مادر ,باردار ,حاملگی ,ریسک
ا اجی های 1
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

با بچه ها نشسته بودیم،بحث به این رسید که بعد فارغ حصیلی هر کی کجا میره.من به پسرا گفتم شما که با شندرغاز میرین سربازی و بعد با دخترا کلی مس ه شون کردیم و خندیدیم.میکول میگفت من برم سربازی?به خ خدا قسم اگه شده طلاق سوری مامان و بابا رو بگیرم،اگه شده دونه دونه انگشتای دستامُ آمپوته کنم یا آمپول بزنم تو نخاع بابام،میزنم اما سربازی نمیرم:|____________تو ما یه اپیدمی شده که دانشجوهای پزشک(چه اینترن و چه رزیدنت) با ماماها ازدواج میکنن و آمارش رفته بالا.امروز یه دانشجوی مامایی یه حرکت زشتی انجام داد که اول بار ماها مات و مبهوت همدیگه رو نگاه میکردیم و بعد با خنده ی مهسا زدیم زیر خنده که یهو مجتبی گفت خج بکشین.شما ده سال دیگه هم همین که هستین میمونین ولی همین دختر پس فردا با یه متخصص ازدواج میکنه و اون موقع اون به شما میخنده.(ولی ما همچنان قهقهه میزدیم)___________یه سالن تو بیمارستان ن کشف کردیم که مخصوص آموزش زایمان طبیعی به خانومای باردار هست ولی صبحا همیشه خالیه.وقتای بیکاری جیم میشیم اونجا و خوراکی میخوریم.به محض اینکه وارد میشیم یکی یکی خودمونُ وزن میکنیم،بعد میکول و رضا میرن رو توپای مخصوص نرمش رحم قل میخورن و با اون قد دراز رو اون توپا بازی میکنن.امروز که مثل همیشه مشغول بودیم یکی از اتندینگ محترم ن تشرف آورد تو و گفت آقایون چندماهه باردارن???????دیگه نگم براتون که بین ترس و خنده چه حالی شده بودیم!!میکول هنوز ول کن نیست و میگه بنظرتون از کی داشت نگامون میکرد?منُ دید که کُنجدای توی سفره ی افزایش شیردهی رو خوردم?:/

برچسب ها : ا اجی های 1 - خنده ,میکول ,سربازی
خسته باشی دل تو مرگ بخواهد اما/مرگ هی ناز کند،ناز کند،ناز کند
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

چند وقته تو بیمارستان درگیر یه کیس جالب هستیم.خانومی40ساله که هفت تا بارداری داشته اما فقط 2تا بچه ی زنده داره.بقیه یا سقط میشدن یا مول.(مول همون چیزی هست که اصطلاحا بهش میگن بچه خوره.یعنی جفت تشکیل میشه اما جنین نداریم).بارداری هفتمش هم مول بوده که تشخیص میدن و کورتاژ میکنن و میفرستن خونه و بهش میگن فلان روز باید بیای ی ری آزمایش انجام بدیم و جواب پاتولوژیت هم بیاد.این خانوم میره خونه و خونریزی میکنه و دوباره مراجعه میکنه،دیگه خیلی خلاصه بگم که ایشون دچار یه نوع بدخیمی رحم شدن.میشه با شیمی درمانی کنترلش کرد(به شرطی که متاستاز نداشته باشه)اما بهترین راه اینه که رحم رو برداریم. بهش گفت تو که دوتا بچه ی سالم داری و الانم دیگه چهل س ه،بذار رحمتُ برداریم و خیال خودت هم راحت تر باشه.اوایل فقط میگفت نه!!ولی بعدش به رزیدنت گفته بود شوهرم بچه خیلی دوست داره،بفهمه رحممُ برداشتم دیگه بهونه میفته دستشُ میره سرم زن میگیره!!!.میدونین?رحم یه راهه برای نگه داشتن شوهر.!!_____________پ.ن:هر نوع بارداری،چه منجر به زایمان نرمال بشه،چه سقط بشه،مول بشه یا هر سرنوشت دیگه ای داشته باشه مادرُ در خطر ایجاد این بدخیمی قرار میده.این خانوم هم به دنبال همون مول دچار این وضعیت شده و جالب اینکه احتمال مول شدن حاملگی های بع هم خیلی زیاده و اینکه بالا رفتن سنش هم میشه قوز بالاقوز!یعنی با وجود نگه داشتن رحم هم شانس بچه دار شدن این خانوم خیلی خیلی ضعیفه.

برچسب ها : خسته باشی دل تو مرگ بخواهد اما/مرگ هی ناز کند،ناز کند،ناز کند - خیلی ,باشه ,خانوم ,میشه
شد دیگه...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بعد اونهمه ابراز احساسات به اتند اطفالمون،امروز یهو دلم خواست یکی از اتندینگ روانپزشکی راهنمام باشه،رفتم و باهاش اوکی .یعنی میخوام بگم اگه پس فردا دیدین من رفتم تخصص ن تعجب نکنین،یه نفس عمیق بکشین و بگین خدا به راه راست هدایتش کنه!!

برچسب ها : شد دیگه...
بابای مهربون !
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

دلم درد میکنه و غرق عرق شدم.به بابا میگم مسکّن میخوام.میگه سردردی?میگم آره....میره و برام نوافن میاره با یه لیوان آب.میخورم و میگه 6دقیقه ی دیگه خوب میشی....ماهی یک بار این مکالمه بین من و بابا رد و بدل میشه.هر بار میدونه دل دردم و باز میپرسه سردردی و میگم آره...یه حجاب بین مون کشیده شده از ازل که نمیتونیم بکشیمش کنار...هر ماه به هم دروغ میگیم و اون از برام دلسوزی میکنه.

برچسب ها : بابای مهربون ! - میگم
نفرین گل سرخ بر این شرم که نگذاشت,یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
ب تولد همگروهیمون مجتبی بود و چون مراسمش یه مقدار بالای 30سال بود ترجیح دادیم نریم(خودش میگفت اگه خودتون بخواین هم من نمیذارم بیاین!!) و خب طبیعتا امروز باید مارو دعوت میکرد بیرون که جبران بشه دیگه!!
من میخواستم برم بیمارستان اطفال تا محبوب دلمُ ببینم و باهاش راجب پایان نامه و اینکه میخوام ایشون راهنمام باشه حرف بزنم و بچه ها هم دنبال ماشینم راه افتادن و اومدن تا بعدش بریم کافی شاپ.
خدا شاهده یه ذره آبرو داشتم که اونم با بیب بیب بیب هایی که مجتبی راه انداخته بود ریخته شد و رفت و حیثیت نموند برام.میگم بچه مگه بیماری؟چه خبره؟میگه ب تولدم بوده و الان عروسم,باید بوق بزنم!!!
خلاصه دلبرمُ دیدم و گفتم حاجی دلُم پی دلته!!گفت سرم شلوغه و دانشجوی جدید نمیپذیرم....
گفتم میگم دلُم پی دلته!!!
گفت کلی پایان نامه ی دفاع نکرده دستمه الان نمیتونم!
گفتم مگه نمیگم دلُم پی دلته؟؟!!!
گفت حالا فکر میکنم و خبرت میکنم.
گفتم باشه ولی به هرحال دلُم پی دلته!!
اصلا فکر نمی بله گرفتن از دلبرا انقدر سخت باشه اونم از آقای نون عزیزم.
گفت چه اصراریه که حتما موضوعت اطفال باشه؟گفتم چون قراره تخصص اطفال قبول بشم و میخوام بعدنا بگم من از همون عمومی عاشق اطفال بودم و شاهدش هم همین موضوع پایان نامه ست.
گفت مطمئنی؟
گفتم پس چی؟تخصص اطفال و فوق نوزادان!!
طفلک تابحال با همچین موجود اعتماد به نفسی(سقفی؟)روبه رو نشده بود و طول کشید تا هضمش کنه و دیدن قیافه اش موقع سخن رانیم خیلی جذاب بود!
از در اومدم بیرون و یه نگاه بهش انداختم که یعنی روتُ بپوشون,خوش ندارم ی نگاه چپ بهت بندازه و با یه اخم دلبرکُش رفتم بیرون و باز تو دلم گفتم لعنتی دلُم پی دلته...

+قبلا راجب این م نوشتم:اینجا

+از اونجایی که مجتبی بچه پولداره و هرچی براش ب یم خودش یه دونه ازش داره,تصمیم گرفتم اول کار یه مشت خ ر واسش ب م که دیگه انقدر خ رای من بیچاره رو نگیره که ببره و گمشون کنه.میگفت گُلی چارتا دونه خ ر برام یدی و حالا اندازه ی چهل هزار تومن خوراکی سفارش دادی از جیب من؟
گفتم سکوت کن بذار از گلوم بره پایین و کمتر حرف بزن!

برچسب ها : نفرین گل سرخ بر این شرم که نگذاشت,یک بار به پیراهن تو بوسه بکارم - اطفال ,گفتم ,دلُم ,دلته ,نامه ,بیرون ,پایان نامه
خوشبختی داشتن خونه ای آروم...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

یکی از اقوام خیلی نزدیکم پسربچه ی 3_4ساله ای داره که من عاشقشم.کوچولوی بامزه ی فلفل زبونی که اگه عاشقش نشی جای تعجب داره و خب اقبالم بوده که اونم متقابلا منُ دوست داره....رفته بودم خونه شون که موقع برگشت چسبید بهم و گفت منم میام،مامانش اجازه نمیداد اما بغلش و گفتم خودمم میبرمش و هروقت خواست میارمش...آوردمش تو خونه مون که انگار قرنهاست رنگ هیچ بچه ای رو ندیده و چشای مامان و بابا برق زد.تو ساعت اول سر بازی باهاش نزدیک بود تلفات بدیم اما چرا علاقه ی بچه ها به بازی تمومی نداره???من،پدر و مادرم دیگه نای ت خوردن نداشتیم و اون همچنان دوست داشت بعبعی ما باشه و ما چوپونش باشیم و ببریمش رو صحرای گلای قالی که بچره و با دستمال،گرگهایی که بهش حمله میکننُ بزنیم و دور کنیم....ما خسته شده بودیم و حالا سر اینکه زیر بارش نریم رقابت میکردیم...شب به نیمه رسیده بود و ما کلافه شده بودیم،زنگ زدم به مامانش و گفتم فندق تون میخواد بیاد خونه(دروغ گفتم چون ما میخواستیم بفرستیمش بره).رسوندمش و اومدم تو،به مامان و بابا گفتم هنوزم نوه میخواین???با ح تحریک پذیری گفتن هییییییسسسس!!!!!

برچسب ها : خوشبختی داشتن خونه ای آروم... - گفتم ,خونه
اردی بهشت
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


نشستم زیر سایه ی درخت و میون بوی اطلسی های بنفش و صورتی و سفید درس میخونم و به این فکر میکنم که ایی که هیچوقت درسی واسه خوندن ندارن چجوری زندگی میکنن؟و یادم نمیاد چندسال قبل که تعطیلات تابستون داشتم چطور میتونستم سه ماه تمام بیکار باشم و دیوونه نشم؟

آموزش بهم خبر داده که امسال تابستون 15روز بین دو ترم تعطیلی داریم ولی همه ی 15روزش میره واسه فرجه ی امتحانای بین بخشی(پزشکی قانونی و مسمومیت ها و...)و طبق روال سه سال گذشته,دوتا ترم مون میچسبن تنگ هم و من دلم نمیاد این خبر رو به بچه های گروه بدم.میخندم و با خودم میگم حالا وقت واسه دادن این خبر زیاده و زمان خودش حلش میکنه...

گرم خوندن میشم و پدرم میگه مناظره شروع شد گلی,کجایی پس؟

+کتابدونی به روز شد:)
برچسب ها : اردی بهشت - واسه
خوشبختی داشتن خونه ای آروم...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

یکی از اقوام خیلی نزدیکم پسربچه ی 3_4ساله ای داره که من عاشقشم.کوچولوی بامزه ی فلفل زبونی که اگه عاشقش نشی جای تعجب داره و خب اقبالم بوده که اونم متقابلا منُ دوست داره....رفته بودم خونه شون که موقع برگشت چسبید بهم و گفت منم میام،مامانش اجازه نمیداد اما بغلش و گفتم خودمم میبرمش و هروقت خواست میارمش...آوردمش تو خونه مون که انگار قرنهاست رنگ هیچ بچه ای رو ندیده و چشای مامان و بابا برق زد.تو ساعت اول سر بازی باهاش نزدیک بود تلفات بدیم اما چرا علاقه ی بچه ها به بازی تمومی نداره???من،پدر و مادرم دیگه نای ت خوردن نداشتیم و اون همچنان دوست داشت بعبعی ما باشه و ما چوپونش باشیم و ببریمش رو صحرای گلای قالی که بچره و با دستمال،گرگهایی که بهش حمله میکننُ بزنیم و دور کنیم....ما خسته شده بودیم و حالا سر اینکه زیر بارش نریم رقابت میکردیم...شب به نیمه رسیده بود و ما کلافه شده بودیم،زنگ زدم به مامانش و گفتم فندق تون میخواد بیاد خونه(دروغ گفتم چون ما میخواستیم بفرستیمش بره).رسوندمش و اومدم تو،به مامان و بابا گفتن هنوزم نوه میخواین???با ح تحریک پذیری گفتن هییییییسسسس!!!!!

برچسب ها : خوشبختی داشتن خونه ای آروم... - خونه ,گفتم
اینبار سفیدنمایی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

سر قولم نموندم و این کنجکاوی لعنتی باز کشوندم زایشگاه اما اینبار ستاره ی اقبال رو شونه ی چپم نشسته بود و کفترای سفید صلح دور سرم میچرخیدن....دوتا زن آماده ی زایمان داشتیم که رو تخت مخصوص دراز کشیده بودن.اولی با چند تا زور کوچیک و خیلی زود مادر شد و دومی هم همینطور.جوری که تا پنج دقیقه قبل از اومدن سر بچه مادرا هیچ دردی نداشتن و البته بگم که بچه ی چهارم شون بود و طبیعیه که راحت بزان....بچه که اومد بیرون داشتم با خودم فکر می چه موجود کثیفی!!!که دیدم ماما نوزاد رو گذاشت رو شکم مادر و زن عاشقانه اون تیکه ی کثیف رو بغل کرده بود و با صدای بلند خدا روشکر میکرد و آرزو میکرد خدا به همه ی ایی که حسرت به دل هستن بچه بده...ایستاده بودم کناری و فکر می مادرا چقدر شگفت انگیزن...چقدر باهمه ی کائنات فرق دارن و انگار خاک شون از بهشت بوده...

برچسب ها : اینبار سفیدنمایی!
هزار هزار پروانه ی آرزو
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

از بیرون اینطور بنظر میاد که هر وارد پزشکی شد دیگه درهای بهشت به روش بازن.شبا حوری های بهشتی با پر طاووس بادش میزنن و تو دهنش انگور یاقوتی میذارن ولی نمیدونن ورود به پزشکی یعنی شروع سرگردونی.یعنی شروع بلاتکایفی...اوایل راه بچه ایم و کمتر متوجه میشیم اما یواش یواش میایم جلوتر،4_5سال اول که گذشت میبینیم دوستامون که رشته های کارشناسی میخوندن یکی یکی فارغ حصیل میشن و میرن طرح و دستشون میره تو جیب شون و ما هنوز تو رشته ی خودمون"هیچ"هم نشدیم...دوستامون کارت دعوت عروسی هاشونُ میفرستن دم خونه مون و ما با خودمون فکر میکنیم مگه چندسالمون شده که باید ازدواج کنیم?...هفت سال که بگذره تازه رسیدیم به نقطه ی صفر و حالا باید از خانواده دل و بریم طرح.دوستامون دیگه بچه ی دومشونُ باردارن که ما تو فلان روستا طرح میگذرونیم و چندماه چندماه هم حقوق بهمون نمیرسه....پایان طرح تازه مصادف با شروع جون کندن هاست.خدای بزرگ دستیاری قبول میشم یا نه?میشینی هرچندسال درس میخونی و میخونی تا ببینی خدا از منجلاب عمومی موندن نجاتت میده یا نه.بهترین شرایط اینه که قبول بشی اما بازم میبینی تو این چند سال فقط درجا زدی و باز رو نقطه ی صفری...4_5سال دیگه با وضعیتی میگذره که به قول اساتیدمون چیزی از پادگان کم نداره.انقدری اذیت میکنن رزیدنتای طفلی رو که ما وقتی از اتند ن مون که پنج ماهه بارداره پرسیدیم چرا ویار نداره و چطور میتونه با این وضع کار کنه و کشیک وایسته و چندساعت پیاپی تو اتاق عمل س ا باشه?گفت دوران رزیدنتی پوستمونُ کلفت کرده....حالا شدی یه دختر بالای سی سال که باز باید بری به یه شهرستان کوچیک دور از خانواده و کار کنی اما وزارت بهداشت لطف کنه و سال به سال هم حقوق بهت نده و هنوز به جیب پدرت وصل باشی....دوسال طرحت هم که بگذره تازه شدی یه دختر میانه ی دهه ی چهار زندگیت که شاهد زندگی بقیه ی دوستات هستی که بچه هاشون دیگه دبستانی شدن،زندگی هاشون جلو افتاده اما تو درست سر نقطه ی صفری و حالا نمیدونی با این مشغله میتونی ازدواج کنی?از پس مادر شدن برمیای?.....اگه همون اول راه ازدواج کرده باشی هم که دیگه اوضاع به مراتب بدتر از این.اگه پسر باشی هم که دیگه واویلا چون سربازی بی حقوق خودش اوج ظلمه...حالا درآستانه ی امتحان دستیاری هستیم و میخوام به دوستای بلاگی که امسال امتحان دارن بگم با تمام سلول هام میفهمم بلاتکلیفی تونُ و از خدا میخوام همین امسال بشین رزیدنت همون رشته ای که دوست دارین...از صمیم قلب میخوام هیچ بیشتر از یک سال درگیر این امتحان لعنتی با اون سوالای نامردانه اش(!!)نشه و تا پیر نشده لذت شغلی که دوستش داره رو ببره.

برچسب ها : هزار هزار پروانه ی آرزو - حالا ,حقوق ,باشی ,امتحان ,میخوام ,نقطه ,بگذره تازه ,یعنی شروع
صرفا جهت اطلاع(موقت)
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

+آتش بدون دود رو با افتخار تموم و توضیحاتش رو توی کتابدونی وبلاگم کامل .به اضافه ی اینکه میتونین اونجا ع کت که امروز به دست گرفتم رو ببینین.(کتابدونی اونجاست,حاشیه ی سمت چپ وبلاگم)

+امروز رفتم شهر کتاب و کتابای سفارشیم رو گرفتم.همه شون عالی هستن و برای خوندنشون هیجان دارم:)


برچسب ها : صرفا جهت اطلاع(موقت)
چهارده قرن درد و سکوت!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


+تو درمانگاه ن نشستیم کنار اتند محترم و ایشون مریض میبینن.دخترخانم جوونی مراجعه کرده و میگه جای بخیه هام سیاه شده و فکر میکنم داره عفونت میکنه.

نگاه میکنه و میگه نه عزیزم اینا عفونت نیست,خون مردگی های بعد عمل هستن و خوب میشن به زودی.

دختر جراحی کیست تخمدان شده و حالا از اینکه نکنه نابارور بشه نگرانه و خانوم بهش اطمینان خاطر میده که همچین اتفاقی نخواهد افتاد.

دختر میگه خانوم میشه همینا رو روی برگه برام بنویسین و امضا کنین؟؟؟

میپرسه چرا؟

دختر میگه برای اینکه اگه خواستگاری اومد برام بهش نشون بدم و بگم که این عمل مشکلی ایجاد نمیکنه.چون به هرحال جای بخیه هامو که میبینه.

خانوم مشغول نوشتن میشه و من سرم سوت میکشه!


+دخترخانوم 18ساله ای به همراه مادرش وارد میشن.دختر هنوز نمیشه....

بعد معاینه گفت ی هایمن این دختر هیچ سوراخی برای دفع خون نداره و الان ملتهب و عفونی شده و راه درمانش اینه که من یه برش کوچیک میدم و راه باز میشه و مشکل حل میشه.

مادر طوری برآشفته شد که هم جا خورد.میگفت مردم چی میگن؟خاااک بر سرم کنننن!!!میگفت اگه این خبر بپیچه دیگه ی میاد دختر منو بگیره؟

گفت نامه ی پزشکی قانونی میدم بهت,برو اونجا هم معاینه میکنن و یه نامه ازشون بگیر برای تایید اینکه دخترت بوده و هیچ مشکلی نداشته و فقط برای درمان این کارو انجام میدیم و اصلا قرار نیست بزنیم هایمن رو از اساس کنیم.اون نامه رو نگه دار و اگه بعد ازدواج دامادت حرفی زد بهش نشون بده...


+خانوم 34ساله ای مراجعه کرده و میگه من با وجود قطع جلوگیری,باردار نمیشم. میگه چند وقته جلوگیری نمیکنی؟میگه سه ماهه.بعد میگه سه ماه قبل هم سقط ...و اینکه دو ساله ازدواج کرده و هنوز بچه نداره.

گفت چون سقط کردی حداقل بذار 6ماه بگذره و بعد باردار بشو چون اینطوری بازم خطر سقط بالاست.

گفت نه خانوم دیگه نمیتونم صبر کنم.

گفت خب این تصمیم خودته ولی تو هنوز نیاز به هیچ دارویی نداری چون ما دارو به ی میدیم که حداقل یک سال جلوگیری نداشته باشه و باردار نشه.

خانومه گفت تورو خدا دارو بده بهم. گفت عجله داری؟

"گفت خودم که نه,مادر شوهرم عجله داره"....


+ پزشکی قانونی مون میگفت تعداد خیلی زیادی مراجعه کننده داریم که ماجراهای مشابهی به این صورت دارن:

بعضی از خانومها انواعی از هایمن دارن که ارتجاعی هستن و حتی با مقاربت هم نمیشن.ازدواج میکنن و بعد مرد میگه چرا خون نیومد؟

میره و مسئله رو به خواهر و مادرش میگه و اونا میشینن زیر پاش که این دختره یه چیزیش بوده.مرد داستان میره دادگاه شکایت میکنه و قاضی پرونده رو میفرسته پیش ما,معاینه میکنیم و میبینیم بله ماجرا اینه.... مون میگفت جدا برام عجیبه چطور این دختر بازم میتونه با این مرد بره زیر یک سقف...


+بازم پزشکی قانونی مون میگفت چند ماه قبل یه مورد آوردن برامون که خانوم هفت ماهه بارداری رو با طناب کرده بودن یا خودش این کارو انجام داده بود.همراهی های جسد میگفتن بچه ی اولش دختر بوده و شوهرش مدام کتکش میزده و این زن چند سال تحت شکنجه بوده.

تا اینکه دوباره باردار میشه و سونوگرافی مشخص میکنه که این بچه هم دختره.مرد مردستان ما مجددا شکنجه هاش رو شروع میکنه تا اینکه این اتفاق می افته و البته هنوز مشخص نیست که زن خودش این کارو انجام داده یا شوهرش!


پ.ن:من در مجموع آدم مثبت نگری هستم و اغلب اوقات دید روشنی به اتفاقات اطرافم دارم اما خب مسائل بخش ن رو نمیتونم با دید مثبتی نگاه کنم.دوست ندارم با این پست های چند وقت اخیر که فضای دلگیری دارن ی رو ناراحت کنم ولی جنبه ی تخلیه روحی برام دارن و وقتی مینویسم راحت ترم...ممنون که تحمل میکنین.


ع از حوالی شهرمون هست و جنبه ی تلطیف فضا رو داره.

برچسب ها : چهارده قرن درد و سکوت! - ,میگه ,دختر ,خانوم ,اینکه ,میگفت ,خانوم ,کارو انجام ,پزشکی قانونی ,انجام داده , پزشکی , پزشکی قانونی
انصافا ی سنگ دلی نیستم!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

این اپلیکشن فیس آپ هم ماجرایی شده ها... ایی که این برنامه ها رو میسازن چرا یک گوشه ی ذهنشون به خودشیفتگانی مثل میکول و مجتبی فکر نمیکنن که تابحال پنج هزار و پونصد و پنجاه و پنج تا ع از خودشون تو زوایای مختلف رو به شکل دختر درآوردن و معتقدن اگه یه خورده سطح تستسترون خونشون پایین تر بود هایی میشدن برای خودشون که تا قرنها موضوع شعر مردهای شاعر سر به بیابون گذاشته بودن!!!و همینطور معتقدن هیچ کدوم از ما دخترای گروه با کرور کرور استرژونی که داشتیم نتونستیم ذره ای زیبایی به کائنات هدیه کنیم و به نظرشون خدا موقع آفرینش ما کمی دست تنگی به ج داده!!____________امروز سر امتحان،مراقب محترم به رسم همیشه منُ رها و سوگند رو وسط امتحان از هم جدا کرد اونم در شرایطی که هنوز شروع به تقلب نکرده بودیم و دیدن میکول و مجتبی که از اون طرف سالن نیم متر نیش هاشون باز شد و مارو مس ه می انقدری حرص آور بود که اگه به مراقب نمیگفتم برو اون دوتا جُرثومه ی پلید هم از هم جدا کن حتما الان یه چیزی رو دلم سنگینی میکرد.عوضش الان بدون ذره ای عذاب وجدان جفتشون رو بلاک تا با هاشون آرامش این روز قشنگ اردیبهشتیمُ اب نکنن...!!

برچسب ها : انصافا ی سنگ دلی نیستم!!
قدمهای مثبت!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

من اهل مطلقا سیاه یا سفید دیدن نیستم.اهل پرستیدن شخصیت ها و تاکید براینکه این خداست و اون ابلیس نیستم.من خوبی خوبها و حتی بدی خوبها رو هم میبینم،بالا و پایین میکنم و میسنجم و انتخاب میکنم...توی اخبار میخوندم که قاسم سلیمانی از وزارت بهداشت ت تقدیر کرده و یادم افتاد که واقعا چقدر این وزارت خونه ی ت فعلی خوب کار کرد...چقدر قدم های بزرگی از نظر تحت پوشش قرار دادن بیمه های سلامت برداشت و چقدر از درد دل مردم کاسته شد.مادر میکول چندماه قبل در یکی از بیمارستانهای تهران با یک روش جدید جراحی قلب شد و میکول میگفت ج جراحیش حدود70میلیون شد اما تمام پولی که ما پرداختیم2_3میلیون بود....چرا مثل دور بزنم همین بیمه ی خود ما(پدر و مادرم معلم هستن و ما بیمه خدمات درمانی و بیمه ی تکمیلی داریم) وتمام پولی که ما اگر بیمار باشیم ج میکنیم،ویزیت پزشک هست و دارو.که ویزیت پزشک ها هم با راه افتادن درمانگاه های بیمارستانها با3_4هزارتومن حل میشه،حدود قیمت یه پفک بزرگ....پدرم سال قبل تو بیمارستان خصوصی جراحی پروستات شد و تمام ج عمل و بستریش3_4میلیون شد اما ما 50هزارتومن پرداختیم.سونوگرافی و سی تی و آزمایش و غیره هم تمام کمال بیمه ها قبول میکنن و بنظرم اگه فقط کمی انصاف داشته باشیم این قدم بزرگ رو نادیده نمیگیریم....پدر یکی از نزدیک ترین دوستام تومور خوش خیم پانکراس داشته که جراحی شده و الان باید به مدت پنج سال از یک نوع داروی سرکوبگر سیستم ایمنی مصرف کنه،و واقعا راضیه از اینکه دارویی به قیمت 3_4میلیون در ماه رو با قیمت 200هزارتومن در ماه از هلال احمر میگیره و میگفت طبق گفته ی بیمارایی که از سالها قبل این دارو رو میگیرن،تو ت فعلی دسترسی خیلی بهتر شده و با کاهش بار تحریمها دغدغه ی تامین دارو براشون حل نشده اما خیلی خیلی کمتر شده.میدونم که هنوز مشکلات درمانی ما زیاد هستن و جابرای رسیدن به ایده آل و رسیدن به وضعیت فعلی کشورهای مثل سوئد زیاده اما از حق که نگذریم برای کشور جهان سومی مثل ما که مردم بیمارمون از خیلی امکانات محرومن جهش بزرگی بوده و هرچند از بهداشت به علت بعضی بی انصافی هاش در مقابل پزشکها، برای اینکه چهره ی مردمی پیدا کنه دلگیرم اما نمیشه این تلاش بزرگ رو ندیده گرفت و خسته نباشید نگفت.

برچسب ها : قدمهای مثبت! - بیمه ,خیلی ,دارو ,قیمت ,تمام ,جراحی , ت فعلی
دیگران در تب و تاب شب عیدند ولی/مثل یک سال گذشته به تو مشغولم من
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

نشستم پی خوندن امتحان فردا و به پدر سبیلوی مو نقره ای قشنگم گفتم برام مناظره رو ضبط کنه تا بعدا ببینم.نشستم پی خوندن امتحان فردا اما های بلند بلند پدرسبیلوی مونقره ای "نه چندان"قشنگم نمیذاره بخونم و خوب میدونم این کارش یعنی دوست دارم بیای کنارم و با هم ببینیم وگرنه نمیذارم بخونی.کتاب و درس و زندگی رو جمع میکنم و میرم پی سیا.ست!

برچسب ها : دیگران در تب و تاب شب عیدند ولی/مثل یک سال گذشته به تو مشغولم من - امتحان فردا ,خوندن امتحان
پنج شنبه ی سگی سگی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

شنبه یه امتحان دارم و چندروزه چسبیدم به میز وصندلی و لپ تاپم.امروز داشتم مینالیدم که دیگه خسته شدم و تو مغزم جا برای مطلب جدید ندارم که یه پیغام جذاب از مدیرشهرکتاب شهرمون اومد برام:"خانوم ده جلد از کتابهای سفارشیتون رسید تشرف بیارین تحویل بگیرین.هنوزم بگین ما آدمای بدی هستیم".....و یه آن دلم خواست بپرم بغلش کنم از پشت تلفن و بگم روزمُ تو بد ترین شرایط 180درجه چرخوندی و ساختی،دمت گرم! اما فقط نوشتم:ما کی همچین جسارتی کردیم???تا تخفیف شون رو حساب کنین میام میبرم"_____________پ.ن:واسه این گفت هنوزم بگین ما آدمای بدی هستیم چون من دائما غر میزنم که کتاباتون گرونن.طوری که انگار اون بنده خدا عامل گرونی کتاباست...به هرحال آدم باید غرهاشُ سر یکی خالی کنه دیگه.والا!!

برچسب ها : پنج شنبه ی سگی سگی! - هنوزم بگین
از سری نکات وسط خوندن پزشکی قانونی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

میدونستین اگه مادر باردار باشه و جنین مشکلی داشته باشه که با سلامت مادر تداخل کنه یا اینکه اون نقص جنینی در سلامت آینده ی خود بچه تداخل ایجاد کنه و پزشک این مسئله رو تایید کنه،تا سن چهارماهگی مادر میتونه "بدون اجازه ی همسر" جنین رو سقط کنه?(متاسفانه خیلی از خانومها از این موضوع خبر ندارن و چون همسرشون اجازه نمیده دنبال سقط نمیرن یا اطلاع دارن اما از ترس همسر این کارُ انجام نمیدن).................میدونستین اگه مردی تقاضای هرنوع رابطه ی جن.سی به جز از طریق واژینال از همسرش کنه(مثلا از طریق یا دهان)،زن میتونه تقاضای طلاق کنه و اگر تو معاینات پزشکی قانونی این ادعا ثابت بشه اجازه ی طلاق صادر میشه?(لطفا اینُ هم به خانومهایی که میشناسین خبر بدین. مون میگفت موارد مراجعه با این شکایت خیلی خیلی زیادن).

