کافه شعر

پست های وبلاگ کافه شعر در این صفحه نمایش داده شده است و شما میتواند با کلیک بر روی عنوان هر پست صفحه مربوطه را مشاهده فرمائید.

شوخی بود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دیوانه وار پشت سرش دویدم

از پله ها پایین رفتم

فریاد زدم: شوخی بود، باور کن

از پیش من نرو

لبخندی ترسناک چهره اش را پوشاند

به سردی گفت:

در باد نایست، سرما می خوری...


| آنا آخماتوآ / ترجمه: احمد پوری |

برچسب ها : شوخی بود
چو یک کبوتر
عنوان وبلاگ : کافه شعر


چو قناری به قفس ؟ یا چو پرستو به سفر؟

هیچ...من چو یک کبوتر، نه رهایم، نه اسیر


| فاضل نظری |

برچسب ها : چو یک کبوتر
مدیون آنانی هستم که عاشقشان نیستم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


مدیون آنانی هستم که عاشقشان نیستم

این آسودگی را آسان می پذیرم

که آنان با دیگری صمیمی ترند

با آن ها آرامم و آزادم

با چیزهایی که عشق نه توان دادنش را دارد و نه گرفتنش


دم در

چشم به راه شان نیستم

شکیبا، تقریبا مثل ساعت آفت

چیزهایی را که عشق در نمی یابد می فهمم

چیزهایی را که عشق هیچ گاه نمی بخشد، می بخشم


از دیداری تا نامه ای

ابدیت نیست که می گذرد

تنها روزی یا هفته ای


سفر با آنان همیشه خوش است

کنسرت شنیده شده

کلیسای دیده شده

چشم انداز روشن

و هنگامی که هفت کوه و رود

ما را از یک دیگر جدا کند

این کوه و رودی ست

که از نقشه به خوبی می شناسی شان


اگر در سه بعد زندگی کنم

این انجام آنان است

در فضایی ناشاعرانه و غیر بلاغی

با افقی ناپایدار


خودشان بی خبرند

چه زیاد دست خالی می برند

عشق در مورد این امر بحث انگیز

می گفت دینی به آنان ندارم


| ویسلاوا شیمبورسکا |

برچسب ها : مدیون آنانی هستم که عاشقشان نیستم - آنان ,چیزهایی ,نیستم ,عاشقشان نیستم ,آنانی هستم ,مدیون آنانی
صورتِ تو
عنوان وبلاگ : کافه شعر


صورت تمام مردان، مرا یاد تو می اندازد؛

و صورتِ تو

یاد تمام جهانم...


| محمود درویش |

برچسب ها : صورتِ تو
اگه دوباره داشته باشمت
عنوان وبلاگ : کافه شعر


من اگه دوباره داشته باشمت؛

یه خطِ گنده میکشم رو واژه قهر،

برای توام خط و نشون میکشم که ناراحتم شدی میای میشینی کنارم اخم میکنی،حق حرف نزدنم نداری...

من اگه دوباره داشته باشمت؛

عوضِ قورت دادن حرفام بلند بلند میگمشون؛

یه جور که حتی وقتی داری از نفرِ بعد منم دوستت دارم میشنوی هنوز تکرار دوستت دارمای من تو گوشت باشه...

من اگه دوباره داشته باشمت؛

قید مشروطی و ا اج از کار و دیر شد برم خونه رو میزنم ،

عطرِ تنتو میریزم تو جونم و میگم گور بابای کلاس آرامش تنِ یار بچسب...

من اگه دوباره داشته باشمت؛

دم رفتنت ت نمیشم،عوضِ حرفایی که باید بزنم پوست لبمو نمیکنم و

نمیگم صدات قطع و وصل میشه تا زودتر قطع کنم که نشنوی بغضمو و نفهمی که صدام میلرزه

سر غرورمو نمیگیرم بالا و نمیگم اتفاقا به نظر منم به درد هم نمیخوریم...

من اگه دوباره داشته باشمت؛

خط میزنم رو هر ی که منو ازت دور میکنه،

رو هر کاری که یه دیوار میندازه بینمون،

رو هر چیزی که این کلمه لعنتی فاصلرو پررنگ تر میکنه بینمون...

من اگه دوباره داشته باشمت

این دفعه قدرتو میدونم

چون میدونم تو یه چشم به هم زدن

میشه یه جوری از دست داد که دیگه داشتن بشه محال ترین آرزو...


| فاطمه جوادی |

برچسب ها : اگه دوباره داشته باشمت - داشته ,باشمت؛ ,دوباره داشته ,داشته باشمت؛ ,داشته باشمت ,دوباره داشته باشمت؛ ,دوباره داشته باشمت
آرزویم فقط این است زمان برگردد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


آرزویم فقط این است زمان برگردد

تیرهایی که رهاشد به کمان برگردد


سالها منتظر سوت قطارم که ی

ب و گل سرخ و چمدان برگردد


من نوشتم که تورا دوست ندارم ای کاش

نامه ام گم بشود، نامه رسان برگردد


روی تنهایی دنیا اگر افتاده به من

باید امروز ورقهای جهان برگردد


پیرمردی به غزلهای من ایمان آورد

به سفررفت و قسم خورد جوان برگردد


| مهسا تیموری |

برچسب ها : آرزویم فقط این است زمان برگردد - برگردد ,زمان برگردد
درد و رنج
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ادوارد: می دونی فرقِ بینِ درد و رنج چیه؟

آنا: چه فرقی میکنه وقتی دوتاشون بدن!

ادوارد: وقتایی که باهات حرف میزنم

و حواست پیش یکی دیگه س!

این میشه رنج...

آنا: خب درد چیه اونوقت...؟

ادوارد: که با این حال، باز دوستت دارم...!


| حمید جدیدی |

برچسب ها : درد و رنج - ادوارد
شعر با طعم بوسه
عنوان وبلاگ : کافه شعر


داشت برایم شعر میخواند

که پ میان یکی از مصرع ها و گفتم:

بوسه دارید؟

ابروهایش را گره زد و با لبخند نگاهم کرد!

تکرار شما بوسه دارید!؟

از آن بوسه ها که انتها ندارند!

که دوستت دارم هایم را لابه لایش بچشی و بفهمی!

از آن بوسه ها که دهانم را طوری پر کند

از گوشه ی لبهایم بچکد روی لباسم؛

گل کند،شکوفه بزند،بهار برسد!

از آن بوسه ها که تا ماه ها لبهایم را بچشم و با لبخند بگویم چقدر شیرینی!

خندید...

خندید و با چشم های بسته نگاهم کرد!

خندید و با لب بسته دیوانه خطابم کرد!

بلند گفت: دوستت دارم مجنون جان!

و من از خوشی میان شعری که میخواند

قافیه در قافیه،ردیف شدم!

زندگی انگار این بود؛

دو مصرع،کنار هم،یک شاه بیت!

با طعم بوسه!


| حامد نیازی |

برچسب ها : شعر با طعم بوسه - بوسه ,خندید ,دوستت دارم
اشک
عنوان وبلاگ : کافه شعر


در وص اشک شوق و در فراقت اشک غم

پشت و روی سکه ی من هر دو یک تصویر داشت


| ماشاالله دهدشتی |

برچسب ها : اشک
دوستی تنها چیزی است که هیچ وقت تمام نمی شود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دوستی تنها چیزی است که هیچ وقت تمام نمی شود.

هر چیز دیگری هم از بین برود، دوست می ماند.

این یادت باشد، من همیشه به تو فکر کرده ام.

دوست های زیاد دیگری هم پیدا کرده ام اما مثل تو نشدند.

من هنوز هم با آن حس ها زندگی می کنم؛

با یاد آن روزها...

تک تک خاطراتم با تو یادم مانده؛

کجاها می رفتیم چه کارها می کردیم، من با تو جوانی را تجربه ؛

همراه تو...

آن همه لحظه های خوب با هم داشتیم، آن همه با هم خندیده بودیم....


| بعد از پایان / فریبا وفی |

برچسب ها : دوستی تنها چیزی است که هیچ وقت تمام نمی شود - تنها چیزی ,دوستی تنها
این همه تقدیر غلط !
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شعر شدم ،

غصه شدی...

شور شدم ،

سرد شدی...

برف شدم ،

آب شدی...

این همه تقدیر غلط!

خط من و سایه ی تو...


| فرزانه ناطقی نژاد |

برچسب ها : این همه تقدیر غلط !
خانه ابم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گفتی چه ی؟ درچه خیالی؟ به کجایی؟

بی تاب توأم ،محو توأم ،خانه ابم


| بیدل دهلوی |

برچسب ها : خانه ابم
از اینجا می روم
عنوان وبلاگ : کافه شعر

بالا ه یک روز از اینجا می روم

از مرتب صبح به صبح تخت خوابها

از رژهای ملایم و ضد چروکهای حوالی سی سالگی

از کیفم را بر می دارم و می روم اداره

از آدمهای ماشینهای مجاور

بالا ه یک روز از اینجا می روم

سالها قبل

خیلی سال قبل

یک روز از اینجا می روم

دووور

آنقدر دور

تا فردایش که امروز است این شکلی نباشد

می فهمی؟

تو تا بحال سالها قبل از اینجا رفته ای

که سالها بعد به اینجا نرسیده باشی ؟!


| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : از اینجا می روم - سالها
می بوسمت
عنوان وبلاگ : کافه شعر


می بوسمت

بدون سانسور...

و می گذارمت تیتر درشت رو مه

آن جا که حروفش را

بی پروا چیده اند

و خبرهایش را محافظه کارانه

و من همیشه

زندگی را آسان گرفته ام

عشق را سخت...


| نزار قبانی |

برچسب ها : می بوسمت
سه نوع خوشگل تو دنیا وجود داره
عنوان وبلاگ : کافه شعر


خو ده بودیم کف حیاط ، شب بود ، آسمون پر ستاره.

زدم به پهلوی نسرین گفتم: میدونستی سه نوع خوشگل تو دنیا وجود داره؟ گفت: نه .

گفتم: ببین دسته ی اول گرم تنانن، همونا که تو سوز زمستونا جای شالگردن دستشونو میندازن گردنت. اونا که معمولا همشون دو تا چشم رطب دارن، از عشق همیشه تب دارن.

دسته ی دوم سرد تنانن ، همونا که خوشگلن ولی بی احساسن. اونا که صورت بانمک دارن، به عشق همیشه شک دارن. اونا که جواب «دوستت دارم» رو مرسی میدن. اونا که هروقت بارون بباره با عصبانیت دنبال یه سقف میگردن که یه وقت خیس نشن.

دسته سوم ولی نیش تنانن ، اینا خوشگلن ولی نیش دارن. مثل گل های رنگی توی باغچه که برخلاف ظاهر زیباشون پر از خارن. همونا که با دهانی که کاربرد اصلیش بوسیدن است، نیشت میزنن و بعد به حال خودت رهات میکنن تا آروم آروم بمیری.

نسرین گفت: من جزو کدومام؟

گفتم: شما تو این دسته بندی جا نمیشی، برای شما یه دسته ی جدای یه نفری هست. شما جزو رنج تنانی. خیلی مرموزی، هر ی قادر به توصیفت نیست. یه بار فقط خیلی سال پیش همینگوی موفق شده طرح ساده و لطیفی از شما ارائه بده.

اونجا که میگه:«چنان زیبا و آرومی، که فراموشم شد رنج میکشی».


| لئو (محمدرضا جعفری) |

برچسب ها : سه نوع خوشگل تو دنیا وجود داره - دسته ,اونا ,دارن ,همونا ,گفتم ,دنیا وجود
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت


کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت


درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت


من سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت


رفت و از گریه ی توفانی ام شه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت


بُوَد آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت


سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


| هوشنگ ابتهاج |

برچسب ها : نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت - رفت
من از شب ها می ترسم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


خورشید برای من

ساعت هفت غروب طلوع می کند

آن هم از پشت میز یک کافه

یعنی وقتی تو را می بینم...

روز من از حضور تو شروع می شود

شب من از غیبت تو...

کاری کن

روزهایم بلند باشند

من از شب ها می ترسم...!


| رسول یونان |

برچسب ها : من از شب ها می ترسم
در کنارم بمان و تنهایم نگذار
عنوان وبلاگ : کافه شعر


عزیزترین، عزیزترینم

تو را عذاب می دهم. خواهش می کنم عزیزم مرا ببخش! یک گل رز برایم بفرست تا بدانم مرا بخشیده ای.

من در واقع خسته نیستم ولی بی حس و سنگینم و نمی توانم کلماتِ مناسب را پیدا کنم.

آنچه می توانم بگویم این است که: در کنارم بمان و تنهایم نگذار...

زندگی خیلی دشوار و غم انگیز است.

چطور آدم می تواند امیدوار باشد که خواهد توانست ی را با نوشته برای خودش نگه دارد؟

با چنین وضعی آیا بوسیدنِ تو امکان پذیر است؟

آیا کاغذِ ناقابل را ببوسم؟

اگر اینطور باشد که می توانم پنجره را باز کنم و هوای شب را ببوسم.


| نامه به فلیسه / فرانتس کافکا |


برچسب ها : در کنارم بمان و تنهایم نگذار - تنهایم نگذار ,کنارم بمان
زن زیبایی نیستم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


زن زیبایی نیستم

موهایی دارم سیاه

که فقط تا زیر گردنم می آید وَ

نه شب را به یادت می آورد

نه ابریشم

نه سکوت شاعرانه

نه حتی خیالِ یک خواب آرام...

پوست گندمی دارم

که نه به گندم می مانَد

نه کویر...

وَ چشم هایی دارم

که گاهی سیاه می زنَد

گاهی قهوه ای

وَ گاهی که به یاد مادرم می افتم

عسلی می شوند و گاهی خیس...

دست هایم...

دست هایم...

دست هایم مهربانند

و هر از گاهی برای تو

به عشق تو شعر می نویسند...

مرا همین طور ساده دوست داشته باش

با موهایی که نوازش می خواهند

و دستهایی که نوازشت می کنند

و چشم هایی که به شرقیِ صورت من می آیند...


| نیکی فیروزکوهی |

برچسب ها : زن زیبایی نیستم - هایم ,گاهی ,زیبایی نیستم
بدنم در بدنت جا مانده
عنوان وبلاگ : کافه شعر


از حباب نفسم می فهمم

چیزی از من ته دریا مانده

مثل جا ماندن قلاب در آب؛

بدنم در بدنت جا مانده...


| احسان افشاری |

برچسب ها : بدنم در بدنت جا مانده - مانده
هر سلامی، تکرار رفتن است
عنوان وبلاگ : کافه شعر


هر بار ابری را تکان دادیم؛

گریه کردیم...

هر بار درختی را بوسیدیم؛

پاییز شد...

هر بار دستی را گرفتیم؛

تنهاتر ماند...

هر سلامی، تکرار رفتن است؛

هر رفتنی؛ ادامه ی اندوه...


| الینا نریمان |

برچسب ها : هر سلامی، تکرار رفتن است - تکرار رفتن ,سلامی، تکرار
ماندن انتخابش بود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ماندن همیشه انتخابش بود

می خواست مردِ کربلا باشد

می رفت سمتِ دشمن اش تا خود

با سر سپر بر نیزه ها باشد...


سخت است هم مردِ خطر باشی

هم دیگری ها را پدر باشی

بهتر کنی احوالِ خواهر را

با عشق، مولا را پسر باشی


می خواست دنیا با خدا باشد

هر به نوعی مُبتلا باشد

دار و ندارش کوله بارش شد

تا چشمِ مردم بی بلا باشد...


رسم اش نبود...انقدر بی رحمی

هی بندْ بندِ پیکرش را هم...

ایمان نبود، انصاف هم حتی ؟!

آن ها علیِّ اصغرش را هم...


چشمانِ مردم را بلا پُر کرد

این قصه با غم آشنا تر شد

سوزی صدا میکرد هی: بابا...؟

دنیا اسیرِ بغضِ دختر شد...


می رفت و می دانست راهش را

اصلا شهادت شهدِ نابش بود

یادش در اینجا هم چنان باقی

گفتم که "ماندن" انتخابش بود...


| مریم قهرمانلو |

برچسب ها : ماندن انتخابش بود - باشی ,انتخابش ,ماندن انتخابش
محبوبم ( نامه شماره سی و سه )
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ببین چقدر نزدیک تواَم

به اندازه چند گام شاید

به قدر فاصله ی عبور دو تن از کنار هم

و گم شدن ص در صدای دیگر!

جایی که مرز، دیگر هوا نیست

آمیختن است در هم

که تنفس دو آدمی در هم می آمیزد

جبهه ای سرد و گرم در هم می آمیزد

رعد و باران و آدم ها در هم می آمیزد


محبوب من!

ببین چقدر نزدیک تواَم

ببینمت اگر

ببینی ام اگر

کداممان بارانیم

کداممان...

رعدی که خواهد زد و رفت؟!


| حمید جدیدی |

برچسب ها : محبوبم ( نامه شماره سی و سه ) - آمیزد ,نزدیک تواَم ,چقدر نزدیک ,ببین چقدر ,چقدر نزدیک تواَم
تا وقتى که ازم دورى همینم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تا وقتى که ازم دورى همینم

یه دیوونه، یکى که زخم خورده

ى که زندگیشو گریه کرده

ى که زندگیشو آب بُرده


بهت گفتم برى نابود مى شم

مى دونستى و از من دل بریدى

نمى دونم از این راهى که رفتى

به اون چیزى که مى گفتى؛ رسیدى!


مى دونستى ولى چیزى نگفتى

مى دونستى ولى مغرور بودى

همون اندازه که وابسته بودم

همون اندازه از من دور بودى...


هنوزم فکرِ ﺗو اینجا باهامه

فقط با فکر ﺗو آروم مى شم

نمى میمیرم ولى هر روز دارم

به مرگ و زندگى محکوم مى شم


شبامو با خیالِ ﺗو مى خوابم

همه روزامو پاىِ ﺗو مى شینم

ﺗو مى دونى تمومِ زندگیمى

تا وقتى که ازم دورى همینم...


| احمد خلیلی |

برچسب ها : تا وقتى که ازم دورى همینم - دونستى ,همینم ,دورى ,وقتى ,دورى همینم ,همون اندازه
ی چه میداند
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ی چه میداند؛

زنی که توی تا ی اشک هایش را با پشت دستش پاک میکند و دست راننده که دستمال بهش میدهد را رد میکند غمگین تر است، یا زنی که حتی پیازهای تکه تکه شده هم اشک هایش را در نمیاورد...

ی چه میداند؛

مردی که پشتش را میکند به زنی و چشم روی هم میگذارد عاشق تر است یا مردی که برای خوشبخت تر شدنِ زنی چشم روی خوشبختی خودش میبندد...

ی چه میداند؛

زنی که دائم لبهایش باز میشود به عیب های هم نفسش بیشتر مبتلا به دوست داشتن همان مردِ پر از ایراد است یا ی که هر چیزی روی لبش می آید الا گلایه....

ی چه میداند؛

خوشبخت زنی است که موهایش همیشه با دستهای مردش مرتب میشود و بوسه های همسرش سرخی لبهایش است، یا زنی که یادش رفته تارهایش را پشت گوش بیندازد ولی دستش به پشت گوش انداختن خواسته های مردش نرفته...

ی چه میداند؛

زنی که مشتش را پر از قرص میکند و از بالای پل ارتفاع را میسنجد بیشتر از زندگی بریده، یا مردی که پتو را کنار میزند و بی هیچ دلیلی چشم باز میکند و چای سرد و تلخ را سر میکشد و در را خودش پشت سرش میبندد...

این شهر

صندلی های مترو

گوشه های پارک ها

اتوبان های پر از ماشین های تک سرنشین با شیشه بالاکشیده

پر است از انی که ظاهرشان یک حالی را میرساند و توی دلشان یک حال دیگر است...

زیر این آسمانِ آبیِ دود گرفته

پر از انی است که تو نمیتوانی از لبخندشان خوشیشان را بفهمی،

اشکهایشان را نمیتوانی بگذاری به پای دردِ جانشان،

زندگیشان از هزار مردگی بدتر است و از بس تظاهر کرده اند روزی سه بار خودشان نبودن را توی دستشویی بالا می آورند...

اینجا روی ِ این زمینِ متز لِ گرد ظاهر آدمها نشان هرچیز که فکرش را ی هست، جز حالِ واقعیشان...

ما ولی ظاهر زندگی آدمها را میبینیم و برایِ باطنِ زندگیِ خودمان آه میکشیم...


| فاطمه جوادی |

برچسب ها : ی چه میداند - میداند؛ ,میکند ,مردی
تو محبوبِ منی!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نبود که فال قهوه ی مرا بگیرد

و نداند که تو محبوبِ منی!

نبود که در دستم کف بینی کند

و حروف چهارگانه ی نامت را کشف نکند...!

هر چیزی را می توان تکذیب کرد

جز رایحه ی زنی که دوست می داریم

همه چیز را می توان پنهان داشت

جز گام های زنی که در درونِ ما می پوید.


| نزار قبانی |

برچسب ها : تو محبوبِ منی!
نقش بازی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


من او را دوست داشتم.

اگر چه او هرگز چیزی نبود که آنرا نمایش می داد.

برای بازی یک نقش عالی کافی ست تماشاچی ها را بخوبی بشناسید.

اگر آنها جزوء دسته ی انسانهای ساده و احساساتی باشند،

نقش آدمی صادق، عاشق و مهربان، می تواند آنها را ساعت ها میخکوب شما کند.


| حمید جدیدی |

برچسب ها : نقش بازی - بازی
این چه دردی ست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


این چه دردی ست که ای عشق به ما بخشیدی؟

این چه دردی ست هم از مرگ هم از "جان" دوریم...


| محمد عزیزی |

برچسب ها : این چه دردی ست - دردی
یار قوی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


قدیما هر وقت تو محل واسه بازی یار انتخاب می کردیم ، همیشه یارهای قوی رو اون بر می داشت... می گفت با یار ضعیف نمیشه برد...

همیشه وسط یه بازیه نابرابر بود... بازی که می دونست برندست...بزرگ که شد با همین فکر یار انتخاب کرد...یکی که از همه نظر قوی بود...چهره، تحصیلات، وضعیت مالی

شک نداشت که برای زندگیش بهترین یار رو انتخاب کرده و هیچ مشکلی حریف زندگیش نمیشه...

چند باری از زندگیش واسم گفته بود...گفته بود زندگیم پر از گل به خودیه... پر از اشتباهاتی که داره یه تیم قوی رو زمین میزنه...گفته بود هم دل نیستیم، هم فکر نیستیم،هر کدوم ساز خودمون رو می زنیم.

آ ین باری که دیدمش چهره ش مثل ی بود که خیلی تلاش کرده ولی بازی رو باخته...همونقدر خسته و کلافه...

وقتی بهش گفتم چی شد که اینجوری شد گفت: انتخاب دلم نبود، واسه شرایطی که داشت انتخابش ...فکر می کم کم عاشقش میشم و عاشقم میشه...کم کم انتخ که دلی نبوده، دلی میشه، ولی نشد...چون دل آدمیزاد به زور وصله ی دل ی نمیشه، حتی اگه یک عمر به اجبار کنار دل ی بمونه.من قبول که باختم...

نگاش و گفتم خودت که باختی هیچ، یارتم باخت... ببین رفیق بعضی وقتا باختن ما باختن خیلیا میشه...تو بازی های بچگیمون تیم قوی همیشه برنده می شد...ولی زندگی بازی بچه ها نیست...تو زندگی هرچقدر هم که یارت قوی باشه اگه دلتون یکی نباشه، می بازید...بد می بازید!


| حسین حائریان |

برچسب ها : یار قوی - بازی ,گفته ,زندگیش
چون دوستت میدارم...
عنوان وبلاگ : کافه شعر


چون دوستت میدارم

مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی مان بودی باقی بمانی.

چون دوستت میدارم

مجبور نیستی خود را محدود کنی

به تصویری که از تو زنده مانده در من.

چون دوستت میدارم

می توانی در خودت ببالی

چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت

می توانی دگرگون شده, بشکفی ,تازه شوی

چون دوستت میدارم

می توانی آنچه هستی باقی بمانی

و آنچه نیستی شوی...


| مارگوت بیکل |

برچسب ها : چون دوستت میدارم... - دوستت ,میدارم ,توانی ,نیستی ,دوستت میدارم ,باقی بمانی ,میدارم مجبور ,مجبور نیستی ,میدارم مجبور نیستی ,دوستت میدارم مجبور
فرق نمیکند هجده سال دارد یا چهل سال...
عنوان وبلاگ : کافه شعر


همه ى آدم ها یک روزى یک جایى

یکى را دوست خواهند داشت...

یکى ممکن است درهجده سالگى دلبسته شود

و دیگرى درچهل سالگى...

یکى ممکن است هروز بگوید دوستت دارم

و دیگرى در سکوتش غرق در دوست داشتن باشد!

اما چه تلخ میشود زمانى که ى را دلبسته خود کنیم و بعد بیخیالش بشویم

حال خدا نکند آدمى را که عاشق کرده ایم ى باشد که با خود عهد بسته دل نبندد

و بعد در اوج روشن احساس و دوست داشتنش او را ترک کنیم...

فرق نمیکند هجده سال دارد یا چهل سال...

همین که دل ببندد و ش ت بخورد

براى همیشه دردى در قلبش خواهد ماند که با برگشت آدم ها هم دیگر آن دل،دل نمیشود!


| نیلوفر ى |

برچسب ها : فرق نمیکند هجده سال دارد یا چهل سال... - دوست ,نمیکند هجده
زلف پریشان
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بیان حدیث دوری و شرح شبِ هجران

پریشان کرد زلف و گفت: از زلفم پریشان تر؟


| قصاب کاشانی |

برچسب ها : زلف پریشان - پریشان
حواست هست؟
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه می ، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاشو کوتاه کرده بود، انقدر کوتاه که اگه دست میبردی لای موهاش از بین انگشت های دستت هیچ تارِ مویی بیرون نمیزد.

قبل از اینکه حرفی بزنم خندید گفت چیه؟ توام مثه بقیه میخوای بگی موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد؟ میخوای بگی اونجوری خیلی جذاب تر بودی؟

هیچی نگفتم و فقط نگاهش ،

ادامه داد از صبح که اومدم هر کدوم از بچه ها که منو میبینن همینو بهم میگن

گفتم خب راست میگن دیگه موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد،

یکم اومد نزدیک تر زل زد تو چشمام، گفت یه سوال دارم

سرمو ت دادم که سو چیه؟

گفت چرا قبل از اینکه کوتاه کنم یبار بهم نگفتی موهات قشنگه؟ چرا حتی یبار به زبون نیاوردی که فلانی موی بلند بهت میاد؟

راست میگفت، تا حالا بهش نگفته بودم، پا شد و از کلاس رفت بیرون،

فردای اونروز ندیدمش توی ، بچه ها گفتن دیروز کارای انصرافش انجام شد و رفت واسه همیشه. یکم ناراحت شدم اما بعد یادم رفت، یه هفته از رفتنش گذشت،

من کلاسهای روز دوشنبه رو بخاطر اینکه تا ظهر سرکار بودم دیر میرسیدم ، اون دوشنبه وقتی رفتم سر کلاس دیگه اون صندلیِ ردیفِ آ کنارِ پنجره برام خالی نبود!

وقتی با بچه ها نشسته بودیم به حرف زدن، دیگه ی نبود با یه لیوان نسکافه بیاد کنارم بشینه و وقتی داشتم الکی مخالفت می و حرفای غیر منطقی میزدم با حرفام موافق باشه، دیگه ی نبود یک ساعت توی سلف منتظر بشینه و از کلاسش بزنه که تنها ناهار نخورم، دیگه هیچ خبری از این اهمیت دادن ها نبود، اما من اینارو وقتی فهمیدم که رفته بود، واسه همیشه رفته بود، انقدر ندیدمش که رفت!

میدونی ما بعضی وقتا اون ی که باید ببینیم رو نمیبینیم، حسش نمیکنیم، انقدر بهش اهمیت نمیدیم که سرد میشه، ذوقش کور میشه! مگه آدم چقدر تحمل داره؟

وقتی یه نفر بهت اهمیت میده نیاز داره که گاهی به روش بیاری، بهش بفهمونی فلانی حواسم هستا، حتی بعضی وقتا آدم جلوی آینه که می ایسته، خودش رو از چشم اون ی میبینه که بخاطر اون توی ظاهرش تغییر ایجاد کرده، نیاز داره یه جور دیگه نگاهش کنی، یه کلمه بگی فلانی امروز فرق کردی، آدم نیاز داره، میفهمی؟ این نیاز اگه برطرف نشه برای همیشه میره، اول رفتنش رو باور نمیکنی، چون انقدر حضور داشته، انقدر پررنگ بوده که هیچ وقت فکر نمیکردی بذاره بره!

اما ببین...آدمای اینجوری وقتی رفتن، وقتی نبودن جای خالی شون بدجوری حس میشه، با توام...حواست هست؟


| علی سلطانی |

برچسب ها : حواست هست؟ - انقدر ,فلانی ,نبود ,اهمیت ,خیلی ,اینکه ,بعضی وقتا ,نیاز داره ,حواست هست؟ ,رفته بود، ,واسه همیشه
خدایا تو خارق العاده ای
عنوان وبلاگ : کافه شعر


‏دلم میخواد

بعدا از خدا بپرسم

چجوری ایده پاییز به ذهنش رسید.

بعد هم بگم خدایا تو خارق العاده ای

و همدیگه رو بغل کنیم...


| ناشناس |

برچسب ها : خدایا تو خارق العاده ای - خارق العاده
یار
عنوان وبلاگ : کافه شعر


مرا تُرکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر

سُها لب، مشتری غبغب، هلال ابروی و مَه پیکر


چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ

بُوَد گلبیز و ح خیز و سِحْر انگیز و غارتگر


دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مِهرش کین

به قد تیر و به مو قیر و به رخ شیر و به لب شِکّر


چه بر ایوان، چه در میدان، چه با مستان، چه در بستان

نشیند تُرْش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شرّ


چو آید و د ساق و گردد دور، نشناسم؛

ترنج از شَست و شَست از دست و دست از پا و پا از سر!


| جیحون یزدی |

برچسب ها : یار
کاش چون پاییز بودم!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.

برگهای آرزوهایم, یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.

وه ...چه زیبا بود, اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم


شاعری در چشم من میخواند...

شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی.

نغمه ی من...

همچو آواری نسیم پر ش ته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.


پیش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

ام:

منزلگه اندوه و درد وبد گمانی

کاش چون پاییز بودم...


| فروغ فرخزاد |

برچسب ها : کاش چون پاییز بودم! - پاییز ,پاییز بودم
دریای مشکی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بلند شد، میز صبحانه را چید، لباس هایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف موج های روی موهای فِرَش تلف نکرد.

مدام جمله ای را که سعید، شب گذشته در گوشش نجوا کرده بود به یاد می آورد.

سعید درحالیکه دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده بود، گونه اش را بوسید و تا جایی که مطمئن شود نفس هایش لاله ی گوش مرجان را نوازش میکند دهانش را جلو برد و به آرامی زیر گوشش گفت:« تو مثل بقیه نیستی، سعی هم نکن که بشی. تو روی سرت یه دریای مشکی داری. میخوام یه رازی رو بهت بگم. من برخلاف بقیه، عاشق دریای مواجم. دیگه هیچوقت موجارو از موهات نگیر».

در مقابل آینه خودش را بر انداز کرد، حالا بیش از هر زمان دیگری احساس قدرت میکرد. رژ لب قرمزش را از لابه لای ت و پرت های کیفش بیرون کشید و روی آینه ی قدی اتاق نوشت:«من تورو نه بخاطر اینکه دوستم داری، بلکه بخاطر اینکه باعث میشی خودمو بیشتر دوست داشته باشم، دوستت دارم.»

و درحالیکه هنوز گونه اش از گرمای بوسه ی شب گذشته ی سعید گرم بود، از خانه بیرون رفت.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

برچسب ها : دریای مشکی - دریای ,بخاطر اینکه ,دریای مشکی
من خوب نیستم!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


مکالمه های کوتاه...

کفاف گلایه های بلند مرا نخواهد داد!

تا کی سلام کنیم؟

حال هم را بپرسیم؟

و به هم دروغ بگوییم که خوبیم؟!

دروغ هایمان از سیم های تلگراف و کوهها و دشت ها عبور کنند

و صادقانه به هم برسند!

ما فقط...

دروغهایمان به هم می رسد!

من خوب نیستم!!!

اصلا...


| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : من خوب نیستم!
دست هایش
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دست هاش

دو اسب مادیانِ رمیده از گله،

دو قوی زیبای مغرور

دو کبوتر سفید

که جلد بام هیچ ی نبودند!

دست هاش

که می توانست

به پرنده ای که در مشتم پنهان بود!

پرواز را بیاموزد...


| حمید جدیدی |

برچسب ها : دست هایش
دنیای تاریکی به تَن دارم!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دنیای تاریکی به تَن دارم !

پس مانده های درد یعنی من

رفتی و پای رفتنت ماندم

با هرچه دارم

مرد

یعنی من...


| مریم قهرمانلو |

برچسب ها : دنیای تاریکی به تَن دارم! - دنیای تاریکی
تو را قدر غزل های اصیلم دوستت دارم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تو را قدر غزل های اصیلم دوستت دارم

به تعداد اَبَر مردان ایلم دوستت دارم


به حد شرم زیبای عروس ناب ایرانی ...

به حد جمله ی "آیا م..؟ "دوستت دارم


| راضیه فولادوند |

برچسب ها : تو را قدر غزل های اصیلم دوستت دارم - دوستت ,دوستت دارم ,اصیلم دوستت
یکی باید بلد باشه آدمو!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


از آ ین باری که ی رو دوست داشتم چیز زیادی یادم نیست

از آ ین باری که ی دوست داشتنش، دلخواهِ من باشه هم همینطور!

خب مهمه! یکی که بلد باشه آدمو!

دوس داشتنش به دلت بشینه. حرف زدنش، نگاهاش، بوی عطرش ....

خلاصه یادم نیس دیگه!

میدونی؟ حس می کنم یه آدم هزار ساله م که اوایل جوونیش یکیو دوس داشته، بعدم هیچی به هیچی...

فکر کرده حالا اگرم نشد، نشد. فکر کرده حالا یکی دیگه میاد به جاش...ولی نیومد

همین شد که دیگه حالمون خوب نشد

دیگه تنهای تنهای تنها موندیم

بعد ‏یهو به خودمون اومدیم، دیدیم وصله ی هیچکی نیستیم

اونایی که دوس داریم دوسمون ندارن

اونایی که دوسمون دارنو دوس نداریم

میفهمی چی میگم؟


| اهورا فروزان |

برچسب ها : یکی باید بلد باشه آدمو! - باشه ,کرده حالا ,باشه آدمو ,آ ین باری
جهان پر از خالی ست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


از سر خط نوشتم اسمت را

تا ته خط ادامه ات دادم

باز یادم نبود دل کندی

یادم آمد، به گریه افتادم


نیستی تو، جهان پر از خالی ست

خالی از عشق، خالی از همه چیز

مثل تنها قدم زدن وسطِ

عصرِ حوالیِ پاییز...


باز هم آن سوال تکراری

چه شد از من دلت برید اصلا؟

تو چه گفتی که از تو برگشتم؟

من چه دلت گرفت از من؟


کاش می شد به قبل برگردم

سرنوشتم عوض شود شاید

کاش تنها برای من بودی

تا جهان جای بهتری باشد...


| اهورافروزان |

برچسب ها : جهان پر از خالی ست - جهان
دوستت دارم چون...
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دوستت دارم

نه تنها برای آنچه که هستی

بلکه برای آنچه که هستم، هنگامی که با توام


دوستت دارم

نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای

بلکه برای آنچه که از من می سازی


دوستت دارم

برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی


دوستت دارم

چون دست بر دل فسرده ام می نهی،

زنگارهای بی ارزش و بی مقدار به سویی می زنی و نور می تابانی

بر گنجینه های پنهانی که تاکنون در ژرفا مانده بودند


دوستت دارم

چون یاریم می کنی که از تخته های زندگی، نه یک کپر، که معبدی در خور بنا نهم

کمک می کنی که کار روزانه ام، نه یک سرش تگی بلکه ترنم ترانه ای باشد


دوستت دارم

چون بیش از هر کیش و آیینی به رویش من یاری رسانده ای

فراتر از هر سرنوشتی

شادی را به من ارزانی داشتی

این همه را هدیه داده ای

بی هیچ تماسی، کلامی و یا اشارتی

به این کار توانا گشته ای

چون خود بوده ای

شاید دوست بودن در نهایت به همین معنا باشد


| روی کرافت |

برچسب ها : دوستت دارم چون... - دوستت ,دارم ,آنچه ,بلکه ,دوستت دارم ,برای آنچه ,دوستت دارم ,تنها برای ,بلکه برای
چرا پاییزو دوست دارین؟
عنوان وبلاگ : کافه شعر


توی سلف نشسته بودیمو مشغول حرف زدن.

از پنجره بیرونو نگاه ؛ بارون آروم میبارید و بوی نم خاک، به مشامم میرسید.

نفس عمیقی کشیدم و دستمو گرفتم بالای فنجون چایی. بخارش میخورد به دستم و انگار گرماش رخنه میکرد توی تمام جونم.

یکی از بچه ها پرسید: چرا پائیزو دوست دارین؟

همه ت شدن...یکی از بچه ها گفت: به خاطر بارونش...!ببین؛ الانم داره میباره! یکی از مزیتای پائیز اینه که دیگه از بارونش بیزار نیستی و برع ! دلت میخواد همش بباره...!

یکی دیگه گفت: به خاطر برگ درختا! اون موقع که نصفش نارنجیه نصفش سبز!

همه درحال بحث دراین مورد بودن که یهو تو گفتی: به خاطر بوی انار و گلپر!

همه خندیدن...!

لبخند ملیحی زدی و با آرامش، چایی دارچینتو سرکشیدی

میدونستم مثل بقیه قرار نیست جوابای کلیشه ای و تکراری بدی...میدونستم چقدر با بقیه فرق داری...!

من گفتم: بوی انار و گلپر؟

سرتو ت دادی و خندیدی و دستاتو گرفتی جلوی چشمات

از کارت خندم گرفت!

