کتاب (مناسب) بخوانیم !

پست های وبلاگ کتاب (مناسب) بخوانیم ! در این صفحه نمایش داده شده است و شما میتواند با کلیک بر روی عنوان هر پست صفحه مربوطه را مشاهده فرمائید.

یک سوال : آیا نوشته شدن یک رمان صد در صد بر اساس واقعیت را قبول دارید؟ آنرا میخوانید؟
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
یادداشت های روزانه ویرجینیا وولف را میخواندم . در مقدمه اش همسرش لویی وولف ( یا یه همچین چیزی ) نوشته بخش های زیادی از کتاب که نیش و طعنه و ازار به افراد زنده محسوب میشد را حذف کرده .

اما وولف ان یادداشت ها را بی هیچ سانسور یا رعایت هنجار نوشته که کاری بس مقدس در نویسندگیست . سوال اینجاست که تا چه حد قبول دارید یک رمان افشاگرانه نوشته شود . ایا آن را میخوانید ؟ ایا اگر در دایره افرادی که در کتاب مورد اشاره واقع شده اند قرار گرفتید ، دوست دارید کتاب در سرتاسر جهان پخش شود ؟
این را مد نظر قرار دهید که کتاب مذبور حتی کوچکترین تغییر اسم یا تخیل را هم شامل نمیشود .


برچسب ها : یک سوال : آیا نوشته شدن یک رمان صد در صد بر اساس واقعیت را قبول دارید؟ آنرا میخوانید؟ - کتاب ,نوشته ,وولف
painting and
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : painting and
در سرزمین وایکینگ ها
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
قبل از هرچیز تشکر کنم از ف ع نازنین ! بگم چرا ! فوقش اینه که وبلاگ تعطیل میشه ولی من اینجا رو ساختم تا حرفای دلمو بزنم پس بشین سر جات و حرفامو گوش کن :/ البته ترجیحم اینه که گوش نکنی . هرچند که اینجا رو انفالو کردی ولی هربار موزیانه میای سرک میکشی و اینا .


یه ماه وبلاگو تعطیل که از ذهنم خارج بشه اون گندی که زدی به احساسات من . حالا بعد یک ماه تازه داشتم همه چیو فراموش می و محیای یه شروع تازه برای وبلاگ میشدم که اون ایمیل رو دادی و گفتی معذرت میخوای و اینا ...

اونجا نباید حماقت می و دوباره اجازه میدادم که وارد زندگیم میشدی . ده روز اومدی و باز گه زدی به هرچی ارامش بود که تو این مدت ب کرده بودم .

خواهشا اگه میخوایید به ی که قبلا بهش ریدید لطف کنید فقط فاصلتونو ازش حفظ کنید همین کار بهترین و عاقلانه ترین روشه .

ختم کلام !

...

این پست رو از قلمرو سابق مردمان وحشی ای به نام وایکینگ ها مینویسم .

اسک ناوی :)

در ادامه توجهتون رو جلب میکنم به اهنگ work از ایگی ازلیا


برچسب ها : در سرزمین وایکینگ ها
مس ه بازی تموم شد
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

یه رو باخته بودم


گفت باید وبو بزنی شپلشت کنی ۴۸ ساعت :/



برچسب ها : مس ه بازی تموم شد
بازم شوتینگ استار
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

شوتینگ استار رو دارم بعد یه وقفه چند هفته ای گوش میدم .انقدر اهنگام زیاده که خیلی وقتا یه اهنگ عالی تا یک ماه دست نخورده میمونه ! و وقتی دوباره پیداش میکنم خیلی کیف میده !^^


انقدر دوستش دارم که اینو گذاشتم زنگ موبایلم ! (نمیدونم شایدم بی کلاسی باشه که یه نفر زنگ گوشیشو بذاره اهنگ مورد علاقش ولی خب این اهنگ یه ریتم ثابتی داره که هرکی بشنوه فکر میکنه بای دیف زنگ گوشیم این بوده و اهنگ مورد علاقم نیس!)


آهنگو طی یک meme کشف ! تو دنیای میم این اهنگ معروفه برا خودش . توی موزیک ویدئو ا کتی پری هم نقل قول مآبانه ای ازش میشه :)


علی باعث شد پیداش کنم . مربوط بهش رو گذاشت تو کانال ... یکی دیگه از همون صبحای لعنتی بود که تا نصفه شبش با پرتقال یا یکی دیگه چت کرده بودم و سر سنگین و خوابالو توی مترو بودم و میرفتم ... روزهای تلخ شیرینی بود ! مثل شکلات تلخ .. الان که نگاه میکنم اون تلخی و سختی شده یه خاطره . خوب یا بد ، رفته به گذشته و من گذشته رو دوست دارم . هرچقدرم تلخ باشه .


بعدا توی دانشکده فنی اهنگو با صدای بلند پخش کردیم و من و کشتی و علی میخندیدیم . اره خندیدن به این اهنگ .


حالا این اهنگو دارمش چون یاد اور اون خنده هاست ! خنده هایی که به خاطر اهنگ به وجود اومدن . حالا این اهنگ به خاطر اون خنده ها تداوم یافته و رفته جرو اولین اهن پلی لیستم .


تو زندگی کم نخندیدم ولی هیچ کدوم همراه با یه اهنگ نبوده که توی ذهنم حک بشه . اهنگ و موسیقی خیلی روی من نفوذ داره .


چند بار سعی برداشت های فلسفی کنم ازش . وقتی قطار با سرعت زیاد میرفت . به مناظر نگاه می و نبض اهنگ توی گوشم بود . یه اتوبان جلوم بود ، یه ساختمون گنده ، بعد یه محوطه خاکی . یکم چمن (حومه تهران وضع اشفته ای داره . یه جا برجه و دو متر اونطرف ترش بیابون )

این آشفتگی با اون نبض رو به افزایش اهنگ خو میگرفت و یه نگاه نیمه فلسفی بهم میداد . هرچند شاید همش یه سری توهم باشه که من اسمشو گذاشتم فلسفه ولی مهم اینه که به من حس فلسفی بودن میداد !



دریافت

برچسب ها : بازم شوتینگ استار - اهنگ ,فلسفی ,خنده ,باشه ,خیلی ,اهنگ مورد ,شوتینگ استار
feel it still
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : feel it still
از آمدنم نبود گردون را سود
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : از آمدنم نبود گردون را سود
۳۰ روز نیستم به خاطر ف . ع
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


بخاطر ایشون ! ف.ع .


امیدوارم دشمنان عزیزم برن پیش ایشون و دست بوسیشونو کنن که واقعا منو ناک اوت .


یک ماه وبلاگ تعطیل رسمیه . :) پامو توی بیان نمیذارم .


میدونم یه سری خوشحال میشن مثل کازیموی بدخواه و مریم پارادو


دشمنان قدیمی هم اجازه خوشحال شدن دارن . تد رو منظورمه و اون پسره حسین مداحی . اها مستر مرادی بی شخصیت هم هست . ی که تنها کامنتی که ازش تو وبم دارم اینه : چرت و پرته چقد پستات !


:))


بذار ببینم دیگه کیا خوشحال میشن اهان سولانژ که زبان فرانسوی بلده .


آیدین و لونا و زهیر هم به نوبه خود شادی کنند .


تو این مدت یکم کتاب میخونم . میخوام اثار سارتر رو بخونم .

بعدم رو کت که قراره چاپ کنم کار میکنم . یه مجموعه داستان.


دوستان حقیقی من به طرق مختلف با نویسنده این وبلاگ در ارتباطند . پس رابطم با اونا قطع نمیشه .


فکر کنم روز اول آبان پیدام بشه . البته اگه به آرامش نرسیده بودم تا آذر و شاید حتی دی بکشه این قضیه .


بهرحال فعلا دوستان .


و لعنت بهت ف.ع مرموز :)


برچسب ها : ۳۰ روز نیستم به خاطر ف . ع - خوشحال ,خوشحال میشن
پلیورم توی جا موند .
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


گفتم ابان برمیگردم ولی در واقع بیشتر از یک ماه رو نبودم


سارتر میگه گذشته نیست و نابود شده ! حق هم داره . هرچند شاید نشانه هایی ازش وجود داشته باشه ولی گذشته اسمش روشه گذشته !


این صغرا کبری ا واسه اینه که بگم پست قبلی که درجه تنف راکنی اش به صد ها مگاتفر میرسید (مگاتفر واحد اندازه گیری تنفر هست و توسط دانشمندی به نام اس ام در سال ۲۰۱۷به ثبت رسید)

و با اینحال قصد پاک ش رو ندارم چون توالی پست ها بهم میریزه مگرنه خودم هم میدونم میزان مگاتفرش اونقدر بالاست که بهتره نباشه تو وب و اینا !


راستی سلام ف ع !

دوباره دارم بدون اینکه ازت اجازه بگیرم اینجا بات حرف میزنم ! $_$


سلام ویژه به زهرا _ ستاره _ کوثر (اگر زنده ای) _ و ریکا مسی _ :)) و البته جنابان بهاران و جناب مهشید که در مدتی که نبودم کانتکت داشتم باهاشون و احساس دور بودن از بیان بهم دست نداد ^^


(اسامی به ترتیب حروف الفبا نیست )


و ممنون از همای مس ه :) به همون خاطر که خودش میدونه


و ممنون ویژه از خانواده رجبی :/ !



برچسب ها : پلیورم توی جا موند . - گذشته
i i i i i i i
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : i i i i i i i
شما در گوش من میگویید و من بلند اینجا فریاد میزنم ! البته فقط بخش کوتاهی از آن بدون ذکر نامتان ^_^
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


کامنتای خصوصی ! در اینجا بخش های کراپ شده ای رو از کامنتای خصوصی میبینید . اگه تونستید برای خودتونو پیدا کنییید ^^


هیچ دو ع ی متعلق به یه نفر نیس :) پس هر ع یه خواننده است .


دو تا ع آ دقیقا دو تا نظر مخالف همن !



/////


######

######

######

######

######

######



######

######

######

######

######

######

######


برچسب ها : شما در گوش من میگویید و من بلند اینجا فریاد میزنم ! البته فقط بخش کوتاهی از آن بدون ذکر نامتان ^_^ - کامنتای خصوصی
تلخون چرت بود
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

تلخون رو خوندم از صمد بهرنگی



واقعا چرت بود . نخونیدش

برچسب ها : تلخون چرت بود
she ain't all that
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : she ain't all that
جلوی یک خودکشی را بگیریم !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

http://dark-ness.blog.ir


با پیام هاتون بهش امید بدید . وضع ایشان بحرانیست


وظیفه خودم دونستم بگم . شاید شما هم بد نباشه بگید تو وبتون . جون یک انسان خیلی مهمه .

برچسب ها : جلوی یک خودکشی را بگیریم !
چرا هیچ وبی برام جذاب نیس ؟
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

واقعا چرا ؟؟ اگر وب جذ میشناسید معرفی کنید . هیچ کی پیدا نمیکنم که خالصانه بنویسه و چیزای بی ربطو به هم ارجاع نده

برچسب ها : چرا هیچ وبی برام جذاب نیس ؟
wannable!!!
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : wannable!!!
bjgfjktddbkoyfbkhfbkjfvbnyfvyffb
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

قطار از جلوم رد میشه . باقی پول خورد تو جیبم سنگینی میکنه . کیف پول رو برمیدارم که پول رو برگردونم توش . که بغل دستیم از صندلی بلند میشه و به سمت قطار میره . بیخیال پول میشم و به سمت قطار میرم . به شمت در سمت چپی میروم . که ادم های کمتری دورش جمع شدن .


هوای سرد از داخل واگن به صورتم میخوره .

میشینم روی یک صندلی چهارتایی . نزدیک تلویزیون . روی تلویزیون نوشته توهین به کارمندان ت از ۲ ماه تا ۲ سال حبس در پی دارد .


بعد زیر نویس دیگری می آید که میگوید توهین به اطفال و ن در اماکن عمومی دو ماه تا ۲ سال حبس در پی دارد .


یعنی اطفال و ن و کارمندان ت نباید داد و به بقیه میشود .

برچسب ها : bjgfjktddbkoyfbkhfbkjfvbnyfvyffb - قطار ,کارمندان ت
موج های مخالف
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

زندگی توی تابستون دقیقا چیزی شده که من میخواهم ...


ورزشم سر جاش


روابط اجتماعیم سر جاش


کتابم سر جاش


سینما و م سر جاش


اما ... یک چیزی سر جاش نیس ...


یک چیزی که در تمام عمرم ازش فراری بوده ام و هستم و خواهم بود ...


خلائی که در درونم ایجاد کرده وحشتناک است ... اگر تابستان یک ماه دیگر هم ادامه داشت حتما کارم به خودکشی میرسید. به خاطر آن خلا ناشی از آنچه که من بهش میگویم موج مخالف !


موج مخالف .. چیزی که در تابستان تجربه ن . یا شاید خیلی خفیف بود ... کلاس زبان شاید یک جورهایی موج مخالف بود . اما کلاهمان را بخواهیم قاضی کنیم واقعا من ازین کلاس ها لذت میبردم . نمیشود گفت یک موج مخالف واقعی بود .


بگذارید بگویم موج مخالف چیست ... یعنی مسئولیت سنگین ! یعنی ۵ صبح از خواب بیدار شدن با بدن درد و اعصاب خوردی و رفتن به . یعنی تحمل کلاس وقتی پلک هایت یک کیلو گرم سنگین شده اند . یعنی کوفت ناهار در ساعتی مقرر یعنی کثیف شدن زیر ناخن ها یعنی غر زدن به سیستم یعنی ... یعنی خسته شدن در راهی که وما علاقه ای بهش نداری . فقط یک چماق میخواهی بالا سرت .. آن موقع است که مزه مطالعه توی تا ی را زیر زبانت حس میکنی (!) آن موقع است که یک موسیقی ملو و آرام گوش میدهی بدون انکه منتظر باشی یک نت خشن یا هیجان انگیز تویش پخش شود ...


بقیه انسان ها را نمیدانم ولی من به یک موج مخالف احتیاج دارم تا زندگی ام را با اسکلت بندی آن بنا کنم ... من از زمره انی هستم که بهشت برای من یک دنیا رفاه و اسایش نیست . بلکه بهشت برایم یک سر سوزن رفاه در میان موجی از سختی هاست ! البته منظورم موج است . نه سونامی های ترسناکی مثل بیماری یا مشکلات جانبی بزرگ ...


فکر میکنم این آب راکد زندگی بی دغدغه و بهشت وار دارد تبدیل به لجنزار میشود ... حتی رفتن به باشگاه یا کلاس های سنگین تاثیری بر این راکد بودن ندارد به جز چند دست و پای ساده زدن در آب و چند موج کوچک ..


برای همین نیازم به شروع یک نیاز اورژانسی است ... یک نفر دستگاه موج ساز را روشن کند و من تازه یاد بگیرم شنا چطور است ..


سلام بر استرس های جدید و سلام بر چیزی که ذهنم در جهت مبارزه با آن شکل بگیرد ...


g: skull island رو ب دیدم واقعا من عاشق این سبک هام که توش طبیعت به طرز وحشیانه ای علیه انسان دندان تیز میکنه . اصلنم از ربات اینا خوشم نمیاد !

اون قسمتیش که به کلنل پکارد تلفن میکنن و یت رو بهش محول میکنن ، انتظار میره که غر بزنه (چون باقی نیرو ها دارن برمیگردن به کشور ولی به گروه پکارد یت محول میشه) ولی تازه خوشحالم میشه و تشکر میکنه ازینکه بهش یت دادن . البته کاراکتر پکارد در نهایت به یک ضد قهرمان تبدیل میشه ولی این خوب نشون میده که فرمانده اصلا خوشش نمیاد بره گوشه خونه و استراحت کنه ! استراحت براش معنایی نداره اصلا !


فک کنم اون و دیدم یکم این موضوع برای خودمم متجلی شد .



برچسب ها : موج های مخالف - یعنی ,مخالف ,چیزی ,کلاس ,جاش , یت , یعنی
سارا و آیدا (قورباغه خانم)
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


با اون پوسترش ادم فک میکنه یه عاشقانه پر خنده و اینا میبینه !


اما حجم بلا و بدبختی ای که تو این هست رو حتی تو رگ خواب هم شاهد نبودیم ! البته رگ خواب نصفش پر از خوبی و خوشیه ولی اون شوک ا ش کلا تر زد به هرچی خوبی توی ه !


کلا با بدبختی و مشکلات دست و پنجه نرم میکنه و ازون لبخند های توی پوستر سرجمع شاید ۲۰ دقیقه رو هم تشکیل ندن .


خیلی وقته از اکران میگذره پس فکر کنم اسپویل ش بد نباشه .


توی ۲۰ دقیقه اول که یه پیرزن بیچاره رو میفرستن زندان اوین . بعد یه پول ۵۰۰ میلیونی قرض میگیرن که از همون اول میدونیم این پول قراره کلا همه اینا رو به ف* بده . دقیقا هم همین میشه بعد میبینیم مصطفی زمانی اصلا با اون آیدا هه برا این رل زده بود که میخواست توی مناقصه تقلب کنه ... بعد کلا این بدبختیا انقد ادامه داره که حتی تا مرگ آیدا هم پیش میره ! عجیب بود .


البته توی تابستان داغ هم مرگ یه کودک رو میبینیم ولی واقعا مرگ آدم بزرگ توی سینمای ایران یه مدت چون ازش دور شده برا خودم عجیب بود . مثلا مگه میشد یه دختر خل و چل یهو بمیره ! :/


به خاطر زیاد بودن شخصیت ها اصلا فرصت کاراکتر سازی رو پیدا نکرده بود برا همین بیننده یه جورایی با طرف ارتباط برقرار نمیکرد و نمیتونست با غم اون هم ناراحت بشه ... البته فقط یه قسمت خیلی کوتاه کاراکتر فرعی اتفاقا خوب در اومده بود (به قول فراستی!) اونم عروس خونواده رو منظورمه . که توی خونه داشت غر میزد از وضع زندگیش و کارش به گریه میکشه . این شخصیت به خاطر پر حرفیش توی همون سکانس کوتاه تونست در بیاد به نظرم ... اما جالبه که شخصیت اصلی که خیلی کم حرفه اصلا اونقد برای من ملموس نبود که شخصیت فرعی عروس بود .


خلاصه اینکه از بین های غیر طنز ۲۱ روز بعد و رگ خواب های بهتری بودن ... البته من هنوز چند تا پرفروش امسالو ندیدم مثل نگار و پاتو کفش من نکن


+ اسم شناسنامه ای آیدا بود طاهره ! پس در واقع اسم اصلی : سارا و طاهره هست . که با وجود اینکه اسم جذ برای یه نیس ولی خیلی عجیب و حتی طنزه !


++ یه قسمتش طلکبار به آیدا میگه قورباغه خانم که به نظرم برای پگاه آهنگرانی عنوان برازنده ایه .

برا همین اسم دیگه میشه باشه : سارا و قورباغه خانم


برچسب ها : سارا و آیدا (قورباغه خانم) - ,آیدا ,شخصیت ,خیلی ,البته ,سارا ,قورباغه خانم
لانوزی
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

عنوان : la nausée


نام اصلی اثر سارتر ، تهوع ! خیلی خوشم میاد از اسمش . خب دیگه وقتشه که بخونمش. ( یه چیز جالبی در باره کتاب خونی وجود داره اینه که یادت میره تو الان برای خوندن متن های سنگین بزرگ شدی ! و دیگه خوابت نمیبره وسطش. )


مثلا یادمه چند سال پیش سعی رمان ابله رو بخونم ولی توی صفحه ۳۰ سرم داشت گیج میرفت انقدر اسما قاطی پاتی شد. الان ولی اگه برم سراغش سر بلند بیرون خواهم آمد !



-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


یه داستان دارم مینویسم. ( یکی که سهله تو این هفته ۴ تا داستان بلند مشتی رو به سر انجام رسوندم ) ولی خب این داستانم هنوز سر انجامی نداره هرچی مینویسم تموم نمیشه. تا الان شده ۲۲ صفحه و فکر میکنم میتونم ۲۰ صفحه دیگه هم بهش اضافه کنم ولی باید یه جوری قیچیش کنم.


بعدم بهش یه ته مایه پست مدرنیستی میدم تا پایان قیچی شدش خیلی رو مخ نباشه . البته نظریه دومی هم وجود داره اونم اینکه تهش بنویسم : ادامه دارد .


بعد کلا اینو تبدیلش کنم به یه مجموعه بلند مثل سرزمین اشباح که ۱۲ جلده ! ولی خب باید همین ۲۰ صفحه رو یه جوری منتشر کنم ببینم واقعا خواننده داره یا نه ... البته اینجا که نمیشه منتشرش کرد ولی اگه منتشر شد حواسم به دوستان صاحب نظر هست بهرحال.



-------------------------------------------------------------------------



این پست احتمالا ادامه دارد . در موضوع همین داستان ۲۲ صفحه ای.






----------------------------------


قبول دارم وبم بی سر و ته شده . زندگیم هم بی سر و ته شده . الان چند وقتیه اسامی جدیدی بین کامنت دهنده ها میبینم . ولی هیچ ایده ای ندارم که اینا کی اند و از کجا آمده اند . یه زمانی یه خواننده که اضافه میشد کلی پی گیرش میشدم الان بیشتر یکی اضافه شده گویا ولی من عین خیالم نیست!


فکر میکنم به بخشی از زندگی کوفتی رسیدم که مجبورم از یه چیزایی رد بشم با وجود اینکه بهشون علاقه دارم. قبلا هیچ وقت اینجوری نبودم . تا یه چیز جالب میومد تو هوا میقاپیدمش. .. . .. . .. . الان ولی نه . اونقدر کتاب و و علاقه دارم که نمیدونم به کدومش برسم. .. . . و خیلی هاشونو قربانی خیلی های دیگه میکنم .... چند تا آدم مجازی رم خیلی بیرحمانه از زندگیم شوت بیرون. ... . . .. . . .. ... .... .. .. واقعا وقتی میبینیم صحبت با یه نفر بهمون چیزی اضافه نمیکنه و دیگه لذت بخش نیست چرا باید باش بحرفیم :/


اینم جمله ای از سارتر از کتاب اگزیستانسیالیسم و اص بشر که البته نمیدونم چقدر این کارم درسته که یک جمله از یک کتاب صد صفحه ای رو نقل میکنم بدون مقدمه چینی های قبلش و نتیجه گیری های بعدش :


صفحه ۵۶ : آنچه در مورد آدمیان تفاوت نمیپذیرد ضرورت در جهان بودن، در جهان کار ، در جهان میان دیگران زیستن و در آن فانی شدن است .



صفحه ۴۴ : من در دایره امکان ها قرار دارم اما تا جایی میتوانم به امکان ها امید وار باشم که به طور دقیق این امکان ها در حیطه عمل من قرار گیرند ولی از لحظه ای که مسلم شود که امکان هایی که در برابر من قرار دارند در حیطه عمل من نیستند ، باید از آنها قطع امید کنم

برچسب ها : لانوزی - صفحه ,الان ,خیلی ,میکنم ,کتاب ,امکان ,علاقه دارم ,ادامه دارد ,وجود داره
خ ظ دوست من ????
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : خ ظ دوست من ????
post with some p os
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

this moment i prefer to chat with someone ! but no in body is around me ! you know what ? they just come around me when i am busy or i should write my homeworks !!! when i need them not even one of them is online ! thats my in life dudes @


so there we go .. i decide to look at a channel in telegram which shares amazing p os ! it is the first time i find this channel such attractive ! its good for you to take a look at them ! sorry for bad english but i feel more calm in this lang right know !



lets see them in the contine ...

ادامه مطلب
برچسب ها : post with some p os - them
جشن
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !



به خودم یه فلافل کثیف هدیه دادم سر صبحی .. (حوالی ۱۱ صبح )
به مناسب ازادی از یونی ! تا باشه ازین ازادی ها

جالبه بدونید قیمتش برابر همون نوشدنی کنارشه ! دو تومن

واقعا این غذاست ! ارزون و خوشمزه !!! اون طرف مرز ، جایی که از استخون کتف سگ هم غذا میسازن ، خاور دور رو منظورمه ، باید ۸ برابر این پول میدادی که بهت یه شیرینی بدن . بعد تو به خودت میگی ، خب دیگه تو شیرینی که نمیشه رید ، یه گاز بزرگ ازش میزنی و مخلوطی از بوی موش و برنج خیس شده و کمی آروغ میاد سراغت و تو دنبال یه سطل میگردی که محتویات دهنت رو خالی کنی توش ... بعد ارون طرف میبینی یه بابای چینی خیلی خونسرد جلو ۱ میلیارد آدم چینی دیگه شلوار بچشو میکشه پایین و توی پیاده رو می وندش :///

ولی اینجا با ۴ هزار تومن بهترین غذای این ماهو خوردم
انقدر خوشمزه که خواستم مشماشم بخورم (مشماشم = مشما اش را هم )

با همه اینا دلم برای چین تنگیده -_- کشور کثیف بدمزه ی رنگی پنگی با ادمایی که تو جیب جا میشن


(پست قبلی هم وجود داره !)

برچسب ها : جشن
چرت و پرت
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

صدای بوق تا ی مرا از خواب آشفته ام میرهاند .


پنجره را باز میکنم اما تا ی نمیبینم


در وسط یک دریا از ماشین های سری k هستم . آپارتمانم همان است اما . کشورم جایی دیگرست


اینجا ژاپن است . غول شرق . نه . نمیتوان به آن غول گفت . مخصوصا با آن ماشین های سری k که توی جیب جا میشوند .


باید بروم جیزی بخورم . اما فهمیدم اشتهایم از کابوس سهمگینی که دیده ام کور شده .


یک کابوس وحشتناک .


مردی بلند قامت . که یک سر عروسکی سگ روی سرش گذاشته بود . داشت در خیابان به یک کودک تعرض میکرد .



آنقدر خواب پریشانم کرد که وقتی فهمیدم همه اش یک خواب بوده خواستم از خوشحالی رگم را بزنم .


با خنده از این جهان رفتن


شاید هم واقعا رفته ام . مگرنه عادی نیست که در ژاپن باشم .

آیا هنوز خواب بودم . شاید هم تازه به خواب رفته ام .


شاید بیداری من همان دنیایی بود که مرد با سر سگی عروسکی داشت به کودکی تعرض میکرد ....


نمیدانم چرا رادیو چرت و پرت میگفت ..


صدایش را بلند . سخنرانی پر شت بود به زبان ایتالیایی . هرگز در عمرم ایتالیایی یاد نگرفتم . ولی تمام آن سخنرانی را مانند آب خوردن فهمیدم


موسولینی بود . مردک پفیوز ...

"ما جنگ را به نفع خود تغییر خواهیم داد . در صورتی که ژاپن حمایتش را از ما از سر نگیرد با جواب کوبنده ای مواجه خواهد بود "



برچسب ها : چرت و پرت - خواب ,شاید ,ژاپن ,تعرض میکرد
جناب "اوم" زنده ای ؟ / یاسمن صدری / رگ خواب / فالووری که شبیه لیلا حاتمیه
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

:////////===========


جناب " اوم " ... زنده ای ؟ ☝️



دیگه اینکه :


یاسمن صدری . منتقد نقاشی هام . قدیمی ترین ی که میشناختم توی اینستاگرام ... بعد از دعوایی که توش اموجی میدل فینگر بکار بردم کلا منکر همه چی شده ! اصلا انگار نه انگار یه سال پیش ....


چقدر زمان برای من مهمه ! چقدر ادما برام مهمن ! ادما برام از خودم مهم ترن .. بعضی وقتا از دستم در میره !


دارم یه داستان مینویسم ... اولین باره که یه رابطه عاشقانه رو به تصویر میکشم و شدیدا توش موندم


رفتم رگ خوابو دیدم که مثلا ایده بگیرم ولی انقدر آنتی عشق بود این که کلا بیخیال ایدش شدم .



راستی ی این و دیده ؟ این لیلا حاتمی چطور آ حامله از آب در اومد ؟ ینی ازدواج سفید کرد با یارو ؟؟ خاک عالم . مگه داریم مگه میشه


بعد یه نکته دیگه : اون مرده که همبرگر فروشی داشت چه نسبتی با اون زن پیره که صاحب رستوران بود داشت ؟ میخواست باش ازدواج کته ؟؟؟


بعد یه نکته دیگه : لیلا حاتمی چجوری از دندون پزشکی تونست بیاد بیرون ؟ اونکه پول نداشت . توی سکانس بع نشون داد دندونش رو از دست داده . یعنی به خاطر پول نداشتش دندونشو کشیدن ؟ بعد این تقصیر اون مرده نبود ؟ چون باید پولشو اون میداد . بعد لیلا حاتمی چرا هیچی غر نزد سر یارو ؟؟؟؟ کلا موندم فراستی ۰چرا اینا رو ندیده بود !


یه منتقد دیگه گفته بود این بسیار مستعد بد فهمیده شدنه !!!



یکی از فالوورام اون اوایل فکر می زشته . بعد دیدن این متوجه شدم شباهتش با لیلا حاتمی مثل سیبیه که از وسط نصف شده! به خودشم گفتم . گفتم حتما ببینه و :!

برچسب ها : جناب "اوم" زنده ای ؟ / یاسمن صدری / رگ خواب / فالووری که شبیه لیلا حاتمیه - ,لیلا ,حاتمی ,لیلا حاتمی ,نکته دیگه ,ادما برام ,یاسمن صدری
سلام دوباره به خ
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

خ را ی یادش هست ؟


ب در کمال تعجب جوابم را داد ... خیلی با خونگرمی ...


درس اصلی اش را افتاده . آ روز امتحان رو اشتباه دیده بود و سر جلسه غایب بود.


تنها ی که تو کلاس با اون در ارتباط بود و اخبارو بهش میداد من بودم



قبل امتحانا جدا شدیم و منم گفتم کت و که بهم قرض دادیو تو خواب ببینی . خودم بهش گفتم بره . نمیتوانستم تحمل کنم دو روز یکبار بلاکم کند چون یه بار اسم کوچیکو مخفف ،یا یه بار براش یه چیز نامناسب فروارد !!


ترسیدم توی ایام امتحانا هم بخواهد ازین عقده ای بازیا در بیاره و کلا تر بزنه به نتیجه امتحانم !



ب بهش پیام دادم . با اون اکانت مخفی اینستام . پرسیدم افتادی ؟؟ گفت اره ! گفت که روز امتحانو اشتباه دیده .



گفتم اگر با من در ارتباط بودی حداقلش این بود که روز امتحانو بهت یادآوری می


گفت راست میگی ، جدا شدنمون به ضرر جفتمون بود ولی منفعت هایی هم داشت .


منظورشو نفهمیدم از "به ضرر جفتمون بود" ! چطور ممکنه برای من ضرر داشته باشه در حالی که خودم بهش گفته بودم بره !! ولی این نکته رو ذکر ن . بهرحال درسته رک هستم ولی نه در این جور موارد !:دی


گفت آه تو منو گرفت


منم بهش گفتم ! گفتم که دلم میخواست همه درسا رو بیفتی ولی بعدش که دیدم نیومدی سر جلسه امتحان دلم برات سوخت !!


در نهایت هم بهش گفتم به آه اعتقادی ندارم -_- این دوستی الاکلنگیمون خیلی جالبه . یک ماه دوست . یک ماه قطع هرگونه ارتباطی . دوباره ماه بعد دوست بعد دوباره یک ماه قهر ! :|


کی میمیرم یا ازین مملکت میرم خستم ازین همه کلیشه و سنت که عین طناب به دست و بال دور و بری هامه ...


یه آهنگ ژاپنی دیگه ..




برچسب ها : سلام دوباره به خ - گفتم ,ازین ,اشتباه دیده
aira mitsuki : wonder touch
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

نظرات پست قبل تایید نشدن هنوز . سرم شلوغه .

فعلا این در اولویت بود ..


حاصل شخم زدن اهن ژاپنی در نیمه شب گذشته .

البته این قشنگ ترینش نبود از بعدیا هم رو نمایی میکنم در پست های بعدی . هرچند فکر کنم فقط عده معدودی خوششون .


دریافت


برچسب ها : aira mitsuki : wonder touch
پست کلاس زبانی__عشق من در کلاس زبان
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


منو رسوند ! بار دوم بود خیلی ایشون باحاله . خودش قوانین راهنمایی رانندگی رو دور میزد و به رانندگی مردم میخندید و میگفت این شهرو نگاه تورو خدا .


گفتم راست میگی از جمعیت زیاده ، مثلا فلان شهر تو اروپا فقط یه میلیون جمعیت داره ! اینجا ۱۰ میلیونه !


گفت نه بابا به خاطر فرهنگه . این مردم فرهنگ ندارن .


توکیو رو مثال زد که کلی جمعیت داره و نه ی میریزه و لینکه بافرهنگ ترن و اینا ...


راست میگفت . ولی نظرم این بود که جمعیت زیاد هم خودش خود به خود منجر به بی فرهنگی میشه ..


این مرد خیلی باحاله اصلا ! :)) میدونی چرا ؟ چون هردومون سر میمون بودن اون دختره تو کلاس اتفاق نظر داریم .


کلی غیبتشو کردیم و خلاصه اصلا چسبید البته اون رادیکال تر از منه و حتی اون یکی خانم کلاس رو هم میگه دیوونست . ولی عقیده دارم اون خانم محترم تره !!! درسته لوسه ولی شیرین عقل نیست برع میمون .



گفت : خارج ازدواج کن فقط ! اونم نه با زن ایرانی !!


حرفش عجیب بود . با توجه به اینکه خانم خودش ایرانی بود !

بهش گفتم ولی مشکل زبانم هست ! بالا ه شریک زندگی آدم یه فارسی زبان باشه خیلی فرق داره با اینکه انگلیسی زبان باشه !!


گفت مقوله زبان یک ساله حل میشه با بودن در اونجا .


بهش گفتم که ممکنه شرایط طوری بشه که تا گرفتن لیسانس هم ایران بمونم...