برچسب ها : از سری نکات وسط خوندن پزشکی قانونی! - خیلی ,مادر ,پزشکی قانونی
که برم لب دریا،دریا خشک میشه حتی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

مادرم همیشه میگه "از هرچی بدت بیاد،سرت میاد"!و این موضوع تو بخش ن قویّا بهم ثابت شده.امروز رفتم لیبر(زایشگاه)که به اتند کشیک بگم کی میرین اتاق عمل که ماهم بیایم و یه سزارین ببینیم? و خداشاهده قصد داشتم یه تُک پا بپرم تو،بپرسم و برگردم...همین که رفتم تو انگار تمام زنهای دنیا داشتن زایمان می ،همهمه ی وحشتناکی بود و من تمرکزمُ از دست دادم و نفهمیدم تو کدوم اتاق رفت?!...چنددقیقه تو سالن ایستادم و دیدم نه بابا نیست و نابود شده که دیدم مهسا از در وجی لیبر دست ت میده که بیا، اومده بیرون.حرکت به سمت در که یهو یه خانوم باردار که وسط سالن قدم میزد تا دردهاش قابل تحمل بشن،تو مسیر وجی من تالاپی کیسه آبش شد و سالن شد غرق خونابه و خانومه هم طفلی گریه میکرد و نه میتونست رو پاهاش بند بشه و نه جایی بود که بشینه.حالا منُ تصور کنین که پوزیشن خانومی رو به خودم گرفتم که کیسه ی آبش شده،پاهاشُ به عرض شونه بازکرده و تو صورتش بغضه.یعنی اگه یکی دست بهم میزد های های میزدم زیر گریه...حالا چقدر تو اون پوزیشن موندم تا خدماتی ها اومدن و سالن رو پاک تا بتونم خودمُ بکشم بیرون خدا میدونه....فقط نمیدونم چرا همچنان تو وضعیت پاهای باز به عرض شونه راه میرفتم که خودمُ م اسباب خنده ی بچه ها که میگفتن مثل بخش عفونی که از مریضها ویروس میگرفتیم،گُلی رفت تو لیبر و برگشت حامله شد!!!

برچسب ها : که برم لب دریا،دریا خشک میشه حتی! - سالن ,لیبر
گفته بودم که تورا دوست ندارم دیگر/درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
چقدر امشب کم داشتمت که تنگ بغلت کنم و آی اشک بریزم بلکه این بغض لامذهب دست برداره از حلقم...
برچسب ها : گفته بودم که تورا دوست ندارم دیگر/درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد
سامورایی نادمی هستم اما همچنان پرانرژی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز با سهیل حرف زدم و از افسردگی این روزام گفتم.از اینکه تازه فهمیدم درس خوندن برای امتحان دستیاری(تخصص)چطوریه و از فکر اونهمه زمانی که هدر دادم درحالی که فکر می خیلی خوب میخونم، میخوام دیوونه بشم....گفتم سهیل من بدون اینکه بفهمم گند زدم تو داخلی و جراحیم و حتی اطفالی که اونهمه براش خوندم.گفتم وقتی یادم میاد واسه داخلی هاریسون میخوندم و کلی خوشحال بودم که رفرنس میخونم دلم میخواد رو خودم بالا بیارم چون میتونستم به جای اونهمه وقتی که برای خوندن هاریسون گذاشتم کلی تست بزنم که نزدم..وبغض گلومُ فشار میداد اما سهیل همون منی هست که نیاز داشتم به دادم برسه...از اینکه میدید بالا ه سرم به سنگ خورده و دست از روشهای ابتکاری خودم برداشتم خوشحال شد...خیلی خوبه که به یادم نیاورد که واسه کنکور هم همینکارا رو می و به جای پیش رفتن با برنامه ی آزمونهام،واسه خودم برنامه مینوشتم و چه خوبه که بهم سرکوفت نزد که چقدر تو دوران کنکور حرسش دادم و به حرفاش گوش ن ....چه خوبه که گفت هنوز وقت واسه جبران داری،بجنب زمان باقی مونده از دستت نره...ولی سهیل من هنوزم نمیدونم تو چطوری تونستی درجا بعد اتمام عمومی چشم قبول شی لامصب!!!??


پ.ن:از امروز به طور جدی استارت خوندم به قصد قبولی دستیاری رو زدم و خدا میدونه که تو زندگیم جز این آرزوی دیگه ای ندارم.و خود خدا میدونه که بزرگترین ترس من تو زندگیم اینه که شرایطم منُ ببری به سمتی که تا آ عمرم عمومی بمونم....میدونی رفیق?من میخوام پس میتونم!!!


پ.ن2:هیچوقت فراموش نکنین که موفقیت درسی مال ایی نیست که زیاد میخونن،بلکه واسه ایی هست که دُرُست میخونن!!

برچسب ها : سامورایی نادمی هستم اما همچنان پرانرژی! - سهیل ,واسه ,خوبه ,دادم ,اونهمه ,گفتم
و تو چون مصرع شعری زیبا،سطر برجسته ای از زندگی من هستی
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


قالیچه ی گل قرمز دستباف جهاز مادرمُ انداختم رو حیاط و رو به درختای سبز باغچه و گلهایی که هزار رنگ شدن "سزارین"میخونم....

غرق این فکرم که باید یه روزی بشم بهداشت و چندواحد قبل از بارداری برای همه ی خانم ها ارائه کنم با موضوع عوارض بارداری و زایمان.مدرّس هایی رو حتی تا دورافتاده ترین روستاها بفرستم که این مبحث مهمُ تدریس کنن و د ایان امتحانی بگیرن و فقط پاس شده ها،یعنی ایی که به درستی آگاه شدن که چه اتفاقاتی در پروسه ی زایمان براشون می افته حق باردار شدن پیدا کنن....واسه خودم داستان میبافم که چشمم می افته به قاب رو به روم....

به پدرم که سیرهای باغچه رو با بیل از خاک درمیاره و میگه:خونه اون جاییه که بشه رو حیاطش سیر کاشت....

برچسب ها : و تو چون مصرع شعری زیبا،سطر برجسته ای از زندگی من هستی
عمر گران میگذرد خواهی نخواهی...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

مینویسم تا یادم نره امروزُ که استارت فکر واسه انتخاب راهنما و موضوع پایان نامه رو زدم و دست به چونه با خودم فکر که لعنتی این دنیا عجب زود میگذره.انگار تموم این پنج سال به کوتاهی پلک بهم زدنی گذشت...پلکی که تا بهم خورد پدرمونُ درآورد و استخونهامونُ خورد کرد!

برچسب ها : عمر گران میگذرد خواهی نخواهی...
دیگه چیزی ازم نمونده!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

یک ساعت و نیمه که تو رخت خواب لوله میشم و به خودم میپیچم اما دریغ از ثانیه ای خواب...مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره که تو یک روز چندتا صحنه ی وحشتناک ببینه?اون از نایلون پلاستیکی که دستم بود و از داخلش کاور زایشگاه درمی آوردم و میدادم به بچه ها تا بپوشن که یکدفعه دیدم نایلون خونی بوده و دستام خونی شده و کاری ازم ساخته نیست....اون از سقط دردناکی که یه خانوم بیست ساله داشت و یه موجود کوچولو،با دست و پا و صورت و دماغ و دهن رو میون جیغ کشیدن های دردآورش دفع کرد و من دیگه چیزی حس ن و فقط تونستم برم بیرون تا وسط زایشگاه پخش زمین نشم...و در نهایت اون اتفاق فرای تحمل من،که وقتی جعبه ی دستکش های لات رو باز تا دستکش بردارم اما دیدم خانم ماما همون جنین سقط شده رو گذاشته داخل اون جعبه و خدا میدونه فقط میخواستم بمیرم اون لحظه و بس!!....خدای بزرگ،خدای بزرگ!!چرا تموم نمیشن کابوس های این بخش??

برچسب ها : دیگه چیزی ازم نمونده!! - دیگه چیزی
و تو چون مصرع شعری زیبا،سطر برجسته ای از زندگی من هستی
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

قالیچه ی گل قرمز دستباف جهاز مادرمُ انداختم رو حیاط و رو به درختای سبز باغچه و گلهایی که هزار رنگ شدن "سزارین"میخونم....غرق این فکرم که باید یه روزی بشم بهداشت و چندواحد قبل از بارداری برای همه ی خانم ها ارائه کنم با موضوع عوارض بارداری و زایمان.مدرّس هایی رو حتی تا دورافتاده ترین روستاها بفرستم که این مبحث مهمُ تدریس کنن و د ایان امتحانی بگیرن و فقط پاس شده ها،یعنی ایی که به درستی آگاه شدن که چه اتفاقاتی در پروسه ی زایمان براشون می افته حق باردار شدن پیدا کنن....واسه خودم داستان میبافم که چشمم می افته به قاب رو به روم....به پدرم که سیرهای باغچه رو با بیل از خاک درمیاره و میگه:خونه اون جاییه که بشه رو حیاطش سیر کاشت....

برچسب ها : و تو چون مصرع شعری زیبا،سطر برجسته ای از زندگی من هستی
همینطور وهمناک...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز اولین جلسه ی کلاس پزشک قانونی رو داشتیم...اگه بخوام تو یک جمله توصیفش کنم باید بگم"تلخ و جذاب"...طول میکشه تا چیزایی که امروز شنیدمُ هضم کنم.ولی باید بگم با وجود اینکه موقع تدریس از ترس به صندلی میخکوب شده بودم,و شنیدن بعضی خاطرات تا سرحد جنون منُ متعجب میکرد و باوجوداینکه نمیتونستم ماجراهایی که میشنوم رو تو مغزم پردازش کنم اما....اما از امروز میگم تخصص، یا اطفال یا پزشکی قانونی!!!_________بعدا نوشت:جمله ی آ ُ پس میگیرم چون همین الان سرچ و دیدم حقوقش به طور نامردانه ای!!پایینه و اصلا متناسب با میزان استرس کار و همینطور درخطر بودن جان آدم نیست.همون اطفال مارو بدین بریم.

برچسب ها : همینطور وهمناک...
سامورایی نادمی هستم اما همچنان پرانرژی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز با سهیل حرف زدم و از افسردگی این روزام گفتم.از اینکه تازه فهمیدم درس خوندن برای امتحان دستیاری(تخصص)چطوریه و از فکر اونهمه زمانی که هدر دادم درحالی که فکر می خیلی خوب میخونم، میخوام دیوونه بشم....گفتم سهیل من بدون اینکه بفهمم گند زدم تو داخلی و جراحیم و حتی اطفالی که اونهمه براش خوندم.گفتم وقتی یادم میاد واسه داخلی هاریسون میخوندم و کلی خوشحال بودم که رفرنس میخونم دلم میخواد رو خودم بالا بیارم چون میتونستم به جای اونهمه وقتی که برای خوندن هاریسون گذاشتم کلی تست بزنم که نزدم..وبغض گلومُ فشار میداد اما سهیل همون منی هست که نیاز داشتم به دادم برسه...از اینکه میدید بالا ه سرم به سنگ خورده و دست از روشهای ابتکاری خودم برداشتم خوشحال شد...خیلی خوبه که به یادم نیاورد که واسه کنکور هم همینکارا رو می و به جای پیش رفتن با برنامه ی آزمونهام،واسه خودم برنامه مینوشتم و چه خوبه که بهم سرکوفت نزد که چقدر تو دوران کنکور حرسش دادم و به حرفاش گوش ن ....چه خوبه که گفت هنوز وقت واسه جبران داری،بجنب زمان باقی مونده از دستت نره...ولی سهیل من هنوزم نمیدونم تو چطوری تونستی درجا بعد اتمام عمومی چشم قبول شی لامصب!!!??__________پ.ن:از امروز به طور جدی استارت خوندم به قصد قبولی دستیاری رو زدم و خدا میدونه که تو زندگیم جز این آرزوی دیگه ای ندارم.و خود خدا میدونه که بزرگترین ترس من تو زندگیم اینه که شرایطم منُ ببری به سمتی که تا آ عمرم عمومی بمونم....میدونی رفیق?من میخوام پس میتونم!!!__________پ.ن2:هیچوقت فراموش نکنین که موفقیت درسی مال ایی نیست که زیاد میخونن،بلکه واسه ایی هست که دُرُست میخونن!!

ادامه مطلب
برچسب ها : سامورایی نادمی هستم اما همچنان پرانرژی! - سهیل ,واسه ,خوبه ,دادم ,اونهمه ,گفتم
ای ماشین لباسشویی،تندتر بچرخ لطفا!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

من الان میتونستم یه جای هیجان انگیز باشم اما نشستم کنار ماشین لباسشویی و منتظرم لباس های میکائیل خان(همگروهیم)شسته شن و بیاد ببره...انقدر این بشر کم عقله که میذاره تمام لباسهاش یکجا کثیف بشن و دیگه لباسی برای پوشیدن نداشته باشه بعد میاره که براش بشوریم.حتی مورد پیش اومده که بریم دم خونه اش،در بزنیم و بگیم لباس چرکهاتُ بده ببریم بشوریم تا کپک نزدی!!!........(میکول تهرانی هست و تو شهر ما غریبه.یه سوئیت کوچیک یک نفره اجاره کرده و ماشین لباسشویی نداره و هرکدوم از ما هربار که لباسهای چرکش جمع بشن میاریم و براش میندازیم تو ماشین.و البته که عمدتا باید غذای حضرت آقا رو هم براش ببریم(اینچنین کشته ی رفاقتیم)...حالا بشینین و بگین گلسا رحم و عطوفت نداره و کشیک های خودشُ میندازه گردن میکول طفلی...حالا فهمیدین چرا میکول همیشه آماده ی کشیک دادن به جای بقیه هست?:d(

برچسب ها : ای ماشین لباسشویی،تندتر بچرخ لطفا!! - ماشین ,میکول ,براش ,ماشین لباسشویی
دوست ترت دارم از هرچه دوست/ای تو به من از خود من خویشتر
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروزم با اشک شروع شد و طبق معمول ظرف چندساعت تمام همگروهی هام فهمیدن که حالم خوب نیست.از قبل قرار گذاشته بودیم بریم گشت2 رو ببینیم و قرارمون بود که بلیت نیم بها باشه اما همگروهیام تصمیم گرفتن بندازنش امروز که حال منم خوب کنن!!رفتیم و مثل همیشه،انقدری الکی خندیدیم که بنظرم اطرافیامون به فکر فرو رفتن که آخه این دیوانه ها به چی انقدر میخندن?کجای این انقدر خنده داره?...ولی ما همچنان میخندیدیم....تو سالن مُچ دوتا از هم ی هامونُ هم گرفتیم که شونه روی شونه ی هم گذاشته و پچ پچ می ،و به تحریک میکول رفتیم کنارشون نشستیم و عمدا خودمونُ بهشون نشون دادیم تا اوقات خوش رو زهرمارشون کنیم و موفق هم شدیم چون طفلی ها تا آ مثل چوب خشک نشستن رو صندلی و هیچ حرکت خلاف عُرفی انجام ندادن(خدا مارو ببخشه)....بعد از سینما حرکت کردیم سمت فست فودی تا عیشمون کامل بشه.دخترا تو ماشین من بودن و پسرا تو ماشین مجتبی.وسط راه یه ماشین افتاد دنبالمون و انقدری عصبی مون کرد که اگه امکانش بود پیاده میشدم و نفس کش میطلبیدم....پسرا زنگ زدن که چرا دیر کردین???رها گفت گُلی میخواد این ماشینی که راه افتاده دنبالمونُ جا بذاره...مثل همیشه جیغ میکشید که بیاااین، گلی مارو به کشتن میده و نگم براتون از هندی بازی پسرامون که اومدن و چه تئاتری به راه انداختن....من هنوز نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم به کولی بازی هاشون.....بچه ها به اتفاق آرا گفتن زرشک طلایی هفته رو میدن به من،که با نیم متر قد وایستاده بودم پشت سر مجتبی و به یارو که کم کم دو متر قدش بود میگفتم چنان بزنم تو دهنت که خون بپاشه رو دیوار!!!!!!!!(پناه بر خدا)....خیلی جالبه که مجتبی،پسری که تو خانواده ای مرفه و کاملا بی دین بزرگ شده انقدر رگ و ریشه داشته باشه.پسری که کنار مادرش میشینه و مشروب میخوره،و تو عرف خانواده شون چیزی به اسم محرم و نامحرم تعریف نشده چطور میتونه انقدر نجیب باشه??لحظه ای که پسرا اومدن مجتبی طوری حمله کرد طرف یارو که بخدا من گفتم یه خون افتاد گردنمون:d...به خیر گذشت و به مجتبی گفتم پسر تو همینجوریش خوشتیپی،عصبانی میشی دیگه دخترکُش میشی!!!!نشستم تو اتاقم و حالم خوبه،دیگه از غصه های امروز و دیروز خبری نیست و با خودم فکر میکنم چقد خدا منُ دوست داشته که همچین همگروهی های خوبی رو نصیبم کرده.جای کرور کرور خواهر نداشته رو برام پر میکنن....راستی نگفتم عاشق قیافه ی ساعدسهیلی شدم?و اینکه میخواستم بپرم جلوی ی سینما و بهش پیشنهاد ازدواج بدم اما سوگند و رها از دوطرف گرفته بودنم?نگفتم?نگفتم که من تو پنجاه و دو سالگی عاشق مردی میشم که چشمای مشکی داره?...خب حالا که گفتم....

برچسب ها : دوست ترت دارم از هرچه دوست/ای تو به من از خود من خویشتر - مجتبی ,انقدر ,گفتم ,دوست ,نگفتم ,پسرا
کوه ها اشک ندارند,فرو میریزند...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

لوکیشن:درمانگاه بیمارستان ن!

1)دخترخانوم نازی به همراه خانوم دیگه ای وارد اتاق میشن.دختر خج ی که سنش حدودا 13-14ساله بنظر میاد میشینه رو صندلی.

ازش میپرسه مشکلت چیه دخترم؟

دختر نگاه به خانوم همراهش میکنه و هیچی نمیگه.

به خانوم همراه میگه:مامانش؟دخترمون چه مشکلی داره؟

خانوم همراه میگه من مامانش نیستم که,جاریش هستم...ایشون باردار هستن و اومدن برای تشکیل پرونده!!!

میپرسه چندسالشه؟و خانوم همراه میگه 16سال. سوالهای مختلفی در مورد اینکه علائم عفونت ادراری داری یا نه؟تهوع و استفراغ؟سابقه ی بیماری خاص؟ و تمام مدت دختک ته و خانوم همراه جواب رو میده...

بعد از رفتنشون میگفت این هنوز موقع عروسک بازی شه...چرا اینکار میکنن با این بچه ها آخه...

و ما تو سکوت مطلق فقط نگاه میکردیم!!

.

2)خانوم 47ساله ای برای مراقبت های روتین بارداری مراجعه میکنه. میگه خانوم تست غربالگریت مشکل داره و باید آب از شکمت بکشم و بفرستیم آزمایشگاه تا مطمئن بشیم بچه مشکلی نداشته باشه(منظور انجام آمنیوسنتز بود).

خانوم باردار گفت هزینه اش چقدر میشه؟ گفت دقیق نمیدونم ولی هزینه ی آزمایشگاه بالای 1میلیون ودویست میشه.بهت نامه میدم فردا بیا بیمارستان چون تو مطب هزینه بیشتر میشه.

خانوم گفت یااااااابوالفضل من از کجا انقد پول بیارم؟

گفت دست من نیست عزیزم.آخه چرا بعد داشتن3تا بچه ی سالم,با این سن باردار شدی؟

گفت شوهرم بچه دوست داره,من براش نیارم میره زن میگیره....

و ما همچنان تو سکوت مطلق نگاه میکردیم!!

.

3)خانوم بارداری که دفعه ی قبل مراجعه کرده بود و تو جواب آمنیوسنتزش گزارش شده بود که جنین سندروم داون داره,امروز مراجعه کرده بود برای بستری شدن و سقط جنین.

گریه میکرد و میگفت شوهرم میگه باید نگهش داری.حق نداری بچه ی منو بندازی و اصرار داشت که نکن این کارو...باهاش حرف بزن,راضیش کن!!

و خانوم گریه میکرد و میگفت منو میکشه...

و ما از شدت سکوت در شرف غمباد گرفتن بودیم!!

.

بعد تموم شدن ساعت درمانگاه میرفتیم سمت رختکن تا لباس عوض کنیم.آقایی شیرینی به دست اومد سمت مون و شیرینی تعارف کرد و گفت پدر شدم.مجتبی پرسید خانومتون اسمش چیه؟(برای اینکه بدونه مریض کدوممون بوده).مرد گفت اسمش خانوم فلانی بوده.

خانوم این آقا صبح امروز توی مورنینگ مون ریپورت شد و کلی در موردش حرف زدیم.ایشون جفت سرراهی داشت و اگه ماجراها و بدبختی هایی که این زن کشید تا تونست بچه رو به سنی برسونه که بتونن تو آی سی یو نگهش دارن رو براتون تعریف کنم میشینین روضه ی حضرت زهرا میخونین.

انقدری خون از دست داد و ترخیص شد و باز دوباره بستری شد و باز خونریزی کردو...و...و...که دیگه پزشکها خسته شده بودن چه برسه به مادره.

امروز میگفت استرسی که سر زایمان این مریض کشیدم پیرم کرد...

من حرکت و گفتم شیرینی نمیخورم...راستش از گلوی هیشکی پایین نمیرفت...

رفتم تو بخش بالاسر همون خانوم و دیدم و چارطاق رو تخت دراز کشیده و دارن بهش خون میزنن.حال به احوالش نبود و حالا حالاها طول میکشه تا نیرویی که تو این چند ماهه از دست داده رو جایگزین کنه.وضعیت اعصاب خورد کنی داشت که من تحملش رو نداشتم....

تو دلم گفتم تو یه کوهی زن!در که تو کشیدی هر ی رو از پا در می آورد!

اومدم بیرون و با خودم فکر آره دیگه بایدم شیرینی تعارف کنه...به هرحال پدر شده و خوشحاله...

.

ع :دست من و گل کاغذی حیاطمون و یه گل عجیب غریب دیگه که تو باغچه پیداش ...

بیخیال همه ی اتفاقات دردناکی که هرروزه احاطه مون میکنن,قهوه تون سرد نشه....



برچسب ها : کوه ها اشک ندارند,فرو میریزند... - خانوم , ,میگه ,شیرینی ,میگفت ,باردار ,خانوم همراه ,همراه میگه ,گریه میکرد ,شیرینی تعارف ,مراجعه کرده
سناریوی ن2
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

+این روزا هیچ چیز به اندازه ی قیافه ی شرم زده ی میکول که موقع ورود به اتاق بیمار یااللّه یااللّه میکنه منُ نمی خندونه.

+امروز دوبار نشستم رو دوتا صندلی خونی و خیلی خانوم بودم که بالا نیاوردم.باید یه تابلو بزنم تو بخش و بنویسم خانوم های زائو لطفا رو صندلی های بخش نشینید مرسی!!

+ مون مارو مجبور میکنه که وایستیم و معاینه ی واژینال زنهای باردار قبل زایمان طبیعی رو نگاه کنیم تا به قول خودش چشممون آشنا باشه و تو اینترنی که باید انجامش بدیم نترسیم،و خب من با هربار ورود انگشت به مریض پا به پای بیمار جیغ میزنم.!

+برخلاف من و سوگند که از همون بدو حیات میدونستیم که مادر شدن انتخابمون نیست،رها و مهسا میگفتن بچه دار خواهند شد.رها سه تا بچه دوست داشت و مهسا با م با همسرش تصمیم گرفتن بعد تموم شدن دوران عمومی مهسا بچه دار بشن.و ما الان نباید بخندیم به جفتشون که با رنگ زرد از زایشگاه میان بیرون و تاکید میکنن ما به ریش اجدادمون بخندیم بچه بخوایم و واقعا دلم میسوزه واسه مهسا چون همسرش بچه دوست داره!!

+یه صحنه ی بامزه ی دیگه تو زایشگاه دیدن خانومهای بارداری هست که روی توپ های مخصوص نشستن و نرمش میکنن.

+حالا با این همه صحنه ی بامزه که هرروزه جلو چشممونه اگه بازم از این بخش متنفر باشیم و غر بزنیم دیگه خیلی ناشکریم بخدا!!!

+شکر خدا گرچه با کارهای عملی این بخش کنارنمیام اما درسهای تئوریش رو دوست دارم و انشالله تا سرمون به خوندن گرمه تموم شه بره این بخش چیز!

+یه چیزُ یادم رفت بگم،اینکه این متخصص های ن که خیلی نسبت به جراح ها پرکارترن چطور انقد روپا و سرحالن?پزشک کشیک ب تا ساعت10شب که پیاپی تو اتاق عمل بود و بعدش هم سه سوت مریض های بخش رو دید و فرت فرت معاینه کرد و فرستاد اتاق عمل و این وسط چندتا زایمان طبیعی هم گرفت و دوتا مریض بدحال که چیزی به مرگشون نمونده بودُ هندل کرد و دوباره پرید اتاق عمل و تا خود صبح بیدار بود و امروز صبح هم خوش و بش میکرد و همچنان خوشگل و تیشان فیشان!!

برچسب ها : سناریوی ن2 - مهسا ,اتاق ,دوست ,مریض ,خیلی ,زایمان طبیعی
سناریوی ن3
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز به همراه یکی از اساتید خیلی جوون و پرانرژی مون رفتیم درمانگاه.خانوم بهمون گفت بارداره ولی هنوز ت جنینش با سونو مشخص نیست.ایشون با میل خودشون و برای اطمینان از سالم بودن بچه با پول خودشون آزمایش ژنتیک داده بودن و امروز جوابش رو تلفنی بهش گفتن.اینکه یه دختر سالم دارن و چقدر ذوق ش بامزه بود.

+سعی میکنم دفعه ی بعد که رفتم درمانگاه با اسپکولوم یه معاینه ی واژینال انجام بدم.امروز مث یه خانوم بالاسر تک تک معاینات وایستادم و علی رغم دیدن اونهمه ترشح و عفونت خیلی بزرگوارانه حالم بد نشد.

+تا حالا خانم 67ساله ای رو دیدین که برای اولین بار باردار شده باشه???من دیدم.

+تا حالا خانومی رو دیدین که جواب آمنیوسنتزش اومده باشه و جلو چشمت بهش بگن بچت سندروم داون داره و باید سقطش کنی و اشک بریزه???من دیدم.

+شکرخدا سال 96پر از انرژی ام واسه درس خوندن.دلم میخواد انقدری بخونم تا دونه دونه ی سلول هام متلاشی بشن...تاحالا به این فکر کردین که درس خوندن چقدر جذاب و هیجان انگیزه?من تو روزهای ل کننده ی کنکور هم اکثرا حالم خوب بود و اوقات زیادی رو با عشق میخوندم.اینجوری هم بازده خوندنم میرفت بالا و هم حال روحیم خوب بود.نظرتون چیه امسال خاک راه بندازیم?

برچسب ها : سناریوی ن3
همچنان ن4
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

+بیمارم خانوم16ساله ای هست که برای سومین بار سقط کرده و نگرانشم چون هرچی تعداد سقط بیشتر باشه احتمال به آ رسوندن بارداری های بعدی کمتر میشه و ایشون دوست دارن بچه داشته باشن.

+تو مورنینگ ریپورت امروز راجع به خانوم 25ساله ای صحبت کردیم که جفت سرراهی داشت و چندبار با خونریزی شدید بستری شده،درمان گرفته و ترخیص شده بود اما خون ریزی ب تهدیدکننده ی حیات مادر بود و مجبور شدن سزارین انجام بدن.شکر خدا مادر خوبه اما نوزاد نارسه و باید منتظر موند تا ببینیم تحمل میکنه این دنیا رو یا نه.

+یکی دیگه از مریضهام دوتا سقط قبلی داشته و الان هم تو هفته های پایین حاملگی دهانه ی رحمش باز شده،امروز سرکلاژش (اصطلاحا رحمش رو دوختن تا بچه رو بیشتر داخل رحم نگه دارن که بیشتر رشد کنه)و قرار چند ماه رو استراحت مطلق باشه.اعصابم بهم میریزه وقتی میبینم با این سختی لگن میذارن زیرش و مدام به خودم میگم اون موجودی که قراره بیاد و پس فردا هم تو روت وایسته ارزش این کارها رو داره??

+حقیقت اینه که متخصص های ن خیلی با دیسیپلینن و حس قدرتمند.و من داره از این رشته خوشم میاد اما بنظرم بازم من بدرد این کار نمیخورم چون نمیتونم با بیمارم همزادپنداری کنم.نمیتونم ی که خودش خواسته این سختی ها رو بکشه به عنوان بیمار بپذیرم چون از نظر من هیچ بیماری به دلخواه خودش بیمار نشده!

+تو درمانگاه بودیم،یه خانوم بارداری مراجعه واسه مراقبتهای روتین بارداری.گفت خانوم دوباره برام سونوی تعیین ت بنویس? گفت تابحال دوبار انجامش دادی و فهمیدی دختره دیگه واسه چی????گفت شوهرم بهم فشار میاره میگه شاید سونو اشتباه کرده یه بار دیگه برو شاید پسر باشه... که واضحا حرسش گرفته بود اما سعی میکرد ریل برخورد کنه و به شوخی میگفت عزیزم بگو م گفته صد درد صد دختره و خداروشکر کن یه دختر سالم گیرت بیاد.قدیما پسرُ واسه شخم زدن زمین میخواستن الان واسه چی میخوای?اگرم پول زیادی داری که انقدر میدی واسه سونوی الکی بیار پولهای اضافی رو بده به ما...

زنه میگفت دلم خونه،دوتا دختر دارم و خانواده ی شوهرم پسر میخوان و بهم سرکوفت میزنن.....(احتمالا اگه من تخصص ن بگیرم در این موقعیت به خانومه میگم بگو دفعه بعد شوهرت بیاد خودم فیزیکی باهاش برخورد میکنم و لابد با ماشین از روش رد میشدم:d.پس واسه حفظ جون همه ی پدرا و یتیم نشدن نی نی ها بهتره من هیچوقت تخصص ن قبول نشم:d(!!!!

برچسب ها : همچنان ن4 - واسه , , ن ,بیاد ,بارداری ,خانوم ,تخصص ن
خانوم ببخشید?جنس شما چیه?!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز از ساعت 8:30تا11:30با یکی از اساتیدمون راند بودیم و تمام این سه ساعت س ا وایستاده بودیم و وقتی گفت خسته نباشید!دیگه پا و کمر و ستون فقرات نداشتیم که بخوایم حرکت کنیم و از بخش فراری شیم.و تازه بعد نیم ساعت استراحت،مجددا با همون اتند تا ساعت1:30کلاس تئوری داشتیم...آ کلاس جمیع دانشجوها یا چرت میزدن یا از کمر درد مینالیدن ولی خانوم شا و فرش و خوشحال بود....مجتبی گفت خانوم شما در 24ساعت چقدر میخو ن?گفت نهایتا 5ساعت،3ساعت شب و دوساعت ظهر!!!!و خب اگه آنکال باشم همینم نمیخوابم!!!!!،،،همه چی به کنار،من فقط نمیدونم با این وضعیت چرا اینا تو اتاق عمل که اونقدر س ا هستن غش نمیکنن?اینا چی میخورن که هیچوقت گرسنه نمیشن?چرا قندخون اینا نمی افته پایین???فکر کنم خدا اینا رو با جنس اصل ساخته ولی مواد اولیه ما چینی بوده!!

+پایان کلاس، از مطالب تدریسی امروز کوییز گرفت.میکول گفت این موقع ظهر دیگه ما قندخون مون صفر شده و مغزمون پالس نمیده که بخوایم کوییز بدیم!! خندید و گفت ای بابا?هنوز که ساعت یک و نیمه،به این زودی قندت افتاد پایین?مگه سندروم دامپینگ داری?خندید و گفت حالا بگو ببینم سندروم دامپینگ چیه?میکول که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت خانوم حالا که فکر میکنم میبینم قند خونم اصلا هم افت نکرده و از خنده ترکید!!

(+اگه میخواین بدونین دامپینگ چیه یه سرچ کوچولو تو گوگل کنین)

برچسب ها : خانوم ببخشید?جنس شما چیه?!! - ,اینا ,خانوم ,ساعت ,دامپینگ ,خانوم ,سندروم دامپینگ
سناریوی تصمیمات کبری!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

سال96باید ادامه ی اصلاحات خودم تو سال 95باشه.

یعنی باید تغییر سبک زندگی که از سال قبل شروعش در ابعاد وسیع تری ادامه پیدا کنه.از تغییر خلق و خو و ری ست روابطم شروع و رسیدم به سلامت جسمی.و حالا تصمیم دارم تو سال جدید آدم پولداری تری(!)باشم.چطور?خب چون امکان ب درآمد ندارم پس باید مخارجم کمتر بشه....