با صدا خندیدم و تو پرسیدی: خب... چرا میخندی؟ اصلا بگو خودت چرا پائیزو دوست داری؟

خندمو خوردم. رفتم تو فکر. چی باید میگفتم؟

میگفتم چون مانتوی زرشکی که میپوشی خیلی بهت میاد!؟ یا اینکه میگفتم رنگ خا تری آسمون با رنگ چشمات ست میشه؟

یا اصلا همین که میشینی رو به روی منو با آرامش چایی دارچینتو سر میکشی و گاه گاهی لبخند ملایمی تحویلم میدی؟

میگفتم اصلا تو خود پاییزی؟ همونقدر قشنگ و دوست داشتنی؟

چایی توی فنجون سرد شده بود. کنار گذاشتمش

آه بلندی کشیدم ، لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

دلبره...دلبر...!


| نگار قاسمی |

برچسب ها : چرا پاییزو دوست دارین؟ - چایی ,دوست ,میگفتم ,لبخند ,اصلا ,چایی دارچینتو ,دوست دارین؟ ,پائیزو دوست
جنایت
عنوان وبلاگ : کافه شعر


آن گاه که مردی به زبان نمی آورد

زنی را دوست دارد

همه چیز را از دست می دهد

حتی آن زن را.


و آن گاه که زنی به زبان می آورد

مردی را دوست دارد

همه چیز را از دست می دهد

حتی آن مرد را.


در عشق

سکوت جنایت مرد است

و حرف زدن جنایت زن...


| شهرزاد الخلیج |

برچسب ها : جنایت - جنایت ,دوست دارد
ترس
عنوان وبلاگ : کافه شعر


امروز خم شدم توی آینه و به دختر رنگ پریده ای که روبرویم ایستاده بود و داشت رژ لب می زد گفتم

تو یک دختر سی و یک ساله ی ترسویی!

نوشتن این جمله زیاد راحت نبود اما راستش را بخواهید من بیشترِ زندگی ام را صرف ترسیدن کرده ام

ترس اینکه نکند یک موقع بابا بفهمد که به جای کلاس کنکور با فلانی و فلانی و فلانی می رویم کافی شاپ و بلند بلند می خندیم

ترس اینکه نکند مامان بفهمد این ترم مشروط شده ام

ترس اینکه نکند فلان پسری که دوستم دارد تهدید هایش را عملی کند و خـودش را بُکُشد

نکند خواب هایم واقعی باشند و یک هواپیما که دارد اوج میگیرد و ما داریم از پایین برایش دست تکان می دهیم یک دفعه سرعتش کم و کمتر شود و سقوط کند روی سَرمان

اینکه نکند مامان و بابا طوریشان بشود

سال ها که گذشت ترس هایم تغییر د...

ترس از خیابان خلوت و مَرد های موتورسوار

بالا رفتن سن شناسنامه ام و وحشت عقب ماندن از بقیه ی آدم ها

ترس از دست دادن مردی که باورش نمیشد دوستش دارم

ترس از شصت سالگی و تنها ماندن

ترس از ازدواج

ترس از مادر نشدن

ترس از ارتفاع و هزار تا ترس دیگر به لیست کابوس هایم اضافه شد...

حالا اینجا ایستاده ام

بعد از ترم های متوالی مشروطی و خنده های بلند به جای کلاس های کنکور بی نتیجه

و خودکشی پسرِ جوانی که فکر می کرد عشق یک نوع رنج کشیدن است...

اینجا ایستاده ام

یک سال بعد از رفتن مردی که من دوستش داشتم و او باور نکرده بود...

اینجا ایستاده ام

بعد از افتادن از یک ارتفاع بلند و جانِ سالم به در بردن...

اینجا ایستاده ام و هنوز زنده ام

هنوز موهایم را از پشت می بندم

و هنوز وسط مجلس عزا خنده ام میگیرد

میبینید ترس هایم هنوز من را نکُشته اند!

اما راستش را بخواهید هیچوقت نمی توانم بگویم که به اندازه ی نوزده بیست ساله های دیگر زندگی کرده ام، به خودم یک عمر جوانی بد ارم، یک عمر بی خیالی مطلق و تکرار این جمله توی آینه که تو از همه ی این ترس ها بزرگتری احمق! باید سر خودم داد بزنم که می شود بگذاری کمی زندگی کنم؟ باید خودم را جمع و جور کنم. بروم توی سرمای پاییز توی رودخانه ای جایی فرو بروم توی آب و ترس هایم را پهن کنم تا آب با خودش ببرد!

می دانید موضوع این است که باید باور کنم که قهوه هیچوقت توی شکر حَل نمی شود!


| پرستو بابا اوغلی |

برچسب ها : ترس - هایم ,نکند ,اینکه ,فلانی ,زندگی ,اینکه نکند ,اینجا ایستاده ,نکند مامان
بعد از تو این دنیا یک دنیا کار دارد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دوجین کار سرم ریخته

اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم

و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد

سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند

و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند

بعد از تو

این دنیا

یک دنیا

کار دارد

تا دوباره دنیا شود!


| ایلهان ترک |

برچسب ها : بعد از تو این دنیا یک دنیا کار دارد
بی تو به سر نمیشود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ناز کنی نظر کنی، قهر کنی ستم کنی

گر که جفا گر که وفا، از تو حذر نمیشود

داغ که دارد این دلم، داغ تو و خیال تو

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود


| مولانای جان |

برچسب ها : بی تو به سر نمیشود - نمیشود
بیچاره پاییز!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بیچاره پاییز ، دستش نمک ندارد...

این همه باران به آدم ها میبخشد، اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنند. خودمانیم، تقصیر خودش است ؛

بلد نیست مثل " بهار" خودگیر باشد تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد.

سیاست " تابستان " را هم ندارد که در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد ولی از پشت خنجری سو ک بزند.

بیچاره...بخت و اقبال " زمستان " هم نصیبش نشده که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد.

او " پاییز " است ، رو راست و بخشنده...

ساده دل، فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای آدم ها بریزد، روزی ؛ جایی ؛ لحظه ای ؛ از خوبی هایش یاد میکنند. خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند...

یکی به این پاییز بگوید

آدم ها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای...

دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی برگ هایت میگذارند و میگذرند...

تنها یادگاری که برایت میماند " صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست "


| ناشناس |

برچسب ها : بیچاره پاییز! - پاییز ,بیچاره ,بیچاره پاییز
عاشق نشده ام هرگز..
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دروغ گفتن هم حدى دارد

راستش،

عاشق نشده ام هرگز...

مزه شکلات مى دهد؟

یا گریه؟

یا دلشوره هاى مدام؟


| مهدیه لطیفى |

برچسب ها : عاشق نشده ام هرگز.. - عاشق نشده
بیا لباس هم باشیم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بیا لباس هم باشیم و

دکمه دکمه روی تن هم بوسه بدوزیم

دلم می خواهد

دست من در آستین تو باشد

دست تو در آستین من

طوری که عطر تنمان گیج شود

و آغوش ، نفهمد چه ی

آن یکی را بیشتر از آن یکی دوست دارد

راستش را بخواهی

من از این جنس سردرگمی ها

که نمی دانی تار عاشق تر است یا پود، خوشم می آید


| رسول ادهمی |

برچسب ها : بیا لباس هم باشیم
یکی از همین شبها برمیگردی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


میگویند نباید منتظر آدمِ رفته نشست اما...

من میدانم که یکی از همین شبها برمیگردی

با دسته گلِ نرگس

میگویی : "ببخشید...ترافیک بود"

و من همان جا

همه ی این سالهای انتظار را میبخشم...

بگذار بگویند دیوانه ای ؛

میدانم یکی از همین شبها که کلید بیندازم

بوی نرگس پیچیده درون خانه...


| نازنین هاتفی |

برچسب ها : یکی از همین شبها برمیگردی - شبها ,همین ,همین شبها ,شبها برمیگردی
بى تو
عنوان وبلاگ : کافه شعر


خودم را بى تو دلخوش می کنم جانا به هر نوعی

گَهى با اشکِ جانفرسا، گَهى لبخندِ


| هوشنگ ابتهاج |

برچسب ها : بى تو
بانوی بخشنده ی بی نیاز من!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بانو،بانوی بخشنده ی بی نیاز من!

این قناعت تو،دل مرا عجب می شکند...

این چیزی نخواستنت،و با هر چه که هست ساختنت...

این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت، و به آن سوی پرچین نگاه ن ت...

کاش کاری می فرمودی دشوار و نا ممکن، که من به خاطر تو سهل و ممکنش می ...

کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب،که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم...

کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان ،تو را سخت و طولانی بخندانم...

کاش می توانستم همچون مهربان ترین مادران،رد اشک را از گونه هایت بزدایم...

کاش نامه ای بودم، حتی یک بار با خوب ترین اخبار...

کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت...

کاش ای کاش که اشاره ای داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی...

آه که این قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجب می شکند...


| چهل نامه کوتاه به همسرم / نادر ابراهیمی |

برچسب ها : بانوی بخشنده ی بی نیاز من! - داشتی، ,قناعت ,توانستم همچون
مرد اگر بودم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


مرد اگر بودم...

مرد اگر بودم

نبودنت را غروب های زمستان

در قهوه خانه ی دوری، سیگار می کشیدم

نبودنت دود می شد

و می نشست

روی بخار شیشه های کثیف قهوه خانه

بعد تکیه می دادم به صندلی

چشمهایم را می بستم و انگشتانم را

دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می

تا بیشتر از یادم بروی

نامرد اگر بودم

نبودنت را تا حالا باید فراموش کرده باشم

مرد نیستم اما، نامرد هم نیستم

زنم و...نبودنت،

پیرهنم شده است !

| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : مرد اگر بودم - نبودنت ,بودم نبودنت
بخواب محبوبم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بخواب محبوبم

بخواب و اندوه شب را به من بسپار!

از اختران تابناک

گوشواره های خوشه ای شکل،

از قرص ماه

نگینی برای ریز،

از تکه ابرها

شالی گرم و حریرگونه

و از سیاهی شب

سُرمه دانی برایت خواهم ساخت

تا بامدادان که برخاستی

زیبایی ات

چیز بیشتری به روشنی روز بیافزاید.


| حمید جدیدی |

برچسب ها : بخواب محبوبم - بخواب ,بخواب محبوبم
قصه ی جانسوز
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ناگهان ولوله شد صف شکنی پیدا شد

شاه با هیبت بی خویشتنی پیدا شد


"آسمان بار امانت نتوانست کشید"

ناگهان زآتش و خون شیرزنی پیدا شد


هر طرف رفت از آن چشمه ی خونی جوشید

هر کجا روی نمود اهرمنی پیدا شد


کودکی بر سر خود دست نوازش می خواست

دستی افتاده جدا از بدنی پیدا شد


و شهادت که سراغ از ملک الموت گرفت

ملک مویه کن موی کنی پیدا شد


خون هفتاد و دو ملت به زمین ریخته بود

آسمان پل زد و بیت الحزنی پیدا شد


این چه بیت الحزنی بود که یعقوب نداشت

این که از هر طرفش پیرهنی پیدا شد


اشک را طاقت این قصه ی جانسوز نبود

چلچراغی علمی زنی پیدا شد


شرح این واقعه را محتشمی می بایست

هر طرف کنگره ای انجمنی پیدا شد


| بهمن بنی هاشمی |

برچسب ها : قصه ی جانسوز - پیدا
نذر
عنوان وبلاگ : کافه شعر


به دل

به دست

به جان

مَحرَمم بودی

و رفتنت

به عَلَم

به مرثیه

به زنجیر

مُحَرّمم شد...

امید آمدنی هست

به نذر

به نذر

به نذر...؟


| پریسا زابلی پور |

برچسب ها : نذر
خدا رحم کند...
عنوان وبلاگ : کافه شعر


لحظه ی وصل رسیده ست خدا رحم کند

نفس روضه بریده ست خدا رحم کند


تویی آن شاپرکِ ناز که بین راهت

دشمنت تار ، تنیده ست خدا رحم کند


ادب و رحم و جوانمردی و اینگونه صفات

دور از این قومِ دریده ست خدا رحم کند


وسط خطبه ی تو کاش دگر هو نکشند

رنگ عباس پریده ست خدا رحم کند


مادرش داد علی را ببری آب دهی

حرمله نقشه کشیده ست خدا رحم کند


از همین لحظه که هنگام خداحافظی است

قامت خمیده ست خدا رحم کند


از تو آقا چه بگویم که نرنجد مادر

صحبت از رٱس بریده ست خدا رحم کند


| کاظم بهمنی |

برچسب ها : خدا رحم کند...
موفق ترین ی ست که هر روز خود را می ستاید
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شاید برای یکبار هم که شده باید این حس را تجربه کنی

اینکه برای ی که برایت مهم است مهم نباشی...

قطعا اول باور نمی کنی

به دنبال دلایلی میگردی که اثبات کنی برایش مهمی...

وقتی برای قانع خودت چیز خاصی پیدا نمی کنی یک تلخی ناجور پس زمینه لحظه هایت میشود و بعد از آن تقلایی بیهوده...

تقلاهای بیهوده هم که به جایی نرسید دچار عدم اعتماد به نفس میشوی...

با خودت میگویی من زشتم، من کمم...

و فکر می کنی لابد پای از ما بهترانی وسط است...

این موقع ها دیگران هر چقدر هم که به گوشَت بخوانند تو بهترینی و لایق بهترین ها؛ تو فقط شنونده کلیشه ای ترین جمله دنیایی...

میدانی این داستان از یک آدم به آدم دیگر ادامه دار میشود...

روزی میرسد که می بینی انگار برای هیچ مهم نیستی....

می شکنی...

و شاید لازم باشد که چند باره بشکنی... آنقدر بشکنی تا بالا ه روزی از تکه های ش ته ات هویتی شکل بگیرد با این باور که اینطور نبوده که برای آدم های متعدد مهم نباشی؛ خودت بودی که برای خودت مهم نبودی...

دوست داشتن خود را فدای دوست داشتن دیگری کردی...

تو که اینقدر در حق خودت کم لطف بوده ای پس چه توقعی از بقیه می توانی داشته باشی...

آدم ها همانقدری به ما اهمیت میدهند که ما به خودمان...

موفق ترین ی ست که هر روز خود را می ستاید؛

این را همیشه یادت باشد.


| پریسا زابلی پور |

برچسب ها : موفق ترین ی ست که هر روز خود را می ستاید - خودت ,موفق ترین ,دوست داشتن
نگهم دار
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اگر می خواهی نگهم داری

اگر می خواهی نگهم داری دست دراز کن

ببین دارم می روم

گرمای دستت هنوز می تواند نگهم دارد

لبخند هم جذبم می کند، شک نکن

اگر می خواهی نگهم داری اسمم را صدا بزن

مرزهای شنوایی خط هایی تیز هستند

تیز و از پرتو آفتاب باریکتر

اگر می خواهی نگهم داری شتاب کن

داد بزن وگرنه صدایت به من نمی رسد

شتاب کن، خواهش می کنم

اگر رفته باشم چه سود از واژه های ت

چه سود از آنکه زمین را برنجانی

با نوشتن اسم پریده رنگم بر روی شن

اگر می خواهی نگهم داری دست دراز کن

نگاه کن که دارم می روم

نفس به نفس من بده

آنگونه که غریق را نجات می دهند

امید زیادی نیست، دیرزمانی تنهایی با من بوده ست

اما نگهم دار، خواهش می کنم

نه برای من، برای خودت


| هالینا پوشفیاتوفسکا / ترجمه: ضیاء قاسمی |

برچسب ها : نگهم دار - نگهم ,داری ,خواهی ,نگهم داری ,خواهی نگهم
هر عملی ع العملی دارد!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


+منو نگاه کن...قهری؟

_قهرم

+خودتو زدی به اون راه؟

_خودمو زدم به اون راه.... اما میدونی...

+آره میدونم

_چیو؟

+که خودتو به هر راهی بزنی ختم میشه به من...

_خودمو به هر راهی میزنم ختم میشه به تو...مشخصا به چشمات!

+بگو شب بخیر خوابم ببره

_نمیگم

+چرا؟

+بیدار بمونی

_چرا؟

+چون من خوابم نمیاد

_بیدار میمونیم

+بیدار میمونیم

.

.

"خو دن در آغوشِ یار خیلی کِیف میدهد اما بیدار ماندن پا به پای دلبری که خوابش نمیبرد

دل ضعفه ای ست که جان در جانِ آدم نمیگذارد!

اینکه از خوابت بزنی و او با دیدن تو فکر کند تمام دنیا بی خواب شده اند

حالی ست لاتوصیف!

خب طبق قانون سوم نیوتون هر عملی ع العملی دارد!

وقتی یار لب نزدیک می آورد

بوسیدن وظیفه میشود!

و هنگامی که آغوش باز میکند

چاره ای جز بغل نمی ماند...

و اگر که بیخواب شود

راهی جز بیدار ماندن نیست...."


| علی سلطانی |

برچسب ها : هر عملی ع العملی دارد! - بیدار ,راهی ,العملی دارد ,بیدار ماندن ,بیدار میمونیم
دلایلی برای دوست داشتن
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بیهوده که عاشقت نیستم:

دیگران گونه های گلگونم را می خواهند

تو حتی موهای سفیدم را هم دوست داری.


بیهوده که عاشقت نیستم:

دیگران تنها لبخندم را می خواهند

تو حتی اشک هایم را هم دوست داری.


بیهوده که عاشقت نیستم:

دیگران تنها سلامتی ام را می خواهند

تو حتی مردنم را هم دوست داری.


| هان یونگ اون / ترجمه: سینا کمال آبادی |

برچسب ها : دلایلی برای دوست داشتن - دوست ,داری ,می خواهند ,دیگران ,عاشقت ,نیستم ,عاشقت نیستم ,دوست داری ,نیستم دیگران ,دیگران تنها ,داری بیهوده ,عاشقت نیستم دیگران
چه گرم دوست دارمت
عنوان وبلاگ : کافه شعر


همیشه در خیال من ز شعله گرم تر تویی

چه گرم دوست دارمت اجاقِ سرد اگر تویی


| |

برچسب ها : چه گرم دوست دارمت - دوست دارمت
ن زخمی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تا حالا شکار رفتی؟ من میرفتم ولی دیگه نمیرم!

آ ین باری که شکار رفتم شکار ن بود.

خیلی گشتم تا یه ن پیدا .

بهش شلیک ، درست زدم به پاش.

وقتی بالای سرش رسیدم هنوزجون داشت. با چشماش داشت ماس می کرد.

نفس می کشید. زیباییش منو تسخیر کرده بود.

حس که اون ن می تونه دوست خوبی واسم باشه.

میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم.

خوب که فکر با خودم گفتم که اون ن واسه همیشه لنگ میزنه و وقتی منو ببینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم.

از ماس چشماش فهمیدم بهترین لطفی که میتونم در حقش م اینکه یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.

تو هیچوقت نمیتونی با ی که زخمیش کردی دوست باشی...


| روزبه معین |

برچسب ها : ن زخمی - ن
یاد تو را
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گرچه تو دوری از برم، همره خویش می برم

شب همه شب به بسترم یاد تو را، به جای تو


| حسین منزوی |

برچسب ها : یاد تو را
معمولی بودن غم انگیز است!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


معمولی بودن اصلا هم بد نیست؛

جز وقتی که یک عمر مزه دوست داشته شدن را نچشیده باشی،

جز وقتی که روز تولدت یک روز باشد مثلِ همه روزها،

جز وقتی که آرامشِ ی تو آغوشِ تو خلاصه نشده باشد...

معمولی بودن اصلا هم بد نیست؛

جز وقتهایی که میفهمی نخندیدن هایت بغض تو گلویِ ی نمی آورد،

جز وقتهایی که صورتت از اشک خیس شده و خبری از دستی برای پاک اشکهایت نیست

و بی حوصلگی هایت هیچ یدار ندارد...

معمولی بودن آنقدرها هم بد نیست؛

ولی معمولی بودن برایِ ی که خاص ترین آدمِ زندگی توست

بد نیست،غم انگیز است...


| فاطمه جوادی |

برچسب ها : معمولی بودن غم انگیز است! - معمولی ,نیست؛ ,معمولی بودن ,بودن اصلا
آن وقت ها دوستت دارم را کشیک می دادند!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بچه که بودم

"پاییز"

با روپوش سرمه ای از راه می رسید.

بزرگ تر که شدم، پسر همسایه بود...

سربازی که اسمم را توی کلاهش نوشته بود

مادرش می گفت:

گروهبان جریمه اش کرده که هفت شب کشیک بدهد.

آن وقت ها دوستت دارم را نمی گفتند،

کشیک می دادند...!


| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : آن وقت ها دوستت دارم را کشیک می دادند! - کشیک ,دوستت دارم
تو را لازم داشتم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دوست دارم سر صبح وس خوان ، وقتی که تو همچنان خودت را با پتو کادو پیچ کرده ای و سهم من از پتو فقط یک بیستم آن است آرام از تخت پایین بیایم ، دستگیره ی اتاق را بکشم سمت پایین و بعد در را آرام ببندم که مبادا صدای در بتواند بیدارت کند ، شال و کلاه کنم ، بروم سنگک تازه بگیرم ، با قیچی تکه تکه اش کنم ، برایت از آن نیمرو هایی درست کنم که زرده اش از جایش جمب نخورده است ، از همان هایی که میگفتی شبیه پرچم ژاپن است ، برایت یک سینی خوش رنگ و خوشمزه درست کنم و بعد با همان خنده ای که همیشه میگفتی وقتی روی صورتت مینشیند مدهوش کننده است با نهایت سر و صدا وارد اتاق شوم و بهترین صبحانه ی دنیا را روی تخت برایت سرو کنم و بعد خودم برم آنطرف تخت چهار زانو بنشینم و دستم را بزنم زیر چانه ام و صبحانه خوردنت را توأم با چشم های پف کرده ات را تماشا کنم و در دلم بگویم کاش میشد زندگی را در همین سکانس، در همین نقطه، در همین صبحانه puase می و تا جایی که عمر داشتیم همین لحظه را زندگی میکردیم .

دوست دارم حالا که بساط عکاسی مهیاست و سلفی روز به روز بیشتر دارد مُد میشود ، ما از قافله عقب نمانیم و هر جای خوش آب و هوا ، هر جای رن ارنگی که گیر آوردیم ، هر رستورانی که رفتیم و غذای خوشمزه خوردیم ، هر جایی که دیدیم دارد خیلی بهمان خوش میگذرد تا جایی که زمان و تعجب مردم دوروبرمان مجال میدهد ع بگیریم.

داخل یکی از پیاده روهای خلوت شهر حوالی ساعت دو یا سه بعدازظهر زمانی که از ناهار دونفرمان داریم بر میگردیم به سمت خانه که قسمت شیرین تر زندگی مان را شروع کنیم دستانم را تا میتوانم محکم گره بزنم در دستانت و راه به راه ع بگیرم از خودمان ، مثلا بخواهیم ع بگیریم و دوربین روی برداری تنظیم شده باشد ، تو نمیدانی این های ناخواسته و اتفاقی سال هایِ سال بعد چه لذتی دارد نگاه شان . طوری که انگار در ماشین زمان سفر کرده ای و دوباره به همان روز برگشته ای و داری زندگی اش میکنی ..

دوست دارم با تو بنشینم و یک بار دیگر هر ده فصل فرندز را ببینم ، ببینم و بخندم ، ببینم و ببوسمت ، ببینم و موهای لعنتی ات را نوازش کنم ، سرت را شیره بمالم و همچنان که تو غرق در اپیزود دلخواهت در فصل هشتم هستی من تلویزیون و فرندز را رها کنم و غرق شوم در قیافه ی احمقانه ی دوست داشتنی تو ، و فقط من میدانم چه لذتی دارد تورا زمانی که حواست جای دیگری ست . آن لحظه من میدانم که چقدر خودت هستی ، زمانی که حواست جای دیگری است و من محو تماشای تو هستم فقط یک سوال در دنیا مطرح میشود و آن سوال این است که چطور میتوان عاشق تو نبود ؟

دوست دارم ی ال تمام برای روز تولدت برنامه ریزی کنم ، هی نقشه بریزم و تغییرش بدهم ، هر شب موقع خواب به این فکر کنم که آن روز را چطور برگزار کنم که تو خوشبخت ترین آدم روی زمین باشی ، که تو نفس ات از خوشحالی از ات در نیاید ، آنقدری که سال های سال بعد وقتی پا به سن گذاشته ایم و در مسیر مسافرت جاده ای مان هستیم ، همانطور که داری با فلا برایم چای میریزی هی آن روز را به یاد بیاوری ، به یاد بیاوری بخندی و من چنان از سر رضایت به تو لبخند بزنم و نگاهت کنم که اندازه ی همه ی این سال ها سر بروم از سر شوق و خوشبختی!

میدانی زندگی میتواند شگفت انگیز ترین اتفاق این دنیا باشد،

چیزهای زیادی دوست داشتم و دارم، فکرهای دیوانه کننده ای را پروراندم، بهشان پر و بال دادم

چیزهای زیادی را پیش بینی ، ساختم، باختم، نا امید شدم، امیدوار شدم

چیزهای زیادی را در آینده مان طراحی ، حاصل سال ها ذوق و جوانی ام

اما مشکل کار اینجا بود که در تمام اینها تو را لازم داشتم، تو را

و رفتن تو تنها اتفاقی بود که هرگز فکرش را نکرده بودم .

همین


| پویان اوحدی |

برچسب ها : تو را لازم داشتم - دوست ,همین ,زندگی ,ببینم ,زمانی ,چیزهای ,دوست دارم ,چیزهای زیادی ,لذتی دارد
تو را به رسم خویش دوستت دارم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تو را به رسم خویش دوستت دارم

آرام و سربزیر و فروتن

چو بیدی مجنون

که بادهای آوار را


تو را به رسم خویش دوستت دارم

صبور و گرم و صمیمی

چو خورشید صبحگاهی

که نرمینه ی سحر را


تو را دوست دارم

به رسم سبزینه ها

به رسم دیرینه ی انتظار...

به رسم خزه ای سمج

که آغوش سخت سنگ را


دوستت دارم

تو را به رسم نامی عشق

تو را بسان خویش دوستت دارم

بسان جاری رود

که بیکران آبی دریا را


| حمید جدیدی |

برچسب ها : تو را به رسم خویش دوستت دارم - دوستت ,خویش ,دوستت دارم ,خویش دوستت
باید حواسم را جمع کنم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بعد از چهار سال هنوز باید حواسم را جمع کنم،

گاهی که حواسم پرت سکوت خانه میشود یا نگاهم به ع ی می افتد و فکرم پی خاطره ای میرود ،

دست هایم به عادت بیست و چند ساله دو فنجان قهوه درست می کنند...

خالی فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است!


| یک روز مانده به عید پاک / زویا پیرزاد |

برچسب ها : باید حواسم را جمع کنم - حواسم ,باید حواسم
آدم بیست درصدی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


آدم بیست درصدی کیست؟

آدم بیست درصدی عبارت است از یک حضور کمرنگ در زندگی ”دیگری“.

ی که نه میتواند یک آدم صد درصدی پررنگ باشد که وقتی ”دیگری“ دلتنگ است او را دریابد، ببرد کافه یا دور دور و بگوید ”دیگری“ دیوانه غصه نخور من اینقدر می مانم تا حال دل تو خوب خوب بشود

و نه دلش می آید که برود و کلا نباشد تا بلکه یک آدم صد در صدی مناسب بیاید توی زندگی ”دیگری“.

آدم های بیست درصدی بدون اینکه بدانند برای ”دیگری“ فضایی میسازند که ”دیگری“ بینوا نداند خودش با پای خودش برود یا بماند؟

یکجور بلاتکلیفی بین ماندن و رفتن...


| محبوبه دری |

برچسب ها : آدم بیست درصدی - ”دیگری“ ,درصدی ,بیست ,بیست درصدی ,زندگی ”دیگری“
قرار
عنوان وبلاگ : کافه شعر


غم انگیز بود

که خیابان پر بود

از قرارهایی که،

یکی نیامده بود،

یکی بی قرار و دلش ته، برگشته بود!

اندوه من اما

از جنس سوم بود...

من با هیچ

هیچ کجای این همه شهر

در هیچ کجای این همه خیابان

هیچ قراری نداشتم...


| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : قرار
صدای تو
عنوان وبلاگ : کافه شعر


پاییز...

یک نوار کاست قدیمی است

که یک طرفش

با صدای باران پر شده

یک طرفش با صدای تو...


| جلال حاجی زاده |

برچسب ها : صدای تو - صدای
عشق ویرانگر او در دلم اردو زده است
عنوان وبلاگ : کافه شعر


عشق ویرانگر او در دلم اردو زده است

هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است


بیستون بود دلم...عشق چه آورده سرش

که به ارگ بم ویران شده پهلو زده است؟


مو پریشان به شکار آمد و بعد از آن روز

من پریشانم و او گیره به گیسو زده است


دامنش دامنه های سبلان است...چقدر

طعم شیرین لبش طعنه به کندو زده است


مثل مغرورترین کافر دنیا که دلش

از کَفَش رفته و حتی به خدا رو زده است


ناخ شده ام خسته که بعد از طوفان

تا دم مرگ دعا خوانده و پارو زده است


تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"

لعنتی باز فقط حرف دو پهلو زده است!


| عبدالمهدی نوری |

برچسب ها : عشق ویرانگر او در دلم اردو زده است
نقش ها
عنوان وبلاگ : کافه شعر


هرگاه نقش کبوتری را کشیدی

درختی برایش مهیّا کن

تا لانه اش را روی آن بسازد


نقش کوهی را که کشیدی

برفی نیز روی آن بباران و بباران

تا تنها نباشد


نقش رودی را که کشیدی

دو ماهی نیز در آن رها کن

تا حوصله اش سر نرود


نقش کودکی را که کشیدی

کیفی پر از کتاب بر شانه هایش بیاویز

تا تفنگ به دوش گرفتن را یاد نگیرد


درخت خشکی را نیز که بریدی

از آن قلمی بساز

نه قنداق تفنگ و قفس

تا پرنده ها آزرده نشوند و کوچ نکنند.


| لطیف هلمت |

برچسب ها : نقش ها - کشیدی
دوست می دارم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


من دلم را که می تپد با تو

ــ گرچه گمراه ــ دوست می دارم

با تو معدود خنده هایم را

ــ گرچه کوتاه ــ دوست می دارم


چشم خود را که دیده بود تو را

دست خود را که چیده بود تو را

پای خود را که مدتی شده بود

با تو همراه، دوست می دارم


هر ی را که دارد از تو نشان

همه را فارغ از زمان و مکان

مثل ع عروسی ات که در آن

شده ای ماه، دوست می دارم


غصه را در پی رمیدن تو

گریه را در پس ندیدن تو

لحظه ای را که بعد دیدن تو

می کشم آه...دوست می دارم


یادم آمد...غزل که می گفتم

دوست می داشتی و می خو

به همین خاطر است شعرم را

گاه و بی گاه دوست می دارم


تو عیار محبتم شده ای

دوستت دوست، دشمنت دشمن.

هر ی را که دوستت دارد

ناخودآگاه دوست می دارم...


| مهدی شه |

برچسب ها : دوست می دارم - دوست
بسته شد آغوش تابستان
عنوان وبلاگ : کافه شعر


پشت من های گندم،

لای بازوهای بید

آفتابِ زرد کم کم رو نهفت

بر سر گیسوی گندم زارها،

بوسه ی بدرود تابستان شکفت...


از تو بود،

ای چشمه ی جوشان تابستانِ گرم

گر به هر سو خوشه ها جوشید و من ها رسید

از تو بود،

از گرمی آغوش تو هر گلی خندید و هر برگی دمید...


این همه شهد و شکر،

از ی پر شور توست

در دل ذرات هستی نور توست

مستی ما از طلایی خوشه ی انگور توست،

راستی را

بوسه ی تو، بوسه ی بدرود بود...؟

بسته شد آغوش تابستان

خدایا،زود بود....


| فریدون مشیری |

برچسب ها : بسته شد آغوش تابستان - آغوش ,تابستان ,آغوش تابستان
پاییز شده
عنوان وبلاگ : کافه شعر


پاییز شده... همسایه روبرویی امسال میره کلاس اول. از من خواست تا کتاباشو جلد بگیرم. سراغ تو رو می گرفت. گفتم میای. زمستون حتما میای...


زمستون شده...برف سنگینی باریده. کل حیاط خونه سفید پوش شده. مثل لباسی که منتظرم تا بیای و برای تو بپوشم. مطمئنم بهار این اتفاق میوفته...


بهار شده...خودمو توی خونه زندونی . روزی چند بار زنگ خونه جیغ میکشه. متنفرم از این دید و بازدید. حتما میخوان بیان که نبودن تو رو یادآوری کنن. تابستون که برگشتی به همشون سر می زنیم...


تابستون شده...برق لعنتی قطع شده. پولشو ندادم. تنها سرگرمی این روزا دیدن های با هم بودنمون بود که اونم از دست دادم. وقتی برگردی دیگه نیازی به این ها نیست. یه حسی بهم میگه پاییز بر میگردی...

پاییز شده...پاییز شدم...


| پدرام مسافری |

برچسب ها : پاییز شده - پاییز ,خونه ,میای زمستون
تو جانِ جانِ جانی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ای جانِ جانِ جانم تو جانِ جانِ جانی

بیرون ز جانِ جان چیست؟ آنی و بیش از آنی


| عطار نیشابوری |

برچسب ها : تو جانِ جانِ جانی - جانِ ,جانِ جانِ ,جانِ جانی
شانه
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گفت..."حمید"، بریم بیرون بگردیم؟

گفتم الان که بیرونیم!

گفت نه! بریم یه جا که خیلی آروم باشه، یه جایه قشنگ

یه جایی که دلمو قرص کنه.

همینطور که ماشینو تو کوچه های تنگ و شلوغ میروندم، شروع به فکر ! کجا می تونستم ببرمش؟! جایی که هم قشنگ باشه

هم دلشو قرص کنه و هم بنزین ماشینم تموم نشه

یواش سرشو خم کرد. گذاشت رو شونه ام. بزور می تونستم دنده رو عوض کنم...

چندبار صورتش رو روی شونه ی راستم، عقب و جلو کشید...

تا خوب جاگیر شه؛

بعد آروم گفت:"رسیدیم"


| حمید جدیدی |

برچسب ها : شانه
به مادرت رفته ای
عنوان وبلاگ : کافه شعر


و این همه

زیبایی و غم...

تقصیر تو نیست...

به مادرت "پاییز"

رفته ای


| حمید جدیدی |

برچسب ها : به مادرت رفته ای
اشتباه آ مان این بود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اشتباه آ مان این بود

آغوشمان را تا کردیم گذاشتیم در چمدان هایمان،

تا همدیگر را، بغل نکنیم...

دست هایمان را در گلدان کاشتیم،

تا برای هم دست تکان ندهیم...

و دهانمان را ریختیم برای پرنده ها

تا از هم خداحافظی نکنیم...


بعد با پاهایی که خودش را روی زمین می کشید

تا به معشوقه اش برگردد

بی رحمانه، همدیگر را ترک کردیم...


اشتباه آ مان این بود:

میخواستیم پایان این داستان باز بماند

شاید یک روز

تنهایی مارا به هم برگرداند

تا دوست داشتنمان را ازهم پس بگیریم!


چمدان را در راه یدند

و آغوشمان سهم غریبه ای شد که دوستش نداشتیم...

دست هایی که در خاک دفن کرده بودیم،

تازه جوانه زده بود،

که یادمان افتاد چشم هایمان را در آ ین دیدار جا گذاشته ایم...


عشق چیزی از ما باقی نگذاشت،

ما اما، دینمان را به عشق ادا کردیم...

هرجای دنیا پرنده ای بخواند،

دهان ماست

که از بغض هایمان شعر گفته است


| اهورافروزان |

برچسب ها : اشتباه آ مان این بود - هایمان ,کردیم ,آ مان ,اشتباه ,اشتباه آ مان
پاییز شبیه توست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


چقدر صدای آمدنِ پاییز

شبیه صدای قدم های تو بود

ملتهب، مرموز، دوست داشتنی...

چقدر هوای پاییز شبیه دست های توست

نه گرم، نه سرد، همیشه بلاتکلیف...

چقدر صدای خش خش برگ ها

شبیه صدای قلب من است

که خواست، افتاد، ش ت...

چقدر این پیاده روها پر از آرزوهای من است

نارنجیِ یکدست، پُر از آدم های دست در دست،مست...

چقدر پاییز شبیه دلتنگی ست

شبیه ی که بود، رفت

ی که دیگر نیست


| پریسا زابلی پور |

برچسب ها : پاییز شبیه توست - شبیه ,چقدر ,صدای ,پاییز ,پاییز شبیه ,شبیه صدای ,چقدر صدای
برو!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


باید از کدوم طرف می رفتم

تا به خاطرات تو بر نخورم؟

به کدوم رابطه تن می دادم

تا ته ش دوباره خنجر نخورم!


کاش خودخواه تر از این بودم

به خودم جای تو فک می

هردفعه وسوسه می شدم به عشق

به بدی های تو فک می


جایی غیر گوشه ی تنهایی

بعد رفتنت پناه من نبود

عشق ِ تو نقشه ی قتل ِ من و داشت

چیزی جز گریه سلاح من نبود...


به ی تکیه ن تا عشق

رو سرم دوباره آوار نشه

زخم مو تازه نگه داشتم تا

اشتباه کهنه تکرار نشه


به غمی که دادی عادت

روی زخمای تنم دست نکش

مث آتیش ِ پس خا تر

تم! رو دهنم دست نکش


تو از اون همه غم و تنهایی

هیچی توی خاطرت نیست...برو

عشق من! دیگه توی این خونه

هیچ ی منتظرت نیست،برو...


| احسان رعیت |

برچسب ها : برو!
دیوانگی در پاییز
عنوان وبلاگ : کافه شعر


میدانی چقدر لذت دارد این پاییزها را تنها گذراندن ، فکر کرده ای چقدر خوب است صبح زود از خواب بیدار شوی و خیابان سرد و خالی را برای رفتن به مقصدت تنها قدم بزنی، لپ قرمز شده ی بچه مدرسه ای هارا بکشی، برایشان آرزوی موفقیت کنی و لبخندت را به صورتشان بپاشی ، پرتغال های سبز و ترش را با چشم های بسته بخوری و دلت ضعف برود از حال خوبی که داری...

آخ که چقدر دوس دارم این حس و حال را، هوای سردِ سرد را...مثلأ سوار تا ی شوم و شیشه را پایین بیاورم، باد بخورم، سرما بخورم

نفس بکشم و در مقابل اعتراض مسافرهای دیگر بلند بخندم و بگویم: پنجره های بسته و شیشه ها مرا خفه میکند، باید نفس بکشم نفس...

بخندم و با دستم هوا را بگیرم و ببوسمش، نگاه خیره ی دیگران را که دیدم بگویم: ببخشید اگر زیادی دیوانه أم و چشمانم را به روی تمام ناخوشی ها ببندم...