گفت اصلا زیر بارش نرو ... به هیچ وجه ! فکر میکنم اولین باره که یه بزرگتر از خودم عوض اینکه از میهن پرستی و اینا حرف بزنه دقیقا همون چیزی رو میگه که توی دلمه ! واقعا نباید از آدما ناامید بشیم . به نظرم حماقته اگه فکر کنیم هیچ درکتون نمیکنه . زیاد دیدم . تا دلتون بخواد زیاد دیدم ادمایی که با دیدن همون ۲۰ نفری که دور و برشن فکر میکنه بقیه مردم جهان هم اونجوری فکر میکنن و هیچ وقت نمیتونه یه هم عقیده و هم زبون پیدا کنه .


ولی تست آدمای مختلف منو به این نتیجه رسونده که همیشه ی هست که علایقش باهات همسوئه و بخواد تشویقت کنه به جای اینکه کلیشه ها رو مرتب بهت یاداوری و رویا هاتو با بالش خفه کنه ...



ایشون یه جورایی ازین آقایون زن زلیل هم هستن :)) اصلا کلا معروف شده تو کلاس .. هر کاری میکنه در راستای رضایت خانمشه .


این کلاس بیشتر از جنبه انسان شناسی برام جذابه تا جنبه آموزش زبان . شناختن ادما و رفتن تو بحرشون از تفریحات نه چندان سالم یه نویسنده ی حرفه ایه . البته من که حرفه ای نیستم ولی برای رسیدن بهش تلاشمو میکنم لاقل !!

+ نظرات این پست تایید نمیشوند .


++ جواب یکی از دوستان (که خودشم خانم بود) خطاب به دوست دیگری که با خوندن این پست ادعا که من لحن ضد زنی دارم و ادبیات مناسبی رو در مورد خانم ها بکار نبردم

(دقت کنید که : خانم + ها، یعنی تعمیم دادند به کل خانم ها)


:


ببینین خب منم شاید خوشم نیومد به اون دختر گفتین میمون ولی به نظرم نباید به کل خانم ها تعمیمش داد. چون شما نگفتین دخترای میمون! گفتین دختر میمون. این به اون شخص خاص ربط داره نه همه خانوم ها :) مثل اینه من بگم وا پسره عجب یه هااا! بعد شما اعتراض کنین که چرا به پسرا توهین کردی! خب اعتراض شما درست نیست. اون میمون گفتن شما هم یه همچین چیزیه :)


برچسب ها : پست کلاس زبانی__عشق من در کلاس زبان - خانم ,کلاس ,میمون ,زبان ,اصلا ,اینکه ,زیاد دیدم ,زبان باشه ,جمعیت داره
دیروز روز قلم بود امروز روز بوس . فردا چه روزیه ؟
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

در تمام عمرم از هیچ چیزی به اندازه مناسبت های اینجوری متنفر نبودم ...

چون حس میکنم اینجوری تقویمه که برای احساسات من در اون روز تصمیم میگیره . کلا بدم میاد یکی دیگه برام تصمیم بگیره ... تازه فرض کن اون چیز بخواد تقویم باشه !!! ینی عنتر تر از تقویم نداشتیم ؟ لاقل کاسه تو که به یه دردی میخوره میبود . یا استخوان لگن یک ! که زمانی نقشی حیاتی در حیات یک حیوان بدرد بخور ایفا میکرده ... نه تقویم مادر مرده !!!


همیشه از چک تقویم بیزار بودم چون فقط وقتی در شرایط استرس زا قرار داشتم مجبور به اینکار میبودم . باورتون میشه تا دو هفته قبل کنکور اصلا نمیدونستم روز کنکور کجای تقویم قرار گرفته ؟

بهترین روز های زندگیم اون روز هایی بود که فرق شنبه و و رو نمیدونستم و فقط میدونستم امروز توی یکی از روزای خدام . حتی گاهی اوقات از دستم در میرفت که تو کدوم ماهیم . اگه تاحالا ازین لحطات نداشتین دعا میکنم یکیش نصیبتون بشه ! اونوقت میبینید شادی واقعی اینه . نه اینکه از خواب پاشی و بگی : آآآه خدای من امروز روز قلمه . باید یه چیزی بنویسم ! آه مای گاد امروز ایز د دی آف کیس ! باید برم والدین خود را ببوسم ) :/

بله اینه که من از مناسب کلا بدم میاد . و اگر ناراحت نمیشین تقریبا به همون اندازه از ایی که این مناسبت ها براشون مهمه هم بدم میاد

مثلا واقعا تولد به چه دردی میخوره ؟؟


چرا به یه درد میخوره


اونم اینکه دشمن فرضی رو در روز تولدش بکشیم تا همانا دردش بیشتر باشه


چیه خب . سنش هم اینجوری رند از آب در میاد .


.. پست قبلی رو از دست ندین .. من و عشقم توی کلاس زبان ▶


کامنت های تشکر و لایک و اینها را تایید نمیکنم . قربونتون برم ولی دوست دارم وقتی چراغ کامنت روشن میشه و هیجان زده میشم یه چیز پرمحتوا ببینم نه :لایک و این خزئبلات . ^_^


لایک شما را همینجا دریافت نمودیم دیگر نیازی به ذکر دوباره نیست دوستان .

پست قبلی فراموش نشه .


+ نقاشی خودم هست . دوستانی که اینستا مو دارند شاید یکم متعجب شن . این نسخه ی به گند نکشیده شدشه

برچسب ها : دیروز روز قلم بود امروز روز بوس . فردا چه روزیه ؟ - تقویم ,میاد ,لایک ,اینجوری ,دردی میخوره
پست کلاس زبانی__عشق من در کلاس زبان
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


منو رسوند ! بار دوم بود خیلی ایشون باحاله . خودش قوانین راهنمایی رانندگی رو دور میزد و به رانندگی مردم میخندید و میگفت این شهرو نگاه تورو خدا .


گفتم راست میگی از جمعیت زیاده ، مثلا فلان شهر تو اروپا فقط یه میلیون جمعیت داره ! اینجا ۱۰ میلیونه !


گفت نه بابا به خاطر فرهنگه . این مردم فرهنگ ندارن .


توکیو رو مثال زد که کلی جمعیت داره و نه ی میریزه و لینکه بافرهنگ ترن و اینا ...


راست میگفت . ولی نظرم این بود که جمعیت زیاد هم خودش خود به خود منجر به بی فرهنگی میشه ..


این مرد خیلی باحاله اصلا ! :)) میدونی چرا ؟ چون هردومون سر میمون بودن اون دختره تو کلاس اتفاق نظر داریم .


کلی غیبتشو کردیم و خلاصه اصلا چسبید البته اون رادیکال تر از منه و حتی اون یکی خانم کلاس رو هم میگه دیوونست . ولی عقیده دارم اون خانم محترم تره !!! درسته لوسه ولی شیرین عقل نیست برع میمون .



گفت : خارج ازدواج کن فقط ! اونم نه با زن ایرانی !!


حرفش عجیب بود . با توجه به اینکه خانم خودش ایرانی بود !

بهش گفتم ولی مشکل زبانم هست ! بالا ه شریک زندگی آدم یه فارسی زبان باشه خیلی فرق داره با اینکه انگلیسی زبان باشه !!


گفت مقوله زبان یک ساله حل میشه با بودن در اونجا .


بهش گفتم که ممکنه شرایط طوری بشه که تا گرفتن لیسانس هم ایران بمونم...

گفت اصلا زیر بارش نرو ... به هیچ وجه ! فکر میکنم اولین باره که یه بزرگتر از خودم عوض اینکه از میهن پرستی و اینا حرف بزنه دقیقا همون چیزی رو میگه که توی دلمه ! واقعا نباید از آدما ناامید بشیم . به نظرم حماقته اگه فکر کنیم هیچ درکتون نمیکنه . زیاد دیدم . تا دلتون بخواد زیاد دیدم ادمایی که با دیدن همون ۲۰ نفری که دور و برشن فکر میکنه بقیه مردم جهان هم اونجوری فکر میکنن و هیچ وقت نمیتونه یه هم عقیده و هم زبون پیدا کنه .


ولی تست آدمای مختلف منو به این نتیجه رسونده که همیشه ی هست که علایقش باهات همسوئه و بخواد تشویقت کنه به جای اینکه کلیشه ها رو مرتب بهت یاداوری و رویا هاتو با بالش خفه کنه ...



ایشون یه جورایی ازین آقایون زن زلیل هم هستن :)) اصلا کلا معروف شده تو کلاس .. هر کاری میکنه در راستای رضایت خانمشه .


این کلاس بیشتر از جنبه انسان شناسی برام جذابه تا جنبه آموزش زبان . شناختن ادما و رفتن تو بحرشون از تفریحات نه چندان سالم یه نویسنده ی حرفه ایه . البته من که حرفه ای نیستم ولی برای رسیدن بهش تلاشمو میکنم لاقل !!



برچسب ها : پست کلاس زبانی__عشق من در کلاس زبان - کلاس ,زبان ,جمعیت ,اینکه ,اصلا ,خانم ,زیاد دیدم ,زبان باشه ,جمعیت داره
شاید دلتون خواست از نظر بقیه هم مطلع شین
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

پنج نفری که به این پست نظر دادند . در تمام این مدت نظرشان در آب نمک بود


شاید بد نباشه از کامنت شان رونمایی شود .


استدلالم این بود پستی که درباره ی ننوشتنه هم نباید نظرات زیرش منتشر بشن ...

جالبه که هرچی از پایین میاییم بالا نطرات مفصل تر میشن .


حالا خود پست و نظرات رو میبینین . که قرار نیست هیچ وقت تایید بشن !



....


برچسب ها : شاید دلتون خواست از نظر بقیه هم مطلع شین
i need a doctor
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : i need a doctor
کامنت بدین یا انفالو کنین
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : کامنت بدین یا انفالو کنین
تو یه بار بین دو تا مرد بشین تو تا ی بعد درباره برابری تی زرت و پرت کن
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
انی ک جزو این دسته نیستن لطفا به خودشون نگیرن !

همونایی که فکر میکنن صندلی کنار پنجره حق مسلم اون هاست . هرچقدرم که دیر اومده باشن .


برچسب ها : تو یه بار بین دو تا مرد بشین تو تا ی بعد درباره برابری تی زرت و پرت کن
spacecraft
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : spacecraft
ا ومیکال
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

گفت یزدی ها ا ومیکال اند


یک نفر چپ چپ نگاهش کرد


گفت : تو یزدی ای ؟


گفت بله .


گفت ا ومیکال اتفاقا معنای خوب داره ! یعنی صرفه جو ...

به معنی خسیس نیست . اونا اصفهانیان که خسیسن .


سعی چپ چپ نگاهش نکنم . خیلی سخت بود ! ولی شدنی بود . خداروشکر قبلا در آن کلاس به ی نگفته بودم اصفهانی ام :/



برچسب ها : ا ومیکال - ا ومیکال ,
پست داغ
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


بعد از ده روز از خانه امدم بیرون ! ان هم به خاطر امتحان .


خیلی راحت بود و سریع ورقه را دادم . داستانم را هم دادم به . همان داستانی که در پست رمز دار بود . هنوز خیلی ها سر جلسه اند . همین الان که دارم تایپ میکنم را میگویم .

یک بستنی یدم :/ ازین دو قلو های یخی . همیشه وقتی اعصابم خورد است باید یه چیزی کوفت کنم .

چرا اعصابم خورد است ؟؟ خب چون یکی از شما عزیزان خیلی نامردی کردین در حق من .

چرا بلد نیستیم بحث کنیم ؟؟ چرا الکی با یک حرفی یه موضوعی می اندازید وسط و تا تهش نمی مانید ؟؟؟ اگر آن عنصر شهامتی که برای بحث لازم است را ندارید پس خواهشا از اول بحث راه نیندازید !

روی صحبتم با بک شخص خاص نیست . خیلی وقت است که این حرف را میخواهم بزنم ولی فرصتش پیش نمی اید .

ترک بحث کار خوبی است ولی اگر به شکل محترمانه و مدرنش آنرا انجام دهیم . من به شخصه ادمی هستم که عاشق بحثم ولی خب ادما با هم فرق دارن . ی که از بحث خوشش نمیاد یا از اول نباید بحث راه بندازه یا اگرم خواست بحثو ترک کنه بگه : ببخشید من میخوام جا بزنم چون اعصابش رو ندارم .
یا بگه : در فرصتی دیگه جوابتون رو میدم .

اینکه بیایم به خاطر نداشتن ظرفیت بحث بگیم : اصلن با تو نمیشه بحث کرد . بیخیال ...
نهایت توهین به شعور مخاطبه ! هرچقدرم با ادم صمیمی باشی حق نداری همچین چیزی رو بهش بگی !!! کما اینکه به نظر من توی مجازی اصلا ی با من صمیمی نیست ! فقط نزدیک ترین دوست هام حق دارن این جور توهینا رو ن بهم که در اونصورت منم مشتی محکم حوالشون میکنم :/

خوشبختانه با نوشتن این پست یه انسجام فکری به خودم دادم که ازین به بعد در قبال انی که بی محابا جرقه یک بحث را میزنند چگونه واکنش نشان دهم .


حالا که سال از خواندن آن متن میگذرد میفهمم که چقدر راست میگفت . محمدرضا جعفریان که در نامه ای خطاب به خواهرش حبیبه جعفریان گفته بود : هر ی که سر راهت می آید لیاقت این را ندارد که مشتی علف برایش بریزی .

حبیبه جعفریان اما با این حرف برادرش مخالف بود. من هم آن زمان شدیدا کله بودم طرف خواهر را گرفتم ! آن قدر که رفتم شماره اش را پیدا و بهش زنگ زدم و اینها .

خودش بعدا این حرکت منو مس ه کرد و گفت : این ها عوارض جوانیست . باید زمان بگذرد و دندانه های این اره تیز را بسابد .


از این به بعدم با ی بحث میکنم که واقعا لیاقتش را داشته باشد!

این قد دراز منم دنگ و فنگیه برا خودش. هر وقت تو قطار یا اتوبوس یک نفر میاد صندلی جلوم میشینه من باید خودمو قشنگ یک متر بکشم بالا تا طرف بتونه پاشو بذاره روبروم .

(جن که "ترکیب" رو میشناسی، اگر اینو خوندی یه نوا بده )
برچسب ها : پست داغ - خیلی ,جعفریان ,دادم ,میکنم ,حبیبه جعفریان ,اعصابم خورد
پست کوتاه
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

آیا میشود درباره ننوشتن هم نوشت ؟


همیشه مصائبی در زندگی ام بوده اند . مثل تنهایی یا خستگی ناشی از درس زیاد یا ن یتی از جامعه و هر چیز دیگر . همین غم های کوچیک موضوعات خوبی برای نوشتن پست بودند .


در یک بازه زمانی اما مصیبتی که بهم وارد شد این بود که نمیتوانستم بنویسم . و معلوم هم نبود چرا ... حسی عجیب و بد که در اثر خو دن های نامنظم بوجود آمده بود .


همیشه میگن درباره مصیبت هایتان بنویسید که آرام شوید . اما اگر آن مصیبت ، این باشد که دیگر نمیتوانید بنویسید ، آنوقت چگونه باید باهاش برخورد کرد ؟



برچسب ها : پست کوتاه
سالاد رومی
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


....

سیاه ترین زرافه را توی جعبه بهم تحویل دادند.


مطمئنم مسئولی که زرافه رو به زور داخل جعبه جاسازی میکرده پیش خودش فکر کرده که این کار ی ترین کار جهانه .


ولی خبر نداشت مشتری ای که این بسته رو سفارش داده حتی از اونم ی تره .



زرافه پا نداشت . دست و پایش هم بریده بودند و جایش بتادین و پنبه گذاشته بودند ...

یک هیولای بی دفاع ...


زنی که بسته را آورده بود میخواست بماند. میخواست بیشتر توی اتاق بماند . اما ردش برود. بوی گه آن کرم های صدفی را میداد .



هیچ وقت فکرش را نمی روزی بزرگترین آرزوی زندگی ام این بشود که یک زرافه سیاه از آمازون سفارش بدهم.


این نسخه از آمازون اما خود آمازون نیست. نسخه ی دارک نتی اش است . نسخه دارک نتی اما توسط جف بیزوس اداره نمیشود. بلکه توسط خواهر ناتنی اش ٬ که یک اسم سخت چینی دارد ٬ اداره میشود.


دختر که بوی گه میدهد هنوز اینجاست .


میگوید : حیوان خانگی جالبی باید باشه . میخواین کمکتون کنم بسته رو باز کنید ؟


..


امکان نداشت بهش اجازه اینکار را بدهم. کافی بود چشمش به آن زرافه ی زجر کشیده و شکنجه شده بیفتد تا در اولین فرصت به پلیس زنگ بزند.


درست است آدم خشنی هستم. حتی آنقدر خشن که یک زرافه سیاه را به یک زن ترجیح میدهم. . . اما نمیتوانم جلوی دختری را بگیرم که میخواهد به پلیس زنگ بزند. اصلا از نزدیک شدن به آدم ها میترسم.


توی ذهنم همه نوع شکنجه ای رویشان انجام میدهم ولی در واقعیت شاید فقط بتوانم چپ چپ نگاهشان کنم.


این موجودات اهریمنی اند . میتوانند یک لقمه چپم کنند ! :/


...



میدونم پست با کیفیتی نبود . مشکلی هست انفالو کنین :)


پ ن : الان ننوشتم ، درواقع خیلی رکیک بود. ویرایشش

برچسب ها : سالاد رومی - زرافه ,نسخه ,آمازون ,نداشت ,سیاه ,بسته ,زرافه سیاه
پست داغ
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

بعد از ده روز از خانه امدم بیرون ! ان هم به خاطر امتحان .


خیلی راحت بود و سریع ورقه را دادم . داستانم را هم دادم به . همان داستانی که در پست رمز دار بود . هنوز خیلی ها سر جلسه اند . همین الان که دارم تایپ میکنم را میگویم .

یک بستنی یدم :/ ازین دو قلو های یخی . همیشه وقتی اعصابم خورد است باید یه چیزی کوفت کنم .

چرا اعصابم خورد است ؟؟ خب چون یکی از شما عزیزان خیلی نامردی کردین در حق من .

چرا بلد نیستیم بحث کنیم ؟؟ چرا الکی با یک حرفی یه موضوعی می اندازید وسط و تا تهش نمی مانید ؟؟؟ اگر آن عنصر شهامتی که برای بحث لازم است را ندارید پس خواهشا از اول بحث راه نیندازید !

روی صحبتم با بک شخص خاص نیست . خیلی وقت است که این حرف را میخواهم بزنم ولی فرصتش پیش نمی اید .

ترک بحث کار خوبی است ولی اگر به شکل محترمانه و مدرنش آنرا انجام دهیم . من به شخصه ادمی هستم که عاشق بحثم ولی خب ادما با هم فرق دارن . ی که از بحث خوشش نمیاد یا از اول نباید بحث راه بندازه یا اگرم خواست بحثو ترک کنه بگه : ببخشید من میخوام جا بزنم چون اعصابش رو ندارم .
یا بگه : در فرصتی دیگه جوابتون رو میدم .

اینکه بیایم به خاطر نداشتن ظرفیت بحث بگیم : اصلن با تو نمیشه بحث کرد . بیخیال ...
نهایت توهین به شعور مخاطبه ! هرچقدرم با ادم صمیمی باشی حق نداری همچین چیزی رو بهش بگی !!! کما اینکه به نظر من توی مجازی اصلا ی با من صمیمی نیست ! فقط نزدیک ترین دوست هام حق دارن این جور توهینا رو ن بهم که در اونصورت منم مشتی محکم حوالشون میکنم :/

خوشبختانه با نوشتن این پست یه انسجام فکری به خودم دادم که ازین به بعد در قبال انی که بی محابا جرقه یک بحث را میزنند چگونه واکنش نشان دهم .


حالا که سال از خواندن آن متن میگذرد میفهمم که چقدر راست میگفت . محمدرضا جعفریان که در نامه ای خطاب به خواهرش حبیبه جعفریان گفته بود : هر ی که سر راهت می آید لیاقت این را ندارد که مشتی علف برایش بریزی .

حبیبه جعفریان اما با این حرف برادرش مخالف بود. من هم آن زمان شدیدا کله بودم طرف خواهر را گرفتم ! آن قدر که رفتم شماره اش را پیدا و بهش زنگ زدم و اینها .

خودش بعدا این حرکت منو مس ه کرد و گفت : این ها عوارض جوانیست . باید زمان بگذرد و دندانه های این اره تیز را بسابد .


از این به بعدم با ی بحث میکنم که واقعا لیاقتش را داشته باشد!

این قد دراز منم دنگ و فنگیه برا خودش. هر وقت تو قطار یا اتوبوس یک نفر میاد صندلی جلوم میشینه من باید خودمو قشنگ یک متر بکشم بالا تا طرف بتونه پاشو بذاره روبروم .

(جن که "ترکیب" رو میشناسی، اگر اینو خوندی یه نوا بده )
برچسب ها : پست داغ - خیلی ,جعفریان ,دادم ,میکنم ,حبیبه جعفریان ,اعصابم خورد
محیط خشن
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
دیروز وارد ، این سیاره متروک و ترسناک شدم

چرا ترسناک ؟ محیط خشنش . چند تایی وب خوب پیدا که به سبک توییتر وار پست میگذارند .. کوتاه خلاصه فشرده جذاب و صد البته رکیک !

کامنت ها در چاه سیاه فراموشی یا بی محلی بلعیده میشوند . مهم نیست طرف کاسبکار باشد یا دانشجو . خانه دار یا کنکوری . مهم این است که کامنتت برایش پشیزی ارزش ندارد .


برای ۸۰ درصد انی که کامنت میگذارم باید بیخیال این شوم که حتی تاییدش کنند چه برسد به اینکه واکنششان این باشد که از وب من هم دیدن کنند .

یکی شان گفت اینجا به دردت نمیخورد .. برو اینستایی جایی .

نمیدانست من خودم از همان جایی ، عاصی شده ام و به آمده ام .
...

این چیزیست که از باقی مانده؟ نمیدانم ! باید بیشتر بگردم .

نظرات خالی اند . عین بیابان ... افراد گاها دیده میشود که هیچ سوادی ندارند .

خانمی که از خواننده های نداشته اش میپرسد چه غذایی برای شوهر بد غذایش درست کند . و من پیشنهادم را میگویم . و او پاسخ کامنتم را نمیداند چطور بدهد .. و به صورت یک کامنت جدا زیر همان پست پاسخم را میدهد ...
این حجم از سادگی مرا یاد مدرسه ای روستایی می اندازد که حیاطش خاکیست و ف اتش زیر نور آفتاب چنان میدرخشند که نمیشود به آنها نگاه کرد .

وقتی از بیرون نگاه میکنی گویی متروک است . ولی در واقع داخلش چند دانش اموز نشسته اند . با یک معلم . که اطلاعاتش درباره تکنولوژی از یک بچه ی دوازده ساله در تهران کمتر است .

! این شده است !

رکیک . نادر . خلوت و ترسناک !
برچسب ها : محیط خشن - ,کامنت ,ترسناک
ده روز نبودم ... انگار ده سال بود
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

برای ی مثل من که هر روز ۴ ساعت مفید را برای وبلاگش وقت میگذاشت این وقفه ده روزه آنقدر شوک بزرگی بود که به زندگی واقعی ام هم تغییرات اساسی وارد کرد .


دپرشن یا افسردگی بیشتر . درونگرایی بیش از پیش . کتاب خواندن بیشتر ، دیدن ، نقاشی به صورت متمرکز تر و حرفه ای تر از قبل ٬ تفریحات واقعی تر ... به جای قوز روی گوشی و دیدن کامنت های مس ه ای که بلاگر ها برای هم میگذارند ٬ یک تفریح واقعی برای خودم جفت و جور . یک بازی کامپیوتری است . که یکی از آهنگاش رو هم میذارم .

و اما از همه مهمتر جدا شدن از خ ٬ دختری که توی باهاش «رفیق» شده بودم ... شاید این وبلاگ را بهش دادم . شاید ادرسش را دادم. شاید :) اگر داری اینها را میخوانی . خیلی شانس داری :)


ترجیح دادن بیشتر به تنهایی . . . (ادامه مطلب)


ادامه مطلب
برچسب ها : ده روز نبودم ... انگار ده سال بود - شاید ,واقعی ,ادامه مطلب ,دادم شاید
محیط افسرده
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

رفتم یه مدتیه . واقعا حس میکنم دارم توی راهرو های یه تیمارستان خالی قدم میزنم . سایلنت هیل رو تاحالا بازی کردین ؟(معلومه که نه !)

اون لحظه هاییش که تو یه مکان متروکید و هیچ جنبنده ای رو نمیبینید . حتی از هیولا های چندش اور هم خبری نیست ...


#پستک

برچسب ها : محیط افسرده
نخود پلو بدون نخود چیست ؟
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

پاسخ : هوا



این چیزی است که از قدرت نویسندگیم باقی مونده ! :)


دو ضد ایرانی دیده ام و حالم اب شده !


اولینش آرگو و دیگری پرسپولیس .




برچسب ها : نخود پلو بدون نخود چیست ؟
موج عظیم کانا ا
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

همیشه دلم میخواست زندگی ام چیز دیگری باشد .


هیچ وقت نتوانستم پدر با فرهنگی را تجربه کنم که آزاد ش و دموکرات است . از آن پدر های غربی که چای مینوشند و حتی سیگار میکشند . اما خوش اخلاقند . با زنشان مهربان اند و رو مه میخوانند و کتاب های غیر درسی مطالعه میکنند . از فلسفه حالیشان است و کلا نمونه انسان کامل اند .


اما پدر من همچین آدمی نیست . جایگاهش در خیلی از موارد از آن پدر ایده آل بالاتر است . ولی واقعا آن شخص باشعوری نیست که من از یک پدر ایده آل انتظار دارم . سیگار نمیکشد ولی دیالکتیک نیست . سوادش بالاست ولی مطالعه ندارد . بخشنده است ولی با زنش خوب رفتار نمیکند .


اما از مقوله پدر هم بیرون بیاییم . خانواده ما آن چیزی نیست که در رویاهایم از یک خانواده خوب تصور میکنم .


همیشه دلم میخواست شب ها که همه بیداریم . یک نفر قهوه بار بگذارد . بعد همه در سکوت مطالعه کنیم .


عاقبت اما چیزی متفاوت از آب در می آید . شب ها ساعت ۱ ، پدر اخبار را بلند بلند میخواند . مادر این طرف و آنطرف میرود و در نصفه شب لباس های لباس شویی را جمع و جور میکند . خواهر در موبایلش یواشکی با غریبه ها چت میکند و برادر ۱۲ ساله ام پای تلفن داد و بیداد میکند و با یک مشتری سر فروش اسباب بازی چک و چانه میزند .


و من هم به قفسه کتاب هایم که سالهاست نو مانده اند نگاه میکنم و در بهترین ح توی اینستاگرام هر ۵ دقیقه چک میکنم که چند نفر ع قالی ام را لایک کرده اند . و بینشان دختر خوشگل هم هست یا نه .


زندگی فلاکت بار شده . خیلی وقت است که نمیدانیم زندگی با سرعتی باور ن ی به شکلی فلاکت بار در آمده .


دیروز به رستوران رفتیم . سر چند کاسه سوپ دعوا میشود . برادرم قهر کرده و سوپش را نمیخورد. بابا میگوید تقصیر مادرتان است که کم سوپ سفارش داد . مامان آتشی میشود و میگوید از این به بعد خودتان سفارش غذایتان را بدهید .

خواهرم میگوید عرضه ندارید یک بار به رستوران بیایید و دعوایتان نشود . راست میگوید . حرف های طلبانه ی خواهرم زیر متلک ها و حرص خوردن های پدر و مادرم جایشان را به بغض میدهند. بغض هایی که فقط گاهی در خلوت ازشان حرف میزند . کافی است در وسط یک دعوا خواهرم از خود دعوا انتقاد کند . در آن صورت پدر و مادر لحظه ای آتش بس کرده و هر دو علیه خواهر ، متحد میشوند . از هویت دعوایشان دفاع میکنند . و یک جور هایی میگویند : خفه شو و بذار دعوایمان را .



و من در حالی که هدفون گوشم است به زینب در آبادان پیام میدهم : " ببخشید توی رستورانم نمیتونم زود جواب بدهم " و زینب میگوید نوش جان . و آن استیکر مس ه را میفرستد.

متوجه میشوم بابا بد نگاه میکند . گوشی را کناری میگذارم و سوپ را میخورم .

حس میکنم زندگی ام همچون فرد معلولی در سایه خانواده کمر خم کرده . و هنوز میدانم اگر این سایه برداشته شود زندگی در برابر پرتوی خورشید پودر میشود . با خودم فکر میکنم این عدم هماهنگی و فلاکت در اروپا چه شکلی به خودش میگیرد ؟


از هر زاویه ای به خانواده نگاه میکنم میبینم یک جای کار میلنگد . تمام لحظات خوشی ما زمانی است که کنار هم نیستیم . همیشه از تعطیلات و ا هفته ها بدم می آید . این یعنی قرار است بیشتر پیش هم باشیم و بیشتر دعوا کنیم . دعوا ... ما با دعوا زنده ایم . درس میدهیم و درس میگیریم .

برچسب ها : موج عظیم کانا ا - میکنم ,دعوا ,میگوید ,زندگی ,کرده ,میکند ,نگاه میکنم
داااااستان
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : داااااستان
بیشعور نباشیم ۲
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


تصویر اولی مربوط به به و دومی مربوط به همین امروز .

این ا ین پستی هست که درباره این موضوعه . و واقعا قرار نیست ادامه بدم

برخلاف قضیه پرتقال که هیچ وقت تموم نشد . البته خب ابعاد فاجعه یکم فرق داره منطقیه !


خب میدونم خیلی از شما ها هستید که ازین پست من بدتون میاد . به خاطر اینه که درکی از این جور موقعیت ها ندارید . اکثرا هم دخترید .


خب معلومه منم دختر بودم تو هر وبی وارد میشدم تاجی از گل بر سرم میذاشتن و یه چقدر جالب پای پستا مینوشتم و طرف کلی قربون صدقم میرفت و میگفت : عسیسم ممنون که اومدی !


خب اره ! برای همین برای خودتون پیش نیومده این مسائل و درکی ندارین ازینکه به یه وبلاگ داستان نویسی میری و یه کامنت طولانی میدی و کامنتتو میخورن و یه آبم روش . بله خب وقتی درک از موقعیت ندارید لطفا اظهار تنفر نکنید ازین کار من . گناه من این بود که فقط آنچه بر سرم اومد رو ذکر چون موضوعات دیگه به ذهنم نرسید که پست کنم و اکثرا موضوعات شخصی اند . این موضوعم به نوعی شخصیه . ولی از اون نوع که من دلم خواسته تو وبلاگم نشر بدم ...


خب دیگه روضه خونی بسته


وبلاگ این شخص خبیث رو هم میذارم اینجا که برید اگر خواسایت متنهای زیباشو ببینید و این تناقضی که با اخلاق گند و قرون وسطاییش داره رو به عینه شاهد باشید ...


همانا که مسافری بر ماشین زمانی و از قلب قرون وسطی به تهران آمده ای ... امیدوارم به زودی به دیار خودت بازگردی و ریختت را نبینیم


delamah.blog.ir










برچسب ها : بیشعور نباشیم ۲
خ ظ پریساتیس :/
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
چرا اینقد یهویی ؟

امروز سر کلاس زبان خسته بودم چون ۶ صبح خو ده بودم و ۱۱ پاشده بودم

سر کلاس گفت سینا واتز رانگ ویث یو

برام عجیبه ! یعنی من به حدی از اجتماعی بودن رسیده ام که وقتی کم حرف میزنم بقیه متوجه میشن ؟؟ این یه پوئن مثبته

کلاس آنطور که فکر می عذاب اور پیش نرفت . ادرس اینستامو قرار شد بگم بهشون . و اینکه تونستم با پسره که همسن منه ولی ترم چهاره هم گروه بشم . پسر خوبیه . خیلی خوشم میاد ازش . میدونی چرا ؟ چون کم حرفه . همیشه هر کلاسی میرفتم من کم حرف ترین ادم بودم ولی اینجا یک پسر به طور کامل کم حرف کم حرفه ! این چنان به من قوت قلب میده که اصلا فکر میکنم پادشاه کلاس منم .

میمون طبق معمول رفت رو اعصابم . مثلا قرار شد هرکی بگه شغل مورد علاقش چیه . هرکی یه چیزی گفت . یکی گفت روانشناس یکی گفت فضانورد ..

ولی میمون میدونی چی گفت ؟ گفت شغل رویایی من چرت زدنه !

بعد تیچر گفت : خب پول از کجا میاری ؟

گفت : اول از خانواده . بعدم شوهر ..

یعنی اگر ی اونجا نبود از پنجره پرتش می بیرون . بعد دستامو به هم میزدم که و ژست میگرفتم و میگفتم : بحران ۲۰۱۷ رو حل ..



برچسب ها : خ ظ پریساتیس :/ - کلاس
داستان جدید
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

داستانی که میخوام بذارم در پست رمز دار میاد .

علت های متعددی داره اینکار ولی اصلیش اینه که میخوام داستانو در محافل عمومی هم بخونم و خب نمیخوام ی با سرچ جملات داستان به این وبلاگ برسه .


از طرفی هم نمیخوام افراد ناشناس و کپر به داستانم دست رسی داشته باشند.


داستان درباره بحران گرمای خوزستانه .

و اینکه محتوای خون آلود و چندش نداره ^_^ برای همه سنین و همه ت ها مجاز و حلاله :) شاید از موضوعش و بومی بودنش فکر کنید داستان اوریه ولی شرط میبندم اینطور نیست. البته هر داستانی ضعف هایی داره .


امیدوارم بخونید و نظر بدین .


برو بچزی که میخوان داستانو بخونن لطفا برای این پست کامنت بذارند .


کامنت های این پست عمومی نمیشوند .



برچسب ها : داستان جدید - داستان
شعورم خوب چیزیه !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
به طرف یه کامنت دادم پستتون جالب بود ...


بعد ۶ تا نظر قبل من و ۶ تا نظر بع و جواب داده فقط نظر منو بی جواب گذاشته ! حالا اینو گفتم رو حساب اینکه من دفعه اولمه و اینا

من خودم اگه یکی بار اولش باشه اومده باشه وبم یه خوشامد بهش میگم . حالا بگذریم نمیخوام مقایسه کنم . حرکت های بع بود که زشت بود

ازونطرف به یه پست دیگش هم یه کامنت طولانی فرستادم و کلی بهش توصیه که آره تابستون که شروع شد برو فلان کلاسو این حرفا


بعد این کامنتم بالکل پاک کرده .