من مقرری ثابتی دارم که پدرم اول ماه به حسابم میریزه.برای ج کرایه آژانس و کپی زدن جزوه و ید خوراکی تو بیمارستان و ید کتاب و...! روزی که میخواستم وزنمُ کم کنم یه جایی خوندم که نوشته بود اول ببین چه چیزهایی باعث چاق شدنت شدن،و حالا با تغییر یا حذف اونا وزن کم کن.و خب من فکر میکنم که در مورد افزایش پس انداز هم همون قانون حکم میکنه یعنی باید ببینی وجی های بی دلیل جیبت چی هستن و حالا اصلاحشون کن....

من چون 99%روزها ماشین دارم پس پولی بابت آژانس نمیدم و چون دیگه هرگز خوراکی آماده نمی م و از خونه با خودم خوشمزه های سالم میبرم پس پولی بابت خوردنی هم ج نمیکنم(بجز موارد معدودی که میریم بستنی بخوریم) پس چی میشه که من هیچوقت پس انداز ندارم?پولای من ج چی میشن?...

بعد از بررسی دیدم که من تا نیمه ماه اصلا به حساب بانکیم دست نمیزنم چون احتیاجی ندارم ولی تو نیمه ی دوم وقتی میبینم هیچی ج ن دچار یه مصرف گرایی کاذب میشم و به طرز باورن ی چیزای به درد نخور می م.از مدادها و خ رهای رنگی که وار وار رو هم تلنبار شدن بگیر تا انواع شومیزها و لباسهای مختلف که چون بدون برنامه یده شدن با هیچ لباسی ست نمیشن و عملا بدون مصرف موندن.تازه مگه من چقدر وقت میکنم برم بیرون که اینهمه لباس احتیاج داشته باشم?چه دلیلی داره پول ج چیزایی کنم که هیچوقت قرار نیست استفاده بشن?....

اول سال جدید یه حساب جدا باز و هر ماه که پدرم پول به حسابم میریزه،70% اون پول رو میریزم به حساب دوم و فقط از30%باقی مونده استفاده میکنم و امیدوارم پایان سال یه پس انداز حس داشته باشم و امیدوارم دیگه هیچوقت موقع احتیاج به ید کتاب بی پول نباشم....

پس همین الان تصمیم بگیرین که بدون برنامه ید نکنین و همیشه با لیست ید برین بازار و تا مطمئن نشدین به لباس یا وسیله ای احتیاج ندارین بابتش پول ج نکنین....

حیف نیست ماها به این خوشتیپی پولدار نباشیم?نه واقعا حیف نیست?:d

برچسب ها : سناریوی تصمیمات کبری! - هیچوقت ,حساب ,احتیاج ,انداز ,میکنم ,حالا ,داشته باشم ,بدون برنامه ,پولی بابت , ید کتاب ,یعنی باید
دل ربایانه دگر بر سر ناز آمده ای/از دل ما چه به جا مانده که باز آمده ای؟
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

توت حیاطمون میوه داده و من تازه امروز فهمیدم...جدالی بود بین من و زنبورها و پرنده ها,و هر ی حریص تر از اون یکی توت میخورد و به حریف رحم نمیکرد...
کارگر ساختمون کناریمون دست از کار کشیده و به من زل زده بود...دیدمش و با خودم فکر باحال نیست اگه عاشقم بشه؟بعد هر روز بره بالای همون ساختمون و یه نامه رو که شب قبل با هزار دنگ و فنگ نوشته پرت کنه تو حیاطمون؟بعد من از ترس پدر و برادرهای غیرتیم_ که نیم متر سبیل دارن و صبح به صبح یه کلاه پهلوی میذارن رو کله ی فرفری شون,لنگ میندازن رو شونه و میرن دنبال یه لقمه نون حلال_دائم کشیک میدم که نامه دست ی جز خودم نیفته...
بعد منم انقدری عاشقش بشم که از غم دوریش پوست رو استخون بشم و شبا با یادش از خواب بپرم...
تو همین گیر و دار واسم خواستگار بیاد و همون پدر و برادرهای غیرتی به زور عروسم کنن و اون کارگر ساده از غم من خودشو از بالای ساختمون بندازه پایین و...!!
رویام داشت به جاهای باریکی میکشید که مادر صدام کرد,چندتا توت باهم خوردم,زدم زیر خنده و رفتم ببینم مادرم چی میگه...

+سال قبل درست همین موقع ها یه همچین ع ی از توت حیاطمون گذاشتم و نوشتم توت مون بار داده ولی من تازه خبر دار شدم...تاریخ تکرار میشه اما هیچوقت درست مثل بار قبل نیست...هربار با قشنگی هاش آدمو شگفت زده میکنه!

+اگه امید به میوه های تابستونی نبودن حتما ما تابستونا از شدت گرما میمردیم و ی خبردار نمیشد...هلو و زردآلو و گیلاس و آلبالو و سیب و آلوچه و آلو و انجیرهای باغ های پدربزرگهام منتظرن و من منتظر تر از اونا...
برچسب ها : دل ربایانه دگر بر سر ناز آمده ای/از دل ما چه به جا مانده که باز آمده ای؟ - ساختمون
غم دارم!قدّ یه گنده...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

غگمینم و گوشه گیر!...و این یعنی یک تنه دارم سرانه ی مطالعه ی کشورمونُ به سوئد و ژاپن و کجا و کجا میرسونم و حتی هیچ مسئولی نیست که ازم تقدیر کنه!!!

برچسب ها : غم دارم!قدّ یه گنده...
بوی بهبود ز اوضاع جهان "ن"میشنویم!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پدرم لحظه به لحظه اخبار ک دهای جدید رو دنبال میکنه و به من گزارش میده،من سر ت میدم و میگم آره،شنیدم....من و پدرم نگران به هم نگاه میکنیم و اون دیالوگ معروف ند استارک تو گوشم میپیچه که:winter is coming...

برچسب ها : بوی بهبود ز اوضاع جهان "ن"میشنویم!!
سناریوی تصمیمات کبری!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

سال96باید ادامه ی اصلاحات خودم تو سال 95باشه.یعنی باید تغییر سبک زندگی که از سال قبل شروعش در ابعاد وسیع تری ادامه پیدا کنه.از تغییر خلق و خو و ری ست روابطم شروع و رسیدم به سلامت جسمی.و حالا تصمیم دارم تو سال جدید آدم پولداری تری(!)باشم.چطور?خب چون امکان ب درآمد ندارم پس باید مخارجم کمتر بشه....من مقرری ثابتی دارم که پدرم اول ماه به حسابم میریزه.برای ج کرایه آژانس و کپی زدن جزوه و ید خوراکی تو بیمارستان و ید کتاب و...! روزی که میخواستم وزنمُ کم کنم یه جایی خوندم که نوشته بود اول ببین چه چیزهایی باعث چاق شدنت شدن،و حالا با تغییر یا حذف اونا وزن کم کن.و خب من فکر میکنم که در مورد افزایش پس انداز هم همون قانون حکم میکنه یعنی باید ببینی وجی های بی دلیل جیبت چی هستن و حالا اصلاحشون کن....من چون 99%روزها ماشین دارم پس پولی بابت آژانس نمیدم و چون دیگه هرگز خوراکی آماده نمی م و از خونه با خودم خوشمزه های سالم میبرم پس پولی بابت خوردنی هم ج نمیکنم(بجز موارد معدودی که میریم بستنی بخوریم) پس چی میشه که من هیچوقت پس انداز ندارم?پولای من ج چی میشن?...بعد از بررسی دیدم که من تا نیمه ماه اصلا به حساب بانکیم دست نمیزنم چون احتیاجی ندارم ولی تو نیمه ی دوم وقتی میبینم هیچی ج ن دچار یه مصرف گرایی کاذب میشم و به طرز باورن ی چیزای به درد نخور می م.از مدادها و خ رهای رنگی که وار وار رو هم تلنبار شدن بگیر تا انواع شومیزها و لباسهای مختلف که چون بدون برنامه یده شدن با هیچ لباسی ست نمیشن و عملا بدون مصرف موندن.تازه مگه من چقدر وقت میکنم برم بیرون که اینهمه لباس احتیاج داشته باشم?چه دلیلی داره پول ج چیزایی کنم که هیچوقت قرار نیست استفاده بشن?....اول سال جدید یه حساب جدا باز و هر ماه که پدرم پول به حسابم میریزه،70% اون پول رو میریزم به حساب دوم و فقط از30%باقی مونده استفاده میکنم و امیدوارم پایان سال یه پس انداز حس داشته باشم و امیدوارم دیگه هیچوقت موقع احتیاج به ید کتاب بی پول نباشم....پس همین الان تصمیم بگیرین که بدون برنامه ید نکنین و همیشه با لیست ید برین بازار و تا مطمئن نشدین به لباس یا وسیله ای احتیاج ندارین بابتش پول ج نکنین....حیف نیست ماها به این خوشتیپی پولدار نباشیم?نه واقعا حیف نیست?:d

برچسب ها : سناریوی تصمیمات کبری! - هیچوقت ,حساب ,احتیاج ,انداز ,میکنم ,حالا ,داشته باشم ,بدون برنامه ,پولی بابت , ید کتاب ,یعنی باید
بوی بهبود ز اوضاع جهان "ن"میشنویم!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پدرم لحظه به لحظه اخبار ک داتورهای جدید رو دنبال میکنه و به من گزارش میده،من سر ت میدم و میگم آره،شنیدم....من و پدرم نگران به هم نگاه میکنیم و اون دیالوگ معروف ند استارک تو گوشم میپیچه که:winter is coming...

برچسب ها : بوی بهبود ز اوضاع جهان "ن"میشنویم!!
من برق میشم میرم تو چشمات...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

سهیل ت ت زده و روز مردُ بهم تبریک گفته...حالا خودمُ با یه دست سبیل حس تصور میکنم که پیژامه راه راه پوشیدم و کنترل تلویزیون رو قرق ،رو مه میخونم و صدا میزنم یکی بیاد کولرُ خاموش کنه!!!(بهرحال سهیله دیگه،کاریش نمیشه کرد).

برچسب ها : من برق میشم میرم تو چشمات...
خانوم ببخشید?جنس شما چیه?!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز از ساعت 8:30تا11:30با یکی از اساتیدمون راند بودیم و تمام این سه ساعت س ا وایستاده بودیم و وقتی گفت خسته نباشید!دیگه پا و کمر و ستون فقرات نداشتیم که بخوایم حرکت کنیم و از بخش فراری شیم.و تازه بعد نیم ساعت استراحت،مجددا با همون اتند تا ساعت1:30کلاس تئوری داشتیم...آ کلاس جمیع دانشجوها یا چرت میزدن یا از کمر درد مینالیدن ولی خانوم شا و فرش و خوشحال بود....مجتبی گفت خانوم شما در 24ساعت چقدر میخو ن?گفت نهایتا 5ساعت،3ساعت شب و دوساعت ظهر!!!!و خب اگه آنکال باشم همینم نمیخوابم!!!!!،،،همه چی به کنار،من فقط نمیدونم با این وضعیت چرا اینا تو اتاق عمل که اونقدر س ا هستن غش نمیکنن?اینا چی میخورن که هیچوقت گرسنه نمیشن?چرا قندخون اینا نمی افته پایین???فکر کنم خدا اینا رو با جنس اصل ساخته ولی مواد اولیه ما چینی بوده!!_________پایان کلاس، از مطالب تدریسی امروز کوییز گرفت.میکول گفت این موقع ظهر دیگه ما قندخون مون صفر شده و مغزمون پالس نمیده که بخوایم کوییز بدیم!! خندید و گفت ای بابا?هنوز که ساعت یک و نیمه،به این زودی قندت افتاد پایین?مگه سندروم دامپینگ داری?خندید و گفت حالا بگو ببینم سندروم دامپینگ چیه?میکول که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت خانوم حالا که فکر میکنم میبینم قند خونم اصلا هم افت نکرده و از خنده ترکید!!(+اگه میخواین بدونین دامپینگ چیه یه سرچ کوچولو تو گوگل کنین)

برچسب ها : خانوم ببخشید?جنس شما چیه?!! - ,اینا ,خانوم ,ساعت ,دامپینگ ,خانوم ,سندروم دامپینگ
ارکان م همه برطبق رساله است/جز قبله که سمت رخ تو زاویه دارد
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

هر ی که یکبار من و پدرمُ دیده باشه میفهمه که من یه دختر معمولی ام اما پدرم عاشقمه.همه ی فک و فامیل و دوست و آشنا میدونن که آقای فلانی یه بت داره که هر ثانیه درحال عبادتش هست و اون بُت دخترشه...میدونن اگه گُلی غذایی که تو سفره هست رو دوست نداشته باشه و نخوره،باباش غمباد میگیره و از خوردن دست میکشه.میگه تا گلی گرسنه باشه من لقمه از گلوم پایین نمیره و انقدری نمیخوره تا دخترش به زور بشینه سر میز و بالا ه یه چیزی بفرسته تو معده و اونوقته که بابای دختر خیالش راحت میشه و مشغول خوردن...هر که یکبار سوار ماشین پدرم شده باشه میدونه که از روشن کولر طفره میره و میگه بنزین اضافه بسوزونم که چی??ولی وقتی دخترش بخواد بره جایی از چند دقیقه ی قبل ماشینُ راه میندازه،کولرُ روشن میکنه تا مطمئن بشه گرما دخترشُ اذیت نمیکنه....دیگه همه میدونن که آقای فلانی ماشینشُ داده به دخترش تا سوار آژانس نشه و به جاش خودش کارهاشُ با تا ی انجام میده....میدونن که این بابای عاشق یک روزی که دخترش نوزاد بوده با دستای خودش کهنه های کثیفش رو عوض میکرده و میشسته،شیر خشک درست میکرده و بهش میداده.که هنوزم که هنوزه وقتی دخترش سرما میخوره میشینه کنارش و گریه میکنه...همه ی فامیل خاطره ی سالها قبل که مادرم بخاطر دیسک کمر به مدت یک سال فلج شده رو از زبون پدرم شنیدن و چشمای پر اشک بابا رو موقع تعریف ش دیدن که نه برای حال مامان گریه میکنه و نه بحال سختی هایی که خودش تو اون دوران کشیده،بلکه فقط از یادآوری گریه های دخترش که میگفته من میخوام مامانم بتونه راه بره اشک میریزه...مادرم همیشه میگه اخلاقات لنگه ی باباته و میدونم راست راسته این حرفش،میدونم تا حد زیادی شبیه پدرم شدم و این یکدندگی هامُ ازش به ارث بردم...برخلاف مامان که همیشه درمقابل کارهای غلطم جبهه گرفته و تنبیهم کرده،بابا وایستاده کنارم و گفته فدای سرت بابا...با شنیدن نمره های پایینم تو مدرسه برخلاف مامان که عصبانی شده،بابا در گوشم گفته نمره به چه دردت میخوره?خودتُ ناراحت نکنیا..اون روزی فهمیدم چه پشتیبان حس دارم که سر ازدواج و ن با مامان بحثم شد.بهش گفتم و و برام فرقی نداره و ازش خواستم تا زنده هستم دیگه جلوم حرفی از هیچ پسری نزنه و پیشنهاد هیچ دوست و آشنایی رو بهم منتقل نکنه چون نمیخوام ازدواج کنم و اون عصبانی دستاشُ تو هوا ت میداد و میگفت آ ش که چی??درست همون لحظه بود که بابا از پشتم در اومد و گفت با خون و دل بزرگش ن که بدمش دست ی که معلوم نیست چجور آدمی باشه!!گفت بابا اگه از من بپرسی هم میگم ازدواج نکن.بچسب به درس و کار و زندگی و کیف کن از جوونیت...چقدر بابای باحالی هستی که هنوزم که هنوزه وقتی ی بهم پیشنهاد ازدواج میده و من تو رودربایستی نمیتونم بگم نه،شماره ی تورو میدم بهشون ولی فورا بهت زنگ میزنم و میگم از زبون خودت بگو نه.بگو من نمیخوام دخترمُ عروس کنم و تاکید میکنم مامان چیزی نفهمه و چقدر این نقشُ خوب بازی میکنی و چقدر جذاب میشی وقتی میگی خی تخت تخت بابا...تویی که تو سال سخت کنکور کنارم بودی و هروقت فوتبال پرسپولیس شروع میشد سرک میکشیدی تو اتاقم و میگفتی دلت پوسید بابا،بیا کنارم فوتبال ببین و تا نمی اومدم دست برنمیداشتی.و هنوز هم وقتی بهت میگم فلان درس نمره الف شدم ذوق میکنی اما پشت بندش میگی با12_13هم پاس بودی ها،انقد به خودت فشار نیار و چقدر خطوط صورتت مهربون میشن وقتی گردو میشکنی یا پرتقال پوست میگیری و مجبورم میکنی بخورم و همیشه با لیوان شیر میای تو اتاقم و با صدای یواش در گوشم میگی بابا دخترا باید بیشتر به خودشون برسن،خودت که ی واسه خودت و این چیزا رو میدونی بهرحال!...چقدر خوبی وقتی که واسه سیگار آتیش زدن میری تو حیاط و میگی گُلی از بوی سیگار بدش میاد...امروز که تو راه بیمارستان پشت ماشین بودم و رو به سوگند که بپرسم روز پدر کی هست?ولی یادم افتاد سوگند پدر نداره و حرفمُ با بغض فرو دادم تلنگر خوردم که داشتنت چقدر مهمه برام.که چقدر پررنگی اما من نمیبینمت.که از دختری که انقدر دوسش داری فقط یه سایه داری که هیچوقت خونه نیست و وقت نداره و حتی فرصت نکرده واسه روز پدر برات هدیه ب ه...ولی خُب دوست دارم،هرچقدر که ازت دور باشم بازم دوست دارم.بمون برام مرد مو نقره ای دل نازک که حتی ماه تولدت هم باهام یکیه....مردی که تنها عاشق حقیقی من هستی و میدونم لنگه ات واسم پیدا نمیشه.بمون برام....(خدا همه ی باباهای بهشتی رو رحمت کنه و خصوصا به دختراشون صبر بده)

برچسب ها : ارکان م همه برطبق رساله است/جز قبله که سمت رخ تو زاویه دارد - چقدر ,دخترش ,مامان ,دوست ,باشه ,ازدواج ,برخلاف مامان ,بمون برام ,گریه میکنه ,هنوزه وقتی ,وقتی دخترش
سناریوی ن1
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو بیمارستان ن یه قسمتی هست برای آموزش شیردهی به تازه مامان ها،،،زنهایی که بچه دار میشن میان اونجا و سی دی آموزشی براشون میذارن و در مورد نحوه ی درست شیردهی و پوزیشن درست نوزاد آموزش میبینن.تو اون اتاق ی ری جام شیشه ای گذاشتن که داخل هر کدومشون یکی از مواد غذایی قرار داره که باعث افزایش تولید شیر در مادر میشه،مثل کنجد، ما،بادوم و...،تا ما رفتیم یه زایمان طبیعی ببینیم برگردیم پسرا(میکول و رضا و مجتبی)تمام اون خوراکی ها رو خورده بودن و اون طور که بنظر می اومد آماده ی شیردهی بودن!!!___________پ.ن1:من متاسفم که انقدر عقب افتاده و دُگم هستیم که تو بیمارستان آموزشی که وظیفه اش در مرحله اول آموزش دانشجوها هست و بعد درمان بیمارا،پسرهای دانشجو حق ورود به زایشگاه رو ندارن.و جالب اینکه پس فردا که رفتن طرح باید زایمان گرفتن بلد باشن.حتی اینکه آقایون حق انتخاب تخصص ن رو ندارن هم جای بسی سرافکندگیه___________پ.ن2:زایمان طبیعی غم انگیزتر از اونی که فکر می بود و واقعا تماشای شکنجه شدن یه زن اصلا برام جذاب نبود،خصوصا وقتی بعد اتمام زایمان،خانوم ماما باید شکم زن رو ماساژ میداد و اون یکی دستشُ وارد ناحیه ی واژینال زن میکرد و ه ها رو میکشید بیرون.این حتی از خود پروسه ی زایمان هم بدتر بود____________پ.ن3:یه خانوم باردار تو بخش داریم که تو سونوگرافی متوجه شدن هوا داخل معده ی بچه نیست و این یعنی دهان به معده راهی نداره،یعنی مری بچه باز نیست(آترزی مری)،و به قول خانوم این بچه ها خیلی پیش آگهی بدی دارن و بعد تولد با وجود جراحی معمولا زنده نمیمونن.!!!

برچسب ها : سناریوی ن1 - زایمان ,شیردهی ,آموزش ,زایمان طبیعی
سناریوی ن2
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

این روزا هیچ چیز به اندازه ی قیافه ی شرم زده ی میکول که موقع ورود به اتاق بیمار یااللّه یااللّه میکنه منُ نمی خندونه__________امروز دوبار نشستم رو دوتا صندلی خونی و خیلی خانوم بودم که بالا نیاوردم.باید یه تابلو بزنم تو بخش و بنویسم خانوم های زائو لطفا رو صندلی های بخش نشینید مرسی!!_________ مون مارو مجبور میکنه که وایستیم و معاینه ی واژینال زنهای باردار قبل زایمان طبیعی رو نگاه کنیم تا به قول خودش چشممون آشنا باشه و تو اینترنی که باید انجامش بدیم نترسیم،و خب من با هربار ورود انگشت به مریض پا به پای بیمار جیغ میزنم.!___________برخلاف من و سوگند که از همون بدو حیات میدونستیم که مادر شدن انتخابمون نیست،رها و مهسا میگفتن بچه دار خواهند شد.رها سه تا بچه دوست داشت و مهسا با م با همسرش تصمیم گرفتن بعد تموم شدن دوران عمومی مهسا بچه دار بشن.و ما الان نباید بخندیم به جفتشون که با رنگ زرد از زایشگاه میان بیرون و تاکید میکنن ما به ریش اجدادمون بخندیم بچه بخوایم و واقعا دلم میسوزه واسه مهسا چون همسرش بچه دوست داره!!__________یه صحنه ی بامزه ی دیگه تو زایشگاه دیدن خانومهای بارداری هست که روی توپ های مخصوص نشستن و نرمش میکنن________حالا با این همه صحنه ی بامزه که هرروزه جلو چشممونه اگه بازم از این بخش متنفر باشیم و غر بزنیم دیگه خیلی ناشکریم بخدا!!!__________شکر خدا گرچه با کارهای عملی این بخش کنارنمیام اما درسهای تئوریش رو دوست دارم و انشالله تا سرمون به خوندن گرمه تموم شه بره این بخش چیز!________یه چیزُ یادم رفت بگم،اینکه این متخصص های ن که خیلی نسبت به جراح ها پرکارترن چطور انقد روپا و سرحالن?پزشک کشیک ب تا ساعت10شب که پیاپی تو اتاق عمل بود و بعدش هم سه سوت مریض های بخش رو دید و فرت فرت معاینه کرد و فرستاد اتاق عمل و این وسط چندتا زایمان طبیعی هم گرفت و دوتا مریض بدحال که چیزی به مرگشون نمونده بودُ هندل کرد و دوباره پرید اتاق عمل و تا خود صبح بیدار بود و امروز صبح هم خوش و بش میکرد و همچنان خوشگل و تیشان فیشان!!

برچسب ها : سناریوی ن2 - مهسا ,اتاق ,دوست ,مریض ,خیلی ,زایمان طبیعی
سناریوی ن3
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز به همراه یکی از اساتید خیلی جوون و پرانرژی مون رفتیم درمانگاه.خانوم بهمون گفت بارداره ولی هنوز ت جنینش با سونو مشخص نیست.ایشون با میل خودشون و برای اطمینان از سالم بودن بچه با پول خودشون آزمایش ژنتیک داده بودن و امروز جوابش رو تلفنی بهش گفتن.اینکه یه دختر سالم دارن و چقدر ذوق ش بامزه بود_______سعی میکنم دفعه ی بعد که رفتم درمانگاه با اسپکولوم یه معاینه ی واژینال انجام بدم.امروز مث یه خانوم بالاسر تک تک معاینات وایستادم و علی رغم دیدن اونهمه ترشح و عفونت خیلی بزرگوارانه حالم بد نشد_________تا حالا خانم 67ساله ای رو دیدین که برای اولین بار باردار شده باشه???من دیدم__________تا حالا خانومی رو دیدین که جواب آمنیوسنتزش اومده باشه و جلو چشمت بهش بگن بچت سندروم داون داره و باید سقطش کنی و اشک بریزه???من دیدم_________شکرخدا سال 96پر از انرژی ام واسه درس خوندن.دلم میخواد انقدری بخونم تا دونه دونه ی سلول هام متلاشی بشن...تاحالا به این فکر کردین که درس خوندن چقدر جذاب و هیجان انگیزه?من تو روزهای ل کننده ی کنکور هم اکثرا حالم خوب بود و اوقات زیادی رو با عشق میخوندم.اینجوری هم بازده خوندنم میرفت بالا و هم حال روحیم خوب بود.نظرتون چیه امسال خاک راه بندازیم?

برچسب ها : سناریوی ن3
همچنان ن4
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بیمارم خانوم16ساله ای هست که برای سومین بار سقط کرده و نگرانشم چون هرچی تعداد سقط بیشتر باشه احتمال به آ رسوندن بارداری های بعدی کمتر میشه و ایشون دوست دارن بچه داشته باشن.________تو مورنینگ ریپورت امروز راجع به خانوم 25ساله ای صحبت کردیم که جفت سرراهی داشت و چندبار با خونریزی شدید بستری شده،درمان گرفته و ترخیص شده بود اما خون ریزی ب تهدیدکننده ی حیات مادر بود و مجبور شدن سزارین انجام بدن.شکر خدا مادر خوبه اما نوزاد نارسه و باید منتظر موند تا ببینیم تحمل میکنه این دنیا رو یا نه_________یکی دیگه از مریضهام دوتا سقط قبلی داشته و الان هم تو هفته های پایین حاملگی دهانه ی رحمش باز شده،امروز سرکلاژش (اصطلاحا رحمش رو دوختن تا بچه رو بیشتر داخل رحم نگه دارن که بیشتر رشد کنه)و قرار چند ماه رو استراحت مطلق باشه.اعصابم بهم میریزه وقتی میبینم با این سختی لگن میذارن زیرش و مدام به خودم میگم اون موجودی که قراره بیاد و پس فردا هم تو روت وایسته ارزش این کارها رو داره??__________حقیقت اینه که متخصص های ن خیلی با دیسیپلینن و حس قدرتمند.و من داره از این رشته خوشم میاد اما بنظرم بازم من بدرد این کار نمیخورم چون نمیتونم با بیمارم همزادپنداری کنم.نمیتونم ی که خودش خواسته این سختی ها رو بکشه به عنوان بیمار بپذیرم چون از نظر من هیچ بیماری به دلخواه خودش بیمار نشده!___________تو درمانگاه بودیم،یه خانوم بارداری مراجعه واسه مراقبتهای روتین بارداری.گفت خانوم دوباره برام سونوی تعیین ت بنویس? گفت تابحال دوبار انجامش دادی و فهمیدی دختره دیگه واسه چی????گفت شوهرم بهم فشار میاره میگه شاید سونو اشتباه کرده یه بار دیگه برو شاید پسر باشه... که واضحا حرسش گرفته بود اما سعی میکرد ریل برخورد کنه و به شوخی میگفت عزیزم بگو م گفته صد درد صد دختره و خداروشکر کن یه دختر سالم گیرت بیاد.قدیما پسرُ واسه شخم زدن زمین میخواستن الان واسه چی میخوای?اگرم پول زیادی داری که انقدر میدی واسه سونوی الکی بیار پولهای اضافی رو بده به ما...زنه میگفت دلم خونه،دوتا دختر دارم و خانواده ی شوهرم پسر میخوان و بهم سرکوفت میزنن.....(احتمالا اگه من تخصص ن بگیرم در این موقعیت به خانومه میگم بگو دفعه بعد شوهرت بیاد خودم فیزیکی باهاش برخورد میکنم و لابد با ماشین از روش رد میشدم:d.پس واسه حفظ جون همه ی پدرا و یتیم نشدن نی نی ها بهتره من هیچوقت تخصص ن قبول نشم:d(!!!!

برچسب ها : همچنان ن4 - واسه , , ن ,بیاد ,بارداری ,خانوم ,تخصص ن
سناریوی ن4
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز به همراه یکی از اساتید خیلی جوون و پرانرژی مون رفتیم درمانگاه.خانوم بهمون گفت بارداره ولی هنوز ت جنینش با سونو مشخص نیست.ایشون با میل خودشون و برای اطمینان از سالم بودن بچه با پول خودشون آزمایش ژنتیک داده بودن و امروز جوابش رو تلفنی بهش گفتن.اینکه یه دختر سالم دارن و چقدر ذوق ش بامزه بود_______سعی میکنم دفعه ی بعد که رفتم درمانگاه با اسپکولوم یه معاینه ی واژینال انجام بدم.امروز مث یه خانوم بالاسر تک تک معاینات وایستادم و علی رغم دیدن اونهمه ترشح و عفونت خیلی بزرگوارانه حالم بد نشد_________تا حالا خانم 67ساله ای رو دیدین که برای اولین بار باردار شده باشه???من دیدم__________تا حالا خانومی رو دیدین که جواب آمنیوسنتزش اومده باشه و جلو چشمت بهش بگن بچت سندروم داون داره و باید سقطش کنی و اشک بریزه???من دیدم_________شکرخدا سال 96پر از انرژی ام واسه درس خوندن.دلم میخواد انقدری بخونم تا دونه دونه ی سلول هام متلاشی بشن...تاحالا به این فکر کردین که درس خوندن چقدر جذاب و هیجان انگیزه?من تو روزهای ل کننده ی کنکور هم اکثرا حالم خوب بود و اوقات زیادی رو با عشق میخوندم.اینجوری هم بازده خوندنم میرفت بالا و هم حال روحیم خوب بود.نظرتون چیه امسال خاک راه بندازیم?

برچسب ها : سناریوی ن4
سناریوی ن3
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

این روزا هیچ چیز به اندازه ی قیافه ی شرم زده ی میکول که موقع ورود به اتاق بیمار یااللّه یااللّه میکنه منُ نمی خندونه__________امروز دوبار نشستم رو دوتا صندلی خونی و خیلی خانوم بودم که بالا نیاوردم.باید یه تابلو بزنم تو بخش و بنویسم خانوم های زائو لطفا رو صندلی های بخش نشینید مرسی!!_________ مون مارو مجبور میکنه که وایستیم و معاینه ی واژینال زنهای باردار قبل زایمان طبیعی رو نگاه کنیم تا به قول خودش چشممون آشنا باشه و تو اینترنی که باید انجامش بدیم نترسیم،و خب من با هربار ورود انگشت به مریض پا به پای بیمار جیغ میزنم.!___________برخلاف من و سوگند که از همون بدو حیات میدونستیم که مادر شدن انتخابمون نیست،رها و مهسا میگفتن بچه دار خواهند شد.رها سه تا بچه دوست داشت و مهسا با م با همسرش تصمیم گرفتن بعد تموم شدن دوران عمومی مهسا بچه دار بشن.و ما الان نباید بخندیم به جفتشون که با رنگ زرد از زایشگاه میان بیرون و تاکید میکنن ما به ریش اجدادمون بخندیم بچه بخوایم و واقعا دلم میسوزه واسه مهسا چون همسرش بچه دوست داره!!__________یه صحنه ی بامزه ی دیگه تو زایشگاه دیدن خانومهای بارداری هست که روی توپ های مخصوص نشستن و نرمش میکنن________حالا با این همه صحنه ی بامزه که هرروزه جلو چشممونه اگه بازم از این بخش متنفر باشیم و غر بزنیم دیگه خیلی ناشکریم بخدا!!!__________شکر خدا گرچه با کارهای عملی این بخش کنارنمیام اما درسهای تئوریش رو دوست دارم و انشالله تا سرمون به خوندن گرمه تموم شه بره این بخش چیز!________یه چیزُ یادم رفت بگم،اینکه این متخصص های ن که خیلی نسبت به جراح ها پرکارترن چطور انقد روپا و سرحالن?پزشک کشیک ب تا ساعت10شب که پیاپی تو اتاق عمل بود و بعدش هم سه سوت مریض های بخش رو دید و فرت فرت معاینه کرد و فرستاد اتاق عمل و این وسط چندتا زایمان طبیعی هم گرفت و دوتا مریض بدحال که چیزی به مرگشون نمونده بودُ هندل کرد و دوباره پرید اتاق عمل و تا خود صبح بیدار بود و امروز صبح هم خوش و بش میکرد و همچنان خوشگل و تیشان فیشان!!