چقدر این حس های ریزو درشت پاییزانه خوب است، صبح های روشن، عصرهای تاریک!

اصلأ من شب را دوست ندارم اما غروب های شلوغ و سرد پاییز تمام عشق من است آنقدر که دلم میخواهد همه بجای من بروند خودم منتظر بمانم، جنب و جوش آدمهارا تماشا کنم آسمان را که میخواهد پررنگ شود دوست داشته باشم ، ع بگیرم و دلخوش شَوَم به پاییزی که تنهایی کَج و مَعوَجم را زیباتر میکند.... برگ های خشک سال های پیش هنوز لای دفتر خاطراتم هست ، دلم میخواهد این پاییز تمام برگ هارا به خانه بیاورم و بگذارم لای دفترم...باید برگ های زیادی را از پاییز هدیه بگیرم حتی اگر ی نداند برگ جمع چه لذتی دارد ... حالا فهمیدی چرا میگویم

لذت دارد پاییز را تنها گذراندن؟

لذت دارد اینکه حواست پرتِ یک نفر نیست، پرتِ یک دنیاست با تمام اتفاق هایش...اتفاق های دل انگیز و خنده ها و دلخوشی های یواشکی اش...

راستی دیگران، ببخشید که بعضی هامان بیش از حد دیوانه ایم...


| نازنین عابدین پور |

برچسب ها : دیوانگی در پاییز - پاییز ,چقدر ,تمام ,میخواهد ,بگیرم ,پاییز تمام
آن زن من بودم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


کاش می دانستی

زنی که بغض داشت

شانه هایِ تو را کم داشت

کاش می دانستی

زنی که نیازِ نوازش داشت

دست های تو را کم داشت

کاش می دانستی

زنی که هزار قصه برای گفتن داشت

یک شبِ دیگر کنارِ تو را کم داشت

کاش می دانستی

زنی که دلِ رفتن نداشت

آغوش تو را کم داشت

کاش می دانستی

آن زن من بودم


| نیکی فیروزکوهی |

برچسب ها : آن زن من بودم - زنی ,می دانستی ,می دانستی زنی
قَسَم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


باید که عشق را به ستیزش قسم دهی

این تیغ را به قسمت تیزش قسم دهی


حافظ! قسم به شاخ نباتت نمی خورم

سخت است مرد را به عزیزش قسم دهی


| سید سعید صاحب علم |

برچسب ها : قَسَم
هیچی سر جاش نیست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


مامان زنگ زد گفت:«خوبی؟» گفتم:«نه راستش، یکم صبوریم کمه یکمم بیقراریم زیاده» گفت:«قرارت باز قهر کرده رفته خونه باباش؟» گفتم:«کارشو بلده دیگه، ترشرویی میکنه بعضی وقتا، قاطی فالوده گاهی لیمو لازم است بهرحال» گفت:«واسه شب قرمه سبزی گذاشتم، پاشو برو دنبالش ورش دار بیاید اینجا» گفتم:«اون نمیاد» گفت:«پس خودتم نیا» و قطع کرد. بعضی وقتا واقعا شک میکنم مامان منه یا مامان نسرین.

برای خودم یه لیوان چایی ریختم و نشستم روی مبل. توی این چند روز بارها رفتم توی صفحه ی چت نسرین، یه سری جمله نوشتم، باز پاکشون و گوشی رو انداختم کنار.

اینبار ولی براش نوشتم:«خانوم ببخشید، شما همونی هستی که دلم لک زده لبخندش را؟». سین کرد ولی جو نداد. بعد از زایمان طبیعی دردناکترین چیز توی دنیا نادیده گرفته شدنه. اینو بارها به خودشم گفتم، ولی گوش نمیده. باز براش نوشتم:«طرف خونه بابات اینا هوا چطوره؟ اینجا سرد کرده عجیب، انگار که مثلا سیبری، عروقت یخ میزنه. تا شما بودی هوا خوب بود، همینکه رفتی تو کوچه برف نشست». یکم مکث کرد و بعد نوشت:«نه اینجا هوا عالیه. شما هم لباس گرم تنت کن شال گردن بنداز، ایشالا که خیره».

عصبانی شدم نوشتم:«میخواستم لباس گرم تنم کنم زن نمیگرفتم. بعدشم تو حرف شال گردن زدی باز؟ صدبار نگفتم جای این شال گردنا دستتو دور گردنم بنداز؟» جو نداد. بازم همون نقشه ی کثیف بی محلی .

باز براش نوشتم:«هر وقتم که شما میری دیگه هیچی سر جاش نیست. لباسا دیگه تو کمد نیستن مدام گم میشن، چاییا تو ک نتا نیستن، منم سر جای خودم نیستم، شما هم نیستی. من و شما جامون تو بغل همه. مامانم واسه شب قرمه سبزی پخته منتظره. شما هم کم کم دیگه جمع کن بیا که باز دوباره وقتی میای صدای پات از همه جاده ها بیاد».

طول کشید یکم ولی بالا ه نوشت:«هشت و نیم بیا دنبالم» و من خوشح رین مرد یک ربع مونده به هشت و نیم شب بودم.


| لئو (محمدرضا جعفری) |

برچسب ها : هیچی سر جاش نیست - نوشتم ,براش ,گفتم ,مامان ,براش نوشتم ,جو نداد ,قرمه سبزی
دوست داشتنِ زیاد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نمی توانم با " کمی دوست داشتن " زندگی کنم

من " دوست داشتنِ زیاد " می خواهم

دوست داشتنِ تمام و کمال

یک جور غرق شدن

یک جور دیوانگی محض

مثل تسلیم تنی تشنه، به خُنکای قطره های باران

مثل شنیدن هزار بارۀ یک آهنگ تکراری

مثل یک موج سواری داغ، درآشوبِ دریایی طوفانی

مثل رفتن تا انتهای راهی که بازگشتی ندارد...

من با " کمی دوست داشتن " زنده نمی مانم

با کمی دلخوشی، با کمی لذت

من یک هابِ داغِ نفس گیر می خواهم

یک آغوشِ گرم در سردترین فصل سال...

چرا نمی فهمی

آنهایی که با " کمی دوست داشتن " زندگی کرده اند، مرده اند.


| پریسا زابلی پور |

برچسب ها : دوست داشتنِ زیاد - دوست ,داشتنِ ,دوست داشتن ,دوست داشتنِ ,داشتنِ زیاد
زنی آمده بود به دیدارم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نام کوچکم،

مرگ است

نام خانوادگیم

عشق...

به نامهای مستعار رویا و زندگی هم

آوازه ای دارم،


زنی آمده بود به دیدارم

که چهار نام داشت،

تا مردی را وسوسه کند!

که نامش تنهایی بود.


| منوچهر آتشی |

برچسب ها : زنی آمده بود به دیدارم
کارهایی که دلم می خواهد با تو انجام دهم!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گفت: "راستش در واقع برای تو نمی نویسم. دارم کارهایی را یادداشت می کنم که دلم می خواهد با تو انجام دهم."

کاغذها همه جا پخش و پلا بود؛ دور و برش، پایین پاهایش، حتی روی تخت.

یکی از آن ها را همین طوری برداشتم:

"پیک نیک، چرت بعد از ظهر روی ات، ، عطر، تماشای ویترین مغازه ها، کباب درست روی زغال، سرک کشیدن به رو مه ای داری می خوانی، وراجی، آواز خواندن برای تو، درخواست چیدن ناخن هایم، ل شدن، بهانه گرفتن، قهر ، کشیدن ریش ات، بازی با موهایت، گوش دادن حرف هایت، گرفتن دست هایت ، احساس امنیت ، پرسیدن این که هنوز دوستم داری یا نه...بچه."

تمام ورق ها را جمع و لبه ی تخت نشستم تا ببینم ماجرا چیست.

لبخند می زدم، اما در واقع آن همه انرژی و آن همه شور، زبانم را بند آورده بود.


| من او را دوست داشتم / آنا الدا |

برچسب ها : کارهایی که دلم می خواهد با تو انجام دهم!
رفتم عزیز من به خدا می سپارمت
عنوان وبلاگ : کافه شعر


رفتم که با نبودن من شاد تر شوی

آرامشت کجای جهان را گرفته است؟!

با شانه ی نه ی او باز میکنی...

این بغض لعنتی که پس از من نرفته است


دارد به بند بند دلم حمله میکند...

این حس دلخوری که مرا میخورد مدام

این جای خالی ات که مرا میزند زمین

این عشق لعنتی که نمی آورد دوام...


بس کن عزیز من! به تنم زار میزنی

وقتی که وصله ی تن این زن نمیشوی

دیر آمدی، به هم نرسیدیم و فعل ها

گفتند تو مجاب به "رفتن" نمیشوی....


اما دروغ بود، تو را برده بود شعر...

اما دروغ بود، مرا کشته بود درد...

از دور دست ها بغلش میکنم هنوز

مردی که عاشقانه مرا باورم نکرد


از تو گذشته است مرا دوست داری و...

از من گذشته است ولی دوست دارمت

از هم گذشته ایم...وَ این سرنوشت ما است

رفتم عزیز من به خدا می سپارمت


| اهورا فروزان |

برچسب ها : رفتم عزیز من به خدا می سپارمت - گذشته ,عزیز ,رفتم عزیز ,دروغ بود،
به آنها بگو دوستم دارد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


محبوبه ی من...

اگر روزی درباره ی من پرسیدند

زیاد فکر نکن

فقط گلویت را پر از باد کن و به آنها بگو:

دوستم دارد

دوستم دارد

دوستم دارد


دلبندم...

اگر پرسیدند:

چرا موهایت را کوتاه کرده ای

و چگونه توانستی شیشه ی عطری را بشکنی

که ماه ها نگهداری اش کرده بودی

و مانند تابستان سایه ساری خنک

و بویی خوش

در شهر ما می پراکند

به آنها بگو: موهایم را کوتاه کرده ام

زیرا آنکه دوستش دارم اینگونه می پسندد.


شاهبانوی من...

اگر با هم به برخواستیم

و فضای پیرامون مان

سرشار از درخشش و نور شد

آنگاه همه گان تو را پروانه ای پنداشتند

که میخواهد پرواز کند

همچنان آرام ب

بگذار بازوانم مانند تختخو تو را به میان بکشد

آنگاه با غرور به آنها بگو:

دوستم دارد

دوستم دارد

دوستم دارد


محبوب من

وقتی برایت خبر آوردند

که من هیچ قصر و غلامی ندارم

و دارای گردن آویز الماسی نیستم

که با آن گردن کوچکت را بپوشانم

با غرور به آنها بگو:

مرا کافی است که

دوستم دارد

دوستم دارد


محبوب من...

آه ای محبوب من

عشقم به چشمانت خیلی بزرگ شده است

و بزرگ خواهد ماند


| نزار قبانی |

برچسب ها : به آنها بگو دوستم دارد - دوستم ,محبوب ,کرده ,دوستم دارد ,دارد دوستم ,دارد محبوب ,کوتاه کرده
با کی داری میری؟
عنوان وبلاگ : کافه شعر


سر چهارراه منتظر ی بودم که یه ماشین کنارم ترمز کرد و شیشه رو داد پایین و پرسید: «آقا ولیعصر از اینجا خیلی راهه؟»

رفتم نزدیک تر گفتم:«با کی داری میری؟»

گفت:«یعنی چی؟ گرفتی مارو؟ چه فرقی میکنه؟»

گفتم:«ببین من از همینجا تا خود ولیعصر با نسرین میرم سه چار دیقه راهه، همینو با دوستام برم بیشتر طول میکشه ولی بازم خوبه، خیلی دور نیست، میرسیم زود. تنها ولی اگه داری میری آره، خیلی راهه. تو هم که انگار تنهایی. اگه واجبه و باید بری که هیچی، برو. ولی اگه واجب نیست، دور بزن. برو اول دنبال اونیکه هر جاده ای، هر مقصدی، هر جایی که بخوای بری، با اون برات نزدیک تر میشه.»


| لئو (محمدرضا جعفری) |

برچسب ها : با کی داری میری؟ - داری ,خیلی
برایم شعر بفرست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


برایم شعر بفرست

حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت

برای تو می گویند...

می خواهم بدانم

دیگران که دچار تو میشوند

تا کجای شعر پیش میروند

تا کجای عشق

تا کجای جاده ای که من

در انتهای آن ایستاده ام!


| افشین یداللهی |

برچسب ها : برایم شعر بفرست - کجای
غدیر است
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اَکمَلتُ لَکُم دینکم این دست است

تاریخ نگاران بنویسید غدیر است


| سید سعید صاحب علم |


* عیدتون مبارک دوستانِ جان :) *

برچسب ها : غدیر است
"دوستت دارم" در زبان مردان شکل های مختلفی دارد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


"دوستت دارم"

در زبان مردان شکل های مختلفی دارد

بعضی ها با یک شاخه گل

بعضی ها با یک چشمک در یک مهمانی شلوغ

برخی با بوسه ای آتشین در نیمه های شب

عده ای با گفتن:

"خانم، آستینم را تا میزنی؟"

اما

فقط تعداد اندکی از آنها بجای گفتن دوستت دارم،

برای معشوقه شان شعر می سرایند!

با این تفاوت که می خواهند

تمام دنیا از این دوست داشتن باخبر شوند!


| فریبرز پور شفیع |

برچسب ها : "دوستت دارم" در زبان مردان شکل های مختلفی دارد - دوستت ,مختلفی دارد ,زبان مردان ,دوستت دارم
تنها دو چشم داشتم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تنها دو چشم

تنها دو چشم داشتم

دو دریچه کوچک

و این برای دنبال ی گشتن

در جهانی که خیلی بزرگ است

کم بود

مرا ببخش

اگر پیدایت ن ...


| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : تنها دو چشم داشتم
آینه
عنوان وبلاگ : کافه شعر


به تصویر خودش درون آینه ی بزرگ روی میز نگاه کرد و گفت:

"شاید بنظرت خنده دار باشه اما من فقط تو آینه هایی به خودم نگاه میکنم که مطمئن باشم خوشگل نشونم میده "

لبخند پر رنگی روی لب هایم نقش بست ،به یاد خودم افتادم ، وقتی درون آینه های مات مدرسه خودم را میدیدم و از خودم بدم می آمد ، چرا من هیچوقت به این مسئله فکر نکرده بودم ؟! چرا هیچوقت نفهمیده بودم توی بعضی آینه ها نباید به چشمان خودم زل بزنم و از خودم انتظار تصویر فوق العاده ای را داشته باشم !!

اصلأ انگار بعضی آینه ها زیادی با آدم صادقند...شاید هم این زشت و زیبایی جاافتاده درون آینه از نگاه خودمان است که به تصویر توی آینه جان میدهد و رنگی أش میکند !

بعد از دست و پنجه نرم با افکاری که به ذهنم آمده بود از جایم بلند شدم و کنارش نشستم ، میخواستم شانس خودم را امتحان کنم و ببینم آینه ای که اورا زیبا نشان میدهد ، با تصویر من چه میکند .

به چهره ی رنگ پریده و سرد خودم نگاه و بعد نگاهم به تصویر او گره خورد ، از فرصت پیش آمده استفاده و پرسیدم : جان ، زیباترین تصویری که از خودت دیدی تو کدوم آینه بود ؟!

لبخند پر از ذوق و خوشحالی أش به صورتم ت د ،انگار که از سوالم خوشحال شده باشد به سمت کمدش رفت ، صندوقچه ی کوچیکی را در آورد و با وسواس و لذت درش را باز کرد ، چند آینه ی کوچک نظرم را جلب کرد ، با خود گفتم حتمأ درون آینه های زیادی خودش را زیبا دیده و از هرکدامش تکه ای برای روزهای غم انگیز زندگی أش نگه داشته است !

نگاهم کرد و آینه ی قشنگ طلاکوب شده ای را از صندوقچه بیرون آورد...

"این آینه رو وقتی دبیرستان میرفتم لیلا بهم هدیه داده بود ....اممممم یعنی لیلا که نه ، برادرش "

سرش را پایین انداخت و به تصویر خودش چشم دوخت لبخند تلخش را دیدم و فهمیدم انعکاس عشق در آینه از یک زن میانسال زیبا میسازد که ناخودآگاه به خاطره هایش برمیگردد و خودش را به زیبایی گذشته می بیند!!

"بعد از اون آینه های زیادی هدیه گرفتم از شوهرم از دوستام .. اما هیچ کدوم منو انقدر زیبا نشون ندادن ، حالا هروقت دلم میگیره و حس میکنم پیر شدم تو این آینه خودمو نگاه میکنم"

به خودم برگشتم و یادم افتاد از تو آینه ای برای روزهای میانسالی أم هدیه نگرفته أم...!

لطفأ وقتی دلت برایم تنگ شد و برگشتی

با خودت هدیه ای بیاور

که آینه ای باشد برای روزهای میانسالی أم !!


| نازنین عابدین پور |

برچسب ها : آینه - آینه ,تصویر ,زیبا ,هدیه ,خودش ,روزهای ,درون آینه ,برای روزهای ,روزهای میانسالی ,بعضی آینه ,نگاه میکنم ,برای روزهای میانسالی
عشق و زخم از یک تبارند
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اگر باید زخمی داشته باشم که نوازشم کنی

بگو تا تمام دلم را شرحه شرحه کنم

زخم ها زیبایند

و زیباتر آن که تیغ را هم تو فرود آورده باشی...


تیغت سِحر است

نوازشت معجزه

و لبخندت تنظیفی از فواره ی نور

و تیمار داری ات کرشمه ای میان زخم و مرهم


عشق و زخم از یک تبارند

اگر خویشاوندیم یا نه

من سراپا همه زخمم

تو سراپا همه انگشت نوازش باش


| حسین منزوی |

برچسب ها : عشق و زخم از یک تبارند
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


خبر به دورترین نقطۀ جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بى گمان ـ برسد


شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت

ى که سهم تو باشد، به دیگران برسد


چه مى کنى، اگر او را که خواستى یک عمر

به راحتى ى از راه ناگهان برسد…


رها کنى، برود، از دلت جدا باشد

به آن که دوست تَرَش داشته، به آن برسد


رها کنى، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطۀ جهان برسد


گلایه اى نکنى، بغض خویش را بخورى

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که… نه! نفرین نمى کنم، نکند

به او، که عاشق او بوده ام، زیان برسد


خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


| نجمه زارع |

برچسب ها : خدا کند فقط این عشق از سرم برود - برسد ,جهان برسد ,نقطۀ جهان ,دورترین نقطۀ
به درک که برگشتی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


زل زده بود به چشمام، لب پایینشو میجوید و همونجور زل زده بود به چشمام.

آب دهنم و قورت دادم و نگاهم و از خط نگاهش برداشتم و روی خیابان کنار کافه انداختم. بارون عجیبی میبارید.لعنتی...عجب روز مز فی!

قطره ی اشک روی انگشتان گره کردش افتاد.با پشت دست صورتش و پاک کرد. و دوباره با چشمای قرمزش نگاهم کرد.

+برمی گردی؟

دستم و ستون و به خطوط صورتش نگاه .به روزهایی فکر که تمام آرامشم لمس همین خطوط بود و تمام آشوبم از دست دادنشون.

_میدونی... پنج شیش سالم بود عاشق یه اسباب بازی بودم ، هرچی اصرار مامانم برام ب ه ن ید.گفت نمی ارزه و قشنگ نیست و زود ابش میکنی و این صحبتا.اما پسر عموم ید.منو پسرعموم بچگی خیلی پیش هم بودیم.جفتمون اون اسباب بازی و دوس داشتیم.مامان من ن ید واسم ولی زن عمو ید.

یه سال تموم اون اسباب بازی تو دست پسرعموم بود و غرغرای من تو تموم خونه شنیده میشد.صبح.شب...صبح...شب..

هرچی میشد هر دلخوری که پیش میومد من وصلش می به همین ن یدن اسباب بازی و اینا.

بعد چند ماه هم من ت شدم هم دیگه اون اسباب بازی از رونق افتاد.نه دیگه دست پسرعموم بود نه تو ویترین مغازه ها تو چشم بود.تولدم که شد دیدم کادوم همون اسباب بازیه.الکی خوشحالی و یه جوری تظاهر انگاری بهترین کادوی دنیاعه..ولی واقعیت و میدونی؟حالم ازش بهم میخورد.وقتی یادم مینداخت چقد بخاطرش گریه چقد الکی الکی دعوا راه انداختم چقد برای دوساعت بازی باهاش منت پسرعموم و کشیدم.دلم میخواس تیکه تیکه شو جدا می مینداختم جلو مامان بابام میگفتم دمتون گرم مرسی که یدین ولی دیگه به دردم نمیخوره.این وسیله هیچی جز مرور یه سری خاطره ی مزخزف نیست واسم.

از جام بلند شدم.منگ حرفام بود.فنجون قهوه رو سرد و تلخ یه سره خوردم و کیفمو ورداشتم.

برگشتم تو چشماش نگاه و گفتم:

_ یه روزی اینقدر عاشقت بودم که حاضر بودم هرکاری م که باشی.عصبانیت دعوا ماس هرچی...ولی تو رفتن و انتخاب کردی و نموندی.حالام نه اینکه حسم نسبت بهت عوض شده باشه نه..فقط خیلی بیشتر از اینکه عاشقت باشم ازت متنفرم.تو چیزی جز مرور یه سری خاطره ی سیاه نیستی واسم.بغض نکن و نپرس که برمیگردی...وقتی از ی نا امید میشی و تو ذهنت سقوط میکنه، کنار هر فعلی که قرارش میدی یه به درک هم اضافه میکنی.

به درک که رفته به درک که نیست...راستیتش با تموم احترامی که بینمونه، به درک که برگشتی...

اینو گفتم و از کافه زدم بیرون.

لعنتی...عجب روز مز فی...


| فاطمه زهرا عباسی |

برچسب ها : به درک که برگشتی - بازی ,اسباب ,پسرعموم ,الکی ,تموم ,واسم ,اسباب بازی ,نگاه
جنگ های بزرگ
عنوان وبلاگ : کافه شعر


به من گفت:

به خاطر بسپار

نام انی را که با آن ها جنگیده ای

و بگو با کدام اسلحه

زیباتر خواهی جنگید


به او گفتم:

من برای جنگ های کوچک

تفنگ را انتخاب می کنم

و برای جنگ های بزرگ

زن را...


| مهدی اشرفی |

برچسب ها : جنگ های بزرگ
جا نگذارید!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


آدم ها وقتی می آیند

موسیقی شان را هم با خودشان می آورند

ولی وقتی می روند

با خود نمی برند !

آدم ها می آیند و می روند

ولی در دلتنگی هایمان

شعرهایمان

رویاهای خیس شبانه مان می مانند

جا نگذارید!

هر چه را که روزی می آورید را

با خودتان ببرید

وقتی که می روید

دیگر به خواب و خاطره ی آدم برنگردید.


| هرتا مولر |

برچسب ها : جا نگذارید!
الهه ی ناز
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ناز نفس و صدای هر ساز تویی!

منظور همه از « پر پرواز» تویی!

عمری ست که تصنیف تو را میشنویم!

من مطمئنم «الهه ی ناز» تویی!


| اصغر عظیمی مهر |

برچسب ها : الهه ی ناز - تویی
اینارو بهش میگن عشق!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


این که میدونی سرانجامی نداری باهاش و دل خوش میکنی به بی سرانجامیش...

این که معیار زیبائی میشه برات و دوستت میگه رفیق این کجاش خوشگله...

این که خودش ته و هرکی هرچی میگه درباره ش تو دفاع میکنی ازش و تهش میگی البته ربطی به من نداره...

این که مهم نیست که چی داره چی نداره و امیدواری به همه ی چیزایی که قراره با هم بسازین بعدها...

این که به همه میگی هنوز برات زوده اما تا یه عروس و داماد میبینی، خودت با اونو به جاشون تصور میکنی و دلت غنج میره...

این که تا یه بچه ی خوشگل میبینی به پهنای صورت لبخند میزنی و با خودت میگی بچه ی من و فلانیم حس خوشگل میشه هاااا...

این که تا حرف عشق و دوست داشتن میشه سکوت میکنی و قلبت تندتر می تپه به خاطر راز شیرینی که یه روزی قراره برملا بشه...

این که شبا آ ین اسمی که قبل از خواب میاد توی ذهنت و صبح به محض بیدار شدن میاد رو لبات همونیه که سعی میکنی چیزی ازش نگی توو جمع...

این که آدم با خدا و معتقدیم نباشی به جایی میرسی که توو خلوتت به خودِ خدا بگی: تورو خدا، فقط اونو میخواماااا...

این که از همون جمله ی اول این نوشته حواست پرت یه نفر بود فقط...

به روی خودت نیار

ولی اینارو بهش میگن عشق!


| طاهره اباذری هریس |

برچسب ها : اینارو بهش میگن عشق! - میکنی ,خودت ,میشه ,میگی
اگر جنگ نبود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اگر جنگ نبود

تو را به خانه ام دعوت می

و میگفتم:

به کشورم خوش آمدی

چای بنوش خسته ای

برایت اتاقی از گل میساختم

و شاید تو را در آغوش میفشردم

اگر جنگ نبود

تمام مین های سر راه را گل میکاشتم

تا کشورم زیباتر به چشمانت بیاید

اگر جنگ نبود

مرز را نیمکتی میگذاشتم

کمی کنار هم به گفتگو مینشستیم

و خارج از محدوده دید تک تیر اندازان

گلی بدرقه راهت می

اگر جنگ نبود

تو را به کافه های کشورم میبردم

و شاید دو پیک را به سلامتیت مینوشیدم

و مجبور نبودم ماشه ای را بکشم

که برای دختری در آنور مرز های کشورم

اشک به بار می آورد

حالا که جنگ میدرد تن های بی روحمان را

برای زنی که

ع ش در جیب سمت چپم نبض میزند

گلوله نفرست.


| نزار قبانی |

برچسب ها : اگر جنگ نبود - کشورم ,نبود
یعنی تو نیستی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


یعنی تو نیستی، اما

خاطراتت به جانم افتاده

گرد مرده به شهر پاشیدند

بختکی بر جهانم افتاده


یعنی چقدر غمگینم

یعنی چقدر غمگینی

شعرهایت هجوم تنهایی ست

چشم بستی، مرا نمیبینی...


باز بغض غروب نزدیک است

پیله کرده به جان من یادت

گریه کن تا سبک شوی اما....

به کجاها رسید فریادت؟!


بس کن! چه کرده ام با تو

که مرا این چنین میآزاری؟؟

چه کنم تا مرا رها ی

حرمتم را کمی نگهداری؟!


یعنی، تو نیستی، هستم

با سیاهی مرگ هم رنگم....

ع هایت سکوت میبلعند

و برایت چقدر دلتنگم...


| اهورا فروزان |

برچسب ها : یعنی تو نیستی - ,یعنی ,چقدر , یعنی ,یعنی چقدر
از یک جایی به بعد آرامش دست خودمان است
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ساعت دوازده شب است. او مولانا می خواند و من رمان ورق می زنم. سرش را از روی کتاب بلند می کند و می گوید:« گرسنه ام. نیمرو بخوریم؟...» می خندم که بخوریم اما تو درست کن. بلند می شود می رود سمت آشپزخانه. همانطوری که روغن را از توی ک نت برمی دارد و توی ماهی تابه می ریزد، می گوید:« خودت حس می کنی چقدر فرق کرده ایی؟ یادت هست از ساعت هشت شب به بعد خوردن تعطیل می شد؟ اگر می خواستی بروی مهمانی از صبح لب به غذا نمی زدی!...»

لبخند می زنم، گذشته با دور تند می آید جلوی چشمانم، سکانس به سکانس، فریم به فریم، از یک جایی به بعد لبخند می زنم، از همان جا که دیگر نه منتقدی هست نه ممیزی. امسال چهل و پنج ساله می شوم اما چهار سال است زندگی می کنم. چهار سال است برای خودم زندگی می کنم. تحسین دیگران برای هیکل و مدل لباس و رنگ موهایم برایم مهم نیست. چهار سال است لباسی که دوست دارم می پوشم حتی اگر چاق تر نشانم دهد، گشاد، رها، آزاد. همان رنگی که دوست دارم، شاد. چهار سال است جاهایی که دوست دارم می روم. با آدم هایی که دوست دارم نشست و برخاست می کنم. برای خودم زندگی می کنم نه دیگران. چهار سال است توی خانه ی ما غذاها اسم ندارند، من غذایی که دوست دارم با هر قانون نانوشته ایی که دارم می پزم. سیب زمینی و تخم مرغ تصمیم نمی گیرند که کوکو شوند برای شام، من هر طور دلم بخواهم کوکو درست می کنم حتی اگر دیگران بگویند این اسمش کوکو نیست.

از یک جایی به بعد آرامش دست خودمان است، خودمان آن را می سازیم. این به هر سازی یدن برای جلب رضایت دیگران خیلی خوب است، هنر آدم های منعطف است، کار هر ی هم نیست، قبول! اما اگر قرار به است حداقل سازش را خودمان انتخاب کنیم، برای خودمان زندگی کنیم. متراژ خانه و ماشین خوب و کار مناسب و پول زیاد اگر به قصد کور دیگران باشد، رفاه ظاهری هم به همراه بیاورد، آرامش حقیقی نمی آورد. خوشبختی و خوشحالی یک جایی توی دل آدم هاست. همین جا، به همین !

نیمرو رو با همان تابه می گذارد وسط میز. می گوید:« تنهایی نمی چسبید، خوب است که همراهی!...»


| مریم سمیع زادگان |

برچسب ها : از یک جایی به بعد آرامش دست خودمان است - خودمان ,دوست ,دیگران ,چهار ,جایی ,زندگی ,دوست دارم ,خودم زندگی ,برای خودم
پله کمی آنطرف تر است
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اینجا جواب عشق فقط خنجر است و زخم

یعنی جزا و کرده کمی نابرابر است


این شانه است! شانه! نه راهی برای اوج

هی! نارفیق! پله کمی آنطرف تر است


| محسن انشایی |

برچسب ها : پله کمی آنطرف تر است
دلت برای چه ی باید تنگ میشده است؟
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بیدار میشوی

به خودت صبح بخیر میگویی

برای خودت چای میریزی

تکیه میدهی به خودت

و فکر میکنی

دلت برای چه ی باید تنگ میشده است؟

و چرا هیچ

آنقدرها که باید خوب نبود

که بی او

این صبح شهریور

از گلوی آدم پایین نرود؟!


| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : دلت برای چه ی باید تنگ میشده است؟ - خودت ,میشده است؟
سرنوشت
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ترسیده ای؟

از که؟

از جهان؟... من جهانت

از گرسنگی؟... من گندمت

از بیابان؟... من بارانت

از زمان؟... من کودکیت

از سرنوشت؟!

آه من هم از سرنوشت می ترسم...


| محمد ماغو |

برچسب ها : سرنوشت
جرأت نمی کنم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تنها نشسته بود دلم کنج زندگی

در واشد و نشستی و من در به در شدم

تا قبل دیدن تو دلم سر به راه بود

از در درآمدی و من از خود به در شدم


ای کاش که دل تو و دلتنگیای من

اندازه ی یه لحظه به همدیگه راه داشت

دارم نگاه می کنم و راه چاره نیست

چشم از تو من چگونه توانم نگاه داشت


باید به خواب های خودم دعوتت کنم

لطفت مدام باشه ،قدم رنجه می کنی؟

سعدی نشسته توی سرم ، داد میکشه

با چون خودی در افکن اگر پنجه می کنی


هی عشوه می فروشی و هی ناز می م

می بینمت کنارم و از خواب می پرم

بیچاره اون که لایق عشقت نبود و نیست

بیچاره من که پیش تو از خاک کمترم


جرأت نمی کنم که بگم عاشقت شدم

جرأت نمی کنم که به چشمات مستقیم...

معشوقه ی وجیهه ی سعدی! اجازه هست

یده در شمایل خوب تو بنگریم؟


| هانی ملک زاده |


*مصرع پایانی تمامی بند ها غیر از بند چهار از سعدی ست

مصرع پایانی بند چهار از حافظ است که البته او نیز از سعدی وام گرفته

برچسب ها : جرأت نمی کنم - سعدی ,جرأت
غم انگیز نیست؟!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


حتی یک نفر را نداشتم که با او دردودل کنم

ی باشد که بهش بگویم دوستش دارم

میفهمی؟

میدانی عشق یعنی چی؟

خیال نمی کنم بفهمی. هیچ نمی داند من چه حالی دارم، هیچ ...

دلم از تنهایی می پوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار می شد.

آدم عاشق باشد و نتواند به ی بگوید

غم انگیز نیست...؟


| سال بلوا / عباس معروفی |

برچسب ها : غم انگیز نیست؟!
در سرم جنگجوی غمگینی ست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


در سرم جنگجوی غمگینی است

سرنوشتش سقوط در چاه است

شورش بغض های من قطعی ست

به گمانم که جنگ در راه است


جنگ گاهی هجوم خاطره هاست

در زنی که قشنگ می خندد

اشک هایش به حرف می افتند

چشم هایش دهان که می بندد


جنگ گاهی نبودنت اینجاست

مثل طرحی کبود بر لب من...

ماشه ات را سریع تر بچکان!

گم شو از خواب های هرشب من


رفتنت را مرور می

به جهنم سلام می کردی...

بعد فرمان حمله می دادی

عشق را قتل عام می کردی


رفتنت اوج جنگ در من بود

خواهش و ماس از دشمن

رفتی و من به چشم خود دیدم

درد هایی قوی تر از مردن....


مرگ هایی شبیه دل تنگی

زخم هایی شبیه یک بن بست...

در سرم جنگجوی غمگینی ست

که زنش را به دست خود کشته ست!


| اهورا فروزان |

برچسب ها : در سرم جنگجوی غمگینی ست - هایی ,غمگینی ,جنگجوی ,جنگجوی غمگینی ,هایی شبیه
ازدواج قبرستان عشق است
عنوان وبلاگ : کافه شعر


می گفتند ازدواج قبرستان عشق است. وقتی باهم زندگی مان از مرز یک سال گذشت دوستت دارم گفتن ها کمتر شد، پیش می آمد که موقع حرف زدن نگاهم نکرده باشی

مامان میگفت اولین بار که سرِ دیر یدن شیر خشک بچه دعوایتان بشود سخت است...

دعوایمان شد...ابروهایم را کشیدم توی هم.

دلم میخواست بگویم بی مسؤلیت ترین آدم زندگی ام بوده ای

اما وقتی که لیوان از دست هایم افتاد و ش ت تو اولین ی بودی که به طرفم دویدی

اولین ی بودی که مرا کنار کشیدی.

اولین ی بودی که با اینکه یادت رفت بگویی " عزیزم" مراقب قدم برداشتن هایم بودی

حتی صدایت بالا رفت و به جایش گفتی هیچ وقتِ خدا حواسم به خودم نبوده.

آن شب وقتی که خواب بودی به دست هایت نگاه ...دست هایت مرا با خودش جاهای زیادی برده بود،عاشقی های زیادی کرده بود، چشم هایت را اگر گاهی نداشتم اما دست هایت همیشه به موقع بودند....امن ترین حس زندگی ام. دست هایم را توی دست هایت گذاشتم و توی خواب و بیداری انگشت سبابه ات تکان خورد..

آن لحظه با خودم فکر راست میگویند ازدواج قبرستان عشق است!

همه ی احساس هایت عمیق میشوند توی لایه های پنهانی وجودت، جوری که نمی توانی با گمشدن توی روزمرگی انکارش کنی و همان حس پنهانِ دفن شده با ش تن یک لیوان کوچک ، یک تب ، یک سرماخوردگی ساده خودشان را نشان می دهند...

درست است دیگر مدام نمی گویدعاشقت هستم اما دستش را که آرام روی پیشانی ات می گذارد، یا با آنتی بیوتیک های سرِ ساعتی که مجبور به خوردنشان می شوی می فهمی دوستت دارد...

همین که گاهی لبخند می زند،

همین که مسیج هایش کوتاه و کوتاه تر می شوند و می پرسد " چیزی لازم نداری"؟

همین که گاهی جوری نگاهت میکند که انگار سالها تورا ندیده اما حواسش نیست که بگوید زیبا شده ای

همین که روی یخچال برایت یادداشت می گذارد که قهر نباش!

همین است که ازدواج قبرستان عشق است،

در امن ترین جای وجود هم...و تو انقدر عمیق مرا می شناختی...که هرچه قدر فرو رفتیم گم نشدیم!

دست هایت بودند.


| الهه سادات |

برچسب ها : ازدواج قبرستان عشق است - هایت ,بودی ,همین ,اولین ,قبرستان ,گاهی ,ازدواج قبرستان
دارایی های ز ندگی ام
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نشسته ام به نوشتن دارایی های ز ندگی ام:

یک کتابخانه، تو، چند دیوان شعر

یک چادر سفید گلدار، تو، استکان های چای، تو

قاب ع یادگاری، تو، ظرف شکلات، تو، تو

جعبه مدادرنگی، تو، تو، تو، تو، چندتایی شعر

گلدان حسن یوسف، تو، تسبیح یادگاری، تو، تو

می بینی!

بی تو...

ندارترین زن روی زمینم!


| فاطمه بهروزف |

برچسب ها : دارایی های ز ندگی ام
کنار ع تو
عنوان وبلاگ : کافه شعر


من قانعم به خنده ای محو و نگاهی تار

حتی کنار ع تو خوشبخت خواهم بود...


| سیده تکتم حسینی |

برچسب ها : کنار ع تو
زنگ انشاء
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دوباره زنگ انشاء

و چند موضوع کلیشه ای

ولی تو برای من

از هر سوژه ای تازه تری


"علم بهتر است یا ثروت "

شروع می کنم به خواندنِ تو

معلم از توی پنجره ی حیاط

دورِ دور...

به جوانی اش فکر می کند

همکلاسی ها زیر لب شعر می خوانند

و انگار هر بار تکه ای از تو

دارد سهم خاطرات ی می شود

ترسی تمام جانم را می گیرد

نکند بین پول و سواد

دیگر نشود تو را انتخاب کرد ...!


" تابستان امسال را چگونه گذر د "

اجازه آقا...

سرد بود سرد

آنقدر که برفی نِشست روی دوستت دارم های نگفته ام

تنهایی اَم ذات الریه گرفت

و جای نبودنش هنوز درد می کند


" می خواهید در آینده چکاره شوید "

کارهای بزرگی توی سرم هست

شاید بخاطر بی بی خلبان شدم

و یا و ی که مامان پُز اَم را بدهد

ملوان یا راننده ی کامیون

رفتگری زحمت کش

و یا شاید شدم

ولی این ها که شغل نیست

دل مشغولی است

اجازه آقا...