ازش پرسیدم مشکل اون کامنت چی بود ؟ آیا حرف بدی زدم توش ؟؟

اونو جواب نداده هیچ یه پستم بعدش گذاشته .

آخه نفهم تر از اینم مگه داریم ؟؟

اگر جو دریافت ن حتما حتما آدرس وبشو به همراه اسکرین شاتی اط کامنت آ ی که براش فرستادم میذارم اینجا تا اگر خواننده اش هستید لاقل بدونید با چه ادمی طرفید . اگرم دشمن منید خب یه دوست پیدا میکنید و میتونید برید تو پرو پاچش ..


برچسب ها : شعورم خوب چیزیه ! - کامنت ,جواب
میمون نباشیم
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

الان از کلاس زبان برگشتم .


دلم میخواد بیشتر از اونجا بمویسم و امیدوارم لو نرم !! چون قراره حس ازشون غیبت کنم کلا سعی کنید یکم ادم باشید و تو چش نباشید ممکنه یه وبلاگ نویس اون دورو بر باشه و حس بتوپه بهتون تو وبلاگش


خب درباره خانم های کلاس !


سه تا دختر اینجان . یکیشون خیلی باشعوره کلا تو چشمم نیست

ع پروفایلشم قرطی نیست !


قبلش بگم ک اگر قراره از قضاوت ها و غیبت هام ناراحت بشید از اول این متنو نخونین . اگه خوندین یعنی خودتونم تو این کار شریک بودین پس حق غر غر هم ندارین ! حالا نصیحت دوستانه یه چیزه غر غر یه چیز دیگه !


مورد داشتیم طرف کل پستو خونده کامنتم داده . کیفور هم شده . بعد رفته پست زده تو وبش که آهاااای ملت یکی داره قضاوت میکنه شما رو !! اگه همچین آدم اسهولی هستید خواهشا برید گم شید البته وب من بیشترین ریزش فالور رو داره و با تقریب خوبی میتونم بگم هر کی هنوز منو حاضره بخونه اصلا اسهول نیس!


بگذریم . درمورد دختر دوم بگم که اون با اینکه روزای اول ازش بدم می اومد ولی الان فهمیدم خیلی هم خوبه ! و خونگرم و جالبه .. درسته یکم عشوه ایه (درس اول ، عشوه خوب نیست) ولی خب خیلی از خود راضی نیست و مثلا سوتی هاشو میپذیره و نمیخواد با چنگ و دندون بگه من خوبمممم !


اما مورد سوم ... میمون ! یه میمون تمام عیار !!! حیوون نمیگم ! ۰ون زیادی توهینه . ولی میمونه ! گو اندازه مایتابست ! بعد گو و یجوری داده بیرون که گوشای الآغ هم اینقد تو چش نیست !


به حاشیه گوشش ۵ تا پولک مس ه چسبونده که بیشتر منو یاد red light house های هلند میندازه ...


این دختر اما از لحاظ مختلفی یه میمونه تمام عیاره . چشماشو گشاد میکنه و گردنشو قر میده موقع جواب دادن به سوالا ! بابا اوسگول به خدا طوری نمیشه یکم ادم باشی !! ع ای پروفایلشم خب همش خودنمایی و ایناست . ۴ تا ع ه با لباس کم و نو ردازی حرفه ای . ازین ع های اتلیه ای .


موهاش ه . که اینم یه خصوصیت میمون بودنه ! باز لاقل یه تناژ دارک برمیداشتی ! اینجا خاورمیانست خیر سرش هاا ! :/


ولی از همه بدتر عشوه های مز ف و میمون طوریشه . مثل گشاد چشم یا چرخوندن سر عین این س سرامیکی که میذارن تو ماشینا :/


میپوشه معمولا یه بارم شلوار جین پوشیده بود که اصلا زانو نداشت . نمیگم سر زانوش بودا ! اصلا کلا بخش زانو پوشیده نشده بود آدم اینقدر دلقک و دنبال جلب توجه ؟


همه این فاکتورا رو با هم داشتا یعنی تک تک نگاه نکنید ! یعنی اگر یکیشون رو هم نداشت من این پستو نمیزدم :///


کفشای منگوله دار میپوشه و یه جورایی میخواد بچه باشه (مخصوصا بخش عشوه هاش که اصلا زنونه نیست و همش بچگونست) ولی بچه ای که سر زانوش پارست و به گوشش النگو وصل میکنه و اینا !


فرم صورتشم مربع کجه و این به میمون بودنش می افزاعه !


طرف باغ وحش هم داشته ! یعنی ازین دختر لوسا که هی باید با یه جک و جونوری سر کنن یکی نیس بگه تو خودت حیوون خونگی ای ! تورا چه به اینجا


راستی نمره میانترم زبانم ۱۶ شده . ولی اشتباهی ۱۷ داده و شدم نامبر وان کلاس اولین باره که دارم نتیجه تلاشمو به چشم میبینم . نمیخوام بگم اشتباه حساب کرده


اتفاقا قبل از اینکه متوجه نمره هام بشم کارناممو دادم به رضا که نگاش کنه . رضا یکم خل میزنه البته خب لاقل تو زبان ! آخه بالای ۴۰ سالشه !!


بعد از حدود ۲۰ دقیقه رضا گفت : راستی تو چجوری بیشتر از من شدی ؟


من با خونسردی این مساله رو هندل و بهش گفتم reading رو تو ۴ شدی ولی من ۵ !


یه دروغ ساده و بدرد بخور . و بعد که چک دیدم واقعا دروغ نگفتم ! ولی احتمالا تو یه جای دیگه ای نمره ی من کم شده


وای من با این میمونه رو مخ چیکار کنم :| از اول ترم تاحالا یه بارم باهاش همکلام نشدم ! این سنت مس ه که پسره باید عنتر بازی در بیاره که دختره باهاش حرف بزنه اونقدر حقارت باره که عمرا تن بهش بدم


جالبه اون دختری که اول کلاس فک باشعوره . بر خلاف تصورم میمون از آب در اومد و اون یکی که ازش بدم میومد یه آدم خوب و باحال از آب در اومد !


راجع به آقایون کلاس هم تو یه پست دیگه میحرفم . که تعدادشون ۳ برابر دختر هاست :|||

برچسب ها : میمون نباشیم - میمون ,کلاس ,دختر ,اصلا ,عشوه ,یعنی
واحد ۷۳۱
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

لینک


این لینک به صفحه "واحد ۷۳۱" در ویکی پدیای فارسی باز میشه ! گفتم شاید دلتون خواست بدونید . تا حدودی هم مفصل و پر جزئیاته بر خلاف بقیه مقالات ویکی فارسی . اگرم خواستید از طریق همون صفحه به نسخه انگلیسیش مراجعه کنید .


تعداد لینک ها و منابع روبروی هر جمله به قدری هست که آدم باور کنه و فکر نکنم اینا رو از خودشون نوشته باشن . بهرحال توی تاریخ ثبت شده و منم قبلا دربارش خونده بودم . ولی اینجا خیلی پرجزئیات تره .


فقط بگم که این نوشته ها به درد هر ی نمیخوره و محتوای خشن و خون آلود و منزجر کننده ای داره . البته ع نداره فقط نوشته هست . و بخشی از تاریخه .


همین

برچسب ها : واحد ۷۳۱ - نوشته
death note
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : death note
آدم های واقعی
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
توی کلاس زبان گفتم که وبلاگ دارم .

وقتی به معلم یا هرچی که هست گفتم که به نویسندگی علاقه دارم گفت خب پس میتونی یه وبلاگ داشته باشی !
جواب دادم :
actually i have

از کنار موضوع گذشت اما بعد وقتی بعد ده دقیقه خیلی ناگهانی پرسید ،
do you write diary in your weblog ? or story ?

گفتم جفتش .

بعد گفت آیا اونا از هم جدان ؟ ( saperate )

نفهمیدم . شاید میگفت یک پوشه برای داستان داری و یک پوشه برای روزمره نویسی و یا اینکه جفتشان مخلوط است .

گفتم ایچ پست کامز افتر انادر و خب فکر کنم دستش اومد یه چیز هایی .

یک نفر پرسید چه سبکی مینویسی . یک خانم لاغر و عجیب و جالب از آنهایی که در نگاه اول ازشان متنفر نمیشوم . متاسفانه کم نیستند زن هایی که در نگاه اول دنبال یک ویژگی ی در آنها هستم اسمش قضاوته . فک نکنم تا زمانی که توی محدوده ذهن خودم و البته توی وبلاگ باشه ایرادی داشته باشه.

در جواب اینکه چرسید چه سبکی مینویسی ..
گفتم فیکشن . بعد اصلاح فیکشنال .. بعد دیدم همه گیج شدن و داره تیکه میندازه ... گفتم فانتزی . بعد یکم آرامش و ثبات برگشت به کلاس .

حس جالب و آرام بخشی بود . آدم هایی که میدیدمشان روبرویم نشسته بودند یک جور هایی برایشان جالب بود که من وقتم را صرف اینکار ها میکنم .

یاد چند روز قبلش افتادم . که داستانم را در یک گروه تلگرامی گذاشته بودم و چند نفری گفته بودند داستان چیز خاصی نداشت و طنز خشک و بی روحی داشت . من هم جواب نقدشان را میدادم و شاکی میشدند و میگفتند نویسنده باید نظر ها را بپذیرد . نباید جو بدهد . یک ابله حرامزاده هم گفته بود من داستانتان را نمیخوانم . و من در جوابش نوشته بودم : وای به روزی که نخواندن مقدم بر خواندن شود .

و دلایل مس ه خودش را اورده بود . حتی یک نفر قبل از خواندن داستان با توجه به نقد های دیگران سعی میکرد داستانم را نقد کند .

از آن گروه لفت دادم ولی قبلش گفتم یکی از نویسنده های معروف از این داستان خوشش اومده و دلیل نمیشه چون ۵ نفر گفتند داستان سبک بدی دارد من هم باید سبکم را عوض کنم .

گاهی وقت ها حس میکنم باید ازین دنیای لعنتی جدا شوم . اینترنت را میگویم . وقتی واردش شدم حس خوشم می آمد چون اینجوری دیده میشدم . ولی الان دیگه گوشه گیر نیستم . الان جمع های واقعی را به جمع های مجازی ترجیح میدهم .

این نکته وقتی در نظرم پر رنگ شد که وسط کلاس زبان داشتم در گروه تلگرامی ای با یک دختر بحث و جدل می . واقعا اونتو یک جنگ جهانی در کار بود . توی پی وی اش چند تا درشت بارش کرده بودم که همه اش دلیل داشت . بعد آنها را یکی یکی فروارد کرده بود داخل گروه و و خب به همین منوالی که گفتم یک جنگ اساسی آنجا برقرار بود ... بعد بقل دستی ام مردی ۳۳ ساله و خونگرم بود که اتفاقا هم رشته ای من بود . زد روی شانه ام و با لبخند گفت سینا وسط کلاسیم ! چت نکن اینقدر.

به دور و برم نگاه . یک اتاق تمیز با کلی آدم باحال و سن و سال دار که مسلمن منطق بیشتری از آن بچه توی تلگرام داشتند . بعلاوه چند تا دختر و یک خونگرم که سواد انگلیسی اش فوق العاده بود و میتوانستم کلی چیز ازش یاد بگیرم ...

و حسین . ی که دو روز بود میشناختمش ولی اونقدر رفتارش خوب بود که باورم نمیشد ! آیا باید این دنیا رنگارنگ جالب و شکل دار رو بیخیال میشدم و توی دنیای کثیف دوبعدی تلگرام با اون دختره دعوا می ؟؟؟

در حال حاضر برام سخته که از اون گروه لفت بدم . با اینکه ۵ نفر بیشتر نیستیم و من سه نفرشان را بلاک کرده ام ... اما با کم حرف زدن سعی میکنم کم کم از فضای مجازی بیرون بیایم ...

واقعا این فضا رو باید آدم به چپش بگیره .. مگرنه به مشکل میخوره .
علی یکی از دوستای م هم عضو اون گروه بود .
و چند وقت پیش از اون گروه لفت داد . در واقع سر همون قضیه جنگ جهانی که توی کلاس زبان داشتم . بهش گفته بودم بیا طرف من .

چند پیام داده بود و اینها . بعد از دو ساعت از گروه لفت داد . گفتم چیکار میکنی ! گفت دیوونه خونه بود ...

به همان سادگی !
گفتم : واقعا !! ولی من لفت نمیدم چون پا پس کشیدنه .
گفت : "وقتت رو هدر نده . من ی بوده که کاملا باش رفیق بودم ولی به خاطر اینکه وقتم هدر نره باش قطع رابطه ... اینا که دیگه رفیق هم نیستن حتی یه مشت غریبن ..."


در آن لحظه کاملا بهش حسودیم شد . اما سعی به رویم نیاورم . گفتم منم چند روز دیگه لفت میدم اگر اوضاع به نفع من تموم نشد ...

اما اینکار را ن . من مثل علی نبودم ... به فضاهای اینچنینی معتاد بودم و یک دفعه نمیشد بگذارمش کنار ...
فکر می با کمتر نوشتن توی اینجا عطش من برای مجازی از بین میره ... ولی این عطش خیلی ناخودآگاه سر از گروهای تلگرامی در اورد و ازون طریق تغذیه شد :/

ارسال نظر نداریم

برچسب ها : آدم های واقعی - گفتم ,گروه ,داستان ,اینکه ,جالب ,کلاس ,کلاس زبان ,زبان داشتم ,گروه تلگرامی ,سبکی مینویسی ,پوشه برای
whats wrong about this weblog
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


چرا دیگر نمیتوانم بنویسم ..





دریافت


why did you leave me here to burn?

i'm way too young to be this hurt

i feel doomed in el rooms

staring straight up at the wall

counting wounds and i am trying to numb them all


do you care, do you care?

why don't you care?

i gave you all of me

my blood, my sweat, my heart, and my tears

why don't you care, why don't you care?

i was there, i was there, when no one was

now you're gone and i'm here


i have questions for you

number one, tell me who you think you are

you got some nerve trying to tear my faith apart

(i have questions for you)

number two, why would you try and play me for a fool?

i should have never ever ever trusted you (i have questions)

number three, why weren't you, who you swore that you would be?

i have questions, i got questions haunting me

i have questions for you

i have questions for you (i have questions)

i have questions for you


my, my name was safest in your mouth

and why'd you have to go and spit it out?

oh, your voice, it was the most familiar sound

but it sounds so dangerous to me now


i have questions for you

number one, tell me who you think you are

you got some nerve trying to tear my faith apart

(i have questions for you)

number two, why would you try and play me for a fool?

i should have never ever ever trusted you

i have questions for you

i have questions for you

i have questions for you (i have questions)

i have questions for you


do you care, do you care?

why don't you care?

i gave you all of me

my blood, my sweat, my heart, and my tears

why don't you care, why don't you care?

i was there, i was there, when no one was

now you're gone and i'm here


i have questions for you, ooh

i have questions for you

i have questions for you (i have questions)

i have questions for you (yeah, yeah, yeah, yeah)

i have questions for you, ooh

i have questions for you (foul play, no, foul play, no)

i have questions for you (i have questions)

i have questions for you

i have questions for you

how do i fix it? can we talk? can we communicate? can we talk? do i wanna fix it?

i have questions for you (i'm afraid of you)

is it my fault? is it my fault? do you miss me?

i have questions


برچسب ها : whats wrong about this weblog - have ,questions ,care ,number ,ever ,there ,have questions ,yeah yeah ,ever ever ,ever trusted ,foul play ,some nerve trying
فع (درخواست رمز حلال است)
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : فع (درخواست رمز حلال است)
غیبت دوباره
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

از آمدنم نبود گردون را سود .. وز رفتن من جلال و جاهش نفزود


وز هیچ ی نیز دو گوشم نشنود .. کین آمدن و رفتنم از بهر چه به بود ..


..



امتحانات شروع شده و مدتی نیستم خیلی ممنون که سر زدید این مدت .


جناب کنکوری ، ایمیلمو چک میکنم . اینجا رو چک نمیکنم .




برچسب ها : غیبت دوباره
کشتی :)
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !



وقتی این آهنگو برام فرستاد ... میدونستم برام تبدیل میشه به یه نماد . که هر وقت گوشش میدم یادش میوفتم . ادم خاص و دوست داشتنی ای که همه دوست دارن باش دوست باشن !


با اینکه تقریبا تو هیچ زمینه ی پایه ای ، نظراتم شبیهش نیست .. اما عالی ترین ادمیه که میشناسم .. وقتی بهش میگم ایران نمیمونم .. میگه مگه اینجا چشه ..


اگر واقعا بداند نظرات من چقدر با مال خودش متفاوت است شاید تردم کند !


رفیق خونگرم م ی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم !

کشتی :)



برچسب ها : کشتی :) - دوست
ژرفا
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

تله ژرفا با بازی امین زندگانی


برای بار سوم دیدمش.

شاید اولین بار سال ها پیش دیدمش . هر سال تلویزیون تکرارش میکند.


و با خودم میگویم چطور امکان دارد ایرانی ها هم بتوانند از این جنس ها بسازند.


ترکیبی خارق العاده از سخنان مبهم و شاید قلنبه سلمبه اما غیر کلیشه ای، نزدیک به پوچگرایی یا ترویج دهنده ی افسردگی و غم .

بهمراه موسیقی قوی و سکانس های کوتاه و معنا دار . میدانم شاید دارم غیر منصفانه نگاه میکنم . شاید از لحاظ ساختاری یا بازیگری قوی نباشد.


اما دقیقا همان چیزی است که من در هنر دنبالشم. همان عمق و سبکی که در پرویز از سینمای هنر و تجربه میشد دید. نمیدانم چه وجه تشابهی بین آنهاست. شاید جفت آنها سیاهنمایی و غم آلود اند. غمی که از درون یک انسان می آید نه آن نوع غمی که بر اثر حوادث و رخداد های بیرونی بوجود می آید.



برچسب ها : ژرفا - شاید ,
ده روز نبودم ... انگار ده سال بود
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

برای ی مثل من که هر روز ۴ ساعت مفید را برای وبلاگش وقت میگذاشت این وقفه ده روزه آنقدر شوک بزرگی بود که به زندگی واقعی ام هم تغییرات اساسی وارد کرد .


دپرشن یا افسردگی بیشتر . درونگرایی بیش از پیش . کتاب خواندن بیشتر ، دیدن ، نقاشی به صورت متمرکز تر و حرفه ای تر از قبل ٬ تفریحات واقعی تر ... به جای قوز روی گوشی و دیدن کامنت های مس ه ای که بلاگر ها برای هم میگذارند ٬ یک تفریح واقعی برای خودم جفت و جور . یک بازی کامپیوتری است . که یکی از آهنگاش رو هم میذارم .

و اما از همه مهمتر جدا شدن از خ ٬ دختری که توی باهاش «رفیق» شده بودم ... شاید این وبلاگ را بهش دادم . شاید ادرسش را دادم. شاید :) اگر داری اینها را میخوانی . خیلی شانس داری :)


ترجیح دادن بیشتر به تنهایی . . . (ادامه مطلب)


ادامه مطلب
برچسب ها : ده روز نبودم ... انگار ده سال بود - شاید ,واقعی ,ادامه مطلب ,دادم شاید
now its gonna be exciting, to watch the end of the world
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : now its gonna be exciting, to watch the end of the world
ایز برای خودم و شاید بقیه
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !



دریافت


ده نوستالژی ! حتی قدیمی تر از شعرای عمو گ ^_^ البته شایدم قدیمی تر نبود . ولی یک حسی تاریک از دوران دسالی میدهد . که خیلی دور تر از بقیه دوران هایی است که به یاد دارم .

حالا که گوش میکنم اولین بار است که میفهمم چه میگوید.


دقیقا همان نفهمیدنی را که الان در آهنگ های انگلیسی دارم را یک زمانی روی آهنگ های فارسی داشتم .

برچسب ها : ایز برای خودم و شاید بقیه
جمیع الپارادو
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

البته پارادو شیرینی بود ! :) امروز را میگویم


با یک سری از دوستان رفته بودیم بیرون . اول رستوران و بعد سینما .

حالا چرا پارادو بود ؟


چون ۷ نفر بودیم خب یه جور هایی از آن جمع هایی بودیم که هیچ ربطی به هم نداشتند . بعضی ها ازدواج کرده و بچه داشتند .

بعضی ها هم خودشان بچه بودند :/ خودم یکی از آنهام .


فقط دو تا پسر بودند . من و یک دوست کنکوری ! :/

اگر ایشون نبود من عمرا در این میتینگ حضور میافتم ! یه جورایی حس تک افتادن بهم دست میداد . ولی اینکه یک پسر ی ال کوچک تر از من هم در آن جمع بود باعث میشد اعتماد بنفسم از دو برابر بیشتر شود !!


بقیه افراد، خانم های بالای ۳۰ سال بودند . و البته مهمترین فرد جمع که بالای ۵۰ سال داشتند.


یعنی هرجوری حساب کنی پارادو بود !!! تنها چیز مشترکی که بینمان وجود داشت این بود که همه اهل نوشتن بودیم :/ و خب پیدا افراد اهل نوشتن خیلی راحت نیست و این ها ! این روز ها مردم فرهنگی، اهل و سریال اند و اگر خیلی فرهنگی باشند تئاتر باز هم هستند !! اما تعداد نویسنده ها یا لاقل انی که به خودشان برچسب نویسنده زده اند (حالا جدای از اینکه لیاقتش را دارند یا نه ) ، خیلی کمتر از این حرف هاست .


خوشحال بودم که ح انزوا گونه ای در آن جمع پیدا ن . ولی خب متکلم وحده هم نشدم . و خب فقط من نبودم که اینجور نبودم ! :///


حتی میتوانم بگویم زیاد هم حرف زدم !! که از من بعیده :)

با آن جمع قبلا هم بیرون رفته بودیم . اما یک نفر جدید بود . خانم ای که بعد از من (که ۱۹ سالمه) جوان ترین فرد گروه بود . البته با ۳۵ سال سن ! خیلی جالب بود ایشون :/ اصلا تابحال این مورد عجیب را ندیده بودم . و صد البته که من در این میتینگ ها شرکت میکنم فقط برای اینجور تجارب عجیب غریب مگرنه نه اهل رفیق بازی ام نه اهل رستوران رفتن ! باز سینما یه چیزی !!! :))


مورد عجیب خانم ای این بود که اصلا شبیه ع هایش نبود !!

اخه قبل از ملاقات ، توی گروه تلگرامی، ع هاشو دیده بودم .


(البته فکر نکنید این یک میتینگ اینترنتی بود . ولی خب گاهی اعضایی اضافه میشوند که من از آنها بی خبرم و نمیشناسمشان)


توانستم آ های ناهار یه طوری که ضایع نباشد این را بهش بگویم ! ینی گفتم شما چرا شبیه ع ت نیستی !!!

در واقع بسیار خوش ع بودن ایشون و شبیه بازیگر های هالیوود حتی !!! ولی توی واقعیت اصلا اینطوری نبود :/// احتمالا چون نزدیک نشسته بود . و از دور حتما شبیه ع ش از آب در میومد . البته اینکه در واقعیت خیلی فاجعه تر از ع ش بود واقعا به من کمک شایانی کرد که موقع حرف زدن باهاش دست و پایم را گم نکنم و شبیه احمق ها به نظر نیایم .


وقتی ع یادگاری انداختیم ... دهانم باز ماند ... یعنی هنوز هم باورش برایم سخت است . ولی ایشان توی ع دقیقا همان شمایل هالیوودی را داشت !!! ولی توی واقعیت از هر زاویه ای نگاهش اینجوری نبود :/ ضایع ترین مورد خط چشمشون بود که در واقعیت خیلی توی آفساید رفته بود . اونقدر که من به خودم گفتم : آخی .. بیچاره هنر آرایش هم نداره . چقدر خنده داره و اینا !


ولی توی ع یادگاری ای که انداختیم قسمت های آفساید رفته ی خط چشم مذبور به طور کلی محو شده بود. یعنی در این حد با پدیده متافیزیکی مواجه شده ام !!! ی که در ع شبیه هالیوودی هاست و در واقعیت شبیه آدم معمولی ای با صورت چروک و همینطور شبیه انی که بلدنیستن آرایش کنن :/


البته خب اینا همش حرف است . شاید خودمم بدترم و توی ع زمین تا آسمان فرق دارم با واقعیت .

در کل این میتینگ که در آن با اینکه صمیمیتی وجود نداشت ولی یک اعتماد و دوستی از پیش تعریف شده و با کلاس وجود داشت که مرا یاد کتاب های آگاتا کریستی انداخت . سالهاست که نمیتوانم حتی یک فصل آگاتا کریستی بخوانم . ولی خوب یادم مانده که از چه سبک میتینگ هایی حرف میزد . میتینگ های اشراف طوری و بی حساب و کتاب و بی بنیان ...

افراد کاملا متمایز، از نژاد ها و ت ها و سنین مختلف دور هم جمع میشوند ، عصرانه انگلیسی میخورند . چای و ساندویچ ماهی (که این ترکیب توی تمام کتاب های آگاتا کریستی بود و در واقع توی رستوران امروز هم غذا های عجیب سرو میشد) و درباره هنر و سینما و سیاست حرف میزنند بدون اینکه به نتیجه خاصی برسند و نق از دوستی و آشنایی دیرینه میزنند در حالی که ذره ای همدیگر را نمیشناسند !!!

این یک پارادو خفن بود ! دیداری رسمی اما دوستانه ! جایی که در آن لازم نیست احترام زیادی به ی بذاری ولی از طرفی ی هم نمیتواند با تو شوخی های صمیمانه و مس ه د ! احساس میکنم این دیدار ها با وجود آزارنده بودنشان یک جور هایی rare و کمیاب و خفن اند !

سینما اما عالی ترین بخشش بود . فقط ۴ نفر بودیم . سه نفر دیگر کار داشتند


عالی بود . حتی میتوانم بگویم بهتر از فروشنده . ولی همانقدر دارای پایان باز و داستان کوتاه وار و این ها ... اسمش را نمیگویم .

به همان دلیلی که اسم خانم ای را نگفتم !!

^_^

برچسب ها : جمیع الپارادو - شبیه ,البته ,خیلی ,بودیم ,میتینگ ,واقعیت ,آگاتا کریستی ,خانم ای ,آفساید رفته ,وجود داشت ,واقعیت خیلی
she ain't all that
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


کاش یک سینمایی بود.


وقتی به جای خوبی رسید، تمام شود . همه تماشاگر ها دست بزنند و بروند خانه شان. بعد چراغ ها را خاموش کنند و در سینما را قفل بزنند.


نه اینکه اینقدر ادامه پیدا کند .


زندگی را میگویم !

برچسب ها : she ain't all that
مرد بزرگ ...
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
تو مرد بزرگ !

هنوز از یادم نرفته ای !! ع ت توی پروفایلم همیشه هست . هیچ وقت برش نمیدارم . بذار بگن میخواد تیریپ برداره میخواد کلاس بذاره . بذار هر گ*ی میخوان بخورن ..

لعنتی .. چطور تونستی اینقدر خوب نقش بازی کنی ؟ اگه میگفتن یکی از معلماتون سرطان خون داره . تو آ ین نفری بودی که فکر میکردیم این مشکلو داری .
تا لحظه ا و تا سال آ تحصیل با تمام انرژی تدریس کردی . آن هم در مهمترین سال ... کنکور ...

چقدر اهل شور و هیجان بودی

کی فکرشو میکرد انتخابات ۹۶ رو نبینی کی فکرشو میکرد تو قبل از همه اینها .. بمیری .. نامرد چرا پر کشیدی ؟ چرا نموندی ؟ چرا نموندی تا با بچه ها بحثای کنی ؟ حتما کلی حرف داشتی برای گفتن . کلی بهانه برای شور و هیجان داشتن .. نمیتونم تصور کنم .. اون دستت ... همون که گفتی : بزن قدش !
و من کف دستم آتیش گرفت .. الان اون دست کجاست ؟ هرکی میگفت در کمتر از یک سال دیگه این دست زیر خاکه .. احتمالا بهش میگفتم :
.. نمیبینی ؟ این سالم ترین معلممونه .

نمیدونم چرا یهو یادت افتادم . شاید چون فردا امتحان ریاضی دارم . ترم دو م . ریاضی دو ... جزوه دستنویست را پیدا نمیکنم. بعد کنکور دادمش به کتابخانه ای جایی . کاش داشتمش .. خطت را میدیدم . با دست خطت گریه می .

مرد بزرگ ..


برچسب ها : مرد بزرگ ... - فکرشو میکرد
دشمن
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
اولین استارت برای رفع کدورت ها ...

دو ساعت مذاکرات طاقت فرسا در یک گروه تلگرامی ۴ نفره ..

تا سر انجام نتیجه داد ...

دشمن دیگر دشمن نیست ...

اما نمیدانم چقدر طول بکشد که دوباره دوست شویم . شاید هیچ وقت .

....


برچسب ها : دشمن - دشمن
to tell the truth she could never be me !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

عنوان بخشی از یه آهنگیه که این روزا گوش میدم . خوانندش ایگی آزلیاست

خیلی تند حرف میزنه توش ... ولی اونقدر حین خوندن متنش گوش دادم که دیگه حفظ شدم !

آهنگ م یه ! قشنگ حس حسادت و اینا توش هست ://

ایگی به پارتنر سابقش که ولش کرده رفته با یه مدل ، میگه عجب ضرری کردی . اون مدله هیچی نداره ! خاک تو سرت که منو ول کردی :/// من سلبریتی مشهورم اونوفت اون چی داره و خلاصه که رفته تو پاچت !!!


البته آهنگ قسمتای جالب تری هم داره !

به بهانه آموزش زبان دارم رسما غربی میشم :/ و خب چه چیز بهتر از این :\

+ خبر دیگه اینکه ... یکی دیگه از شما ها رو دیدم !

درباره همه چی حرف زدیم به جز پرتقال :|

اونم یادم رفت ! مگرنه چه موضوع جالبی برای حرف زدن میبود :///


+ عاهنگ معرفی شده اصلا مودبانه نیست ! بچه ها سراغش نرن ^_^


برچسب ها : to tell the truth she could never be me !
موراکامی . برای بار دوم
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

این کتاب وحشتناک است ... حتی اگر بخواهیم بی انصاف باشیم و نگوییم که تمام اثار هاروکی موراکامی وحشتناک اند ، باید بگویم این کتاب استثنائا وحشتناک و رعب آور است ..


قبلا خوانده بودمش . حتی قبلا معرفی اش هم کرده بودم در همین وبلاگ .


اینبار در نمایشگاه کتاب ترجمه ای دیگر از آن را یدم ..

آن زمان رویم نمیشد نسخه ای از آن را ب م . چون کتاب پر از اشاره های است.

اما اینبار یدمش و تویش شیرجه زدم . در عرض یک روز نیمی از آن را خوانده ام ... اینبار دوم است که دارم میخوانمش .


تازه دارم میفهمم چه لذتی را این مدت از خودم محروم کرده بودم . به جای پرتقال و این مس ه بازی ها باید موراکامی میخواندم ...


سوکورو تازاکی بی رنگ و سالهای زی ...

برچسب ها : موراکامی . برای بار دوم - کتاب ,اینبار ,وحشتناک ,موراکامی ,کرده بودم
مورد عجیب ب
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

دیروز اوا شب (یا بهتره بگم اوایل بامداد امروز و اندکی بعد از ساعت صفر) حوالی ۲۳ نفر اینجا آنلاین شدند. با کمک بخش آمار وبلاگ و اینها فهمیدم همشون با سرچ ضرب المثل : مرغی که انجیر میخوره نوکش کجه

به اینجا رسیدن !


معلومه بعد یه سانس سینمایی "گشت ۲" در اون ساعت کلی ادم کنجکاو شدن بدونن قضیه این ضرب المثل چیه .


جالبه که ۲۳ نفر در یه لحظه خاص چنین تصمیمی گرفتن !!!


(متوجه شدم رمز داستانم رو توی یه وبلاگی اعلام و یادم رفته تیک خصوصی رو بزنم .... واقعا چرا باید اون کامنتو تایید کنی آخه ؟ هااا ؟؟)


حالا که تا اینجا اومدین این آهنگو از دست ندین :

foolish

rebecca black


راستی حتما در انتخابات شرکت کنید ... با تا ۱۴۰۰

برچسب ها : مورد عجیب ب
castle in the snow
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

the light is fading now
my soul is running on a puff that i cannot reach
my brain is turnin'
and my head is hurtin'
every day a little bit more
the light is fading now
my forces is being ed by a bloody leach?
my fear is smilin'
and my threat is singin'
every night a little bit more
i cannot see anything
i am blindfolded
i can hear the birds
i can see them fly
i can see the sky
i can hear the birds
i can see them fly
i can see the sky
it's about to cry
i'm a zombie
i don't know what to do
i should be done in the place
but i gotta stay, stay stay
stay stay stay stay
i'm so lonely
i don't know if i get through
i wanna be floating in space
but i gotta stay, stay stay
stay stay stay, stay
i can hear the birds
i can see them fly
i can see the sky
i can hear the birds
i can see them fly
i can see the sky
it's about to cry
i can hear the birds
i can see them fly
i can see the sky
i can hear the birds
i can see them fly
i can see the sky
it's about to cry
i can hear the birds
i can see them fly
i can see the sky
i can hear the birds
i can see them fly
i can see the sky
it's about to cry
برچسب ها : castle in the snow - stay ,hear ,them ,birds ,about ,stay stay ,gotta stay
نمیدانم که هستم !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

واقعا من کی ام ؟


هر قشری بنا به نگاه خودش منو میبینه ... و من همه این نگاها رو جمع میکنم ولی به تناقض میرسم !


توی وبلاگ تقریبا آدم منفوری ام ! توی روابط مجازیم بی محابا و بد دهنم !! از نظر بسیاری من آن آدمی نبودم که روز اول فکر می د. افسوس میخورم وقتی حرف های گرم بعضی ها را میبینم که مربوط به ماه ها پیش است و حالا حتی یک کلمه هم حاضر نیستند با من همکلام شوند !