برچسب ها : سناریوی ن3 - مهسا ,اتاق ,دوست ,مریض ,خیلی ,زایمان طبیعی
ایهاالناس فتنه گر برگشت!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

سهیل جان?ما به صورت ژنتیکی بهت ارادت داریم،دیگه لطفا با پیام های اینچنینی نصف شبی دلبری نکن:"خواب دیدم که می دوی بامن/آهوانه میان آهودشت/بازهم تیتر میزند کیهان/ایهاالناس فتنه گر برگشت.....میدونم چهارروز دیگه اتریش هستی تا از مقاله ای که اینهمه واسش زحمت کشیدی دفاع کنی و بدون که ما بهت افتخار میکنیم پسرک مهربون!!_________پ.ن:شماهم مثل من هستید و ترجیح میدید ایی که دلتنگ شون هستین کمتر ازتون یاد کنن یا فقط من اینجوری ام?من که هربار با دیدن پیام هاشون دلتنگیم هزارون برابر میشه و دعا میکنم دیربه دیر ازم یاد کنن...


برچسب ها : ایهاالناس فتنه گر برگشت!! - ایهاالناس فتنه
اون روی سکه...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو بخش ن یه خانوم باردار داریم که سرطان کولون(روده ی بزرگ)داره و اخیرا حالش بد شده.متخصص ن مشاوره ی جراحی گذاشته تا ببینه نظر جراح در مورد خطر ادامه ی حاملگی و به تاخیر انداختن درمان سرطان چیه?!!...حالا جراح کشیک که اومده واسه مشاوره کیه?همسر ر! وای خدا انقدر این زن ناز و مهربونه و صدای قشنگی داره که دلم میخواد بذارمش لای نون لواش و گازش بزنم...خ ش تحمل اینهمه جذ ت واسه من سخته،نمیدونم ر چطوری تحمل میاره و اینُ نمیخوره?!!....خلاصه که خانوم ی ری آزمایش و تصویربرداری درخواست دادن و امروز گفتن باید حاملگی هرچه زودتر،یعنی تو هفته ی 32خاتمه داده بشه و مادر حتما تحت جراحی برای سرطان قرار بگیره...اون نی نی هم میره nicuتا ببینیم خودش زنده میمونه یا مامانش(امیدوارم که جفتشون قوی باشن)......+دعا کنین کشیک جذ داشته باشم ولی بدون تلفات و تراژدی.

برچسب ها : اون روی سکه... - ,سرطان
گویی از تقدیر تلخم باخبر بودم ز پیش/مادرم میگفت من مشکل به دنیا آمدم
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

آدم همیشه باید واسه خودش یه راه گریز دست و پا کنه وگرنه تو زندون افکار خودش میپوسه و خا تر میشه...این چند روزه خیلی بهم ریخته بودم و درگیر،با بخش ن کنار نمی اومدم و نمیام و افتاده بودم تو یه سیکل معیوب.دیروز نشستم و به خودم گفتم آسمون هم که زمین بیاد تو باید دوماه تو این بخش باشی و دوران اینترنی هم دوباره دوماه برگردی همینجا پس آروم باش و رام...پس سعی کن اگه عاشقش نمیشی اقلا بهش احترام بذاری،به بیمارات،به اساتیدت،به خودت...به خودم گفتم اگه مجبور بشم برم طرح یه عالمه بیمار باردار خواهم داشت که مسلما خیلی هاشون معتادن،سیگاری ان یا الکلی.خیلی هاشون صلاحیت مادر شدن ندارن اما من که خدا نیستم تا واسه بنده هام حکم بدم،کار من طبابته و کم درد مریضهام پس قبلش باید به مریضم و تصمیمی که فقط به خودش مربوطه احترام بذارم...نشستم و ن میخونم و برام شیرینه...به خودم میگم ساده بگیر به خودت،تا بخوای اینهمه دندون قروچه کنی چای سرد شده و فرصتت تمومه ها،میگم بخند گلی شاید یه روزی تونستی دوای درد این زخمی که امروز مرهم گذاشتی روش تا خون شرّه نکنه بیرونُ کشف کنی...حالا اج ا فقط بخند..._________+تو پنج ترم اخیر معدل اول بودم اما از نظر معدل کل هنوز دومم،اهمیت معدل واسه من فقط در اینه که میخوام استریت بشم تا نرم طرح و یکراست بخونم واسه تخصص،آقای خدای سبیلوی قشنگم?میشه لطفا?

برچسب ها : گویی از تقدیر تلخم باخبر بودم ز پیش/مادرم میگفت من مشکل به دنیا آمدم - واسه ,معدل ,خودش ,خیلی ,خیلی هاشون ,خودم گفتم
مارا ز سر بریده میترسانی?!هه!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

کلا باحالی داریم.احتمالا رییس و معاون هاش میشینن دور هم و گیلاس میندازن بالا و درحالی که کاملا پاتیل شدن به این فکر میکنن که چطوری دهن مارو سرویس کنن و چاره ی کار هم همیشه اضافه واحد جدیده.مثلا امروز از آموزش بهم زنگ زدن و گفتن دوتا درس دیگه به این ترممون اضافه شده و بریم انتخابشون کنیم تا سایت بازه و نتیجه اینکه این ترم(تا به اینجا)33واحد برداشتیم و خیلی هم راضی و خوشحالیم و تازه به قشنگیای زندگی هم فکر میکنیم...و به این غروب زیبا و آسمان پاک و باهاردلکش و دلبر و جمشید....

برچسب ها : مارا ز سر بریده میترسانی?!هه!!
این دو ماه ی با من شوخی نکنه،مرسی اه!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
تازه رسیدم خونه و با وجود سردرد شدید و افت فشارخون وحشتناکی که داشتم و نزدیک بود بیهوش بشم،بازم خوابم نمیبره بسکه فریاد"یاابوالفضل یاابوالفضل" هایی که از طرف زایشگاه می اومدن تو سرم تکرار میشن.... صبح نشسته بودیم تو اتاقrestکه همین صداها بلند شدن،میکول میگفت صدای ناله هاشون جوریه که انگار دارن شکنجه میشن و راست میگفت.جیغ هاشون اصلا شبیه بقیه ی آدمایی که درد میکشن نیست.با دخترا رفتیم سمت زایشگاه که ببینیم چه خبره،خانومه تو تخت دراز کشیده بود،درد میکشید و طوری فریاد میزد و ماس میکرد که من جرات نزدیک شدن پیدا ن .ماما میگفت هنوز دهانه ی رحمش خیلی باز نیست و حالاحالاها زایمان نمیکنه_______________بخش ن واسه پسرا مثل سیزده به در میمونه و حس بیکار میگردن.با دخترا از ویزیت برگشتیم و دیدیم میکول از جیبش یه پاکت قند درآورد و مجتبی چای کیسه ای،و رضا هم که رفته بود بوفه با چندتا لیوان آب جوش برگشت و دور همی چای میخوردن کیف می و با کمال لطف و بزرگی،پروسه ی زایمان رو مس ه کرده و عقل زنها رو زیر سوال میبردن و قهقه میخندیدن.بهشون گفتم یادتونه فلانی میگفت این مر که میرن هورمون تزریق میکنن تا هیکل شون گنده بشه بعد هاشون هم برجسته میشه رو باید بهشون بگیم"مردان شیر ده"?گفتن آره یادمونه،گفتم من با دیدن شما یاد همون جمله می افتم چون از صبح تا ظهر آموزش شیردهی میبینن و مواد افزاینده ی شیر میخورین و طوری در ح complete bed restقرار دارین که هر نفهمه فکر میکنه دهانه رحمتون بازه و هر لحظه ممکنه بچه تون بیفته بیرون.حالا از جلو چشمام دور شین تا چیز دیگه ای بهتون نگفتم،دور شین!!و خب بعدش با آرامش یه تیم دخترونه تشکیل دادیم و چای آماده خوردیم!!
برچسب ها : این دو ماه ی با من شوخی نکنه،مرسی اه!! - میگفت ,هاشون
باز هم دانشجو آزاری...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بخاطر مشکلی،باید امشب همراه مادرم برم مطب و از اونجایی که پزشک مربوطه م بوده و با اسم و آدرس و پلاک میشناسدم،مثل بیچاره ها نشستم و بیماری مادرم رو کامل از رو کتاب رفرنس خوندم چون میدونم به محض ورود،همون پزشک مربوطه لطف کرده و میگه بنظر خودت تشخیص چیه?درمانش?عوارضش?طول دوره درمانش چقدره?و الی آ ....و البته که ما از اون خونواده هاش نیستیم که بذاریم اتند جماعت ضایع مون کنه اونم جلو مادرمون،به مولا قسم!!

برچسب ها : باز هم دانشجو آزاری... - پزشک مربوطه
سناریوی بخش ن!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو بیمارستان ن یه قسمتی هست برای آموزش شیردهی به تازه مامان ها،،،زنهایی که بچه دار میشن میان اونجا و سی دی آموزشی براشون میذارن و در مورد نحوه ی درست شیردهی و پوزیشن درست نوزاد آموزش میبینن.تو اون اتاق ی ری جام شیشه ای گذاشتن که داخل هر کدومشون یکی از مواد غذایی قرار داره که باعث افزایش تولید شیر در مادر میشه،مثل کنجد، ما،بادوم و...،تا ما رفتیم یه زایمان طبیعی ببینیم برگردیم پسرا(میکول و رضا و مجتبی)تمام اون خوراکی ها رو خورده بودن و اون طور که بنظر می اومد آماده ی شیردهی بودن!!!___________پ.ن1:من متاسفم که انقدر عقب افتاده و دُگم هستیم که تو بیمارستان آموزشی که وظیفه اش در مرحله اول آموزش دانشجوها هست و بعد درمان بیمارا،پسرهای دانشجو حق ورود به زایشگاه رو ندارن.و جالب اینکه پس فردا که رفتن طرح باید زایمان گرفتن بلد باشن.حتی اینکه آقایون حق انتخاب تخصص ن رو ندارن هم جای بسی سرافکندگیه___________پ.ن2:زایمان طبیعی غم انگیزتر از اونی که فکر می بود و واقعا تماشای شکنجه شدن یه زن اصلا برام جذاب نبود،خصوصا وقتی بعد اتمام زایمان،خانوم ماما باید شکم زن رو ماساژ میداد و اون یکی دستشُ وارد ناحیه ی واژینال زن میکرد و ه ها رو میکشید بیرون.این حتی از خود پروسه ی زایمان هم بدتر بود____________پ.ن3:یه خانوم باردار تو بخش داریم که تو سونوگرافی متوجه شدن هوا داخل معده ی بچه نیست و این یعنی دهان به معده راهی نداره،یعنی مری بچه باز نیست(آترزی مری)،و به قول خانوم این بچه ها خیلی پیش آگهی بدی دارن و بعد تولد با وجود جراحی معمولا زنده نمیمونن.!!!

برچسب ها : سناریوی بخش ن!! - زایمان ,شیردهی ,آموزش , ن ,زایمان طبیعی
این تازه شروع غُُرهاست!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

ورود ما به بیمارستان ن مصادف شده با روزی که یکی از اقوامم نوبت سزارین داره.منُ دید و اومد طرفم،بهش گفتم امروز میری اتاق عمل?گفت آره...گفتم آخی،الهی بمیرم میدونم ترس هم داره ولی حالا ایشالله که چیزی نمیشه و همینجور که ادامه میدادم دیدم بدبخت داره رنگش زرد میشه،یهو پرسید چرا گلساجان?مگه زایمان انقد خطرناکه???? به خودم که اومدم دیدم شه های فاشیستیم داره یه زن باردارُ سکته میده در نتیجه فورا محل رو ترک !!!___________پ.ن:بیمارستان ن جاییه که پزشکهاش انقدر سرشون شلوغه که راه به راه دانشجوها رو میدن تو دیوار و فلنگُ میبندن_____________پ.ن2:تو این بیمارستان انقدر تعداد تختها زیاده که من واقعا موندم چجوری باید شرح حال بگیریم??____________پ.ن3:آقا جان من نخوام برم قسمت زایشگاه باید کیو ببینم دقیقا?نمیخوام عزیزم،نمیتونم...به کی بگم اینُ!!!????

برچسب ها : این تازه شروع غُُرهاست! - بیمارستان ,بیمارستان ن
میخوام دلاتونُ ببرم کربلا...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

نشستم تو اتاقم و نحسی سیزده رو با کتاب خوندن زیر باد کولر در میکنم...مثل ی که در انتظار قربونی شدن بع بع میکنه،در انتظار شروع بخش ن داغ به دل دارم...از فردا بیدار شدن های کله ی سحر شروع میشه و رانندگی طولانی تا بیمارستان ن که چند فرسخ با خونه فاصله داره...خدایا من چطور این بخشُ طاقت بیارم درحالی که با دیدن خانوم های باردار(با نهایت احترام)حالم بد میشه و از فکر اینکه یه موجود داخل شکمشونه دل درد میشم و چطور تحمل کنم دیدن دخترهای 13_14ساله ای که واسه زایمان میان?......راستی?آماده باشین که ن از اون بخش های پرماجراست و قراره دو ماه تمام داستان غم انگیز تعریف کنم!!!

برچسب ها : میخوام دلاتونُ ببرم کربلا... - ن
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم از مسافرت برگشتن و این یعنی حکومت مستقل چند روزه ی من تو این خونه ی درندشت به پایان رسیده...خدا میدونه چقدر عاشق تنهایی ام و چقدر برام جذابه...عاشق اینکه از خواب بیدار بشم،کتاب بخونم،بادمجون کباب کنم واسه کشک بادمجون و ببینم...خدا میدونه چقدر لذت بخشه برام نشستن تو باغچه و حرف زدن با خودم بدون ترس از مزاحم...مادرم اومده و از شته زدن بروکلی های باغچه شاکیه و میگه تقصیر توإ چون بهشون نرسیدی،پدرم میگه گلها رو آب ندادی و پلاسیده شدن،به آکواریوم رسیدگی نکردی و یکی از ماهی هاش مُرده....یکی بعد از اون یکی سوراخ سنبه های خونه رو چک میکنن تا ببینن دیگه چه گندی به زندگیشون زده شده و من که خنده ام گرفته بهشون کتابمُ میزنم زیر بغل و میام تو اتاقم،این مقرّ فرماندهی کوچیکتر ولی آرومتر و سعی میکنم بدون فکر به پایان تعطیلات و شروع بخش تهوع آور ن و زایمان کتاب بخونم و از نور ملایم دم ظهر و نسیمی که ی اتاقمُ ت میده لذت ببرم،زنگ بزنم به آرایشگرم و نوبت بگیرم و...و?...و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم...

برچسب ها : من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم... - چقدر ,میدونه چقدر
بیاین بیشتر بخونیم و کمتر حرف بزنیم,خب؟
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو سالی که گذشت 33جلد کتاب خوندم و که البته چندتاشون خیلی حجیم بودن.ولی با مشغله ای که تو این سال داشتم و گذروندن سه تا بخش اصلی,در کل از خودم راضی ام.

از بین این33تا کتاب ی ری هاشون فوق العاده بودن مثل کتابهای ن خوب به آسمان میروند ن بد به همه جا,جاناتان مرغ دریای,کتابهای عزیزنسین ,دائی جان ناپلئون(بی شک بهترینشون بود),دوستش داشتم,سال بلوا,بادبادک باز, و...که اکثرشون کتابهایی بودن که بدون معرفی دیگران و با غریزه ی خودم یدمشون و اما کتابهایی هم خوندم که هرجایی میرفتم تعریف شون رو میشنیدم و به عنوان صد کت که باید حتما خونده بشن بهم معرفی میشدن اما با خوندنشون تو پرم میخورد و حالم گرفته میشد....

تصمیم گرفتم تو سال 96هوشمندانه تر تصمیم بگیرم و برم دنبال سبک هایی که میدونم دوسشون دارم و البته گریزی هم بزنم به سبک هایی که کمتر باهاشون آشنایی دارم و اصلا خدارو چه دیدین شاید عاشق شون شدم!!

اما مهم اینه که بیشتر خودم در مورد انتخاب هام تصمیم بگیرم.همین اول کار رفتم و برای چندین ماهم کتاب یدم.کتابهایی که چندین ساله آرزو دارم بخونمشون اما یا تنبلی می و یا بخاطر قیمت گرون شون نمیرفتم سمت شون اما امسال تصمیم گرفتم جلوی آرزوی خوندنشون یه تیک آبی بزنم.

اول از همه با هفت جلد کتاب آتش بدون دود شروع .این کتاب ها رو اولین بار یه دوست وبلاگی بهم معرفی کرد.یه دختر افغان که هیچ کلمه ای برای توصیف سواد و شعور و فهمش پیدا نمیکنم.یه دختر فوق العاده که گرچه از اول زندگیش ایران بزرگ شده بود اما برای من همچنان بوی کابل رو داشت.

ی که منو عاشق قالب شعر غزل کرد و چقدر شیرینه این غزل... ی که با همه برام فرق داشت و میدونستم کتاب بد نمیخونه. ی که به اندازه ی عمر من کتاب خوب خونده بود...

دختری که خودش جلوه ی ادبیاتش بود و از هر خط نوشته اش شکر میریخت...

چند سال قبل که این کتاب رو تو وبلاگش معرفی کرد مطمئن شدم که یه روز میخونمش و امسال قسمت شد ب مش و چقدر دلنشینن واقعا...

احتمالا تا چند ماهی درگیر خوندنشون هستم چون با شروع درس و دیگه سرعتم کندتر میشه و چیزی که مهمه اینه که امسال به کمیت کتاب خوندنم فکر نمیکنم و مهم برام کیفیته...میدونم اگه تو سال 96 فقط همین هفت جلد کتاب هم بخونم باز آ سال از خودم راضی ام:)

کتابهای دیگه ای که برای سال96 یدم هم در نوع خودشون برای من مثل بمب میمونن و انشالله بعد تموم شدن اینا معرفی شون میکنم.

راستی؟ع این کتابها رو تو کتابدونی وبم ببینین:(

برچسب ها : بیاین بیشتر بخونیم و کمتر حرف بزنیم,خب؟ - کتاب ,معرفی ,تصمیم ,امسال ,خوندنشون ,کتابهای ,تصمیم بگیرم ,تصمیم گرفتم ,خودم راضی
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پدر و مادرم از مسافرت برگشتن و این یعنی حکومت مستقل چند روزه ی من تو این خونه ی درندشت به پایان رسیده...خدا میدونه چقدر عاشق تنهایی ام و چقدر برام جذابه...عاشق اینکه از خواب بیدار بشم،کتاب بخونم،بادمجون کباب کنم واسه کشک بادمجون و ببینم...خدا میدونه چقدر لذت بخشه برام نشستن تو باغچه و حرف زدن با خودم بدون ترس از مزاحم...مادرم اومده و از شته زدن بروکلی های باغچه شاکیه و میگه تقصیر توإ چون بهشون نرسیدی،پدرم میگه گلها رو آب ندادی و پلاسیده شدن،به آکواریوم رسیدگی نکردی و یکی از ماهی هاش مُرده....یکی بعد از اون یکی سوراخ سنبه های خونه رو چک میکنن تا ببینن دیگه چه گندی به زندگیشون زده شده و من که خنده ام گرفته بهشون کتابمُ میزنم زیر بغل و میام تو اتاقم،این مقرّ فرماندهی کوچیکتر ولی آرومتر و سعی میکنم بدون فکر به پایان تعطیلات و شروع بخش تهوع آور ن و زایمان کتاب بخونم و از نور ملایم دم ظهر و نسیمی که ی اتاقمُ ت میده لذت ببرم،زنگ بزنم به آرایشگرم و نوبت بگیرم و...و?...و به هیچی چیز دیگه ای فکر نکنم...

برچسب ها : من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم... - چقدر ,میدونه چقدر
خدا به بنده هاش امید داره ولی من خدا نیستم!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

ب یک نفر دیگه رو از بچه دار شدن منصرف و خوشحالم!

تک تک بچه های بیمار بخش اطفال رو براش مثال زدم و گفتم رو زندگی یه موجود بی اراده ریسک نکنه.بهش گفتم یه احمقه و فقط بهم نگاه کرد و به عشق مادر شدنش فکر کرد...

شاید این تنها مقوله ای باشه که در مواجهه باهاش یه هیتلر تمام عیار میشم.یه دشمن دموکراسی و شاید یه فاشیست واقعی!!

ولی بعدش احساس رضایت میکنم!


+سعی نکنید با نصیحت هاتون به راه راست هدایتم کنین که نمیشم...فقط ی حس منو میفهمه که یه سر به بخش nicu(آی سی یو نوزادان)زده باشه و یه حساب سر انگشتی از بچه هایی با نقایص مادر زادی داشته باشه که در مراقبت کامل و از والدین تحصیل کرده به دنیا اومدن!والدینی که گریه می و نه دلشون می اومد آرزوی مرگ نوزادشون رو ن و نه توانایی داشتن تا آ عمر بچه به بغل بین مطب های پزشکها بگردن!!


+کتابدونی به روز شد!

برچسب ها : خدا به بنده هاش امید داره ولی من خدا نیستم! - باشه
دلخوشی های گُنده گُنده...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

قبلا گفته بودم که مالک و مدیر شهرکتاب شهرمون چند روزی تو بیمارستان بستری بود و من دانشجوی مسئولش بودم و حالا هربار میرم اونجا کلی خج م میده.با تخفیف های ویژه ای که صرفا برای من هستن و جمله ی معروفش که میگه خانوم هرچی دوست داری بردار و هروقت خواستی پولشُ بیار،ما هرجا که بریم باز یه زمانی کارمون به دست شما می افته!....امروز رفتم تو همون بهشت و174 هزارتومن کتاب برداشتم اما برام 128هزارتومن حسابشون کرد.مرد به این دلبری داریم مگه?

برچسب ها : دلخوشی های گُنده گُنده...
آقا جان جاست کلوز فرندز!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

از بدترین اتفاقات زندگیت این میتونه باشه که اینستاگرامتُ باز کنی و ببینی ت بهت درخواست فالو داده!!!نه دلت میخواد ا پت کنی و نه جرات رد داری...و البته که در نهایت مجبور به کنار اومدن با این درد میشی و موقع پُست گذاشتن باید خودتُ تیکه تیکه کنی تا مبادا غیبت یکی از حضرات رو ی!!!

برچسب ها : آقا جان جاست کلوز فرندز!!!
پیشداوری ممنوع!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

یه مسئله ای هست که چند وقته میخواستم در موردش بنویسم اما فرصت نمیشد.مسئله ی انجام عمل های زیبایی...

بارها دیدم خانوم ها یا آقایونی که جراحی زیبایی بینی انجام دادن و از طرف بقیه مورد تمس قرار میگیرن.یا میخونم مطالب نویسنده هایی که از لذت دیدن چین و چروک های صورتشون مینویسن و تحقیر میکنن افرادی رو که برای پوشوندن این چروک ها بوتا تزریق میکنن!!

خب اینجا جا داره که به یک نکته توجه کنیم.اینکه علم پزشکی اولا در جهت درمان بیماری ها و سالم افراد هست و خب بخشی از این سلامت مربوط به جنبه های روانی هست و وقتی فردی مورد "غیرعادی" تو چهره داره که باعث کاهش اعتماد به نفس و گوشه گیریش میشه این وظیفه ی علم هست که به کمکش بیاد.و دومین کاری که علم پزشکی انجام میده تلاش برای به تاخیر انداختن پیری هست و این حق هر ی هست که اگر علاقه ای به پیر شدن نداره بخواد به تاخیرش بندازه!

ببینید جراح های زیبایی و متخصصین گوش حلق و بینی که جراحی بینی رو انجام میدن ی ری کاسیون هایی برای انجام این جراحی ها دارن.مثلا داشتن قوز استخونی روی بینی یکی از این کاسیون هاست که حتی پزشک میتونه به بیمارش پیشنهاد بده که اگر دوست داری میتونی جراحیش کنی!

حالا شاید ی باشه که این قوز رو داره اما مشکلی با چهره ی خودش نداره و تمایلی به جراحی نداره خب این هیچ اشکالی نداره و انتخاب این فرد بوده ولی دلیلی نداره مس ه کنه ایی رو که با همچین دلیلی اقدام به جراحی میکنن!

یا در مورد چین وچروک های صورت,اساتید پوست ما خودشون تزریق بوتا رو حتی توصیه هم می و فقط تاکید داشتن که پیش فرد متخصص و با بهترین مواد انجام بشه.

اینکه خانومی چروک دور چشم داره ولی به گفته ی خودش از دیدن این چروک ها و گذروندن مراحل مختلف زندگی لذت میبره,دلیل نمیشه که با چشم تحقیر به افرادی نگاه کنه که هرچندوقت یکبار برای چروک های صورتشون تزریق انجام میدن!!

بحث ناراحت کننده ایی هستن که بدون داشتن این کاسیون ها دست به جراحی هایی میزنن که نه تنها چهره شون رو متناسب نمیکنه که از تناسب میندازه...

پس لطفا از این به بعد با احتیاط بیشتری در این مورد حرف بزنیم تا خدای نکرده ی رو نرنجونیم که از نظر علم پزشکی در هر جای دنیا اجازه ی اون جراحی رو داشته!!

برچسب ها : پیشداوری ممنوع! - انجام ,جراحی ,نداره ,چروک ,مورد ,بینی ,انجام میدن
خاطره بازی با دیدن سریال grey's anatomy
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

یادمه بخش داخلی بودیم یعنی اولین بخشمون و ما هم خب تازه کار،سر راند صبح از شرح حالم ایراد گرفت و خیلی پکر شدم.شب با اینکه کشیکم نبود رفتم بیمارستان تا یه مریض کش برم و میخواستم بدون چارت شرح حال بگیرم تا ببینم مواردش رو به ترتیب حفظ هستم یا نه.یه جور خود آزاری در واقع....بیماری که نصیبم شد یه خانوم چهل و خورده ای ساله بود که اصرار داشت همه جور بیماری داره و به هرجاش که دست میزدی میگفت درد میکنه،وسط شرح حال گرفتن فهمیدم اعتیاد هم داره.پیش پای من و دور از چشم پرستارها یه تیکه انداخته بود بالا و نشئه بود و خدامیدونه تو عالم هپروت چقدر چرت و پرت میگفت...کلا حالش زیادی خوب بود و انقدری حرف میزد که اصلا اجازه ی هیچ کاری بهم نمیداد و منم حس کلافه شده بودم.رفتم نزدیکش تا به شکمش دست بزنم که یه آروغ عظیم تو دهنم پرتاب شد....خدا میدونه که من حاضرم وحشتناک ترین صحنه ها رو تحمل کنم ولی یکی آروغ و یکی استفراغ رو هیچ جوره تحمل ندارم و ناخودآگاد اوغ میزنم و این اصلا ارادی نیست!!...نفسمُ حبس و حرکت به سمت در چون نمیخواستم بفهمه حالم بهم خورده.یهو گفت خانوم ? برگشتم و گفتم بله?...گفت آدم میتونه جلوی آروغُ بگیره??...گفتم نه نمیتونه!!...گفت آهان،من یه پسر دارم همیشه وقتی آروغ میزنم دعوام میکنه و منم میگم نمیشه که جلوشُ بگیرم.فردا میگم بیاد و شماهم بهش بگین...و اون گوشه ی کادر من بودم که فیس به دوربین خیره شده بودم و حتی توان لبخند زدن به بیننده های تو خونه رو نداشتم!

برچسب ها : خاطره بازی با دیدن سریال grey's anatomy - آروغ
جاست بیلی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

grey's anatomyمیبینم و هی حالم از این دختره مردیت بهم میخوره.بیشتر و بیشتر.همینطور از مک دریمی!!....خب میخواین باهم باشین،باشین دیگه چرا ادای انسانهای پایبند به اصول خانواده رو درمیارین??!!شب و روز با همن بعد هی مردیت برمیگرده میگه ما نمیتونیم باهم باشیم چون تو ازدواج کردی....اوغ!!

برچسب ها : جاست بیلی!
به وقت بهار پرباران96
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


یادم باشه که از اینجا به بعد زندگیم همیشه پس انداز مناسب کنار بذارم واسه سفر...

چقدر لذت بخش و جذابه دیدن جاهایی که تا اون روز فقط تصورشون میکردی.باید بری و ببینی که خلاقیت و هنر خدا بیش از قوه ی تخیل ماست.باید یه چیزایی رو اصل و اورجینال دید!

مثل دیدن ساحل جذاب جنوب و تماشای لندیگرافت های غول پیکر که ماشین ها رو بار میزنن و بین جزیره ها جابجا میکنن,مثل دیدن زنهای جنوبی نقاب به چهره که فی البداهه با حنا طرح میزنن رو دستت و توی گوشت حرفای رویایی از دریا و دریانوردها میکنن...

مثل دیدن جاده های جنوب که برخلاف تصورت انقدری سرسبز و هیجان انگیزن تو این فصل که با دیدنشون مدام به خودت میگی من کی اومدم شمال که خودم خبر ندارم؟!

خدا امسال واسه جنوبی ها سنگ تموم گذاشت و چه بارون و قشنگی...چه بارون بی آزاری...

امسال برد با ایی بود که به جای شمال,راه به سمت جنوب کج ...

خدایا شکرت!

ع :جاده ی بندرعباس!

برچسب ها : به وقت بهار پرباران96 - دیدن ,جنوب
کُپُلوی دوست داشتنی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

از حمیدرضا قبلا هم نوشته بودم.بیمار17_18ساله ی مبتلا به سندروم داون که برای درمان زردی تو بخش داخلی بستری بود...شانس این بود که تو تقسیم مریضها تو سهم من باشی،که هربار میام بالاسرت گردنتُ کج کنی و به سرم دستت اشاره کنی که یعنی درش بیار و من هربار قربون صدقه ات برم که چشم،فردا درش میارم و هر چنددقیقه یکبار این اتفاق تکرار بشه و من عاشق اون گردن کج ها و ادای مظلوم ها رو درآوردنات بشم...بعد گذشت یک سال باید بگم هنوز هم قند تو دلم آب میشه از یادآوری اون لحظه هایی که سر راند صبح،از بین اون همه دانشجو منو پیدا میکردی،گردنتُ سمت من کج میکردی و برام دست ت میدادی که یعنی بیام پیشت...من مریضهای زیادی داشتم با اخلاقهای جور واجور،بعضیاشون آدمای تحصیل کرده ای بودن که موقع درد صداشون میرفت بالا و بهمون میدادن،بعضیا زحمت جواب دادن سوالامونُ به خودشون نمیدادن و بعضیا هم خب بگی نگی قدر محبت رو میدونستن.اما تو یه چیز دیگه بودی حمید رضاجون،نه منگل بودی و نه عقب مونده،فقط دوتا چیز بیشتر از ما داشتی،یه کرومزوم اضافه و یه دل مهربون گله گشاد که واسه همه توش جا بود.امروز 21مارسه،روز جهانی سندروم داون،روز تو!

برچسب ها : کُپُلوی دوست داشتنی!
به سراغ من نیایید!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

خب سال جدید ما که با خواستگار شروع شد و اگه قرار باشه تا پایان سال همین ماجراها ادامه پیدا کنه که وای به حالمون رسما!!!چیزی که من درسالهای اخیر فهمیدم اینه که مهم نیست تو خوشگل باشی یا زشت،فهمیده باشی یا نفهم،سبک سر باشی یا سرسنگین,همین که پزشکی بخونی کافیه تا فامیل هایی که سااالهاست ندیدی شون یهو از آسمون پیدا شن و بهت پیشنهاد ازدواج بدن،حالا اینکه چه خیری از پزشکی دیدنُ دیگه نمیدونم والا،ما خودمون که خیری ندیدیم....نتیجه اینکه یه حس بدبینی و ناامنی میمونه رو دلت و ترجیح میدی تا آ عمرت ی طرفت نیاد!!!