_ دوستش دارم و می خواهم تا آ عمر همین کاره بمانم _


| حمید جدیدی |

برچسب ها : زنگ انشاء
کاش سهم همه ی ما عشق باشد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نامه ام زیاد طولانی نیست مهربانم...

حرف برای گفتن زیاد است اما کمترین شان را برایت می نویسم.

گفته بودی از سهم آدم ها بنویس و من دست و دلم به نوشتن نرفته بود.

خواسته بودم بیشتر به آدم ها و چشم هایشان نگاه کنم تا ردی از سهم شان را ببینم!

راست گفته بودی، سهم همه ی ما از دنیا و آدم هایش تنها به خودمان بستگی دارد.

چشم هایم را شسته بودم و دیدم که سهم مردی از یک زن تنها رنگ غلیظ رژلب با پشت چشم نازک ی بود و سهم مردی دیگر زنی بود که با دامن پرچین موقع آشپزی غزلی از منزوی را می کرد!

دیده بودم سهم زنی از تمام یک مرد تنها چند هزارمتر خانه در شمالی ترین جای شهر بود و سهم زنی از یک مرد، پیراهنی چهارخانه و مهربانی انباشه در جمله ای که «مبادا بلندی موهایت را از دست هایم کوتاه کنی؟»

خودم دیدم که سهم ی از دنیا فقط جنگ بود و آشوب... دیده بودم که نامهربانی تمام لحظه هایش را جویده بود.

دیده بودم که سهم ی به قدری عشق بود که کلمه کم می آوردم از توصیفش...

من همه ی این ها را هر روز می بینم و هر روزه دیده بودم مهربانم...

دیده بودم که سهم من از تمام دنیا

تو بودی و تمام آدم های دیده و نادیده اما مهربان دنیایش...

دیده بودم که تمام سهم من از رنگارنگی دنیا، صورتی بود با کمی غزل، کمی نوشتن و تا دلت بخواهد کلمه که بنویسم این روزها و عشقی که حالا از دلم به چشم هایم و از چشم هایم کلمه می شوند!

من دیده بودم که سهم من از تمام دنیا عشقی بود که با شکوفه های سفید باغ آقاجان بود، نشسته بود توی مردمک چشم هایم!

من سهم همه را دیده بودم.. .و مدام توی دلم می که کاش سهم همه ی ما عشق باشد و عشق...!


| فاطمه بهروزف |

برچسب ها : کاش سهم همه ی ما عشق باشد - دیده ,تمام ,همه ی ,چشم هایم ,کلمه ,دیده بودم ,تمام دنیا
یدیم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


کنار هم غزل خوردیم و با خ ر یدیم

هوا رفتیم و مثل ابر ِدر شلوار یدیم


هوا بد بود...روی چشم هامان دود پاشیدند

هوا تاریک شد، در آتش سیگار یدیم


به ما گفتند:ممنوع است،ممنوع است،ممنوع است!

به ما گفتند ممنوع است...با اصرار یدیم!


زمین خوردیم و روی خاک،صدها پا عقب رفتیم

زمین خوردیم و در تاریخ صدها بار یدیم


فعولن فع...تتن تن...فاعلاتُن...دُم تکان دادیم

عقب رفتیم و دراین بحر ناهموار یدیم


تکان خوردیم در نُت های قرمز رنگ یاسایی

مغول خندید... روی دامن اُترار یدیم


بخارا شعله می شد، خون نیشابور نی می زد

عقب رفتیم و روی نیزه ی تاتار یدیم


عقب رفتیم:اسکندر میان صور، دف می زد

عقب رفتیم و بین آتش و دیوار یدیم


عقب رفتیم:ما را قرمطی خواندند، افتادیم...

خلیفه سکه می انداخت، در دربار یدیم


خلیفه دست می زد...ماعجم بودیم، کم بودیم

کنار دجله روی خنجر مختار یدیم


غذا خوردیم و با محمود افغان آشتی کردیم

به حکم باد روی پرچم افشار یدیم


دوباره چشم های لطفعلی خان را درآوردیم

ته فنجان، میان قهوه ی قاجار یدیم


به ما گفتند: مفعولن! به ما گفتند: مفعولن!

و ما هربار افتادیم...

ما هربار یدیم...

.

جلو رفتیم ...تن هامان میان تُنگ جا می شد

پریدیم و نوک منقار ماهیخوار یدیم


میان خون و گِل مارا شبیه گربه اندند

هوا کم بود...درحلقوم بوتیمار یدیم


برای شادمانیِ فلان سلطان غزل خو م!

برای میهمانیِ فلان یدیم!


طناب سربه داران را تکان دادیم با لبخند

کلاغانی شدیم و روی چوب دار یدیم


مترسک های غمگینی شدیم و درکنار هم

برای شادی چشمان گندمزار یدیم...


| حامد ابراهیم پور |

برچسب ها : یدیم - یدیم ,رفتیم ,خوردیم ,میان ,گفتند ,تکان ,گفتند مفعولن ,تکان دادیم ,زمین خوردیم ,گفتند ممنوع
لباس بلند بپوش
عنوان وبلاگ : کافه شعر


لباس بلند بپوش

لباس بلندی که

از دور آمدنت را نزدیک تر

نشان بدهد...


| حسن شیردل |

برچسب ها : لباس بلند بپوش - لباس ,بلند بپوش ,لباس بلند
کاش نزدیک بودى
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تو آنسوى دریاها زندگى میکنى،

سمتِ دیگر باران

دورتر از ابرهاى مسافرِ دلگیر !

که به آرامى بر گونه هاى پنجره ات

دست مى کشند و دور مى شوند...

تو را دوست دارم اما

مى دانم این دوست داشتن بى فایده ست،

کاش نزدیک بودى

بقدرى نزدیک

که اندوهِ ندیدن ات را مى شد

تا دربِ خانه ات گریست....


| بهرنگ قاسمی |

برچسب ها : کاش نزدیک بودى - نزدیک بودى
اینترنت
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شما هم از آن هایی هستید که معتقدند انسان دارد عمرش را در اینترنت هدر می دهد؟ شما هم از آنهایی هستید که معتقدند آنهایی که عضو هیچ شبکه اجتماعی نیستند، دارند تند تند کتب خطی و به روزترین مقاله های علمی و جدیدترین رمان ها را می خوانند و تند تند پله های ترقی را بالا می روند و تند تند در شغلشان ترفیع می گیرند و تند تند ورزش می کنند و تند تند "دیتا واتر" سر می کشند و تند تند دور دریاچه ای فرضی می دوند و نقشه ی دورهمی های خانوادگی و فامیلی می کشند و توی مهمانی هایشان شعر سعدی می خوانند و باقلوای خانگی می خورند و تند تند گل می گویند و گل می شنوند و هیچ هم تند تند از روی آ ین جوک های تلگرامی اش روخوانی نمی کند؟

خب، من این طور فکر نمی کنم. اینترنت و این دنیای اصطلاحاً مجازی، جذابترین جایی ست که بشر در طول حیاتش توانسته بسازد. حالا این که هر چه استفاده ای از آن می کند به خودش مربوط است. عده ای عمرشان را هدر می دهند (همان کاری که در دنیای اصطلاحاً واقعی می کنند) و عده ای گنجینه را پیدا می کنند و کشف می کنند و می آموزند و ایده می گیرند و چشم هایشان بازتر از قبل می شود و از دیوارها و مرزها رد می شوند و به جایی می روند که هرگز نبوده اند.

من فرق چندانی بین زندگی در دنیای واقعی و مجازی نمی بینم. ما همان آدم ها هستیم. اگر در دنیای واقعی هی در حال امتحان رژیم های مختلف لاغری ایم و از این و آن سراغِ «چی بخورم لاغر شم؟» را می گیریم، در دنیای مجازی پیجِ "لاغری در 10 روز" را دنبال می کنیم. اگر اهل مطالعه ایم، ناشران محبوبمان را دنبال و کتاب های جدیدی پیدا می کنیم. اگر کارمان در شهر، این و آن و نظر دادن راجع به لباس و هیکل و قیافه دیگران است، در شبکه های اجتماعی توی صفحه "دختران و پسرانِ فلان" می چرخیم و زیر ع ها کامنتِ «واه واه چه زشت و چه بد تیپ» و «منم اگه انقد آرایش کنم به این خوشگلی می شم» و «این که همه جاش عملیه» می گذاریم. اگر در دنیای واقعی اهل ورزش یم، در دنیای مجازی ویدئوهای "تمرین در خانه بدون وسایل بدنسازی" را تماشا می کنیم. اگر ذاتاً اهل زنک بازی ایم، در اینترنت هم دنبال مکانی با چنین هدفی می گردیم.

فحاشانِ دنیای مجازی، دمندانِ منزه دنیای واقعی نیستند. نقاشان و حکاکان روی آثار باستانی، دنبال کننده ی صفحه ی متروپولیتن نیستند. ما در هر دو دنیا دنبال علایق مان می رویم؛ دنبال چیزی که واقعاً هستیم. حالا گیریم با کمی ظرافت و مخفی کاری بیشتر.

به گمانم این که فکر کنیم اگر شبکه های اجتماعی و کلاً اینترنت وجود نداشت، ما داشتیم به بهترین و مفیدترین شکل ممکن زندگی می کردیم و شاد و خوشبخت و موفق بودیم، بزرگترین فریب خویشتن است. اینترنت و مشتقاتش روی پله ترقی زندگی ما ننشسته اند. اگر این طور فکر می کنید، شکل استفاده تان از این گنجینه را عوض کنید.


| آنالی اکبری |

برچسب ها : اینترنت - دنیای ,اینترنت ,واقعی ,کنیم ,مجازی ,زندگی ,دنیای واقعی ,دنیای مجازی ,دنیای اصطلاحاً
عصرهای
عنوان وبلاگ : کافه شعر


چه خوشبخت هستید شما

اما خود نمیدانید

شما که از اندوهناکترین روزها

تنها عصرهای را به خاطر دارید.


| حسن آذری |

برچسب ها : عصرهای - عصرهای
دوستت دارم عزیزم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دوستت دارم عزیزم.

_ و این جمله ای ست خبری _

به دخترم گفتم:

همه چیز عوض خواهد شد!

وقتی که سال ها بعد

ضربان قلبت

تند تر از همیشه

خون را

به گونه های تُردَت می پاشد.

شک خواهی کرد میان ماندن و رفتن،

بیشتر اما خواهی گریست!

تردید

خنجری ست فرو رفته در پهلویت

و عشق

ملامت سنگینی که از مادرانت

نسل به نسل

توی گوش هایت سرزنش می شود.


دوستم داری عزیزم ؟

_ و این جمله ای پرسشی ست _

همسرم همیشه می پرسد!

گاهی از من

گاهی از ع هایمان

از آینه اما بیشتر

جواب توی آستین من است

باید اشک هایم را پاک کنم!


خاطرم هست که گرده ی اقاقیا بودیم

باد ما را آورده بود روی کاناپه،

روی تخت،

روی برچسب های ف ی یخچال

یادش رفت ببرد!

پس در گوشه ای گریستیم

تا گل های شاداب تر

سهم بیشتری از آشپزخانه و راهرو داشته باشند.


دوستم داشته باش عزیزم.

_ و این جمله ای ست دستوری_

از من

به تویی که ندارمت

از من

به دخترم که ندارمش

از من به گرده های اقاقیا

نیستید که بشنوید

و امر، امر من است عزیزم.

تنهایی، بازیچه نیست!

تردید، تُف سر بالاست!

و رفتن چیزی از جسارت نمی فهمد.


به دخترم بگو

که گونه های سرخ

همیشه دوست داشتنی ترند

و "دوستت دارم عزیزم"

یقینا جمله ای عاطفی ست.


| حمید جدیدی |

برچسب ها : دوستت دارم عزیزم - جمله ,دخترم ,دوستت ,دارم عزیزم ,دوستت دارم
اولین و آ ین بار
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اولین بار

که بخواهم بگویم دوستت دارم

خیلى سخت است

تب مى کنم، عرق مى کنم، مى لرزم

جان مى دهم هزار بار

مى میرم و زنده مى شوم

پیش چشم هاى تو

تا بگویم: دوستت دارم

اولین بار

که بخواهم بگویم دوستت دارم

خیلى سخت است

آ ین بار آن

از همیشه سخت تر است...


| شل سیلور استاین |

برچسب ها : اولین و آ ین بار - دوستت ,بگویم ,اولین ,دوستت دارم ,بگویم دوستت ,دارم خیلى ,بخواهم بگویم ,بخواهم بگویم دوستت
علف هرز
عنوان وبلاگ : کافه شعر


وسط گلدان بگونیای توی بالکن، یک ساقه سبز نسبتا زمخت سبز شد. بهش محل نگذاشتم. اول به این دلیل که قیچی دم دستم نبود و آ ین باری که سعی کرده بودم چیزی را با دست و دندان از گلدان در آورم، سخت ش ت خورده و عقب نشینی کرده بودم. دوم هم به این علت که خب آنجا یک گلدان بود و اویی که بدون دعوت وسط گل ها سبز شده بود هم یک جور گیاه محسوب می شد. مردم بی خودی برایش حرف درآورده اند و هرز صدایش می کنند.

دو روز بعد دیدم دوستمان اندازه یک نیمچه درخت شده و موجوداتی ناشناخته ازش آویزان اند. میوه هایی عجیب که اسمشان در دایره لغات میوه ایم نبود. راستش این بار کمی دلخور شدم. بگونیاهای نازنینم داشتند زیر آفتاب داغ ماه تیر می سوختند و مثل زباله ای بی ارزش کف بالکن می ریختند و آن وقت دوست هرزمان (مردم خوب اسمی روش گذاشته اند!) نه تنها سرحال بود که زادو ولد هم کرده بود. این بار آمدم از ریشه ساقطش کنم. نشد. می دانید چرا؟ چون قیچی دم دستم نبود و من از آنهایی هستم که می توانم نقشه های جنایت را به دلیل در دسترس نبودن قتل به روزی دیگر موکول کنم. خودش و میوه های عجیب مس ه اش را خصمانه نگاه و گفتم «این بازی تموم نشده. یه روز که حوصله داشته باشم میام و نابودتون می کنم» درختچه چیزی نگفت. خودش و میوه هایش زیر باد گرم تابستان ی آرام د و لابد دم گوش هم گفتند « ولش کن، بهش محل نذار»

فکر می کنید روز بعد با چه منظره ای روبرو شدم؟ درختچه ی ناخواسته دست بچه هایش را گرفته و به ولایتشان رفته بود؟ نه دیگه. همان جا بود. میوه ها از سبزی و کالی در آمده بودند و کم کم داشتند رنگ می گرفتند. لعنتی ها دیگر سن مدرسه رفتنشان بود. یک نگاه به لشکر بگونیای خشکیده انداختم و یک نگاه به رفیقِ کلفت سبزمان. پرسیدم «آخه چه جوری؟» منظورم این بود که آخه چه طور همه چیزتان اینجوری روی دور تند است؟ باز هم جو نداد. کم کم داشتم باور می علف مَلَف ها فارسی نمی فهمند. علف مَلَف های مس ه.

راستش یک جورهای از روحیه ی علف هرزی خوشم آمده. خودش می آید و خودش از خودش مراقبت می کند و خودش رشد می کند و خودش گلدان را به تسخیر در می آورد و خودش امپراتوری تشکیل می دهد و خودش جوری حکمرانی می کند که انگار اینجا از ازل به نام اش بوده. نه آب می خواهد، نه توجه و ناز و نوازش و ماسِ «گل قشنگم لطفا نمیر، منو تنها نذار»

علف های هرز به هیچ چیز وابسته نیستند. چه چیزی بیش از آنها می تواند سمبل روی پای خود ایستادگی باشد؟ علف های هرز می دانند که ی دوستشان ندارد، می دانند که همه دنبال از ریشه در آوردنشان هستند، اما چه می کنند؟ یک گوشه توی تاریکی می نشینند زانوهایشان را بغل می کنند و استتوسِ «هیشکی منو دوست نداره» می نویسند؟ نه. رشد می کنند، برگ می دهند، بالا می روند و بچه های عجیب می زایند.

گلدان را نگاه می کنم. تقریبا چیزی از بگونیا های زیبایم باقی نمانده. در عوض درختچه ای با میوه های آویزانِ مس ه آنجاست. این بار دنبال قیچی نمی گردم. نمی دانم، شاید ی که اینقدر عاشق زندگی ست، باید بیشتر از این ها زنده بماند.


| آنالی اکبری |

برچسب ها : علف هرز - خودش ,گلدان ,چیزی ,عجیب ,می کند ,کرده ,کرده بودم ,دستم نبود
عادت کرده ایم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


عادت کرده ایم

من،به چای تلخ اول صبح

تو، به بوسه ی تلخ آ شب

من به اینکه تو هرشب حرف هایت را مثل یک مرد، بزنی

تو به اینکه من هربار مثل یک زن، گریه کنم


عادت کرده ایم

آنقدر که یادمان رفته است شب

مثل سیاهی مو هایمان

نا گهان می پرد

و یک روز آنقدر صبح می شود

که برای بیدار شدن دیر است.


| یکشب پرنده ای / لیلا کردبچه |

برچسب ها : عادت کرده ایم - کرده ایم ,عادت ,عادت کرده ایم
نایاب ترین فصل تماشا
عنوان وبلاگ : کافه شعر


من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایاب ترین فصل تماشای من اینست


| حسین منزوی |

برچسب ها : نایاب ترین فصل تماشا - نایاب ترین
هجوم ندیدن ها
عنوان وبلاگ : کافه شعر


در وجود من

هزاران زن زندگی میکند

یکی شعر میگوید

یکی رو مه میخواند

یکی غذا میپزد

یکی موهایش را میبافد

یکی دموکرات است

آن دیگری دیکتاتور

اما

زنی هست که دیگر به آینه نگاه نمی کند

او بازمانده ی هجوم ندیدن هاست...


| بهارک آق گلویی |

برچسب ها : هجوم ندیدن ها - هجوم ندیدن
آرزویم کن
عنوان وبلاگ : کافه شعر


چتر چرا

وقتی نامه ام عاشقانه می بارد

قدم زدن چرا

وقتی هوایت یک نفره است

چرا

وقتی دوستت دارم هایم قطره قطره

صورتت را میبوسند،

می افتند،

و پیاده رو مست میشود!

تو...

بی چتر؟

در یک هوای تک نفره؟

اسیر پیاده روی مست؟

چه میکنی با عشق؟

چه میکنی با من؟

آرزویم کن

به حضرت تو سوگند....

برآورده شدن را مثل عاشقی میدانم!


| حامد نیازی |

برچسب ها : آرزویم کن
دستت دور گردنش
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تمام دلخوشیم

زنیست که از من

توی ع های قدیمی مان مانده

از من زنی هنوز

توی آلبوم های کنج کمد با تو خوشبخت است

دست هیچ به او نمی رسد

زنی

دستت هنوز دور گردنش

زنی

دستت تا همیشه دور گردنش

زنی

دستش دور زندگی

به مرگ بگو

می تواند اگر تو را از او هم بگیرد!

| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : دستت دور گردنش - گردنش ,دستت
لبخندت را می بوسم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


باید به دهان تو رجوع کرد،

لبخندت را بوسید

پنجره ی روحت را

آنجا که خواب از سر خیالم پراند،

آنجا که بوسه غرق بود،

در ابدیت...!


بگو چندبار می توان عاشق یک لبخند شد؟

چندبار می توان غنچه ای را چید،

باز در حسرت چیدنش جان داد؟


لبخندت را می بوسم

آنجا که هنوز عشق در اتفاق می افتد!

حالا آغشته ام کن به روحت

یا با من،دهانم را شریک شو...


| مهسا رهنما |

برچسب ها : لبخندت را می بوسم - آنجا ,لبخندت
قسمتت بود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


قسمتت بود پیرتر بشوی

رنگ افسوس، طرح غم باشی

به تو هربار سوءظن ببرند

و تو هربار متهم باشی


حرف از آغوش و عشق کم بزنی

در دل ات قدم بزنی

زخم یک سایه ی لگد خورده

پشت یک مرد محترم باشی!


حرمت ذاتی ات سقوط کند

روح سقراطی ات سقوط کند

پشت تنهایی ات سکوت کنی

حسرت چند قطره سم باشی...


قسمتت بود ناپدید شوی

بروی ماضی بعید شوی

یا که یک حسّ شرمگین وسطِ

جمله ی "عاشقت شدم "باشی


فکر یک شانه آتشت بزند

حسرت خانه آتشت بزند

وسط گریه ی شبانه پُر از

هوس چای تازه دم باشی


شانه ات را دوباره خم ند

دست و پای تو را قلم ند

عاقلانه به مرگ فکر کنی

باز دیوانه ی قلم باشی...


قسمتت بود...


| حامد ابراهیم پور |

برچسب ها : قسمتت بود - باشی ,قسمتت ,آتشت بزند ,باشی قسمتت
و تنها با هیچ هیچ کاری نمی شود کرد!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اگر دری میان ما بود

می کوفتم

درهم می کوفتم

اگر میان ما دیواری بود

بالا می رفتم پایین می آمدم

فرو می ریختم

اگر کوه بود دریا بود

پا می گذاشتم

بر نقشه ی جهان و نقشه ای دیگر می کشیدم

اما میان ما هیچ نیست

هیچ

و تنها با هیچ

هیچ کاری نمی شود کرد!

| شهاب مقربین |

برچسب ها : و تنها با هیچ هیچ کاری نمی شود کرد! - میان ,کاری نمی شود
شمع های روی کیک
عنوان وبلاگ : کافه شعر


امسال هم نبودی

و شمع های روی کیک را

بادی که از دهان ع تو می آمد

خاموش کرد


بگو دوستانم بیایند

و جنازه ی این زندگی

جنازه ی این همه دوست داشتن را

از این خانه بیرون ببرند.


| مهدی اشرفی |

برچسب ها : شمع های روی کیک
زن زیبا
عنوان وبلاگ : کافه شعر


چه طور می تواند

این همه زیبایی را

با خود حمل کند

آن زن؟

چه طور می توانم...؟

یک آغوش بیشتر ندارم

برای در آغوش کشیدنِ این همه زیبایی

چند نفر باید بشوم؟


| افراد / مهدی اشرفی |

برچسب ها : زن زیبا
حواست کجاست خانوم!؟
عنوان وبلاگ : کافه شعر


کاش همسرم بودی

و در آشپزخانه ی کوچکمان

غذا کمی می سوخت شیر سر می رفت

یک بشقاب چینی می ش ت

یک لیوان کریستال هم

از همان فرانسوی های اصل!

ومن مثل مردهای قدیمی داد می زدم

حواست کجاست خانوم!؟

و تو آرام و با لبخند می گفتی

به تو آقا..


| حمید جدیدی |

برچسب ها : حواست کجاست خانوم!؟ - کجاست خانوم ,حواست کجاست ,حواست کجاست خانوم
خندیدی و زمین و زمان افتاد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


فنجان قهوه سمت لبت رفت و

خورشید لای موی شبت رفت و

چشمم به سمت پیرهنت رفت و ...


خندیدی و زمین و زمان افتاد

دلشوره ام به جان جهان افتاد

حس آ ین شب دیدار است


| اهورا فروزان |

برچسب ها : خندیدی و زمین و زمان افتاد - افتاد ,زمان افتاد
عشق زنی ست...
عنوان وبلاگ : کافه شعر


عشق

زنی ست که حواسش به هیچ نیست

گوشواره هایش را یکی یکی در می آورد

سرش را به یک طرف خم می کند

تا شانه هایش پر شود از سیاهی موهایش

دستش را می برد تا دکمه های لباسش را باز کند.


عشق مردیست

که آ ین پُک محکمش را به سیگارش میزند

و آرام...خیلی آرام

زن را در آغوش می کشد

درست زمانی که

زن حواسش به هیچ نیست.


| نیکی فیروزکوهی |

برچسب ها : عشق زنی ست... - هیچ نیست
ما با هم قرارهای زیادی داشتیم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ما با هم قرارهای زیاد داشتیم،

قرار گذاشته بودیم وقتی تیم محبوبمان قهرمان دنیا شد برویم شریعتی دو دست پیراهن تیم محبوبمان را بگیریم و برویم پیش آن رفیقمان که همیشه میگفت شما دو نفر خوراک ع دو نفره هستید ، و ع بگیریم ! همیشه بهمان میگفت حتی اگر یکی تان اخم کند و آن یکی لبخند بزند هم ع معرکه ای از آب در می آید . نمیدانم چرا اما مردک دیوانه انگار راست میگفت ..

قرار گذاشته بودیم که بعدترها ، یک بار که مسافرت میرویم ، موقعی که من در جاده داشتم رانندگی می و با موبایل حرف میزدم ، موبایلم را از دستم بکشد و از پنجره پرت کند بیرون ، میگفت این کار همیشه آرزویش بود و من موظفم که او را به آرزویش برسانم ! میگفتم خدا خدا کند که آن موقع آیفون نداشته باشم وگرنه .. و تا میگفتم وگرنه ، می پرید توی حرفم و میگفت وگرنه چی ؟ ها ؟ جراتش رو داری بگو .. و من میخندیدم ، که حالا نخند کی بخند ..

قرار گذاشته بودیم سالی یک هفته باهم قهر کنیم ، میگفت " همیشه که خوب و آشتی باشیم مزه نمیده ، آدم خسته میشه " و بعد خنده دار تر آنجاییش میشد که برای قهر مان تاریخ هم تعیین میکرد ، میگفت تا ماه بعد فرصت داری که بهانه برای قهر پیدا کنی ! یکبار یادم است با دوستانم داشتیم م میکردیم برای پیدا دلیل قهر ، چقدر میخندیدیم !

قرار گذاشته بودیم بعد تر ها چند نفر را باهم بزنیم ، روزی که این قرار را گذاشتیم یادم است که کاملا جدی بودیم سر حرفمان ، توی لیست مان دو تا بود ، یک مدیر آموزش ، یک متصدی رستوران ، و یک رفتگر ، بله درست است یک رفتگر ! بنده ی خدا یکبار سر صبح زنگ خانه را زده بود و عیدی میخواست ، خب با خواب ی نباید شوخی میکرد ، حق داشت ! قرار گذاشته بودیم که هر جا که لازم دانستیم همدیگر را ببوسیم ، میگفت از الان حواست را جمع کن ، ممکنه تو تا ی باشه ، ممکنه تو معاونت دانشجویی باشه ، ممکنه حیاط کلانتری باشه ، بعد از این جمله چشمانش یک مرتبه درشت شد ، هر موقع که چیزی هیجان زده اش میکرد اینگونه میشد ، بی نظیر ترین چیزی که میتوانستی در دنیا تماشا کنی ! و بعد با همان ذوق خنده دارش گفت : وای حیاط کلانتری خیلی خوبه ، توروخدا قول بده بریم حیاط کلانتری ، توروخدا ! من حال آن لحظه ام را هرگز فراموش نمیکنم ، آنچنان به او قول احمقانه ای داشتم میدادم که هنوز هم یادش میوفتم خنده ام میگیرد روزی که حرف های آ را به من میزد ، کنار آبسرد کن کنار سلف نشسته بودیم ، من در آفتاب نشسته بودم و او در سایه ، نگاه زیرزیرکی متصدی فتوکپی هم یادم می آید ، انگار میدانست که درونم چه ز له ای در حال وقوع است ،

وقتی حرف هایش تمام شد و نوبت به من رسید خیلی چیزها داشتم برای گفتن ، خیلی سوال ها داشتم برای پرسیدن ، نگاهش ، نور خورشید و تلاءلو آن لابه لای موهایش بود ، حرف زدن سخت شده بود مثل نفس کشیدن ، آب دهانم را قورت دادم ،

و فقط پرسیدم آ قربانت شوم تو که بروی من تنها با قرارهایمان چه کنم ؟!

تنها چیزی که بعد از این یادم می آید ، آهسته دور شدنش بود.


| پویان اوحدی |

برچسب ها : ما با هم قرارهای زیادی داشتیم - میگفت ,بودیم ,گذاشته ,یادم ,داشتم ,کلانتری ,قرار گذاشته ,گذاشته بودیم ,حیاط کلانتری ,داشتم برای ,قرار گذاشته بودیم
محبوبم ( نامه شماره بیست و نه )
عنوان وبلاگ : کافه شعر


محبوبم

به باز دگمه ها قانع نباش

پیراهن

س وشی ست برای جای زخم

پوستم را کنار بزن

چیزهای زیادی پنهان است!


دنده ها

چون ردیفی از قفسه

مملو از کتاب های عاشقانه

که زیبایی زنی چون تو را نوشته اند


شش ها

چون دو بادکنک

انباشته از نفس های تو

که جا مانده اند از بوسه هات


و این قلب

که می تواند شمع باشد

شمعی خاموش

پوستم را کنار بزن

و با آتشی که در دستانت پنهان داری

قلب تاریک و فسرده ام را

روشن کن.


| حمید جدیدی |

برچسب ها : محبوبم ( نامه شماره بیست و نه )
یک رویارویی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شما چه طور می توانید بگویید که عاشق یک نفر هستید؛

در صورتی که هزاران نفر در دنیا وجود دارند که شما به آن ها بیش تر عشق می ورزیدید، اگر آن ها را ملاقات می کردید؟

اما هرگز نکردید.

ما باید بپذیریم که عشق، تنها،

نتیجه ی یک رویارویی ست.


| چار بوکفسکی |

برچسب ها : یک رویارویی
عاشق نسرینم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گاهی وقتا وسط غذا خوردن خسته میشم و ول میکنم میرم. گاهی وسط کلاس درس عمومی خسته میشم و بدون اجازه ول میکنم میرم. گاهی از دوست داشتن نسرین خسته میشم ولی نمیتونم ولش کنم و برم. به جز دوست داشتن نسرین در سایر موارد سعی میکنم از هر جایی خسته شدم ول کنم برم.

نسرین رو بخاطر خنگیش دوست دارم. یه بار بهش گفتم بیا قربون هم بریم، گفت: باشه ولی یه جور بریم که هشت هشت و نیم خونه باشیم. بابام دعوام میکنه.

از آرایش بدم میاد، بخاطر همین یه پنکک قل برای نسرین یدم گفتم اصل فرانسه س. فرداش صورتش پر از جوشای ریز شد ولی بازم دوسش داشتم. از لاک قرمز خوشم میاد. اما نسرین هیچوقت لاک نمیزنه. میگه میخونم گناه داره. باشگاه نمیرم، چون میخوام هروقت نسرین سرشو روی شکمم میذاره جاش نرم باشه.

اوایل عاشق موهای لَخت و بلند بودم. دوس داشتم وقتی از همه کلافم، بشینم یه گوشه ی دنج، موهای نسرینو ببافم. اما بعد از اولین جلسه شیمی درمانی نسرین توی اینترنت سرچ «چگونه کچل هارا دوست داشته باشیم؟» و هرچی مقاله بود رو خوندم. و فهمیدم خوبیش اینه پسفردا که عروسی کنیم توی شوید باقالاهای نسرین اون چیزایی که لای برنجاس حتما شیویده نه موهای نسرین.

دانشجوی کارشناسی ی کامپیوترم، اما هنوز از نخ سوزن چرخ خیاطی مامان احساس قدرت میکنم. اسمم محمدرضاس ولی نسرین صدام میکنه محمدم. آرزو می کاش از اول اسمم «محمدم» بود.


| لئو |

برچسب ها : عاشق نسرینم - نسرین ,دوست ,میکنم ,خسته ,موهای ,میشم ,خسته میشم ,داشتن نسرین ,دوست داشتن ,میرم گاهی ,میکنم میرم ,دوست داشتن نسرین
عشق چیست؟
عنوان وبلاگ : کافه شعر


عشق چیست؟

جز آنکه زن همدمی باشد برای مرد

و مرد تکیه گاهی برای زن؟

یعنی فهم و اجرای این نیم خط،

آن قدر سخت است

که همه تنهایند؟


| گلی ترقی |

برچسب ها : عشق چیست؟
این منم! زنی که گریه نمیکند
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بزرگ تر شده ام...

چیزی که مرا نکشت،

قوی ترم کرد...

به نیمه ی پر لیوان نگاه کن:

"این منم! زنی که گریه نمیکند"


خاطراتم را زنده به گور کرده ام...

و خودم را که دوستت داشت،

از پنجره ای که گریه میکرد

به خیابان انداختم!


حالا به منی که دوستت ندارد بگو:

"چگونه غم ها مرا نمیکشند؟!"

وقتی در انعکاس تمام آینه ها

دستی که مرا بغل کرده است،

نبودن توست...

چیزی نگو...

به نیمه ی خالی لیوان نگاه کن

"این منم! زنی که گریه نمیکند"


| اهورا فروزان |

برچسب ها : این منم! زنی که گریه نمیکند - نمیکند ,گریه نمیکند ,لیوان نگاه
تنها شده ام
عنوان وبلاگ : کافه شعر


خودم را ادامه می دهم

در پیراهنی

که زیباترم می کند

در چمدانی

که حجم بیشتری از من را می گیرد و

به خیابان می روم

تا باقی مانده ام را گم کنم

حالا که هیچ اتوبوسی

ما را به جایی نمی رساند،

حالا که هیچ کدام از این ایستگاه ها

چیزی برای منتظر ماندن ندارند،

فکر کن

به زنی که زیبایی اش را

کنار تابلوی "توقف ممنوع" جا گذاشته و ...

بیا باقی مانده ام را با خودت ببر

تنها شده ام

آنقدر تنها

که ادامه ای ندارم.


| جمعیتی از خودم / پریسا صالحی |

برچسب ها : تنها شده ام - باقی مانده
عاشق نسرینم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گاهی وقتا وسط غذا خوردن خسته میشم و ول میکنم میرم. گاهی وسط کلاس درس عمومی خسته میشم و بدون اجازه ول میکنم میرم. گاهی از دوست داشتن نسرین خسته میشم ولی نمیتونم ولش کنم و برم. به جز دوست داشتن نسرین در سایر موارد سعی میکنم از هر جایی خسته شدم ول کنم برم.

نسرین رو بخاطر خنگیش دوست دارم. یه بار بهش گفتم بیا قربون هم بریم، گفت: باشه ولی یه جور بریم که هشت هشت و نیم خونه باشیم. بابام دعوام میکنه.

از آرایش بدم میاد، بخاطر همین یه پنکک قل برای نسرین یدم گفتم اصل فرانسه س. فرداش صورتش پر از جوشای ریز شد ولی بازم دوسش داشتم. از لاک قرمز خوشم میاد. اما نسرین هیچوقت لاک نمیزنه. میگه میخونم گناه داره. باشگاه نمیرم، چون میخوام هروقت نسرین سرشو روی شکمم میذاره جاش نرم باشه.

اوایل عاشق موهای لَخت و بلند بودم. دوس داشتم وقتی از همه کلافم، بشینم یه گوشه ی دنج، موهای نسرینو ببافم. اما بعد از اولین جلسه شیمی درمانی نسرین توی اینترنت سرچ «چگونه کچل هارا دوست داشته باشیم؟» و هرچی مقاله بود رو خوندم. و فهمیدم خوبیش اینه پسفردا که عروسی کنیم توی شوید باقالاهای نسرین اون چیزایی که لای برنجاس حتما شیویده نه موهای نسرین.

دانشجوی کارشناسی ی کامپیوترم، اما هنوز از نخ سوزن چرخ خیاطی مامان احساس قدرت میکنم. اسمم محمدرضاس ولی نسرین صدام میکنه محمدم. آرزو می کاش از اول اسمم «محمدم» بود.


| ناشناس |

برچسب ها : عاشق نسرینم - نسرین ,دوست ,میکنم ,خسته ,موهای ,میشم ,خسته میشم ,داشتن نسرین ,دوست داشتن ,میرم گاهی ,میکنم میرم ,دوست داشتن نسرین
تنها شده ام
عنوان وبلاگ : کافه شعر


خودم را ادامه می دهم

در پیراهنی

که زیباترم می کند

در چمدانی

که حجم بیشتری از من را می گیردو

به خیابان می روم

تا باقی مانده ام را گم کنم

حالا که هیچ اتوبوسی

ما را به جایی نمی رساند،

حالا که هیچ کدام از این ایستگاه ها

چیزی برای منتظر ماندن ندارند،

فکر کن

به زنی که زیبایی اش را

کنار تابلوی "توقف ممنوع" جا گذاشته و ...

بیا باقی مانده ام را با خودت ببر

تنها شده ام

آنقدر تنها

که ادامه ای ندارم.


| جمعیتی از خودم / پریسا صالحی |

برچسب ها : تنها شده ام - باقی مانده
آدم تنها
عنوان وبلاگ : کافه شعر


فکر می می شود تو را دوست داشت،

با دستهایت آب خورد

و موهای بادخورده ات را سیر نگاه نگاه کرد،

اما فاصله چیزهای زیادی به آدم یاد می دهد:

اینکه صبح تو ساعت 12 من نیست

و شب به خیر من درست وسط نهار خوردنت.

وقتی دلتنگی زنگ می خورد،

کوتاهی هیچ سیم تلفنی به خالی شدن اندوه از شانه ات کمک نمی کند

و هیچ پرنده ای تصویر بغض کرده ات را از کابلها تشخیص نمی دهد.

من از غروب آفتاب شهرمان فهمیده ام:

آدم که تنها می شود،

عاشق چه ها که نمی شود!


| بهرنگ قاسمی |

برچسب ها : آدم تنها
وراجی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اگر از آنهایی هستید که بدونِ انتظارِ جواب، هی حرف هایتان را می نویسید

و برای مخاطبتان می فرستید،

آن هم در شرایطی که او یا خواب است

یا سرِکار یا سفر یا هرجای دیگر و دسترسی به تلفنِ همراهش ندارد،

بدانید که در آستانهء دل بستن قرار گرفته اید.

چرا که از بارزترین نشانه های دلبستگی،

ورّاجی است!


| نیلوفر نیک بنیاد |

برچسب ها : وراجی
من عاشقت بودم عزیزم، تو نفهمیدی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


حیف منی که منتظر شدم تو بهتر شی!

حیف تموم لحظه هایی که دوست داشتم

دورو ورم که بهتر از تو خیلیا بودن...

هرکی میخواس جاتو بگیره، من نمیذاشتم!


دنیای تو کوچیکتر از اون بود که میگفتی

کوچیکتر از اونی که من تو وسعتش جا شم...

کاری که کردی با دلم، کوه و زمین میزد!

جوری ش تم که دیگه نمیتونم پاشم!


**

گفتم یه روزی بی خبر از پیش من میره

گفتم گلوش گیره منو گردن نمیگیره...

هرباار که یادم میای انگار میمیرم

لعنت به تو ! آدم مگه چن بار میمیره؟!


عاشق که نه... اما نفهمیدی دوست داشتم!


