در حکایت آمده حاکمی ظالم ، حکیمی عابد را ا ام کرد که باید وزارت را بپذیرد

عابد گفت : من مردی عابد هستم و میانه ای با وزارت و سیاست ندارم ،معافم کنید !

حاکم اینبار امر کرد باید امر قضاوت را بپذیری

حکیم عرض کرد مرا با مقام قاضی القضاتی میانه ای نیست

من شایسته ی قضاوت بین عوام الناس نیستم ، من در قضاوت اعمال نیک و بد خویش مانده ام ، چگونه میتوانم بین حق و باطل قضاوت کنم

حاکم اینبار دستور داد هیچ راهی نداری و باید همراه درباریان در مجلس جشن ، ناب بخوری

حکیم برآشفت و گفت : معاذا...

من عمری با عبادت و زهد و تقوا زیستم

جوانی ام را با پاکی گذراندم و لب به نزدم

چگونه در این پایان عمر بنوشم

حاکم دستور داد باید از این بین ، یکی را انتخاب کنی

وزارت ، قضاوت یا نوشیدن

وگرنه کشته میشوی

عابد گفت : آماده ی مرگ هستم

حاکم مشاوری داشت و به حاکم گفت :

اگر حاکم اجازه دهند حقیر مشکل را حل کنم

رو به عابد کرد و گفت :

شما سه پیشنهاد عالی از سوی حاکم را رد کردید و این س یچی از دستور حاکم است و برای حاکم گران تمام شده و سنگین است

لذا از عابد خواست دعوت حاکم برای شرکت در جشن و نشستن بر سر سفره ی حاکم و خوردن چند لقمه غذای حاکم را بپذیرد و رضایت حاکم را جلب کند

عابد پذیرفت و به مجلس جشن رفت و چند لقمه خورد

و نشان به آن نشان که عابد به مقام وزارت رسید و قضاوت را نیز بر عهده گرفت و شبانه روز ، چند بار می نوشید !