برچسب ها : به سراغ من نیایید! - باشی
باهار دلکش...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


صبح از خواب که پا شدیم حس ایی رو داشتیم که صبح کریسمس میبینن همه جا سفیده و پاپانوئل براشون برف آورده چون تمام شهرمون با یه بارون قشنگ خیس شده بود...از این بارون نم نما که پدرم بهش میگه بارون بی آزار...

بوی بهار نارنج حیاطمون تا چندتا محل اون ورتر میره و همه رو مست میکنه,مادرم نشسته و شکوفه ها رو جمع میکنه تا زمستون واسمون چای بهار نارنج دم کنه...

صدای آهنگ"من باهارم تو زمین,

من زمینم تو درخت

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا طاقم میکنه...." تو گوشم میشه و باد خنک میخوره تو صورتم...

اومدم از باغچه پرتقال میچینم تا بذارم کنار موز و خیار و سیب و کیوی هایی که یدیم و منتظر مهمون باشیم...

همه جا خیس و گله و با این هوای خنک احساس میکنم باغمون یه تیکه از شماله,جایی که حتما یه روز واسه زندگی انتخابش میکنم!

فقط صدای دریا رو کم داریم که امیدوارم صدای قهقهه هامون تو سال نو جبرانش کنه!

سال جدیدتون مبارک باشه رفقا,بهترین آرزوها رو واسه همه دارم خصوصا واسه کنکوری ها.بتر یم این نود و شیش دلبرو!!

برچسب ها : باهار دلکش... - بارون ,میکنه ,واسه ,صدای ,بهار نارنج
سربه زیر و ت و بی دست وپا میرفت دل/یک نظر روی تورا دید و حواسش پرت شد!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

از صبح دل و دماغ نداشتم.پا شدم و سین های سفره رو دونه به دونه چیدم ولی حالم خوب نشدم.گپ زدم و کتاب خوندم و دیدم اما اثری نداشت...میدونی?دل آدم که تنگ باشه تمام دنیا با همه ی بزرگیش واسش قد یه لونه موش میشه...امسال سومین عید دور از سهیل رو میگذرونیم و نمیدونم چرا این سالها انقدر کش میان.میدونستم کشیکه و نمیخواستم مزاحمش بشم، خودش پیام داد و روز زنُ تبریک گفت...نوشتم اون هدیه ای که وقتی اومدی ایران دادی دستم و گفتی روز مادر بدم به مامانمُ بر داشتم واسه خودم پس منتظر تشکر از طرف مامانم نباش.نوشتم خیلی وقته ازش استفاده میکنم ولی دیگه وجدان درد گرفتم و بهت گفتم.نوشت غیر از اینُ انجام میدادی تعجب می رئیس!!!!!نوشتم دل همه اینجا واست تنگه،نوشت شماها جمع تون ولی من اینجا...نوشت یک کلمه ی دیگه تایپ کنم اشکام میریزن و میشم سوژه ی پرستارا.نوشتم خواهشا این یه ذره آبرو رو حفظ کن و برو...نوشتم گودبای!نوشت عزت زیاد رئیس!

برچسب ها : سربه زیر و ت و بی دست وپا میرفت دل/یک نظر روی تورا دید و حواسش پرت شد! - نوشتم ,نوشت
جنس شامپو بدنت چیست مگر ای صنما?/که همه مدعیان در کف تو غرق شدند!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

اینکه از سر سفره پاشی و برخلاف همیشه که تو از مادرت تشکر میکنی،اون بهت میگه "نه خسته!"،انگار وسط ظهر تابستون یه سطل آب خنک پاشیدن رو صورتت و تمام خستگی صبح زود پاشدن و کباب بادمجون ها و سیر و پیاز پوست و کشک س دن و چه و چه و چه همه یکجا نیست و نابود میشن و به جاش میگی آخییییش،می ارزید!.....این مامانا با وجود غر زدن های دائمی و گیر دادنها و مخالفت های دم به دم شون،چقدر بیرحمانه دوست داشتی ان لامصبا!

برچسب ها : جنس شامپو بدنت چیست مگر ای صنما?/که همه مدعیان در کف تو غرق شدند!
استشهادی برای خدا
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

سهیل از اون رزیدنتهاست که به قول خودش رابطه ی خوبی با اینترن هاش داره ولی به طرز بیرحمانه ای سخت گیره و هر شب اینترنهای کشیک رو فی میکنه یعنی حتی زمانی که بیمار جدید ندارن هم اجازه نمیده برن پاویون واسه استراحت و تا صبح س ا نگهشون میداره و طبق معمول هزارتا استدلال داره که اینکار باعث مسئولیت پذیری و فلان و فلان و فلان میشه!!!بهش گفتم این کار صرفا باعث خوردنت میشه دلبندم!همین و بس!! انقدر ماسش که قول داد کشیک بعدی وقتی مریض ندارن آف شون کنه و درحقیقت با این کارم واسه خودم حسنه یدم بلکه خدا دلش به رحم بیاد و تو دوران اینترنی واسم جبران کنه!!!

برچسب ها : استشهادی برای خدا - فلان
اینستاگرامی های خوب!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

آرایشگاه همیشه پر از اتفاقات عجیب و غریب و البته که آدم های عجیب و غریبه!مثل همیشه ت نشسته بودم و منتظر نوبتم بودم،دوتا خانومی که کنارم نشسته بودن با هم صحبت می .اولی گفت دخترم هشت سالشه،ازش خواستم تا وقتی برمیگردم اتاقشُ کامل تمیز کنه و جارو هم بکشه.دومی گفت چطور دلت میاد?دخترا خیلی لطیفن توروخدا نکن اینجوری باهاش!!! اولی گفت نه از همین الان باید یاد بگیره وگرنه هیچوقت مسئولیت پذیر نمیشه.دومی گفت نه من که میذارم دخترم تو قر و فر خودش باشه،وقتش که برسه کار خونه هم یاد میگیره.میخندید و میگفت محیای من روزی سه تا لاک می ه.........با خودم فکر می که واقعا هدف مادر دومی از بزرگ دخترش چیه?رسیدن به قر و فر??اینکه تا حالا با خودش فکر کرده ارزش و اهمیت این کار به تنهایی چیه?تابحال فکر کرده اگه روزی خودش زنده نباشه دخترش چطور از پس خودش برمیاد?یا اگه بزرگ بشه و تو شهر دیگه ای دانشجو باشه چقدر قراره سختی بکشه و مدام باید سربار دیگران باشه?......شاید تنها ایرادی که من میتونم به شیوه ی تربیتی مادرم بگیرم همین بوده که هیچوقت مسئولیتی به جز درس خوندن بهم نداده!!هیچوقت نخواسته کاری رو براش انجام بدم و ریزترین مسئولیت های منُ به عهده گرفته تا مبادا خللی تو درس خوندن من ایجاد بشه،و نتیجه اینکه من در زمینه ی انجام کارهای شخصیم تنبل بار اومدم.یه وقتایی فکر میکنم علت اینکه من حاضر نیستم به هیچ وجه زیر بار ازدواج برم همین مسئله ی مسئولیت ناپذیری هست که نتیجه ی تربیت اشتباهمه!من فکر میکنم درس خوندن منافاتی با انجام کارهای دیگه نداره و مادرم در این مورد کمی زیاده روی کرده!!!دلم میخواست به خانوم دومی بگم لطفا پیج اینستاگرام pv44 رو ببین و لذت ببر از خلاقیت این مادر در تربیت دخترش.زنی که سعی داره یه شخصیت عاقل و خلاق و سالم و مسئولیت پذیر تحویل جامعه بده نه یه دختر ننر سربار!!مادری که هر از چند گاهی به عنوان تفریح،از دختر کوچولوش میخواد ظرف بشوره یا جارو بکشه.مجبورش میکنه?نه!!بهش استرس وارد میکنه?نه!!صرفا به عنوان یک کار فان و جذاب انجامش میده اما کم کم یاد میگیره و میپذیره که انجام این کارها لازمه ی داشتن یه زندگی سالم و مستقله،چه برای یک زن و چه برای یک مرد!!....شک ندارم اگر روزی دختری داشته باشم،حتما مسئولیت پذیرتر از خودم تربیتش میکنم...و مطمئنم که این پیج به مادرای امروز و آینده خیلی کمک میکنه.پانته آ،مادری که برای تربیت یه موجود نوپا،لحظه به لحظه مطالعه میکنه و برای هر چالش تربیتی یک راه عبور پیدا میکنه....توصیه میکنم پیجش رو از اول ببینید و به خوندن چند کپشن آ اکتفا نکنید....بنظرم بهتره که آدمای با دغدغه ای باشم نه?

برچسب ها : اینستاگرامی های خوب! - میکنه ,مسئولیت ,انجام ,خوندن ,میکنم ,خودش ,انجام کارهای ,مسئولیت پذیر
پزشک خودتون باشین.لطفا!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

1_بیمار خانم جوان 26ساله ای که با شکایت گلودردشدید و اختلال در بلع(دیسفاژی)به متخصص داخلی مراجعه کرده.پزشک بعد از معاینه متوجه میشه که مشکل از تیروئید بیمار هست و درخواست سونوگرافی تیروئید میکنه.رادیولوژیست تو سونوگرافی توده(ن )میبینه و با توجه به شواهد ظاهری اون توده به بدخیمی شک میکنه و درخواست fnaاز همون ن میکنه...جواب آزمایشگاه نوعی سرطان تیروئید رو نشون میده به اسمptc!!!بیمار تحت جراحی قرار میگیره و غده ی تیروئیدش برداشته میشه و چندجلسه یُد درمانی انجام میده و شانس آورده که اولا به نوع کم تهاجم تری از سرطانهای تیروئید مبتلا شده و ثانیا اینکه خیلی زود متوجه مشکل شده و زود تحت درمان قرار گرفته.قبل از اینکه قسمتهای دیگه ای از بدنش درگیر بشن._____________2_بیمار خانم جوان 27ساله ای که دچار گلودرد شدید و گرفتگی صدا شده به طوری که قادر به صحبت نیست و علائم خفیفی از سرماخوردگی هم داره.به متخصص داخلی مراجعه کرده اما ایشون صلاح دونستن که بیمار رو بفرستن پیش متخصص گوش و حلق و بینی تا مطمئن بشن تارهای صوتی بیمار مشکلی ندارن.پزشک دوم درمعاینه ی حلق و حنجره متوجه یک توده توی حنجره ی بیمار میشن.برای یک دوره ی دو هفته ای دارو تجویز میکنن تا هاب حلق بخوابه و بتونن با نمونه برداری وضعیت توده رو مشخص کنن_________هر دو مورد قبلی از اقوام خودم هستن.اینها رو مطرح که بگم حواستون خیلی جمع باشه چون سرطان از رگ گردن به همه ی ما نزدیک تره و دیگه از شنیدنش نباید تعجب کنیم.منظورم این نیست که تا آب از دماغتون اومد برین پیش ده تا ،نه!! اما وقتی علائمی در این حد شدید دارین هرگز بی توجه نباشین.!!!

برچسب ها : پزشک خودتون باشین.لطفا!! - بیمار ,توده ,تیروئید ,میکنه ,متوجه ,متخصص ,مراجعه کرده ,داخلی مراجعه ,متخصص داخلی ,خانم جوان ,بیمار خانم ,متخصص داخلی مراجعه
وقتی از فاصله ی طبقاتی حرف میزنم از چه چیزی حرف میزنم؟!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

داریم با بچه های گروه برنامه ی عیدمون رو مرور میکنیم:

سوگند برنامه ی مسافرت نداره و علی رغم میل باطنیش باید هی بره عید دیدنی فامیل های بیشمارش که از تک تک شون متنفره و خب معتقده تعطیلات عید گندترین روزهای سال هستن!

رها میره یه شهر دیگه و مهمون یکی از دوستانش هست و حس بهش خوش میگذره.

مهسا و همسرش مسافرت داخل کشور دارن البته قبلش باید بمونن و دید و بازدید از خانواده ی همسرش و خودش رو به جا بیارن(واسه اینه من با مقوله ی ازدواج کنار نمیام!)

من قراره ببینم و کتاب بخونم و اگه سرنوشت یاری کنه برم بندرعباس و یه سر به جزیره ی هرمز بزنم!

رضا میره شهر محل زندگی خانومش و معتقده همینکه کنار همسرش باشه از سرش هم زیادیه(بمیرم برا این دوتا که غم هجران پیرشون کرد)

خانواده ی میکول قصد دارن این طفلی رو بفرستن تهران تا مواظب مادربزرگش باشه و بعد همه ی فامیلشون با خیال راحت برن مسافرت!!!

و اما مجتبی!!!خیلی ریل میگه که میره مسافرت خارج از کشور...خیلی ریل میگه اروپا!!!کاملا ریل ,انگار که خیلی امر عادی باشه!!


الان نیم ساعته که میکائیل تو گروه مینویسه و دعا میکنه پدر مجتبی ورش ت بشه چون معتقده همینطور که تو گروه هفت نفری ما یک نفر انقدر فاصله ی طبقاتی با بقیه داره,پس مشت نشونه ی واره و تو تمام دنیا اوضاع همینه. به نظام سرمایه داری تف و لعنت میفرسته و ی جلودارش نیست!

میکول میگه گلی تصور کن درحالی که مجتبی مایو پوشیده و تو است ریل کرده و چندتا مادام ماسازش میدن,من باید ننه بزرگمو بزنم زیر بغل و ببرم شاه عبدالعظیم بگردونمش؟؟؟میگه درک میکنی چی میگم؟؟و ما کاری از دستمون برنمیاد جز خندیدن!!

(مجتبی جان؟من بابت همه ی شکنجه های روحی که دادمت عذر میخوام,جوونی ...تو ببخش و با سوغاتی هات شرمنده م کن وگرنه بعد از عید هم اوضاع همینه!! از ما گفتن بود)


+کتابدونی به روز شد:)

++تو یک ماه و نیم 37 گیگ اینترنت مصرف !!!میکول میگه قسم میخورم همش درسی و جزوه و کتاب رفرنس میکردی:d





برچسب ها : وقتی از فاصله ی طبقاتی حرف میزنم از چه چیزی حرف میزنم؟! - مجتبی ,ریل ,میگه ,مسافرت ,خیلی ,میکول ,میکول میگه ,اوضاع همینه ,ریل میگه ,خیلی ریل
مثل خنثی گر بمبی که دو سیمش سرخ است/مانده ام قید لبت را بزنم یا دل را...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


سرخوش تموم شدن امتحانات و شروع تعطیلات باورن ی سه هفته ای هستم که چند ساله سابقه نداشته!

رنگ مو یدم و موهای کم پشت مادرم رو رنگ میکنم...مثل همیشه صدای ملایم آهنگ "میخوام برم کوه,شکار آهو,تفنگ من کو لیلی جان تفنگ من کو؟" پیچیده تو خونه و ما باهاش میکنیم...

مادرم میگه ببین کچل شدم؟زشت شدم؟

میگم شما پنجاه رو رد کردی و کچل شدی,منو چی میگی که پام به بیست رسید دیگه مو نداشتم؟میگم همینجوریشم خیلی خاطرخواه داری ها سید!!...میگم خودمون کچل ها سرمون خلوت تره,خیالمون راحت تر...

میگه کم روده درازی کن دختر!!

میگم بابا بیا عروست رو تحویل بگیر...

میگه خوشگل شده ها لامصب!!!...زیر لب با شیطنت میخونه"چشمها را سورمه کردی فکر مارا هم /گیسوان را شانه کردی فکر مارا هم "...

زن شاکی میشه که مرد گنده خج نمیکشه!!!

من و مرد گنده میخندیم...



میگن پیشمونی دلمون خوش تره...میگم پیشتونم نفسم تازه تره...

عصری گفتم دلم هوس فلافل کرده...زن دست به کار شد و آماده کرد...

زن میگه دستام بوی نخود و پیاز میده...

میگم بهترین بوی دنیاست...

مردگنده حسو میشه به ما...

میرم تا بشم هم گپش بلکه دل نازکش نرنجه...

میگم خدایا سال بعد هم واسم نگهشون دار...و سالهای بعد و بعد و بعد...


+ع :یه خونه تو روستای مادریم که خودم کشفش و زدمش به اسم خودم.شیش دنگ!!


برچسب ها : مثل خنثی گر بمبی که دو سیمش سرخ است/مانده ام قید لبت را بزنم یا دل را... - میگم ,میگه ,کردی
هیز سو هات!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

خب همچنان گریزآناتومی میبینم و با خودم فکر میکنم چه خوب میشد اگه میتونستم به برک(جراح قلب سیاه پوست)پیشنهاد ازدواج بدم?!!خیلی خوبه لعنتی!!!_______پ.ن:لطفا این سریالُ ببینین چون قراره من در ماه های آینده هی در موردش بنویسم و بنظرم بهتره متوجه بشین چی میگم!!!

برچسب ها : هیز سو هات!!!
سامورایی خسته...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

نمره های پوست رفتن رو سایت و من بالاترین نمره ی گروه شدم.الان چیزی از افسردگیم کم شد??حتی یک سر سوزن!!...فکر میکنم پیرتر از اونی شدم که این چیزا خوشحالم کنه...برخلاف سالهای گذشته...

برچسب ها : سامورایی خسته...
درمانی1
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

من هرچندوقت یکبار دیوانه میشم و همگروهیام اینو خوب میدونن.الان یکی از اون مواقع هست و دقیقا شب امتحان بهشون گفتم میخوام گریزآناتومی ببینم پس شمام ببینین که باهم بخندیم...طفلی ها چاره ای نداشتن جز پذیرفتن و واقعا برام عجیبه که چطور با این حال بد نشستم و میخندم?...اتفاقات این رو میبینیم و مرور خاطرات میکنیم.مثلا تو یه بیماری هست که اتفاقات آینده رو پیشگویی میکنه و موقع پیشگویی چشماشو از حدقه میاره بیرون،و ما رو یاد یه خاطره میندازه!! خاطره ی مریضی که میکول تو بخش عفونی داشت.بیمار دختر جوونی بود که مریض مشترک بخش روانپزشکی و عفونی بود.بیمار مینشست رو تخت و با چشم های از حدقه بیرون زده مثل ح وحشت به میکول خیره میشد و یه جایی رو پشت سر میکول نشون میداد و یک کلمه حرف نمیزد...هیچوقت یادم نمیره میکول با چه ترسی میپرید تو اتاق پزشک و میگفت"من امشب خوابم نمیبره!!!این دختره جن انداخته به جونم!!!"و چقدر سر به سرش میذاشتیم و پشت گوشش بشکن میزدیم و طفلی دو متر میپرید تو هوا:d__________یا اینکه تو یکی از قسمت های ،جورج به مریضش اطمینان داد که خوب میشی اما زیر عمل مُرد و این اشاره به یه قانون تو پزشکی داره که میگه حق نداری به مریضت اطمینان بدی چون تو پزشکی هیچوقت دو دوتا چهارتا نمیشه و هراتفاقی ممکنه بیفته و دقیقا این اتفاق واسه من و مریضم افتاد______ما باید وقتی بالاسر مریض هستیم و برای شرح حال میخونیم،لغات انگلیسی و ترمینولوژی بکار ببریم تا مریض متوجه نشه و نترسه.و فارسی حرف زدن جریمه داره...بالاسر یه مریضی بودیم که باردار بود و دیابت حاملگی داشت، از مجتبی پرسید ریسک های دیابت بارداری چیه?و خب انتظار داشت مجتبی به زبان پزشکی حرف بزنه اما مجتبی شروع کرد که بچه اینجوری میشه و اونجوری و درنهایت خطر مرگ برای بچه یا حتی مادر!!!!!!زن بنده خدا دستشُ گذاشت رو قلبش رو شروع کرد عرق و خدا رحم کرد چیزیش نشه و چقدر خندیدیم وقتی مجتبی رو از بخش انداخت بیرون!!!________و یادی کنم از گندی که خودم بالا آوردم.صبح زود رفتم بالاسر مریضم و گفتم صبحانه خوردی?گفت پرستار گفته نخورم.گفتم چرا?گفت باید ع بگیرم ولی ع ُ گرفتم و تموم شد اما هنوز ی بهم نگفته اجازه داری بخوری...من گفتم نه بابا اشکال نداره بخور و خدا نصیب گرگ بیابون نکنه دیدم پرستارا میگن این مریض آندوسکوپی داشته و معلوم نیست کی بهش گفته صبحانه بخوره،و با این وضع نمیشه فرستادش واسه آندوسکوپی.خط و نشون میکشیدن،زنگ زدن به و خلاصه غوغایی شد.و نگم براتون که اون روز چهارشنبه بود و دیگه تا شنبه تو بیمارستان آندسکوپی انجام نمیشد و مریض طفلی مجبور بود تا شنبه همینطوری الکی بستری بمونه.ولی دم اینترنمون گرم لو نداد من بودم وگرنه رزیدنت مون پوستمُ میکند و ازش کیف و کفش چرم انسان میساخت!!ولی واقعا هنوزم که یادم میاد عذاب وجدان میگیریم.با اینکه هیچ تقصیری نداشتم و واقعا نمیدونستم براش درخواست آندوسکوپی کرده بود،اما بازم بخاطر چند روز نگه داشتن مریض وجدان درد دارم...این شد تجربه ای که دیگه بدون هماهنگی با مافوق حرف اضافه نزنم!!

برچسب ها : درمانی1 - مریض ,مجتبی ,گفتم ,میکول ,طفلی ,آندوسکوپی
با هیچ م میل سخن نیست...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

دچار افسردگی قبل از امتحان شدم و مجتبی برام درمانی تجویز کرده.سریال گریز آناتومی میبینم و چقدر همه ی اتفاقاتش آشناست.هرچند بعضی مسائلش با واقعیت فاصله داره مثلا اینکه یه اینترن cv lineبذاره که واقعا کار تخصصیه!و ی ری چیزای دیگه اما واقعا خیلی از چلنج هایی که شخصیتهای به عنوان دانشجوی پزشکی دارنُ قبلا تجربه ...و فکر میکنم من یه چیزی بین شخصیت کریستینا و ایزی هستم.پیگیر و سیریش مثل کریستینا،و تحت تاثیر بیمارها و مشکلاتشون مثل ایزی!

برچسب ها : با هیچ م میل سخن نیست...
#ناآگاهی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو ما دو نوع گراند راند داریم.یکی اینکه یک بیماری خاصی در یک مریض تشخیص داده میشه،بعد صرفا دانشجوهای همون بخش راجبش میخونن و با مشارکت تعدادی شون،اونcaseارائه میشه و در مورد نحوه ی تشخیص و درمانش صحبت میشه.نوع دوم کیس هایی هستن که خیلی خیلی نادر و خاص هستن،این نوع توسط اساتید و رزیدنتها و اینترنهایی که تو اون بخش هستن برای تمام دانشجوها(حتی ایی که درحال حاضر تو اون بخش نیستن)ارائه میشه....امروز گراند راند اطفال بود و حضور برای تمام دانشجوها ا امی.بعد اتمام کلاس رادیولوژی گاز دادیم سمت بیمارستان اطفال عزیز.کیس امروز شیرخوار سه ماهه ای بود که با ورم شکم مراجعه کرده بود و بعد کلی آزمایش،توسط تیم نفرولوژی اطفال(که فوق تخصص کلیه اطفال دارن) یه بیماری خاص مادرزادی کلیوی براش تشخیص داده شد.این بچه هرچه پروتئین از طریق غذا دریافت میکنه رو تو ادرار دفع میکنه در نتیجه رشد نمیکنه پس باید مرتبا بهش پروتئین تزریق بشه و برای حمایت بیشتر تغذیه ای،با یک لوله که از بینی وارد معده میشه کالری اضافی باید دریافت کنه اما خانوم فوق تخصصی که این کیس رو ارائه میداد میگفت اصلا مادرش پیگیر نیست و برای گرفتن درمان مراجعه نمیکنه...درمان نهایی این بچه ها به این صورته که اول یکی از کلیه هاش رو برمیدارن،اگه بعد مدتی خوب نشد اون یکی رو هم برمیدارن و میذارنش رو درمان دیالیز تا زمانی که به وزن کافی برسه و بذارنش تو لیست پیوند کلیه وگرنه هیچ رشدی نمیکنه و سوتغذیه میشه اما به گفته ی خانوم ،والدینش اصرار دارن که همچین چیزی نیست و بچه شون خیلی هم سالمه(!!!!!!!!!!!).........راستش خیلی فکر آ ش چی بنویسم ولی چیزی به ذهنم نمیرسه و بنظرم بهتره پایانش باز باشه!!!________________پ.ن:چند روز قبل به دوستام میگفتم چقد خوبه که بالا ه بخش های مینور شروع شدن و دیگه خبری از مریضهای بستری نیست و لازم نیست کله ی سحر بیایم بیمارستان و تند تند شرح حال بگیریم و توسط رزیدنتها آبکشی بشیم.و خلاصه شاد بودیم از دوری بخش های ماژور(اطفال و داخلی و جراحی و ن).ولی امروز که سر گراند راند بودیم و توضیحات اساتید و رزیدنتها رو میشنیدم دلم پر کشید واسه بخشهای ماژور و مباحث واقعا جذابشون که دلم نمیخواد هیچوقت تموم بشن....آقای خدا?میشه منم یه تخصص اطفال ناقابل قبول بشم?چیزی که از کرم تو کم نمیشه نه?

برچسب ها : #ناآگاهی! - اطفال ,میشه ,خیلی ,چیزی ,نمیکنه ,درمان ,گراند راند ,تمام دانشجوها ,تشخیص داده ,برای تمام
روزنوشت اسفند2
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


بعدازظهر روزی که گذشت دلم هوای پیاده روی کرده بود تو اون هوای ابری و خنک.طبق معمول به رها و سوگند،همپاهای همیشگیم زنگ زدم اما هیچکدوم امکان اومدن نداشتن.گوشی رو کناری گذاشتم و مشغول کتاب خوندن شدم اما دلم بیرون پنجره بود و مدام میگفتم کتاب رو شب هم میشه خوند اما پیاده روی نه!!چند پُست قبل از بزرگترین دستاورد سال95نوشتم،تغییر لایف استایلم اما من تغییرات دیگه ای هم داشتم....لذت بردن از تنهایی!!سالهای قبل به یاد ندارم هیچوقت تنها رفته باشم ید یا کافی شاپ،رستوران یا پیاده روی اما امسال زمانهایی پیش اومد که ی امکان همراهی من رو نداشت و من به جای نشستن و خیره شدن به دیوار،انجام کار دلخواهمُ انتخاب اما به تنهایی...بارها تنهایی رفتم و نشستم گوشه ی دنج کافی شاپ یا بستنی فروشی و با خلوت خودم حقیقتا کیف ...دیروز هم اما میتونستم بشینم تو خونه و حسرت اون هوای م بمونه رو دلم اما تنهایی زدم بیرون.یک ساعت تمام با سرعت بالا پیاده روی ،رو نیمکت پارک تنهایی نشستم و به بچه های درحال بازی و پیرمردهای بازنشسته زل زدم،نفس کشیدم و بستنی خوردم و وقتی که آفتاب درحال غروب بود برگشتم...میدونی?آدمهایی که تنهایی رو "انتخاب" و میدونن تا سالها ممکنه فریاد رسی جز خودشون نداشته باشن باید بتونن از خلوت تک نفره ی خودشون لذت ببرن.من که باید چندصباح دیگه تو روستایی که هیچکدوم از نینش رو نمیشناسم کار کنم و دوسال از زندگیم رو به دور از هر دوست و آشنایی بگذرونم باید وجود خودم برام جذاب بشه وگرنه انتخاب بعدیم افسردگی هست قطعا!...از این دومین موفقیت سال95 هم راضی ام!


پ.ن:انبه ی دلبر حیاطمون....

برچسب ها : روزنوشت اسفند2 - تنهایی ,پیاده ,هوای
غم هجران!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

دوری دوساله از کلاه قرمزی عزیز سخت بود.همینطور از پسر و فامیل دور و پسر زا و دیوی و ...و مهمتر از همه از ایرج طهماسب بوسیدنی!تمام این دوسال دلمونُ صابون زده بودیم به امید دیدار مجددی که...آقای صدا و سیما?میشه دست از این شوخی های کثیفت برداری?میشه بس کنی این یدن بی وقفه وسط نوستالژی هامونُ?...!

برچسب ها : غم هجران!
روزنوشت اسفند2
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بعدازظهر روزی که گذشت دلم هوای پیاده روی کرده بود تو اون هوای ابری و خنک.طبق معمول به رها و سوگند،همپاهای همیشگیم زنگ زدم اما هیچکدوم امکان اومدن نداشتن.گوشی رو کناری گذاشتم و مشغول کتاب خوندن شدم اما دلم بیرون پنجره بود و مدام میگفتم کتاب رو شب هم میشه خوند اما پیاده روی نه!!چند پُست قبل از بزرگترین دستاورد سال95نوشتم،تغییر لایف استایلم اما من تغییرات دیگه ای هم داشتم....لذت بردن از تنهایی!!سالهای قبل به یاد ندارم هیچوقت تنها رفته باشم ید یا کافی شاپ،رستوران یا پیاده روی اما امسال زمانهایی پیش اومد که ی امکان همراهی من رو نداشت و من به جای نشستن و خیره شدن به دیوار،انجام کار دلخواهمُ انتخاب اما به تنهایی...بارها تنهایی رفتم و نشستم گوشه ی دنج کافی شاپ یا بستنی فروشی و با خلوت خودم حقیقتا کیف ...دیروز هم اما میتونستم بشینم تو خونه و حسرت اون هوای م بمونه رو دلم اما تنهایی زدم بیرون.یک ساعت تمام با سرعت بالا پیاده روی ،رو نیمکت پارک تنهایی نشستم و به بچه های درحال بازی و پیرمردهای بازنشسته زل زدم،نفس کشیدم و بستنی خوردم و وقتی که آفتاب درحال غروب بود برگشتم...میدونی?آدمهایی که تنهایی رو "انتخاب" و میدونن تا سالها ممکنه فریاد رسی جز خودشون نداشته باشن باید بتونن از خلوت تک نفره ی خودشون لذت ببرن.من که باید چندصباح دیگه تو روستایی که هیچکدوم از نینش رو نمیشناسم کار کنم و دوسال از زندگیم رو به دور از هر دوست و آشنایی بگذرونم باید وجود خودم برام جذاب بشه وگرنه انتخاب بعدیم افسردگی هست قطعا!...از این دومین موفقیت سال95 هم راضی ام!

برچسب ها : روزنوشت اسفند2 - تنهایی ,پیاده ,هوای
جا برای من گنجشک زیاد است ولی/به درختان خیابان تو عادت دارم
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بین تبریک های بی معنی روز جهانی زن،پیام سهیل اما مثل همیشه متفاوت بود و دلگرم کننده...نوشته بود:"" گلسای عزیزم درجریان روحیه ی سرسختت هستم اما انتظار دارم قوی و سرسخت باقی بمونی و تحت تاثیر بی مبالاتی هایی که میبینی به یک انسان بی تفاوت رقّت انگیز تبدیل نشی!امیدوارم جدی تر از قبل درس بخونی و آرزوی دیدنت در لباس یک متخصص اطفال رو برای ما حقیقی کنی...برات یک پیشنهاد دارم.اینکه در سالی که پیش رو داری،درمورد مسئله ای که همیشه باعث اختلاف نظرمون بوده بیشتر مطالعه کنی تا بحث دقیقتری داشته باشیم.مسئله ی هم جنس گرایی!!به تازگی دوتا از همکلاسی های دختر ما با هم ازدواج و من اطمینان دارم اگر تو به جای من بودی واکنش های وحشتناکی نشون میدادی و واقعا ازت انتظار دارم دفعه ی بعد که میبینمت یک مناظره ی دقیق و براساس اصول پزشکی داشته باشیم گرچه میدونم در برابر استبداد تو ما حریف از پیش باخته ای هستیم...امیدوارم به جایگاهی برسی که روزی ی کت درمورد تلاشهات به عنوان یک زن موفق بنویسه و ما مثل همیشه به بودنت افتخار کنیم.ارادتمندت سهیل!""____________پ.ن:سهیل کلا عادت داره از من یک قهرمان بسازه پس مسئله ی کتاب رو جدی نگیرین:))____________پ.ن2:آخه این کت نوشتنش

برچسب ها : جا برای من گنجشک زیاد است ولی/به درختان خیابان تو عادت دارم - مسئله ,سهیل ,داشته باشیم ,انتظار دارم
همه جای دنیا اینطوره?!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

دیروز حال خوبی نداشتم و این بی حوصلگی های من همیشه به شهرکتاب ختم میشه.بهشتی که خودخواهانه دوست دارم فقط مال خودم باشه.وسط گشت و گذارهام بین کتابها،چشمم به سه جلدکتاب "آتش بدون دود" از نادر ابراهیمی افتاد.نویسنده ای که عاشق قلمش هستم و به ویژه آرزوی خوندن این داستانش رو دارم که مکررا تعریفش رو شنیدم.داستانی که حاصل سی سال زحمت نویسنده ست.چندماه قبل وقتی قیمت این سه جلد کتاب رو پرسیدم با جواب 60هزارتومن روبه رو شدم و واقعا نمیدونم چرا یدشون رو عقب انداختم تا جایی که فروخته شدن و من با لبهای آویزون به خانوم کتاب فروش نگاه .دیروز اما چاپ جدید کتاب رو آورده بودن اما هنوز از شنیدن قیمت 120هزارتومنی شوکه هستم...یعنی قیمت یک کتاب از چاپی به چاپ بعدی باید دو برابر بشه?خدای من باور نمیکنم که این افزایش قیمت به خاطر دوبرابر شدن قیمت کاغذ باشه چون میدونم نیست...دیروز مجددا با لب های آویزون به خانوم فروشنده خیره شدم اما اینبار گفتم از طرف من به ناشر بگید شوخی کثیفی بود و مطمئن باشید حتی اگه این پولُ داشته باشم ج ید این کتاب نمیکنم.با این که خوندنش هنوز آرزو و حسرت روی دلمه!