**

بخشیدمت، اون لحظه هایی که ترک خوردم

وقتی با چشمای خودم دیدم داری میری

من واسه ی آرامشت دنیامو میبخشم

تو واسه ی نش دن من چند میگیری؟!


بخشیدمت، بخشیدمت اما حواست هست

هرکاری تا به این دیوونه برگردی

از عالم و آدم گذشتم، مال تو باشم...

در حق هر دوتای ما خیلی بدی کردی


**

گفتم یه روزی بی خبر از پیش من میره

گفتم گلوش گیره منو گردن نمیگیره!

هرباار که یادم میای انگار میمیرم

لعنت به تو ! آدم مگه چن بار میمیره؟!


من عاشقت بودم عزیزم، تو نفهمیدی...


| اهورا فروزان |

برچسب ها : من عاشقت بودم عزیزم، تو نفهمیدی - گفتم ,نفهمیدی ,انگار میمیرم ,میای انگار ,میمیرم لعنت ,عاشقت بودم ,بودم عزیزم، ,میای انگار میمیرم ,گردن نمیگیره هرباار
ورق می زنم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گوشه ی باران را ورق می زنم

به ابر می رسم

گوشه ی ابر را ورق می زنم

به دریا می رسم

گوشه ی دریا می ایستم

جیبم را از سنگریزه پر می کنم

و منتظر ابر می مانم

اینبار

نباید گوشه ی هیچ منظره ای را خیس کند!

چشمم را می بندم

به دیوار دیروز تکیه می دهم

و چترم را پایین تر می گیرم

شرط می بندم

اینبار

تق تق هیچ کفشی توجه م را جلب نخواهد کرد

و به تمام سایه های معطر بی اعتنا خواهم بود

زنی

با پای نزدیک می شود

لبخند می زند

و می پرسد

چگونه می توان گوشه ی سرگذشت را ورق زد؟


| احسان افشاری |

برچسب ها : ورق می زنم - گوشه
یک رویارویی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شما چه طور می توانید بگویید که عاشق یک نفر هستید؛

در صورتی که هزاران نفر در دنیا وجود دارند که شما به آن ها بیش تر عشق می ورزیدید،

اگر آن ها را ملاقات می کردید؟

اما هرگز نکردید.

ما باید بپذیریم که عشق، تنها،

نتیجه ی یک رویارویی ست.


| چار بوکفسکی |

برچسب ها : یک رویارویی
وراجی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اگر از آنهایی هستید که بدونِ انتظارِ جواب، هی حرف هایتان را می نویسید

و برای مخاطبتان می فرستید،

آن هم در شرایطی که او یا خواب است

یا سرِکار یا سفر یا هرجای دیگر و دسترسی به تلفنِ همراهش ندارد،

بدانید که در آستانهء دل بستن قرار گرفته اید.

چرا که از بارزترین نشانه های دلبستگی،

ورّاجی است!


| نلوفر نیک بنیاد |

برچسب ها : وراجی
تنهایی را آفرید
عنوان وبلاگ : کافه شعر


فکر می کنم خدا شنبه مرد را آفرید

یکشنبه زن

دوشنبه عشق

نفرت

چهارشنبه لبخند

پنج شنبه مرگ را

اما هیچکدام را نداشته تنهایی را آفرید!

گوشه ای نشست و دنیا را تعطیل کرد...


| محسن حمزه |

برچسب ها : تنهایی را آفرید - آفرید
تو ی منی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بعضی ها شنبه ی آدمند

پُرِ قرار های تازه

پُرِ شروع های دوباره

جدی و عبوس

بعضی ها ی آدمند

پُرِ کارهای نکرده

پُرِ وعده های عقب افتاده

آشفته و مضطرب

بعضی ها پنجشنبه آدمند

پُرِ رهایی و بی خیالی

پُرِ سبک باری و خوشحالی

تو ی منی

بهترین روز هفته ام،

که آفتابش بالا نیامده به غروب میرسد...


| حسین وحدانی |

برچسب ها : تو ی منی - پُرِ ,آدمند ,بعضی ,آدمند پُرِ
سه ساعت است که تنهایی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


«- سلام...حرف بزن خانم!

دوباره حرف بزن با من

گذشته بیست خزان بر ما

تو خوب مانده ای اما من...


به فکر معجزه ای بودم

میان حسرت و دلسردی

تو را صدا بزنم، شاید

دلت بگیرد و برگردی...


تنم خلاصه ای از غم بود

اگرچه ظاهر عادی داشت

لبم برای نخندیدن

دلیل های زیادی داشت...


غمت، روایت اندوهی

که در سپیدی مویم بود

شبیه غدّه ی بدخیمی

همیشه توی گلویم بود... »


کلاه از سر خود بردار

ردیف کن کلماتت را

کنار آینه تمرین کن

گره بزن کرواتت را


نگاه کن به خودت صد بار :

عصا و پیرهنت بد نیست

اتوی پ وات خوب است

نشسته روی تنت، بد نیست !


بدون ترس، بزن بیرون

شتاب کن که غروب آمد

هزار مرتبه از حافظ

سوال کردی و خوب آمد!


مقدّر است که پایانی

به رنج مستمرت باشد

به این امید بزن بیرون

که عشق منتظرت باشد...


...دوباره پک بزن آهسته

به آ ین نخ سیگارت

سه ساعت است که تنهایی

ی نیامده دیدارت...


سه ساعت است که در سرما

تو و امیدِ تو پابندند

سه ساعت است که دراین پارک

کلاغ ها به تو می خندند ...


سه ساعت است که تنهایی

ی نیامده نزدیکت

به عشق فکر نکن، برگرد

به سمت خانه ی تاریکت...


سه بار قفل بزن بر در

بشوی صورت ماتت را

کنار آینه تمرین کن

گره بزن کرواتت را...


صدای تیر تو می پیچد

میان خانه ی خاموشت

و مرگ،یک زن دیوانه ست

که گریه کرده در آغوشت...


| آلن دلون لاغر می شد و کتک می خورد / حامد ابراهیم پور |


برچسب ها : سه ساعت است که تنهایی - ساعت ,تنهایی ,آینه تمرین ,کنار آینه
یک رویارویی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شما چه طور می توانید بگویید که عاشق یک نفر هستید؛

در صورتی که هزاران نفر در دنیا وجود دارند که شما به آن ها بیش تر عشق می ورزیدید،

اگر آن ها را ملاقات می کردید؟

اما هرگز نکردید.

ما باید بپذیریم که عشق، تنها،

نتیجه ی یک رویارویی ست.


| چار بوکفسکی |

برچسب ها : یک رویارویی
آن که پشت در منتظر است
عنوان وبلاگ : کافه شعر


آن که

در را محکم می کوبد

به اهل خانه نزدیک تر است

آن که

در را آهسته می کوبد

غریبه ای است

که قصد آشنایی دارد

اما بدان

آن که پشت در منتظر است

از همه عاشق تر است...


| یارمحمد اسدپور |

برچسب ها : آن که پشت در منتظر است
ورق می زنم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گوشه ی باران را ورق می زنم

به ابر می رسم

گوشه ی ابر را ورق می زنم

به دریا می رسم

گوشه ی دریا می ایستم

جیبم را از سنگریزه پر می کنم

و منتظر ابر می مانم

اینبار

نباید گوشه ی هیچ منظره ای را خیس کند!

چشمم را می بندم

به دیوار دیروز تکیه می دهم

و چترم را پایین تر می گیرم

شرط می بندم

اینبار

تق تق هیچ کفشی توجه م را جلب نخواهد کرد

و به تمام سایه های معطر بی اعتنا خواهم بود

زنی

با پای نزدیک می شود

لبخند می زند

و می پرسد

چگونه می توان گوشه ی سرگذشت را ورق زد؟


| احسان افشاری |

برچسب ها : ورق می زنم - گوشه
خسته ام از تو، از خودم ، از ما
عنوان وبلاگ : کافه شعر


کفش هایم کجاست ؟ می خواهم

بی خبر راهی سفر بشوم

مدتی بی بهار طی م

دو سه پاییز دربدر بشوم


خسته ام از تو، از خودم ، از ما

«ما» ضمیر بعیدِ زندگی ام

دو نفر انفجار جمعیت است

پس چه بهتر که یک نفر بشوم


یک نفر در غبار سرگردان ،

یک نفر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم ،

کم برای تو درد سر بشوم


حرفهای قشنگِ پشت سرم

آرزوهای مادر و پدرم

آه خیلی از آن ش ته ترم

که عصای غم پدر بشوم


پدرم گفت : «دوستت دارم ،

پس دعا می کنم پدر نشوی»

مادرم بیشتر پشیمان که

از خدا خواست من پسر بشوم


داستانی شدم که پایانش

مثل یک عصر دلگیر است

نیستم در حدود حوصله ها،

پس چه بهتر که مختصر بشوم


دورها قبر کوچکی دارم

بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بزن نگذار

با تو از این غریبه تر بشوم


| میخانه ی بی خواب / مهدی فرجی |

برچسب ها : خسته ام از تو، از خودم ، از ما - بشوم ,خودم ،
خودم را ترک کرده بودم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


همیشه آ ین سطر برایش می نوشتم روزی بیا که برای آمدن دیر نشده باشد...

می نوشتم روزی بیا که هنوز دوستت داشته باشم، که هنوز دوستم داشته باشی...

می نوشتم در نبودنت به تمام ذرات زندگی کافر شده ام جز ایمان به برگشت تو...

امروز برای شما می نویسم یقینا آمده است

ولی روزی که من از هراس دیوارها خانه را که نه،

خودم را ترک کرده بودم...


| نیکی فیروزکوهی |

برچسب ها : خودم را ترک کرده بودم - روزی ,کرده بودم
کم دل مارو ببر دلبر
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نمیدونم داد بود یا اردیبهشت

شاید هم تیر بود ...

اصلا مهم نیست چه فصلی بود دلبر

مهم اینه من تو رو وقتی دیدم که انار درخت اسایشگاه تازه گل کرده بود .

تو تازه ماتیک قرمزتو کشیدی بودی رو لبات، روسریتو سفت گره زده بودی و با ریشه هاش بازی میکردی ...

اینام مهم نیست اصلا

مهم اینه تو نشسته بودی رو نیمکتِ بغلی که پرویز نشسته بود ، سرت پایین بود نمیدیدی چه جور داری دلِ مارو میبری !

تا به خودمون اومدیم دیدیم دستمونو گرفتن گفتن هوا خوری تموم شده برو تو اتاقت!

مارو همینجور که کشون کشون میبردنمون ،عقبو نگا میکردیم که ببینیم جلال و جبروتت راه نیفته دل یکی دیگرم ببره

خب هرچی باشه عاشقیم غیرت داریم ...

حالا که فکر میکنیم همون داد بود اوایلشم بود ، اسمتو از بخش صدا زدن بلند شدی رفتی سمت ساختمون یه گلِ انارم از شاخه ها کندی گذاشتی گوشه موهات ...

آخه کدوم عاقلی از گلِ انار کرده ی درخت گیره ی سر میسازه واسه موهاش؟

حق و والنصاف که درست جایی آوردنمون

دِ آخه میدونی این آدم بیرونیا اینجوری عاشقی نمیکنن

نمیشینن یک ساعت منتظر دلبرشون تا یه لحظه بیاد از بغلشون ردشه بره

تازه نگاشونم نکنه! فقط عطر موهاش بخوره به مشامشونو مستشون کنه ..

اون آدما که اونور میله های آسایشگان فقط یکیو میخوان تنها نباشن ، واسشون مهم نیست این دلبرِ دلش بگیره یا نه فقط میخوان بگن یکیو دارنُ نشون بدن اینام میتونن با یکی باشن

همه که مث من دلشون برا اون چشای فندقیت نمیره که .

همه که مثل من دو ساعت س ا پشت درِ اتاقت منتظر نمیمونن! گوششونو نمیچسبونن به در صدای آواز خوندنتو از تو اتاقت بشنون که ...

آره دلبر دیگه این حرفارو زدم یکم بیشتر قدر مارو بدونی ، راه بیای با دلمون ،

الانم مثل دادِ همون روزیه که داشتی با ریشه های روسریت بازی میکردی

بیا بشین رو نیمکت منم بیام گل انارِ بزارم گوشه ی موهای مشکیت .

بزار به جا یه دیونه ی غیر قابل کنترل بشیم دوتا! بزار جفت شیم ...

آ نگا کن دلبر یه مژه افتاده رو گونه ی سمت چپت منو آرزو کن تا برش دارم ..

راستی میدونستی این روسری خیلی بهت میاد؟

کم دل مارو ببر باور کن دیونه هام دلشون ضعف میره !


| زهرا مصلح |

برچسب ها : کم دل مارو ببر دلبر - مارو ,دلبر ,اتاقت ,بودی
سرزمین من
عنوان وبلاگ : کافه شعر


با من از دست هایت

از پیشانی ات

و از آفتاب تندی که بر آن می تابد

از پیراهنت بگو

که باد

به ات می چسباند آن را

وقتی در میان خوشه های گندم ایستاده ای

و فکر زمستان پیش رو

که به گرمای آغوش من می کشاندش.

بوی گندم ویرانم می کند

بوی وحشی بازوانت ویرانم می کند

با من از خاک مزرعه ات حرف بزن

و بگذار

شعرهایم

تب تند تنت را داشته باشد

تب خاکی را که سرزمین من است.

| شکریه عرفانی |

برچسب ها : سرزمین من
مرا دوست بدار
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اگر دوستم داری تمام و کمال دوست بدار

نه زیر خطی از سایه ی روشن .

اگر دوستم داری سیاه و سفیدم را دوست بدار

و خا تری و سبز و طلاییو درهم .

روز دوستم بدار

شب دوستم بدار

و در بامداد با پنجره ای باز!

اگر دوستم داری مرا تکه تکه نکن

تمام و کمال دوستم بدار

یا اصلا دوستم ندار .


| هوگو ماوریس کلاو |

برچسب ها : مرا دوست بدار - دوستم ,بدار ,داری ,دوست ,دوستم داری ,دوست بدار ,دوستم بدار
کم دل مارو ببر دلبر
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نمیدونم داد بود یا اردیبهشت

شاید هم تیر بود ...

اصلا مهم نیست چه فصلی بود دلبر

مهم اینه من تو رو وقتی دیدم که انار درخت اسایشگاه تازه گل کرده بود .

تو تازه ماتیک قرمزتو کشیدی بودی رو لبات، روسریتو سفت گره زده بودی و با ریشه هاش بازی میکردی ...

اینام مهم نیست اصلا

مهم اینه تو نشسته بودی رو نیمکتِ بغلی که پرویز نشسته بود ، سرت پایین بود نمیدیدی چه جور داری دلِ مارو میبری !

تا به خودمون اومدیم دیدیم دستمونو گرفتن گفتن هوا خوری تموم شده برو تو اتاقت!

مارو همینجور که کشون کشون میبردنمون ،عقبو نگا میکردیم که ببینیم جلال و جبروتت راه نیفته دل یکی دیگرم ببره

خب هرچی باشه عاشقیم غیرت داریم ...

حالا که فکر میکنیم همون داد بود اوایلشم بود ، اسمتو از بخش صدا زدن بلند شدی رفتی سمت ساختمون یه گلِ انارم از شاخه ها کندی گذاشتی گوشه موهات ...

آخه کدوم عاقلی از گلِ انار کرده ی درخت گیره ی سر میسازه واسه موهاش؟

حق و والنصاف که درست جایی آوردنمون

دِ آخه میدونی این آدم بیرونیا اینجوری عاشقی نمیکنن

نمیشینن یک ساعت منتظر دلبرشون تا یه لحظه بیاد از بغلشون ردشه بره

تازه نگاشونم نکنه! فقط عطر موهاش بخوره به مشامشونو مستشون کنه ..

اون آدما که اونور میله های آسایشگان فقط یکیو میخوان تنها نباشن ، واسشون مهم نیست این دلبرِ دلش بگیره یا نه فقط میخوان بگن یکیو دارنُ نشون بدن اینام میتونن با یکی باشن

همه که مث من دلشون برا اون چشای فندقیت نمیره که .

همه که مثل من دو ساعت س ا پشت درِ اتاقت منتظر نمیمونن! گوششونو نمیچسبونن به در صدای آواز خوندنتو از تو اتاقت بشنون که ...

آره دلبر دیگه این حرفارو زدم یکم بیشتر قدر مارو بدونی ، راه بیای با دلمون ،

الانم مثل دادِ همون روزیه که داشتی با ریشه های روسریت بازی میکردی

بیا بشین رو نیمکت منم بیام گل انارِ بزارم گوشه ی موهای مشکیت .

بزار به جا یه دیونه ی غیر قابل کنترل بشیم دوتا! بزار جفت شیم ...

آ نگا کن دلبر یه مژه افتاده رو گونه ی سمت چپت منو آرزو کن تا برش دارم ..

راستی میدونستی این روسری خیلی بهت میاد؟

کم دل مارو ببر باور کن دیونه هام دلشون ضعف میره !


| زهرا مصلح |

برچسب ها : کم دل مارو ببر دلبر - مارو ,دلبر ,اتاقت ,بودی
لبخند تو
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گفتی دوستت دارم و رفتی،

من حیرت ..!

از دور سایه هایی غریب می آمد،

از جنس دل تنگی و اندوه

و غربت و تنهایی

و شاید عشق...

با خود گفتم هرگز دوست ات نخواهم داشت،

گفتم عشق را نمی خواهم !

ترسیدم و گریختم...

رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم،

و اینها

پیش از قصه ی لبخندِ تو بود


| مصطفی مستور |

برچسب ها : لبخند تو
سرخ
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شعر خو و غصه هایم رفت

شعر خو و دلبری کردی

چشم بستی و بوسه ای بعدش

چشم بستی و خود سَری کردی ...


شعر خو م و گونه بوسیدیم

شعر خو م و یک بغل بعدش

می شْنیدی که دوستت دارم

ذوق کردی و یک غزل بعدش ...


دست بُردی در آرزوهایم

قول دادی که مالِ من بشوی

قول دادی که تووی هر قهوه

باز تعبیرِ فالِ من بشوی ...


چشم هایت به گردِ سبزی که

غَلت می زد درونِ سینی، بود

تکیه دادی و منتظر م

عشق آنجا که می نشینی بود


قاچ کردیم و سرخِ پُررَنگش ...

قاچ کردیم و زندگی خندید

دست بردم میانِ آغوشت

سرخ هایی که با تو می چسبید ...


سرخ یعنی که دوستت دارم

سرخ یعنی که دلبرم باشی

ناز کم کن بهارِ من، اصلا

سرخ یعنی که همسرم باشی ...


| مریم قهرمانلو |

برچسب ها : سرخ - یعنی ,دادی ,بعدش ,کردی ,دوستت دارم
می شه لبخند بزنی؟!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اگه وقتایی که لبخند می زنی

دیدی کم توجهم یا بی حواس

نگو پس دلت کجاس

« دل و جانم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور ِ منی »

می شه لبخند بزنی؟!


| احسان رعیت |

برچسب ها : می شه لبخند بزنی؟! - لبخند ,لبخند بزنی؟ ,می شه لبخند ,می شه لبخند بزنی؟
اگر کتاب بخوانید
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اگر یک جلد کتاب بخوانید ممکن است به کتاب خواندن علاقه مند شوید.

اگر دو جلد کتاب بخوانید حتما به کتاب خواندن علاقه مند می شوید.

اگر سه جلد کتاب بخوانید به فکر فرو می روید.

اگر چهار جلد کتاب بخوانید در خلوت با خودتان حرف می زنید.

اگر پنج جلد کتاب بخوانید سیاهی ها را سفید و سفیدی ها را سیاه می بینید.

اگر شش جلد کتاب بخوانید نسبت به خیلی عقاید و نظرات بی باور میشوید و به توده های مردم و باورهایشان خشم می گیرید.

اگر هفت جلد کتاب بخوانید کم کم عقاید و نظرات جدید پیدا می کنید.

اگر هشت جلد کتاب بخوانید در مورد عقاید جدیدتان با دیگران بحث می کنید.

اگر نه جلد کتاب بخوانید در بحث ها یتان کار به مجادله می کشد.

اگر ده جلد کتاب بخوانید کم کم یاد می گیرید که با انی که کمتر از ده جلد کتاب خوانده اند بحث نکنید.

اگر صد جلد کتاب بخوانید دیگر با ی بحث نمی کنید و سکوت پیشه می گیرید.

اگر هزار جلد کتاب بخوانید آن وقت است که یاد گرفته اید دیگر تحت تاثیر مکتوبات قرار نگیرید و با مهربانی در کنار دیگر مردمان زندگی می کنید و اگر کمکی از دستتان بر بیاید در حق دیگران و جامعه انجام میدهید و در فرصت مناسب سراغ کتاب هزارو یکم میروید


| ناشناس |

برچسب ها : اگر کتاب بخوانید - کتاب ,بخوانید ,گیرید ,عقاید ,کتاب بخوانید ,خواندن علاقه ,کتاب خواندن ,کتاب خواندن علاقه
فوبیا و مازوخیسم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ما زنها همگی از دو بیماریِ روحی رنج میبریم که در علم روانشناسی به آن "فوبیا" و "مازوخیسم" میگویند!

"فوبیا" یعنی ترس!

ما ترسِ از دست دادن داریم، خدا اگر به مردها یک قلب داده به ما هم یک قلب داده با این تفاوت که یک حفره درونش گذاشته که به آن "دلهره" میگویند!

ما حتی وسطِ یک سالن بزرگ در حالیکه لباسِ سفیدی که دامنش پف دار است پوشیده ایم ، دستمان دورِ گردنِ یار است و قند توی دلمان آب میشود هم نگرانیم!

نگرانِ تمام شدنِ شادی هایمان و حالِ خوشمان، یا وقتی که در آغوشش آرام گرفته ایم ، لمس دستانش را روی پوستِ تنمان حس میکنیم و حالمان خوب است به ناگاه دلمان میلرزد ، حفره ی قلبمان شروع میکند به بزرگ شدن و ترس به جانمان می افتد که مبادا روزی برسد که نداشته باشیمش و شبی بیاید که بدون دستهایش ، بدون نگاهش و بدون صدایش بمانیم!

بخاطر همین بعد از هر نوازش و بوسه ای بعد از هر حالِ خوبی با چهره ای نگران و مردمکی لرزان نگاهش میکنیم و یک جمله مشترک میگوییم: "قول بده هیچوقت تنهام نزاری"

اینجاست که مازوخیسم وارد عمل میشود، "مازوخیسم" یعنی خودآزاری، شروع میکنیم به ثبت خاطره، به ع گرفتن های گاه و بی گاه ، از صورت کفی و ریشِ نصفه نیمه اش بگیر تا نیم رخ جذابش وقتی خیره به جاده می راند!

میگوییم دوستت دارمی را که گفت تکرار کند تا صدایش را ضبط کنیم ، هر آهنگی را که خیلی دوستش داریم برایش میفرستیم و میگوییم هر جا که هستی باید همین حالا برایمان بخوانی اش و همان را ده جا سیو میکنیم که مبادا گم بشود!

عاشقِ پیراهنِ آبی اش میشویم و یک روز که از تنش درش آورد بدون آنکه توی ماشین بیندازیم ، گوشه ی کمد پنهانش میکنیم که همیشه عطرش بماند!

و تمام این کارها را در حالی میکنیم که مطمئنیم همین یادگاری ها یک روزی وقتی که نداریمش دمار از روزگارمان در می آورد، اما بیماریم و کارهایمان دست خودمان نیست!

بالا ه نگرانی هایمان کار دستمان میدهد و همان بیقراری های مداوممان بلای جانمان میشود!

مرد است دیگر به قدرِ ما تحمل ندارد، زده میشود از بس در گوشش گفتیم "قول بده بمانی" ، "قول بده جز من نخواهی" ، "قول بده زود برگردی" قول بده فلان ، قول بده بهمان!

خسته میشود و درست وقتی جانمان بدون صدایش و حتی داد زدن ها و "خسته شدم" گفتن هایش در میرود ، بدون آنکه چمدانی ببندد و یا خداحافظی کند ، میرود!

حالا نه فوبیا داریم نه مازوخیسم از این پس ما دیوانه میشویم!

دیوانه ها که قرار نیست فقط قیافه ی زمخت ، دهان نیمه باز و چشم های خیره داشته باشند!

این دنیا پُر است از دیوانه هایی با دست های ظریف، ناخن های لاک زده، موهای پریشان و لبهایی سرخ!

دیوانه هایی که با دیگران کاری ندارند فقط شبها به جان خودشان می افتند، خاطراتشان را دورشان میچینند و با تماشای هر کدام یک تکه از قلبِ ترک خورده شان می افتد!


| پریسا یان |

برچسب ها : فوبیا و مازوخیسم - میکنیم ,مازوخیسم ,فوبیا ,دیوانه ,میشود ,میگوییم ,دیوانه هایی ,بدون آنکه ,بدون صدایش
از آن رازها باشم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


از آن رازها باشم

که توی یک مهمانی نه

عصرانه ای به صرف چای و شیرینی

هی بخواهد از من بگوید

و هی لبش را گاز بگیرد !


| زانیار برور |

برچسب ها : از آن رازها باشم
دختران نباید موهای بلند داشته باشند
عنوان وبلاگ : کافه شعر


مادرم موهای بلندی داشت

هر روز پشت پنجره می نشست

موهایش را می بافت

شعر می خواند

و منتظر پدر می ماند


پدر که می آمد

تلویزیون را روشن می کرد

از شیب تورم بالا میرفت، زمین می خورد

و باز سعی میکرد جو برای 5+1 بیابد

کشتگان عراق و را دفن می کرد

و از مادر سراغ شام را می گرفت


و مادر پرهایش را پشت پنجره جا می گذاشت

گل های دامنش در آشپزخانه می پژمرد

و چشم هایش پیاز د می کرد


پشت پنجره نشسته ام

موهایم را می بافم

و به این فکر می کنم که

دختران نباید موهای بلند داشته باشند


| سیمین صفادل |

برچسب ها : دختران نباید موهای بلند داشته باشند - پنجره ,موهای ,داشته باشند ,بلند داشته ,موهای بلند ,نباید موهای ,دختران نباید ,بلند داشته باشند ,دختران نباید موهای
بهترم یعنی!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نمِ باران نشسته روی شعرم... دفترم یعنی!

نمی بینم تو را ابری ست در چشم تَرم یعنی


سرم داغ است و یک کوره تبم، انگار خورشیدم

فقط یکریز می گردد جهان دورِ سرم یعنی


تو را از من جدا د و پشت میله ها ماندم

تمام هستی ام نابود شد، بال و پرم یعنی


نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم

اذان گفتند و من کاری ن ... کافرم یعنی؟


اگر ده سال برمی گشتم از امروز می دیدی

که من هم شور دارم عاشقی را از بَرَم یعنی


تنِ تو موطِن من بوده پس در پنهان کن

پس از من آنچه می ماند به جا؛ خا ترم یعنی


نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم

اگر منظورت این ها بود، خوبم... بهترم یعنی!


| قرار نشد/ مهدی فرجی |

برچسب ها : بهترم یعنی! - یعنی ,بهترم یعنی ,یعنی نشستم
فرصت هست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گفتم بیا ع یادگاری بگیریم

سیاه

سفید

خا تری

من روی صندلی چوبی قدیمی بنشینم

تو پشت سرم بایستی و دستهایت روی شانه من باشد.

گفتی: هنوز فرصت هست

همیشه فرصت هست.

گفتم بیا ع یادگاری بگیریم

من شبیه سی سالگی مادرم باشم

تو شبیه روزهایی که هنوز عاشقت بودم

و هر دو بیهوده لبخند بزنیم

به مردی که نمیشناسیمش.

گفتی: همیشه فرصت هست.

و ندیدی مرگ را که از آن سوی شمشادها

نگاهمان میکرد...


| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : فرصت هست - فرصت ,همیشه فرصت
شعر است و پریشانی!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بسیار غم انگیزم، بسیار نمی دانی!

لطفی کن و حاشا کن، بسیار شمردن را!


از فاصله ها خسته، محتاج به آغوشم...

باید تو بلد باشی، بر فشردن را!


موهای تو در باد و، دین و دل من بر باد!

بسپار به قاموس ات، بر باد سپردن را!


می خندی و می میرم، می میرم و می خندی

هرگز تو نمی فهمی از دلهره مردن را!


ای سیب ترین لذت ! ای حسرت بی پایان

بد تجربه ای بودی دیدن... وَ نخوردن را!


شعر است و پریشانی! هر چند نمی دانی!

بگذار بلد باشم، نام تو نبردن را...!


| م هاشمی هخا |

برچسب ها : شعر است و پریشانی!
چاشنی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


برایم کمی چاشنی بیاورید

هفت ادویه/ آویشن/پونه ی کوهی

بی طعم و خاصیتم

که اینطور تنها مانده ام

و این خلوص جاریِ در تنم

با مزاج هیچ دوستت دارمی سازگار نیست!

از خدا که پنهان نیست

از شما چه پنهان...!

به قلبم کمی نمک زده ام

تا به زخم ها بیشتر عادت کند

در چشم هام

(که از فرط خستگی شبیه کاسه اند)

تا قرنیه فلفل ریخته ام

تا اشک های بی جا، دلیل داشته باشد

گریه های شبانه ی یک مَرد، دلیل داشته باشد


گوش هایم طعم دارچین می دهند

حالا تا می توانید کنایه بزنید

تا می توانید زبان تلخی کنید

چیزی که می شنوم

صرفا صدای اوست


می خواهم حرف بزنم

اما زنبورها

با بغضی که در گلو داشتم

کندوی محکمی ساخته اند

نامش را بسختی صدا میزنم

_چیزی که حالا برازنده ی دهان است_

ملکه، با خیال راحت تخم گذاری می کند

زنبورهای کارگر جشن محصول می گیرند

نامش را بسختی صدا می زنم

عسل/شهد/بهارنارنج

از گوشه لبم

به آرامی تراوش می کند.


| حمید جدیدی |

برچسب ها : چاشنی - داشته باشد ,دلیل داشته
برایت عشق آرزو می کنم دخترم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


عشق آدم ها را گستاخ می کند دخترم!

از همان لحظه ای که دلت برای یک نفر جور دیگری تپید جسارت حذف دیگران را از زندگی ات پیدا می کنی

جسارت رد ، تند حرف زدن، ش تن...

حاضری هیچ نباشد جز همان یک نفر. قدرت زیادی پیدا میکنی برای نادیده گرفتن همه چیز.

کم کم حرف ها، نگرانی ها و دلتنگی های دیگران برایت کمرنگ می شود.

اما فراموش نکن، دوستانی که دوستت دارند تمام ثروت تو هستند. دنیا بدون دوست جای غم انگیزیست عزیزم...

با این حال روزی را می بینم که از دنیا هیچ نخواهی جز او...

عشق همینجاست !

همینجا که هیچ جز همان یک نفر برایت مهم نیست. خوشحالی او خوشحالی توست، آرامش او آرامش توست، و توجه او توجه همه ی دنیاست برای تو...

دخترم، آرزو می کنم ی که دوستش داری تورا بلد باشد. این قسمت ترسناک رابطه است. ترسناک است که شاید ی که دوستش داری دوستت نداشته باشد.

امیدوارانه می ترسم که زن ها اگر بشکنند، مثل شیشه ی ش ته همه را زخمی می کنند. و اگر از عشق پر شوند، مرهمند برای هر زخمی...

عشق آدم هارا مهربان می کند دخترم!

زیبا می کند آدم ها را

صبور می کند آدم هارا

برایت عشق آرزو میکنم عزیزدلم...


| اهورا فروزان |

برچسب ها : برایت عشق آرزو می کنم دخترم - برایت ,آرزو ,دخترم ,دوستش داری
اولین بوسه جهان
عنوان وبلاگ : کافه شعر


می دانی اولین بوسه ی جهان، چطور کشف شد؟

دستهاش تا آرنج گلی بود. گفت: "در زمان های بسیار قدیم، زن و مردی پینه دوز، یک روز هنگام کار، بوسه را کشف د.

مرد دستهاش به کار بود. تکّه نخی را به دندان کَند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز.

زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است.

گفت چه کار کنم و ناچار با لب برداشت... شیرین بود، ادامه دادند ..."


| سال بلوا / عباس معروفی |

برچسب ها : اولین بوسه جهان - دستهاش ,بوسه ,اولین بوسه
چقدر غمگین بوده ایم!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ابرهایی که توی این ع اند

تا حالا باید جایی باریده باشند

بی گمان گل های زیادی را رویانده اند

بی گمان یکی از آن گل ها را ی

برای معشوقه اش برده

و فکر می کنم معشوقه باید

لبخندی زده باشد از شادی

بی آنکه بداند

ما در این ع

چقدر غمگین بوده ایم!


| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : چقدر غمگین بوده ایم! - غمگین بوده ,چقدر غمگین
تو از تمام آنها بیشتری
عنوان وبلاگ : کافه شعر


زنی زیبا نامم را می خواند

زنی زیبا همکلام می شود

و زن زیبایِ دیگری

مرا به دعوت می کند!

یکی از پس هم

صمیمیتی عمیق

شادی های بزرگ

و تسلی خاطرات جوانی ام شاید

ن جمع می شوند

زیبایی جمع می شود

و تنهایی ام بزرگ و بزرگتر

می خندم...

بیشتر اما می گریم!

و از همدستگی "ازدحام و زیبایی"

هیچ چیز به یاد نمی آورم

چرا که "تو" چون همیشه

از تمام آنها بیشتری!


| حمید جدیدی |

برچسب ها : تو از تمام آنها بیشتری - آنها بیشتری ,تمام آنها
گم شدن
عنوان وبلاگ : کافه شعر


پنج سالم بود...آن روزها وقتی می خواستند کودکی را بترسانند از غول و دیو و بچه می گفتند...هیچ از گم شدن حرف نمی زد...شاید چون هیچ کدامشان در کودکی گم نشده بودند تا بفهمند ترس واقعی یعنی چی...

اما من تجربه اش ...یک لحظه حواس پرتی وسط یک بازار شلوغ نتیجه اش شد چشم های بارانی وسط تابستان...

چشم های خیسم ردیاب شده بودند تا شاید چهره ای آشنا ببینند...

در اوج نا امیدی با سرعت میان قدم های آدم بزرگ ها می دویدم ، گاهی چهره ای آشنا می دیدم و امیدوار می شدم ولی نزدیک تر که می شدم می فهمیدم نه...اشتباه دیده ام

دور خودم می گشتم که ترس بغلم کرد... امیدم نا امید شد...نشسته م یک گوشه...چشم هایم به آدم هایی بود که بی تفاوت از کنارم می گذشتند تا اینکه بالا ه یک نفر آمد بغلم کرد و گفت: گمشدی؟! انگار او از حالم خبر داشت...حتما او هم گمشده بود... ولی مگر آدم بزرگ ها هم گم می شوند؟!

دستم را گرفت و راه افتادیم. چند قدم که جلو رفتیم خانواده م را دیدم ...کابوس تلخ تمام شد...ترس رهایم کرد...

حالا که به آن روز فکر می کنم می فهمم آدم بزرگ ها هم در زندگی گم می شوند...حتی اگر اشک نریزند...حتی اگر نترسند...حتی اگر ی دنبالشان نگردد...

گاهی در دنیای خودشان گم می شوند و نمی دانند به کجا می خواهند بروند و به چه چیزی می خواهند برسند...

گاهی هم احساسات، آرزوها و یا هدف هایشان گم می شود ،تا اینکه فراموششان می کنند

حقیقت این است که آدم بزرگ ها بیشتر از بچه ها گم می شوند...فقط ی نیست که سراغشان را بگیرد... ی نیست این ترس و کابوس را تمام کند.


| حسین حائریان |

برچسب ها : گم شدن - شوند ,گاهی
یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ب خواب خوبی ندیدم برات!

با دیوونگیت ماه و پس میزدی!

به بغضای من انگ مستی زدن!

واسه شعر من داشتی دس میزدی!


حواست نبود از خودت رد شدی

با گرگا می یدی تو خون و دود

بغل ت...رفته بودی ولی!

جنازم رو دستای من مونده بود...


پ ، ازین خواب سرما زده

یه کابوس بدتر توی راه بود

امیدم به دستای گرمت فقط...

یه آرامش خیلی کوتاه بود


تو رفتی، نباید بهت فک کنم

نباید به خوابم بیای بعد ازین...

بهم گفتی دیگه نمی بینمت!

بهت گفته بودم که گرده زمین!


میمیرم روی شونه های پتو!

بغل میکنم گریه هامو به جات

به شعرا ی تلخم سپردم تورو

که برگشتی آغوش باشن برات...


تو صد ساله بی من قدم میزنی...

تو رفتی که دنیای من دق کنه

تصور کن انقدر غمگین بشی...

خیابون به جای تو هق هق کنه!


حواسم به اشکامه! باشه.... نباش!

با دیوار حرفامو میگم برو:

میگم " دیگه دوست ندارم ولی

یه بار دیگه کاشکی ببینم تورو!"


تورو باد پاییز آورده بود..

که با دست تقدیر رفتی به باد...

به فکر یکی دیگه ام بعد تو...

یکی که منو واسه ی "من" بخواد!


یکی باشه، تنها یکی! یک نفر!

یکی که بفهمه که حالم بده

که وقتی دلم از خدا هم پره

کنارم بمونه...عذابم نده...


یکی باشه که چشم و ابروی تو....

یکی باشه که ، دست های تو رو...

یکی که تو باشی... تو باشی فقط...

یکی که مهم نیست اصلا... برو!


| اهورا فروزان |

برچسب ها : یکی باشه، تنها یکی! یک نفر! - باشه ,تورو ,باشه، تنها
بگذار بکُشَدَت!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


آن چه را عاشقانه دوست می داری،

بیاب،

و بگذار تو را بکُشد.

بگذار خالی ات کند،

از هرچه هستی.

بگذار بر شانه هایت بچسبد،

سنگینت کند،

به سوی یک پوچی تدریجی.

بگذار بکشدت

و باقیمانده ات را ببلعد.

زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت،

دیر یا زود

اما چه بهتر که آن چه دوست می داری،

بکشدت.


| چار بوکفسکی / ترجمه: مهیار مظلومی |

برچسب ها : بگذار بکُشَدَت! - بگذار ,دوست می داری،
خوب بروید
عنوان وبلاگ : کافه شعر


چرا ما آدم ها عادت داریم وقتی می خواهیم رابطه ای را تمام کنیم

به بدترین شکلِ ممکن اینکار را می کنیم!

چرا ذره ای حرمت، احترام،عشق...

بینِ خودمان نگه نمی داریم!؟

شاید مجبور شدیم برگردیم؛چطور می خواهیم با هم رو به رو شویم!؟

چرا عادت کرده ایم خودمان را از چشم هم دیگر بندازیم!