نمیگویم از وضع ناراضی یا ناراحتم یا چی ! اگر هم ناراحت باشم غلط میکنم اینجا درباره اش چیزی بگویم چون بهرحال پسر هستم و غر زدن کار دختر هاست !


من فکر میکنم زندگی یک بازی کامپیوتری است ! ولی واقعا بدنم هنوز این را نپذیرفته . فقط در تئوری توانسته ام به خودم بقبولانم که زندگی هیچی نیست. در واقعیت اما جرئت نمیکنم برای یک دختر توی خیابون سوت بزنم !!! ولی خب اگر gta بود حتما این کار را می . خدا را چه دیدی شاید دارم خورده خورده رشد میکنم ! شاید روزی برسد که آنقدر جهان برایم حکم بازی اوپن ورلد را پیدا کند که هر کاری دلم خواست م بدون اینکه استرس داشته باشم !



آنقدر در زندگی ام سر به زیر و مودب و مثبت بوده ام که الان به راحتی میتوانم یه ادم مودب بچه مثبت جلوه کنم . جاهایی ازم کار هایی سر میزنه که مردم میگن تو چرا اینقدر بخشنده و بزرگواری ! میدونم همش یادگار دوران بچه مثبتیه !


اما آیا من بچه مثبتم ؟؟؟ نه ! ولی خیلی با بچه های بچه مثبت راحت ترم . اما خب نمیتوانم قبول کنم همچین آدمی باشم.


به قول یکی از دوستانم ، ما چیزی داریم که بقیه ندارند ! madness !


. . .


این اوا نمایشگاه کتاب بودم.

یکی از شما ها را دیدم.


اولین بار در زندگی ام ی را دیدم که این وبلاگ را خوانده باشد.


یکم از آن موقع دچار افسردگی شده ام. و اتفاقا دوستم هم متوجه این موضوع شد. گفت از وقتی همو دیدیم دیگه دل و دماغ حرف زدن نداری.


الان فهمیدم علتش افسردگی بعد از دیدنش است. جلوی او آدم دیگری بودم. چون وبم را خوانده بود. باهاش همونجوری حرف میزدم که توی ذهنم با خودم حرف میزنم. این بمانند یک شوک بود. باعث تغییر روحیاتم شده. آخه یه قرار ملاقات کوتاه نبود. حدود ۵ ساعت به طول کشید و تویش همه جور اتفاقی افتاد ! یعنی هم خوب هم بد. اینجوری نبود که یه سره خوش بگذرد.


خیلی از ما به وب نویسی پناه آورده ایم تا بخش های پنهان وجودمان را در جایی پنهان به نمایش بگذاریم.
خیلی ها هم اینجوری نیستند. آدم های عادی ! هیچ وقت نتوانستم یکی از آنها باشم. هیچ وقت نخواستم وبلاگم را به ی معرفی کنم. حتی به موج اینستاگرامی بچه های وصل نشدم که مجبور نباشم بابت هر نقاشی ای که میکشم کلی جواب پس بدهم.


بیشتر بچه های در اینستاگرامشان ع خودشان را گذاشته اند و درباره وقایع روزمره پست میگذارند.

اما من و یکی دیگر از دوستانم برای جلوگیری از خود سانسوری هرگز چنین کاری نمیکنیم. اینستای من پر از نقاشی های جور واجور است و حتی معلوم نیست دخترم یا پسر !


بدترش در وبلاگ ! سعی میکنم مخفی باشم !! کافی است اسم م را بیاورم تا اینجا کلی شلوغ شود . البته هیچ بلاگری این کار را نمیکند.

برای همین است که آدم های عادی آنهایی نیستند که وبلاگ داشته باشند. حرفشان را حضوری میزنند. در فضای مجازی فعالیتی ندارند.


بالاتر گفتم : آدم های عادی ! هیچ وقت نتوانستم یکی از آنها باشم.


نتوانستم شاید چون نخواستم ! اگر به جریان سیال آدم های عادی وصل شوم ٬ احتمالا دوستانم سه الی چهار برابر خواهند شد . سطح رفاقت ها پایین می آید ولی تعدادشان افزایش میابد.


اما من نمیتوانم. نمیتوانم کتاب نخوانم. نمیتوانم لحظاتی را به انزوا نگذارنم. نمیشود سانسور را به بهانه رفاقت و روابط اجتماعی وارد کارم کنم.

واقعا مس ه است . من میخواهم خودم باشم.... اما آیا خودم بودم صحیح است ؟ آیا بهتر نیست خودم را تغییر دهم ؟ آنقدر در جمع های پنج شیش نفره شرکت کنم که من هم مثل آنها وراج و عام شوم !


در شرایط خاصی هستم. فکر میکنم هیچ در تهران که سهل است٬ در خاورمیانه موقعیتی شبیه به من ندارد. ی که بخشی از وجودش نه مثبت و سر به زیر است ٬ نه اجتماعی و پر حرف و سانسوریست !!


بخشی از وجود من هنرمند است. که این باعث میشود نتوانم مثل خیلی از دوستانم بیخیالی را پیشه کنم !

انگار که دو چیز متناقض را با هم میخواهم :

هم آرامش کتابخواندن و دور بودن از جامعه و فکر ن به اینکه چی بپوشم که بقیه خوششان بیاید.


هم مرموز نبودن از چشم بقیه ٬ لذت بردن از جمع های ۵ الی ۶ نفره و ت نماندن در یک جمع !


در این چند روز فهمیدم من واقعا آن آدم اجتماعی نیستم که فکرش را می . مردم به حرف من گوش نمیکنند. امروز از دست عصبانی شدم . با کشتی داشتند حرف میزدند که من یک دفعه آمدم و ازشان سوالی پرسیدم.


ولی هیچ کدامشان به حرفی که من زدم گوش ن د. و این آزارم میداد. این از نشانه های اجتماعی نبودن است.

بعد کشتی به مجله ای که در دستم بود نگاه کرد و گفت : از کجا برداشتی ؟

گفتم : از راهرو .

دوید و رفت.

بعد هم هم دنبالش دوید.


مرا تنها گذاشتند. ناراحت شدم و با بغض رفتم سمت کلاس.

متوجه بغضم شد. ایستاد و صدایم زد. دستم را برایش تکان دادم که یعنی برو.

وقتی رفتم توی کلاس آمد داخل . هیچ وقت ی دنبال من راه نمی افتد . آمد و با هام حرف زد. درباره یک موضوع نامربوط . من هم حرفش را ادامه دادم . آن هم با هیجان. خیلی سریع بغضم را نابود کرده بودم. دنیای واقعی اینجوری است. با حرف زدن درباره یک موضوع فرعی٬ موضوع اصلی را فراموش میکنند. ولی توی مجازی وقتی ناراحتی دقیقا درباره علت ناراحتی حرف زده میشود. که به نظر اینجوری درست تر است.

ولی روشی که در واقعیت پیش میگیریم در اصل همان روش درست است.


بغضم را در راستای آن بحث فرعی قورت دادم . حس می واقعا گناهی ندارد . این من هستم که بلد نیستم مثل بقیه باشم.


از طرفی هم مهربانی به دلم نشست. این چند روز دیده بودم که اصلا با من بهش خوش نمیگذرد. به خاطر چند باری که توی چین بودم و او زنگ زده بود و من گوشی را رویش قطع کرده بودم بعلت اینکه سرم شلوغ بود.


اما امروز فکر کنم فهمید که من فهمیده ام دوستی مان مثل سابق نیست. میخواست رفاقتش با من تجدید کند. خواست با هم برویم ناهار...

یک قطره اشک مز ف چه کمکی میتواند د ؟ باید بنشینم یک دل سیر به حال و روز خودم گریه کنم . چرا من هنرمند شدم ؟ چرا مثل بقیه ربات نیستم ؟


...

یکی از بچه های غریبه کلاس انگار متوجه تغییر حال من شده. امروز گفت : سلام سینا !! و خیلی گرم باهام دست داد.

گفتم : سلام !

انتظار داشتم سوالی بپرسد و یا در مورد مساله خاصی حرف بزند. حتما دیده اید در سریال ها وقتی یک نفر که اصلا از شما احوالی نمیپرسد یک دفعه می آید و گرم سلام و احوال پرسی میکند ٬ شما میفهمید که حتما یک کاری دارد که آمده سمت نان !!!


بعد دیدم طرف هیچ چیزی نگفت . گفتم : کاری داشتی ؟؟؟؟

گفت : نه ! خواستم سلام کنم :/


گفتم : آهان !

و خندیدم ...


////


برم سراغ زندگی و بدبختی ام !


اصلا ی اینها رو میخانه ؟ من خودم وب ها رو وقت نمیکنم بخونم . البته دو سه تا خوندم این چند وقت. باز یک زمانی دلم خوش بود مریم پارادو اینها رو خاموش میخونه :... الان دیگه نیست.

البته دوستان خاموش خون هستن .. مثل همونی که باهاش رفتم نمایشگاه ... ولی انتظار داشتم بیشتر باشه .


این رنگ قرمز و فونت ریز یه جور اعتراضه. . .

برچسب ها : نمیدانم که هستم ! - میکنم ,بقیه ,واقعا ,خیلی ,زندگی ,گفتم ,انتظار داشتم ,کرده بودم ,آنها باشم
مورد عجیب ب
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

دیروز اوا شب (یا بهتره بگم اوایل بامداد امروز و اندکی بعد از ساعت صفر) حوالی ۲۳ نفر اینجا آنلاین شدند. با کمک بخش آمار وبلاگ و اینها فهمیدم همشون با سرچ ضرب المثل : مرغی که انجیر میخوره نوکش کجه

به اینجا رسیدن !


معلومه بعد یه سانس سینمایی "گشت ۲" در اون ساعت کلی ادم کنجکاو شدن بدونن قضیه این ضرب المثل چیه .


جالبه که ۲۳ نفر در یه لحظه خاص چنین تصمیمی گرفتن !!!


(متوجه شدم رمز داستانم رو توی یه وبلاگی اعلام و یادم رفته تیک خصوصی رو بزنم .... واقعا چرا باید اون کامنتو تایید کنی آخه ؟ هااا ؟؟)

برچسب ها : مورد عجیب ب
داستان کوتاه (رمز به دوستانی که درخواست دادن ارسال میشه -بخش هر مه رو چک کنید !!!!)
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : داستان کوتاه (رمز به دوستانی که درخواست دادن ارسال میشه -بخش هر مه رو چک کنید !!!!)
آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم . . .
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

بیش از دو ماهه که سر کلاسش میروم . ادبیاتمان را میگویم !

خیلی اتفاقی کلاسش را در حذف و اضافه برداشتم . فقط چون بقیه بچه ها هم برداشته بودند .

همیشه به خودم میگفتم لابد دیوانه است که اینقدر حرف میزند ..


چیز عجیبی درباره این مرد وجود داشت که دیروز بعد از مدت ها به آن پی بردم ... بعد از دوماه بودن سر کلاسش ... چرا اینقدر دیر ؟؟


حتی وقتی کتابم را بهش دادم که امضا کند متوجه نشده بودم او کیست !

گفتم د اسم چندتا آثارتون رو بگید ...

نگاه زیرکانه ای انداخت و گفت اسمم را در گوگل سرچ کنید ... اما احمق بودم که سر کلاس سرچ ن ... اگر آن اسم را بین کتابهایش میدیدم عمرا میگذاشتم پایش را از کلاس بیرون بگذارد .


وقتی رسیدم خانه سرچ ... اسم کتابش !

بار ها اسمش را روی جی ۵ نوشته بودم !! هرگز فکرش را نمی این همان آدم باشد !!!


حتی از داستان نویسی ام هم خفن تر بود !! تقریبا تا الان در طول زندگی ام انسانی به این مشهوری ندیده ام !!! طرف از آنهایی هست که مراسم بزرگداشت برایش برگذار میکنند ://///

چقدر مس ه اش پیش خودم ! چقدر باهاش بحث و فکر می که هیچی حالیش نیست !

وقتی به بچه های کلاس گفتم همه از اینکه اینقدر بهش میخندید پشیمان شدن :!


و چه تواضعی میخواهد که بعد از دو ماه به شاگردانت نگویی همانی هستی که اسم آثارت جزو سوالات کنکور بوده !!!!

من هم خیلی اتفاقی فهمیدم که باید کاره ای باشد !

آنهم وقتی گفت رفته نمایشگاه کتاب و کتاب ن یده ولی با کلی کت که بهش هدیه داده اند برگشته خانه ... وقتی هم گفت باید یکبار دیگه برم نمایشگاه ، من به تمس گفتم : لابد میرین باز کلی کتاب هدیه بگیرید :/

بعد گفت نه بابا میرم می م ایندفعه .


این آدم جزو انی است که بعد ها با افتخار میگویم یک ترم سر کلاسش بوده ام ... مثل خیلی ها که الان میگویند ما شاگرد ابتهاج و اینها بوده ایم ..


و البته به خودم افتخار میکنم که تنها ی در کلاس بودم که به این کشف رسیدم !

برچسب ها : آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم . . . - کلاس ,کلاسش ,کتاب ,بوده ,گفتم ,خیلی ,خیلی اتفاقی
داستان کوتاه (پست رمزدار- دوستانی که درخواست دادن ارسال میشه )
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : داستان کوتاه (پست رمزدار- دوستانی که درخواست دادن ارسال میشه )
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا .......... گرچه عمری به خطا دوست خطابش
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

شب چو در بستم و مست از می نابش
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که ابش

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش

غرق خون بود و نمی ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش

دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهر
بر سر آتش جور تو کبابش

زندگی من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش

فرخی یزدی

برچسب ها : دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا .......... گرچه عمری به خطا دوست خطابش - خطابش ,دوست خطابش ,گرچه عمری
داستانی که در یک پست رمز دار است .
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

میخوام داستان بنویسم . اما برای اینکه بتوانم در محافل عمومی هم بخوانم و ی نتواند با سرچ نام داستان به این وبلاگ برسد مجبورم آنرا در یک یا چند پست رمز دار بگذارم .


هرکه رمز میخواد همینجا اعلام کند که براش بفرستم رمزو هر وقت داستان آماده شد .


:) با تشکر


برچسب ها : داستانی که در یک پست رمز دار است . - داستان
خانوم خنگ بانمک :/
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

واقعا نمیدونستم اینقد بیجنبم که بیام از یه ماجرای دو دقیقه ای توی لوازم حریر فروشی یه همچین پستی در بیارم ! ولی اگه نمینوشتم همش یادم میرفت پس مینویسم :دی



ادامه مطلب را بخوانید :/

ادامه مطلب
برچسب ها : خانوم خنگ بانمک :/ - ادامه مطلب
آنها فقط بعد از نیمه شب بیرون می آیند
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

آهنگ خاصی است . حدود یک سال و نیم پیش از توی یک سایتی که برای موزیک ساز های آماتور بود ش . بهمراه چند آهنگ دیگر که آنها هم هارمونی خاصی نداشتند فقط تکرار یک ریتم خاص بودند که مثلا آهنگساز خیلی اتفاقی بهش پی برده و رهایش هم نمیکند . قبلا هم توی وبلاگ گذاشته بودم ولی در خور و شان اثر توضیح نداده بودم . درباره احساسات عجیبی که با گوش دادن این آهنگ به من دست میدهد ...


همراه با آن تصویر جالبی هست که خود سازنده آهنگ برایش گذاشته یک جورهایی میتواند داستان این یک دقیقه مرموز باشد .

این تصویر با نام they only come out after midnight ترکیب خوبی را شکل میدهند ... هربار که گوشش میکنم یک ظرافت جدید از داستانش برایم بر ملا میشود.


القای حس شب ... حتی انگار صدای جیرحیرک ها در پشت این نت ها خو ده است .

هیولایی که در تاریکی راه میرود . هیچ نشانی از خودش ندارد. آرام و منظم ، مثل یک چنگ عنکبوتی قدم برمیدارد . همه شهر خوابند و او میتواند از بودن در خیابان های تاریک را تجربه کند .

و هیچ اورا نمیبیند و قبل از روشنی هوا .. محو میشود .

اما ...

یک نفر او را میبیند ..

ی که در این شب عجیب بیرون امده و هیولا را ملاقات میکند !


they only comeout after midnight



دریافت

برچسب ها : آنها فقط بعد از نیمه شب بیرون می آیند - آهنگ ,they only
پرتقال محموله ات دریافت شد ! - مروری بر این وبلاگ !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

خب چیکار کنم ؟ وقتی همه راهای ارتباطی از جمله دو تا شماره و یک هنگ اوت و بخش نظرات وبلاگش رو بسته تنها راه ارتباطی همینجاست :))


میگن جلوی ضررو از هرجا که بگیری منفعته !


برای پرتقال هم باید بگم جلوی راه های ارتباطی رو از هرجا بگیری تهش من توی پست های وبلاگم باهات حرف میزنم (یعنی تهش منفعته :دی) کما اینکه بار اول فکر می این پیام ها به دستت نمیرسه ولی جواب های سریعی که میدادی به این پیاما معلوم میکرد که واقعا این پیام ها منتقل شدندی ؛)


این پست ادامه مطلب دارد !

در ادامه مطلب :

مارین لوپن (انتخابات فرانسه)

پاتریک بهاریان

دوشیزه

چرا وبلاگ را تعطیل نمیکنم ؟

آهنگ خفن

ع های باحال

+ یک چیز خاص . البته از نظر من ؛)

ادامه مطلب
برچسب ها : پرتقال محموله ات دریافت شد ! - مروری بر این وبلاگ ! - مطلب ,ارتباطی ,ادامه مطلب
۶ تا آنفالوعر -_-
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

واقعا که ! در این هفته خیلی ریزش داشتیم !



راستش از بعضیا انتظار نداشتم ! مثل ج با اون داداش خل و چلش .

کلا خیلی مس س که از ادما همیشه به چشم خوشبینی نگاه میکنم .

باو اینا همشون هیولان ..


اینو خطاب به تک تک ایی میگم که انفالو :)




اینم هدیه ای از من به شما ، یکی از دوستان دوران دبیرستان برام ضبط کرده بود خیلی وقت پیش (حدودا ۶ ماه پیش) .

سنتور همیشه یه حس عجیب و خمار آلودی بهم میداد ... انگار این سازو از سرزمین غم ها یدن ..



با تشکر از : د .د عزیز و دوست داشتنی که برام این آهنگو زد :)


برچسب ها : ۶ تا آنفالوعر -_- - فایل ,خیلی ,آورد param ,فراهم آورد ,توسط پلاگین ,param name ,name autostart ,autostart value false ,name autostart value
وقتی وسط حرف زدن دوستت پیامک میدی !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


یه مدتیه سعی میکنم به جماعت دختر رو ندم ! :))


از اولم من برای جنگ با اونا طراحی شده بودم نه مصالحت و لوس بازی !


هنوز سر قضیه مرکبات داغدارم و کیه که داغدار نباشه ؟؟ :)


بعدشم همیشه میگن خودت باش ! :)


برچسب ها : وقتی وسط حرف زدن دوستت پیامک میدی !
بیا بریم دشت :(
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


به مناسبت در گذشت عارف لرستانی .

البته که توی برره بازی نکرده بود.

اما خب نیازی به توضیح نیست که این آهنگ چه ربطی به موضوع داره .

...

تشکر ویژه از معدود دوستانی که در پست قبلی نه قبلی اش مرا نقد ن د بلکه یک تکه از شعر یا متن بسنده نمودند ! :)

ببخشیدا اگر بحث نقد باشد من همتونو با بولدوزر درو میکنم ! والا :دی

...


برچسب ها : بیا بریم دشت :(
repost شنبه ۱۹ فروردین
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

این repost تکه کوچکی از پست بلند و بالای ۱۹ فروردین است.


دشمن جان که همچنان در بلاکی تاریخی مرا نگه داشته . امروز موقع ناهار کلمه ای با من حرف نزد. (لابد میپرسید چرا اصلن موقع ناهار کنار هم نشسته بودیم ؟! علتش این است که دشمن جان سابقن دوستم بوده اند و خب ما یک سری دوستان مشترک داریم ... که هنوز ما را به هم پیوند میدهد. برای همین زیاد پیش می آید که علی رغم میل هم ، در جمع های مشترکی هستیم )

داشتم میگفتم . موقع ناهار حرف نزد. ولی خب حرف زدنمان این طوری بود. من یک چیزی به علیرضا میگفتم و علیرضا جوابم را میداد بعد دشمن جان به حرف علیرضا واکنش نشان میداد و از آن طرف دوست دیگری به این حرف جواب میداد و خب بدین شکل میگذشت.


موقع ترک ما ، گفت : سینا کیف داری ؟

گفتم : نه ...


در واقع باید تعجب می . ولی آنقدر این سوالش عجیب بود که حتی مغزم اجازه نمیداد آن را به عنوان یک مقوله تعجب ناک در نظر بگیرد. عجیب از این نظر که در چند ماه گذشته ایشون حتی من را به اسم فامیل هم صدا نکرده بود که حالا میگفت سینا.


کیفش را گذاشت روی میز ...

گفت : میخوام جبران مافات کنم .


فهمیدم. میخواست سوغاتی بدهد . چون وقتی گفت جبران من فهمیدم منظورش جبران آن سوغاتی است که قبل تر برایش برده بودم . زمانی که یک جمع ۶ نفره جمع و جور داشتیم و موقع سفرم از اصفهان ۵ تا بسته سوغات اوردم براشون .

گفتم از کجا ؟

گفت : منطقن یزد دیگه !

نمیدانستم از چه لحاظ منطقی بود که سوغاتم از یزد باشد. شاید چون اص ش یزدی بود . . . ولی خب با این حساب منم اص م چینی بود که برای یکی از چین سوغات اورده بودم.


یک بسته بزرگ بود ! نمیدانستم این را چه تلقی کنم. گیج بودم. آنقدر گیج که نفهمیدم کی و از کدام طرف رفت. فقط دیدم محو شد.

علیرضا گفت : فکر کنم میخواد آشتی کنه ...


گفتم : نمیدونم .شایدم میخواد پول اون سوغاتی رو که قبلا بهش دادم برگردونه که منتی سرش نباشه .


نظریه دوم با وجود بدجنسانه بودنش میتوانست راست باشد. اگر واقعا این سوغات به معنای آشتی نباشد چه ؟


...
+
نوشته بالا برای ۱۹ ام بود و الان ۲۸ فروردینه
از قضا معلوم شد سوغاتی فقط جهت تلافی بوده . چون من تتها ی بودم که در کل ازش سوغاتی گرفتم . و در ضمن دلیل دیگر : وقتی رسیدم خانه آنبلاکش تو تلگرام . ولی اون اینکارو نکرد . پس نمیتونست به معنی اشتی باشه . فقط به معنی تلافی سوغاتی ای بود که پاییز بهش داده بودم .چقد یه ادم میتونه کثیف باشع !!! البته کار درستی کرد . چون ممکن بود بعدا منت بذارم سرش !!

مثل کاری که الان میخوام م ^^
مخاطب از اینجا به بعد پست پرتقال است :

هما (پرتقال) دو هفته گذشت و هنوز چیزی که قرار بود بهم پس بدی رو ندادی !
(:

مثل اینکه واقعا از آب در اومدی ^_^
برچسب ها : repost شنبه ۱۹ فروردین - سوغاتی ,علیرضا ,سوغات ,جبران ,میداد ,ناهار ,موقع ناهار
هفته شلوغ به انتها رسید
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

باز سرم خلوت شد .. هفته شلوغی بود .

یک امتحان میانترم یک تحویل پروژه یک همورک سخت که تازه نصفه و نیمه انجامش دادم مشق فیزیک .


اه گندش بزنن . میدونی چرا ؟ چون الان که از همشون خلاص شدم به جای اینکه احساس راحتی داشته باشم یه احساس افسردگی و اعصاب خوردی و ناراحتی دارم


با بقیه ناراحتی هام فرق میکنه . ازوناست که نه با درد دل حل میشه نه با اهنگ . ازون ناراحتی های واقعیه .


حال و حوصله گرم گرفتن با ادما رو نداشتم امروز و همینم باعث شد فقط حالم بدتر بشه . و یه جور تیریپ انزوا و یه گوشه افتادن بهم دست بده .


بازم تو اون ح دیدم یکی از بچه های کلاس داره خزئبلات میگه .

میگفت ۹۰ درصد مردم امریکا زندگیشون دست خودشون نیست . بعد اونور دو تا دختر همچین دست به چونه نشسته بودن ... هدفونمو گذاشتم تو گوشم و اهنگ پلی تا بیشتر از این روزم اب نشه .


بعدشم همراه اول لامصب هم برای بار ۴ ام اس ام اس داد که مشخصاتت مغایرت پیدا کردیم برو یکی از دفاتر همراه اول درستش کن .


از روی گوگل مپ سرچ زدم همراه اول همه جای این تهران اب شده بود به جز طرفای من . سر ا یه جا رو پیدا که نزدیک بود. یه نقطه قرمز بود وسط کوچه پس کوچه روش نوشته بود همراه اول .


گفتم یکم پیاده میرم اعصاب خوردیم برطرف میشه .


شارژ گوشیمم تموم داشت میشد فقط به اندازه ای داشت که تونستم با مپ خودمو برسونم رو اون نقطه قرمز .


رسیدم بهش . از چند نفر پرسیدم ... اما ی نمیدونست . یه مغازه دار گفت برو چند خیابون بالاتر . رفتم . نبود .

نمیدونم چه وضشه آخه . ایرانسل همه ایستگاهای مترو دفتر خدمات داره . یعنی ازون وقتا بود که میگفتم عجب ی بودم همراه اول یدم .


*** دوم هم نیستی چه برسه به همراه اول !


شارژ گوشیم پرید . رفتم خونه .


هنوز دست و صورتمو نشستم .. یهو کلی فشار از روم برداشته شد ..


کارایی که .. دیدن یکی از کلیپای خنده دار برای ۲۰ بار . خیلی توش انگلیسی حرف میزد با کلی زور تونستم نصفشو بفهمم .

به جز این ... یکم تو تلگرام چرخ زدم و برای علی چیز میز فروارد . نمره تحویل پروژه یکی از بچه ها رو پرسیدم


و به علیرضا پیام دادم که فردا بریم سینما یا نه .


امروز با هم ناهار خوردیم . بخشی از روز رو علیرضا برام بد کرد .


مجبورم کرد به یه نفر دروغ بگم .


- بگو حالش بد بود رفت . نمیتونه پروژه رو تحویل بده


- بابا بیا به توضیحی بده . اینجوری صفر میشی ها


- نه .. چجوری توضیح بدم


- مگه خودت ننوشتی ؟


- نه یکمشو از بقیه کمک گرفتم


-چند درصدشو ؟


- پنجاه درصد ..


- آهان .. این یکمش بود ؟ ببین پروژه بعدی که دو نفره است رو باهات برنمیدارم . مگرنه مجبور میشم همرو خودم بنویسم.


- باشه برندار .


... اولین بار بود اعتراف میکرد هیچی سواد ندارد .

خداحافظی کرد و رفت ..

....

رفتم پیش مسئول . گفتم دوستم حالش بد شد و رفت خونه ...


مسئول گفت : یعنی چی ؟ ..


-رفت دیگه ...

- آخه چرا ؟؟؟


- ناهار خوردیم . حالش بد شد . رفت ...


ده دقیقه بعد علیرضا زنگ زد .


- چی بهش گفتی ؟


- گفتم ح بد شد رفتی


- چی گفت ؟


- هیچی . گفت صفر میده بهت .


- ببین میتونی بهش بگی .. ... ...


- چی ؟ صدات نیومد ؟


- هیچی ولش کن .


- خ ظ


- خ ظ


...


روز بدی بود .. تنها شده بودم .

جمعی که انحا بودند اصلا مرا تحویل نمیگرفتند چون من یک ساعت کمنر بود که امده بودم در حالی که آنها ۴ ساعت یا بیشتر با هم بودند .


البته من هم علاقه ای نداشتم وارد بحث هایشان شوم . از ان موارد خاصی بود که از هیچ مکالمه ای لذت نمیبردم . گفتم که حالم کلا بد بود و این باعث میشد توی جمع هم منزوی شوم و این خودش بدتر میکرد.



یکی از آنها بود که بیش از ۷ ساعت آنجا بود . و در این مدت خیلی با همه گرم گرفته بود .. حتی با مسئول تحویل پروژه :/

آن یک نفر دشمن بود !!

بالا ه پروژه را تحویل دادم . جمع بچه ها رفتند سمت خانه . حسین به من گفت ایا ممتظر باشیم تو هم پروژتو بدی با هم بریم ؟


گفتم نه !! میتوانم ۱۰۰۰۱ دلیل برای این نه بیاورم ! ولی اون دلیل ا اینه :

تنهایی را ترجیح میدادم .


فکر میکنم همش یه تلقین بزرگه ! وقتی پروژه رو دادم حتی صبر ن اون یکی دوستم که تو راه بود برسه .. احت کم بود برخورد جالبی از آب در بیاد و مثلا با هم برگردیم ! حتی اگر پسر بود هم حال و حوصلشو نداشتم چه برسه به اینکه ... !!

...


توی راه برگشت یه گوشه کز و با موبایل ور رفتم . همش فکر می و غصه میخوردم . :...:


نمیدونم چیکار کنم . فردا پس فردا وقت برای درس هست . این هفته هم امتحان نداریم . فردا شاید با علیرضا برم سینما . ماجرای نیمروز یه که میتونه حالمو خوب کنه دوباره دیدنش . اگر علیرضا نیومد خودم تکی میرم . بهترین سینما نزدیک خونمونه .


فکر کنم الان بدونم چیکار کنم ... این پست کروکثیف و بدون ع رو منتشر کنم و میدونم پر از غلط نگارشیه .

بعد برم دست و صورتمو بشورم . بعد جورابمو در بیارم :/ بعد شاید بزنم cnn ببینم برای اموزش زبان . این لامصبا انقدر تند حرف میزنن ادم کلا بیخیال انگلیسی میشه . بابا اگر قرار بود فارسی رم اینجوری بحرفن من نمیفهمیدم تو چطور انگلیسیشو میفهمی زنیکه ی مجری :/


یعنی با چنان سرعتی عبارت executive order رو بیان میکنه که ادم نمیفهمه این الان گفت x order یا مثلا گفته it order ... یعنی این سرعتشون تو حرف زدن زمین تا اسمون فرق داره با فارسی .


این گزارشگرای cnn تو ۵ ثانیه ۷ تا جمله میگه با تحلیلش . بعد گزارشگر فارسی تو ۵ ثانیه فقط میتونه بگه : " ما الان شاهد این هستیم که "




برچسب ها : هفته شلوغ به انتها رسید - پروژه ,تحویل ,گفتم ,علیرضا ,یعنی ,الان ,ناهار خوردیم ,تحویل پروژه ,نقطه قرمز
پست دیوانه
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

پستی است که در پنج دقیقه نوشته شود و هیچ ویرایشی ندارد .. عقب گرد ندادیم عاقا


یه اهنگ ترسناک خیلی خیلی مز ف ولی مو بر اندام سیخ کننده پیدا هرکی خواست بگه بهش معرفی کنم .. چون اینجا خیلی عمومیه و خب نمیخوام بچه های کوچیک به این اهنگ وحشتناک دستشون برسه ... اهنگ صدای زجه ها و عربده های بیماران یک تیمارستانه و همش هم واقعیع ... من به شخصه بعدش ۱۰ تا سارا نئوفیلد گوش دادم تا اون ضربه روحی ای که بهم وارد شد محو شد و رفت


دیگه ایمکه ... دو دقیقه مونده هنوز !


دیروز با علیرضا رفتم ماجرای نیمروزو برای بار دوم دیدم ... علیرضا بار اولش بود .

یه چیز جالب درباره این سینما رفتن این بود که از چیزی که فکرشو می بهم بدتر گذشت .. یه دعوای مجازی پیش اومد توی یکی از کانالای که من مجبور بودم هی گوشیمو وسط چک کنم ...


علیرضا هم عینکشو نیورده بود خنگ خداااا ..


یک دقیقخ ..


اممم ..


چی بگم خب ..


اهان بلاگر آرام توی چند پست قبلی گفته من ن کرجم !!! داداچ من تهرانم .. کرج کجا بوددد

برچسب ها : پست دیوانه - علیرضا ,خیلی ,اهنگ
از آمدنم نبود گردون را سود
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

از آمدنم نبود گردون را سود


وز رفتن من جلال و جاهش نفزود


وز هیچ ی نیز دو گوشم نشنود


کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

عمر خیام

...



جدای از معنی آهنگ شعر خیلی برام دلنشینه . علتش استفاده دوباره از "وز" در ابتدای مصرع سومه . یه جور هارمونی عجیب و جالب بهش میده که باعث شد بعد از متوجه شدن این نکته ساعت ها این بیت رو کنم .


از آمدنم نبود گردون را سود ، وز رفتن من جلال و جاهش نفزود ، وز هیچ ی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود (راستی کاین را به صورت کین تلفظ میکنند، عجیب نیست بعضی ها ندانند توی پیش ی که پسرای گنده بلد نبودن)

هیچ در مصرع سوم را باید کشیده و به آن عمق بخشید (هییییچ) تا آهنگ شعر درست باشد . (در اینجا درست یعنی نظر من ، شاید شما روش مطلوب خودتان را برای خواندنش بی د)


" نبود " مصراع اول را هم باید به اندازه هیچ کش داد . در کل باید شعر را سریع خواند ولی در این دو کلمه واژه را به طور کشیده میخوانیم (اصطلاح تخصصیشو بلد نیستم)

در زیر نمونه تلفظیشو مینویسم (جاهایی که فاصله رو برداشتم یعنی تاکید دارم بدون مکث بخونید)

از آمدنم نبووود گردون راسود ... وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیییچ ی نیز دو گوشم نشنود ... کین آمدن و رفتنم از بهرچه بود


به نظرم باید وویس میذاشتم اینجا ، اینهمه دنگ و فنگم نداشت .

...


کتاب سال گوش از اتور پاسیلینای فنل رو شروع .

:

*****

آدم حتی در یک روستای خوب و دوست داشتتی نیز نمیتواند برای همیشه ول بگردد .