برچسب ها : همه جای دنیا اینطوره?! - کتاب ,قیمت ,دیروز
قورباغه اتُ قورت بده!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

اساتید رادیولوژی در کنار درس دادن،caseهای مربوط به اون درس رو هم برامون مطرح میکنن.و تقریبا برای هر سرطان چند مورد خاطره تعریف میکنن از مریضهای سن پایینی که براشون تشخیص سرطان مطرح شده.مثل خانوم24ساله ای که به پزشک داخلی مراجعه کرده و با توجه به شکایاتی که داشته براش سونوگرافی کبد درخواست داده شده.و تو سونوگرافی توده های متعدد متاستاتیک دیده شده و این یعنی یک جای دیگه ای از بدنش سرطان داره. مون گفت ازش پرسیدم توده ای توی ات لمس نمیکنی?و گفته چرا لمس اما جدی نگرفتم...و خب گفتن نداره که تو بررسی های بیشتر،مشخص میشه که این بیمار سرطان اولیه ی داشته که بیشتر قسمت های بدنش رو درگیر کرده...یک سرطانend stageکه دیگه درمانی نداره جز درمانهای تسکینی دل خوش کُنک.نگفتم که این زن بچه ی شیرخواره داشته??......امروز سر کلاس تصمیم گرفتم با ترسهام کنار بیام و تکلیف توده ی برستم رو ی ره کنم.تصمیم گرفتم مثل همیشه قورباغه رو همون اول قورت بدم و آسوده بشم،نه اینکه با فکر قورت دادنش مدام عذاب بکشم...بعد کلاس به م گفتم من یه توده ی حدودا یک و نیم سانتی تو ساعت9 م دارم که متحرکه و هیچ علامت دیگه ای نداره،تو سونوگرافی هم چهارتا توده تو همین برستم گذارش شده که نمای خوش خیم دارن و جراح گفته واسه اطمینان fnaکن.کی بیام?خندید و گفت فردا بیا برات انجامش میدم و هیج نگران نباش...

برچسب ها : قورباغه اتُ قورت بده! - توده ,سرطان ,قورت ,سونوگرافی ,داشته ,تصمیم گرفتم
مادرم فرشته نیست،یک شیر قوی و همیشه در حرکته!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

مادرم زن قدرتمندیه!!در تمام سالهایی که همسر پدرم و مادر ما بوده به عنوان یک کوه قوی بهش نگاه کردیم و تکیه.مادر و پدرم هر دو معلم بودن اما درآمد هردو دست مادرم بوده و همیشه یادمه که بابا پول توجیبی از مامان میگرفت چون خودش پذیرفته بود که مغز اقتصادی نداره و میدونست اگر حساب و کتاب خانواده رو به دست بگیره حتما وسط ماه کارمون به قرض و وام میرسه.پدرم همیشه میگه مادرتون یه مدیر واقعیه!....در دوران کودکیم هیچوقت از بابا حساب نبردم چون درمقابل بدترین کارها و خج آورترین نمره ها فقط ماچم میکرد و میگفت عیب نداره اما بحث مامان فرق میکرد.مامان به خوبی میدونست تربیت درست بچه با باج دادن های همیشگی به جای درستی نمیرسه و همین باعث شد که تو تمام زندگیم فقط3_4بار تنبیهم کنه ولی به قدری با تحکم بود که هیچوقت فکر انجام دوباره ی اون کارها به ذهنم نرسید...مادرم زن هنرمند و خودساخته ای هست و هیچ زمان به یاد ندارم که ما پولی بابت ید خیارشور،ترشی،مربّا،شیرینی و... ج کنیم که مادرم زن سازنده ای هست و همیشه گوشه ای از بار این زندگی رو خیلی قوی به دوش کشیده.یادمه روزی که با پدر رفتیم ید و 16هزارتومن بابت ید یک شیشه مربّا دادیم،مادر از شدت عصبانیت مجبورمون کرد بریم پسش بدیم و خودش با مبلغ خیلی کم مربا درست کرد و گفت ما نباید عادت کنیم که یه خانواده ی مصرف گرای پوچ باشیم!!...مادرم زن زیباییه اما هیچوقت زیبایی براش در اولویت اول نبوده و حاضر نیست مبالغ خیلی زیاد بابت لوازم آرایشی ج کنه و میگه محافظت درست از پوست مهمتر از پوشوندن عیب و نقص های ظاهری با کرم و رژ و غیره ست...چندوقت قبل آرایشگر مشترک من و مامان به مادرم گفته بود من عاشق رفتار دخترت هستم و دلم میخواد دخترمُ مثل اون تربیت کنم،چیکار کنم?و مادرم گفته بود آزادش بذار اما با نظارت!ولی قبلش طوری رفتار کن که دوست داری دخترت همونطور بار بیاد چون ما الگوی اونها هستیم...من دختر همون زنی هستم که گواهینامه نداره اما یک روز بهم گفت یه زن تو جامعه ی امروز به رانندگی احتیاج داره پس بجنب و باعث شد هرچه زودتر برای گواهینامه اقدام کنم.مادرم زن کتابخونی نبود اما برای کتاب خوندن همیشه تشویقم کرد و گرچه همیشه چک میکرد که پول توجیبی هام ج چه چیزی میشن اما بابت پولی که صرف ید کتاب می هیچ موقع سوال و جوابم نکرد و من به کتاب علاقه مند شدم...مادرم سالها قبل مترجمی زبان انگلیسی قبول شده اما پدرش اجازه ی ادامه تحصیل بهش نداده بود و همین زن با تمام سختی ها پشت ما ایستاد و گفت درس بخونین و شخصیت پیدا کنین!....امروز هشت مارس و روز جهانی زن هست،اینها رو نوشتم که برسم به اینجا که بگم الگوی من در زندگیم مادرم هست،یک زن قوی و خودساخته و سازنده!نه یک موجود ضعیف پول ج کن،نه یک عروسک!...من فکر میکنم اگر همه ی زنهایی که مادر هستن یا قراره یک روزی مادر بشن،آگاهانه در مورد این مسئولیت فکر کنن و فرزندانشون رو فارغ از ت،انسان وار بزرگ کنن و قبل از هرچیز شخصیت و اعتماد به نفس اونها رو تقویت کنن قطعا دنیا جای قشنگ تری میشه.و اگر زنهای ما چه شاغل و چه خانه دار تلاش کنن که در زندگی نقش موثّر و مفید و سازنده ای داشته باشن نه یک موجود پول دوستی که تمام فکر و وقتش رو در مراکز ید میگذرونه قطعا ارزش زن در جامعه بیشتر میشه!...الگوی من در زندگیم یک شیرزن به اسم مادرمه نه هیچ مدل زیبایی و نه هیچ هن یشه و نه هیچ دیگه ای!

برچسب ها : مادرم فرشته نیست،یک شیر قوی و همیشه در حرکته! - مادرم ,بابت ,کتاب ,مامان ,تمام ,مادر ,مادرم گفته ,بابت ید
رادیولوژی خنثی!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

هر بخشی که رفتم از اساتیدش چند خطی نوشتم و فکر کنم جفا در حق رادیولوژیست ها بشه اگه از اونها ننویسم.خب ما الان بخش رادیولوژی هستیم که برای دوران عمومی یکی از سبک ترین بخش هاست چون کلا روزی یک ساعت کلاس تئوری داریم و هیچ برخورد و چلنجی با بیمارا نداریم و خوشبختانه اساتید رادیولوژی ما برخلاف اساتید پوست که چند برابر حجم رفرنس درس میدادن،خیلی خلاصه تدریس میکنن و این خودش جای خوشحالیه...رادیولوژی یکی از تخصص های تاپ پزشکیه و برای قبولیش رتبه ی خیلی خوبی میخواد واسه همین رادیولوژیست ها یه کلاس کاری خاصی دارن در این حد که یکی از اتندهای داخلی مون به یکی از رزیدنتهای رادیولوژی درخواست ازدواج داده و دختره برگشته گفته متاسفم من با کمتر از رادیولوژی ازدواج نمیکنم(دمش گرم:d).و خب چون برای یه پزشک عمومی دونستن مباحث رادیو در حد ابت کافیه و واقعا لازم نیست اونقدر تخصصی و جدی بلد باشه،در نتیجه اتندینگ محترم این بخش کلا ما رو آدم حساب نمیکنن و طوری بهمون درس میدن که انگار دارن واسه چندتا بچه ی کلاس اولی حروف الفبا رو تدریس میکنن....درکل از تریپ متفکرشون خوشم میاد و از طرفی چون کار این پزشکها نسبت به خیلی رشته ها سبکتره ولی درآمدش خیلی بیشتره،توصیه میکنم به خواستگارهای رادیولوژیست تون جواب مثبت بدید تا به حوریان بهشتی بپیوندید!........پ.ت:نه آقاجان من به هیچ عنوان از این تخصص خوشم نمیاد و همچنان یا اطفال و یا هیچ:))

برچسب ها : رادیولوژی خنثی! - رادیولوژی ,خیلی ,کلاس ,رادیولوژیست ,تدریس میکنن
رادیولوژی جان لطفا ادامه پیدا کن!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امشب ما هفت نفر همگروهی بودیم به اضافه ی همسر مهسا که رفتیم سینما و "خوب بد جلف" رو نگاه کردیم و نگم براتون که بجز ما هشت نفر هیچ جنبنده ای تو سالن نبود!!!هفت نفر شیرین عقل بودیم(میگم هفت چون همسر مهسا شیرین عقل نیست!)که تک و تنها نشسته بودیم تو یه سالن درندشت و غش غش میخندیدیم...راجع به نظر کارشناسانه ای ندارم چون کارشناس نیستم ولی اینُ میدونم که حس مارو خندوند و یکی از بهترین شبهامونُ ساخت...البته به قول مجتبی امشب کلا افتاده بودیم رو دور خنده و اگه کازابلانکا هم پخش میشد خودمون میخندیدیم!__________پ.ن:دیگه گفتن نداره که مهمون مجتبی بودیم!

برچسب ها : رادیولوژی جان لطفا ادامه پیدا کن! - بودیم ,همسر مهسا
روزنوشت اسفند...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

پنج و نیم صبح پا شدم و خوندم،تو اینترنت گشتی زدم و لباس پوشیدم و آماده شدم. و ساعت شش و نیم راه افتادم به سمت بیمارستان.برخلاف هر روز ماشین نداشتم و دست به دامن آژانس شدم...7تا8:15کلاس داشتم و بعدش یه نگاه به آسمون ابری صبح اسفند انداختم و با خودم گفتم چند صباح دیگه اینجا از گرما مثل جهنم میشه پس این بهشت گذرا رو قدر بدونیم.پیاده راه افتادم سمت خونه و الان بعد یک ساعت پیاده روی،ساعت9:15رسیدم خونه و پر از انرژی ام.میرم یه لیوان شیر بخورم و روزمُ سالم بسازم....میدونید?بزرگترین اتفاق زندگی من در سال 95همین تغییر لایف استایلم بود.کاری که سالها نتونستم انجامش بدمُ امسال اما با اراده به مقصود رسوندم.12کیلو وزن کم ،فست فودها رو به حداقل رسوندم و ما و عسل و انجیر و اینجور خوراکی هایی رو که حاضر نبودم به دهنم نزدیک کنم جزئی از رژیم روزانه ام و شیر رو که توی عمرم به جز دوران شیرخوارگی نخورده بودم به یک نوشیدنی خوشمزه برای خودم تبدیل ....بنظر خودم که فوق العاده ست و واقعا با افتخار به این تغییر نگاه میکنم و امیدوارم که بتونم در آینده هم ادامه اش بدم!!

برچسب ها : روزنوشت اسفند...
رفقای نیمه راه!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

از پانزده وبلاگی که دنبال می فقط2_3تاشون مینویسن اونهم گه گاهی...الان اسفند که از نظر من جذابترین ماه ساله داره میگذره که برسه به عید نوروز،افسانه ای ترین سنت ما ایرانی ها و چقدر ظرافت،چقدر نگی،چقدر خلاقیت ها رو در خودش داره که میطلبه نوشته و منتشر بشن و اون وقت این حجم سکوت آزارتون نمیده?....چقدر رویا میتونه خلق بشه از ذهن های ما و حیف نیست این همه سکوت?...خدای بزرگ بلاگ داره یه گورستان متروکه میشه و من حالم بده...باید بگردم و چندتا بلاگر مسئول پیدا کنم که تو غم ها و غصه ها هم هستن،مینویسن و دلمون گرم میشه....باید تو خونه ت ی امسال یه وبلاگ ت ی اساسی هم م و خط بکشم رو همه ی بی وفاهای زمونه...

برچسب ها : رفقای نیمه راه!
تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد/غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


بخشی از وجودم اما زن خانه داریست که صبح به صبح صدای قل قل سماورش همه ی اهل محله رو از خواب بی خواب میکنه و از هیچ دریغ نمیکنه این چای قند پهلوی لب سوز لب دوزش رو که توی قوری شاه عباسی دم کشیده و تنگش هم چهار پر بهار نارنج ریخته که عطرش آدمو میبره شیراز و باغ های بهارنارنجش...

همون زنی که واسه قلیه هاش ی و طعم آبگوشت رو آتیشش رو حتی بچه ی تو قنداق هم چشیده و انگشت به دهن مونده...

زن غمگینی که ت ت هویج و کلم واسه ترشی خورد کرده,با هر حرکت چاقو یه صفحه از غم و غصه هاشو ریخته زمین و نشسته به تما ون...

یک زن پنجاه و ی ال و یازده ماهه که درانتظار اون سال پنجاه و دوم افسانه ای عمرش نشسته تا فصل جدید زندگیش رو رقم بزنه....فصل خوش عاشقی...

برچسب ها : تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد/غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
سرخوشم هر دفعه برمیگردم از دیدار تو/مثل مستی که شب از میخانه بیرون میزند
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

صبح پا شدم که درس بخونم،مادرم در اتاقُ باز کرد و گفت یه کمک کوچیک میکنی آشپزخونه رو تمیز کنیم?دلم نیومد بهش نه بگم.رفتم یه کمک کوچیک کنم ولی تا الان مشغول بودم...مادرم با عشق به کار م نگاه میکرد و میگفت چقد خوبه که باشی پیشم.بعد چهار پنج سال فهمیدم دختر داشتن چقدر خوبه....دراز کشیدم رو تختم و به تنهایی مادرم فکر میکنم....استرس درسهای نخونده رو ندارم?دارم اما شادی مادرم بعد چهار پنج سال مهمتر بود!

برچسب ها : سرخوشم هر دفعه برمیگردم از دیدار تو/مثل مستی که شب از میخانه بیرون میزند - مادرم
نارنجی و ارغوانی و صورتی یواش...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

وسط روزمرگی های هر روزه،امروز امّا سرمُ گرفتم بالا و زیباترین غروب دنیا رو دیدم و این یعنی روز مفیدی داشتم...

برچسب ها : نارنجی و ارغوانی و صورتی یواش...
چقدر زود دیر شد...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

من تو بامداد یک صبح تابستونی،تو روستای پدریم به دنیا اومدم...یک روزی که هنوز پدر بزرگ و مادربزرگم زنده بودن و ما انقدر بی رگ و بی ریشه نبودیم،پدر، و مادر پابه ماهم برای انجام کاری مجبور شدن برن روستا و دیداری تازه کنن و طبق پیش بینی ها هنوز چند روز تا تولد من وقت بود.ساعت سه صبح دردهای مادرم شروع شد و خونریزی زیادش رو ی چاره ساز نبود.و از طرفی ماشینی برای رسوندنش به شهر پیدا نشد.پدرم رفت و قابله های روستا رو خبر کرد."مش کبری" و "گل افروز" خانوم.مادرم میگه ساده دنیا اومدم.میگه از همون موقع اهل اذیت من نبودی...باقی زندگیم چهارتا مادر بزرگ داشتم،که مش کبری و گل افروز بانو منُ مثل نوه های خودشون دوست داشتن.گذشت و گذشت و ما بزرگ شدیم و درگیر درس و زندگی.و پدربزرگ و مادربزرگم فوت شدن و پای ما از روستا بریده...هی پیغام پشت پیغام میفرستادن این مادربزرگ خونده ها که بگین تا زنده ایم دخترمون بیاد مارو ببینه و من وقت نداشتم و ته دلم قرص بود که انشالله یه روزی(!)میرم و دل این دوتا پیرزن شاد میشه.نرفتم و مش کبری در حسرت دیدن من مرد...چندسالی گذشت تا همین چندماه قبل که گل افروز جان مشکل قلبی پیدا کرد و وضعش حاد شد و باز پیغام هایی برای من که بیا ببینمت قبل مرگم و باز نشد،نرفتم،تنبلی و شاید کم کاری....دیروز خبر اومد که آ ین مادربزرگم هم رفت و بازهم بی ریشه تر شدم...دنیا و زمانش قابل برگشت به عقب نیست و این حسرت های من بی فایده ست اما....حلالم کنین پیرزن های دوست داشتنی...

برچسب ها : چقدر زود دیر شد... - گذشت ,پیغام ,افروز ,کبری ,روستا ,مادربزرگم ,دنیا اومدم
جادوی صحنه...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

از امتحان فارغ شده و برمیگردم خونه.هیجانم برای دیدن "لالا لند" به چشم های خواب آلودم غلبه میکنه...حالا بعد اتمام دست زدم زیر چونه و به این فکر میکنم مگه یه چقدر میتونه آدمُ ت بده?...حسرت میخورم که آخه حیف نیست ریسک ملانوم بدخیم تو افراد fair skin و red hairبیشتر از بقیه باشه?حیف نیست این اما استون زیبا با اون پوست روشن و موهای قرمزش ملانوم بدخیم بگیره?...سری ت میدم،هوووفی میکشم و بلند میشم که به کارهام برسم...

برچسب ها : جادوی صحنه... - ,ملانوم بدخیم
بهار ...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امتحان پوست تموم شد و بعد یک ماه و نیم سخت و پر درس،امروز تونستم برم بازار و چقدر کیف داره دیدن بساط عید و تُنگ و سبزه و ماهی گُلی.و مردمی که دنبال ید بدو بدو میکنن...واسه من نوروز یعنی همه چیز...یعنی شیرینی پزون های مادر و ها،خونه ت ی و بشور و بساب...سفره هفت سین و عیدی و برو و بیا.امسال اولین سالیه که بعد نوروز امتحانی ندارم و میتونم عقده ی شش سال گذشته رو دربیارم و با دل خوش لم بدم و کتاب بخونم و وقت بگذرونم.طبق رسم روزهای بعد امتحان،رفتم شهرکتاب و با کت از نادر ابراهیمی عزیزم برگشتم خونه.ماکارونی درست و شعر خوندم و درست بعد یک ماه و نیم، ی اتاقمُ زدم کنار و نور دیدم.شاید الان اولین باری هست که برای مسافرت رفتن هم پول دارم و هم وقت آزاد،درست برخلاف گذشته که همیشه اگر یکیش بود اون یکیش حتما نبود.توصیه های اتند رادیولوژی مونُ که امروز نیم ساعت سخنرانی کرد که از الان برای تخصص بخونین رو میندازم پشت گوش و با دوستام برنامه ی سفر به یه شهر جادویی میریزیم و اگه زنده بمونیم هفته ی آینده روی دریاییم و در مسیر جزیره ی هرمز...با خودم فکر میکنم از مزایای سختی و پردرس بودن رشته ی ما اینه که قدر همون اندک اوقات فراغت رو هزار برابر بیشتر میدونیم و چقدر لذت بخش هستن این لحظه ها حتی اگه کوتاه باشن و زودگذر...زنده باد بخش کم کار رادیولوژی و زنده باد زندگی!

برچسب ها : بهار ... - زنده
تا که انگور شود می,دو سه سالی بکشد/تو به یکباره شدی ناب ترین باده ی عشق!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


حدود یک سال از بودن من با همگروهی هام گذشته و میخوام به خوشی این روزهایی که گذشت از خودمون بنویسم.

درست بهمن سال قبل دوره ی فیزیوپات ما تموم شد و رسما به عنوان استاجر وارد بخش شدیم و حالا باید گروهبندی میشدیم تا هرگروهی وارد یک بخش خاص بشه. برخلاف همیشه که گروهبندی رو به انتخاب خود دانشجوها میگذاشت,مارو راندوم گروهبندی کرد و من از دوستام یعنی مهسا و رها و سوگند که از دبیرستان باهاشون بودم جدا شدم و افتادم تو گروهی که هیچ دوستی نداشتم.

تحمل اون وضع نه برای من که برای همه سخت بود ولی اعتراض ها جواب نداد.اون موقع,از بچه های فعلی گروهمون فقط مجتبی با من بود و ما قبل از اون حتی در حد سلام وعلیک هم باهم برخوردی نداشتم.ما صد نفر ورودی بودیم که بعضی هاشون رو به زحمت میشناختم و فقط با عده ی معدودی از بچه ها آشنایی کامل داشتم...

اولین بخش ما داخلی بود و قرار شد هر شب دونفر کشیک باشن و تو قرعه کشی کشیک ها,من و مجتبی باهم افتادیم.پسری که نمیتونستم تحملش کنم!

مجتبی پسر یکی از معروف ترین سرمایه دارهای شهر ماست و ی نیست که پدرش رو نشناسه.همه ی خواهر و برادرهاش هم تحصیلات بالا دارن و زندگی های سطح بالا راه انداختن.مجتبی از همون ورود زیاد با ی گرم نمیگرفت.اکثرا آروم بود و سرش تو لاک خودش و عجیب ترین مسئله برای همه این بود که چرا با این وضع مالی خوب پدرش,خودش ماشین نداره؟

مجتبی خوتیپ بود و جذاب.و همونطور که میدونین رفتار آدم بیشتر تو جذ ت تاثیر داره تا پوشش و مجتبی جذابترین شخصیت رو داشت.یه پسر شیک پوش که همیشه لباسهای مارک تنش بود,آروم و باوقار رفتار میکرد.کم میخندید و به همه احترم میذاشت.قبل از ورود به بخش یک بار بیرون دیدمش که پشت ماشین چندصد میلیونی پدرش بود و سیگار میکشید و نمیدونم چرا اما کلا حس خوبی بهش نداشتم و احساس می خیلی مغروره و پز پول پدرش رو میده...و میتونید تصور کنید تحمل شبهای کشیک در کنارش چقدر برام سخت بود.

چند کشیک اول به جز صحبت درمورد تقسیم مریضها حتی یک کلمه هم حرف نزدیم.شب سوم یا چهارم بود که ما شب خیلی شلوغی داشتیم و تا ساعت یک بعد نصفه شب بیمارستان موندیم.مجتبی بهم گفت من گرسنه ام و میرم شام بگیرم,شما چی میخوری؟من گفتم هیچی درحالی که داشتم از ضعف بیحال میشدم.نگام کرد و گفت من اهل تعارف نیستم,خب بگین چی دوست دارین ب م براتون و من یک دنده هم گفتم هیچی نمیخورم.

مجتبی با کوله باری از خوراکی برگشت اما من لب به هیچی نزدم.شب که برگشتم خونه وقتی در کیفم رو باز دیدم تمام خوراکی ها رو چپونده تو کوله پشتیم و راستش دلم سوخت و گفتم کاش اقلا یه لقمه خورده بودم,شاید بهش بر خورده.

گذشت و گذشت و من بیشتر باهاش آشنا شدم.پسری که فکر می یه ثروتمندزاده ست و معلوم نیست چطوری بزرگ شده,دخترهای نوجوانی که مریضش بودن رو معاینه نمیکرد و میگفت معذب میشن و از من میخواست کارشون رو انجام بدم.خیلی با معرفت بود و چند بار منو از خطر توبیخ و کشیک اضافه نجات داد و خلاصه کم کمک نظرم بهش عوض شد.

یکی از شبهای کشیک بحث کنکور و درس خوندن اومد وسط و مجتبی ماجرای پزشکی قبول شدنش رو برام تعریف کرد.

گفت سال اول رتبه اش چند هزار شده و رشته ی به درد بخوری قبول نشده و مونده پشت کنکور درحالی که هیچ تصمیمی برای آینده نداشته.گفت خواهر و برادرهام گاهی بهم طعنه میزدن که همه ی ما رشته های خوبی خوندیم تو گند زدی تو آبرومون ولی مجتبی اهمیت نمیداده تا اینکه یه بار دامادشون که پولش از پارو بالا میرم به مس ه گفته مجتبی بیخودی درس نخون,بیا وایستا بالاسر کارگرهای من و ماهی دو میلیون بهت میدم.میگفت انقدری از درون خورد شدم و حالم بد شد که تا چند روز نتونستم کلمه ای به ی حرف بزنم و سر همین ماجرا بوده که تصمیم میگیره پزشکی قبول بشه تا روی دامادشون کم بشه و همین اتفاق هم می افته....میگفت هیچ علاقه ای به پزشکی ندارم و بعد اتمام درسم میزنم تو بیزنس و کار و تجارت...

بهم گفت چندساله که حتی یک قرون پول توجیبی از پدرش نگرفته.با ورود به چند میلیون پول به عنوان قرض از پدرش گرفته و به همراه یکی از دوستاش که بوده,دفتر مشاور املاک زدن و کلی کارشون گرفته و اولین کاری که کرده پس دادن پول پدرش بوده,تمام و کمال.بعد از رفیقش جدا میشه و مستقلا کار دیگه ای راه میندازه و من هیچوقت خبر نداشتم درکنار درس خوندن کار هم میکنه.و اینکه تمام ج های زندگیش از زحمت و کار خودش هستن نه پدرش...و حالا میفهمم چرا هیچوقت ماشین نداشت چون نمیخواست سربار پدرش باشه و تازه امسال تونست با پول خودش یه ماشین خوب ب ه(همون ماشینی که بخاطرش ما پونصد بار شیرینی گرفتیم ازش).

کم کم از این قضاوت های زود خودم شرمنده شدم و فهمیدم با چه آدم درجه یکی همگروه شدم...کم کم شدیم دوست های درجه یک!

بعد تموم شدن داخلی انقدر سر گروهبندی ها اعتراض کردیم که موافقت کرد خودمون گروهبندی کنیم.و قطعا من مجتبی و مهسا و رها و سوگند رو انتخاب .و سوگند و مهسا و رها هم که این مدت با میکول و رضا همگروه بودن,اونا رو پیشنهاد .(چون دانشکده گفته بود گروه ها حتما باید مختلط باشن و حداقل سه تا پسر تو هرگروه باشه)

با رضا کم و بیش آشنا بودم و به واسطه ی اینکه تو یک بازه ی زمانی ی کلاسمون بود باهاش برخورد داشتم و میدونستم پسر خوبیه,و البته که قبلا شیرینی عقدش رو خورده بودیم اما میکول یه موجود فضایی بود انگار.

یه ز له ی هشت ریشتری که مدام فک میزد و روزی ده بار باهاش دعوام میشد.بچه پر رویی که تا حواسمون پرت میشد کارت بانکیمون رو می ید و میرفت بوفه برای خودش ید میکرد و اون روزهای اول خیلی شانس آورد که خفه اش ن اما چه کنیم که دل مهربونی داریم و این میکول خان هم نرم نرمه خودش رو جا کرد تو دلمون تا جایی که اگه یک روز نبود همه مون دلتنگش میشدیم.

ما هفت نفر خیلی خوب همدیگه رو شناختیم و دوستیمون ریشه دووند...چقدر خوشحالم که برخلاف خیلی از همکلاسی هام به جای عشق و عاشقی بازی های تهوع آور,فقط دوست هم موندیم و رفیق و البته پشت هم!

حالا بعد گذشتن یک سال پر پیچ و خم,دلم میخواد لم بدم روی مبل راحتی و یه گیلاس هفت ساله به سلامتی رفاقت هفت نفریمون هورت بکشم!


+ع رو همین امروز گرفتم.از یکی از پرتقال های دیوونه ی باغچه مون که رفته پیشواز بهار و این موقع سال شکوفه داده!

+کتابدونی به روز شد!


برچسب ها : تا که انگور شود می,دو سه سالی بکشد/تو به یکباره شدی ناب ترین باده ی عشق! - مجتبی ,پدرش ,کشیک ,خودش ,خیلی , ,پزشکی قبول ,گفتم هیچی ,شبهای کشیک
بهار در راه است...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
صبح زود با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدیم.شماره ی سهیل بود ولی هیچوقت سابقه نداشت درساعتی که ما خو م زنگ بزنه.با دلهره و ترس تلفن رو برداشتیم.سهیل بلند بلند میخندید و میگفت فرهادی اسکار گرفت.فرهادی اسکار گرفت!!!!میگفت تمام پرسنل بیمارستان که اون ساعت شیفت کاری داشتن جلوی مانیتور بزرگ سالن شاهد مراسم بودن و همه این اتفاق بزرگ رو به سهیل تبریک گفته بودن...خوشحال بود و میگفت دارم با بغض حرف میزنم.بغض حرفهای نزده و تحقیرهایی که شدیم.تحقیرهایی که پرچم ما شد.ولی حالا سربلندتریم از قبل....تلفن رو که قطع به یاد ملت افغان افتادم.ملتی که از نابسامانی و جنگ به ما پناه آوردن و ما هم چه پذیرایی گرمی کردیم.ملتی که سالهاست تحت تبعیض قرار میگیرن و علی رغم تلاش و هوش،اجازه ی رقابت با شهروندان بومی رو ندارن و امکان پیشرفت به مدارج بالا براشون فراهم نیست.به رحمت فکر میکنم،کارگر افغان خونه مون که میگفت با وجود ورود قانونی به ایران و گرفتن شناسنامه ی قانونی و بیست سال زندگی تو این کشور،هنوز مدارس خوب بچه هاش رو ثبت نام نمیکنن...به اون برنامه خندوانه فکر میکنم که از یک پزشک افغان دعوت کرد ولی ملت ما صفحه ی اینستاگرام رامبد جوان رو به بستن بخاطر انتخاب این میهمان و چه زجرآور بود کامنت های مردم افغان که از رامبد خواسته بودن تا بعد از این هیچ مهمان افغانی رو دعوت نکنه تا بیش از این نشون!!به قانون های ظالمانه ی کشور مسلمان مون علیه اقلیت های قومی و مذهبی فکر میکنم و قلبم درد میاد.و افتخار میکنم به تک تک حاضران مراسم اسکار که انسانیت رو در بالاترین درجه نشون دادن.و درمقابل حرف عده ای که اعتقاد دارن جایزه ی فرهادی بخاطر مسائل سی.یاسی بود باید بگم اگر اینطور باشه که بازهم شرم به ما که شهروندان همون بلاد کفر چقدر قوی و مصمم در برابر تبعیض هستن و با انجام این کار بزرگترین اعتراض رو به ت های اشتباه ت خودشون وارد و مردم ما به بچه افغان های جنگ زده و پلیس ملی ما اونها رو به مس ه گرفت و شکنجه کرد و در نهایت با گرفتن رشوه های سنگین آزاد کرد تا دوباره روز از نو و روزی از نو...و درآ چقدر لذت بردم از وقار های فرهادی تو اون مراسم و بانو انوشه که میدرخشید و به ویژه از شال زیباش که نقشه ی شهر مشهد،شهر زادگاهش روی اون طراحی شده بود و چه بدبختیم ما که افتخار بودن در کنار همچین انسانهای بزرگی رو از دست دادیم...
برچسب ها : بهار در راه است... - افغان ,میگفت ,فرهادی ,میکنم ,سهیل ,مراسم ,اسکار گرفت ,فرهادی اسکار
جادوی صحنه...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

از امتحان فارغ شده و برمیگردم خونه.هیجانم برای دیدن "لالا لند" به چشم های خواب آلودم غلبه میکنه...حالا بعد اتمام دست زدم زیر چونه و به این فکر میکنم مگه یه فیم چقدر میتونه آدمُ ت بده?...حسرت میخورم که آخه حیف نیست ریسک ملانوم بدخیم تو افراد fair skin و red hairبیشتر از بقیه باشه?حیف نیست این اما استون زیبا با اون پوست روشن و موهای قرمزش ملانوم بدخیم بگیره?...سری ت میدم،هوووفی میکشم و بلند میشم که به کارهام برسم...