به یکدیگر بر چسبِ خیانت کار،دروغگو،و هزار حرفِ دیگر بزنیم..

ما نمی توانیم آدم هارا به زور کنارِ خود نگه داریم.

نمی توانیم خودمان را به ی یاد آور باشیم..

کاش...

حداقل وقتی میخواهید بروید،خوب بروید

خودِ واقعیِ تان را نشان ندهید،

بُگذارید تصویری که از شما دارند اب نشود،

که آن آدم بیشتر از این،از انتخابش پشیمان نشود..

باورها تمام چیزی است که ما داریم آن هارا از ما نگیرید...


| یاسمین مهدی پور |

برچسب ها : خوب بروید - داریم ,خودمان
باید پارو نزد وا داد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تا به حال با ی همسفر شده اید، صبحانه بخورد بپرسد ناهار چه بخوریم، ناهار بخورد بپرسد شام چه بخوریم؟ شام هم بخورد و نگران صبحانه فردا باشد؟چند وقت پیش سفری پیش آمد، با یک گروه همسفر شدم، یک خانمی توی گروه بود نی قلیان، مثل مداد. خوب هم می خورد، اما مدام نگران وعده بعدی بود.

سال ها پیش، یک دوستی داشتم هر روز صبح، نگران زنگ می زد که فلانی، اگر فلانی نباشد من می میرم، شوهرش را می گفت. من هر روز دلداری اش می دادم که نگران نباش، نمی میری. یک روز به شوخی گفتم همان بهتر که او نباشد و تو بمیری، که اگر او باشد هم تو، با این ترس هایت می میری.

امروز مثنوی معنوی را که ورق می زدم یادشان افتادم، هم آن همسفرم، هم آن دوست قدیمی. مثنوی یک قصه ای دارد حکایت یک است که از صبح تا شب، توی یک جزیره سبزِ خوش آب و علف مشغول چراست. خوب می چرد، خوب می خورد، چاق و فربه می شود، بعد شب تا صبح از نگرانی اینکه فردا چه بخورد، هرچه به تن اش گوشت شده بود، آب می شود.

حکایت آن ، حکایت دل نگرانی های بی خود ما آدم هاست. حکایت همان ترس هایی، که هیچ وقت اتفاق نمی افتد، فقط لحظه هایمان را هدر می دهد. یک روز چشم باز می کنی، به خودت می آیی، می بینی عمری در ترس گذشته و تو لذتی از روز هایت نبردی. معتاد شده ایم، عادت کرده ایم هر روز یک دلمشغولی پیدا کنیم. یک روز غصه گذشته ر هایمان نمی کند، یک روز دلواپسی فردا.

مدتی است فکرم مشغول این تک بیت «باید پارو نزد وا داد» شده است. خوب است گاهی، دلمان را به دریا بزنیم، توکل کنیم و امیدوار باشیم موج بعدی که می آید ما را به جاهای خوب خوب می رساند. باور کنید همان فکرش هم خوب است، شما را به جاهای خوب خوب می رساند.


| مریم سمیع زادگان |

برچسب ها : باید پارو نزد وا داد - نگران ,حکایت ,بخورد ,بخورد بپرسد
تنهایی ام
عنوان وبلاگ : کافه شعر


در خانه نشسته ام

زانوهایم را در آغوش گرفته ام

تا تنهایی ام کمتر شود

تنهایی ام

کمد پر از لباس

اتاقی که درش قفل نمی شود

تنهایی ام ح ونی است

که خانه اش را با سنگ کُشته اند.


| الهام ی |

برچسب ها : تنهایی ام
من ببخشم خدا نمیبخشد...
عنوان وبلاگ : کافه شعر


عشق من ادعا نبود عزیز

ریشه اش در هوا نبود عزیز

این همه غم روا نبود عزیز

همدمم جز خدا نبود عزیز


من ببخشم خدا نمیبخشد...


| محدثه اسماعیلی |

برچسب ها : من ببخشم خدا نمیبخشد... - عزیز ,نبود ,نبود عزیز
من نیستم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ی

همه ی من را یده است

لباس های مرا می پوشد

به خانه ام می رود

هیچ باور نمی کند من نیستم

تلویزیون را روشن می کند

چای مرا می نوشد

کتاب هایی را که نخوانده ام می خواند

و طوری رفتار می کند

که باور نمی کنم من نیستم


های دیگری هم هستند

راه افتاده اند در زندگی دوستانم

طوری که نمی توانم

از آن ها تشخیص شان بدهم

تنها مجبورم

مجبورم

دوست شان بدارم

مثل کودکی

که دستِ تنها عروسکش جدا شده

و مجبور است

به اندازه عروسکی سالم

آن را دوست بدارد.


| اتاق پرو / مهدی اشرفی |

برچسب ها : من نیستم - نیستم
زن است
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است

چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست

اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟

که او حکایت یک روح، در هزار تَن است

قرار نیست معمای ساده ای باشد؛

کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

ی که کار جهان لنگ می زند بی او

فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است

| مژگان عباسلو |

برچسب ها : زن است - نیست، ,شبیه
سیاه و سفید
عنوان وبلاگ : کافه شعر


آنقدر سیاهیم؛

که یکدیگر را

لایق درد میدانیم!

و آنقدر

سفیدیم،

که حتی برای

مرگِ ماهی های حوض

دل میسوزانیم...


| یاسمین اطاری |

برچسب ها : سیاه و سفید
دسته دستِ یکی دیگه بوده
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دارم توو آشپزخونه ظرفا رو می شورم.نشسته روو کاناپه چایی رو هورت می کشه.موهاش حس به هم ریخته.صورتش از عصبانیت قرمز شده.چن تا دونه ی عرق ریز روو پیشونیش نقش بسته.یه سیگار روشن می کنه شروع می کنه به پک زدن!

ظرفا که تموم میشه دستمو با هوله خشک می کنم میام می شینم رو به روش

میگم:حالا بنال ببینم چته!؟

میگه:باورت می شه!؟بعد اون همه خوبی که بهش بهم جواب رد داد!اون همه صبح تا شب مث سگ جون کندم که دوسم داشته باشه.که حس نکنه چیزی کمه.که روو لباش خنده بیاد.من روو لباش خنده آوردم.بعد از آشنایی با من اون آدم افسرده ی سابق نبود.حالا اینم شد جواب ما!

یهو بلند می زنم زیر خنده!

صداشو می بره بالا میگه:درد بی درمون!کجای حرفام خنده دار بود!؟

یه مکثی می کنم بعد میگم:

بچه بودم.تازه کامپیوتر پنتیوم اومده بود.حمید پسر م یه دونشو داشت.نه سال ازم بزرگتر بود.می رفتم خونشون و کلی خواهش تمنا که بذاره منم باهاش فوتبال بازی کنم.اونم قبول می کرد.بهم دکمه ی d رو نشون داد و گفت هروقت نزدیک دروازه شدیم بزن.خودشم یه دسته دستش بود و به قولی هم تیمی من بود.ما همیشه بازیامونو می بردیم!

می پره توو حرفم میگه:چه ربطی داره!؟چرا پرت و پلا میگی !؟

بدون این که به حرفش توجه کنم ادامه دادم:

بزرگتر که شدم با حمید خیلی رفیق شدم!یه روزی توو یه جمعی گفت:این پسر ی ما از بچگی اسگل بوده.میومد خونه مون گیر می داد که با کامپیوتر من فوتبال بازی کنه!منم بهش الکی یه دکمه روو کیبورد نشون داده بودم که مثلا وقتی نزدیک دروازه شدیم شوت بزنه.خودم می نشستم فوتبال بازی می این دیوونه هم تا نزدیک دروازه می شدیم d رو فشار می داد.فک می کرد خودش گل زده!

یهو با یه ح گیج و ویج نگام می کنه می پرسه: یعنی چی!؟

میگم:دسته دستِ یکی دیگه بوده بدبخت.تو بی خودی هی اون دکمه رو فشار می دادی...!


| را بختیاریان |

برچسب ها : دسته دستِ یکی دیگه بوده - خنده ,شدیم ,دسته ,دروازه ,بوده ,بازی ,فوتبال بازی ,نزدیک دروازه ,دیگه بوده ,دسته دستِ ,دروازه شدیم
من ماده ام
عنوان وبلاگ : کافه شعر


من ماده ام

ماده

و ماده می تواند مایع باشد

جامد باشد

و گاز.

مایعم ، مذابم

وقت هایی که چیزی دلم را آتش می زند

جامدم ، یخم

وقتی که واژه ها را درست بر نمی داری و

هر حرفت

یک تکه از وجودم را سرد می کند

من ماده ام

مادیانم

شیهه ام

کاری برای دلتنگی ام نمی کنی؟

دستی ببر لای یال های ترم لااقل

پیش از آنکه به ح سوم ماده بودن برسم

هوا شوم و از همین هود آشپزخانه

برای همیشه بالا بروم.


| آوازی برای یک آدم آهنی / رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : من ماده ام - ماده
کاشکی میسر بود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


پیش ازین، پیش ازین که آه شوم

زندگی سخت رقّت آور بود

آنچه زاییده بودم از اندوه

گلّه ای سرخ بی سر بود


خواب می دیدی ام که روزِ شکار

گلّه ای سرخ را زده ای

و سپس غلت می زدی روی

رختخو که مملو از پر بود


پیش ازین، پیش ازین که ماه شوی

جزر و مدّی نمینواخت مرا

چون که دریا درون یک بطری

روی امواج خود شناور بود


پیش ازین، پیش از این که زن بشوی

مرده بودی، و من در آغوشت

طفل بی مادری که چشمانش

تا ابد مثل پوشکش تر بود


یادم آمد گلابدان بودی

وقتی افتاده بودی از منِ دست

یادم آمد گلابدان که ش ت

شهر تا مدتی معطّر بود


یادم آمد ی به جز تو نبود

که تو را تنگ در بغل بکشد

یادم آمد که خواهرت بودی

و خودت با خودت برادر بود


آرزوهای بالدارت را

سربریدی سپس رها کردی

تا به هم بپّرند در قفسی

که از اعماق خود مکدّر بود


رو به هم وا شدیم و بسته شدیم

رو به غم وا شدیم و بسته شدیم

که بهشتت اگر پر از بن بست

دَرَکت لااقل پر از در بود


کاشکی عشق را زبان سخن...

کاشکی عشق را زبان سخن...

کاشکی عشق را زبان سخن...

کاشکی...

کاشکی میسّر بود


| منجنیق / حسین صفا |

برچسب ها : کاشکی میسر بود - کاشکی ,شدیم ,یادم ,زبان ,بودی ,ازین، ,بسته شدیم ,گلّه ای سرخ
میتونم ثابت کنم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


+ من واقعا دوستت دارم. می تونم اینو با دقت زیاد بهت ثابت کنم!

- خب ثابتش کن.

+ وقتی میخندی، چال گونه ی راستت عمیق تر میشه،

صورتت یکم به سمت چپ متمایل میشه و با انگشتات، موهاتو میندازی پشت گوشِت.


| حمید جدیدی |

برچسب ها : میتونم ثابت کنم
سرباز
عنوان وبلاگ : کافه شعر


سرباز

خسته و زخمی از راه رسید

زن از خانه رفته بود

زخمی که او را

در قطار و جنگل و جاده

نکشته بود

در خانه کشت


| رسول یونان |

برچسب ها : سرباز
مُردم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گر زِ آزُردن من هست غرض، مُردن من

مُردم!...آزار مَکِش از پیِ آزردن من


| وحشی بافقی |

برچسب ها : مُردم
انگشتانش
عنوان وبلاگ : کافه شعر


چه چیزی می تواند بدتر از این باشد

که انگشتانش

آ ین چیزهایی باشند

که از او باقی می مانند

برای مردی که جز نواختن نغمه های عاشقانه

چیزی نمی داند؟

می ترسم آن روز بیاید

دو سوی میدان را گلوله ها فتح کرده باشند

و من

از میان پوکه های خالی فشنگ

انگشتان نیمه جان تو را بیابم

که هنوز میل نواختن دارند.


| شکریه عرفانی |

برچسب ها : انگشتانش
محبوبم ( نامه ی شماره بیست و هشت )
عنوان وبلاگ : کافه شعر


محبوبم!

درخشش دانه های شِکَر در نور آفتاب

و عطری که از دمنوش چای بهاره پابرجاست

چه ترکیب زیبایی خواهد شد!

درست شبیه وقتی که عطر گردنت

و ریز الماسین آویخته از تنت در هم می آمیزند


چرخش قاشق میان استکان چای

آرام تو را در آشپزخانه به یادم می آورد

و تُردی نان صبح

چیزی ست شبیه ای که زیر لب می خو


باید ایمان بیاوریم

به رستگاری روز

وقتی که شب را هر کدام و دور از هم

اشکریزان و غلتان در جای خواب هایمان

به ناچار در آغوش گرفته ایم


بخند محبوبم!

که "دوری" تنها واژه است

و هربار که گنجشکی پشت پنجره آواز می خواند

صبحانه ی مرا

با سلام گرمی از تو

شیرین و دلچسب میکند!


| حمید جدیدی |

برچسب ها : محبوبم ( نامه ی شماره بیست و هشت ) - محبوبم
جهان سوم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


چون عشق نزد ما

احساسی درجه سه است،

و زن

شهروندی درجه سه است.

و کتاب های شعر

کتابهایی درجه سه اند

به همین خاطر ما را؛

مردم جهان سوم می نامند...


| سعاد الصباح |

برچسب ها : جهان سوم - درجه
مانندِ هر سالیم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دلخسته ام از شب، بیزار از نورم

این روزها دیرم، این روزها دورم


مانندِ هر سالیم، هستیم و خوشحالیم!

با اینکه مجبوری، با اینکه مجبورم


از روبرو مسدود، از پشت سر مسدود

راهی نخواهد بود، ماهی ِ در تورم


با گریه می خو ، با گریه بیدارم

با موش ها خوبی! با سوسک ها جورم!


هستی در آغوشم، هستم در آغوشت

مأمور و معذوری، مأمور و معذورم


زنده ولی مرده، در خانه ای کوچک

مرده ولی زنده، مدفون ِ در گورم


با بغض می خندی، با خنده خواهم رفت

تلخ است منظورت، تلخ است منظورم


من اشک می ریزم، تو شام خواهی پخت

تو اشک می ریزی، من ظرف می شورم...


| سید مهدی |

برچسب ها : مانندِ هر سالیم
جورِ دیگری میخواستمش!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


از ع های دونفره ی خوش رنگ و لعاب صفحه های مجازی و استوری های عاشقانه و لاکچری بازی های تازه مد شده و دوست های اجتماعی و رل های دو روزه و از این قبیل روشن فکری ها از اولش هم خوشم نمی آمد، توی کتم نمیرفت اصلا!

من اهلِ عشق و عاشقی های این دور و زمانه نبودم...

جورِ دیگری میخواستمش!

حساب کرده بودم یکی از روزهای بهشتی اردیبهشت، دست خانواده اش را میگیرد و می آید خاستگاری و من چادر سفید گلدار سر میکنم و وقتی برایش چایی تعارف میکنم، حس به صورت سرخ از خج و پیشانی عرق کرده اش می خندم و او هم به لپ های گل انداخته و دست های لرزان من و وقتی آقاجانم میگفت هرچه دخترم بگوید، از سکوتم که علامت رضاست میفهمید که موافقم و مبارک باشدی میگفت که خواهرهایمان که مثلا قرار بود توی جمعِ بزرگ ترها نباشند از پشت در، بلند کل بکشند و همه را بخندانند!

یک مراسم جمع و جور میگرفتیم و میرفتیم سر خانه و زندگیمان.

صبح ها که میرفت سر کار و شبها که برمیگشت، خانه ی نقلیمان پر بود از کلیشه های بی تکرارِ یک زندگیِ پر از خوشبختی!

شمعدانی های کنار پنجره برای خودشان لم میدادند و بوی قرمه سبزی توی فضا میپیچید و شال سرمه ای نیمه کاره و میل و کاموا روی صندلیِ لهستانیِ رو به پنجره ی خانه دلبری میکرد و شب ها موقع دیدن توی آغوشش خوابم میبرد و صبح با بوسه های پر امنیتش از روی پیشانیم بیدار میشدم و روزگار میگذر م به خوشی و نا خوشی ولی باهم!

بعدترها هی از اول هفته به جانم غر میزد که حاج خانوم زنگ بزن آ هفته حتما دست نوه هارا هم بگیرند و بیایند اینجا و من غر میزدم که حاج آقا کو تا آ هفته و چشم به هم نزده میشد آ هفته و بچه هایمان با بچه هایشان می آمدند و سر و صدا و خوشی از سر و کول خانه بالا می رفت و یکهو وسط جمع انگار نه انگار که سن و سالی ازمان گذشته، می بوسید مرا و من اعتراض می که زشت است جلوی بچه ها حاجی و میخندید که زشت کجا بود حاج خانوم، تازه یک رژ قرمز حاجی پسند میزدی خوشگلتر هم میشد و وقتی میگفتم خدا مرگم بده و از ما دیگر گذشته و پیر شده ایم میگفت آدم عاشق نه خودش پیر میشود، نه عشقش! ما تازه اول جوانیمان است و بچه ها ریز ریز میخندیدند!

میخواستم حتی مرگم هم، غروب یک روز پائیزی و در آغوش او باشد، وقتی برای آ ین بار برایم شاملو می خواند و روی چشم هایم را میبوسید، میان آ ین نگاهِ دو پلکم محبوسش کنم و دیگر چیزی نبینم و نشنوم و آ ِ کارم هم در آغوش او باشد و روی فراخی دشت اش که سرزمین من بود به طولانی ترین خواب عمرم فرو بروم.

میخواستم اما نشد، او اهل این زمانه بود، طبق مد سال پیش میرفت و من...

اهلِ عشق و عاشقی های این دور و زمان نبودم...

جورِ دیگری میخواستمش!


| طاهره اباذری هریس |

برچسب ها : جورِ دیگری میخواستمش! - خانه ,هفته ,خوشی ,میگفت ,جورِ ,میخواستمش ,دیگری میخواستمش ,جورِ دیگری ,نبودم جورِ ,جورِ دیگری میخواستمش
عشق
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ن عشق را، رمان می خواهند.

مردان، داستان کوتاه !


| نه دوموریه |

برچسب ها : عشق
گفتگوی عاشقانه
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تو که نمیدانی؛

از آن دهان

با آن لب ها

هر چه بگویی زیباست

هر چه بگویی شنیدنی ست

حتی در سکوت!

تو که نمیدانی؛

از این دهان

با این لبها

هر چه بگویم دوستت دارم است

هر چه بگویم با من بمان است

حتی میان بوسه!

چشم هایت را ببند و...

با لبخند به آغوشم بیا،

تو که نمیدانی؛

دلم چقدر گفتگوی عاشقانه میخواهد!


| حامد نیازی |

برچسب ها : گفتگوی عاشقانه - نمیدانی؛ ,گفتگوی عاشقانه
ایده آل
عنوان وبلاگ : کافه شعر


+ اشتباه شما اینه که دنبال یه مَرد کاملا وفادار می گردید.

در صورتی که همچین مردی ایده آلی اصلا وجود نداره!


- و اشتباه شما مردها اینه که نمیخوایید لااقل واسه یبارم شده

ایده آل بمونید تا ما کمتر اشتباه کنیم.


| حمید جدیدی |

برچسب ها : ایده آل - ایده ,اشتباه
ساقه ی گندم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بسپار به دستان من این من مو را

من زاده شدم ساقه ی گندم بشمارم


| حسن حسن پور |

برچسب ها : ساقه ی گندم
وفا
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تو مانند ک نی محبوبِ من!

که هرقدر به ما بدی کنند بازهم دوستشان داریم...

عصبانی شو!

حتی وقتی عصبانی می شوی دوست داشتنی هستی...

عصبانی شو!

که اگر موج نبود دریاها نبود...

طوفان باش...

ببار...

که قلب من همیشه تو را می بخشد.

عصبانی شو!

من مقابله به مثل نخواهم کرد

که تو کودک بازیگوشِ پرغروری هستی

چگونه با این کودکی

از پرندگان انتقام می گیری؟

اگر روزی از من دل زده شدی

برو

و من و سرنوشت را متهم کن

اما من،

همین من،

اشک و اندوه برایم بس است

که سکوت خودْ عظمتی است !

و اندوه خودْ عظمتی است...

اگر ماندن خسته ات می کند

برو

که زمین،

ن و بوی خوش دارد

و سیاه چشمان و سبزچشمان...

و هر وقت خواستی مرا ببینی

و هر وقت مثل ک ن!

به مهربانی ام احتیاج داشتی،

هر وقت که خواستی به قلب من برگرد...

که تو هوای زندگانی من!

و آسمان و زمین منی...

هر طور می خواهی عصبانی شو

هر طور می خواهی برو

هر وقت می خواهی برو...

اما حتماً یک روز برمی گردی

روزی که شاید فهمیده باشی !

وفا چیست...


| نزار قبانی |

برچسب ها : وفا - عصبانی ,می خواهی ,خودْ عظمتی
دردسری نیست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ای کاش ی باشد و کابوس که دیدی

در گوش تو آرام بگوید: خبری نیست


یا کاش ی باشد و آرام بگوید؛

دستان من اینجاست. ببین! دردسری نیست


| مهدی فرجی |

برچسب ها : دردسری نیست - دردسری نیست
از آن روز ها
عنوان وبلاگ : کافه شعر


روز هایی هم هست که چشم می دوزی به چشمِ زندگی !

و با همه ی حرمتش تحقیرش می کنی

از آن روز هایی که مجهول بودن هر چیزی...هر چیزی...حتی خودت....غنیمتی است...

از آن روز هایی که دلت می خواهد قید دنیا را با تک تک آدم هایش بزنی

قید سایه ای را بزنی که چنان یک نواخت در تو تکرار می شود...

از آن روز هایی که بی هیچ آشفتگی ، کفش هایت را پا میکنی ، سر را در یقه ی بارانی ات فرو میبری ، دست میدهی ، به دست جیبهای همیشه رفیقت ، بی خیال شمارش مع ِ لحظه هایت می شوی، بی خیال چشم های روز و شب نشناسی ، که حتی در خیال و رویا هم دوره ات می کنند.

پر از تمّنایِ یک آرزو، پر از تمّنای یک روزِ خوب ، دوست داری گوشهایت پر شوند از یک صدای آشنا...!

صدای ی که بی دریغ دوستت داشت ، ی که بی دریغ دوستش داشتی...


| نیکی فیروز کوهی |

برچسب ها : از آن روز ها - روز هایی ,خیال
وطن
عنوان وبلاگ : کافه شعر


هر بار

که ترانه ای برایت سرودم

قومم بر من تاختند!

که چرا برای میهن شعری نمی سرایی؟

و آیا زن چیزی به جز وطن است...؟


| نزار قبانی |

برچسب ها : وطن
مرا بارها صدا بزن!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دوستم داشته باش

و هر بار

به اسم کوچکم صدا بزن

مرا "حواصیل" بخوان

پرنده ای که بارها از کوچ جامانده...!

یا " رضاییه "

دریاچه ای که هر روز

دلش بیشتر شور میزند...

تک " درخت سپیدار " باغچه ی پدربزرگ

آ ین " فشنگ " سرباز خسته از جنگ

یا تکه " ابری " سیاه

که لک کرده دامان آبی آسمان را...

اسم های زیادی دارم

ولی تو بی هیچ نگرانی

مرا بارها صدا بزن!

تنهایی

شهرت من است

و این نام های کوچک!

اصلیت ام را پنهان نمی کند...


| حمید جدیدی |

برچسب ها : مرا بارها صدا بزن! - بارها
واعلی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شیشه ی صبر دوات و لیقه و جوهر ش ت

بعد مدتها سکوت واژه و دفتر ش ت


لیله القدر است و قدرش را علی داند فقط

عهد بین لیله القدر و دل حیدر ش ت


می رود حیدر شتابان در تمنا می کند

بغض چندین ساله دیوار و میخ و در ش ت


شال پیغمبر به دوشش خاتم ش در دست او

حرمت شال و عبای سبز پیغمبر ش ت


رشته ی صبر تمام کائنات از هم گسست

غرق خون محراب گشت و پایه ی منبر ش ت


ضربه زد تا بر سر قرآن جهان تاریک شد

بار دیگر قبح هتک سوره ی کوثر ش ت


م عظمی بپا شد ضجه می زد جبرئیل

ترس مردم از وقوع صحنه ی م ش ت


از جنان زهرا صدا زد واعلی' وا علی

گوئیا یک بار دیگر پهلوی مادر ش ت


| سیده فرشته حسینی |

برچسب ها : واعلی - ش ت ,ش ت ,لیله القدر
به او نزدیکم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


من مردی را می ‎شناسم

که تمام ِدوراهی‎های ِمرا ترمز می ‎زند...

و آیینه‎اش را تنظیم می‎ کند

درست رویِ لبخند ِمن...

سبز که می ‎شود

تمامِ قرمزها را رد می‎کند...

اما هنوز هم باور ندارد

من از آنچه در آیینه می ‎بیند

به او نزدیک‎ ترم!


| سمانه سوادی |

برچسب ها : به او نزدیکم
من عاشقم این منتظر ماندن را
عنوان وبلاگ : کافه شعر


خب!

در اینکه تو در آمدن یا نیامدن مختاری، هیچ شکی نیست!

اما خودت بهتر از هر دیگری می دانی که من بین منتظر ماندن یا نماندن مختار نیستم.

من عاشقم این منتظر ماندن را... عاشقم که هر شب وعده بگذارم توی دلم که تو از راه می رسی با تمام خستگی هایت که حالا گرد سپیدی روی موهایت گذاشته...

من عاشقم که همان دامن پُرچین و بلند ترکمنی را بپوشم... زیر چای را کم کنم تا بوی هِل و بهارنارجش بپیچد همه جا تا همه بدانند باهم وعده داریم .

من عاشقم که توی دلم مرور کنم، شمع یا فانوس؟

بعد بگویم: برای امشب حتماً فانوس لازم است.

بعد فانوسم را از پشت کتاب های شعرم بیرون بکشم و گرد و خاکش را بگیرم تا وقتی تو آمدی، شعله ی کوچکش صورت منتظرم را توی قاب چشمانت منتشر کند.

من عاشقم به اینکه توی دلم مرور کنم که وقتی آمدی تو را به میزبانی گل های آفتاب گردانم دامنم دعوت کنم.

بگویم: بیا... بیا سرت را بگذار اینجا... بعد از قلبم اینجا وطن توست! سرت را بگذار روی آفتاب گردان های دامنم که س ام ، برای تو قشنگ ترین باشند تا قصه ی ی را بگویم که با آقاجانم زیر نور مهتاب برای آبیاری تنها درخت آلوی حیاط شان می رویم... برایت بگویم که بعدش آب چاه را می کشانیم سمت دسته ی ریحان ها... بگویم دستم بوی ریحان می دهد... ببین حسش می کنی؟!

من عاشقم که شعر بخوانم برایت... که سه تار بزنم... که بگویم: غمت نباشد... من همین جایم... نفس به نفست! نه ایستاده ام پای همه ی بی قراری هایمان و به جای تو، گلدان ها را آب می دهم، موهای سپیدت را می شمارم... به دست هایت زل می زنم که شاید روزی توی دست هایم گره بخورد...

من عاشقم که تمام شب ها را به انتظارت بنشینم و تو آ داستان، دستت به گل های آفتابگردان دامنم، سوسوی فانوس کنار سه تار و عطر ریحان ها نرسد!

من عاشقم، منتظر بودن خودم را،

حتی اگر نیایی ام!


| فاطمه بهروزف |

برچسب ها : من عاشقم این منتظر ماندن را - عاشقم ,بگویم ,منتظر ,منتظر ماندن
احیا
عنوان وبلاگ : کافه شعر


زیرکانه قانعت که یک قرآن بس است

تا که امشب را در آغوش خودم احیا کنی


| سید ایمان زعفرانچی |

برچسب ها : احیا
رنج
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ما که خودمان را پنهان می کنیم

در تابستان

در چمدان های نقره ای

در سفرهایی به سمت شمال

در ع های دسته جمعی

در باران

در شادی مرطوب دریایی در رامسر

رنج

چگونه آدرس ها را پیدا می کند؟


| محسن بیدوازی |

برچسب ها : رنج
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را!

منم آن شاعر دلخون که فقط ج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را!

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را!

مثل آن خواب، بعید است، ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را!


مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را...

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده ست، به تو

به تو اصرار نکرده ست فرآیندش را!

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را!

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رقیبان به تو این بندش را:

منم آن شیخ سیه روز، که در آ عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را...!


| کاظم بهمنی |

برچسب ها : تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
ا یر جوانی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


چهره ی زن ها آینه ی تمام قدِ مَردِ زندگیشان است

یک زن هر دوستت دارمی را که نمی شنود

یک خطِ کوچک میشود زیر چشمانش

و هر قدر معشوقه اش دل آزرده ترش می کند

پرنده های آسمانِ پیشانی اش

بیشتر و بیشتر می شود

زن هایی که در اوج میانسالی

هنوز هم زیبایند

زاده ی دستِ مردانِ ماهر ِ صورتگری اند

که بهترین اثرِ هنریِ عمرشان را

با "عشق" آفریده اند

و بالع

زن هایی که زیبایی اشان

در اوجِ جوانی یکباره ناپدید می شود

یک اثرِ هنریِ ناکام ؛زاده ی دست ِ مردانِ ناشیِ صورتگری اند

که عشق را فقط در ابعادِ یک تخت جستجو می کنند

همه ی زن ها زیبا متولد می شوند

اما همه ی زن ها زیبا نمی میرند

باور کن عشق برای زن همان ا یر جوانیست...


| مهسا مجیدی پور |

برچسب ها : ا یر جوانی - اثرِ هنریِ
صبح است
عنوان وبلاگ : کافه شعر


صبح است

باید همه خاطره ها را خواب کنم

نقابم را بردارم

و مثل یک زن خوشبخت

میزصبحانه را بچینم ؛

صبح است!

و شب با همه ی وسعتش

هنوز کنارم نشسته است!


| راضیه عبدی |

برچسب ها : صبح است
چگونه خواهی فهمید
عنوان وبلاگ : کافه شعر


زن ها وقتی خوشحالند لباس های زیبا می پوشند

وقتی خوشحال ترند گوشواره آویزان می کنند

غمگین که باشند با موهایشان ور میروند

تنها که باشند کفش می ند، کتاب می ند، قهوه زیاد می خورند

دلتنگ که باشند عینک سیاه بزرگ می زنند، و دور از چشمِ دنیا، با واژه های تلخ، جمله های قشنگ می سازند

دلگیر که می شوند...فرق می کند، گاهی با لباسی زیبا در را برایت باز می کنند و با لبخند به یک چای دعوتت می کنند، گاهی با کت در دست، کنجِ یک کافه، بی خیالِ حضورِ چشم های کنجکاو با موهایشان بازی میکنند...

حالا اگر تو مردی باشی که در هر شرایطی با همان لباس ساده، با همان عینکی که گاه به گاه روی صورتت جابجا میکنی ، با همان ح ِ خودمانی همیشگی و دست هایی که بیشتر وقت ها تکلیفشان را نمی دانند به دیدن زنِ محبوبت بروی ، از کجا خواهی فهمید در درون این موجودِ آراسته چگونه توفان جایش را به تعادلی پر جذبه می دهد؟

چگونه زمان در لحظه ی درد می ایستد تا به وقتِ تنهایی بغض را به سلاخی چشم های منتظرش بفرستد؟ چگونه خواهی فهمید زنی که تا مرز جنون به معجزه ی رویا ایمان دارد، از پشتِ عینکِ سیاهش دیوانه وار دوستت دارد؟


| در خانه ما عشق کجا ضیافت داشت / نیکی فیروزکوهی |

برچسب ها : چگونه خواهی فهمید - فهمید ,خواهی ,باشند ,خواهی فهمید ,چگونه خواهی ,چگونه خواهی فهمید
باید از چشم تو دید
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دل ما هر چه کشید از تو کشید ،

هر چه از هر که شنید از تو شنید...


گر سیاه است شب و روز دلم ،

باید از چشم تو، از چشم تو دید...


| قیصر امین پور |

برچسب ها : باید از چشم تو دید
عادت به هیچ چیز صلاح نیست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


برایش نوشتم:

" زیر نور این آباژور

در ازدحام این قرص خواب های لعنتی

جایی در وسعت سرد این تختخواب

شب بخیر هایت گم شده است "

برایم نوشت:

" بخواب

عادت به هیچ چیز صلاح نیست "

و این منطقی ترین لالاییِ نیمه من شد...


| پریسا زابلی پور |

برچسب ها : عادت به هیچ چیز صلاح نیست - صلاح نیست
چرا دل می بازم باز؟
عنوان وبلاگ : کافه شعر


مگر نمی گویند که هر آدمی یکبار عاشق می شود؟

پس چرا هر صبح که چشم هات را باز می کنی

دل می بازم باز؟

چرا هربار که از کنارم می گذری نفست می کشم باز؟

چرا هربار که می خندی

در آغوشت در به در می شوم باز؟

چرا هر بار که تنت را کشف می کنم

تکه های لباسم بال درمی آورند باز؟

گل قشنگم

برای ستایش تو

بهشت جای حقیری ست

با همین دست های بی قرار

به خدا می رسانمت


| عباس معروفی |

برچسب ها : چرا دل می بازم باز؟ - باز؟
بوسه های ناگهانی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


زنها

چیزهای غیر منتظره را دوست دارند؛

وسط یک چهار راهِ شلوغ دوستت دارم شنیدن را،

دسته گل به مناسبت هیچ چیز را،

کلیدی که به جای ساعتِ هفت

ساعتِ چهار بچرخد تویِ قفل را،

مردی که پیش بند بسته و

صورت کفیش عجیب دیدن دارد را...

زنها

چیزهای غیر منتظره را دوست دارند؛

بوسه های ناگهانی را،

بوسه های ناگهانی را،

بوسه های ناگهانی را...


| فاطمه جوادی |

برچسب ها : بوسه های ناگهانی - بوسه ,دوست دارند؛ ,زنها چیزهای
یک اتاق و لقمه ای نان و کمی آغوش او
عنوان وبلاگ : کافه شعر


روزها با فکر او دیوانه ام، شب بیشتر!

هر دو دلتنگ همیم اما من اغلب بیشتر...


باد می گوید که او آشفته گیسو دیدنی ست

شانه می گوید که با موی مرتب، بیشتر!


تا مرا بوسید، گفتم: آه ترکم کن، برو...

عمق هذیان می شود با سوزش تب، بیشتر!


حرفهایش از نوازشهای او شیرینتر است...

از هر انگشتش هنر می ریزد از لب، بیشتر!


یک اتاق و لقمه ای نان و کمی آغوش او...

من چه می خواهم مگر از این مکعب بیشتر...؟!


| سید سعید صاحب علم |

برچسب ها : یک اتاق و لقمه ای نان و کمی آغوش او
همسرم وطنم بود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


همسرم شاید

دختری شمالی بود

در حنجره اش، دمنوش های سبز بهاره

در چشم هاش، موج های پر تلاطم و آزاد

از خطه ی جنوب بود

با رگه هایی از حنا

و طرحی از گل های ارغوانی و کبود

که حک شده بود روی دست هاش


همسرم شاید

کُرد بود

چون سروها بلند و استوار

و قلبش که آهو بود

می رمید در کوه های اورومان تخت

کویر بود همسرم

در سرش خنکای بادیه ها

در موهاش نسیم بی وقت

در نگاهش نجابت اصل


همسرم شاید

بلوچ بود، سخت و ماندگار

تنش نحیف و درد

که جای زخم روی اش

ستاره بود تا گمش نکنم

یک لُر بود

با شانه های محکم

که می شد روی آنها امن گریست

می شد روی زیبایی اش سوگند خورد...


همسرم وطنم بود،

وطنی که دور شد

و هیچ نفهمید که گاه ناخواسته

بی آنکه تَرک کنی...

یک مهاجری


| حمید جدیدی |

برچسب ها : همسرم وطنم بود - همسرم ,شاید ,همسرم شاید ,همسرم وطنم
همه ی زخم ها یک روز خوب می شوند
عنوان وبلاگ : کافه شعر


همه ی زخم ها یک روز خوب می شوند.

بعضی ها زود تر، بی درد تر، بی هیچ ردّی از بین می روند. یک روز صبح که لباس می پوشی متوجه می شوی اثری از آن نیست.

متوجه می شوی خیلی وقت است به آن فکر نکرده ای. یکروز دیگر آنجا نیست.

بعضی زخم ها عمیق ترند. ملتهبند. درد دارند. با هر لمسِ بی هوا، سوزشی از زبری روی زخم شروع می شود، ریشه می زند به اعصاب دستانت، به اعصابِ زانوانت، به شقیقه ها، به ماهیچه های قلبت، به چشمانت، به کیسه های اشکی گوشه ی چشمانت. شب ها، به پهلوی راست می خو و مواظبی زخمت سر باز نکند. روز ها روی آن را خوب می پوشانی. دلت نمی خواهد ی زخمت را ببیند. دلت نمی خواهد ی چیزی بپرسد. می دانی آنجاست، ولی با همه درد و سوزشش دلت می خواهد فراموشش کنی .

یکروز صبح که لباس می پوشی متوجه می شوی از زخم هایت تنها خط های کج و معوج صورتی رنگی مانده و از درد هایت یک یادآوری محو از حسی که مدت ها گریبان گیرت بود و حالا دیگر نیست. دیگر نیازی به پنهان هیچ چیزی نداری. از خانه بیرون می زنی . نفسی تازه میکنی . دیگر از خودت و زخم هایت نمی ترسی . از آدم هایی که زخمی ات می کنند نمی ترسی . می دانی که همه ی زخم ها دیر یا زود خوب می شوند....

حتی آنهایی که از عزیزترین هایت خورده ای.


| همه ی مادران به بهشت نمی روند / نیکی فیروزکوهی |

برچسب ها : همه ی زخم ها یک روز خوب می شوند - زخم ها ,می شوی ,می شوند ,متوجه ,متوجه می شوی ,نمی خواهد ی ,می پوشی متوجه ,لباس می پوشی ,می پوشی متوجه می شوی ,لباس می پوش
از چهار طرف تنها
عنوان وبلاگ : کافه شعر


به من بگو

کدام خورشید

از چهار طرف طلوع می کند ؟

از چهار طرف غروب ؟

تو از چهار طرف زیبا بودی

من از چهار طرف

تنها !


| محمد عسکری ساج |

برچسب ها : از چهار طرف تنها - چهار
نیایش
عنوان وبلاگ : کافه شعر


الهی!