:

*****

"چشمم روشن ! پس فکر هایت را کرده ای، همین؟ عقلت را از دست داده ای. همین حالا مجبوری بیایی خونه. مس ه بازی در نیار. مسلما ا اجت میکنند و به علاوه ، آنترو و کرتو امشب می آیند پیش ما . باید بهشان چی بگویم ؟"


"بگو فلنگ را بسته ام. حداقلش این است که دروغ نمیگی."


"چطور میتونم چنین چیزی بهشان بگم ؟ اگه میخواهی طلاق بگیری، خی راحت، دیگه کار نمیکنم! نمیگذارم اینجوری زندگیم را اب کنی و راهت را بکشی و بروی. هشت سال به پایت نشسته ام! اگه عقل داشتم که با تو عروسی نمی !"

زن زیر گریه زد.

"زودتر آبغوره هایت را بگیر که پول تلفن زیاد می شه"

:

*****

زنش در یک بهار باردار شد. ولی بلافاصله جنین را سقط کرد: تنها به این دلیل که تخت نوزاد تناسب و توازن اسباب ها را بر هم میزد.

ولی پس از سقط، علت حقیقی بر واتانن معلوم شد: واتانن پدر واقعی آن بچه نبود.


******

(در این بخش یک راننده بولدوزر خیلی پر سر و صدا با ماشینش وارد یک کمپ میشود و همه را میترساند)

زن ها با سرکوفت گفتند:"عقل از سرت پریده؟ اینجوری میخواهی همه چیز و همه را درو کنی ؟ نمیفهمی که بچه ها میترسند و شیر ها خشک میشه؟"

راننده دست دود گرفته اش را جلوی صورت کثیفش گرفت و با کمی متانت گفت :"عفریته ها، حرف زیادی موقوف" .

زن ها با غضب عربده کشیدند :" عفریته ننه ی خودته!"

راننده پیاده شد و به سمت زن ها قدم برداشت:" سه روز می شه که دارم این بولدوزر را میرانم و سه شب است که چشم روی هم نگذاشته ام. پس دهان تان را ببندید.".

*****


رمان سال گوش رتبه ی پنجم را از بین ۱۰ کتاب برتر فنلاند به خود اختصاص داده.

مدت ها بود تو کتابخونم خاک میخورد !



برچسب ها : از آمدنم نبود گردون را سود - نبود ,***** ,گردون ,آمدنم ,رفتنم ,راننده ,آمدنم نبود ,نبود گردون ,گوشم نشنود ,جاهش نفزود ,کاین آمدن
غرور در این پست تعطیل ! سینای اسیب پذیر
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
یه چیز بنویس که برام جالب باشه ! تاحالا نشنیده باشم . ترجیحا درباره خودم ولی میتوانید درباره هم بگویید ...

در فصل های مختلف خواننده ها فرق میکنن و الان ا۱لا فصل خوبی نیست :/ برای همینه که این دیوانه بازی را راه انداختم .


یک چیزی بگویید ! باشه ؟ فقط خواهشا جمله باشد . کلمه نه !
افرادی مثل بهار تبار بهمن هم بخواهند خل بازی در بیاورند و اوهاع بنویسند کامنتشان پاک میشه !!!

خواهش میکنم خواهش میکنم سکوت نکنید !

i beg u و این حرف ها :دی

جواب کامنت ها هم نمیدم که خونریزی به پا نشه و هر ی دقیقا یک کامنت بده . :دی

برچسب ها : غرور در این پست تعطیل ! سینای اسیب پذیر - خواهش میکنم
روز اول در ۱۳۹۶ - پست طولانی . . . هزارویک پست
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

مقدمه این پست : به قدری طولانی است که خودم هم دارم آزار میبینم. ساعت الان هفت است و فکر کنم از پنج نشسته ام پایش ... خدا کند واقعا اینطور نباشد و فقط زر زده باشم :/


همه چی در این پست هست. از مسائل و دوستی ها و دشمنی های بگیر تا پرتقال و خاطره چین .

حتی تحلیل حملات تروریستی شمال اروپا در وضعیت حال حاضر . خودم هم دارم شاخ در می آورم که آیا این وبلاگ این پست را آبستن شده یا این پست است که در واقع حکم مادر این وبلاگ را دارد :/ البته شاید پست های طولانی تر از این هم داشته ام .


خیلی خوشم می آید. قشنگ عطش نوشتنم را اینجا تخلیه میکنم و وقتی نوبت داستان نویسی میرسد لنگ میزنم و میخواهم بروم پیتزا بخورم به جایش !!!!

پست را توسط تصاویر به تکه های مختلف ش ته ام که اگر خواستید بخشی از آن را بعدا بخوانید و موقع پیدا ش گیج نشوید ... ببخشید فهرست ننوشتم . اگر میخواهید موارد ذکر شده در بالا را بخوانید مجبورید کل پست را بخوانید :(

خب مقدمه چینی بسته ... این شما و اینم پست ...

.....


برگشتم به ... واقعا بهش نیاز داشتم و خودم نمیدونستم.


خسته شده بودم از بس تو خونه توی تلگرام باهاشون کانکت بودم . نیاز داشتم واقعیشونو ببینم ! چه دوست چه دشمن ! نیاز داشتم فیزیکی ببینمشان نه ع اول پروفایل تلگرام ... نیاز داشتم آن ی را ببینم که مرا بلاک کرده ! نیاز داشتم آن دختری که وسط عید یهو تصمیم گرفت پیام هایم را سین نکند ببینم ! نیاز داشتم اون ی که منو مس ه کرده ببینم ! تا برام از فرم آدم های مجازی بیان بیرون .


هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم های دنیای واقعی برایتان فرم آدم مجازی بگیرند. آن وقت ممکن است با هر لحنی از هر دری با آنها سخن بگویید ! چون وقتی چیزی را برای یک آدم مجازی تایپ میکنید ذهنتان گول میخورد که ی واقعا آنجاست. مغز یک کودن به تمام معناست. و خب شما در تنهایی خود خیلی راحت از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را تایپ میکنید. علی الخصوص اگر به نوشتن علاقه داشته باشید.


ادامه مطلب
برچسب ها : روز اول در ۱۳۹۶ - پست طولانی . . . هزارویک پست - داشتم ,ببینم ,مجازی ,بخوانید ,واقعا , ,نیاز داشتم ,تایپ میکنید
people against united airlines
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !



سقوط ۹۰۰ میلیون دلاری سهام شرکت یونایتد ایر لاینز


در نتیجه اتفاقی که یکشنبه رخ داد. و تا دوشنبه در سراسر جهان پخش و یک خشم عظیم کم سابقه را منجر شد.

رفتار وحشیانه و غیر انسانی این شرکت با یکی از مسافران که پزشکی چینی بود هر بیننده ای را در بهت و سرگردانی فرو میبرد.


علتش اشتباهی بود که منجر به فروش یک بلیط اضافی شد. وقتی از مسافران خواسته شد یک نفر داوطلبانه هواپیما را ترک کند و حتی پیشنهاد ۸۰۰ دلاری هم داده شد و ی داوطلب نشد این شرکت با قرعه کشی یا هر روش دیگر یک مسافر چینی را انتخاب کرده و به غیر انسانی ترین شیوه ممکن او را از صندلی اش بیرون کشیده و به خارج از هواپیما منتقل د. او حتی بر اثر ضربه ی سرش به لبه صندلی بیهوش شد.


را میتوانید با سرچ کوتاه united airline پیدا کنید . البته جالبی نیست . بخشی که مسافر جیغ میکشد واقعا شوکه کننده است .


این شرکت ثانیه به ثانیه متحمل ضرر بیشتری میشود. تگ های زیادی چون بایکوت یونایتد ایرلاین به چشم میخورد و بعد از گذشت ۴۸ ساعت ، حملات مردم به خصوص شهروندان یی به اکانت این شرکت در اینستاگرام (و حتما و توییتر و ...) قطع نمیشود . چینی ها نیز در کنار یی ها بخش عظیمی از جمعیت خشمگین را تشکیل میدهند .


که حتما بر آینده پرواز های این شرکت که در چین صورت میگیرند تاثیر گذار خواهد بود .

خیلی ها قول داده اند دیگر مشتری این شرکت نباشند و باقی مردم را هم به این دعوت میکنند . البته معلوم نیست این هیجان و خشم جهانی تا کی ادامه یابد و آیا یونایتد ایرلاین را به معنای واقعی کلمه به زانو در می آورد یا خیر .


برچسب ها : people against united airlines - شرکت ,چینی ,یونایتد , ,یونایتد ایرلاین
بهاره دختر عمو
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


نمیدانم غرورم را حفظ کنم و او را از زندگی ام بندازم بیرون ... یا اینکه خودم وارد قضیه شوم و تکلیفم را واقعا معلوم کنم ؟ آن بخش از وجودم که میگه : "یه بار بیشتر زندگی نمیکنی" ، میخواد هی پیام بده بهش هرچند که سین نشه .. میخواد باهاش مذاکره کنه ! نمیتونه اون صد تا پیامی که قبلا رد و بدل کردیم رو فراموش کنه !


اما بخش مغرور چیز دیگری میگه ... میگه تحریمش کن . وقتی به همه سلام میده عین برج زهر مار به چشماش زل بزن ... اینکه صداش توی ح عادی میلرزه و یه ترس تو وجودش هست بای دیف . مطمئنا وقتی با همچین نگاهی مواجه بشه کلمه در دهانش خشک میشه و بیرون نمیاد ...


بهرحال اون شبیه ترین ادمی بهم هست که تو اون هست . حتی بیشتر از پسر هایی که نزدیکترین رفیق هایم را تشکیل میدهند .


مشکل از اونجایی شروع شد که گفت: پس ماری کوری چی ؟


و منم گفتم : اون یه استثنا بوده .

در حالی که نمیدونستم چی میگم و حالا بعد چندین ماه تازه فهمیدم چه توهینی بهش !


نمیدونستم همچین جمله ای در جواب یک فمنیست مثل جرقه ای در انبار باروت عمل میکنه ...


ادم ابلهیه .. میدونم . ولی ادم جالبی هم هست . و خب منم وقت اضافی دارم برای اینجور کارا . سعی میکنم مذاکره رو به ثمر برسونم . قبلش باید کاری کنم که پیام هامو سین کنه !


شاید مجبور شم حضوری باهاش صحبت کنم .

سخت نیست . اونقدر درون ت که همیشه بعد از تنها برمیگرده ..

همیشه ی همیشه ی همیشه .

و اگر عاقل باشه از حضوری حرف زدن طفره نمیره ...

بهرحال من یه سری اطلاعات ازش دارم پس یه جورایی با بقیه فرق دارم !


اهنگ بی نظیر بهاره دختر عمو از محسن نامجو
دریافت

برچسب ها : بهاره دختر عمو - میگه ,بهاره دختر
من اگه تو نباشی
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


هیچ اینو خطاب به طرفداراش خونده . اولین باره که دارم میبینم یکی ازین ر ها چرت و پرت نمیگه . البته عرصه بزرگیه و در حدی نیستم که بگم بده و نباید باشه و خیلی جاها از وجودش حمایت . و البته مخالفای سر سخت خودشو داره :/ سعی میکنم فل بل باشم !


حالا چرا ازش خوشم اومد ؟! چون در عین اینکه هیجان رو داره توش یه غم خاصی موج میزنه ! غمی که در اثر ش ت عشقی یا یه دختر دماغو نیست. یه جور انگار خسته از جنگ هایی که بین ر ها رایجه . یه غم با اص که سعی میکنه با ذکر نکات مثبت ، ازش بکاهه .



"چیزای جدید اختراع کردیم .. شاید بعضیا رو دوست نداشتی ولی مشوق بودی افتخار کردی "


" ولی با کمک تو بود تو موسیقی انقلاب کردیم "


و مثل ی که از یه جنگ خسته شده و حالا به طرفداراش روی میاره .. و باهاشون گپ میزنه . انگار قبلا اینکارو نکرده و حالا میخواد جبران کنه . میخواد بگه چقدر براشون ارزش قائله و اینا !

حالا منکه طرفدارش نبودم صرفا یه نگاه از بیرون به قضیه دارم:)

...



دریافت


ورس1:
هم سنگرمی // چه کنارم باشی ،چه دور ،چه صدقدمیم ت ت
شاید تا حالا یه بارم با هم حرف نزدیم // ولی به هم م ،به حرفام به حقیقت
خلاصه که تنها هم باشم انگار چند نفریم // وقتی پایین بودم گفتی نمیشنوی همصداتم؟ پکری؟
بجا دعوا قُر سمعکی بگیر خالی میشی // بلند شو بوده بدتر از این
بهم دادی نیرو ،گاهی ،نه نه طنز نیستم // من بلد نیستم مخفیکاری رو
مثل مهدیاریو شعرامو دوست داری // با اینکه پر غلط دیکته اند
بودی از اول پیشم ،هیچوقت نگو فقط هیچ // اون پشت خیلی ها عرق ریختن

کروس:
من اگه تو نباشی // دیگه چجوری واسه گنده ها م قاطی
اگه تو نباشی // دلمو خوش م به چی وقتی از تو دُورم حاجی



ورس2:

چیزای جدید اختراع کردیم // دادیم بیرون امتحان کردیم
شاید بعضی ها رو دوست نداشتی // ولی مُشوق بودی ،افتخار کردی
اگه نظرمو بخوای // تو جنگل آسف قانونو میدم به اختلاف ترجیح
از تو میگیرم تاثیرو ،تنده زبونم // تا حالا رو ی که داره آتیش میگره یا تشنس آبو بستی؟
نه ،انگار بس نی // هر چی یاد میگیرم میکنم به شعرام تقدیم
از همه یاد میگیرم // چه از تو چه اونی که میکنه انتقاد کشکی
تا بمیرم بشه کلاس تعطیل // شاید خوت ندونی ولی با کمک تو بود تو موسیقی انقلاب کردیم


کروس:
من اگه تو نباشی // دیگه چجوری واسه گنده ها م قاطی
اگه تو نباشی // دلمو خوش م به چی وقتی از تو دُورم حاجی



ورس3:
نسبت بهت مسئولیت دارم // میدونم عوض نشدم
به خودم قول دادم وقت تلف نکنم // شهرتُ هدف نکنم
دیدم همه میرن یه طرف // جهت عوض نکنم
نباشم ،علف نخورم // فرار نکنم ،بخشش طلب نکنم
ولی واسه پیشرفت چرا سفر نکنم // تا دیدن رفتم دور ور داشتن
بلکه بهشون بگی دُوردونه
اما تو ایمان داری میام میام // نَکه بشم اسطوره
تو باور داری از بارون میگیری پا // یه خودی نشون بده
رُو تو جمع کنی از برُ روت چی میمونه؟ // میگیری ها
حتی اگه جهانی نباشی میگیری جام // حالا یه جمع بندی ی میبینی پا


کروس:
من اگه تو نباشی // دیگه چجوری واسه گنده ها م قاطی
اگه تو نباشی // دلمو خوش م به چی وقتی از تو دُورم حاجی

...


نکته های کوچیک آهنگ رو اینجا نوشته .. بعضی جاها ایهام داره .


برچسب ها : من اگه تو نباشی - نباشی ,حالا , م ,واسه ,دُورم ,دلمو ,چجوری واسه ,واسه گنده , م قاطی اگه ,نباشی دلمو ,دیگه چجوری ,جدید اختراع کردیم
آهنگی از چار منسون خونخوار
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

شنیده بودم مرلین منسون اسمشو از قاتل بزرگ چار منسون اورده ..

اما این اوا فهمیدم چار منسونم خودش تو کار موسیقی بوده .


میدونم توی این چیزا خیلی نوبم ! ولی خب this is how we do !

منسون هم اکنون (همین حالا) در زندان شهر کورکوران (!) کالیفرنیاست ...

درواقع در توصیف آهنگ هیچی نمیشه گفت :|


دریافت

برچسب ها : آهنگی از چار منسون خونخوار - منسون ,چار ,چار منسون
مرغی که انجیر میخوره ، نوکش کجه
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

گشت ۲ را دوبار دیدم . بار اول خیلی خندیدم ولی بار دوم بیشتر درگیر نکات ظریف هنری اش بودم .

معلوم بود تا حدی سانسور شده چون سکانس هایی وجود داشت که بی مقدمه می آمدند و بی مقدمه میرفتند . مثلا هیچ وقت نمیفهمیم چرا وقتی حسن در جوار آن زندان خاطراتش را میگوید و دستگیر میشود ، وقتی عباس آقا از آنجا بیرونش می آورد هنگام وج از آنجا یک پیرزن را همراهی میکند که در واقع همان حسن است که تغییر هویت داده . هیچ گونه توضیحی درباره اینکه عباس (فرخ نژاد) چگونه حسن (سهیلی) را از بازداشتگاه بیرون می اورد ارائه نمیدهد . فقط به این بسنده میکند که حسن را بصورت یک پیرزن که یواشکی از بازداشتگاه فرار میکند به نمایش بکشد .


به جز آن بخشی که زیاد به آن پرداخته نشد و با یک کات سریع به صحنه دیگری ارجاع داده شد همان قسمتی بود که پلیس کافی شاپ را تخلیه میکند و آگاهی به عباس آقا میگوید : حاج آقا شما دیگه چرا ..


بعد در آن میان یک فلش بک به ماجرای حسن در زندان زده میشود و پس از آن میبینیم که عباس و عطا ، حسن را که انگار کتک خورده باشد به خانه میبرند. و از دیالوگ ها پیداست کتک کاری ای در میان نبوده . بلکه حسن یاد خاطرات زندان افتاده . در انجا عباس اقا اشاره میکند که احتمالا حسن در زندان با اذیت و ازار مواجه شده و از عطا میخواهد که درباره اش از حسن سوال نکند !


ما در واقع نمیدانیم چرا بعد از پلان کافی شاپ حسن به آن روز افتاد ! این از حفره های تاریک بود که معلوم است توسط ارشاد بوجود امده .



پایان خوش و هندی واری داشت که اصلا خوشم نیومد . ولی در ما بین اتفاقاتی افتاد که ارزش دیدن میداد به این .


بازی بی نظیر فرخ نژاد فکر کنم تنها چیزی بود که را برای بیننده دیدنی میکرد. البته من بازی های دیگر فرخ نژاد را دیده ام و میتونم بگم توی گشت ۲ بهترین بازیشو داره و همه جوره با شخصیتش سازگاری داره . توی خوب بد جلف زیادی خشک و یبس بود و از شخصیت واقعی خودش دور بود . چون یک نفر که از نزدیک دیده بودش بهم گفته بود این آدم خیلی اهل خنده و جلف بازیه و خب با توجه به این میشه فهمید گشت ۲ همون چیزیو ازش بنمایش میذاره که واقعا هست ! پس ارزش داره دیدن این بازی !


نتیجه اخلاقی این به نظرم این بود . که باید با طلا بر سر در سازمان ملل نوشته بشه حتی !! : مرغی که انجیر میخوره ... نوکش .. کجه

(:


برچسب ها : مرغی که انجیر میخوره ، نوکش کجه - ,میکند ,عباس ,زندان ,بازی ,نژاد ,انجیر میخوره
بزرگ
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

بزرگی است که وقتی مادر و پدرت همدیگر را به و بد و بیراه میکشند، هدفون توی گوشت نذاری .


شاید باید بگذارم یکم مشکلات واقعی وارد بدنم بشوند که در برابر مشکلات مجازی کمر خم نکنم .

برچسب ها : بزرگ
نمیدانم چه مرگم است
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

بخشی از وجود من فقط دوست دارد ناراحت باشد . حتی اگر یک میلیون دلار به من بدهید باز هم آن بخش کار خودش را میکند .


سنا ، ی که ۵ سال پیش شناختمش و با هم کلی خاطره داشتیم ... ماه پیش ، بعد از ۵ سال در یک گروه تلگرامی پیدایش ... تمام آن مدت در آن گروه بوده و حالا لفت داده بود و من متوجه حضورش شده بودم .


رفتم توی پی وی اش ... خودم را معرفی .


وسط کلاس فیزیک بودم . دوست مجازی پنج سال پیش را پیدا کرده بودم . آن هم وسط کلاس فیزیک در حالی که ردیف اول نشسته بودم و چپ چپ نگاه میکرد .


جوابش را خواندم ... آب سرد ریختند روی سرم .. نوشته بود : یادمه دفعه ا خاطره خوبی نداشتیم از هم .


برایش نوشتم : چطور میتونی اینقدر سنگدل باشی .. مثلا خیلی وقت است هم را ندیده ایم و این حرف ها .


واکنش بعدی اش کمی عقلانی تر بود ، گفت : ببخشید زدم تو ذوقت! انتظار داشتی بشینم یاد قدیما کنم ؟ :)) حالا چخبر ، میری؟


حالم داشت از خودم بهم میخورد .. این همه سال دنبال یک نشانه بودم از زمان های نوستالژی باری که در سایت فف فعالیت داشتم . حالا یک نفر که آن زمان دوستم بوده را پیدا کرده ام و میبینم که او با من نه مثل غریبه ها رفتار میکند نه مثل یک دوست قدیمی که بعد مدت ها پیدایش شده . بلکه با من مثل یک تکه سفال خشک شده بر دیوار خانه ای کاهگلی رفتار میکند . خشک و ترک برداشته . مثل یک خاطره محو که ناخواسته به ذهنش آماده و حالا سعی در دور ش دارد .


کمی حرف زدیم ، کمی از ع هایش را دیدم .. شاید اولین باری بود که میدیدمش . صورتش شبیه شلغم گردی بود و چشم هایش درشت . یک بچه به تمام معنا .. که تازه سوم دبیرستان بود.


تصمیم گرفتم خداحافظی کنم . بر خلاف تصورم حرف زدن برایش مهم نبود . چند خاطره مشترک تعریف و فقط پرت و پلا تحویلم داد ،

مثل : دیگه الان چه فرقی داره ...

یا : نه یادم نمیاد .. اشتباه گرفتی .

برای همین گفتم خ ظ . البته الان پشیمانم که چرا دعوا راه نینداختم. سر کلاس فیزیک تصمیم ابلهانه ای گرفتم . محتوای چتمان را دیلیت . دیگر به ای دی اش هم دسترسی نداشتم . دوباره برگشت به همان جایی که بود . تاریکی های اینترنت ... جایی که دست من بهش نمیرسید .


حالا امشب . دوباره دلم برایش تنگ شده . لعنت به این بخش از وجود من ..

که دلم برای ادم هایی تنگ میشود که خیلی وقت است مرده اند . .




برچسب ها : نمیدانم چه مرگم است - حالا ,خاطره ,برایش ,فیزیک ,دوست ,میکند ,کلاس فیزیک ,رفتار میکند ,پیدا کرده
سینا + ع هایی از چین
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
از اسمم خوشم می آید.

و متاسفانه فکر میکنم چیز دیگری ندارم که از آن خوشم بیاید.

اسمم زیبا نیست. شبیه اسم دختر هاست. و توی ویکیپدیا که سرچ زده بود : بمعنی سوراخ کننده ..

(خدا وند ویکی پدیا را از ما نگیرد.)

اما نکته مثبتی که درباره اسمم وجود دارد این است که کوتاه و کمیاب است.

آنقدر تعداد آدم هایی که اسمشان سینا باشد کم است که میتوانم با انگشتان دست تمام سینا هایی که در این ۱۹ سال دیده ام را بشمارم .

سینا ! چه اسم کوتاه و دخترانه ای ..

یکی از خوبی هایش این است که برایم لقب نساختند. مثلا یک دوستی داریم که اسمش هست : محمد حسین.
این اسم اونقدر تو دهن نمیچرخه که براش لقب ساختیم. سال پیش هم یکی همین نام را داشت و بهش به اختصار میگفتن مسن.

بعضی اسم ها مثل حسین یه جوری طولانی اند و آدم سعی میکند از گفتنشان فرار کند. به جایش بگوید !

ولی سینا همیشه سینا بوده و سینا هست. البته یه بار یه نفر که انحراف شدید اخلاقی داشت یه بار به جای سینا بهم گفت و خب نتیجه جالبی نداشت. دوستی ۴ ساله مان از همان روز به بعد محو شد.

اسم یک آدم به طرز مس ه ای روی زندگی شخصی او تاثیر صد در صدی دارد. همه سینا هایی که تابحال دیده ام٬ دقیقا خود من بودند. خود خود خود من . البته بعضی اسم ها مثل محمد (که از رایج ترین اسم های جهان است) آنقدر صاحب دارد که خب نمیشود گفت همه افراد با این نام شبیه همند. ولی اسم خاصی مثل سینا ٬ نه ... باید بگویم همه سینا ها تا حد قابل قبولی ٬ یک نفرند !


همان طور که اسم روی مسلک زندگی انسان تاثیر مستقیم دارد ٬ ت ٬ ملیت ٬ شغل پدر و مادر و نیز رنگ چشم انسان ها نیز تاثیر مستقیم و صد در صدی روی زندگی آنها دارند .

نظر من را بخواهی .. ما زندگی نمیکنیم . بلکه روی یک بدن نشسته ایم و پذیرای حوادثی هستیم که متناسب با شغل پدر و مادر و رنگ چشممان به سمت ما روانه میشوند. مانند توپ بیس بال به سمتمان پرواز میکنند، و ما تنها کاری که میکنیم این است که با چوب بیس بال به آن توپ ضربه بزنیم. گاهی تصمیماتی میگیریم. مثل اینکه ریاضی برویم یا تجربی ... که در واقع تصمیم گرفته ایم چگونه به توپ بیس بال ضربه بزنیم. ولی باز هم اختیار زیادی نداریم.

حالا که فکرش را میکنم میبینم مثال توپ بیس بال چقدر مز ف بود. پاکش میکنم. اما نه ... پاکش نمیکنم. بهرحال چه پاک کنم چه پاک نکنم ٬ این نظر چرت به من وصله پینه شده. پاک ش فقط از دید شما پنهانش میکند. اینجوری نیست که با پاک ش من یک آدم باهوش بشوم که همیشه مثال های درست میزند.

//////////

دارم فکر میکنم آیا اینکه علاقه ای به حرف زدن ندارم یک چیز طبیعی است یا نه. من هیچ علاقه ای به زر زر ندارم. و این باعث میشود گاهی نگاه هایی به سمتم حواله شوند ! حس مرموز بودن و این مز فات .

(۲۰ تا آدم آن بیرون است و نمیدانم چرا هر ۲۰ ثانیه یک بار آیفون زنگ میزند. انگار یک مشت فلج مغزی آن بیرون نشسته اند)

هیچ چیز برای من استرس زا تر از زنگ در و زنگ آیفون نیست. قشنگ میتواند مرا به جنون برساند.

بسیاری از دعوا هایی که توی زندگی ام داشته ام به خاطر این بوده اند که از قصد در را برای یکی از اعضای خانواده باز نکرده ام .

این مقوله حتی برای من ترسناک نیست (ترس جذاب است ... مثلا چه چیز جذاب تر از کابوسی که در آن شکنجه میشوید ؟) ولی زنگ در ٬ نه ترسناک نیست ٬ منزجر کننده ٬ استرس زا ٬ و گه است . چیزی است که نباید اختراع میشد. (البته محال است. احتمالا زنگ در جزو اولین چیز هایی بوده که بشر یادش آمده اختراع کند)

همین الان یک نفر زنگ زد ! و من قابلیت این را دارم که با شات گان به سمت در بروم و بدون توجه به اینکه چه ی پشت آن است دو تا گلوله فیل کش شلیک کنم به سمتش !

////////////


(شانگهای معروف به جنگل آسمان اش ها )
////////////

یک زمانی نقاشی می . نقاشی دختر :) تازه متوجه قدرت نقاشی ام شده بودم و به سادگی چیز هایی خلق می که وقتی به مدرسه میبردم چشمان دوستانم از حدقه بیرون میماند .

تصمیم گرفته بودم موقع برگشت به خانه ٬ توی پارک نزدیک مدرسه پخششان کنم. با ادامس روی نیمکت ها میچسباندم و سریع فرار می .
همیشه حواسم بود ی مرا موقع انجام آن کار نبیند. البته من هم حواسم بود نقاشی هایی را برای اینکار انتخاب کنم که محتوای بالای هجده سالی نداشته باشند.

آن پارک معمولا پاتوق زن های خانه دار و پیرمرد های بازنشسته بود. جوان پسند نبود. چون فضای تنگی برای راه رفتن داشت و همینطور نزدیک و یک با پلیس بود.

یک بار آمدم و دیدم نقاشی ای که دیروز گذاشته ام ٬ به دقت شده و در همان محل قبلی رها شده بود. آن هم بعد از یک روز ! معمولا وقتی می آمدم خبری از نقاشی روز های قبل نبود . اما اینبار قطعاتش شده و در همان محل قرار داشت. (علتش فکر کنم این بود که نیمکت خیس بود و کاغذ ها به آن چسبیده بودند.)

برایم جالب بود. یک نفر بالا ه نقاشی ام را دیده بود و حتی نظرش را با ش بر آن اعمال کرده بود. این فرآیند مس ه چند ماهی بیشتر دوام نیاورد و دیگر دست از این کار برداشتم. اما فکر کنم این کار نقطه مهمی در زندگی من بود. تجربه یک جور اعلامیه پخش . و بازخوردی که از جامعه گرفتم ٬ حداقلش این بود که توی مدرسه معروف شده بودم به ی که نقاشی هایش را در پارک رها میکند ! میدانم اتفاق جالبی نیفتاد . ولی برای من کلی معنا داشت.

هنوز که هنوز است بعد از سه سال٬ از این تجربه برای معرفی خودم استفاده میکنم. خیلی مختصر و مفید متوجه نکاتی پنهان از شخصیت من میشوند ٬ نکاتی که شاید خودم به طور مستقیم به زبان نیاورم ( دقت کنید که به زبان آوردن خیلی فرق دارد با به روی کاغذ آوردن)
مثلا هیچ وقت مستقیم به ی نمیگویم چقدر از نقاشی دختر ها خوشم میآید. ولی با تعریف آن ماجرا طرف کاملا دستش می آید. :)
یا مثلا این نکته عجیب که من اصلا مهم نیست گمنام باشم. فقط میخواهم نقاشی ام دیده شود.

یا خیلی چیز های دیگر که فقط یک روانشناس میتواند به آنها جواب بدهد. چیز هایی که شاید خودم هم نخواهم بشنوم برای همین به ذهنم نمی آید. چون خب معلوم است که ذهن هر انسانی فقط طرفدار خودش است. یعنی حتی اگر از خودش هم انتقاد کند ٬ با عینکی از خودبرتر بینی این کار را میکند. این ذات بشر است و اصلا کاری با خوب و بدش ندارم .



خدا رو شکر که دست تکان دادن توی کشوری با سخت ترین زبان دنیا همون معنی رو میده که تو ایرانم میده ! آخه میترسیدم اینجا دست ت دادن یه جور بی احترامی از آب در بیاد !!! :)))

با واکنش این زوج خیلی حال خوشحالم ثبت شد ...



به نظرتون این چون چشماشو بسته معلوم نیس چینیه یا واقعا چینی نیست ؟! آخه نمیشه فهمید چشماش بادومیه یا نه .

پ

نمیخواستم یه تیر دو نشون بشه و این پستو به ع ای چین مزین کنم ! ولی دیگه شد .... :/ امیدوارم از اصل موضوع منحرف نشن خواننده های محترم. چون قبلنم مورد داشتیم یه وجب نوشته رو ول چسبیدن به یه ع ته پست !
برچسب ها : سینا + ع هایی از چین - سینا ,هایی ,نقاشی ,زندگی ,میکنم ,مستقیم ,ترسناک نیست ,شاید خودم ,تصمیم گرفته ,ضربه بزنیم ,تاثیر مستقیم
وویس مامان در مورد سیزده بدر :|
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : وویس مامان در مورد سیزده بدر :|
امشب برای تحویل کلاه می آیند. :: داستان کوتاه
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

تارا کلاه بیس بال را در دست داشت . دکمه آسانسور را زد . با خودش گفت کاش هیچ وقت آنجا را ترک نمی .. دکمه طبقه سوم را زد . "چایخانه"..


نگه داشتن کلاه در دستان عرق کرده اش سخت و سخت تر میشد .

بوی گوشت توی آسانسور از ماه آوریل تا الان هیچ تغییری نکرده بود . اعضا هیچ نظری نداشتند که بو از کجا می آمد . هرچند کارل قول داده بود یک ماده ضد عفونی کننده به آن بزند اما هربار پشت گوش انداخته بود . قضیه این بود که در باشگاه بسکتبال همیشه مسائل مهمتری بودند که وکلا باید به آن ها میپرداختند و بوی گوشت در داخل اتاقک آسانسور چیزی نبود که حتی بشود به عنوان یک مشکل در نظرش گرفت.


اما هرچه آسانسور به طبقه سوم نزدیکتر میشد . تارا متوجه میشد که بوی گوشت ، تغییر میکند. کم کم رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد . بوی خون ...


سر آ وقتی آسانسور به طبقه سوم رسید . کلاه از دستانش لغزید و به کف آسانسور افتاد . تارا از شدت بوی خون نمی توانست روی پاهایش بایستد .


در باز شد ...

دیگر برای اوردن کلاه دیر شده بود.

* * *

ادامه مطلب
برچسب ها : امشب برای تحویل کلاه می آیند. :: داستان کوتاه - آسانسور ,گوشت ,میشد ,طبقه ,تارا
بازگشت پرتقال :/
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

خب این پست ها یه مدتی هاید بود . الان دوباره انتشارشون زدم چون تاریخ انقضای عدم انتشارشون گذشته بود !


اگر حوصلتون سر رفته برید به بخش بایگانی : بهمن ۱۳۹۵

اونجا سه چهار تا پست درباره پرتقال یا همون هما هست .


اینم اولینش جهت نمونه : هشتک : پرتقال

برچسب ها : بازگشت پرتقال :/
شانگهای پر جمعیت ترین شهر جهان
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

طبق ویکی مدیای انگلیسی ! تو فارسی اطلاعاتش غلط هس :/


شانگهای با ۲۴ میلیون جمعیت شلوغترین شهر جهان محسوب میشه .