برچسب ها : جادوی صحنه... - ملانوم بدخیم
دیسیپلین!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

وسط درس خوندن یاد یه خاطره ی خنده دار از بخش جراحی،و طبیعتا از ر جان دل افتادم(اینم از مزایای درس خونده دیگه)....اون روز آقای جراحی کنسر کولون(سرطان روده ی بزرگ)داشتن و ماهم باهاشون رفتیم اتاق عمل...قانون اینه که بعد اتمام جراحی،تکنسین های اتاق عملی که دستیار جراح بودن تو اون عمل،باید تک تک وسایل و گازهای استریلی که قبل شروع جراحی داخل ست وسایل عمل بودن رو بشمارن و وقتی مطمئن شدن تعدادشون درسته و چیزی داخل شکم مریض باقی نمونده،خود یا همون دستیارها شکم رو سوچور(بخیه)بزنن و ماجرا تموم بشه....از قضا اون روز کذایی وقتی کار ر تموم شد،به تکنسین دستیارش که یه خانوم جوون بود گفت ببین وسایل درستن یا نه?میخوام سوچور بزنم....از طرفی هم ر در کنار شوخی هایی که با بچه های اتاق عمل داشت و بگو بخندها،بسیار تا بسیار تو کارش جدی بود و واقعا همه یه جور متفاوتی ازش حساب میبردن چون میدونستن اگه اعصابش خورد بشه دیگه تمام روزُ بهشون زهرمار میکنه...خلاصه اون خانوم بعد چند دقیقه گفت بله وسایل درستن. شروع کرد سوچور زدن و خیلی ریل برای ما توضیح میداد که چون این مریض جوونه و زیبایی براش اهمیت داره میخوام یه سوچور متفاوت بزنم براش و شاید نیم ساعت تمام مشغول ریزه کاری بود و با ذوق و شوق کار میکرد که یکدفعه اون خانوم تکنسین درحالی که معلوم بود تو لباسش ابکاری کرده از ترس و اشک تو چشماش جمع شده بود گفت: یکی از گازهای استریل کمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! انقدری جا خورده بود و تو شوک بود که حتی نتونست سرشُ بالا بگیره و چند دقیقه همینجوری ثابت موند.بعد با تاخیر نگاه اون خانوم کرد درحالی که چشماش از شدت عصبانیت خداشاهده مثل گلوله آتیش بودن.تا دهن باز کرد یه چیزی بگه،تکنسین زد زیر گریه و حالا گریه نکن کی گریه و مثل بچه های دو ساله اشک میریخت و هق هق میکرد و از اتاق رفت بیرون... ر که هم عصبانی بود و هم خنده اش گرفته بود بعد یه جراحی پنج ساعته ولو شد رو صندلی و لیوان چای خواست و به رزیدنتش گفت سر شیر مادرت این سوچورایی که چشمام در اومد تا زدمشونُ خوب باز کن که شکم مریض سفره نشه!!!!!!و مایی که انقدر زیر پوستی خندیده بودیم که دیگه نای حرف زدن نداشتیم،بدون گرفتن اجازه رفتیم بیرون تا فقط بخندیم!

برچسب ها : دیسیپلین! - ,سوچور ,خانوم ,وسایل ,اتاق ,جراحی ,وسایل درستن
سیستم دانش "گوهی"!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
اول این ترم 18واحد برامون ارائه شد و ماهم که تابحال با همچین اتفاق بی سابقه ای مواجه نشده بودیم،از خوشی جامه ها دریدیم اما خبر نداشتیم که هنوز دو ماه نشده بهمون خبر میدن8واحد دیگه هم اضافه شده و تا فلان روز فرصت انتخاب شونُ دارین و خب مجددا به ترم های 26واحدی سلامی میکنیم و به صورت تمام کلاسهای تئوری حال بهم زن تفی میندازیم و البته که مثل یک سامورایی در میادین رقابت مشت میزنیم و تلاش میکنیم!___________پ.ن:باز همه ی امیدمون به درس پزشک قانونیه که بعد عمری بریم دوتا جسد تر و تازه ببینیم و حال مون بهم بخوره.باز یه ذره هیجان توش هست که!
برچسب ها : سیستم دانش "گوهی"!
بهار در راه است...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
صبح زود با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدیم.شماره ی سهیل بود ولی هیچوقت سابقه نداشت درساعتی که ما خو م زنگ بزنه.با دلهره و ترس تلفن رو برداشتیم.سهیل بلند بلند میخندید و میگفت فرهادی اسکار گرفت.فرهادی اسکار گرفت!!!!میگفت تمام پرسنل بیمارستان که اون ساعت شیفت کاری داشتن جلوی مانیتور بزرگ سالن شاهد مراسم بودن و همه این اتفاق بزرگ رو به سهیل تبریک گفته بودن...خوشحال بود و میگفت دارم با بغض حرف میزنم.بغض حرفهای نزده و تحقیرهایی که شدیم.تحقیرهایی که پرچم ما شد.ولی حالا سربلندتریم از قبل....تلفن رو که قطع به یاد ملت افغان افتادم.ملتی که از نابسامانی و جنگ به ما پناه آوردن و ما هم چه پذیرایی گرمی کردیم.ملتی که سالهاست تحت تبعیض قرار میگیرن و علی رغم تلاش و هوش،اجازه ی رقابت با شهروندان بومی رو ندارن و امکان پیشرفت به مدارج بالا براشون فراهم نیست.به رحمت فکر میکنم،کارگر افغان خونه مون که میگفت با وجود ورود قانونی به ایران و گرفتن شناسنامه ی قانونی و بیست سال زندگی تو این کشور،هنوز مدارس خوب بچه هاش رو ثبت نام نمیکنن...به اون برنامه خندوانه فکر میکنم که از یک پزشک افغان دعوت کرد ولی ملت ما صفحه ی اینستاگرام رامبد جوان رو به بستن بخاطر انتخاب این میهمان و چه زجرآور بود کامنت های مردم افغان که از رامبد خواسته بودن تا بعد از این هیچ مهمان افغانی رو دعوت نکنه تا بیش از این نشون!!به قانون های ظالمانه ی کشور مسلمان مون علیه اقلیت های قومی و مذهبی فکر میکنم و قلبم درد میاد.و افتخار میکنم به تک تک حاضران مراسم اسکار که انسانیت رو در بالاترین درجه نشون دادن.و درمقابل حرف عده ای که اعتقاد دارن جایزه ی فرهادی بخاطر مسائل سی.یاسی بود باید بگم اگر اینطور باشه که بازهم شرم به ما که شهرمندان همون بلاد کفر چقدر قوی و مصمم در برابر تبعیض هستن و با انجام این کار بزرگترین اعتراض رو به ت های اشتباه ت خودشون وارد و مردم ما به بچه افغان های جنگ زده و پلیس ملی ما اونها رو به مس ه گرفت و شکنجه کرد و در نهایت با گرفتن رشوه های سنگین آزاد کرد تا دوباره روز از نو و روزی از نو...و درآ چقدر لذت بردم از وقار های فرهادی تو اون مراسم و بانو انوشه که میدرخشید و به ویژه از شال زیباش که نقشه ی شهر مشهد،شهر زادگاهش روی اون طراحی شده بود و چه بدبختیم ما که افتخار بودن در کنار همچین انسانهای بزرگی رو از دست دادیم...
برچسب ها : بهار در راه است... - افغان ,میگفت ,فرهادی ,میکنم ,سهیل ,مراسم ,اسکار گرفت ,فرهادی اسکار
علت از معلول ثابت میشود درفلسفه/بودن تو بر نفسهایم دل میکند
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
تلفنم زنگ میخوره،جواب میدم،دوستم خبر ازدواجشُ میده.وانمود میکنم خوشحالم و قول میدم اگه اتفاق غیرمنتظره،کشیک جریمه،امتحان بادآورده یا هر سانحه ی عجیب دیگه ای اتفاق نیفته برم.تلفنُ که قطع میکنم قلبم از شدت غصه فشرده میشه...دلم درد میاد و موهام رو سرم سنگینی میکنه.به تک تک رفقایی فکر میکنم که بعد ازدواجشون روابطمون از دیدار هر هفته،به پیامک چندماه یک بار رسید.به تمام مردهایی فکر میکنم که یهو از آسمون پیدا شدن و بخشی از خاطرات منُ یدن و ازم دورشون .به همگروهیم مهسا فکر میکنم که یک زمانی صمیمی ترین دوستم بود و حالا بعد ازدواجش با وجود اینکه هر روز با همیم اما هیچ چیز مثل قبل نیست که دل و فکر مهسا با دیگه ای هست....بغضمُ فرو میدم و تو گروه مون میفرستم:سوگندجان،رهای عزیزم،میکول جان دلم و مجتبای نازنین،لطفا ازدواج نکنین خب?....و میرم لاک بزنم و زیر نم نمک بارونی که میاد وایستم بلکه سرم بادی بخوره....
برچسب ها : علت از معلول ثابت میشود درفلسفه/بودن تو بر نفسهایم دل میکند - میکنم
بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است/چون یتیمی که به او پدر داده ی
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
درست در همین لحظه ای که روی صفحه ی آ درمان بیماری پسوریازیس موندم و درجا میزنم با خودم فکر میکنم زنهایی که روزهای پر تب و تاب اسفندماه رو در تکاپوی عید و ید و خونه ت ی های جان فرسا میگذرونن چقدر خوشبخت تر هستن از زنهایی که این روزهاشون درحالی میگذره که چپیدن توی صندلی و تظاهر به درس خوندن میکنن،درحالی که روی صفحه ی آ درمان پسوریازیس موندن و درجا میزنن...
برچسب ها : بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است/چون یتیمی که به او پدر داده ی
خدارو چه دیدی شاید...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

یکی از فانتزی های بچگیم این بود که یک نفر از روی ظاهر و شخصیت من،برای طراحی یک کاراکتر انیمیشنی ایده بگیره...دارم پیر میشم و هنوز ایده ی خلق هیچ سیندرلایی نبودم و با خودم فکر میکنم شاید قراره پیر بشم و اونوقت از روی چهره ی پیر و چروکم یه کوکب خانوم دیگه ساخته بشه...یه کوکب خانوم که موقع عصبانیت توپ بچه های کوچه رو میکنه!

برچسب ها : خدارو چه دیدی شاید... - کوکب خانوم
کنکوری ها!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

حقیقت اینه که من با وجود فاصله گرفتن از کنکور و امتحانهای سختی که پشت سر گذاشتم،هیچوقت خودمُ جدا از اون دوران نمیدونم.به واسطه ی ارتباط با دانش آموزهایی که هرسال مشاور تحصیلی شون هستم انگار این خودمم که سالی یک بار کنکور میدم.الان هم که نزدیک امتحان علوم پایه ی بچه های پزشکی هست واقعا دلم میتپه براشون و یاد روزهای سختی که گذروندم میفتم.من برای خوندن یه روش دارم که تا اینجا واقعا بهم کمک کرده و امیدوارم به درد شما هم بخوره که در ادامه میگم...یادمه وقتی میخواستم استارت خوندن علوم پایه رو بزنم دقیقا یک ماه و چهارده روز تا امتحان فاصله داشتم و از طرفی به جز بخش کمی از آناتومی اندام،هیچی رو از قبل نخونده بودم چون هدفم این بود که اون ترم معدل اول بشم و شدم و این خیلی بیشتر به دردم میخورد تا رتبه آوردن تو علوم پایه که واقعا ارزش وقت گذاشتن زیادی نداره و همون پاس ش کافیه..همکلاسی هایی که از نظر درسی در سطح من بودن همه اقلا یکبار اکثر مطالب ماژور رو خونده بودن و من از ترس اینکه نتونم پاس بشم تا چند روز خواب و خوراک نداشتم اما به هرشکلی بود نشستم و یه برنامه ریزی و خوندن رو اول با درسهای ماژور شروع که خوندن کاملشون یک ماه طول کشید و رسیدم به چهارده روز آ .دوستام خوندن مینورها رو استارت زدن اما من همون روش همیشگی خودم رو پیش گرفتم:اینکه هفتاد درصد مطالب رو بخونی و صد در صدش رو بفهمی خیلی بهتر از اینه که صد درد صد مطالب رو بخونی و هفتاددرصدش رو بفهمی چون تو راه دوم کلی وقت هدر دادی.در نتیجه اینکه من 9تا درس کوچیک و کم اهمیت رو حذف و برگشتم به مرور ماژورها و تست زدن بیشتر.و نتیجه این شد که من نفر چهار منطقه مون شدم و نمره ام بیشتر از همون همکلاسی هایی بود که کلی از قبل آماده بودن.علوم پایه ذاتا امتحان ساده ای هست و چالشش فقط اینه که هر بیشتر مرور کنه موفق تره و من خیلی خوب اینکارُ انجام داده بودم و همون سر امتحان مطمئن بودم با نمره ی خوبی پاس میشم و خیالم راحت بود.برای کنکور هم مطالبی که ضعیف بودمُ و کلی وقت میبردن رو حذف و به جاش مباحثی که قوی بودمُ قوی تر و واقعا جواب گرفتم....نتیجه اینکه برای خوندن تون هدف داشته باشین و بفهمین برای چی تلاش میکنین.من هنوز که هنوزه برای امتحانهام همون روز اول برنامه ریزی میکنم،بر اساس مقدار وقتی که برای امتحان دارم،حجم دروس رو تقسیم میکنم و دقیقا میدونم مثلا عصر فردا قراره چه مبحثی رو بخونم.و مهمتر از همه اینه که همیشه بخشی از وقت فُرجه رو به مرور اختصاص میدم و تقریبا میتونم بگم هیچوقت نشده بدون مرور برم سر امتحان.و البته که اینکار همیشه برام مفید بوده.میدونین بچه ها?اگه هدفتون شغل یا رشته ای هست که تلاش زیاد میطلبه پس تلاش کنین.اگه لازمه درس زیاد بخونین پس بخونین اما یادتون نره همه ی اینها باید هدفمند باشه تا مو لای درزش نره....پس بتر ین!!

برچسب ها : کنکوری ها!! - خوندن ,امتحان ,مرور ,اینکه ,اینه ,واقعا ,علوم پایه ,نتیجه اینکه ,برنامه ریزی ,همکلاسی هایی ,برای خوندن
از مزایای خواندن پوست!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

آیا میدونستین رژیم غذایی جز در چند مورد جزئی اثر چندانی در بروز آکنه نداره و این نصیحت مامانا که میگن انقدر فست فود نخور صورتت جوش میزنه تا الان از نظر علمی ثابت نشده?........آیا میدونستین رفتن زیادی نه تنها جوش ها رو کم نمیکنه که حتی ممکنه بخاطر تحریک پوست بیشترشون هم کنه?........تا نکات علمی دیگر خدانگهدار

برچسب ها : از مزایای خواندن پوست!
بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است/چون یتیمی که به اون پدر داده ی
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
درست در همین لحظه ای که روی صفحه ی آ درمان بیماری پسوریازیس موندم و درجا میزنم با خودم فکر میکنم زنهایی که روزهای پر تب و تاب اسفندماه رو در تکاپوی عید و ید و خونه ت ی های جان فرسا میگذرونن چقدر خوشبخت تر هستن از زنهایی که این روزهاشون درحالی میگذره که چپیدن توی صندلی و تظاهر به درس خوندن میکنن،درحالی که روی صفحه ی آ درمان پسوریازیس موندن و درجا میزنن...
برچسب ها : بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است/چون یتیمی که به اون پدر داده ی
گفتنی نیست ولی بی تو کماکان درمن،نفسی هست،دلی هست ولی جانی نیست
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز تو خلسه ی خواب و بیداری بودم و سعی می خودمُ واسه درس خوندن بیدار نگه دارم که یکی در خونه رو زد.مامان مشغول حال و احوال پُرسی با یه خانومی شد که صداش هیچ آشنا نبود برام ولی مامان باهاش گرم گرفته بود و دعوتش کرد داخل...من حوصله ی لباس عوض نداشتم واسه همین از اتاقم نرفتم بیرون ولی صداش می اومد که بعد هزارجور آسمون ریسمون بافتن حرف منُ پیش کشید و حالمُ پرسید و خب نهایتا به قصد ازدواج شازده پسرش رسید.شازده پسرش یه زمانی دوست که نه،هم بازی ما بوده و با سهیل و باقی بچه ها کلی خاطره ی خنده دار ازش داریم...از این پیشنهاد خنده دارشون خنده ام گرفته بود و دلم میخواست با یکی درموردش حرف بزنم و دوتایی قهقهه بزنیم(طفلی پسر مردم)....گشتم و گشتم و دیدم کی بهتر از سهیل که طرفُ میشناسه و مشنگی های بچگیشُ یادشه ولی...ولی خب سهیل جان کاری کردی که دلم نمیاد درمورد این مسائل باهات حرف بزنم و دلت بشکنه...چقدر حیف شد که گند زدی تو فانتزی نوجوونی من که قرار بود دوتایی خواستگارای منُ مس ه کنیم و بخندیم...چقدر حیفه که یک روزی و یک زمانی که معلوم نیست کی میرسه،نمیتونی اولین ی باشی که خبر عاشق شدنمُ بهش میدم....چقدر حیفه لعنتی دوست داشتنی_______________پ.ن: ب با سهیل حرف زدم و ماجرای توده ی برست رو تعریف و هنوز از این دهن بی صاحب مونده در نیومده بود که شروع کرد به نصیحت:باید بریfna,یعنی چی که میترسم?خج داره رئیس!!!و بعد گفت زنگ میزنه به خانوم مهتاب،همکلاسی دوران عمومیش که الان تو ما رزیدنت رادیولوژی هست و میپرسه کی شیفت هست که منو بفرسته برم پیشش واسهfna.و من چون میدونم زورم به این پیله ی زبون نفهم نمیرسه سرمُ ت میدم و میگم باشه حتما.اصلا خودم همین فردا میرم:/

برچسب ها : گفتنی نیست ولی بی تو کماکان درمن،نفسی هست،دلی هست ولی جانی نیست - سهیل ,چقدر ,خنده ,چقدر حیفه ,شازده پسرش
روز
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بخش جراحی که بودیم هرچه تلاش کردیم تا زبون مبارک ر جان دل بچرخه و مارو صدا کنه هیچ کارساز نبود و تا پایان بخش،همون " ین معاینه" باقی موندیم....پس امروز یه جورایی باید بگم روزمون مبارک:)

برچسب ها : روز
آخیش...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

دفعه ی اول بخاطر توده ی برستم رفتم پیش همسر ر که جراح هستن.چون ر ما بوده و پول ویزیت نمیگیره و من با این موضوع مشکل دارم ومعذب میشم ترجیح دادم برم پیش همسرشون که نمیشناسه مارو.امروز سونوگرافی رو انجام دادم و بردم پیش خانوم ولی ایشون امشب آنکال بیمارستان بودن و تعداد محدودی مریض میدیدن که مشکلات حاد داشتن و درنتیجه من مجبور شدم برم پیش ر جان دل.کلی تحویل گرفت و روم به دیوار مجددا معاینه کرد.توی سونوگرافی با کمال تعجب شش تا توده ی solidداشتم و دوتا کیست و ر تعجب کرده بود که چه خبره مگه?چجوری جا شدن آخه?....ظاهر ضایعات به خوش خیمی میخورد اما خب نمیشه اینجوری قضاوت کرد و تشخیص قطعی با انجام fnaهست(سوزن میزنن داخل ضایعه و نمونه میگیرن و میفرستن آزمایشگاه).من زدم به ننه من غریبم بازی و گفتم من از fnaمیترسم.گفت:ببین!میترسم نداریم.وقتی من بگم باید انجام بدی تو چیکار میکنی???منم چاره ای نداشتم جز اینکه بگم اطاعت میکنم.گفت آفریییین.حالا شدی دختر خوب...ولی نهایتا رضایت دادfnaنکنم چون تمام ظایعات نمای خوش خیم داشتن و البته متحرک هم هستن و گفت چهار ماه بعد مجددا سونو انجام بدم.ک تا ببینیم خدا چی میخواد....انشالله امشب بدون کابوس بخوابم.___________پ.ن:هیچ حال هیچ بیماری رو درک نمیکنه تا زمانی که خودش به همون بیماری مبتلا بشه.اینو به چشم دیدم.(انشالله که همه ی بیمارا شفا پیدا کنن).____________پ.ن2:مطب ر طبقه ی بالای مطب همسرشه.وسط ویزیت من یکی در زد و گفت بفرمایید.همسرش بود که اومد داخل مطب و رفت توی پستوی مطب تا بخونه...قسم میخورم زیباتر و باوقارتر از این زن از نزدیک ندیدم تابحال.صداشون هم دقیقا مثل گوینده های رادیو هست و واقعا درک میکنم چرا ر درحد پرستیدن دوسش داره و وقتی میگه:"خانوم مون فلان کارو انجام داد"، سپر میکنه و تمام صورتش پر از غرور میشه.______________پ.ن3:خیلی از مردم گله میکنن بعضی از پزشکا برامون کم وقت میذارن.اونا رو باید بیارن دم مطب ر تا انقدددددر معطل بشن که خودشون اظهار ندامت کنن.من وقت گرفتم کمتر از پونزده دقیقه نمیشد هر ویزیتش و گاهی به نیم ساعت هم میرسید.منکه دیگه رسما داغون شدم.____________پ.ن4:بریم تا تو این مدت کم باقی مونده،پوست رو بتر یم!

برچسب ها : آخیش... - ,انجام
شمارش مع
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

دلشوره چنگ میندازه تو دلم و احساس میکنم باید تموم دل روده امُ بالا بیارم تا شاید احساس سبکی کنم...شب جهنمی داشتم و تا صبح مثل جغد نشستم و به تاریکی اتاقم خیره شدم و فکروخیال ناجور . بی که حتی یک ثانیه پلک هام هوس سنگینی به سرشون نزد و وای از ب،وای!!...تو برزخم و چقدر این برزخ لعنتی تر از جهنمه...امشب میرم که یا رومی رومی باشم و یا زنگی زنگی...

برچسب ها : شمارش مع
آن عشق که در بماند به چه ارزد?عشق است و همین لذّت اظهار و دگرهیج
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

چند روز قبل متوجه یه توده به اندازه ی بادوم تو یکی از هام شدم که هیچ دردی هم نداره.اوایل اهمیتی ندادم اما به مرور بیشتر خودشُ نشون داد و نگرانم کرد.امروز رفتم پیش جراح(همسر ر )،معاینه کرد و گفت باید سونو انجام بدی.خب من امتحان دارم و سر همین رفتن کلی از وقتم هدر شد و دیگه وقت سونو رفتن نداشتم.اومدم خونه و گذاشتمش واسه بعد امتحان.حالم خیلی بد بود و استرس داشت خفه ام میکرد ولی سعی می به خوندن ادامه بدم تا مامان نگران نشه.تو همون ح بدقلقی که از شدت استرس اشکهام سرازیر شدن مجتبی(همگروهیم)زنگ زد و خواست قسمت هایی از جزوه اش که چاپ نشده رو براش بخونم تا بنویسه.وسط خوندن من احساس بامزگیش گل کرد و شروع کرد تعریف خاطره که من یه رو از شخصیت خودمُ که خودمم تا بحال ندیده بودم نشون دادم.شروع داد زدن که مگه من بیکارم تو برام خاطره تعریف کنی و درحالی که اشک میریختم تلفن رو قطع ....مجتبی فهمیده بود یه مرگیم شده،زنگ زده بود به رها(همگروهیم)و پرسیده بود گلی چشه?و رها هم براش توضیح داده بود.به چند دقیقه نگذشته که کل بچه های گروه خبردار شدن...حالا دوساعته که نشستم کنار گوشی و تک تک شون زنگ میزنن بهم و سعی میکنن با چرت و پرت گفتن منو بخندونن و حواسمُ پرت کنن تا مثلا غصه نخورم....این وسط دلداری میکول عزیز رو کجای دلم جا بدم که میگه گلی من یکیو میشناسم همینجوری بود به هفته نکشیده مُرد،تو هم میمیری و ما از زیر یوغ ی ظالمی مثل تو بیرون میایم و بعد میریم کافی شاپ مهمون مجتبی میشیم. و مگه میتونم قهقهه نزنم آخه?چقدر اینا خوبن و چقدر من دوسشون دارم و چقدر غصه میخورم از فکر ج ازشون...

برچسب ها : آن عشق که در بماند به چه ارزد?عشق است و همین لذّت اظهار و دگرهیج - چقدر ,مجتبی
از سری دُشواری ها!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
انقدری این اتندهای پوست مبحث آکنه رو مفصل تدریس و تک تک داروهاشُ با جزئیات ظریف درس دادن که رسما پدر من دراومد تا تونستم تمومش کنم اونم درحالی که چیزی ازش یادم نمیاد.یادم باشه رو تابلوی مطبم بنویسم پزشک متخصص تمام بیماری های انسانی و حیوانی و گیاهی،"به جز آکنه"!!!!!!
برچسب ها : از سری دُشواری ها!!
اون***رو لولو برد!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

هدف من از گذاشتن اون بخش کتابدونی توی وبلاگم این بود که اولا تشویقی باشه واسه بقیه و ثانیا اینکه تبادل نظر کنیم واسه آشنایی با کتابهای بهتر.اما خب انگار طرفداری نداره و هیچ هیچ نظری نداشت که فلان کتاب رو قبل خونده یا نخونده یا اینکه نظرش درمورد اون کتاب به نظر من نزدیک هست یا نه و...فلذا از این به بعد دیگه کتابدونی بی کتابدونی:)

برچسب ها : اون***رو لولو برد! - کتابدونی
امیدوارم cprبلد باشی چون با دیدنت قلبم می ایسته!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
بهم گفت یادته آ ین بار کی دیدمت؟
گفتم نمیدونم...فک کنم بخش اطفال بودم.هان؟
گفت همین؟
گفتم همین!
گفت نه.فقط همین نبود.
گفت آ ین بار وقتی دیدمت که بخش اطفال بودی و من نوزادان بودم.همون روزی که پیراهن آبی تنم بود که خیلی رنگش روشن بود.تو هم کفش فسفری های دیوانه کننده ات رو پوشیده بودی که کشیک چشم آدمو میزنه.
همون روزی که ماتیک قهوه ای زده بودی و من تو دلم گفته بودم آلبالویی بیشتر بهت میاد.روزی که مریض کوچولوم یبوست گرفته بود و وقتی اومدم انماش کنم گو.زید و پرستار زد زیر خنده. اون روز یکی از مریضات که اسمش هم آوین بود اسهالش قطع نمیشد و تو از غر زدنهای مامانش کفری شده بودی و من تو دلم گفته بودم عصبانی میشی جذابتر میشی.
هون شبش من کشیک بودم و انقدری این بچه ها به اسهال افتادن که دیوونه ام .همون روز تو کتاب نلسون اطفال تو دستت بود و میگفتی این کتاب خیلی خلاصه ست و میخواستی ت ت بخونی و من مس ه ات می که وسواس فکری گرفتی.بعدش تو رفتی کلاس طب اورزانس و من تنها موندم.
آره همون روز بود که ظهرش بیمارستان قیمه داشت ولی مزه ی گوشت مردار میدادن و من قاچاقی زدم بیرون و چپیدم تو یه ساندویچی درب و داغون و یه ناهار کثیف خوردم و بعد با خودم گفته بودم باز از اون قیمه ها که بهتر بود.
همون روزی که......."
فکر کنم نیم ساعت از همون یک روز حرف زد و من نفهمیدم این جزئیات چقدر میتونن اهمیت داشته باشن...

+cpr:احیای قلبی ریوی!
+عنوان از پیج اینستاگرام good.doctors

+کتابدونی با چندتا کتاب به روز شد.(همون گوشه ی وبلاگمه)
برچسب ها : امیدوارم cprبلد باشی چون با دیدنت قلبم می ایسته! - بودی ,روزی ,کتاب ,گفته ,اطفال ,گفته بودم ,همون روزی
#دانشجو آزاری!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

بخش پوست کم حاشیه با اساتید کم حاشیه ترش تموم شد و ما مشغول خوندن برای امتحان هستیم.نشستم کنار کوه جزوه ها و کتاب رفرنسی که هیچ به دردمون نمیخوره.به درد نمیخوره چون اساتید محترم پوست اعتقاد داشتن رفرنس شما عمومی ها خیلی خلاصه است و درنتیجه از رفرنس رزیدنت ها(دانشجوهای تخصص)به ما درس دادن و تقریبا نیمی از مباحثی که تدریس شده اصلا تو رفرنس ما نیستن_____________پ.ن:حالا بارون هم هی میباره و شیطون وار میخواد مارو از راه به در کنه.اما خب ما همچون یک سامورایی درتلاشیم و استغفار کنون و لعنت بر شیطون فرستون(!!!?)درس میخونیم!

برچسب ها : #دانشجو آزاری! - رفرنس
بازگشت به خویشتن...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
چند ماه قبل بخاطر اتفاقی،با آقای خدای سبیلوم قهر .حالا درست یا نادرست ناز آوردم و قهر و رو ترک!...چند وقت قبل وبلاگ "کوچ"پستی گذشته بود در مورد اینکه چرا ما وقتی مشکلی برای خودمون پیش میاد از خدا رو برمیگردونیم درحالی که اینهمه آدم تو جنگ و بدبختی دست و پا میزنن ولی دیدن درد اونا باعث این ع العمل نمیشه?فقط درد ما درده?....یک بار دیگه هم پُستی گذاشته بود درمورد اینکه ایمانی که با یک اتفاق تلخ کنار گذاشته بشه آیا از اولش ایمان بوده?....این دوتا پُست(که بهتره اصلش رو از وبلاگ کوچ بخونین)بدجوری منو بهم ریخت و به فکر فرو بُرد.دیدم حادثه ای که از سر خانواده ی من گذشت خیلی بزرگ و نامردی بود اما اینهمه بیمار صعب العلاجی که هر روز میبینم چی?با خودم گفتم راه درست اینه که همه ی آدما پُشت کنن به اون منبع انرژی که وصل شدن بهش فوج فوج آرامش میفرسته تو قلب مون?...گذشت و گذشت تا امروز بحثی پیش اومد که مثل پُتک کوبید تو سرم.درس امروز مون در مورد بیماری جذام بود و م ن مباحث، ع هایی از بیمارا رو نشون میداد.در پایان کلاس گفت تو ایران بیشتر کیس های جذام از استان کردستان میان و تو چندتا مرکز نگهداری از بیماران جذامی نگهداری میشن.مراکزی که توسط ارمنی ها اداره میشن(نه مسلمونهایی که فقط ادعا دارن).یه کلیپ بهمون نشون داد از یک مرکز نگهداری جذامی ها در تبریز.کلیپی که سالها قبل توسط فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان ساخته شده بود.تو اون کلیپ کوتاه دریایی بود که من از شرم دوست داشتم وسطش غرق بشم.اونجا تعداد زیادی جذامی زندگی می که همه چهره های عجیب و غریب داشتن.بچه های بی دماغ و چشم و مو که همونجا درس میخوندن.و چیزی که منو دگرگون کرد دعایی بود که همین بچه ها می :خداوندا سپاسگزارم که به من چشم عطا کردی تا زیبایی های جهانت راببینم،خداوندا سپاسگزارم که به من گوشی هدیه کردی که با آن صدای پرندگان را بشنوم...هر بچه ای یک تکه از این مناجات زیبا رو میکرد و من بیشتر توی خودم فرو میرفتم و دیگه ص نمیشنیدم.صدای اذان مسجد جذامی ها رو نمیشنیدم و فقط صف های طویل جماعت شون بود که انگار از پشت یک مه غلیظ منو به سمت خودشون میکشید....این کلیپ منو به خودم آورد و شرمنده ی خدای سبیلوی خودم شدم.خ که گهگاهی سنگ ریزه ای به پشت شیشه ی اتاقم پرت میکرد که یعنی بیا تو کوچه بازی?و منی که پنبه ها رو محکم تر توی گوشهام فرو می که چیزی نشنوم.اینبار فروغ منو به سمت خدای خودم برگردوند و من طلب نور براش میکنم تو دنیای باقی.حالا هی بیان و بگن فلانی بود اما،،،این به قول اونها ،با اثری که از خودش به جا گذاشت منو به اصل خودم برگردوند...
برچسب ها : بازگشت به خویشتن... - جذامی ,کلیپ ,نگهداری ,گذشت ,خدای ,خودم برگردوند ,مرکز نگهداری
فتبارک الله احسن الخالقین!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

نشستم و برای بار دوم "اینجا بدون من" رو نگاه میکنم و محو این فانتزی شدم که اگه خدا موقع آف لیلاحاتمی،خوشمزه ترین چای دنیا رو هورت میکشید و زیباترین موسیقی جهان رو گوش میکرد،پس موقع آفرینش پارسا پیروزفر چیکار میکرد که با هر کلمه حرف زدنش هزارتا گنجیشک فیروزه ای پر میکشن تو هوا و جیک جیک میکنن?