هیچ دری را به حال خود وا مگذار

و آبروی هیچ ای را به دست باد مسپار

وگرنه پنچره ها دق می کنند

از داغ دختری که هر شب

در بستر یک دریا می خوابد.


خدایا!

هرگز ی را برای گریستن

محتاج چشمان همسایه اش نکن

دوچشم زخمی همیشه گریان

لابه لای روسری مادران

نازل کن برای روزهای مبادا


پروردگارا!

به حق این ماه و برکه

مسیر مهاجرت مرغ ها را

به نور مهتاب روشن کن و

غریزه ی ماهی آزاد را

مستدام بدار تا ابد


خدای من!

باد را از چمنزار

گرده را از گل

لقاح را از زنبور

و عشق را از آدمی باز پس نگیر


خدای ما!

فکر گلوله که به سرمان می زند

تیر می کشند قلب ها

سرها را با قلب ها مهربان تر کن

و سرگرممان نکن جز به مهربانی


آفریدگارا!

کلمه را رفتاری نو بیاموز

نسل آهو را با چاقو

مرد را با درد

و زن را با تن

از قافیه ها ریشه کن بگردان و

بر عمر کلمات هم خانواده بیافزا


خداوندا!

سوزنبانان و زندانبانان و نگهبانان را

بانیان ملاقات و بوسه قرار بده

و به مرزبانان

آوازی مشترک عطا بفرما


خدایا!

مگذار گران تمام شود این شعر

پس به انبار غلات

گندم ارزانی فرما

و ضمانت چاقوها را

فقط در آشپزخانه ها بپذیر


| حسن آذری |

برچسب ها : نیایش
از چهار طرف تنها
عنوان وبلاگ : کافه شعر


به من بگو

کدام خورشید

از چهار طرف طلوع می کند ؟

از چهار طرف غروب؟

تو از چهار طرف زیبا بودی

من از چهار طرف

تنها !


| محمد عسکری ساج |

برچسب ها : از چهار طرف تنها - چهار
بیشتر بمان
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دستش را از روی زنگ بر نمی داشت!

گفتم: حتما خانه نیست، بیا برویم، شب باز برگرد!

گفت: خانه است!

اینبار با فشارِ بیشترى دستش را روی زنگ گذاشت، و آرام آرام شروع به شمردن کرد!

یک

دو..

گفتم: ببین، باز نمی کند، حتما نمی خواهد تو را ببیند!

سه

چهار...

گفت: خودش گفت، اگر گفتم برو، یعنی بیشتر بمان، بیشتر سمج باش در خواستنم، در بدست آوردنم.. حتا اگه در را باز ن ، آنقدر بمان که لبخندهایم پهن تر شود، که صورتم جوان تر شود، که این دل بیشتر قرص شود...

نگاهم کرد، گوش هایش را تیز کرد، پرسید: " صدای نفس هاش تا تو کوچه میاد، میشنوی؟ "

بیست

بیست وُ یک...


| سپیده امیدی |

برچسب ها : بیشتر بمان - گفتم
ی نمی آید
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود

که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!


که هی سه نقطه بچینی اگر...ولی...شاید...

ی نمی آید، نه! ی نمی آید


| سید مهدی |

برچسب ها : ی نمی آید
شاعر
عنوان وبلاگ : کافه شعر


با شعر حق انتخاب کمتری داری

آدم که شاعر می شود تنهاست یا تنهاست


| مهدی فرجی |

برچسب ها : شاعر
فقط یک بار حس یک نفر درکم کرد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


فقط یک بار حس یک نفر درکم کرد..

تازه با ربه کا بهم زده بودم و حالم خیلی بد بود ،

توی کافه نشسته بودم که دختر پیشخدمت به من گفت چقدر بهم ریخته ام ..

ماجرای دعوای با ربه کا و جدا شدنمان را برایش تعریف ..

و او در جواب به من نگفت همه درد دارند ،

نگفت باید شرمنده باشم که چنین چیزی اذیتم می کند ،

نگفت جنبه ی مثبت زندگی را ببین، نگفت که تقصیر خودم است ،

بحث مار ، نقاش فلج سر کوچه آگوستین را پیش نکشید،

فقط چهره اش را در هم کشید و گفت « آخ... »

همین . انگار خوب می فهمید که همین درد ساده و پیش پا افتاده ، چقدر دارد آزارم می دهد ..

تنها باری که حس ی درکم کرد، همان یک بار بود ...

همان یک بار


| شب بخیر آقای رئیس جمهور / ژاک پریم |

برچسب ها : فقط یک بار حس یک نفر درکم کرد - نگفت ,درکم
به درک
عنوان وبلاگ : کافه شعر


به درک اینکه دلت با من نیست

به درک حالِ دلم داغونه

به درک .. بارونِ پاییزی هم

نمیتونه تو رو برگردونه ...


حالِ من بعدِ تو اصلا خوش نیست

همه ی دلخوشیام بیمارن

زخم خوردم .. نفسم بند اومد

تو ندیدی که چه دردی دارن ...


تک تکِ خاطره ها یادم هست

عطر تو از همشون لبریزه

واسه اینه که چشام بارونه

واسه اینه که دلم پاییزه ...


تو رو توو ع ِ خودت میبوسم

با همین حالِ بد و داغونم

تهِ هر خاطره ای ردِّت هست

من از این خاطره ها ممنونم .. !


یکم از تو تووی احساسم هست

که واسه زخمِ دلم تسکینه

به درک اینکه چشام هر لحظه

تو رو با غیرِ خودم میبینه ...


به درک اینکه دلت با من نیست

به درک حالِ دلم داغونه

به درک .. بارونِ پاییزی هم

نمیتونه تو رو برگردونه ...


ولی بازم تو رو دوسِت دارم ...


| مریم قهرمانلو |

برچسب ها : به درک - حالِ ,واسه ,خاطره ,اینکه ,واسه اینه ,بارونِ پاییزی
باقی عمر من است او
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اگر فرداروزی،

آن ها که مارا باهم دیده اند،

پرسیدند او که بود؟

خیلی دقیق از من نگو

مختصر بگو؛

باقی عمر من است او...


| جمال ثریا |

برچسب ها : باقی عمر من است او
درگیر این آشپزخانه ی کوچکم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


درگیر این آشپزخانه ی کوچکم

در جهانی که باید خیلی بزرگ باشد

سرزمین هایش را دیده ام

کوههایش را

دریاهایش را

در کتاب جغرافیای دخترم

من اما

همچنان درگیر این آشپزخانه ام

که آسمان کوچکش را

حتی بخار یک فنجان چای هم

می تواند برایم ابری کند.


| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : درگیر این آشپزخانه ی کوچکم - آشپزخانه ,درگیر
شاعر
عنوان وبلاگ : کافه شعر


با شعر حق انتخاب کمتری داری

آدم که شاعر می شود تنهاست یا تنهاست


| مهدی فرجی |

برچسب ها : شاعر
برایت مشتی سلام و بوسه فرستادم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


در پاکتی درگشوده

برایت مشتی سلام و بوسه فرستادم

با اندکی هوای نیالوده

و چند قطعه ع نان برای تبرک

که پشتشان نوشته ام

آیا دوباره می بینمت؟

آیا هنوز

وقتی که می دوم

دلت هوای شانه های مرا دارد؟

آیا هنوز بر این عقیده ای که

دو دو تا مساوی چار است؟

و هیچ قصد توبه نداری؟

ناچارم برایت دعا کنم

از فرط عشق بمیری .


| رویا زرین |

برچسب ها : برایت مشتی سلام و بوسه فرستادم - برایت ,بوسه فرستادم ,مشتی سلام ,برایت مشتی
بعضی آدمها چقدر تلخند
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بعضی آدمها برایمان

یک استکان چای داغند

در مسافرخانه ای بین راه

شبی برفی.

بعضی ها

کبریتی کوچکند

که تاریکی هایمان را روشن کنند

تنها برای چند لحظه ی کوتاه

تنها برای چند لحظه

بعضی ها اما

توی چشمهایمان حلقه می زنند بعد می افتند.

روی گونه های منی حالا

سر می خوری

می رسی به لبهایم

بعضی آدمها چقدر تلخند.


| قرمز همیشه انار نیست / رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : بعضی آدمها چقدر تلخند - بعضی ,تنها برای ,بعضی آدمها
آسمان من تویی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


از من می پرسند

آسمان چه رنگی است؟

آبى

سرخ

کبود؟

من از آنها می خواهم

سوالشان را از تو بپرسند

برای اینکه آسمان من تویی.


| سعاد الصباح |

برچسب ها : آسمان من تویی - آسمان
عزیزترین خط
عنوان وبلاگ : کافه شعر


من این شهر را میشناسم

درست مثل کف دستم

و یادم نمی رود

روی کدام خط این کف دست بود

که دیدمت

و شدی

یکی از خطوط پیشانیم

عمیق ترین خطم

عزیزترین خط...


| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : عزیزترین خط
آسمان من تویی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


از من می پرسند

آسمان چه رنگی است ؟

آبى

سرخ

کبود؟

من از آنها می خواهم

سوالشان را از تو بپرسند

برای اینکه آسمان من تویی .


| سعاد الصباح |

برچسب ها : آسمان من تویی - آسمان
اثری بی نشان
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دستِ روزگار چرخید ؛

من شاعر شدم؛

کتاب هایم چاپ شد؛

نوشتم؛

برنده شدم؛

امضا گرفتند؛

سلفی گرفتند...

و میدانی و می دانم که تمام این ها را مدیونِ رفتنت هستم!

یادم می آید یک بار یک جا؛

یکنفر که ظاهرا مثل خودم حال خوشی نداشت؛ نوشته ای از من را جایی بدونِ اسم، منتشر کرده بود...

دعوایمان شد؛ صدایش را بالا برد، گفت حالا انگار چه تحفه ای هستی مردک!

چیزی نگفتم، فقط در دلم؛

مرور جو را که سالها می خواستم فریاد بزنم...!

شعر ؛ نثر؛ متن؛ قطعه؛ ت ت، هرچه که اسمش را بگذاری؛ بدون نام بودنش از آن جهت که از دودِ دل من پرواز کرده مهم نیست!

من نگرانم، همان یک باری که اثری از من بی نشان منتشر شده، تو آن را خوانده باشی؛ و نفهمیده باشی شاعرش چه ی است...!


| سید طه صداقت |

برچسب ها : اثری بی نشان
شک منی، یقین منی ، نیستی مگر؟!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شک منی، یقین منی ، نیستی مگر؟!

انگاره های دین منی، نیستی مگر؟!


هم قبله ی منی هم نیاز من...

چون مهر بر جبین منی ، نیستی مگر؟!


پیوسته با کمان دو ابرو میان شهر

عمری است در کمین منی، نیستی مگر؟


با آن شکوه شرقی و با این غم نجیب...

بانوی سرزمین منی، نیستی مگر؟!


من مستحق نیش توام، دیگری چرا؟!

محصول آستین منی، نیستی مگر؟!


| محمد سلمانی |

برچسب ها : شک منی، یقین منی ، نیستی مگر؟! - مگر؟ ,نیستی ,منی، ,نیستی مگر؟ ,منی، نیستی ,منی، یقین
همین چیزها یعنی وابستگی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


برای تو زیباترین لحظه ها

کلاسای ظهر گلیم بافیه

هنوزم غروبای بعد از کلاس

یه میز و دو تا صندلی کافیه


دارم ها رو عوض می کنم

تو با رنگ آبی موافق تری

همین بهترین حس دنیاست که

من از تو ، تو از قبل عاشق تری


با این سطل رنگی که تو دستمه

می خوام سقف ُ دیوار ُ آبی کنم

شاید هم به این خونه قانع نشم

برم کل دنیا رو آبی کنم


چقد خوبه این حس دلبستگی

چقد خوبه حتی همین خستگی

تو و بوی بارون و چای و غروب

همین چیزها یعنی وابستگی


تو رو زیر چشمی نگا میکنم

روی چا ایه که می ایستم

همه صورتم رنگ و وارنگیه

از این جور کارا بلد نیستم


تو زیباترین قصه ی ممکنی

برای منی که وفادارتم

نفس می کشم تا نفس می کشی

هوای منی و هوادارتم


چقد خوبه این حس دل بستگی

چقد خوبه حتی همین خستگی

تو و بوی بارون و چای و غروب

همین چیزها یعنی وابستگی


| احسان افشاری |

برچسب ها : همین چیزها یعنی وابستگی - همین ,خوبه ,وابستگی ,چیزها ,یعنی ,یعنی وابستگی ,چیزها یعنی ,همین چیزها ,غروب همین ,همین خستگی
بعضی آدمها چقدر تلخند
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بعضی آدمها برایمان

یک استکان چای داغند

در مسافرخانه ای بین راه

شبی برفی.

بعضی ها

کبریتی کوچکند

که تاریکی هایمان را روشن کنند

تنها برای چند لحظه ی کوتاه

تنها برای چند لحظه

بعضی ها اما

توی چشمهایمان حلقه می زنند

بعد می افتند.

روی گونه های منی حالا

سر می خوری

می رسی به لبهایم

بعضی آدمها

چقدر تلخند.


| قرمز همیشه انار نیست / رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : بعضی آدمها چقدر تلخند - بعضی ,آدمها ,بعضی آدمها ,چقدر تلخند ,تنها برای ,آدمها چقدر
ویرانه هایی متحرکیم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ویرانه هایی متحرکیم

اما روبه روی تلویزیون

به بمب گذارها دشنام می دهیم

مرا ببخش عزیزم!

حتی جرأت ندارم مثل تروریست ها

مسئولیت ویرانی تو را

به عهده بگیرم.


| حسن آذری |

برچسب ها : ویرانه هایی متحرکیم - هایی متحرکیم ,ویرانه هایی
پیراهن چهارخانه
عنوان وبلاگ : کافه شعر


مردی که پیراهن چهارخانه می پوشد

خودش را زندانی کرده است

مردی که پشت نرده های پنجره می ایستد

خیابان را زندانی کرده است

مردی که نمی خندد لب هایش را

ومردی که ج حل می کند کلمه را زندانی کرده است

زندانی توام

و دیوارها بیش از آنکه بلند باشند

دلگیرند

وقتی ع ی از تو به آن ها نیست

هر بوسه ات

شورشی در زندان

هر بوسه ات

روزنه ای در دیوار...

با هر بوسه ات

آجری از دیوار

میله ای از نرده ها

و خطی ازچهارخانه پیراهن من می افتد


| کلیدها / سید رسول پیره |

برچسب ها : پیراهن چهارخانه - زندانی ,بوسه ,کرده ,مردی ,پیراهن ,زندانی کرده ,پیراهن چهارخانه
کاش یه بار میگفتی بمون!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بعد این همه سال دیدمش.

از موهای سفید کنار شقیقه وچین و چروکای صورتامون و جاافتادگی و سن و سالمون که فاکتور میگرفتیم فرقی نکرده بودیم،همون آدمای سابق بودیم!!!

میدونستم بالا ه یه روزی دوباره روبه رو میشیم باهم،با حقیقت!

انگار میترسیدیم همدیگه رو نگاه کنیم یا حرفی بزنیم،پشت پا زده بودیم به اون همه ادعای عاشقی،کم چیزی نبود!

سکوتو ش ت:

"نمیخواستم اذیت شی با دیدنم،اما دلم به حرفم نبود مثل همیشه،نمیتونستم این چندلحظه ی کوتاه کنارت بودنو ازش دریغ کنم!"

نگاهش ن :

"دلت خیلی سال قبل دیگه منو نخواست"

صدای پوزخندشو شنیدم:

"یادت نیس؟!خودت خواستی بری"

بغضم گرفت:

"تو نگفتی نرو،نگفتی بمون،نگفتی..."

صداش خش دارتر شد:

"فکر اگه بری پیشرفت میکنی،خوشبخت تر میشی،اگه با من میموندی شاید..."

بی اینکه نگاهش کنم،خیره به درخشش دست بند طلایی دستم گفتم:

"اول ابت بودم،یادمه بغل دستیم یه دختر فیس و افاده ای لوس بود که ف میفروخت به همه به خاطر داشته هاش،من مثل اون نبودم،از دیوار راست بالا میرفتم،شیطون بودم،مثل اون دامنای رنگی و پف دار و جورابای توری نمی پوشیدم،مامان حریفم نمیشد واسه پوشیدن همچین چیزایی،بابا مرید بود و من مراد!دوست داشت قوی و محکم بار بیام،کشتی گیر بزرگی بود قبلنا،باهام میجنگید،کشتی میگرفت،یادم می داد با پسربچه های توو کوچه که دعوام شد نترسم و فرار نکنم و ضربه فنیشون کنم،میخواست مرد بارم بیاره،غافل ازینکه تهش همون دخترک شاعر شکننده م!

اون سال دوچرخه های اسپورت مد شده بودن و حس دلمو برده بودنو من یکیشو میخواستم هرجوری که بود!مامانو واسطه بگه به بابا که یکی برام بگیره،بابا هم گفت اگه شاگرد اول شم بهترینشو برام میگیره و چی بهتر از این!از همون روز کارم شد کله توو کتابا و درس خوندن و با رویای دوچرخه خو دن و بیدار شدن و تماشا اون دوچرخه ی خوشگل پشت ویترین مغازه ی نزدیک مدرسه.یه ماه مونده به آ مدرسه ها اما همه چیز عوض شد،اون دخترک لوس با یه دست بند طلای پر زرق و برق و سرو صدا اومد سرکلاس که جیرینگ جیرینگشو موقع املا نوشتن افتضاحش، حس به رخم میکشید و میگفت مادربزرگش براش گرفته،من پدربزرگ و مادربزرگ پر مهر و محبتی نداشتم که همچین کاری برام کنن ولی عوضش بابام بود!به خودم قول دادم یکی بهتر از مال اونو بگیرم تا روشو کم کنم و رویای قبل از خواب قدیمی جاشو داد به فکر و ذکر انتقام و به ظاهر این عذاب لذتش بیشتر بود از شیرینی رویام! مامان با دست بند بیشتر موافق بود،هرچی نباشه دخترونه تر بود!

گذشت تا کارنامه مو گرفتم و شاگرد اول که هیچ، دانش آموز ممتاز کل منطقه شدم،اینا مهم نبود،مهم انتقام بود!

یادمه،کل روزو تا بابا بیاد نشستم توو حیاط و تا درو باز کرد پ بغلش و با ذوق کارنامه رو نشونش دادم،خندید و به عادت همیشه ش پیشونیمو بوسیدو گفت که فردا میریم و اون دوچرخه رو برام میگیره،با ذوق گفتم دیگه اونو نمیخوامش،بریم برام دست بند ب یم که جیرینگ جیرینگم صدا بده و برق بزنه،بابا فقط نگاه چشام کرد و انگار تا ته فکرمو خوند،روی موهامو بوسید و گفت هرچی من بخوام همونه!

خوشحال بودم اما بابا تا شب دیگه کلمه ای باهام حرف نزد،شب بعد از اینکه همه خو دن اومد بالا سرمو آروم صدام زد،بیدار بودم،پ بغلش،اون شب بهم گفت که براش هیچ فرقی نداره که برام دوچرخه بگیره یا دست بند طلا،گفت درسته طلا قیمتش همیشه روشه،به ظاهر بهتره،با ارزشتره،موندگار تره،شاید دوچرخه دوروز دیگه از چشمم بیفته اما اگه الان نداشته باشمش شاید دیگه فرصتی نداشته باشم واسه یاد گرفتن دوچرخه سواری،دیگه نتونم بفهمم چه لذتی داره هی زمین بخوری و پاشی و آ ش بتونی بدون چرخ کمکی سوار دوچرخه ت شی،نشه حس کنم چه کیفی داره وقتی با آ ین سرعت میری و فرمونو ول میکنی،چه عشقی داره توی مسابقه با بچه های محل اول شم،یا دیگه نشه اون حس رهایی موهای پریشون سیاهمو توو باد ترک دوچرخه تجربه کنم،گفت ده سال دیگه م میشه طلا ید،اما بچگیاتو شوق پدال زدن با دوچرخه رو نه

گفت بعضی وقتا بین خوب و خوب تر، باید محکم وایسی روی خوبه،گفت خوب تر همیشم بهترین انتخاب نیست،

گفت یه وقتایی باید ریسک کرد،خطر کرد برای اون چیزی که میدونی بهترینارم داشته باشی جاشو نمیگیرن،باید کوتاه بیای از بهترینایی که میدونی داشته باشیم،باز اون متوسطه برات حسرت میشه.باتموم بچگیم با قلبم حس فهمیدم حرفای قهرمانمو.

فرداش رفتیم و اون دوچرخه رینگ اسپورت با فرمون پهنو گرفتیم،شبش موقع خواب بابا این دست بندی که دستمه رو بهم داد و گفت میدونه حرفاش همیشه یادم میمونه،اما کاش به سن و سالم اعتماد نمی کرد و اون روزی که گفتم تموم این عشق بهتره میزد توو گوشم و حرفاشو یادم میاورد

میدونی رفتن بهتر بود

ولی تو اون خوبی بودی که هیچ خوبتری حسرت داشتنتو،جای خالیتو توو قلبم پر نکرد

کاش یبار میگفتی بمون!


| طاهره اباذری هریس |

برچسب ها : کاش یه بار میگفتی بمون! - دوچرخه ,برام ,داشته ,گفتم ,میگفتی بمون
می ترسم بگویم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


می ترسم،

می ترسم

به آنکه دوست می دارم

بگویم

"دوستت دارم".

بی تردید؛

که از سبو

سرازیر شود

اندکی از آن کاسته می شود!


| نزار قبانی |

برچسب ها : می ترسم بگویم
بگو بدانم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بگو بدانم

پیش از من آیا

زنی را دوست داشته ای؟

زنی که در معرض عشق خودش را گم کند؟

بگو

بگو که زن وقتی که عاشق جنگل یاس میشود

چه برسرش خواهد آمد؟

بگو بدانم

شباهت فریادگون

میان سایه و اصل چگونه است؟

میان چشم و سرمه چگونه است؟

زن برای عشقش بدل به چه خواهد شد؟

نسخه ای برابر اصل؟

چیزی به من بگو

که هیچ زنی جز من !

نشنیده باشد ...


| سعاد الصباح |

برچسب ها : بگو بدانم - بدانم ,چگونه است؟
دو تا دایره
عنوان وبلاگ : کافه شعر


از عشق همین خاطره می ماند و بس !

گلدان لب پنجره می ماند و بس !

ازآن همه چای عصر گاهی با هم

بر میز دو تا دایره می ماند و بس !


| احسان افشاری |

برچسب ها : دو تا دایره - ماند
رفتن خوب است
عنوان وبلاگ : کافه شعر


رفتن خوب است. گاهی. نبودن. نمایشِ نبودن. خوب است آدم جای خالی اش را نشان بدهد. به همسرش، معشوقش، رفیقش، خانواده اش، و حتی خودش. خوب است آدم به یاد بیاورد - و به دیگران یادآوری کند - که وقتی نبود، زندگی چگونه بود. خوب است آدم س ِ متعفنِ مردابِ عادت را بر هم بزند. قِ عادت. سنگ بزرگی بیندازد وسط روزمرگی و خوابِ مرداب وارش را کند. آدم ها - از جمله خودِ آدم - باید بدانند بودنش بهتر از نبودنش است. باید یادشان بیاید. گاهی با یک سفر. یا رفتنی کوتاه. حتی با قهر.

گیرم که ترسناک به نظر برسد. «اگر نخواهد که من برگردم چه کنم؟». بله، آدم چه کند؟ آدم باید از خودش بپرسد. باید شجاعت روبه رو شدن با آینه ای که تصویرش در او نیست - دیگر نیست - داشته باشد.

اما بیایید یک چیزی درِ گوش تان بگویم: رفتن، نبودن، نمایشِ نبودن، نباید زیاد طول بکشد. نباید عادت شود. نباید گذاشت دلتنگی به حد نهایت برسد. نباید گذاشت دل، به دلتنگی خو کند، یادش بگیرد و با آن کنار بیاید. آدم نباید آن قدر برود و دور شود، که از مدار جاذبه ی انی که دوستش دارند خارج شود.

بگذارید درِ گوش تان بگویم: آدمی که یک بار تا پای مرگ رفته باشد و برگشته باشد، دیگر از مرگ نمی ترسد. آدمی که یک بار تا سرحد مرگ دلتنگ شده باشد و زنده مانده باشد، دیگر از فقدان نمی ترسد.


| حسین وحدانی |

برچسب ها : رفتن خوب است - نباید ,عادت ,باشد، دیگر ,نباید گذاشت ,گوش تان بگویم
در اعماق سکوت فرو رفته بودم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


آنقدر در اعماق سکوت فرو رفته بودم

که اشیاء را می شنیدم

صدای سوختن کاغذ سیگارم را

صدای نفس های تو در کلمات

صدای هم آغوشی انگشتانت با موهایت

حتی صدای به من فکر ن هایت را . ..


| سید حمیدرضا برقعی |

برچسب ها : در اعماق سکوت فرو رفته بودم - صدای ,اعماق سکوت
هر خواستنی عین توانایی نیست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل ! آینه این قدر تماشایی نیست!


حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!


بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را...

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست!


آه در آینه، تنها کدرت خواهد کرد!

آه! دیگر دمت ای دوست، ایی نیست!


آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی، نیست...


خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست...!


| فاضل نظری |

برچسب ها : هر خواستنی عین توانایی نیست - توانایی نیست
بی انصاف میلرزد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نمی دانم چه مرگش شده این روزها

هی میلرزد...

وقتی صبح

با ص بیدار می شوم و

میدوم سمت پنجره

زنِ همسایه کیف شوهرش را گرفته و مرد

پاشنه ی کفشش را بالا میکشد

کیف و آغوش را با هم میدهد

بی انصاف میلرزد

میلرزد ..

وقتی ظهر

میروم برایِ خودم سیگار بگیرم

و کنجِ غربتِ پارک دودش کنم

زن شامی اش را لقمه میکند و مرد

برایش نوشابه باز میکند

خنده هایشان کفترها را میپراند

بی انصاف میلرزد

میلرزد ..

وقتی شب

خودم را به رخوت کاناپه تکیه میدهم

هی کانال عوض میکنم

هی زن نگاهش در نگاهِ مرد گره می خورد و

هی مرد گره را کور میکند و

هی کارگردانِ لعنتی کات نمیدهد

بی انصاف میلرزد

میلرزد

تنها که باشی

دلت حتی از دیدنِ یک " جفت " کفش هم

میلرزد !


| سمانه سوادی |

برچسب ها : بی انصاف میلرزد - میلرزد ,انصاف ,میکند ,انصاف میلرزد ,میلرزد میلرزد ,میلرزد وقتی ,انصاف میلرزد میلرزد
گره
عنوان وبلاگ : کافه شعر


یک بار هم که از زمین و زمان شاکی بودم گفتم:

"لعنت به این زندگی که پر شده از گره کور!!!"

باخنده گفت:

"ناشکری نکن عزیزجان!

همه ی این گره ها که میگویی باز شدنی اند؛

حالا یا با دست، یا با چنگ و دندان!

تنها گره کور زندگی تو دست های من است که هیچ شکلی باز نمی شود، نه با دندان، نه به زور دست!"

ناشکری نمیکنم اما تنها گرهی که از زندگی من باز شد، همان دست های او بود، آن هم نه با چنگ و دندان و زور، با گره شدن در دست های یک غریبه!


| طاهره اباذری هریس |

برچسب ها : گره - زندگی
جهان همه زن است
عنوان وبلاگ : کافه شعر


زنی که در شالیزار رویاهایش را درو می کند

محبوب تر است

یا آن که صدایش را در تار موهایش می بافد؟

زنی که در کافه ها را می نویسد

محبوب تر است

یا آن که در پستو ناخن های جویده اش را

بنفش می زند ؟


چه فرق می کند !

وقتی هر خوشه ی گندم

به اندازه ی گندمزار

طلاکوب شده است ...


پرنده ی نقره ای

روزی که از چشم هایم زاده شدی

نام کوچکت را ماه گذاشتم !

و حالا هر دو در یک برکه

خود را به یاد می آوریم ...


شب

از پهلوی راستم شروع می شود

و قلبم

شیهه ی مادیان ها را سنگین میکند


نگاه کن

به چهار طرف نگاه کن

آفتاب زن است

بوته ی شمشاد زن است

تخم ریزی لاک پشت ها زن است

و از هر طرف که نگاه کنی !

جهان همه زن است ...


| مریم سادات حسینی |

برچسب ها : جهان همه زن است
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


حس خوبی ست در آغوش خودت پیر شوم

اینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شوم


آسمانم شوی و تا به سرم زد بپرم

با نگاه پر از احساس تو درگیر شوم


حس خوبی ست نفس های تو را لمس کنم

آن قدر سیر ببوسم نکند سیر شوم؟


درد اگر از تو به اعماق وجودم برسد

حاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شوم


باید ابراز کنم نیت رویایم را

باید از زاویه ی شعر تو تفسیر شوم


یک غزل باشم و تا مرز جنونت ببرم

پر از آرایه و شه و تصویر شوم


اولین تار سفید سر من را دیدی

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم


| صنم نافع |

برچسب ها : حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم - شوم ,خودت ,آغوش ,آغوش خودت
می بوسیدمت
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دلتنگی اگر واگیر داشت

می بوسیدمت...


| مهدیه لطیفی |

برچسب ها : می بوسیدمت
هیچ مباد برای تو الا من!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


کمتر زنى مى توان سراغ کرد

که در ذهنش نسبت به بستگانِ مردى

که دوستش مى دارد،

مرتکب جنایت نشده باشد !

آرى...

عشق در پشتِ سیماى درخشانش

یک غولِ دیگرکُش نهفته دارد !

"هیچ مباد براى تو،

الّا من !

ناگفتهٔ زن به مردى که مى ستاید،

چنین است

هیچ ، به جز من..."


| محمود ت آبادی |

برچسب ها : هیچ مباد برای تو الا من!
چو بوی تازه ی نان به وقت افطار
عنوان وبلاگ : کافه شعر


دوستت دارم

چو بوی تازه ی نان

به وقت افطار

دوستت دارم

چو عطر تند پدربزرگ

به وقت

دوستت دارم

چو یاس های ترمه ی بی بی

چو شب بو های باغچه ی حیاط

چو گلبرگ سرخ میان کتاب

دوستت دارم

و هر بار بجای گفتنش؛

بو میکشم

تمام عطرهای جهان را

که از تن ات

بارها جا گذاشته ای


| حمید جدیدی |

برچسب ها : چو بوی تازه ی نان به وقت افطار - دوستت ,دوستت دارم
بیداری ام چه دانی؟
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بیداری ام چه دانی؟ ای خُفته ای که شب ها

ننشسته ای به حَسرت، نشمُرده ای سِتاره...


| فروغی بسطامی |

برچسب ها : بیداری ام چه دانی؟
چقدر وقت دارم؟!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"

"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"

ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.

" میخواهم دو خواهش م. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر می زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "

"و خواهش دوم چیست؟"

می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.

خلاصه ،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم ب ند بپذیرم.

می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خج بکشم.احساسات من همیشه بوده اند، فقط پنهان شان می .


| ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد / پائولو کوئلیو |

برچسب ها : چقدر وقت دارم؟! - میخواهم ,زندگی ,ورونیکا
محبوبم ( نامه ی شماره بیست و هفت )
عنوان وبلاگ : کافه شعر


محبوبم!

عشق

پرنده است

آزاد و شاد و همواره در اوج

می تواند به ت

دو بال برای پرواز ببخشد!

عشق پرنده است

و یکروز بی آنکه خود بخواهی

تو را

به شیشه ی پنجره ای

خواهد کوباند.


| حمید جدیدی |

برچسب ها : محبوبم ( نامه ی شماره بیست و هفت )
نیمی از جان مرا بردی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نیمی از جان مرا بردی، محبت داشتی!

نیم باقی مانده هم، هر وقت فرصت داشتی!


بر زمین افتادم و دیدم سراغم آمدی

دست یاری چیست؟ سودای غنیمت داشتی!


خانه ای از جنس دلتنگی بنا ولی

چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی!


زخم خوردم گاهی از ایشان و گاه از چشم تو...

با رقیبان بر سر جانم رقابت داشتی!


ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته ست، کاش

اندکی در مهربانی نیز همت داشتی...!


| سجاد سامانی |

برچسب ها : نیمی از جان مرا بردی - داشتی
تو دوباره سبز خواهی شد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ن و درختان چقدر به هم شبیه اند!

هر دو ریشه دارند و برگ و بار می دهند.

هر دو بهارهای بسیار دارند

و زمستان های بسیارتر.

هر دو به نور محتاج اند و هر دو

نفس می بخشند و زندگی.

و در کمین هر دویشان تبرهای بسیار است.

برای ب ها، برای ش تن ها،

برای قطع امیدها...

اما هنر زن بودن،

جوانه زدن های پی د ی است،

حتی وقتی شاخه هایت را ش تند،

حتی وقتی ساقه هایت را زدند،

حتی وقتی بی رحمی تبر، تنت را،

تنه ات را از ته برید...

تو اما ریشه ات را نگه دار،

دست هایت را به آسمان بلند کن

تو دوباره سبز خواهی شد...


| عرفان نظر آهاری |

برچسب ها : تو دوباره سبز خواهی شد
یاد بگیریم رفتن ها را تاب بیاوریم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


معنی رفتن را وقتی فهمیدم که همسایه دوران کودکی ام که دخترشان همبازی ام بود، برای همیشه از آنجا رفتند.

آن موقع ها فکر می ، اگر یواشکی زیر پتو زیاد گریه کنم، شاید هیچ وقت از آنجا نروند.

اما آن ها، سر روز مقرر اثاث شان را بار زدند و رفتند.

معنی نشدن ها را هم، توی همان دوران فهمیدم. کلاس سوم، مبصر کلاس اولی ها شدم. هنوزم که هنوز است وقتی به خوشحالی حاصل از مبصر شدن فکر می کنم، ناخودآگاه چیزی درون دلم تکان می خورد.

من وظیفه داشتم ناخن هایشان را ببینم، قبل از معلم دفتر مشق هایشان را نگاه کنم و وقتی خانم معلم شان وارد کلاس شد، بگویم: ب ا...

اما این خوشحالی و اعتماد به نفسی که یک ۹ ساله از مبصر شدن، به دست آورده بود، زیاد طولی نکشید.

پریچهر که هم جثه بزرگتری نسبت به من داشت و هم برادرزاده خانم مدیر بود، به جای من مبصر کلاس اولی ها شد.

آن موقع هم هر چقدر زیر پتو گریه ، نتوانستم دوباره مبصر بشوم.

راستش بیشتر از کلاس اولی ها دلگیر بودم. کلاس اولی هایی که ازشان انتظار داشتم، سراغم بیایند و بگویند: دل شان می خواهد من مبصرشان باشم نه پریچهر...

اما هیچ کدام از این اتفاق ها هم نیفتاد. پریچهر تا آ سال مبصر کلاس اولی ها ماند و اسم شان را توی «بد»ها، «خوب»ها نوشت...

بزرگ تر که شدم فهمیدم، خیلی چیزها دست من نیست... یعنی دست ما نیست!

آدم های رفتنی باید بروند

و آدم های ماندنی، تحت هر شرایطی می مانند.

اتفاقایی که باید بیفتند، می افتند

و اتفاق هایی که نباید...

آن موقع نه تنها از رفتن ناراحت بودم که از خودش هم برای تن دادن به رفتن، دلگیر...

اما بعدها خودمان هم از آنجا اثاث کشی کردیم و من هم رفتنی شدم.

همه ما بارها و بارها جز آدم های رفتنی و ماندنی شده ایم. درست مثل آدم هایی که ما را از رفتن شان دلگیر د و به گمان ما، ماندن را بلد نبودند...

حالا که چندین سال از روزگار کودکی ام می گذرد، فهمیدم رفتن آدم ها، نشدن اتفاقات جز لاینفک زندگی هستند.

باید بروند، باید نشوند تا زندگی با تمام دلتنگی هایش معنا پیدا کند.

حالا یاد گرفته ام تا می توانم از آدم ها ع و خاطره جمع کنم تا رفتن شان را تاب بیاورم.

یاد گرفته ام برای ی که قصد رفتن دارد، دست تکان بدهم و بگویم:

سفر به سلامت عزیز دوست داشتنی...

یاد بگیریم رفتن ها را تاب بیاوریم.


| فاطمه بهروزف |

برچسب ها : یاد بگیریم رفتن ها را تاب بیاوریم - کلاس ,مبصر ,اولی ها ,رفتن ,رفتنی ,دلگیر ,کلاس اولی ها ,مبصر کلاس ,بگیریم رفتن ,آدم های رفتنی
یکی من بودم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


از آن همه زن که دوستت داشتند

یکی من بودم و

دیگران عاشقت بودند

از آن همه زن که دوستت داشتند

یکی من بودم و

آن ها به آغوشی مردانه فکر می د

یکی من بودم و

آنها از فکر بچه هایی

با نام خانوادگی تو در شناسنامه هاشان لبخند می زدند

برف میدان را پوشانده

برف

انقلاب را

حسین را

و زیر برف پیدا نیست

از آن همه زن

تنها من مانده ام

که با قاب ع کهنه ات

همه ی زمستان خودم را گرم کرده ام


| فلورا تاجیکی |

برچسب ها : یکی من بودم - دوستت داشتند
یاد بگیریم رفتن ها را تاب بیاوریم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


معنی رفتن را وقتی فهمیدم که همسایه دوران کودکی ام که دخترشان همبازی ام بود، برای همیشه از آنجا رفتند.

آن موقع ها فکر می ، اگر یواشکی زیر پتو زیاد گریه کنم، شاید هیچ وقت از آنجا نروند.

اما آن ها، سر روز مقرر اثاث شان را بار زدند و رفتند.

معنی نشدن ها را هم، توی همان دوران فهمیدم. کلاس سوم، مبصر کلاس اولی ها شدم. هنوزم که هنوز است وقتی به خوشحالی حاصل از مبصر شدن فکر می کنم، ناخودآگاه چیزی درون دلم تکان می خورد.

من وظیفه داشتم ناخن هایشان را ببینم، قبل از معلم دفتر مشق هایشان را نگاه کنم و وقتی خانم معلم شان وارد کلاس شد، بگویم: ب ا...

اما این خوشحالی و اعتماد به نفسی که یک ۹ ساله از مبصر شدن، به دست آورده بود، زیاد طولی نکشید.

پریچهر که هم جثه بزرگتری نسبت به من داشت و هم برادرزاده خانم مدیر بود، به جای من مبصر کلاس اولی ها شد.

آن موقع هم هر چقدر زیر پتو گریه ، نتوانستم دوباره مبصر بشوم.