امروز روز آزاد بود . رفتیم باغ وحش . متاسفانه امروز شانگهای در بارون مطلق به سر میبرد یعنی تو بگو یک دقیقه بارون قطع بشه !


یعنی کامل گل زده شد به برنامه باغ وحش . اکثر حیوانات تو قفسشون بودن ! ولی خب برای اولین بار در عمرم زرافه را دیدم ان هم از فاصله بسیار نزدیک . یعنی به اندازه قطر یک شیشه ! این حیوان در خارج از قاب تلویزیون یک غول به تمام معناست . کله اش اندازه کله یک میشه و عضلات قوی و حرکات خونسردانه از اون یه غول واقعی میسازه :/


دیگه اینکه س سیاه ماه (moon bear) هم برامون ۱۰ بار ادا در اورد و روی دو پاش ایستاد چون تقریبا تنها بازدید کنندگان باغ وحش بودیم ! و ما هم برای س دست و سوت و کف میزدیم و مطمئن بودیم در شعاع ۲۰۰ متری مان هیچ انسانی نیست .. خودمانیم و حیوانات ^^


چند تا پسر چینی رد شدن که خیلی دوست داشتن باهامون حرف بزنن (خصوصا خواهرم ^_^! با اینکه حجاب داشت ) بعد ما هم چند بار به انگلیسی صداشون زدیم و excuse me گفتیم ولی حالیشون نشد اگر میدونستن با اوناییم کلی ذوق می و اینا ولی متاسفانه فکر مزاحم مان و رفتن :/

خیلی هم نامردیه اگر فکر کنید قضیه غیر از اینه ! چون من کلا تو قیافه شناسی و طرز نگاه ادما خیلی ماهرم ! هرچند تو مجازی دست و پام بستست :///


اوا باغ وحش به دیدن فیل ها از دور و گوریل کز کرده گذشت ، خیلی عجله داشتیم که از آنجا خارج شویم چون داشت به ساعات تعطیلی نزدیک میشد و همینطور باران سیل اسایی که مرا به ح اسهال در اورده بود


۵ نفر ایرانی که خیس ابکشیده بودند تصمیم گرفتند با مترو به بخش های دیگر شهر بروند .. متروی شانگهای با ۵۰۰ و خورده ای کیلومتر ، طولانی ترین متروی جهان :|

همه چیزش خیلی باکلاس بود فقط تو یه مورد با متروی ایران اشتراک داشت . شلوغی .

جمعیت خیلی فشرده و کنسروی بود .. و قدشون هم همونطور که قبلا گفتم نیم وجب بود ، و منم هی میترسیدم خانم کوچولویی که پشت سر من بود له بشه :/ یه ترمز کوچیک کافی بود که من بیفتم سمتش و اون بین من و دیواره ی ک ن پلچ ، تبدیل به رب بشه ! منم دیدم جایی نیست بگیرم و بهش اویزون شم سقف قطار رو گرفتم . بعد دیدم یه نفر یه نگاه عاقل اندر سفیه به دستم انداخت و منم دستمو اوردم پایین و به دیواره قطار تکیه دادم :) میدونم حادثه کوچکی بود . بیشتر اینا رو برا خودم مینویسم ! رو کاغذ بنویسم شاید بهتر باشه ولی خب نمیخوام یه روز توی خونه ت ی پیدا کنن بخونن و اینا . بعدشم اینجا بنویسم منسجم تر و مرتب تره :)


توی قطار خیلی فان بود ! ما۵ نفر با هم فارسی حرف میزدیم و بقیه هی یواشکی نگامون می و منم نگاه های یواشکی رو شکار می و اونا هم سریع روشونو برمیگردوندن و اینجوری کلا یه حس مرموز بودن بهم دست میداد :دی


داداشم میخواست اسم مائو رو بیاره که مثلا توجه هارو جلب کنه . خداروشکر قبلش با من م کرد .

۱ . گفت : به نظرت اسم اون مرده رو بیارم که ع ش رو اسکناساشون هست ؟؟؟


۲. بعد من رومو به مامان : بهش بگو یه وخت اسم اون یارو رو نیاره که ع ش رو اسکناس هاشون هست ممکن نیست بعدش چه اتفاقی بیفته !


۳ . بعد مامانم خطاب به داداشم : والا ! یه وخت به سرت نزنه اسم اونیو بیاری که ع ش رو اسکناس ...


کلا این چرخه ادامه داشت ! برای اینکه اسم مائو برده نشه به جاش میگفتیم اونی که ع ش رو اسکناس هست ..

(البته شماره سومش رو خودم اصافه جهت طنز :/ )


اما گو ون بسیار بسیار تیزه اونم وقتی که یه لغت چینی میگیم .. دیروز تو صف جایی بودیم . یهو برگشتم به خواهرم گفتم : سلام به چینی میشه می هاو

(شایدم نی هاو.. بهرحال تلفظشون ی انه)

بعد چهار نفر برگشتن مارو نگاه .


بعد دوباره واضح تر از قبل وسط حرفام به خواهرم گفتم : مییییی هااااو


بعد دیگه رسمن برگشتن لبخند زدن و گفت : میهاو ^^


...


کار جالبی که امروز کردیم : دوست مامانم دو سال چین بود، یه رستوران معرفی کرده بود اما با اسم انگلیسیش ..


ما اسم انگلیسی رو به یه خانم نشون دادیم . ایشون اسم انگلیسی رو تو نرم افزارشون سرچ کرد . اسم چینیشو در اورد . بعد من از اسم چینی رستوران ع گرفتم. بعد تا ی گرفتیم به راننده ع رو نشون دادیم . بعد ایشون ما رو رسوندن اونجا :| واقعا منیج پدر و مادر سخته ! اصلا بلد نیستن حرف بزنن با طرف مقابل ! نه لهجه درست حس دارن ، نه میتونن لحن ایرانی ندن به حرف زدنشون و آهنگینش نکنن . نه میتونن طرفو با سوالای زیاد گیج نکنن :/





برچسب ها : شانگهای پر جمعیت ترین شهر جهان - خیلی ,ع ش ,انگلیسی ,چینی ,شانگهای ,متروی ,نشون دادیم ,خواهرم گفتم
پکن
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

حس میکنم توی یه سیاره دیگه هستم !


به انگلیسی نوشتم :


please add boiled water to this


مترجم گوشی اینو نمایش داد و من به مغازه دار نشونش دادم :

请添加开水。


این زبون عجیب اصلا فاصله نداره بین کلمات :/

برچسب ها : پکن
escape plan_eve ai
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : escape plan_eve ai
سال نو شانگهای :/
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

الان اونجا باید ۳ نصفه شب باشه . اینجا در شانگهای ۷ و نیم صبحه !


ب یه مراسمی برا سال نو تدارک دیده بودن که همه ایرانیا یه جا جمع شده بودن و اینا !


۱۰ دقیقه بعد از سال نو در یک اقدام انتحاری بلند شدیم و خودمون برا خودمون رفتیم چین رو گشتیم



+ یه چیز جالب اینکه هیشکی انگلیسی بلد نبود !!

یعنی کن یو اسپیک انگلیش رو خیلی هنر می میگفتن : ناو :/ به طور کلی که اصلا هیچی نمیفهمیدن ! دیگه ok رو تو افغانستان هم میدونن اینا چرا بلد نبودن خدا میدونه :///

انقدر زبونشون سخته که دیگه مخشون گنجایش زبون جدید نداره ! یعنی دیوونه شدیم تو رستوران !

ازون طرف هم گوگل با اون نت کوفتیشون باز نمیشد و نمیتونستیم از گوگل ترنسلیت استفاده کنیم ! وقتی اینو فهمیدیم قشنگ وسط پاساژ دست به سر شدیم و به ح جامه دران و اینا افتادیم !



.. بعدا بیشتر میگم الان وخ نیس ^^

اینم یه هشت پای بیچاره :/ اون گوشه هم ازین چنگ عنکبوتی گنده هاست .. دست و پاشو بستن ..


برچسب ها : سال نو شانگهای :/ - شدیم ,اینا
چین ترسناک
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

امشب فکر کنم به یه نتایجی رسیدیم ... درباره اینکه زبان انگلیسیشون چرا خوب نیست .

توی پاساژ یه اقای هلندی رو پیدا کردیم و بهش گفتم چرا هیشکی اینجا انگلیسی بلد نیست . گفت : thats china .
یعنی نباید بیشتر ازین انتظار داشت .. اینجا چینه . قلب آسیا و مرکز لج و لجبازی با زبان انگلیسی و غرب . چه به لحاظ چه اقتصادی ..
حتی لیدر تور میگفت از انگلیسی بدشون هم میاد ! :/ نمیدونم اخه زبان به این هلویی ، هرجای دنیا بری جواب میده ! چرا اینقدر دگم هستند . یعنی اوناییشون که ادعاشون میشد زبان بلدن (توی خیابان و مغازه) یه چیرایی در حد هلو هاو آریو بلد بودن ! طرف نمیدونست store چی میشه !
همشونم بعد یه مدت انگلیسی حرف زدن خسته میشدن به اپلیکیشن های مترجم حرفه ایشون مراجعه می ... واقعا انگلیسی اینقدر سخته ؟

یعنی یکی از عجایب این کشور همین موضوعه .. اون زبون ع و با ۴۰۰ حرف ! منم اگر اونو بلد بودم همت نمی یه زبون دیگه یاد بگیرم . خیلی جاها دو زبانه نوشته . مثلا روی در مغازه ها نوشته push بعد کنارش چینیشو نوشته اونقدر پیچیده و ترسناکه که از دو متری فقط یه مربع سیاه میبینی! بعد وقتی push به اون سادگیو ول و چسبیدن به اون مربع های عجیب و ترسناک معلومه که یه جای کار میلنگه .. یعنی باورت نمیشه رسپشن هتل نمیدونست open چی میشه !

فروشنده هاشون که اصلا افتضاح بودن یعنی با قاطعیت میتونم بگم yes و no هم حالیشون نبود :/ با پانتومیم ید میکردیم ! در این حد :/

نمیتونم چیزای دیگه ای بگم بهر حال من الان در چین هستم و امروز چیزایی دیدم و شنیدم که بواسطه اون میتونم بگم چین سلطان سانسور در جهانه ... حتی شده به اسم حفظ فرهنگ ملی با چسبیدن به این زبان ۴۰۰ واژه ای ، یک حفاظ الکتریکی درست کنه که یک میلیارد و چهارصد میلیون انسان رو از باقی دنیا جدا میکنه .


یعنی اینترنت ایرانسل از اینجا بهتره ! گوگل هم چون در دسترس نبود همه سرچ ها رو از یاهو انجام دادیم .. تازه امشب بعد از هزار هزار پانتومیم بازی ، سرانجام توی هتل که اینترنت سرعت کافی رو داشت ، تونستم یه سایت ترجمه انگلیسی به چینی پیدا کنم تا لاقل کلمات واجبی مثل تو رستوران و ... رو از توش پیدا کنیم .

امیدوارم فردا بتونم ازش استفاده کنم ... از چند تا کلمه واجب اسکرین شات گرفتم که اگر نت قطع بد بتونم با نشون دادن همونا کارمونو راه بندازیم . کلمه هایی مثل تا ی هتل رستوران تو و ...


+چند بخش ازین پست رو بعد از بازخوانی پاک . احتیاط شرط عقله .. امیدوارم برگردم ایران ، مطمئنا اون موقع سفرنامه را ادامه خواهم داد .

برچسب ها : چین ترسناک - یعنی ,انگلیسی ,زبان ,نوشته ,پیدا
شانگهای مه آلود .. ۲ بعد از ظهر ...
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

شانگهای ! اتوبوس $


به وقت ایران ساعت ۱۰ و ۵۲ دقیقه هواپیما بلند شد .. ۶ و ۵۰ دقیقه نشست ! البته تو چین ۱۱ صبح بود :/


صحنه جالب این بود که ساعت ۲ و نیم نصفه شب ا ای ترسناک بودم که دیدم از جایی دور .. (خاور دور) خورشید در حال طلوعه در حالی که اینطرف ماه به وضوع در اسمون تاریک قابل دیدنه ..




ساعت اولین کشف حجاب رو هم به خاطر اوردم ولی پرید از ذهنم :/


الان در ایران ساعت ۹ صبحه ! اینجا ۱ و ۴۰ دقیقه ظهر


تو هواپیما ترسناک suicide club رو دیدم و تکه هایی از درخشش یا همون shining :/


تا الان اتفاق جالبی نیفتاد به جز اینکه رفتیم سیمکارت یدیم با بابا .. بعد نکته جالب اینجا بود که خانم فروشنده سیمکارت لهجه انگلیسیش مز ف بود :/ مثلا three رو میگفت "چپی" ... لذا من نقش دیلماج رو داشتم و عین این مترجم دیپلمات ها حرفای فروشنده رو به بابا میگفتم و حرفای بابا رو به فروشنده !


خانما خیلی ضعیف بودن :/ ادم دلشون براشون میسوخت دستاشون اندازه دست داداش من بود که ۱۲ سالشه !


دم دستشویی یه مستخدمه داشت بلند بلند چینی حرف میزد صداشو ضبط خیلی باحال شد !


دیگه اینکه خدمتت عارضم که ... راستش یکم ناراحتم ازینکه هیجان زیادی ندارم ! این یعنی سنم رفته بالا ...


+ میگه تا زمان دیپلم ۳۸۰ حرف یاد میگیرن و توی هم ۲۰۰ تای دیگه یاد میگیرن .

...


بعد از شانگهای میریم پکن .. از آلوده ترین شهر های جهان :/


...

++ گوگل است ! وا مصیبتا ! وااااامصیبتا ... میخواستم تو مپ ببینم خودمو !


...

سرعت اپلود ع فاجعه است .. واقعا تو این کشور چه خبره !


..

یه توصیف کلی : خیابون عریض با کلی دوچرخه و جاده مخصوصشون ..

بسیار هم خلوت ! انگار نه انگار پر جمعیت ترین کشوره


ماشاللع تو بحث جمعیت هیشکی به پای خودمون نمیرسه ..


برچسب ها : شانگهای مه آلود .. ۲ بعد از ظهر ... - ساعت ,فروشنده , ,دقیقه ,شانگهای , ترسناک ,ایران ساعت
سال نو شانگهای :/
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

الان اونجا باید ۳ نصفه شب باشه . اینجا در شانگهای ۷ و نیم صبحه !


ب یه مراسمی برا سال نو تدارک دیده بودن که همه ایرانیا یه جا جمع شده بودن و اینا !


۱۰ دقیقه بعد از سال نو در یک اقدام انتحاری بلند شدیم و خودمون برا خودمون رفتیم چین رو گشتیم


.. بعدا بیشتر میگم الان وخ نیس ^^


برچسب ها : سال نو شانگهای :/
صرفا جهت اطلاع : سال نو ایران نیستیم !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : صرفا جهت اطلاع : سال نو ایران نیستیم !
شانگهای مه آلود .. ۲ بعد از ظهر ...
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

شانگهای ! اتوبوس $


به وقت ایران ساعت ۱۰ و ۵۲ دقیقه هواپیما بلند شد .. ۶ و ۵۰ دقیقه نشست ! البته تو چین ۱۱ صبح بود :/


صحنه جالب این بود که ساعت ۲ و نیم نصفه شب ا ای ترسناک بودم که دیدم از جایی دور .. (خاور دور) خورشید در حال طلوعه در حالی که اینطرف ماه به وضوع در اسمون تاریک قابل دیدنه ..




ساعت اولین کشف حجاب رو هم به خاطر اوردم ولی پرید از ذهنم :/


الان در ایران ساعت ۹ صبحه ! اینجا ۱ و ۴۰ دقیقه ظهر


تو هواپیما ترسناک suicide club رو دیدم و تکه هایی از درخشش یا همون shining :/


تا الان اتفاق جالبی نیفتاد به جز اینکه رفتیم سیمکارت یدیم با بابا .. بعد نکته جالب اینجا بود که خانم فروشنده سیمکارت لهجه انگلیسیش مز ف بود :/ مثلا three رو میگفت "چپی" ... لذا من نقش دیلماج رو داشتم و عین این مترجم دیپلمات ها حرفای فروشنده رو به بابا میگفتم و حرفای بابا رو به فروشنده !


خانما خیلی ضعیف بودن :/ ادم دلشون براشون میسوخت دستاشون اندازه دست داداش من بود که ۱۲ سالشه !


دم دستشویی یه مستخدمه داشت بلند بلند چینی حرف میزد صداشو ضبط خیلی باحال شد !


دیگه اینکه خدمتت عارضم که ... راستش یکم ناراحتم ازینکه هیجان زیادی ندارم ! این یعنی سنم رفته بالا ...


+ میگه تا زمان دیپلم ۳۸۰ حرف یاد میگیرن و توی هم ۲۰۰ تای دیگه یاد میگیرن .

...


بعد از شانگهای میریم پکن .. از آلوده ترین شهر های جهان :/


...

++ گوگل است ! وا مصیبتا ! وااااامصیبتا ... میخواستم تو مپ ببینم خودمو !


...

سرعت اپلود ع فاجعه است .. واقعا تو این کشور چه خبره !


..

یه توصیف کلی : خیابون عریض با کلی دوچرخه و جاده مخصوصشون ..

بسیار هم خلوت ! انگار نه انگار پر جمعیت ترین کشوره


ماشاللع تو بحث جمعیت هیشکی به پای خودمون نمیرسه ..



برچسب ها : شانگهای مه آلود .. ۲ بعد از ظهر ... - ساعت ,فروشنده , ,دقیقه ,شانگهای , ترسناک ,ایران ساعت
صرفا جهت اطلاع : سال نو ایران نیستیم !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

هواپیما به مقصد چین ساعت ۸ اینا راه میفته !


اگر قسمت شد و اونجا با ترشی تره نخوردنمون و زنده موندیم سفرنامه مینویسم ^_^

برچسب ها : صرفا جهت اطلاع : سال نو ایران نیستیم !
هق هق های بی صدا و درد گلوی ناشی از آن :(
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

هق هق های یواشکی زیر پتو ... همان موقعشم مامان میگفت گریه می ..

چه برسد به حالا که دیگر طعم نوستالژی هم به خودش گرفته ..

از لذت بخش ترین گریه های زندگیم .. که با هیچ خنده ای عوضش نمیکنم

:)

برچسب ها : هق هق های بی صدا و درد گلوی ناشی از آن :(
هزاروسیصدونودوپنج
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

در ۴۸ ساعت گذشته ۵۰ نفر در داخل این کشور فقط به خاطر تصادف جانشان را از دست داده اند !


ما که میگیم ۹۵ سال پر تلفاتی بود به خاطر فوت هنرمندان و افراد مشهور و ریزش ساختمان و اینها .. اما واقعا باید همه ادم ها را دید .. این ۵۰ نفر به خودی خود در برابر تمام افرادی که از مرگشان با خبر بودیم قد علم میکنند چون در آ ین طلوع های ۹۵ غروب د .. یک جور هایی اینها هرگز هرگز هرگز فکرش را نمی د که ۹۶ را نبینند ... اما واقعا ندیدندش !!!


ی چه میداند شاید خودمان هم ۹۶ را نبینیم ... خوشیختانه اگر من ندیدم .. حسرت به دل نمیمانم ..

۹۵ بهترین سال زندگی من بود ... رشد خارق العاده ای که در تمام زمینه ها ب ! شاید تنها بدی اش این بود غرور منو زیاد کرد ..


تا حد خوبی فهمیدم کی هستم و در کجای این جهان قرار دارم ... فهمیدم که ادم ها دقیقا برع چیزی هستند که تظاهر میکنند ! و بهترین روشی که میتوان دربرابر متظاهرین بکار برد این است که خودمان کمتر تظاهر کنیم ! و همانی باشیم که هستیم :)


در ۹۵ برای اولین بار در ۱۹ سال زندگی نه چندان شادی که گذروندم :


وبلاگم هزار روزه شد

اسمارت فون یدم ( یده شد برام !)

اینستاگرام تلگرام و باقی خزئبلات در این سال وارد زندگی ام شدند !

یه دوست خارجی پیدا (: البته الان دیگه ندارمش

با پدیده ای به اسم دونالد ترامپ آشنا شدم !!!

رابطه برقرار با ادم ها برام راحت شد !

وارد شدم !!

وارد خندوانه شدم !

روی یکی از سکو های متحرک خندوانه که برای امدن مهمان باز میشد نشستم و فهنیدم چه حسی دارد !

پدر وارد اروپا گردید ^^

به طور حرفه ای به کلاس داستان نویسی رفتم

انگلیسی را در آغوش کشیدم !

نقاشی دیجیتال را تا حدی که خودم لذت ببرم یاد گرفتم

کارت ملی گرفتم :/

حساب بانکی باز (اره توی نیمه دوم سال ۹۵ !)

تنهایی برای مسافرت به یه شهر دیگه رفتم

با یه دوست مجازی قرار گذاشتم !

دست از سر دارک پوشیدن برداشتم

موسیقی را در آغوش کشیدم و فهمیدم عاشقشم !

مصدق را از زندگی ام محو نمودم ... :|


....


تا جایی جنبه عمومی اجازه میداد تغییرات رو گفتم ! تغییراتی هم بودن که بهش اشاره نشد :) البته چیزای بدی نبود ولی خب برای اینکه اذهان سمت و سو پیدا نکنه نگفتنشون واجب بود .


برچسب ها : هزاروسیصدونودوپنج - زندگی ,فهمیدم ,آغوش کشیدم ,هرگز هرگز
فرانتوبک ... *_^_*_^_^*_* یا زبان موسیقی
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


ریمی فوق العاده ای از فرانت تو بک (front to back) یک هفته ای میشود که در صدر پلی لیستم قرار دارد ... یعنی هربار و هر زمان میتوانم آن را گوش بدهم ... چه خوشحالی چه ناراحتی ...

هر بار تصمیم میگیرم گوشش کنم، کم پیش می آید که ۱۰ بار متوالی پخش نشود .


نکته ظریف و از مو نازکترش اینجاست که باید با هدفون مرغوب گوش کرد تا تمام بیس های ریزش به گوش برسد (با هندزفری ی که از مترو یدم هیچ بهم کیف نداد ... )

مخصوصا از لحظه 3:20 به بعدش که اگر روی اسپیکر یا هدفون نامرغوب گوش بدهید هیچ چیزی عایدتان نمیگردد . عقیده من این است که موسیقی را باید نوشید ... مثل یک خمره لبالب عسل ... و اشتباه ترین کار موقع گوش دادن موسیقی این است که چشمانت را ببندی ... باید مدام اطراف را نگاه کنی و ببینی که موسیقی در نگاهت به دنیا چه تاثیری میگذارد. اگر در قطار یا ماشینی باشی که دارد با سرعت در جاده ای بین شهری میراند که دیگر نور علی نور میشود . میتوانی تک تک نت ها را با گذر جزء به جزء و مرتب مناظر ، ابر ها کوه ها و درخت ها توجیه کنی .

گاهی وقت ها آنقدر از یک آهنگ لذت میبرم که یک جور هایی آزارم میدهد .


آزار میبینم ازینکه نمیتوانم واقعا آنچیزی را بشنوم که آهنگ میخواهد بگوید .. چیزی که حتی سازنده آهنگ هم از آن بی خبر است ...

میخواهم از بدنم بیرون بیایم و به دنیایی بروم که موسیقی از آن سخن میگوید . جایی که تک تک نت های آهنگ توی گوشم معنایی فلسفی و قابل بیان میابند ... بعضی وقت ها با خودم تخیلاتی درباره آهنگ میکنم .. مثلا اینکه شاید فلان آهنگ میخواهد با این ضربات پیانو که پس از ویولن می آید سختی های زندگی را به مثابه ی رگباری پیامو وار به تصویر بکشد ولی خود زندگی به روال ویولنی و نرم خود ادامه میدهد .


دارم فکر میکنم شاید تصمیم بگیرم چند تایی ازین تحلیل هایم را بنویسم . تابحال اینکار را نکرده ام . برخی تحلیل هایم از یک آهنگ خاص ناپایدار اند ... مثلا وقتی از دست یک پسر ناراحتم تحلیلم از آهنگ رنگ و بوی دیگری دارد تا زمانی که از دست یک دختر ناراحتم .. وقتی خوشحالم تحلیل متفاوتی دارم نسبت به وقتی که ناراحتم و وقتی از برمیگردم تحلیل متفاوتی دارم نسبت به وقتی که به میروم ...


آهنگ انتهای این پست آنقدر برایم غیر قابل تحلیل است که حد ندارد ! چند بار به خودم جسارت دادم و ضربه هیجانی و پر تنش 1:27 را به شکل یک جور ورود غیر منتظره به شهربازی ای شلوغ تفسیر . که میتواند همان اب شدن مشکلات یا مواجه یک نوجوان با زندگی واقعی باشد ... اما این آهنگ معنای وسیع تری را میطلبد .... این نت ها برای خیلی ها فقط حکم هیجان انگیز بودن را دارند ولی برای من فقط و فقط حاوی پیامی اند که نمیشود موشکافی شان کرد .. انگار حس هفتم و هشتم و نهم و دهمی نیاز است تا آنرا فهمید .. حس هایی که در بدن ما وجود ندارد .. مثل اینکه به یک مورچه بخواهی درباره بعد سوم توضیح بدهی ... در حالی که تو طرز تفکر و سیستمش دو بعدی است .


(پیشنهاد من این است که از لینک زیر مدیا استفاده کنید ولی خب طبق رسم همیشگی مدیا را هم قرار دادم. کیفیت مدیا کمتر است و با گوش دادنش فقط استخوان بندی اهنگ میاد دستتون ،اگر میخواهید مویرگی وارد آهنگ شوید کیفیت بالاش رو گوش بدید ! )



دریافت

برچسب ها : فرانتوبک ... *_^_*_^_^*_* یا زبان موسیقی - آهنگ ,تحلیل ,موسیقی ,مدیا ,زندگی ,ناراحتم ,دارم نسبت ,متفاوتی دارم ,تحلیل متفاوتی ,تحلیل هایم ,آهنگ میخواهد
خطر ترور ، از جانب آنفالو کنندگان ^_^
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

در هفته ای که گذشت ۶ تا دنبال کننده رو یکهویی از دست دادم .

برام جالبه که اصلا هیچ کدومشون هم جزو دنبال کنندگان خاموش نبودند .



و نکته ی ترسناک قضیه اینه که هرچی به لیست دنبال کنندگان نگاه میکنم حس نمیکنم که ی کم شده باشه و همه ایی که میشناختم رو میبینم . و در واقع هیچ ایده یا حدسی ندارم که این ۶ نفر کی ها بودند .


جالب اینجاست در هفته ای که گذشت خودم دو سه نفرو آنفالو و انتظار داشتم این ۶ نفر بخشیشون جزو اون ادمایی باشن که من آنفالوشون ولی اون ادما همچنان در لیست دنبال کنندگان هستند (با یک عدد علامت بعلاوه ی آبی رنگ کنار اسمشان که یعنی من فالوشون ن !)


دارم فکر میکنم این ۶ خبیث (به تقلید از گروه ۶ خبیث که دشمنان اسپایدرمن را تشکیل میدادند) دور هم جمع شده اند و یک کلت روسی هم از آمازون یده اند و در یک اتاق تاریک و نمور تند تند سیگار میکشند لب هایشان را با زبانشان تر میکنند و یک نقشه کاغذی روی میزی پهن کرده اند . بعد شخص شماره ۱ موقعیتی را روی نقشه نشان میدهد میدهد بعد سیگار را گوشه لبش میگذارد تا دست دیگرش ازاد شود بعد خیابانی را در نقشه نشان میدهد . و زیر لبی و طوری که سیگار از م ن لب هایش نیفتد میگوید :


از این سمت بهش نزدیک میشیم ...

خیلی تمیز میکشیمش


بعد دختری که روی صندلی نشسته و صورتش در تاریکی دیده نمیشود دود سیگارش را پفی میدهد بیرون و میگوید : نه ، تمیز نه .. اون باید زجر بکشه .


در واقع این ادم ها سعی دارند من را ترور کنند.


شخص کلاه به سر که معلوم نیست مرد است یا زن میگوید : ایده بهتری دارم . می یمش و قبل از اینکه بکشیمش شکنجه اش میکنیم و رمز وبش را ازش میگیریم .


دختر ۱۵ ساله (نمیدانم چرا بیان پر از دختر های ۱۵ ساله است) میگوید : فکر نمیکنید دارید زیادی تند پیش میروید ؟؟ شاید بهتر باشد باهاش مذاکره کنیم !


فرد ششم که تابحال ت بوده میگوید : هیچ وقت باهاش مذاکره نکن .. فقط آنفالوش کن ..


راستی فرد پنجم کیست ؟ :|

اون در این جمع نیست .. و سردسته انهاست . به صورت تلفنی از کرمانشاه این گروه را مدیریت میکند .


فرد نقشه بدست میگوید : تلفن داره چشمک میزنه ، مریمه

دختر ۱۵ ساله دکمه را فشار میدهد . صدای مریم پخش میشود . با آن لهجه کرمانشاهی اش .


-اون نقشه رو بندازین دور ... همه چیز طبق اونچیزی که من میگم پیش میره ...


فرد ششم میگوید : نقشه ات چیه ؟


- من رمزش رو دارم .. فقط باید یه نگاه مفصل به هیستوری تلگرامم بندازم .


__________

پ.ن : حین نوشتن پست یادم اومد نفر ۶ ام رو میشناسم .

اول پست یادم اومد هیچ کدومشونو نمیشناسم


اکنون : کاشان

بهمراه : خواهر

بدور از : تهران گه گرفته


برچسب ها : خطر ترور ، از جانب آنفالو کنندگان ^_^ - میگوید ,نقشه ,میدهد ,کنندگان ,ساله ,سیگار ,دنبال کنندگان ,یادم اومد ,باهاش مذاکره ,نقشه نشان ,لیست دنبال ,لیست دنبال کنندگان
چگونه فضای مجازی میتواند بریند به روزتان
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
روزی که در فضای مجازی یک نفر به اعصاب من نریند .. روز نیست .. :/ شب است .

+ کامنتای قبلی رو با کامنت جدید مقایسه کنید !

++ متنفرم از ی که از کلمات شما و لطفا و بیشعور ، به طور همزمان در یک متن استفاده میکنه!

اینم پست جدیدش : پست


برچسب ها : چگونه فضای مجازی میتواند بریند به روزتان - فضای مجازی
... تگزاس
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

چهل و پنج دقیقه است که درباره روابط درون حرف میزنیم . که بعد از دو ترم . در آستانه سال جدید ... به روابط تگزاسی کثیف و پر تنشی بدل شده . قطار به ایستگاه ایرانخودرو میرسد ..


میگوید :

هیچ وقت با دختر در نیفت ...

اگر باهاش در بیفتی همه حقو به اون میدن ..

...

حتی اگر حق با تو باشه ..


بلند میشود .


عیدت مبارک .

دست میدهیم ...


و میرود .


(کمتر از پنج دقیقه قبل از انتشار پست)

برچسب ها : ... تگزاس
جنیفر در بلاگستان _ 2
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

با سری جدید از پست های جنیفر در بلاگستان خدمت شمائیم ...

یه سری رفتن به پست فاطمه کامنت هایی دادن که به تعبیر ایشون توهین اند.


اولا که معذرت میخوام از فاطمه اگر توهین شده بهش ..

دوما که ایشونم جوابشونو دادن. ^^


در این پست

برچسب ها : جنیفر در بلاگستان _ 2
بروبچز کلاس داستان نویسی ^^ _همان رمز قبلی
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : بروبچز کلاس داستان نویسی ^^ _همان رمز قبلی
زندگی مجازی vs واقعی
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

اینجا به بدترین وضعیت خودش رسیده ! در حالی که در زندگی واقعیم خیلی هم در حال رشد و اینا هستم .


جالبه . هیچ وقت نشده زندگی واقعیم و مجازیم همزمان در یک فاز باشن .


وقتی توی مجازی در شادی بسر میبرم اونقدر سرگرم چت و لایک و کامنت میشم که از زندگی واقعیم به طرز احمقانه ای عقب میمونم .. مثلا صبحا خواب میمونم و به نمیرسم یا مثلا ظهرا کوفته ام و شبا هم تا دو بیدار ..


اما وقتی تو مجازی سرم خلوت تره و در اوج عدم جلب توجه قرار دارم ، پست هام کامنت نمیگیره ، دوست مجازی برای چت ندارم و یا ترکم یا درگیر زندگی خودشونن . تو این مواقع افول مجازی ، در اوج زندگی واقعی قرار دارم .


از آهنگ ها بیشتر لذت میبرم . تکالیف را یک هفته قبل از موعد مینویسم ، را خواب نمیمانم و به دوستان واقعی ام بیشتر از قبل توجه میکنم !


نتیجه ای که گرفتم اینه که زندگی مجازی از دید زندگی واقعی یک گه به تمام معناست .


دیروز علی بهم گفت : بدی مجازی اینه که لحن منتقل نمیشه .


راست میگفت ! عین سگ راست میگفت ... من اینجا یک گه تایپ میکنم و هر ی بنا به سلیقه خودش یک برداشتی میکند. نمیداند من اصلا توی واقعیت این کلمه را به این صراحت نمیتوانم به زبان بیاورم ! خیلی وقت ها طرف مقابلم توی چت میگفت : الان دارم گریه میکنم !

و من پیش خودم گفتم : بیخیال !

و میزدم زیر خنده .


واقعیت اینه که میخوام زندگی مجازیمو محدود کنم ! تازگی ها یک مزاحم از روی دوشم برداشته شده . ی که به طرز نکبت باری منو به زندگی مجازی وصل میکرد. پریروز به علت وابستگی بیش از حد قطع رابطه کردیم !


(مثل این است که توی رو مه بنویسند : علت مرگ : لذت بردن زیاد از زندگی !)

بگذریم ! نمیخوام وارد جزئیات بشم !

یکم از دنیای واقعی :


الان در دوراهی مزحکی قرار دارم :

۱ . پنج شنبه خانه همکلاسی داستان نویسی برم ؟ به مدت دو ساعت . در یک خانه بسیار لو ! میزبان هم خانم هست و من قول داده ام که برم و اگر کنسلش کنم فکر کنم جنگ جهانی رخ بده :///

۲ . پنج شنبه خندوانه برم ؟ (تنها خوبی این گزینه این است که قرار است ف را به جای پوریا ببریم و پوریا وقتی با خبر بشود بدجور به برجکش میخورد !!)