برچسب ها : فتبارک الله احسن الخالقین!
حد وسط هم نداریم!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو درمانگاه پوست دو دسته بیمار داریم.دسته ی اول ایی هستن که بیماری های شدید پوستی دارن و با اوضاع وخیمی مراجعه میکنن،و از اونجایی که اکثر بیماری های پوستی منشا ژنتیکی دارن،سیر درمان شون خیلی طولانی و پُر جه و حتی بعضی هاشون درمان قطعی نمیشن و فقط با مصرف مداوم داروها میشه کنترل شون کرد.دسته ی دوم که میشه گفت100%شون رو خانوم ها تشکیل میدن،میان روی صندلی میشینن و اشاره به لکه ای روی پوستشون میکنن که اخیرا ایجاد شده و ما هرچی با ذره بین نگاه میکنیم چیزی نمیبینیم.یا خانوم های تیره پوستی که میگن ناحیه ی شون خیلی تیره شده و کرم روشن کننده میخوان و ماهرچی اون ناحیه رو با قسمت های دیگه ی پوستش مقایسه میکنیم تغییر رنگ غیر طبیعی نمیبینیم و الی آ ...من با مقایسه ی این دو گروه به این نتیجه میرسم که بیکاری بد دردیه،شما رو نمیدونم!

برچسب ها : حد وسط هم نداریم! - پوستی ,دسته
کلید اسرار،این داستان:همگروهی های دلسوز!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

خب به هرحال فضای مجازی تو این چند روز آثار م ب عدیده ای روی روحیه ی حساس میکول جان ما گذاشته بود که از ما یه نامزد میخواست تا باهاش بره بازی!و خب ما چون نامزد نداشتیم که بهش بدیم خودمون شیش تایی بلندش کردیم و بردیمش کافی شاپ و خوردیم و گفتیم و خندیدیم تا بچه سرش گرم بشه و عشق و عاشقی از سرش بپره.و البته که از جیب شخص میکول ج کردیم تا بفهمه بازی مجانی نیست.و البته تر که هنگام وج از در کافی شاپ به این نتیجه رسیده بود که این کارا آ و عاقبت نداره،و به جاش از تاریخ امتحان پوست حرف میزد!

برچسب ها : کلید اسرار،این داستان:همگروهی های دلسوز! - بازی
بازگشت به خویشتن...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
چند ماه قبل بخاطر اتفاقی،با آقای خدای سبیلوم قهر .حالا درست یا نادرست ناز آوردم و قهر و رو ترک!...چند وقت قبل وبلاگ "آبیک"پستی گذشته بود در مورد اینکه چرا ما وقتی مشکلی برای خودمون پیش میاد از خدا رو برمیگردونیم درحالی که اینهمه آدم تو جنگ و بدبختی دست و پا میزنن ولی دیدن درد اونا باعث این ع العمل نمیشه?فقط درد ما درده?....یک بار دیگه هم پُستی گذاشته بود درمورد اینکه ایمانی که با یک اتفاق تلخ کنار گذاشته بشه آیا از اولش ایمان بوده?....این دوتا پُست(که بهتره اصلش رو از وبلاگ آبیک بخونین)بدجوری منو بهم ریخت و به فکر فرو بُرد.دیدم حادثه ای که از سر خانواده ی من گذشت خیلی بزرگ و نامردی بود اما اینهمه بیمار صعب العلاجی که هر روز میبین چی?با خودم گفتم راه درست اینه که همه ی آدما پُشت کنن به اون منبع انرژی که وصل شدن بهش فوج فوج آرامش میفرسته تو قلب مون?...گذشت و گذشت تا امروز بحثی پیش اومد که مثل پُتک کوبید تو سرم.درس امروز مون در مورد بیماری جذام بود و م ن مباحث، ع هایی از بیمارا رو نشون میداد.در پایان کلاس گفت تو ایران بیشتر کیس های جذام از استان کردستان میان و تو چندتا مرکز نگهداری از بیماران جذامی نگهداری میشن.مراکزی که توسط ارمنی ها اداره میشن(نه مسلمونهایی که فقط ادعا دارن).یه کلیپ بهمون نشون داد از یک مرکز نگهداری جذامی ها در تبریز.کلیپی که سالها قبل توسط فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان ساخته شده بود.تو اون کلیپ کوتاه دریایی بود که من از شرم دوست داشتم وسطش غرق بشم.اونجا تعداد زیادی جذامی زندگی می که همه چهره های عجیب و غریب داشتن.بچه های بی دماغ و چشم و مو که همونجا درس میخوندن.و چیزی که منو دگرگون کرد دعایی بود که همین بچه ها می :خداوندا سپاسگزارم که به من چشم عطا کردی تا زیبایی های جهانت راببینم،خداوندا سپاسگزارم که به من گوشی هدیه کردی که با آن صدای پرندگان را بشنوم...هر بچه ای یک تکه از این مناجات زیبا رو میکرد و من بیشتر توی خودم فرو میرفتم و دیگه ص نمیشنیدم.صدای اذان مسجد جذامی ها رو نمیشنیدم و فقط صف های طویل جماعت شون بود که انگار از پشت یک مه غلیظ منو به سمت خودشون میکشید....این کلیپ منو به خودم آورد و شرمنده ی خدای سبیلوی خودم شدم.خ که گهگاهی سنگ ریزه ای به پشت شیشه ی اتاقم پرت میکرد که یعنی بیا تو کوچه بازی?و منی که پنبه ها رو محکم تر توی گوشهام فرو می که چیزی نشنوم.اینبار فروغ منو به سمت خدای خودم برگردوند و من طلب نور براش میکنم تو دنیای باقی.حالا هی بیان و بگن فلانی بود اما،،،این به قول اونها ،با اثری که از خودش به جا گذاشت منو به اصل خودم برگردوند...
برچسب ها : بازگشت به خویشتن... - جذامی ,کلیپ ,نگهداری ,گذشت ,خدای ,خودم برگردوند ,مرکز نگهداری ,وبلاگ آبیک
این خانه از پای بست ویران است!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو مسجد محلّه مون یه مراسم ختم یا همچین چیزی هست.از ساعت13:15شروع به خوندن دعای ندبه و الان که ساعت15:15هست همچنان مراسم ادامه داره.تمام بلندگوهای بیرون مسجد روشن هستن و تا چند محله دورتر هم صدا به وضوح میرسه.من خسته ی درس خوندنم و نیاز به خواب داشتم تا بعدازظهر استارت سانس بعدی خوندن رو بزنم اما از شدت صدا خوابم نبرده و با سردردی شدید خیره شدم به دیوار روبه روم و نمیدونم باید چه کاری انجام بدم.یه آقای با سوز و گداز روضه میخونه و نمیدونم ارتباط ماجرای کربلا به فوت این بنده خدا چه بوده که ایشون دوساعته م ن دعای ندبه هو هو میزنه و حسین حسین میکنه.من بارها شکایت مردم آزاری این مسجد رو به هرجا که فکرشُ کنین ،حتی به دفتر هم زنگ زدم اما جوابم هیچ بود و هیچ.من از این حجم بی شعوری به ستوه اومدم و به این فکر میکنم کاش به جای این مسجد درهمسایگی ما یه کاباره بود چون دراون صورت مطمئن بودم اگر با پلیس تماس میگرفتم و از صدای بلند موسیقی شکایت می حتما و در اولین فرصت به شکایتم رسیده میشد...من اینجا نشستم و به شور دادن های گوش میکنم که داره سعی میکنه فوت یه بنده خ رو به کربلا و زینب و رقیه ربط بده. بدص که خواب رو از چشم چند محله گرفته و طلب آمرزش برای اموات جمع حاضر میکنه!______________پ.ن:مسجد محله ی ما علاوه بر بلندگوهای داخل،چندین بلندگو رو خارج مسجد و درتمام جهات قرار دادن تا به قول یکی از اولیای مسجد،صدا به مسجدهای محله های دیگه هم برسه روی همه شون کم بشه!____________پ.ن2:من گاها فکر میکنم اگه فردای قیامت بابت این سردردهایی که قبلا هم به دفعات تکرار شدن دادخواهی کنم و حق الناس طلب کنم،خدا بهم میگه برای حق الناس تبصره ی جدید اومده و مورد شما رو شامل نمیشه!

برچسب ها : این خانه از پای بست ویران است! - مسجد ,محله ,میکنم , ,میکنه ,دعای ندبه
حال من همچو اسیریست که هنگام فرار/یادش آمد که ی منتظرش نیست،نرفت
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس
میشه شب زد بیرون و زیر شُرشُر این بارون بی وقفه از ته دل خندید.میشه شب تو این هوای یخ بندون بستنی خورد و دوش به دوش ی راه رفت. ی که عشقت نیست،دوست عزیزی هست که فهمیده خواهرش سرطان داره و توی لعنتی باید از فکر و خیال نجاتش بدی.شب میشه از شدت بغض و ناراحتی،الکی زد زیر خنده و یه ماسک خیالی زد به صورت و برخلاف همه ی آدما تو این شب،دعا کرد که خاطراتش هیچوقت باقی نمونن________پ.ن:هوا بستگی داره کی کجاست?کی تو دل کیه?شاید ابریه،شاید نیست#چهرازی
برچسب ها : حال من همچو اسیریست که هنگام فرار/یادش آمد که ی منتظرش نیست،نرفت - ,میشه
لیلا...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تنها بخش خوشحال کننده ی جشنواره ی فجر امسال،جایزه ی لیلاحاتمی بود که من مطمئنم خدا موقع آف ش درحال گوش به زیباترین موسیقی دنیا بوده،و لیوان چای بهارنارنج به دست، رج میزده این مخلوق ابریشمی رو...

برچسب ها : لیلا...
ملانیا نباشیم,میشل باشیم!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

|متن زیر از صارمه افضلی,فعال حقوق ن|.مهارت های افغانستان(وزارت معارف افغانستان)

روزی که اوباما رئیس جمهور شد,هجو نویسان یی نتوانستند به آسانی میشل سیاه پوست را به عنوان بانوی اول زیر تیغ نقد گیرند.

میشل درس خوانده مکتب حقوق هاروارد,نویسنده ی مطرح و موفق و فعال حقوق اجتماعی بود.درکنار هنرهای فوق از لحاظ موقعیت شغلی و مالی نسبت به همسرش پیش از رئیس جمهوری در جایگاه ممتاز تری قرار داشت.

نزا رستان یی_درچند مورد محدود_اگر او را مورد نقد قرار میدادند یا به دلیل تکراری پوشیدن لباس هایش در محافل مختلف بود و یا هم رنگ پوستش,ورنه وی از هر لحاظ بانویی متشخص بود.

بانوی اول امروز امریکا,ملانیا ترامپ با وجود زیبایی و ظرافت اندام و کل یون جواهراتش,به دلایلی چون ابهام در سند تحصیلی,مدلینگ بودن و یا ابهام در ثروت شخصی اش(کل یون جواهراتش),انفعالی بودنش در اجتماع,مقبولیت و محبوبیتی نداشته است.و رسانه ها پیگیر, و منتقد موارد فوق در کنار اکت های نمایشی و مقلدانه وی از میشل هستند.

نتیجه اینکه حتی در ابرکشوری مانند ملاک ها و معیارهای تشخص ن بسیار مهم است.دانش,موقعیت شغلی,فعالیت اجتماعی,تشبثات شخصی,همسر و مادر و دختر خوب بودن,داشتن یک هنر و ذوق فردی ملاک است.و اینها زن را متمایز و متشخص و قابل احترام میسازد.

در افغانستان موارد فوق به دلایلی برای زن موجود نبوده و همین باعث عقب ماندگی کتله بزرگی از ن شده.اما تاثیرات فرهنگی غرب به حدی زیاد است که کم کم در جامعه ی ما هم ارزش های بالا در کنار ارزش های دیگر دینی و معنوی جا می افتد.

تجمل گرایی,ز رستی,بی سوادی و تنبلی و کم شعوری اجتماعی ن جایگاهش را از دست خواهد داد.کم کم از لاک ناقص العقلی بیرون خواهند شد و دیگر ن تنها افتخار بودن همسر فلانی را یدک نخواهند کشید. ن دیگر مست ج بسته های پول توجیبی شوهر نخواهند بود. ن دیگر عمرشان را به خانه نشینی و بازی نخواهند گذراند.

ن استقلالیت مالی,فکری و کنشی پیدا خواهند کرد.اینجا هم ملاک ها و معیارات تغییر میکند. پس باید پس نمانیم حتی اگر ملانیا هم باشیم,بی دانشی و تجمل گرایی,شعور اجتماعی و پیشینه مبهم و غرور کاذبمان را روزی صدبار به رخمان خواهند کشید و تشت رسوایی مان از بام خواهد افتاد.حتی اگر زیباترین ها باشیم همه چیز خسته کننده خواهد شد و ن هوشمند ما را مانند قاعده داروین به حاشیه خواهند کشاند.

+کتابدونی به روز شد!

برچسب ها : ملانیا نباشیم,میشل باشیم! - ن ,خواهند ,اجتماعی ,میشل ,باشیم ,نخواهند , ن دیگر ,تجمل گرایی ,کل یون جواهراتش ,موقعیت شغلی ,فعال حقوق
زندگی دوباره...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


امروز ماجرایی پیش اومد که میتونست تا یک هفته حالمو اب کنه.از شدت عصبانیت دندون قروچه می و پشت ماشین گاز میدادم.انقدری سرعتم زیاد بود که سرعت گیر خیابون رو ندیدم و نزدیک بود فاجعه ای رخ بده.زدم کنار و چندتا نفس عمیق کشیدم...

تو آینه به خودم نگاه و گفتم ارزشش رو داره؟از ته دلم احساس راحتی ,گفتم زندگی مگه چند روزه که بخواد اینهمه به ناراحتی بگذره؟مگه میشه چوب دستت بگیری و تمام آدمای زبون نفهمی که به راحتی حقت رو ندیده میگیرن تنبیه کنی؟...معلومه کنه نه!

یه آهنگ آروم گذاشتم,گوشی رو برداشتم و تلفنی به پدرم گفتم آماده باشن تا ظهر بریم خارج از شهر برف بازی!

اومدم خونه و منتظر آماده شدن ناهار مادرم هستم تا حرکت کنیم و یه روز خوب رو بسازیم!

با خودم فکر میکنم چندتا از ایی که به جرم قتل تو زندان و منتظر حکم شون پیر میشن درواقع چوب همچین خشم یهویی رو خوردن؟فکر میکنم ممکنه امروز به جای این آرامش چه حادثه ی دردناکی رو از سر میگذروندم اگه عقلم به جای خودش برنمیگشت...

به لادن های خودروی باغچه نگاه میکنم و برای برف بازی برنامه میریزم و از فرصت دوباره ای که خدا بهم داد لذت میبرم...

برچسب ها : زندگی دوباره... - میکنم ,گفتم
منم آن شیخ سیه روز که درآ عمر/لای موهای تو گم کرد خداوندش را
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

فکر میکنم حق سهیل بود از برفی که امروز دیدم سهمی داشته باشه. ی که به اندازه ی تمام زمستون های عمرم باهاش رفتم برف بازی,و به تعداد موهای سرم سپرم شد تا گوله برفهایی که وسط بازی به سمتم پرت میشد بهم نخوره.
براش نوشتم ببخش اگه بخاطر اون ضربه ها مغزت ت خورده و ناقص العقل شدی.
نوشت پشیمون نیستم که یه سرباز دیوونه کم خطرتره تا یک رئیس مستبد بی مغز!
و هر دو قهقهه زدیم...


برچسب ها : منم آن شیخ سیه روز که درآ عمر/لای موهای تو گم کرد خداوندش را
ملانیا نباشیم,میشل باشیم!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

|متن زیر از صارمه افضلی,فعال حقوق ن|.مهارت های افغانستان(وزارت معارف افغانستان)

روزی که اوباما رئیس جمهور شد,هجو نویسان یی نتوانستند به آسانی میشل سیاه پوست را به عنوان بانوی اول زیر تیغ نقد گیرند.

میشل درس خوانده مکتب حقوق هاروارد,نویسنده ی مطرح و موفق و فعال حقوق اجتماعی بود.درکنار هنرهای فوق از لحاظ موقعیت شغلی و مالی نسبت به همسرش پیش از رئیس جمهوری در جایگاه ممتاز تری قرار داشت.

نزا رستان یی_درچند مورد محدود_اگر او را مورد نقد قرار میدادند یا به دلیل تکراری پوشیدن لباس هایش در محافل مختلف بود و یا هم رنگ پوستش,ورنه وی از هر لحاظ بانویی متشخص بود.

بانوی اول امروز امریکا,ملانیا ترامپ با وجود زیبایی و ظرافت اندام و کل یون جواهراتش,به دلایلی چون ابهام در سند تحصیلی,مدلینگ بودن و یا ابهام در ثروت شخصی اش(کل یون جواهراتش),انفعالی بودنش در اجتماع,مقبولیت و محبوبیتی نداشته است.و رسانه ها پیگیر, و منتقد موارد فوق در کنار اکت های نمایشی و مقلدانه وی از میشل هستند.

نتیجه اینکه حتی در ابرکشوری مانند ملاک ها و معیارهای تشخص ن بسیار مهم است.دانش,موقعیت شغلی,فعالیت اجتماعی,تشبثات شخصی,همسر و مادر و دختر خوب بودن,داشتن یک هنر و ذوق فردی ملاک است.و اینها زن را متمایز و متشخص و قابل احترام میسازد.

در افغانستان موارد فوق به دلایلی برای زن موجود نبوده و همین باعث عقب ماندگی کتله بزرگی از ن شده.اما تاثیرات فرهنگی غرب به حدی زیاد است که کم کم در جامعه ی ما هم ارزش های بالا در کنار ارزش های دیگر دینی و معنوی جا می افتد.

تجمل گرایی,ز رستی,بی سوادی و تنبلی و کم شعوری اجتماعی ن جایگاهش را از دست خواهد داد.کم کم از لاک ناقص العقلی بیرون خواهند شد و دیگر ن تنها افتخار بودن همسر فلانی را یدک نخواهند کشید. ن دیگر مست ج بسته های پول توجیبی شوهر نخواهند بود. ن دیگر عمرشان را به خانه نشینی و بازی نخواهند گذراند.

ن استقلالیت مالی,فکری و کنشی پیدا خواهند کرد.اینجا هم ملاک ها و معیارات تغییر میکند. پس باید پس نمانیم حتی اگر ملانیا هم باشیم,بی دانشی و تجمل گرایی,شعور اجتماعی و پیشینه مبهم و غرور کاذبمان را روزی صدبار به رخمان خواهند کشید و تشت رسوایی مان از بام خواهد افتاد.حتی اگر زیباترین ها باشیم همه چیز خسته کننده خواهد شد و ن هوشمند ما را مانند قاعده داروین به حاشیه خواهند کشاند.

+کتابدونی در دقایق آینده به روز میشود.

برچسب ها : ملانیا نباشیم,میشل باشیم! - ن ,خواهند ,اجتماعی ,میشل ,باشیم ,نخواهند , ن دیگر ,تجمل گرایی ,کل یون جواهراتش ,موقعیت شغلی ,فعال حقوق
کلاغ پر،پلنگ پر!!!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

خب جشنواره ی فجر هم که به راهه.من سیمرغ بهترین تیپ رو به نگار جواهریان،میناساداتی،پریناز ایزدیار،نیکی مظفری،النازشاکردوست و آزاده صمدی میدم و دیپلم افتخار بهترین آرایش هم به لیلی حاتمی،باران کوثری،النازشاکر دوست،نگار جواهریان،پگاه آهنگرانی و چند نفر دیگه که درواقع میشه گفت آرایشی نداشتن تقدیم میکنم!!

برچسب ها : کلاغ پر،پلنگ پر!!!
درماتولوژی جذاب!
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

تو درمانگاه پوست caseجالبی داشتیم.مرد حدودا چهل ساله ای که میگفت خارش شدید پوستی داره و یه چیز کرم مانند زیر پوستش حرکت میکنه.درمعاینه هیچ ضایعه ی پوستی نداشت بجز خطوط قرمز رنگی که معلوم بود به دنبال اشیدن پوست ایجاد شدن. گفت چیز خاصی نیست،برات یه داروی نرم کننده مینویسم.گفت نرم کننده میخوام چیکار?اومدم کرم زیر پوستمُ دربیاری! مشکوک شد.ازش پرسید خودت تابحال اون چیزی که زیر پوستت بوده رو دیدی?گفت آره،بعضیاشونُ درآوردم.دست کرد تو جیبش و یه پاکت پلاستیکی درآورد که داخلش پر از برنج و مهره و پیچ و اینجور خنزر پنزرهای ریز بود....این بیمار با تشخیص delusion of parasitosisبه متخصص روانپزشک ارجاع داده شد.این بیماری معمولا در مصرف کننده های صنعتی ایجاد میشه که توهم وجود جسم خارجی زیر پوستشون رو دارن و تنها درمانشون،درمان روانپزشکی هست!

برچسب ها : درماتولوژی جذاب! - کننده
نیمچه تجربیات
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس


شب قبل بارون باریده و باد امروز هوا رو بس ناجوانمردانه سرد کرده.تو اتاقم دم بخاری نشستم و درس میخونم. هرچند مباحث پوست خیلی سخت و فرار هستن اما از این بخش خوشم میاد چون تلاشها نتیجه میدن و نمود پیدا میکنن.برخلاف جراحی که هر چقدر هم درس میخوندیم باز سیستمش جوری بود که هیچ تفاوتی بین درسخونترین و درس نخون ترینها وجود نداشت و این منو بی انگیزه میکرد.

اساتید درمانگاه پوست بارها بهم گفتن تو مستقیم رزیدنتی قبول میشی.هرچقدر هم این تعریف احساسی باشه بازم تاثیر خیلی خوبی روم گذاشته و نمیتونم توصیف کنم چه حس خوبی داره وقتی میتونی همه ی کیس هایی که میبینی رو تشخیص بدی و به دنبالش تحسین بشی.

شاید عاشق دروس تئوری پوست نباشم و حتی گاهی صرفا از ترس تلنبار شدن بخونمشون اما باید بگم عاشق روزهایی هستم که نوبت درمانگاهمه و نمیدونین چه کیفی داره مریض دیدن و تجربه ب .

درسم که تموم بشه لاک میزنم و اینم از محاسن این بخشه که اساتیدش به لاک زدن گیر نمیدن و خودش میتونه دلیل انگیزه ی ما باشه حتی!مایی که کلا از لاک محرومیم!!

امروز با خودم فکر می چقدر شغل میتونه تو روحیات آدم تاثیر بذاره.رفتارهای متخصص های مختلف رو مقایسه میکنم و به نتایج جالبی میرسم.

متخصص های عفونی بی آزار و خوش قلب.اطفالی های مهربون و خوردنی که هرچقدر از اخلاق خوبشون بگم کم گفتم.جراح های دقیق و سخت گیر و خشن.متخصص های قلب جدی و سریع.و اما متخصص های پوست محترم و جنتلمن.این بهترین توصیفه براشون.تقریبا همه شون فوق العاده مودب هستن و به طرز عجیبی به دانشجوها احترام میذارن و فوق العاده برای آموزش ما وقت میذارن.بسیار خوش اخلاق هستن اما به هیچ وجه با بچه ها صمیمی نمیشن و هیچ بگو و بخندی نداریم.یه خطوط مشخصی تعیین و از اون خطوط فراتر نمیرن.منکه واقعا از این روش راضی راضی هستم!

بوی خورشت بادمجون مامان پز تو خونه پیچیده و این یعنی دیگه درس بی درس....

+ع :نرگس های باغچه که امسال حس خج زده مون .

++کتابدونی به روزشد.


برچسب ها : نیمچه تجربیات - پوست ,متخصص ,هستن
من باد میشم میرم تو موهات...
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

خبر مرگ آدمهای مختلف رو که میشنوم اولین واکنشی که نشون میدم حیرته.حیرت اینکه مگه اینم میمیره?مگه اونم میمیره?...تو دوران خیلی بزرگ شدم.الان بیشتر از هر زمان دیگه ای میدونم که امن ترین جای دنیا زیر سقف همین خونه ی قدیمی دویست متری و کنار پدر و مادرمه.خوب میفهمم که غیر از لای کتابها،زندگی بیرون هم جریان داره.میدونم این دوتا فرشته هم نیاز به توجه دارن.من سالها تو این خونه زندگی بدون اینکه بجز خودم برای دیگه ای وقت بذارم....اما حالا که لرزش های استکان چای رو تو دست پدرم میبینم که تا بخواد برسه به لبش نصفش ریخته دلم چنگ میخوره.وقتی میبینم مادر دیگه نمیتونه سوزن نخ کنه چشمام خیس میشن.وقتی میخواد براش پیامک بنویسم بغض میچسبه بیخ گلوم....نمیدونم از دنیا چی میخوام فقط مطمئنم که بدون اینا حتی یک لحظه زندگی برام سخته....سهیل پشت مرزهای اون کشور لعنتی گیر افتاده و این یعنی تا یک سال و نیم آینده که درسش تموم میشه نمیتونیم ببینیمش.من از راه و روش این دنیای خوک صفت ترسیدم و مدام با خودم تکرار میکنم مگه پدر و مادرا هم میمیرن?بعد به خودم امید میدم که نه بابا!!ترس از دست دادن این روزا داره خفه ام میکنه و ی نیست که اینا رو بهش بگم.دلم میخواد یه جای دوری باشه که فقط من باشم و مامان و بابا.صدای ج و و قابلمه ی مامان بیاد و آواز خوندن بابا....و منم اون گوشه فقط بشینم و تماشا کنم.بدون ترس،بدون دلهره....

برچسب ها : من باد میشم میرم تو موهات...
از چی بگم?
عنوان وبلاگ : گوشواره های گیلاس

امروز تو درمونگاه پوست بودیم که دوتا خانوم باهم وارد شدن.یکیشون که درواقع خود بیمار بود انقدر خج ی و معصوم بود که تمام مدت ما فقط نیم رخ صورتش رو میدیدیم چون پشت کرده بود به ما و چادرش رو میکشید روی صورتش ولی معلوم بود کم سن و ساله.حتی کلمه ای صحبت نکرد و تمام حرفها رو خواهرش که همراهش بود میزد.وارد شدن و خواهره نشست.گفت خواهرم چندماه قبل عقد کرده،حالا شوهرش،اینا رو روی دستاش دیده و میخواد عقد رو فسخ کنه!...دختر ویتیلیگو(پیسی)داشت و ضایعات فقط نوک انگشتای دست و پاشُ درگیر کرده بودن و انقدری کوچیک بودن که بدوم توجه اصلا به چشم نمیومدن.میگفت اینا از ده سالگی ظاهر شدن و طی این سالها هیچ پیشروی نداشتن با اینکه هیچوقت مراجعه به پزشک نداشته و درمانی دریافت نکرده.میگفت یه نامه از دادگاه بهمون دادن و گفتن ببرین پیش متخصص پوست تا نظرشُ درمورد این بیماری بگه.خانوم گفت مگه قبل عقد ندیده بودشون?گفتن مگه میشه ندیده باشه?خودش که حلقه رو کرده دستش.میگفت خانوم خواهراش زیر پاش نشستن که اینا دختر مریض انداختن بهت.بهش گفتن اینا واگیر داره،خودت و بچه های آینده تون هم میگیرین....میگفت تا حالا چندتا متخصص رفتیم و همه گفتن واگیر ندارن.تو پزشک قانونی که ش و تمام بدنشُ معاینه .ولی حالا شماهم بنویسین که این مرض واگیر نداره درمان میشه...خانوم نوشت اسم این بیماری ویتیلیگو هست و مریض فلان تا ضایعه تو فلان جا داره،نوشت این بیماری کاملا درمان پذیره،واگیر دار هم نیست.به بچه ها هم ممکنه منتقل بشه یا نشه و هیچ چیز صددرصدی وجود نداره....خواهره نامه رو میبرد دادگاه که داماد رو مجاب کنه تا باخواهرش زندگی کنه.مجابش کنه که این جذامی نیست و لیاقت مادر بچه هات بودنُ داره.میگفت خانوم خودم حاضرم ج درمانشُ بدم ولی طلاقش ندن......بعد رفتنشون یه سکوت چنددقیقه ای حاکم بود که با این جمله ی خانوم ش ته شد: ی که خوابه رو میشه بیدار کرد،اما ی که خودشُ زده به خواب نه!چطور میشه آدمی که دنبال بهانه میگرده رو مجاب کرد?...........بعد این ماجرا خیلی درگیری ذهنی دارم.نمیتونم قضاوتی کنم چون احتمال داره اینا عمدا بیماری رو از داماد مخفی درصورتی که باید صداقت میداشتن! ولی امکان هم داره که داماد قبلا اینا رو دیده باشه.نمیدونم.....پدرم میگه پیسی یکی از مواردیه که اگه یکی از زوجین داشته باشه و اون یکی خبر نداشته باشه،حق داره یکطرفه عقد رو فسخ کنه....به این دختر فکر میکنم که مثل یه حیوون تحقیر میشه اما بازم کوتاه نمیاد.چقدر خوشحالم شرایطی دارم که اگه تو همین دام افتادم راه فراری داشته باشم،خانواده ای که پشتم باشن و از نظر عاطفی و مالی م کنن.ولی این دختر روستایی که شک ندارم هیچ حمایتی ازین بابت نمیشه و از طرفی خانواده اش نگرانن که اگه این ازدواج بهم بخوره دیگه هیچ زیر بارش(!)نره،این دختر محکومه به این سرنوشت.مغزم سوت میکشه و فقط امیدوارم برسه روزی که همه ی زنها اقلا از نظر مالی مستقل باشن تا دراین موارد بتونن بار خودشون رو به دوش بکشن و بخاطر لقمه نونی تحقیر نشن....مجتبی(همگروهیم) میگفت گُه بگیرن اون قانون و عرف و دینی رو که ازدواج رو یه قرارداد کاغذی میدونه نه یه پیوند عاطفی....میگفت مثل این میمونه که اگه من این مریضی رو بگیرم پدرم بره و اسم منو از تو شناسنامه اش خط بزنه!....هوووف چه میدونم...

برچسب ها : از چی بگم? - میگفت ,خانوم ,اینا ,دختر ,میشه , ,خانوم ,میگفت خانوم