راستش بیشتر از کلاس اولی ها دلگیر بودم. کلاس اولی هایی که ازشان انتظار داشتم، سراغم بیایند و بگویند: دل شان می خواهد من مبصرشان باشم نه پریچهر...

اما هیچ کدام از این اتفاق ها هم نیفتاد. پریچهر تا آ سال مبصر کلاس اولی ها ماند و اسم شان را توی «بد»ها، «خوب»ها نوشت...

بزرگ تر که شدم فهمیدم، خیلی چیزها دست من نیست... یعنی دست ما نیست!

آدم های رفتنی باید بروند

و

آدم های ماندنی، تحت هر شرایطی می مانند.

اتفاقایی که باید بیفتند، می افتند

و

اتفاق هایی که نباید...

آن موقع نه تنها از رفتن ناراحت بودم که از خودش هم برای تن دادن به رفتن، دلگیر...

اما بعدها خودمان هم از آنجا اثاث کشی کردیم و من هم رفتنی شدم.

همه ما بارها و بارها جز آدم های رفتنی و ماندنی شده ایم. درست مثل آدم هایی که ما را از رفتن شان دلگیر د و به گمان ما، ماندن را بلد نبودند...

حالا که چندین سال از روزگار کودکی ام می گذرد، فهمیدم رفتن آدم ها، نشدن اتفاقات جز لاینفک زندگی هستند.

باید بروند، باید نشوند تا زندگی با تمام دلتنگی هایش معنا پیدا کند.

حالا یاد گرفته ام تا می توانم از آدم ها ع و خاطره جمع کنم تا رفتن شان را تاب بیاورم.

یاد گرفته ام برای ی که قصد رفتن دارد، دست تکان بدهم و بگویم:

سفر به سلامت عزیز دوست داشتنی...

یاد بگیریم رفتن ها را تاب بیاوریم.


| فاطمه بهروزف |

برچسب ها : یاد بگیریم رفتن ها را تاب بیاوریم - کلاس ,مبصر ,رفتن ,اولی ها ,آدم های ,رفتنی ,کلاس اولی ها ,مبصر کلاس ,بگیریم رفتن ,آدم های رفتنی
غصه هم خواهد رفت
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نه تو می مانی نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتا هی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها ند

به تن لحظه ی خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه ی دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا همه ای کاش، ای کاش

ظرف این لحظه ولیکن خالی ست

ساحت پذیرای چه خواهد بود

غم که از راه رسید در این بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده..


| کیوان شاهبداغی |

برچسب ها : غصه هم خواهد رفت - اندوه
تیرِ خلاص
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تماس، پشتِ تماس و هراس، پشتِ هراس

نگاه خیره ی دیوارهای بی احساس


هجوم دلهره ی فکرهای پی در پی

به جرم های نکرده، به حکم های قصاص


به آبرو که چه آسان به باد خواهد رفت

به بارِ واژه ی پر اضطراب ِ حق الناس


به حجم شایعه هایی که قصه خواهد شد

به حرفِ مفتِ دهان پر کنِ بدونِ اساس


و فکر می کند این خوشترین صدای شب است:

صدای چک-چکِ خونابه، بعدِ تیرِ خلاص...


| نفیسه سادات |

برچسب ها : تیرِ خلاص - تیرِ خلاص
داد بانوی بهار چین
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شلیته پوش گلدار بهار ...

ترنم وار

پرنیان بَر

شکفته لبخند

آویخته از دو سمت زلف

در اش

شگون تب دار توت و تمشک

در پاهاش

خنکای نسیم و هنوز...تُردی بهشت!

ب د اگر

نوبرانه ی گیلاس است و آلو

ب د اگر

کارگر می شود

زنبورها، عسل، شهد

ب ی اگر

ب ی اگر

ب ی اگر

تو داد بانوی بهار چین...


| حمید جدیدی |

برچسب ها : داد بانوی بهار چین - ب ی ,بهار ,بانوی بهار , داد بانوی ,ب ی اگر
عروسیش بود همان شب
عنوان وبلاگ : کافه شعر


عروسیش بود. درست همان شبی که قرار بود پانسمان پام را عوض کنم.سوراخ های ریز باند لای گوشتم فرو رفته بود و کنده نمی شد. آب داغ می خورد به زخم خشک نشده ام و بیشتر درد می گرفت. صدای درد پیچیده بود توی گوشم. توی گوش او؟ لابد صدای آهنگ های قری می آمد. راستی کدام آهنگ را بیشتر از همه دوست داشت؟ سعی آهنگ مورد علاقه اش را یادم بیاورم.

حرف هاش یادم آمد: «صبر می کنم. یه سال، دو سال، پنجاه سال». همیشه فکر می اینطوری که نمی شود. او که نباید پاسوز من و درس و کارم بشود. راستی گفتم پاسوز؟ پام داشت می سوخت. یک روز و دو روز هم نبود. شاید پنجاه روز بود که می سوخت. دست هام را انقدر روی مچ پام فشار داده بودم که دیگر حسشان نمی . دست های او؟ لابد انقدر توی هوا چرخانده بود که حسشان نمی کرد. شاید هم می کرد. چمی دانم. آدم شب عروسیش دست هاش را حس می کند دیگر. نه؟

قوطی بتادین را خالی توی آب داغ و چشم هام را فشار دادم روی زانوهام. همیشه زانوهای آدم بهترین جا برای پاک کرن اشک اند، حالا گیرم که او همان شب بخواهد اشک شوقش را روی شانه ی فلانی پاک کند! یک دقیقه، دو دقیقه، پنجاه دقیقه نشسته بودم توی آب داغ و باز هم باندها باز نشدند.

بعضی زخم ها عمیقند. عین چی می چسبند به گوشت آدم. راهی نیست جز کندنشان. به اندازه ی کافی صبر کرده بودم. او یک سال صبر کرده بود که من یک ساعت صبر م؟ اصلا کی گفته بود صبر خوب است؟ چشم هام را بستم و یک، دو... تا پنجاه شمردم و باند را از ته کندم! خون پاشید بیرون و همه ی تشت را پر کرد. مثل گلبرگ های سرخی که می ریزند سر عروس و داماد.

راستی عروسیش بود همان شب. گفته بودم؟


| نیلوفر نیک بنیاد |

برچسب ها : عروسیش بود همان شب - عروسیش ,پنجاه ,راستی
همدَرد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


او که "همدَردَم" شده ؛ گویا خودش هم "درد" بود

او خودش زخمِ همان مرهَم که می آوَرد بود...


| سید سعید صاحب علم |

برچسب ها : همدَرد
داد بانوی بهار چین
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شلیته پوش گلدار بهار ...

ترنم وار

پرنیان بَر

شکفته لبخند

آویخته از دو سمت زلف

در اش

شگون تب دار توت و تمشک

در پاهاش

خنکای نسیم و هنوز ... تُردی بهشت!


ب د اگر

نوبرانه ی گیلاس است و آلو

ب د اگر

کارگر می شود

زنبورها، عسل، شهد


ب ی اگر

ب ی اگر

ب ی اگر

تو داد بانوی بهار چین...


| حمید جدیدی |

برچسب ها : داد بانوی بهار چین - ب ی ,بهار ,بانوی بهار , داد بانوی ,ب ی اگر
محبوبم ( نامه ی شماره بیست و شش )
عنوان وبلاگ : کافه شعر


محبوبم!

به قلبم فکر میکنم!

به دست و دهان و پاهایم

که بی تو

ملول و بی استفاده اند!

گاه اما

پیرمردی می شوم

که قلب بیمارش، دوستش دارد

لرزش دستانش، دوستش دارد

لکنت زبانش، دوستش دارد

و دردِ پاها

تنها دارایی اوست که تمامی ندارد!

پیرمردی که از آ ایمرش راضی ست

ولی اعضای تن اش سعی می کنند

چیزی را به یادش آورند...


| حمید جدیدی |

برچسب ها : محبوبم ( نامه ی شماره بیست و شش ) - دوستش ,دوستش دارد
می توانستم واکنش های زیادی نشان بدهم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


اسمش را که گفت، می توانستم واکنش های زیادی نشان بدهم.

مثلا خودم را بزنم به نشناختن، یا مثلا شماره اش را بگیرم و داد بزنم «حالا اومدی که چی؟ برو همون گورستونی که تا الان بودی!»

یا بزنم زیر گریه که یعنی خیلی در نبودنش زجر کشیده ام، یا ذوق کنم و چند بار پشت تلفن بگویم «وااااای وااااای باورم نمی شه تویی!».

اما فقط پرسیدم «خوبی؟» و حتی به جو که می خواست بدهد فکر ن .

این مهم ترین قانون طبیعت است. یکهویی رفتن آدم ها را می گویم. آدم هایی که می توانند خوب باشند یا بد، می توانند برایت کلی خاطرات خنده دار یا گریه دار بسازند، می توانند در زندگی ات مهم باشند یا نباشند، می توانند تو را دوست داشته باشند یا نداشته باشند.

تمام این آدم ها وقتی یکهویی از زندگی ات می روند همه چیزشان را با خودشان می برند. خوبی هایشان را، خاطراتشان را، مهم بودنشان را و حتی دوست داشتنشان را.

آن وقت در صورت برگشتن، تو فقط می توانی حالشان را بپرسی و یادت برود منتظر جواب بمانی و آدمی که به زندگی ات برگشته را با قانون طبیعت تنها بگذاری...


| نیلوفر نیک بنیاد |

برچسب ها : می توانستم واکنش های زیادی نشان بدهم - باشند ,می توانند ,بزنم ,قانون طبیعت ,نشان بدهم ,زیادی نشان ,واکنش های زیادی ,می توانستم واکنش های ,می توانستم واکنش های زیادی
من دختری خج یم در حوالیت
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تو مرد اجتماعی پیراهن آجری

من دختری خج ی و سردو چادری


من دختری خج یم در حوالیت

دارم کلافه میشوم از بی خیالیت


ترسیده ام از این همه محبوب بودنت

با دختران دور و برم خوب بودنت


با من شبیه خواهر خود حرف می زنی

من خسته ام از این همه داداش ناتنی


با گیره ای که روسریم را گرفته است

دنیا مسیر دلبریم را گرفته است


با من قدم بزن کمی از این مسیر را

با خود ببر حواس من سر به زیر را


عطرت رسانده است تو را تا لباسهام

آشفته کرده اند کمد را،لباسهام


صعب العبور ،قله خودخواه زندگیم!

ای نام کوچکت غم دلخواه زندگیم!


این تکه ابر کوچک جامانده در هوات

حالا حسو شده حتی به دکمه هات


احوال من که با یقه ات خوب میشود

بازش نکن که باعث آشوب میشود


آن دکمه های مستبدت دشمنت شدند

آشوب های کوچک پیراهنت شدند


تبعید میشوم به تو در شب نخو م

با تو درست مثل زنی انقل م


آرام در مقابل من ایستاده ای

بر هم زده ست نظم مرا،اخم ساده ای


بی رحمی است با تو زنی همقدم شود

تا دختری خج ی از جمع کم شود


باید که از حوالی قلبم بکاهمت

با حفظ حد فاصل شرعی بخواهمت


در من جهنمی است که از سر براهی است

دنیای من بدون تو یک حرف واهی است


| سمیه قبادی |

برچسب ها : من دختری خج یم در حوالیت - دختری ,دختری خج یم ,دختری خج ی
برای تو آرزوی سلامت دارم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


برای تو آرزوی سلامت دارم.

دیگر باید قول دهی که به خواب من نیایی

دیگر نمی خواهم در فرودگاه

از پله بالا رفتن مرا

نظاره کنی

و من در هواپیما تا مقصد

دو چشمان گریان تو را

با خود حمل کنم.

آن روز مه هم نبود

که من تو را

برای همیشه در عمرم گم .


| احمدرضا احمدی |

برچسب ها : برای تو آرزوی سلامت دارم - سلامت دارم ,آرزوی سلامت
مرا یادت هست؟
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گفت:«مرا یادت هست؟»

دویدم و در راه فکر که من چه یادی دارم،

چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟

و چرا آدم ها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچ نیستم؟!


| عباس معروفی |

برچسب ها : مرا یادت هست؟
فراموشی گاهی نعمت است و گاهی نکبت
عنوان وبلاگ : کافه شعر


آدم است دیگر، گاه فراموش میکند گاه فراموش میشود، فراموشی گاهی نعمت است و گاهی نکبت،

فراموش شدن چیزی نیست که از یاد آدم برود، دردیست تلخ که خوب نمیشود، میرود تا مغز استخوانت، میماند تا همیشه، تا ابد، مثل دیوار محصورت میکند، مثل زندان تنهایت، دور میشوی از خودت، از آدم ها، از خنده ها، از تمام خاطراتش...

فراموش شدن مثل مردن است، عمیقتر، بدتر، دردناکتر حتی، جوری که انگار ی تو را لگدمال میکند مثل یک برگ خشک شده پاییزی که عابران از کنارش میگذرند، مثل دستی که دراز شده و هیچ نمی گیردش، مثل اسکناس صد تومنی شاباش روی سرامیکهای تالار،

فراموش شدن تنهایی دارد، سخت است، فکر میکنی هیچوقت فراموش نمیشوی مثل دریا که قرار نیست از حافظهء ماهی پاک شود. اما دریا، توی تنگ از حافظهء ماهی پاک میشود ذره ذره، آرام آرام، جایی که ماهی توی اشک های خودش نفس بکشد، دریا از یادش میرود. دریا با آن عظمتش از یاد ماهی میرود، تو هم فراموش میشوی روزی، تمام میشوی کم کم...و تلخی داستان آنجاست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز از یاد نمی برند...


| مریم سمیع زادگان |

برچسب ها : فراموشی گاهی نعمت است و گاهی نکبت - گاهی ,ماهی ,میشوی ,دریا ,حافظهء ماهی ,گاهی نعمت ,فراموشی گاهی
همیشه آبی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


عادت داشت نوک خ ر را بین لب هایش بگیرد.

یک روز جامدادی اش را یدم و تمام خ رهایش را بوسیدم.

می دانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانی ای بود، فقط من و خ رها.

وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لب هایم آبی شده،

می خواستم بگویم برای این که او آبی می نویسد.

همیشه آبی...


| جزء از کل / استیو تولتز |

برچسب ها : همیشه آبی
چه مشکل حالی ست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بی تو هر روز مرا ماهی و هر شب سالی ست

شب چنین، روز چنان، آه! چه مشکل حالی ست!


| هلالی جغتایی |

برچسب ها : چه مشکل حالی ست - مشکل حالی
دو لیوان چای میریزم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


در این خانه

هیچ از تو حرفی نمیزند

و من هر روز بیشتر از روز قبل زندگی میکنم

صبح ها با لبخند بیدار میشوم،

گل ها را آب میدهم،

صبحانه درست میکنم،

روی تراس خانه مینشینم،

دو لیوان چای میریزم

و یکی همیشه سرد میشود..


| دلارام شریفی |

برچسب ها : دو لیوان چای میریزم
دیگر چطور گرم کنم آشیانه را ؟
عنوان وبلاگ : کافه شعر


وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...

ملّافه های گلبِهی چارخانه را...


حتّی کتاب حافظ و گلدان روی میز

روبان و گوشواره و موگیر و شانه را...


وقتی قرار نیست بیایی برای کی

این رژهای صورتی دخترانه را؟...


اصلا خودم در آینه کوتاه می کنم

موهای خیسِ ریخته بر روی شانه را


با گریه پاک می کنم از روی صورتم

این خطِ چشم مس ۀ ناشیانه را


من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو

دیگر چطور گرم کنم آشیانه را؟


یک روز با تو من همۀ شهر را...ولی

حالا که نیستی در و دیوار خانه را...


| پانته آ صفایی |

برچسب ها : دیگر چطور گرم کنم آشیانه را ؟ - دیگر چطور ,دیوار خانه
ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧداختم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ﺳﺎﻝ ﺬﺷﺘﻪ ، ﻳ ﺟﻔﺖ ﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﻪ ﺭﻧﺶ ﻗﺸﻨ ﺑﻮﺩ ،

ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﻲ ﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺮﺩ.

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﻔﺖ: ﻤﻲ ﻪ ﺑﺬﺭﺩ، ﺟﺎ ﺑﺎﺯﻣﻲ ﻨﺪ .

ﺧﺮﻳﺪﻡ ، ﻮﺷﻴﺪﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﺮﺩ ، ﻓﻘﻂ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺖ.

ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻔﺘﻢ ، ﺑﻬﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﻲ ﺍﺳﺖ ﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ، ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﻮﺷﻢ!

ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﻮﺗﺎﻩ ﻫﻢ ، ﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺮﺩ.

ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﻔﺸ ﻪ ﺎﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣ ﺮﺩ ، ﻫﺮ ﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺮﻧ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺒﺎﺪ ﻣ ﺧﺮﺪﻡ،

ﻭ ﻭﻗﺘ ﺧﺮﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﺪﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺮﺩﻡ ، ﻧﺒﺎﺪ ﻧﻬﺶ ﻣ ﺩﺍﺷﺘﻢ ! "ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ"

ﻧﺒﺎﺪ ﻧﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ . ﻧﺒﺎﺪ ﻃ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ

ﺣﻤﻠﺶ ﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﺪ ﺍﻨﻪ ﺗﻐﺮ ﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﻞﺷﻮﺩ.

ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ، ﻧﺒﺎﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﺮﺩ !

ﺍﻣﺮﻭﺯ، ﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧداختم ...


| پائولو کوئلیو |

برچسب ها : ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧداختم - ﺁﺯﺭﺩﻩ ,ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ,ﻧﺒﺎﺪ ,ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﻮﺗﺎﻩ
فرصتی نبود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


فرصتی نبود

لحظه اش که رسید

نه به دست هایش فکر می

نه آ ین نگاهش

نه رفتنش

نه حتی آرزوی ماندنش

تنها به زمینی که باید دهان باز می کرد

و با قساوتِ تمام می بلعید

ی را که نمی دانست، پس از این لحظه

با خودش چه باید د.


| نیکی فیروزکوهی |

برچسب ها : فرصتی نبود - فرصتی نبود
ی نمی تواند عشق را بکشد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


شاخه ی عشق را ش تم

آن را در خاک دفن

و دیدم که

باغم گل کرده است

ی نمی تواند عشق را بکشد

اگر در خاک دفنش کنی

دوباره می روید

اگر پرتابش کنی به آسمان

بال هایی از برگ در می آورد

و در آب می افتد

با جوی ها می درخشد

و غوطه ور در آب

برق می زند


خواستم آن را در دلم دفن کنم

ولی دلم خانه ی عشق بود

درهای خود را باز کرد

و آن را احاطه کرد با آواز از دیواری تا دیواری

دلم بر نوک انگشتانم می ید


عشقم را در سرم دفن

و مردم پرسیدند

چرا سرم گل داده است

چرا چشم هایم مثل ستاره ها می درخشند

و چرا لبهایم از صبح روشن ترند


می خواستم این عشق را تکه تکه کنم

ولی نرم و سیال بود، دور دستم پیچید

و دست هایم در عشق به دام افتادند

حالا مردم می پرسند که من زندانی کیستم


| هالینا پوشویاتوسکا / ترجمه : محسن عمادی |

برچسب ها : ی نمی تواند عشق را بکشد
تو که نمیدونی دوست داشتن یعنی چی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بغ کرده نشسته بود گوشه ی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم... پسرکم زیادی مرد بود، حتی با وجود همین موهای بلندش که نمیذاشت کوتاهشون کنم... درست مثل..... بگذریم!

وقتی دید حرفی نمیزنم سرشو بلند کرد و طلبکار، با همون صدای گرفته ش گفت:

"اون برمیگرده...خودش گفت!"

سعی جلوی خنده مو بگیرم، خوردنی شده بود پسر کوچولوم؛

با احتیاط گفتم:

"اگه میخواست برگرده که نمی رفت..."

اشکاش دوباره راه گرفتن رو صورتش:

"خودش که نمی خواست بره، به زور بردنش...!"

تکیه مو از چارچوب در گرفتم و رفتم جلوتر و کنارش نشستم رو زمین

قیافه ی ناراحتی گرفتم به خودم و شونه بالا انداختم:

"به هرحال رفته، خونه شونو عوض ، بهتره فراموشش کنی"

گریه ش شدت گرفت و با لحنی که سعی میکرد مردونه ترش کنه داد زد:

"نع خیرم... تو که نمیدونی دوست داشتن یعنی چی..."

انگشتای تپل کوچولوشو گرفت جلوی صورتم و ادامه داد:

"اون دوتا دوستم داشت... دوتا!! منو حتی از بستنی و پاستیل سیم بیشتر دوست داشت، میخواست با من عروسی کنه، قول داده بودم بزرگ که شدم براش از النگوهای فاطمه ب م که جیرینگ صدا بده توو دستش... تو که نمیدونی اون فقط با من بازی میکنه، تازه اون روز زمین که خوردم خیلی درد داشت، اما من گریه ن ، مردا که گریه نمیکنن، ولی اون داشت واسه من گریه میکرد!! تو که نمیدونی دوست داشتن چجوریه، تو که تا حالا یه گاز از بستنیت به ی ندادی، آخه تو که..."

به هق هق و س که افتاده بود بزرگمرد کوچولوی من، سرشو بغل گرفتم، شروع کرد مشتای کوچیکشو حواله ی سر و م و با هق هق زار زد:

"فراموشش نمیکنم، میرم دنبالش و پیداش میکنم، بزرگ میشم بعد اون میشه عروسم... بهش قول دادم گمش نکنم، بهش قول دادم نرم با فرشته بازی کنم... من... ب... بهش قول دادم... من..."

یاد حرفای تو افتادم، یاد قول و قرارامون، یاد همه ی خاطرات خوب و بدمون...

هرچی هم که من ضعیف بودم و زود کم آوردم، پسرکم به تو رفته، حرفش حرفه... میدونه دوست داشتن یعنی چی، میدونه دوتا یعنی چی!!

چشمامو بستم و سعی به یاد بیارم صورتتو، ناخودآگاه زیرلب اسمتو صدا ، پسر بچه ی آروم گرفته توو آغوشم با صدای خش دار و هق هق جواب داد:

دیگه اسممو صدا نزن... دیگه دوست ندارم!


| طاهره اباذری هریس |

برچسب ها : تو که نمیدونی دوست داشتن یعنی چی - دوست ,نمیدونی ,یعنی ,دادم ,دوتا ,دوست داشتن ,داشتن یعنی ,نمیدونی دوست
اندوه و عشق
عنوان وبلاگ : کافه شعر


به تو فکر می کنم

در اداره و خانه

به وقت سفر

در جمع و تنهایی!

به تو فکر می کنم

از شروع سپیده دم تا شبانگاهان

در بیداری و خواب

دارایی و فقر

سلامت و بیماری

همیشه چیزی هست که پایدار است

و از نام هایی که برایش انتخاب می کنیم

"اندوه"

غمگین ترین آن است

"عشق"

شکوهمند و جاودان!


| حمید جدیدی |

برچسب ها : اندوه و عشق
مگذار که عشق، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


مگذار که عشق، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود!

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست، پیوسته نو ِ خواستنی ست که خود پیوسته، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.

تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق.

چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

عشق، تن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار برای همیشه.

جامِ بلور، تنها یک بار می شکند. میتوان ش ته اش را، تکه هایش را، نگه داشتt اما ش ته های جام، آن تکه های تیزِ برَنده، دیگر جام نیست.

احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.

بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند...


| یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی |

برچسب ها : مگذار که عشق، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود - دوست ,عشق، ,مگذار ,عادتِ ,دوست داشتن ,دادنِ گلهای ,داشتن تبدیل ,عادتِ دوست ,دوست داشتن تبدیل
خنده یک زن
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تمام مردان این شهر شاعرند !

باور کن !!

حالا یکی شعر می نویسد ،

یکی نشانی تمام گل فروشی ها را می داند ،

یکی از سر کار زنگ می زند ،

و یکی هم

لابلای ید های روزانه

یک کرم مرطوب کننده دست می د !

تمام مردان این شهر شاعرند ،

و می دانند

زیباترین شعری که تاکنون

یک مرد سروده است ،

خنده یک زن است ...


| مرتضی شالی |

برچسب ها : خنده یک زن - تمام ,تمام مردان
آ ین قصه ی مگوی منی!
عنوان وبلاگ : کافه شعر


آ ین قصه ی مگوی منی!

مثل آیینه رو به روی منی؛


تو همان قدر آرزوی منی،

که منِ بی نوا امید تواَم...


| امید صباغ نو |

برچسب ها : آ ین قصه ی مگوی منی!
گم کرده ای یا گم شده ای
عنوان وبلاگ : کافه شعر


تنها نگران این بودم؛

که به جستجوی تو

در دورترین کوچه ی دنیا

به خانه ات برسم

و تو به جستجویم رفته باشی !

چه غم بار

وقتی نمی دانی

گم کرده ای

یا گم شده ای...!


| معین دهاز |

برچسب ها : گم کرده ای یا گم شده ای
نوری شبیه تو به جهانم وزیده است
عنوان وبلاگ : کافه شعر


نازت کشیدنی ست لبانت چشیدنی ست

یک عمر قصه گفتن از آنها شنیدنی ست


جانا ! ببین تمام تنم ذوب می شود

خورشید من ! به سوی تو پرواز ، دیدنی ست


والله !! از تمام انم گسیختم

از هر چه جز دل تو به قرآن ! ب ی ست


نوری شبیه تو به جهانم وزیده است

باغی شدم که میوه ی آن سرخ و چیدنی ست


این عشق مثل روزنه هایی به سمت روز

در تار و پود ماست مگر آف ی ست؟


این شعر نیست این همه ی طاقت من است !

پشت شبی که سخت به پایان رسیدنی ست...


| شیرین خسروی |

برچسب ها : نوری شبیه تو به جهانم وزیده است - جهانم وزیده ,نوری شبیه
من هیچ ش هستم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


محبوب من

از دوست داشتنم می ترسد

از داشتنم می ترسد

از نداشتنم هم می ترسد

با اینهمه اما

مبادا گمان کنید مرد شجاعی نیست

وطنش بودم اگر

به خاطر من می جنگید

و مادرش اگر

بخاطرم جان...

من اما

هیچ ش نیستم

من هیچ ش هستم


| رویا شاه حسین زاده |

برچسب ها : من هیچ ش هستم - هیچ ش ,ترسد
متضررترین آدم دنیا
عنوان وبلاگ : کافه شعر


باور کنید متضررترین آدم های دنیا، همان هایی هستند که تنها زن را برای آشپزی و حفظ حریم آشپزخانه شان می خواهند!

باور کنید زن ها برای این خواسته های بدیهی و معمولی خلق نشده اند.

به دست هایشان که خوب نگاه کنید، می فهمید این دست ها از پس چه کارهایی برمی آیند.

از زن ها، عاشقانه های بهتر و بیشتری بخواهید. زن ها همه چیز را خوب بلدند؛ به شرط اینکه هر صبح ی زیر گوشش شان بگوید: «می دانم که همیشه قرمه سبزی هایت خوب از آب درمی آید، اما این بار که به استقبالم آمدی دامن چین دار بنفشت را بپوش، آهنگ گل پونه های وحشی را بگذار، دیوان حافظ را آماده کن و به استقبال بیا...»

از زن ها کنار آشپزی، خواسته های عمیق تر و عاشقانه تری داشته باشید. بخواهید شب ها برایتان «نادر ابراهیمی» بخوانند و صبح ها از گلدان های شمعدانی توی تراس خانه مثل بچه هایشان مراقبت کنند .

از زن ها بخواهید رو مه ها را دنبال کنند و شب ها با لطافت صدایشان، سخت ترین بحث های را برایتان تحلیل کنند.

بخواهید موقع کتاب یدن برای خودشان، دو جلد کتاب هم برای شما هدیه بیاورند.

از زن ها ساعت و هدیه های گران نخواهید... باور کنید این ها برای یک زن بدیهی ترین کاری است که می تواند انجام دهد.

از زن ها خواسته های قشنگ تری داشته باشید. از زن ها بخواهید برای هدیه تولدتان غزل بیاورند با کمی آغوش همراه با عطر تن شان!

از زن ها بخواهید برایتان نامه بنویسند، گل خشک کنند و لالایی خواندن یاد بگیرند.

باور کنید زن ها، بیشتر از خانم آشپزخانه بودن، خوب بلدند مونس و همدم بی قراری تان باشند.

زن ها خوب بلدند شبی که خیس از باران بعد از یک پیاده روی طولانی آشفته به خانه برمی گردید، برای روشن سیگارتان فندک بگیرند . زن ها خوب بلدند برایتان عاشقی کنند و دختر موطلایی تان را عاشق ترین دختر دنیا بار بیاورند... زن ها خوب بلدند از پسرتان مردی بسازند که صلابت گام هایش هر نگاهی را خیره می کند.

زن ها خوب بلدند برای روزگار پیری تان شهرزاد قصه گو باشند!

باور کنید متضررترین آدم دنیا هستید اگر از زن ها فقط خانم آشپزخانه بودن را بخواهید!


| فاطمه بهروزف |

برچسب ها : متضررترین آدم دنیا - زن ها ,باور ,بلدند ,برایتان ,بیاورند ,خواسته های ,باور کنید ,زن ها بخواهید ,خانم آشپزخانه ,داشته باشید ,کنید متضررترین
رسوا شدن
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بی مهابا بغلم کن وسط مردم شهر

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد...


| آرش مهدی پور |

برچسب ها : رسوا شدن
ابر میبارد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا


ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی

ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی

چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

همه یکبار جدا


دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

مردمی کن، مشو از مردمی کن، مشو از

دیده خونبار جدا


ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا


| شعر: خسرو دهلوی |

| خواننده : همایون شجریان |


ابر میبارد_همایون شجریان

برچسب ها : ابر میبارد - خونبار ,دیده ,همایون شجریان ,زلفت بندی ,گریه کنان،
تو را بهانه می کنم
عنوان وبلاگ : کافه شعر


کنار آشنایی تو آشیانه می کنم ،

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم...


ی سوال می کند؛به خاطر چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم ...!

| نیما یوشیج |

برچسب ها : تو را بهانه می کنم - می کنم ,بهانه می کنم
چرا عاشقم شدی؟
عنوان وبلاگ : کافه شعر


و زن نگاه کرد ؛

به مردی که دوست داشت…

و عاشقش ؛

که چیزی از آن مرد کم نداشت!


و زن سوال کرد:

"چرا عاشقم شدی ؟!

آنوقت روزگار تو ،

اینقدر غم نداشت "


و مرد گریه کرد:

"چرا عاشقش شدم؟"


و مرد گریه کرد:

"چرا دوستم نداشت؟!…"


| سید مهدی |

برچسب ها : چرا عاشقم شدی؟
بی تو هیچ چیزی قشنگ نیست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


گفته بودم؟

گفته بودم بی تو هیچ چیزی قشنگ نیست؟

بودن،

بی تو قشنگ نیست

عشق من!

قشنگ تویی

قشنگ آفرینش لبخندترین شادی دنیا در چشم های توست

قشنگ یعنی دست های من

که از عطر نارنج هات

مستی از سرش نمی پرد

قشنگ یعنی لب های تو

که یک باغ آلبالوی رسیده را

در آن شهید کرده اند

قشنگ یعنی شانه های من

که دست های تو را عزیز می کند

تو نوزاد شرق بنفشه ای

بلوغ شاه پسند ساق گندم

چه فرقی دارد؟

کافی ست ببینم چه پوشیده ای

تو آنی

صدای یک باغ پرنده ای

تو خنده ای

بی تو جهان گریه می کند

نارنجی!

بیا


| عباس معروفی |

برچسب ها : بی تو هیچ چیزی قشنگ نیست - قشنگ ,یعنی ,قشنگ یعنی ,قشنگ نیست ,چیزی قشنگ
هیچ کدامش نبود
عنوان وبلاگ : کافه شعر


هنوز بوسه من مثل قفل بر دهنش

هنوز انگشتم اسم رمز پیرهنش


هنوز خواهش بی آبروی چشمانش

هنوز نحوه ی دستوریِ صدا زدنش


هنوز دامن چین چینِ سورمه ای پایش

هنوز آبیِ دلخواه من لباس تنش


هنوز گیره ی گلدار، پشت موهایش

هنوز رد شدنش بوی عطر نسترنش


نبود هیچ کدامش نبود و من بودم

که احمقانه نشستم به پای آمدنش


| مهدی فرجی |

برچسب ها : هیچ کدامش نبود - نبود ,کدامش نبود
فردا برای من روز خوبی ست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


فردا برای من روز خوبی ست!

چرا که محبوب نداشته ام

خواهد درخشید

و شکوفه های بهارنارنج خواهند شکفت

دریا کف ن

دامن بلند آبی رنگش را پهن خواهد کرد

با طرحی از گیپورهای حب شکل

با رنگی از صدف ها

و هیچ صیادی به فکر صید نخواهد بود .


فردا برای من روز خوبی ست

تمام قطارها به مقصد خواهند رسید

تمام کشتی ها پهلو خواهند گرفت

هیچ پروازی تاخیر نخواهد داشت

هیچ مسافری جا نخواهد ماند

هیچ پرنده ای نخواهد مُرد

هیچ آهویی شکار نخواهد شد

هیچ گرگی نخواهد درید

و هیچ غمگین نخواهد بود.. .


فردا برای من روز خوبی ست

برای تقویمِ سالیانه، روزی بهتر

فردا را روز "زیبایی" خواهند نامید

روز "دوستت دارم"!

چرا که محبوب نداشته ام

خواهد خندید

خواهد ید

و از سهم زیبایی بی حصرش

کاکتوس ها، جنگل، دریا و ماهی ها

نصیب بیشتری خواهند برد


| حمید جدیدی |

برچسب ها : فردا برای من روز خوبی ست - نخواهد ,خواهند ,خوبی ,فردا برای ,محبوب نداشته
خوب تویی
عنوان وبلاگ : کافه شعر


خوب تویی ،

عشق دل انگیز هم..

باده تویی ،

دلخوشی ام نیز هم..

نتواند که بگیرد تو را

تِ جور و غم و چنگیز هم...


| مریم قهرمانلو |

برچسب ها : خوب تویی - تویی
من الان دلم کیک شکلاتی میخواد
عنوان وبلاگ : کافه شعر


من الان دلم کیک شکلاتی میخواد

من الان دلم کیک شکلاتى مى خواد. الان مى خواد! همین الان. ندارم ولى ! لواشک دارم، ولى کیک شکلاتى ندارم! باید تا فردا که قنادى ها باز مى کنن، صبر کنم. معلوم هم نیست دیگه فردا دلم کیک شکلاتى بخواد... . من فقط مى دونم که الان دلم کیک شکلاتى مى خواد و ندارم، پس قبول مى کنم که ندارم. ندارم دیگه. ولى خب دلم مى خواد. اما ندارم! ولى خب .... اما.... ولى ... اما... ولى.... اما !

یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چى رو؟ گفت سو رایزه! مبل ها و فرش و میز ناهارخورى و کلن دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز دیدم یه پیانو یاماها مشکى، همونى که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمى دونم همون بود یا نه. اما همونى بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پ ر زده بودم. خیلى جا خورده بودم. گفت چى مى گى؟ گفتم چى مى گم؟ مى گم حالا؟ الان؟ واقعن حالا؟ بیشتر ادامه ندادم. پیانو رو آوردن گذاشتن اون جاى خالى اى تو خونه که مامان خالى کرده بود. من هم رفتم تو اتاقم. نمى خواستم بزنم تو پرش. ولى هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من مى خوره! من که خیلى سال از داشتنش دل کندم. ده سالى تو خونمون خاک خورد و آ ش هم مامانم بخشیدش به نوه ى عموم.

یه روز اولین عشق زندگیم که چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوى که چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد. منم که نمى خواستم قبول کنم از دست دادمش شروع واسه خودم داستان ساختن. ته داستانم هم اینطورى تموم مى شد که یه روزى بر مى گرده ، وسط داستان هم اینجورى بود که داره همه ى تلاشش رو مى کنه که برگرده. این وسطا هم گاهى به من از فرانسه زنگ مى زد و ابراز دلتنگى مى کرد. بعد از هفت سال خیالبافى دیدم چاره اى ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم. شروع به دل کندن. من هى دل کندم و هى خوابش رو دیدم که برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم که برگشته، تا اینکه بلا ه واقعن دل کندم! چند سال بعدش تو پیدا کردیم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعن الان؟ من خیلى وقته که دل کندم!

یه دوستى داشتم کاسه ى صبرش خیلى بزرگ بود. عاشق یه پسرى شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پى زندگیش و سایه مونده بود با حوضش! بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل . خودت مى دونى که پژمان بر نمى گرده. گفت ولى من صبر مى کنم. هر کارى هم لازم باشه مى کنم. یک سال بعد رفت پیش یک دعا نویس. شش ماهه بعدش با پژمان ازدواج کرد. اون روزا دوست بیچاره ام خیلى خوشحال بود. به خودم گفتم، حتمن استثنا هم وجود داره! دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن. پیداش . خیلى عصبانى بود. پرسیدم چى شده. گفت پژمان اونى نبود که من فکر مى . گفتم پژمان همونى بود که تو فکر مى کردى، ولى اونى نبود که الان مى خواستى. پژمان اونى بود که تو اون روزا، همون چندسال قبل ترا مى خواستى که باشه، و وقتى نبود، باید دل مى کندى!

من الان دلم کیک شکلاتى مى خواد. الان مى خواد ولی...


| رخساره ابراهیم نژاد |

برچسب ها : من الان دلم کیک شکلاتی میخواد - الان ,خیلى ,ندارم ,پژمان ,خواد ,شکلاتى ,اونى نبود ,پژمان اونى ,شروع ,خواد الان ,شکلاتی میخواد
دوست ترت دارم از هر چه دوست
عنوان وبلاگ : کافه شعر


پیش بیا! پیش بیا! پیشتر!

تا که بگویم غم ِدل بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من از خود ِمن خویشتر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر ...


| قیصر امین پور |

برچسب ها : دوست ترت دارم از هر چه دوست - دوست
تنها شکوفه ی جهان که در پاییز روییدی !
عنوان وبلاگ : کافه شعر


بهار به بهار

در معبر اردیبهشت،

سراغت را از بنفشه های وحشی گرفتم

و میان شکوفه های نارنج

در جستجویت بودم!

در "پاییز" یافتمت ...

تنها شکوفه ی جهان

که در پاییز روییدی !


| سید علی صالحی |

برچسب ها : تنها شکوفه ی جهان که در پاییز روییدی ! - پاییز ,شکوفه ,پاییز روییدی ,تنها شکوفه
چیدمانی دیگر
عنوان وبلاگ : کافه شعر