روابط داخل یک level با روابط تگزاسی فاصله دارد ! آنقدر چیز های عجیب و غریب میبینم که دیگر دارم عادت میکنم :/


من و پوریا با اینکه دشمنیم ولی یک دوست مشترک داریم که جفتمان باهاش صمیمی ایم . خیلی وقتا هر سه تایمان در یک جمع حضور داریم و من و پوریا از دوست مشترک برای ابراز برتری و قدرت نمایی استفاده میکنیم . و تیکه ها و طعنه های غیر مستقیم بهم می اندازیم ! به خدا اگر میدانستم آ و عاقبت آن همه فیزیک و شیمی خواندن این دیوونه خونه است میرفتم رشته ماست بندی کبیر ... والا !


گوش دهید :

برچسب ها : زندگی مجازی vs واقعی - زندگی ,مجازی ,واقعی , ,میکنم ,پوریا ,زندگی مجازی ,زندگی واقعیم ,قرار دارم ,دوست مشترک ,زندگی واقعی
فکر بد نکنید ها :/
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : فکر بد نکنید ها :/
star ^^
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !




اینم آهنگش :

برچسب ها : star ^^ - فایل ,آ ین نسخه ,مروگرهای رایج ,مرورگرتان توسط ,توسط پلاگین ,فراهم آورد
سینا دپرس چکار میکند
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
اُپن اشپزخانه را با سالسا و ماست موسیر و یک بسته چیپس بیوگ و یک عدد تردیلای طعم سالسا مزین میکند و به طور ایستاده در حالی که اهنگ پایین پخش میشود (با صدای بلند ، بدون هندزفری) سعی میکند آرام و ریتمیک با آن ب د و از خوراکی ها نوش جان کند !

ثانیه 2 و 40 به بعد را از دست ندهید ^^

بعد که تمام شد میرود داخل اتاق و آهنگ ۴ بار دیگر پخش میشود و اینجانب ریتمیک و پر اصول تری را برای اهنگ از سر میگیرد و حتی به فکر پابلیش آن در اینده می افتد ! (بلی آینده ! انگار همیشه قرار است ۲۰ ساله بمانم ^^)

یک سال پیش برای رفع افسردگی روش های مرسوم و معمول را به کار میبردم اما ... خب .. ادم دیگری شده ام ..
+ یک پلی لیست دارم که میخواهم بگویم بعد از مرگم توی مراسم پخش کنند :/ خیلی مس ه است ولی خب دیگر همینه که هست .

++ علت دپرس بودن را در وبلاگ پابلیش نمیکنم . تجربه نشان داده این کار جایز نیست ! اینو گفتم که ی نپرسد "چی شده " اخه بعضی ها انگار میخواهند یه کامنتی بدهند و بروند. میخوام بگم همین الان بروند :/
برچسب ها : سینا دپرس چکار میکند - اهنگ ,میکند
جنیفر در بلاگستان ؟
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

موزیک ویدئو papi از جنیفر لوپز را که دیگه همه دیده اید .. نه ؟ همانی که تبلیغ بانک هم ازش ساختند ! جی لو یه شیرینی مخصوص میخوره و میره توی خیابون و یهو میبینه عالم و آدم افتادن دنبالش بهش شماره بدن و اظهار عشق کنن بهش و این چیزا !


حالا این پست دیدم و متوجه شدم نسخه ایرانی papi هم داشته ایم !


^^

برچسب ها : جنیفر در بلاگستان ؟
زندگی مجازی vs واقعی
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

اینجا به بدترین وضعیت خودش رسیده ! در حالی که در زندگی واقعیم خیلی هم در حال رشد و اینا هستم .


جالبه . هیچ وقت نشده زندگی واقعیم و مجازیم همزمان در یک فاز باشن .


وقتی توی مجازی در شادی بسر میبرم اونقدر سرگرم چت و لایک و کامنت میشم که از زندگی واقعیم به طرز احمقانه ای عقب میمونم .. مثلا صبحا خواب میمونم و به نمیرسم یا مثلا ظهرا کوفته ام و شبا هم تا دو بیدار ..


اما وقتی تو مجازی سرم خلوت تره و در اوج عدم جلب توجه قرار دارم ، پست هام کامنت نمیگیره ، دوست مجازی برای چت ندارم و یا ترکم یا درگیر زندگی خودشونن . تو این مواقع افول مجازی ، در اوج زندگی واقعی قرار دارم .


از آهنگ ها بیشتر لذت میبرم . تکالیف را یک هفته قبل از موعد مینویسم ، را خواب نمیمانم و به دوستان واقعی ام بیشتر از قبل توجه میکنم !


نتیجه ای که گرفتم اینه که زندگی مجازی از دید زندگی واقعی یک گه به تمام معناست .


دیروز علی بهم گفت : بدی مجازی اینه که لحن منتقل نمیشه .


راست میگفت ! عین سگ راست میگفت ... من اینجا یک گه تایپ میکنم و هر ی بنا به سلیقه خودش یک برداشتی میکند. نمیداند من اصلا توی واقعیت این کلمه را به این صراحت نمیتوانم به زبان بیاورم ! خیلی وقت ها طرف مقابلم توی چت میگفت : الان دارم گریه میکنم !

و من پیش خودم گفتم : بیخیال !

و میزدم زیر خنده .


واقعیت اینه که میخوام زندگی مجازیمو محدود کنم ! تازگی ها یک مزاحم از روی دوشم برداشته شده . ی که به طرز نکبت باری منو به زندگی مجازی وصل میکرد. پریروز به علت وابستگی بیش از حد قطع رابطه کردیم !


(مثل این است که توی رو مه بنویسند : علت مرگ : لذت بردن زیاد از زندگی !)

بگذریم ! نمیخوام وارد جزئیات بشم !

یکم از دنیای واقعی :


الان در دوراهی مزحکی قرار دارم :

۱ . پنج شنبه خانه همکلاسی داستان نویسی برم ؟ به مدت دو ساعت . در یک خانه بسیار لو ! میزبان هم خانم هست و من قول داده ام که برم و اگر کنسلش کنم فکر کنم جنگ جهانی رخ بده :///

۲ . پنج شنبه خندوانه برم ؟ (تنها خوبی این گزینه این است که قرار است ف را به جای پوریا ببریم و پوریا وقتی با خبر بشود بدجور به برجکش میخورد !!)


روابط داخل یک level با روابط تگزاسی فاصله دارد ! آنقدر چیز های عجیب و غریب میبینم که دیگر دارم عادت میکنم :/


من و پوریا با اینکه دشمنیم ولی یک دوست مشترک داریم که جفتمان باهاش صمیمی ایم . خیلی وقتا هر سه تایمان در یک جمع حضور داریم و من و پوریا از دوست مشترک برای ابراز برتری و قدرت نمایی استفاده میکنیم . و تیکه ها و طعنه های غیر مستقیم بهم می اندازیم ! به خدا اگر میدانستم آ و عاقبت آن همه فیزیک و شیمی خواندن این دیوونه خونه است میرفتم رشته ماست بندی کبیر ... والا !

برچسب ها : زندگی مجازی vs واقعی - زندگی ,مجازی ,واقعی , ,میکنم ,پوریا ,زندگی مجازی ,زندگی واقعیم ,قرار دارم ,دوست مشترک ,زندگی واقعی
5886543096266620955_4
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : 5886543096266620955_4
فکر نکنم ی یادش باشه اینو ^^
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : فکر نکنم ی یادش باشه اینو ^^
باز هم شرلی ج ُن !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

دو سوم رمان شرلی ج ون را خواندم ... این کتاب پر از نفرت است .

تقریبا میتوانم ببینم تمام پتانسیل هایم برای ضد اجتماعی بودن که تا پیش از کنکور بر من حاکم بودند و با تلاش بسیار از من دور شده بودند حال با خواندن این اثر شگفت انگیز دارند قدم به قدم در من احیا میشوند و جان میگیرند .


ترس از غریبه ها ، سنگینی نگاه ، مهمان ناخوانده ، آرزوی مرگ برای افراد ، عدم تحمل تغییر شرایط ، توصل به افات ذهنی برای رهایی از درد ناشی از تغییر عادت و سرک کشیدن غریبه به زندگی ..

محدود روابط اجتماعی به نزدیک ترین افراد خانواده، نداشتن دوست ...


شرلی ج ون خارق العاده است ...

در مقدمه کتاب آمده ، او در ماه های ا عمرش چنان به اگورافوبیا یا ترس از مکان های باز و اجتماع دچار شده بود که حتا نمیتوانست از اتاق خواب ش ه و در هم ریخته اش بیرون بیاید. بنا به توصیه ای که خود او کرده بود، هیچ مراسم تشییع جنازه یا ختمی برایش برگذار نشد ...

برچسب ها : باز هم شرلی ج ُن ! - شرلی ,شرلی ج ون
شرلی ج ون ، بانوی شهیر ادبیات
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

با بچه های داستان نویسی قرار گذاشتیم حالا که نیست باز هم همدیگر را ببینیم و داستان بخوانیم ^^


چهارشنبه رفتیم جشن امضایی که اخیرن برگذار شده بود ب این بود تنها نویسنده ای که من میشناختم "مرعشی" آن روز نبود . البته صادق بیگی را دیدم. نمیدانستم او هم آنجاست . جوانی با عینک گرد و قد بلند که میگفت کتاب منو نمی ید؟



نگاهی به کتابش انداختم و وقتی صادق بیگی را رویش دیدم کلی ذوق و بهش گفتم چقدر اسمتون برام آشناست ! بعد گفت که توی مجله داستان هست و منم یادم امد که چندین داستان ازش خواندم ولی یک دانه اش هم یادم نبود :/


فرصت را غنیمت شمردم و هرچی بد و بیراه بود نثار مجله ^^

عقده ی ۳ سال پیشم را خالی که داستانی برایشان فرستادم و تنها ایرادی که ازش گرفتند بومی نبودنش بود .

بهش گفتم بدی مجله اینه که ۷۰ درصدش ایرانیه ! اونم گفت نه بابا فکر نکنم در این حدم باشه !


بعد گفتم که ارشیو داستان را دارم و اون هم خیلی از مجله تعریف کرد :/

گفت و گویمان ادامه نیافت چون پسر کنکوری همراهمون میخواست ع بگیره :/ قشنگ کل کتابفروشی فقط زل زده بودن به ما که داشتیم ع یادگاری ۷ نفره می انداختیم و اصلا معلوم نبود نویسنده کداممان است !


...


توی کافی شاپ جمع شدیم که چای بخوریم و داستان بخوانیم .. مجبور شدم یکی از داستان های وبلاگ را بخوانم ... داستانی که بلافاصله بعد از خداحافظی از وبلاگ برش داشتم . تا نتوانند با سرچ پیدایش کنند. البته همان پسر کنکوری فضووول متوجه شد که دارم از وبلاگ میخوانم ولی من واکنش بچگانه ای نشان دادم که بفهمد هیچ حرفی نمیخواهم درباره اش بزنم ...

پسر جالبی بود :) در واقع حضورش در آن جمع ۶ نفره مایه ی تسلی من بود :) چون به جز اون ، بقیه افراد جمع خانم بودند و خب اگر این پسر نمیومد من عمرا با ۴ تا خانم که متاهل هم تشریف دارن نمیرم بیرونگردی :/


حتی با وجود پسر کنکوری باز هم اوایل برام مشکل بود تحمل اون جمع . .. تصور کنید ، یک پسر بین آن هنه بحث های زنکی که خانم ها با هم دارند چه جایی میتواند داشته باشد ؟

بعد جالبه که خانم مریم میگفت سینا تو همیشه اینقدر تی ؟؟؟

البته بعدا که رفتیم کتابفروشی یخمان ریخت و تونستم باهاشون راحت تر حرف بزنم و چند تایی هم تیکه بندازم !


..

یکی از فایده هایی که آنروز داشت یدن رمانی از شرلی ج ون بود .

قبلتر داستان کوتاه جنجالیشو خونده بودم و حالا رمان آ ش رو شروع ، با همون فضای سنگین و روستایی داستان کوتاهش . م ه .. دقیق به همون سبکیه که من میخوام. یک سبک موراکامی وار باحال که میتوانی بدون اینکه چیزی از داستان بفهمی باز هم از کلمه کلمه اش لذت ببری .

شرلی ج ون همونطور که خوش میگفت ، به ۵۰ سالگی نرسید.

اوا عمرش به فوبیای اجتماع و فضای باز دچار شده بود و پاشو از اتاقش بیرون نمیگذاشت ...


تکه ای از این رمان ج ون که دارم میخوانم "ما همیشه قلعه نشینان" :


هلن کلارک گفت " اون آدم حساس ... غیر متعارفیه" و طوری به کانستنس لبخند زد که انگار این مساله تابحال یک راز بوده. فکر می اگر غیر متعارف همان معنی را میدهد که فرهنگ لغت میگوید، یعنی ؛ "خارج از هنجار" ، این خود هلن کلارک است که خیلی از عموجولیان غیر متعارف تر است ، با آن حرکات ناشیانه و سوال های غیر منتظره و با آوردن غریبه ها برای صرف چای. عموجولیان ت و ارام و طبق برنامه ی مشخص و منظم خودش زندگی میکرد؛ صاف و ساده، یادم آمد که قرار بود با عمو جولیان مهربانتر باشم و پیش خودم فکر که هلن کلارک نباید اسم روی آدم ها بگذارد.



برچسب ها : شرلی ج ون ، بانوی شهیر ادبیات - داستان ,خانم ,ج ون ,مجله ,البته ,نبود ,شرلی ج ون ,صادق بیگی ,داستان بخوانیم
echo
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : echo
امروز روزی عالی داشتم !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

نمیدونم چرا . شاید چون شبشو با کاپشن خو دم و روم لحاف کرسی انداختم . ازین لحافا که وزن یه سوسمار اوگان دارن!


شاید چون دستکش پوشیدم و تو مترو یخ ن . شاید چون اتللو رو سرانجام تمومش بعد چهار روز . شاید چون موزیک جدیدم رو امروز فهمیدم چقدر دوستش دارم با اینکه معنیشو نمیفهمم .


شاید چون سر کلاس قسر در رفتم و برخلاف سه جلسه قبلی دکمه پروجکتورو نزدم و یکی دیگه بجام زد !


شاید چون ماهی نبود . شاید چون آقای "کامنت" بهم دست داد اونم دوبار . شاید شاید شاید ...


شاید چون مریم فمنیست رو امروز تو کلاس محل نذاشتیم بهش شاید چون علیرضا زد رو شونم و بهم گفت : ردیف اولو نگاه ... برای هر کدوم یه لقب ساختیم ..


گفتم لقب مریم چیه ؟


گفت بُته اَن !

....


رفتیم سلف . غذا گرچه خوب نبود و نارنج من خشک و بی آب بود و کره یادم رفته بود بردارم . ولی اون پسره که اسمشو نمیدونم کره خودشو پرت کرد برام !


رفتم دو ساعت کتابخونه و حس درس خوندم ... به کشتی (نفر اول کلاس بعد از "کامنت" دیوونه البته !) گفتم اون مدت رو چیکار کردی ؟ گفت با بوشهری مینروب بازی ! ^^


خوشم اومد که وقتمو مفید تر گذروندم از کشتی و بوشهری که رفته بودن سایت . ولی من رفتم کتابخونه ! اونجا به طرز عجیبی همه چیز خوب پیش رفت . خوابم نمیومد . درس خوندم .

دو ساعت و نیم بعد رفتم کلاس فیزیک . نمیدونم چرا از خواب بیهوش نشدم . همیشه این ساعت چاقو میزدی شیکمم خونم در نمیومد از بس خشک و خسته و چوب بودم . ولی رفتم فیزیک . کلاس ۱۲ نفره مان با ۶ نفر تشکیل شد . تنها کلاس فیزیکی در عمرم بود که از اول بسم الله تا آ شو خوووب گوش دادم . حتی کلاس خصوصی هایی که برای کنکور رقتم این جوری نبودم .


مرد با سوادی هست . میگن بد نمره میده ... برای همین فقط ۱۲ نفر باش برداشتن . اما هر سوالی داشتم پرسیدم . درباره زندگی نامه دانشمندا ... و فیزیک فلسفه و این چرت و پرتا ...


قشنگ معلوم بود ای فیزیک داره طرف . کمتر ی رو دیده بودم که اینقدر رسمی باشه . خیلی صمیمی و حتی کمی شوخ طبع ولی رسمی رسمی رسمی .


بعد با کشتی برگشتم .. تو راه کلی حرف زدیم . همیشه کشتی رو تحمل می ولی اینبار اونقدر حرف زدم باش که تمومی نداشت .


زن و شوهری اومدن کنارمون نشستن (توی وسیله نقلیه ای که توش بودیم) و یه جورایی داشتن رابطه های عشقولانه برقرار می . مرده دستای زنه رو یه طرز چندشی گرفته بود دستش . از چند زاویه مختلف به خانومه نگاه . با توجه به اینکه اول من و کشتی اونجا نشسته بودیم . حق اینکارو داشتم یه جورایی . حتی از شیشه هم به قیافش نگاه ! ^^ خداروشکر اون زنی نبود که باید باشه ! درسته ارایش دلفریبی داشت اما صورتی عجیب شبیه ماهی و چشمان وزغی داشت . البته هیچ بد نیست ... ولی مسلمن به مردی که دست هایش را چسبیده بود حسودی ام نمیشد . حتی سعی زن را دوست بدارم .

وجودشان به صحبت های منو کشتی اندکی لطمه وارد نساخت . حتی شور و شوقش را برد بالا . خاطره آن حرامزاده ای را برای کشتی گفتم که در راه مدرسه به خانه یک کتابچه دعا را تحت عنوان نذری به من تعارف کرد و منم برداشتم و وقتی تقاضای پول کرد و من کتابچه را خیلی با احترام گوشه پیاده رو گذاشتم مرا چند داد و من با نفرت بعد از آن روز فرمان زندگی ام را چرخواندم ...


(تکه ای از نمایشنامه اتللو)


کشتی خاطرات مشابه و خنده دار دیگری گفت . از نیازمندانی که کشتی ازشان ترسیده و فرار کرده یا هرچه پول داشته کف دستشان گذاشته .


کلا امروز روز خوبی بود . اگر میخواهید روزتان خوب باشد . با کاپشن بخو د دستکش بدست کنید اتللو را در صبح همان روز تمام کنید و برای یکی از همکلاسی های تان که بعلت فمنیست بودن خیلی راحت با شما قطع رابطه کرده لقب "بته گه" را نسبت بدهید . در ضمن از کلاس فیزیک لذت ببرید و در کلاس های دیگر هم هر سوال خنده داری داشتید بپرسید ! زیرکانه ترین سوال هایم همان هایی بودن که بچه ها بیشتر بهشون خندیدن ...

بچه هایی نادان ! ^^


+ آهنگی که گفتم بعلت حجم زیاد فقط اسمشو میذارم . هرکی خواست بره کنه .

beyond you - 40 watt sun

برچسب ها : امروز روزی عالی داشتم ! - شاید ,کشتی ,کلاس ,فیزیک ,گفتم ,رسمی ,نگاه ,رسمی رسمی ,کلاس فیزیک ,شاید شاید
فیروزه گند زدی به اعصابم همین
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

وبلاگ تریبون شخصی هر ی هست :/ عقده هایتان را انجا خالی کنید . بذار بهت بگن عقده ای !


+ احتمالن موقتی است . باید دید این خشم چقد طول میکشه


:: درسته که سر در این وبلاگ نوشتم هر انتقادی بجاست . ولی فقط توی این وبلاگ منظورمه ... امور خارج از وبلاگ شامل این مورد نمیشوند ! والا . یه فرقی باید باشد بین ان چیزی که به صورت عمومی در اختیار عموم قرار میگیرد و چیزی که در زندگی خصوصی هست :/

برچسب ها : فیروزه گند زدی به اعصابم همین - وبلاگ
داستانی کلاسیک در راه است
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

داستانی متفاوت . و نه چندان بلند . به سبک کلاسیک با فضایی از ژاپن باستان .

برای درک داستان باید بدانیم ژاپن در روزگاران قدیم به صورت کشوری متحد نبوده و خاندان های مختلف بر بخش های مختلفی از آن حکم میراندند. حتی با وجود امپراطوری واحد ، این حکمرانان محلی بودند که قدرت را در حوزه خویش در دست داشتند .


خودم رو موظف دونستم خبرش رو قبل تر اعلام کنم . و اگر میشه بگین ترجیح میدین داستان دو تکه و در دو روز مجزا انتشار بیابه یا اینکه کلش رو با هم میخواین ؟


ببخشید این متن کمی ح نامظم دارد علتش اینه که دارم با یک انگشت تایپ میکنم . باقی انگشت ها مزین به سس و تردیلا هستند !


+ محض اطلاع : داستان پس از جوگیری ناشی از خواندن نمایش نامه اتللو اثر ش پیر نوشته شده .


تکه ای کوتاه از داستان :



تانچی بادبزن تشویش را میبندد . با فریاد ندیمه اش ، گورا را صدا میزند : گورا ، لباس ملاقات با مرد عصبانی را بیاور .

هاشی تعجب میکند . از اینکه ملکه برای هر مناسبتی لباس خاص خود را دارد . از جایش بلند میشود .

تانچی : های . مگر من اجازه برخواستن به تو دادم .

هاشی اضطراب گرفت . اولین کاری که کرد تعظیم سریع و خاشعانه ای بود . که ناگهان تانچی خندید و گفت :
با این شوخی میشود چهارمین بار . برو . از اتاق برو تا گورا نیامده و این وضع مضحک را ندیده .

هاشی : رفتار جالبی نبود ملکه . آن هم در این موقعیت حساس. شما را بعد از عصرانه در سرسرا ملاقات میکنم .

برچسب ها : داستانی کلاسیک در راه است - داستان ,هاشی ,تانچی
kill bill
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

قربونت بشم که نتونستی اینم حفظ کنی و کپیش کردی !

یه دونه l آ شو جا انداختی ^^

برچسب ها : kill bill
alan walker - alone
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : alan walker - alone
ی میدونه اکانت گذر آنلاین چیه ؟؟؟
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
من برنده شدم یه اکانتش رو .
۶۰ روزه
برچسب ها : ی میدونه اکانت گذر آنلاین چیه ؟؟؟
مای فِیوِریت شعرز !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

(اینا بخش کوچکی از شعر هاییست که طی سالهای دبیرستان پیدا .

نام شعرا رو ندارم بعضی هاشو . هرکدوم رو کنجکاو بودین در نت سرچ کنید

البته اکثر شعر ها تکه هایی پخش و پلا و بدون ترتیب از قصیده ایوان مدائنِ خاقانی هست که هر بیت اش رو که میشنوم کل بدنم میره روی ویبره . بماند )


ای آنکه به ملک خویش پاینده تویی

در ظلمت شب صبح پراکنده تویی


در های امید بر رخم بسته شده

بگشای خدایا که گشاینده تویی


***


بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا

صد پند نو است اکنون در مغز سرش پنهان


(اشاره داره به تاج انوشیروان که روش پندنامه حکاکی شده بود)


***


ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد

خوبی قمر بهتر یا آنکه قمر سازد


(مشاورمون وقتی اینو میخوند چشماش از اشک برق میزد)


***


آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت


بهرام که گور میگرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت


***


هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان

ایوان مدائن را آیینه عبرت دان

...


خود دجله چنان گرید صد دجله خون گویی

کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان


...


از آتش حسرت بین بریان جگر دجله

خود آب شنیدستی کاتش کندش مژگان


...


یک ره ز لب دجله منزل به مداین کن


وز دیده دوم دجله بر خاک مداین ران


***

از ماه

لکه ای بر پنجره مانده است

از تمام آب های جهان

قطره ای بر گونه ی تو

و مرزها آنقدر نقاشیِ خدا را خط خطی د

که خونِ خشک شده، دیگر

نام یک رنگ است


از فیل ها

گردنبندی بر گردن هایمان

و از نهنگ

شامی مفصل بر میز...

فردا صبح

انسان به کوچه می آید

و درختان از ترس

پشتِ گنجشک ها پنهان می شوند


از مجموعه شعر «سطرها در تاریکی جا عوض می کنند» / {گروس عبدالملکیان}


برچسب ها : مای فِیوِریت شعرز ! - دجله ,گرفت ,تویی ,آنکه
هشتک :/ پر
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

حس و حالش نیست متن بنویسم فقط یه سری سند رو میکنم این سری :/

( ادامه مطلب )

ادامه مطلب
برچسب ها : هشتک :/ پر - ادامه مطلب
اون اهنگی که میخواستم حجمش زیاد بود ...
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

دارم میرم تئاتری که یکی از بازیگراش گوینده اول شخص یه برنامه رادیویی بود که هفته های ا کنکور گوش میدادم .. برنامه ۹۰ دقیقه ای که هروقت خیلی درس میخوندم به خودم جایزه میدادم


تو تابستون تونستم از طریق کانال تلگرامش چند تا وویس ازش بگیرم ^^

با اون صدای رویاییش اسممو صدا میزد و میگفت داستانت رو خوندم و خوشم اومد و اینا (ذوق زدگی !!)


حالا میخوام از نزدیک ببینمش !


برچسب ها : اون اهنگی که میخواستم حجمش زیاد بود ...
واقعا تا جنون فاصله ای نیست از اونجا که توئی
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

عنوان :/ چی بگم والا !



آقا کیل بیل kill bill را ببینید . اصلا عمرتان را به هدر داده اید و این صوحبتا اگر ندیده اید :)) (شوخی ... ولی خوبیه مخصوصا اگر آدم موسیقیایی ای هستید . چون تارانتینو خیلی دوست داره از موسیقی استفاده ابزاری ببره تو هاش .. )


امروز مون برف اومده بود چه برفی . فقط مخصوص گلوله پرتاب و این صحبتا ...


تجربیات جالبی ب ! خودم هم باورم نمیشه . مثلا سابقه نداشته من به دختری که نمیشناسمش گوله برف پرتاب کنم .


بعد جالبه واکنشی نشون نداد فقط نگاه کرد . نه حراستی نه ع گرفتنی نه داد و بیدادی نه حتی ذوق نمودنی !

بعد گلوله بعدی هم انداختم .چند تاشون به هدف خورد.طرف داشت خیلی بامون راه میومد و اگر اون رفیقش هی چوب لای چرخ نمیذاشت درست حس برف بازی میکردیم. کلا یه جور تلپاتی عجیبی بود .. (بماند که من تنها نبودم و با دوست خارجیم بودم و اون بهم جرئت همچین کار غیر عادی ای رو داد !!)


از کار های غیر عادی دیگری که کردیم اب سه عدد ادم برفی و گرفتن از این عمل ی بود . ادم برفی هایی که با کلی ذوق و شوق ساخته بودن. :دی


چندین مورد مردم آزاری هم داشتیم . دوستم وانمود میکرد که میخواد منو با برف بزنه یه گوله بزرگ دستش میگرفت و پشت سرم میدوید . کار منم این بود که از زاویه مناسب به دختر ها نزدیک شوم و دوستم که گوله را میزند بخورد توی سر و صورتشان ..

از ۴ باری که اینکارو انجام دادیم یک مورد موفق از آب در اومد و قشنگ کپه برف رو کوبید تو کله دختره . :))



برچسب ها : واقعا تا جنون فاصله ای نیست از اونجا که توئی - گوله ,برفی ,
هشتک : پرتقال
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

سلام پرتقال ! چخبر ؟ :دی

(ادامه مطلب)


ادامه مطلب
برچسب ها : هشتک : پرتقال - ادامه مطلب
صبح بخیر !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : صبح بخیر !
hozier
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : hozier
انتظار واکنش داشتم !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : انتظار واکنش داشتم !
صاحب وویس گم شده :(
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : صاحب وویس گم شده :(
برای چی پست میگذارم ...
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

وقت ندارم این روز ها ...


نه به خاطر اینکه درگیر م .

به خاطر اینکه درگیر یه آدمم ...


پریروز برای کارت ملی رفتم مترو شادمان ٬ وقتی گرفتمش از خوشجالی تصمیم گرفتم یک راست نروم خانه. دیدم مترو به اندازه ای که انتظار میرفت شلوغ و ترسناک نیست. برای همین رفتم صادقیه و از اونجا ارم سبز ٬ بعد از ارم سبز تغییر خط دادم به سمت کلاهدوز که بروم انقلاب ..


فهمیدم از همان شادمان هم میشد رفت انقلاب ولی خب ایده انقلاب رفتن وقتی به ذهنم رسید که دیگر به صادقیه رسیده بودم.


ارم سبز که پیاده شدم متوجه شدم از آنی که فکر می بزرگ تر است. سقف بلند ٬ راهرو های طولانی . بیشتر شبیه یک فرودگاه در حال تعمیر و نیمه متروک در اروپا بود تا یک ایستگاه مترو در تهران.


سوار خط زرد که شدم (تا به انقلاب بروم) داخل قطار شدم و چون جا نبود ٬ ایستادم. بعد کمی سر چرخاندم و دیدم یک جایی خالی است. جلدی نشستم روش . جلوم یه زن شبیه عشایر نشسته بود که یکم خل میزد چون چشمانش رو یک جا ثابت نبود و هی میچرخید. انگار مبهوت مترو شده بود.

سمت چپش٬ زنی نشسته بود با شوهرش (یا نامزدش٬ ولی مطمئنم ش نبود) که خیلی توجهم را جلب کرد. زن لاغری بود٬ روسری گلبهی (یا همان صورتی مایل به قهوه ای) پوشیده بود ٬ یک جور هایی تیپ دانشجو های دهه ۶۰ را زده بود. مانتوی از مد افتاده کرمی ٬ نگاهی ی در چشمانی نیمه گود افتاده و نه چندان دلفریب ٬ ابرو های نازک بدون آرایش ٬ ی که میخواست دیده نشود ولی زیاد ببیند. دقیقا مرا یاد «پاییز سال بعد» انداخت :)

مردی که کنارش بود متعادل تر بود ٬ جوانی لاغر با ریش لنگری ٬ کت قهوه ای و بافتنی آبی تمیز . اما باز هم میشد شیطنتی که در چشمان زن بود را در او هم دید.

این زوج همه را به دقت نگاه می د . و زن در گوش مرد درباره هر نظری میداد. حتی درباره ی من. سعی خودم را خنگ جلوه دهم تا ببینم چه درباره ام میگویند. بغل دستی ام پسری موجه بود که داشت صد سال تنهایی را میخواند.


برای آنکه بیکار نباشم و همینطور زهر چشمی از آن زوج فضول بگیرم و حس خود برتر بینی به خودشان نگیرند ٬ کتابم را در آوردم و شروع به خواندن. قشنگ دهانشان بسته شد. خوشم آمد از این ایده.


بعد دوباره نگاهشان پی در پی . که بفهمند آن موقع که مرا زیر نظر داشته اند من چندین برابرش زیر نظر داشتمشان. البته تمرکزم روی زن بود. مرد بچه مثبت تر از این حرف ها بود و انگار در تله ی زن افتاده .


بعد زنی چادری رد شد که آه و ناله میکرد و میگفت پسرش بیمار است و این حرف ها. برایم جالب بود که زن ی (یا همان پاییز) با نگاهی متعجب به زن نیازمند نگاه میکرد. انگار در دو راهی اینکه کمک کند یا نه مانده بود. ها ها ٬ زن بودنش و رحم و عطوفت نه اش اینجا جلوی ی بودنش را سد کرده بود.

زنی که به کوچک ترین اتفاقی واکنش نشان میداد و میرفت در گوش همسرش پچ پچ میکرد حالا با دیدن آن زن نیازمند دهانش بسته شده بود.


آنجا مردی به مرد دیگر گفت این زن نیازمند را پارسال همین موقع دیده که همین داستان را تعریف میکرده.


به انقلاب که رسید سریع پیاده شدم و آن زوج باحال را رها ! به همین راحتی هرگز نمیبینمشان. نمیدانستم به چه مقصدی میرفتند. ولی احیانن بدم نمی آمد بدانم :) اگر یک نویسنده واقعی بودم سایه به سایه و قدم به قدم تعقیبشان می . اما خب ٬ کار های دیگری داشتم.


اتفاق جالب دیگری که افتاد از صادقیه تا ارم سبز بود. در ورودی مترو باز بود. جمعیت زیادی جلوی در ایستاده بودند ولی داخل قطار نمیشدند. در واقع منتظر قطار تندرو بودند که ۱۰ دقیقه دیگر میرسید. نمیخواستند با این قطار ٬ که کندرو بود ٬ بروند.

اما تا اینجا چیز جالبی رخ نداد ٬ تا اینکه یک نفر که توی قطار بود پرسید : اینا چرا داخل نمیشن ؟

و یک نفر گفت که منتظر قطار بعدی اند.

بعد طرف برگشت گفت : من فکر چالش مانکن و این صوبتاست ://///////////////


قشنگ تا لحظه حرکت قطار که یک ۴ دقیقه ای میشد و این جمعیت جلو در ایستاده بودند من هی هر چند وقت یه بار یه نگاهی بهشون مینداختم و پخی میزدم زیر خنده ... خیلی زشت است اینکار ٬ یک دقیقه خودتان را بگذارید جای آنها. یک جا ایستاده اید. و یک نفر که نشسته (لم داده) هی به شما نگاهی عاقل نه اندر سفیه میندازه و خخخخ میکند و رویش را برمیگرداند ٬ ده ثانیه بعد این چرخه ادامه میابد. واقعا که زجر آور است.

...


یک هفته قرار بود زنگ بزند و نمیزد. توی رستوران بودم که گفت : بزنگم ؟

گفتم : الان ؟ دارم شام میخورم.

شام تموم شد و از آنجا زدم بیرون. رفتم داخل یک کتابفروشی ... دیدم چیز جالبی ندارد. رفتم بیرون. که زنگ زد.

جواب دادم ... توی سر و صدای انقلاب در اون ساعت توی خیابان مس ه ترین کار حرف زدن با موبایل است . برگشتم توی همان کتابفروشی ...

خیلی کار زشتی بود. خودم را سرگرم دیدن کتابها نشان دادم در حالی که داشتم باهاش حرف میزدم :! بعد ۵ دقیقه فروشنده آمد و گفت : چیزی میخواستید ؟


در این مواقع راست گفتن خیلی به کار می آید پس گفتم : نه چیزی نمیخواستم اومدم یکم با تلفن حرف بزنم. میخواین برم بیرون ؟

گفت : ببخشید ولی داریم میبندیم.

گفتم : اوکی ...


زدم از آنجا بیرون . صدای موتور و ماشین و آدم و بلند گو های تبلیغاتی ...

رفتم و یک کوچه را پیدا . چند نیمکت داشت. نشستم و حرف زدیم. واقعا عذاب آور بود. خیلی با خودم کنار آمدم که از گفت و گوی تلفنی لذت ببرم ولی خب من برای اینکار آمادگی یا تجربه قبلی نداشتم ... لحظاتی بود که او داشت مرتب حرف میزد و من یک کلمه اش را هم نمیفهمیدم چون داشتم نگاه های فروشنده لباس را تجزیه تحلیل می تا بفهمم بودن من در آنجا چقدر ضایع است. خوشبختانه به من نگاه نمیکرد. ولی از رستوران سنتی ای که دقیقن روبروی نیمکت بود یک مرد گنده عضلانی با تی صورتی امد بیرون که نگاهش میتوانست اذیت کننده باشد.

از طرفی پشت سرم هم دو پسر نشسته بودند و خب نمیخواستم مکالماتم به گوششان برسد.


خلاصه به هر ترتیبی بود سر و ته قضیه را هم آوردم. و پاشدم که بروم سوار مترو شوم. به نظرم مکالمه در کل خوب بود. یک سال پیش در همین موقع چنین کاری ازم بر نمی آمد پس همینش هم خوب است. از طرفی چون او آدم وراجی بود ٬ حرف نزدن های من خیلی برایش آزار دهنده نبود.


...


در گردش دیروز نکته ی خیلی اساسی ای که وجود داشت چت های من بود حین دیدن در سینما یا راه رفتن در خیابان. در گروهی سی چهل نفره هستیم که توش درباره ادبیات و اینا حرف میزنیم. توی حد فاصل بین اول و دوم بحثی در گروه راه افتاد درباره نئاندرتال ها. اون شخص مدعی میشد ما و نئاندرتال ها ژن مشترک داریم ولی من خودم را به در و دیوار میزدم که نئاندرتال ها منقرض شدن و اجداد انسان از آفریقا بودن. نمیدانم سر انجام چی شد. ولی خب دیدم یک نفر هم داره از من طرفداری میکنه و فکر کنم همین باعث شد طرف بحثو ول کنه به امون خدا ....


مریم (یا همون پارادو ) رفت. بهش گفته بودم صبر کنه تا شاهد چیزی باشه که قراره توی وبلاگم ازش رونمایی کنم. ولی خب صبر نکرد. میخواستم نظرش رو بدونم ....


چیزی که حتما دیدنی بود. این تصمیم رو یک ماه یا شاید بیشتره که گرفتم .. . . من باید چراغ سبز یا قرمز دریافت کنم برای این تصمیم . فعلا که چراغ خا تری میبینم.


ولی بدون که من از بلاتکلیفی خوشم نمیاد. یا سبز یا قرمز :)



برچسب ها : برای چی پست میگذارم ... - قطار ,خیلی ,انقلاب ,مترو ,همین ,بیرون ,ایستاده بودند ,منتظر قطار ,همین موقع ,داخل قطار ,اینکه درگیر ,خاطر اینکه درگیر
انتظار واکنش داشتم !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

یکم چشم بچرخوانید ! :/

واقعا کوری؟ کور اما بینا ؟ کورهایی که میتوانند ببینند اما نمیبینند

برچسب ها : انتظار واکنش داشتم !
نظر من به شما :( دپرس شدم آ اش
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !





اما این صفحه آ ی (پایین) موقع نوشتن جملاتش موجی از ناراحتی و افسردگی اومد سراغم. کلا با چیزی که مربوط به گذشته بوده و الان نیست مشکل دارم ..انتهای لیست اختصاص داره به وبلاگهایی که مدت طولانی بروز نشده اند و دیدن بعضی از اونا یه جوری برام عذاب اوره.


بین این افراد خانوم والیوم و ثنا رو میشه دید که از دوران پارینه سنگی خواننده ام بوده اند و هنوزم هر از گاهی میان .. ولی چه امدنی ؟ دیگر مثل سابق سرحال وب نویسی نمیکنند .

تراژدی بعدی در مورد این پست ها اینه که اغلب محتوای غم آلودی دارند بعنوان پست ا . مثل ف.ع که تو پست ا ش میگه من دیگه نمینویسم ..


یادی کنیم از مریم (paradox) که رفته .. هوووف امیدوارم خودکشی نکنه چون خیلی ازش حرف میزد . کاش قبل از رفتن رمزشو میداد به من .. گنجینه ای ناب از کامنت های خصوصی خودم اون توئه .. امیدوارم این گنجینه زیر خاک نرفته باشه ...

و اولین شخص این لیست . دوستی که نمیدونم چرا دیگه اپدیت نکرد وبشو ...


وقتی مامانت زنگ میزنه و به جای سلام میگی "الو" ، اونم عصبی میشه و بعد یه همچین پیامکی بهت میده ...


برچسب ها : نظر من به شما :( دپرس شدم آ اش
جاوا قسمت دوم
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

- باید یه جوری جمعش کنیم . .

- چه جوری ؟ زنگ بزنیم آتشنشانی ؟

- نه ٬ اونا همه واحداشونو فرستادن برای ساختمان پلاسکو ٬ بهشون زنگ زدم. گفتن تا دو ساعت دیگه یه نفرو میفرستن. اما خب خیلی دیره.

پاتریشا با آب و تاب حرف میزد. پنجول های لاک زده اش را توی هوا میچرخواند. شبیه فلسفه ای شده بود که حقوق زیادی میگرفت و میخواست به یک دانش آموز کودن فلسفه یاد بدهد. تلاشی ترحم برانگیز .

ال فکر کرد شاید پاتریشا از این سبک حرف زدن منظوری دارد.

ال با خودش گفت : « خب اگر منظورت اینه که از من میخوای این گند کاریو جمع کنم ٬ راستش باید بگم سخت در اشتباهی»

پاتریشا که انگار ذهنش را خوانده بود گفت

- اگر جو برگرده و این وضعو ببینه ٬ ممکنه سکته کنه .

ال از تعجب دهانش باز ماند.

- درباره چی داری حرف میزنی ؟

- ... اونا یک ساله که دنبالشن .

- کیا ...

- اونا .

ادامه مطلب
برچسب ها : جاوا قسمت دوم - ال ,پاتریشا ,اونا
سالاد
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

سالاد دسته سبد ید را محکم چسبید..
با دیدن لابستر های زنده توی بخش ماهی های فروشگاه احساس تهوع میکرد.خم شد روی سبدش. که اگر گندی زد. همانجا بریزد. چشمش دوخته شده بود به جعبه کورن فل ، و به تصویر میمون رویش

در آن لحظه که سعی میکرد بالا نیاورد، چشم میمون روی جعبه کورن فل تنها چیزی بود که میدید. در ۴ سالی که از این مارک استفاده میکرد تابحال اینقدر دقیق به چشم میمون خیره نشده بود. به نظرش آن چشم، که با رگ های خونی پوشیده شده بود، هرگز صلاحیت اینرا نداشت که بر روی جلد یک کورن فل مخصوص ک ن چاپ شود.

لابستر را از یاد برد. خواست از ح خم شدن بیرون بیاید که صدای مشمئز کننده ای در گوشش پیچید. ص قرچ مانند، مثل صدای خورد شدن جسمی چرب و سخت. صدا میتوانست صدای د شدن چند صابون تحت فشار صابون های دیگر در بخش قفسه های محصولات بهداشتی باشد.
اما سالاد، در ان سمت فروشگاه قرار نداشت. اگر صابونی در بخش بهداشتی میش ت، صدایش هرگز به گوش او نمیرسید.

پس چه ص میتوانست باشد ؟
خیلی وقت بود که متوجه شده بود آن صدا از کجا آمد. سعی میکرد با فکر به قفسه صابون ها، مغزش را گول بزند. اما مغزش او را تمس میکرد. چون واقعا میدانست چه خبر است.

« حتی تکه های ریز پوست آن چنگ نگون بخت را میتوانم روی پیراهن مکزیکی ام حس کنم »
احساس سنگینی بهش دست داد. اما نمیتوانست به خودش جرئت بدهد و با دست، پیراهنش را از ده های لابستری که چند دقیقه پیش با ضربه ساطور کشته شده بود، بتکاند.
ضعف و خستکی نمیگذاشت چرخ را از کنار آن جهنم هول بدهد.

بعد از ۴ سال ید از این فروشگاه، چرا تازه الان باید بفهمد بخش فروش ماهی ها، همان جهنم است ؟
فکر کرد اگر دینی داشت، حتما بعد از مرگ او را به بخش ماهی های فروشگاه سیدنی می آوردند.
« اگر به فرض محال بهشت میرفتم، کدام بخش از فروشگاه سیدنی سر در می آوردم ؟ »
بعد از کمی فکر افزود، « شاید قفسه کورن فل ها »


نگاهی به ید هایی که کرده بود انداخت کرد.
-کورن فل میمون موز خوار
-پودر تاید لباس شویی
-مارشمالو
-هویج
-نوعی نان خاص
-سرکلیدی دندان ببر (که به صورت سرکلیدی در امده بود و فروشگاه سیدنی تضمین میکرد که این محصول اصل بوده و مستقیما از صادراتی از هند است)
-چند کارتن کاغذ کلاسور
و یک سری ت و پرت دیگر که زیر باقی وسایل مخفی شده بود.

سرکلیدی دندان ببر را برداشت. به آن کاغذ آلومینیومی ای الصاق شده بود که رویش نوشته بود، این محصول ضمانت شده توسط فروشگاه سیدنی است.

آن طرف ورقه آلومینیومی نوشته بود، صادره از هند.

این ورقه آلومینیومی تنها ارزش این دندان بود. اگر کنده میشد. هر ی به سادگی آن دندان را با یک تکه چوب خشک اشتباه میگرفت. ببر نمیدانسته فروشگاه سیدنی، هزاران کیلومتر دور تر از محل تولدش، روزی تضمین میکند که دندانش، دندان یک ببر است.

احتمالن اگر از این واقعیت خبر داشت. خودکشی میکرد.

سالاد چرخ را هل داد. و از جهنم فاصله گرفت.

در حین دور شدن از جهنم. پیش خود فکر کرد که یک ببر چطور خودکشی میکند.

×××

(نظری اگر هست لطفن از بخش تماس با من مرقوم فرمایید ^^)

برچسب ها : سالاد - میکرد ,فروشگاه ,کورن ,دندان ,سیدنی ,جهنم ,کورن فل ,فروشگاه سیدنی ,ورقه آلومینیومی ,نوشته بود، ,سرکلیدی دندان
معذرت خواهی:(
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

ببخشید بابت دیر شدن داستان.....



برچسب ها : معذرت خواهی:(
داستان جاوا (قسمت ۱)
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

کماکان عذر میخوام اگر داستان در موعد مقرر تحویل داده نشد.

توضیحات مختصر درباره ی داستان و محتوای احیانن نامناسبش رو در پست دوشنبه ۱۱ بهمن آوردم . باشد که با توجه به آن این داستان را میخوانید.

خب این هم قسمت اول از داستان دو قسمتی من

جاوا

...

خون غلیظ ٬ به آرامی شیار های سرامیک را همانند یک الگوی از پیش تعیین شده پر کرد. دهان پاتریشا پر شده بود از مدفوع . در آن موقع خون با فشاری زیاد از دماغش زد بیرون. ناخن هایش به همراه ۶ عدد از دنده ها ش ته بودند ... و استخوان کاسه زانویش ٬ که متلاشیی شده بود.

چشمانش با اینکه کاملا باز بودند ٬ دیگر جایی را نمیدید.

پاتریشا رین ٬ مرده بود. در نتیجه سقوط از طبقه سوم.

...

سعی میکرد جاوا یاد بگیرد.

از سایتی که دوستش به او معرفی کرده بود.

اوایلش سخت نبود. اسلاید هایی که راه حل هایی بدیهی داشتند را یکی پس از دیگری حل میکرد . و حس کرد دارد پیشرفت میکند. اما اگر سرعت کندش را در نظر میگرفت حتی داشت پسرفت میکرد.

یک موسیقی ملایم از سمت آشپزخانه پخش میشد.

همزمان به این فکر میکرد امشب برای شوهرش ٬ چه شامی تدارک ببیند.

گوشی را برداشت . . .

- هی ال . میتونی بیای ؟

- آره همین الان خودمو میرسونم.

- حالا نمیخواد خیلی هم عجله کنی . .

به ساعتش نگاه کرد.

شوهرش ۵ ساعت دیگر سوار هواپیما میشد. یک پرواز ۳ ساعته به سمت پایتخت . بعد اگر در یکی از آن رستوران های دلفریب فرودگاه معطل نمیکرد٬ حداقل ۱ ساعت طول میکشید تا با قطار ٬ به حومه شهر برسد. جایی که زنش داشت در طبقه سوم آپارتمان نقلی شان ٬ جاوا یاد میگرفت.

(ادامه مطلب)

ادامه مطلب
برچسب ها : داستان جاوا (قسمت ۱) - داستان ,میکرد ,جاوا ,ادامه مطلب
لطفا جاوا رو بخوانید
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

با توجه به اینکه نمیخوام دوستان رو بیشتر از این معطل بذارم لطفا اگر قصد دارید جاوا رو بخوانید انرا به ا هفته موکول نکنید و همین حالا بخوانید چون به زودی قسمت دوم را قرار میدهم ...

(کلیسای نوتردام پاریس)

پس منتظر نظرات بیشتری زیر پست قسمت اول جاوا هستم ! اوووف از انجا که تاحالا تو این وبلاگ قانونی نداشتیم. پس این پست روغیر منطقی محسوب نمیکنم چون اصولا منطق ها را باید کنار گذاشت در این وبلاگ ! (چرا ؟ چون وبلاگ خودمه)

در ادامه چند صحنه دل اش از امروزم رو براتون توصیف میکنم (البته شاید از نگاه خیلی ها این چیز ها بچه بازی باشد) :




رفتم خندوانه امروز .. با دوستی که منو بلاک کرده اند . پوریا !


لعنت به این ادم .


داشت حرف میزد . از نامردی و نارفیقی و این چرت و پرت ها که اگر یک درصد میدانستم قرار است باهاشان مواجه شوم عمرا به این دعوت نمی امدم. گوش هامو گرفتم و با انگشتانم روی سرم ضرب گرفتم . که حتی یک کلمه اش را هم نشنوم و همینطور هم شد...


آنقدر اعصابش خورد شده بود که داشت میخندید . گفت کاش یک موبایل در می اوردم و از این لحظه میگرفتم .. از لحظه ای که سینا نمیخواهد حقیقت را بشنود .


به علیرضا گفتم : بخدا اگر میدونستم میخواد این بحث هارو پیش بکشه عمرا قبول می بیام خندوانه ...


علیرضا ابله بود . فکر میکرد دشمنی من و پوریا به راحتی با یک خندوانه امدن درست میشود . برگشت و گفت : همین الان بشینید و مشکلاتتون رو حل کنید .


و پوریا خطاب به من افزود : بیا خودت نمیخوای مشکلات حل بشه ..


گفتم : الان نمیشه چون تو عصبی ای . همین الانه که کلاشینکف در بیاری و پتپتمتمتپ ...

(من عصبانیت را بو میکشم . به دلایل متعدد که یکی اش دعوا های لفظی زیاد است )

گفت : من اصلا عصبانی نیستم ...

گفتم : به خدا هستی ..


خودش نمیفهمید ح صورت ادم ها هرچقدر مهربان تر باشد ، نشان از عصبانیت بیشترشان دارد . ان موقع هم پوریا ابرو هایش را متعجابه بالا داده بود و صدایش را اورده بود پایین . باهوش ها اینجوری عصبانی میشوند ...


گفت : یه بار مرد باش ..


از موقعیت استفاده و گفتم : اصلا من مرد نیستم . زنم .


گفت : خوب شد خودت قبول کردی ...


یک بک فلش بک میزنم به ریشه دعوایمان . پوریا ادعا میکرد من تبعیض تی قائل ام و دختر ها را با نگاهی نادرست و متفاوت مینگرم .


این حقیقت را همان موقع متذکر شدم : بعد به من میگه تبعیض تی قائل میشه . مگه اصلن زن بودن ه ؟


اون موقع دیدم حرفی نزد . درواقع شاید داشتم کاه رو به کوه ربط میدادم . ولی اینکه توانستم وادارش کنم که بحث را با سکوت رها کند بهم حس خوبی میداد !



توی استدیو خندوانه رامبد و پژمان بازغی اون وسط داشتند ریسه میرفتند که زدم روی زانوی علیرضا ، برگشت و نگاهم کرد . ما هر سه عینکی بودیم .


- دفعه بعدی یا من میام و پوریا نمیاد یا پوریا میاد و من نمیام .


جو نداد و برگشت . امیدوارم پوریا این حرفم را شنیده باشد . توی مدتی که با هم صمیمی بودیم متوجه شدم او یک رادار بسیار قوی دارد . هرچه بیشتر تظاهر کند که هیچی نمیشنود ، بیشتر میشنود .


بعد از تمام شدن ضبط دوباره خنده های مشترکمان شروع شد. حس عجیبی دارد ، اینکه با ی که با او دشمنی نسبتن جدی ای داری، بخندی ... بهش پول قرض دهی . دست بدهی و این چیز ها .

وقتی پوریا رفت .. من دو تا ساندویچ خوردم . نوشابه دهنی علیرضا را هم با یک دونات فرستادم بالا ... علیرضا گفت : من فکر موضوع اینجا حل میشه. ولی مشکل شما عمیق تر از این حرفاست ..


حرفش را تایید . اما باز هم از دست او عصبی بودم . که با وجود هماهنگی های قبلی مان ، پوریا را در لحظه ا دعوت کرد . چیزی که در مورد علیرضا وجود دارد اینست که هیچ چیزی درباره اش وجود ندارد . !)


از کل ماجرا احساس خوبی داشتم ، یکی اینکه علیرضا رفیق من است نه پوریا . دو اینکه این پوریاست که با من مشکل دارد، نه من با او .


اگر بتوانم از این دو ضرب شست استفاده کنم و برنامه دفعه بعدی خندوانه را بدون پوریا بچینم انوقت ضربه مهلک را زده ام ... ضربه نهایی !


منتظر قسمت دوم جاوا باشید ؛)

برچسب ها : لطفا جاوا رو بخوانید - پوریا ,علیرضا ,خندوانه ,جاوا ,گفتم ,اینکه ,دفعه بعدی , تی قائل ,تبعیض تی
فکر چون پولانسکی ساخته ارزش دیدن داره
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

واقعا که دیگه از پولانسکی انتظار نداشتم اینجوری سر ادمو شیره بماله . بعد از دیدن سه م ازش فکر اسمش یه برنده و همه اشو باید دید .


ولی ونوس در پوست خز (venus in fur) یک فاجعه به تمام معنا بود . فقط از فاجعه باریش دو تا چیزو ذکر کنم :

به زبان فرانسوی است

فقط دو بازیگر دارد


هیچ صحنه خاصی ندارد . همه چیز دیالوگ های بین این دو ادم است که در یک سالن نمور تئاتر میگذرد .


کلاه گشادی بود که سرمان رفت . فکر کنم در دو ماه جاری این تنها ی بود که دیدم و واقعا جایش بود بهتری پیدا می

برچسب ها : فکر چون پولانسکی ساخته ارزش دیدن داره
جاوا قسمت دوم
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

- باید یه جوری جمعش کنیم . .

- چه جوری ؟ زنگ بزنیم آتشنشانی ؟

- نه ٬ اونا همه واحداشونو فرستادن برای ساختمان پلاسکو ٬ بهشون زنگ زدم. گفتن تا دو ساعت دیگه یه نفرو میفرستن. اما خب خیلی دیره.

پاتریشا با آب و تاب حرف میزد. پنجول های لاک زده اش را توی هوا میچرخواند. شبیه فلسفه ای شده بود که حقوق زیادی میگرفت و میخواست به یک دانش آموز کودن فلسفه یاد بدهد. تلاشی ترحم برانگیز .

ال فکر شاید پاتریشا از این سبک حرف زدن منظوری دارد.

ال با خودش گفت : « خب اگر منظورت اینه که از من میخوای این گند کاریو جمع کنم ٬ راستش باید بگم سخت در اشتباهی»

پاتریشا که انگار ذهنش را خوانده بود گفت

- اگر جو برگرده و این وضعو ببینه ٬ ممکنه سکته کنه .

ال از تعجب دهانش باز ماند.

- درباره چی داری حرف میزنی ؟

- ... اونا یک ساله که دنبالشن .

- کیا ...

- اونا .

ادامه مطلب
برچسب ها : جاوا قسمت دوم - ال ,پاتریشا ,اونا
داستانی در راه است !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

ب متنش رو نوشتم .. امروز بازبینی میکنم و اگر ایراد جدی ای نداشت شاید همین امروز ، منتشرش کنم.


نکته ای که درباره داستان های وبلاگم وجود داره اینه که این داستانا فقط در محیط وب و اصولا مخصوص وب نوشته میشوند !


به هیچ وجه بیانگر سبک من نیست . من برای هر جایی به فراخور خواننده هایم داستان ها با حجم های متفاوت مینویسم !


خب این از حجم . اما درباره خود داستان ...


متاسفانه باید بگویم با یک داستان چندش طرفید ! تا حدی تحت تاثیر ایتالیایی " سالو یا ۱۲۰ روز در سودوم " نوشته شده و خب ، میدانید کارگردان این قبل از اکران عمومی اش به قتل رسید . لطفا بنویسید جزو هایی که هرگز نباید در عمرتان ببینید . البته من هم ندیدم . تنها بریده هایی از آنرا توانستم تحمل کنم و الباقی را متوصل شدم به نقد هایی که در باب این نوشته شده .


داستان امشب (یا شاید روزی دیگر) رگه هایی از تعفن موجود در این را داراست . طوری که شاید توانست تغذیه تان را تحت تاثیر قرار دهد. لذا فکر نکنید اینها از تخیل خودم در امده ! نکته بعدی و مهمتر اینکه اگر فکر میکنید جنبه اش را ندارید ، داستان را نخوانید . چون میدانم بازه سنی خواننده ها ممکن است به زیر ۱۵ هم برسد حتا (!) ، و درباره ت اغلب دوستان هم خب همه میدانیم که خانم اند. (فکر کنم چون خانم ها در ایران وقت بیشتری برای فکر دارند و به اندازه آقایون مجذوب و درگیر جامعه نمیشوند .. البته میتوانند بشوند ولی خب باید ازین خانم های ماجرا جو باشن و خب منم ادعا ن اینجا همه انواع خانم ها هستند !!! از طرفی آقایونی که اینجایند غالبا درونگرایند ولی خب به قشر خانم های بیان که نگاه میکنیم تنوع بیشتری را شاهدیم ،به دلایلی که عرض )


... لذا خواهشمندیم که نکات ایمنی رعایت شود . :)

+ الان توی مترو دو تا از همکلاسی هامو دیدم . میگن پروژه (برنامه نویسی) را زده اند شده ۳۰۰ خط . وقتی بهشان میگویم من هزار خط زده ام ، دهانشان باز میماند . البته من انقدر بدشانسم که مطمئنم آنی که گند زده منم نه اونا :/

برچسب ها : داستانی در راه است ! - داستان ,خانم , ,هایی ,نوشته ,البته
هنر کلاژ با paint از نرم افزار های پرکاربرد قرون وسطی !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

الباقی کلاژ ها در ادامه مطلب !

ادامه مطلب
برچسب ها : هنر کلاژ با paint از نرم افزار های پرکاربرد قرون وسطی ! - ادامه مطلب
پست رمز دار: لطفا رمز نخاین.
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : پست رمز دار: لطفا رمز نخاین.
هنر کلاژ با paint از نرم افزار های پرکاربرد قرون وسطی !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !



الباقی کلاژ ها در ادامه مطلب !

ادامه مطلب
برچسب ها : هنر کلاژ با paint از نرم افزار های پرکاربرد قرون وسطی ! - ادامه مطلب
juicy j feat. nicki minaj,... - low
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : juicy j feat. nicki minaj,... - low
.:: داستان کوتاه ::.
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

یقه کرواتم را در آستانه ساختمان کمی شل .

و وقتی درب مکانیکی اش با سروصدا باز شد. و از آن رد شدم.

دیگر با خیال راحت آن کروات را در آوردم ٬ در جیبم نگذاشتم که چروک نشود .

با کمک چراغ های ال ای دی به سمت اتاق مدیریت راهنمایی شدم.

فضای غبار گرفته ای بود. وارد اتاق شدم . خانم نگاهی عمیق به من انداخت.

- سلام .

روی یک ورقه چرک آلود نیم خیز شده بود. و یک خ ر چرک آلود در دست داشت. همینطور میز چوبی ای که رویش مینوشت با هر ضربه خ ر ریتم مز فی به آن میگرفت. که اگر بشود گفت ... یک ریتم چرک آلود بود.

موهای چتری اش چرب و صاف بودند. و از پشت عینکی چرب نگاهم میکرد. میتوانست مرا ببیند. اما من او را نه.

- اوه ... سلام آقای ...

- مهم نیست. نامم مهم نیست. ما در آن طرف ها نام نداریم.

(ادامه مطلب)

ادامه مطلب
برچسب ها : .:: داستان کوتاه ::. - آلود ,ادامه مطلب
رابطه فروغ و گلستان به من چه
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

وسط کلاس داستان نویسی ...

میگه تو بچگی فروغو دیده ...


اه .. دست از سرمون بردار فروغ ... نه با شعرات حال میکنم نه میذاری کلاس داستان نویسی به موضوعات مرتبط بگذره .. مُردی که مُردی .. میخواستی مست رانندگی نکنی ... به من چه ...


#میکروبلاگ

برچسب ها : رابطه فروغ و گلستان به من چه - داستان نویسی ,کلاس داستان ,کلاس داستان نویسی
عمر سایت ، هزار روز !
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

وبلاگم هزار روزه شد ... ^_^



پایین این پست نظر سنجی هست . (موافق/مخالف)


بگید که نظرتون نسبت به این وبلاگ(و نویسنده) مثبته یا منفی .

البته رای ممتنع هم میشه داد پس الکی رای ندید!

اولین نفر هم خودم رای میدم : +

...

قالب وبلاگ موقتی عوض شد :/

برچسب ها : عمر سایت ، هزار روز !
این پست را بخوانید #عامریکا
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

آن یار از آمد آی وله ... ! :دی


کلیک کنید !! مهجور ترین پست محبوب و همچتین محبوب ترین پست مهجور


(محبوب از نظر خودم مسلمن!)

با تشکر از پرهام برای یاداوری این پست !

واقعا لحنم رو ستایش میکنم در اون پست ! عمرا الان بتونم همچون متنی بنویسم . . . (جمله ناتمام است ، کلی کلنجار رفتم برای این بخش .. ا م به این پرانتز ختم شد ! :")


راستی ای افرادی که به نظر سنجی رای منفی دادید. همانا بدانید و آگاه باشید که ما بین شما جاسوسانی داریم !!! و نیز تعدادتون کمتر از حدی است که به چشم بیاید :پی


+ باتشکر ویژه از : همراز :)

و تمامی عزیزانی که مارا در این ... همراهی د

برچسب ها : این پست را بخوانید #عامریکا - محبوب
تاحالا با دختری که بلاکش کرده اید تئاتر رفتید ؟
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

نمیدونستم کنکور دادن به این جور پارادو ها ختم میشه :///


روابط بین ادما پارادو ه ... زبان اختراع شد برای جمع شدن در قبیله های کوچیک ، دربرابر ببر های دندان خنجری و ماموت های پشمالو ...


بقیه کاربرد های روابط انسانی فقط ده اضافاتی هستند که بشر در این چند ده قرن اخیر از خودش در اورده .. ما انسان ها برای روابط اجتماعی اینچنینی تکامل نیافته ایم ...

مگرنه این روابط عامل خودکشی میلیون ها انسان در هر سال ، نبود .

فکر کنم اگر هنوز در قبایل زندگی میکردیم. هم ببر های دندان خنجری و ماموت ها منقرض نمیشدند هم آمار خودکشی در جهان به این حد هولناک نمیرسید


دریافت

برچسب ها : تاحالا با دختری که بلاکش کرده اید تئاتر رفتید ؟ - روابط ,دندان خنجری
تاحالا با دختری که بلاکش کرده اید تئاتر رفتید ؟
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

نمیدونستم کنکور دادن به این جور پارادو ها ختم میشه :///


روابط بین ادما پارادو ه ... زبان اختراع شد برای جمع شدن در قبیله های کوچیک ، دربرابر ببر های دندان خنجری و ماموت های پشمالو ...


بقیه کاربرد های روابط انسانی فقط ده اضافاتی هستند که بشر در این چند ده قرن اخیر از خودش در اورده .. ما انسان ها برای روابط اجتماعی اینچنینی تکامل نیافته ایم ...

مگرنه این روابط عامل خودکشی میلیون ها انسان در هر سال ، نبود .

فکر کنم اگر هنوز در قبایل زندگی میکردیم. هم ببر های دندان خنجری و ماموت ها منقرض نمیشدند هم آمار خودکشی در جهان به این حد هولناک نمیرسید

برچسب ها : تاحالا با دختری که بلاکش کرده اید تئاتر رفتید ؟ - روابط ,دندان خنجری
میکرو بلاگ ۱
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
برچسب ها : میکرو بلاگ ۱
چی شده ؟؟؟
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

ی ایده ای در این باره نداره ؟؟؟


http://never-giveup.blog.ir/


فکر کنم من یه حدس هایی دارم :/



برچسب ها : چی شده ؟؟؟
تعقیب وحشی
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

دوباره دارم میخوانمش. از معدود کتاب هایی که بعد از کنکور خواندم قبل از آنکه حس درگیر اسمارت فونم بشم.


یکی از گنگ ترین کتابایی بود که خواندم. شاید به خاطر اینکه جزو یک مجموعه سه جلدی از موراکامیست. شاید به خاطر سانسور.

باید دوبار خواند تا واقعا این کتاب عجیب را فهمید ...

با وجود تخیل بی حد و مرز و گنگی های متعدد در کتاب ، این اثر یک شا ار به تمام معناست ...



بخشی کوتاه :


همه ع های تنهایی که از او توی آلبوم بود، کنده شده بود. ع های دو نفره مان، بریده شده بود و قسمت هایی که او در آن بود با دقت جدا شده و ع مرا تنها گذاشته بود. ع هایی که من در آن ها تنها بودم یا ع های کوهستان، رودخانه و ن و گربه دست نخورده مانده بود. سه آلبوم ع به یک گذشته تجدید نظر شده تبدیل شده بود. انگار از بدو تولد تنها بودم، همه روزهای زندگی ام را تنها بوده ام و تنها هم خواهم ماند.
یک زیرجامه، دست کم میتوانست یک زیرجامه باقی بگذارد.
این انتخاب او بود و انتخابش همین بود که هیچ ردی باقی نگذارد. میتوانستم، همانطور که فکر می قصد او هم همین بوده، آن را قبول کنم یا خودم را متقاعد کنم از همان ابتدا هم وجود نداشته. اگر او هیچ وقت وجود نداشت، پس زیرجامه اش هم وجود نداشت.

برچسب ها : تعقیب وحشی - وجود ,ع های ,کتاب
وقتی اس میاد ، دیگه از پای تا به سر سمع و بصر نمیشم +آپدیت شد ... ساعت ۷ صبح ۱۰ نفر اومدین تو سایت که چی !!!
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

یه زمانی اس دونی من پر بود از اس های تو ... حالا اینا جاشو گرفته .. دقیقن

از وقتی که رفتی این تبلیغات قارچ وار روزانه چیزی حدود ۲۰ اس ام اس میفرستند .

آهنگ پس زمینه این پست


+

کامنتت مخفی مانده بود بین الباقی کامنت ها :/ زین بابت ناچار گشتم اینجوری جبران کنم


فکر کنم خودمم تو همین رنج باشم :/


+ آهنگ خوب و این صوبتا


دریافت


قضیه اینجاست که وقتی اینو هیچ علاقه ای بهش نداشتم . نمیدونم چی شد که سیوش ... ولی چند وقتی هست که کشفش ...


به خودم اومدم و دیدم تو کل نیم ساعتی که دارم توی پارک قدم میزنم این لامصب تنها چیزی عه که تو گوشم پخش میشه ... به نظرم بسترش اونقدر وسیع و گلوباله که میشه هر احساسی رو بهش نسبت داد و همدردی دونست . یه جور داریم خودمونو گول میزنیم ... ولی حقیقت ترسناک اینه که جواب میده .. لاقل برا من که داده

برچسب ها : وقتی اس میاد ، دیگه از پای تا به سر سمع و بصر نمیشم +آپدیت شد ... ساعت ۷ صبح ۱۰ نفر اومدین تو سایت که چی !!!
i'm only human after all
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !




maybe i'm foolish, maybe i'm blind
thinking i can see through this and see what's behind
got no way to prove it so maybe i'm blind

but i'm only human after all, i'm only human after all
don't put your blame on me
take a look in the mirror and what do you see
do you see it clearer or are you deceived in what you believe

cos i'm only human after all, you're only human after all
don't put the blame on me
don't put your blame on me

some people got the real problems
some people out of luck
some people think i can solve them
lord heavens above
i'm only human after all, i'm only human after all
don't put the blame on me
don't put the blame on me

don't ask my opinion, don't ask me to lie
then beg for forgiveness for making you cry, making you cry

cos i'm only human after all, i'm only human after all
don't put your blame on me, don't put the blame on me

some people got the real problems
some people out of luck
some people think i can solve them
lord heavens above
i'm only human after all, i'm only human after all
don't put the blame on me
don't put the blame on me
i'm only human i make mistakes
i'm only human that's all it takes to put the blame on me
don't put your blame on me

i'm no prophet or messiah
should go looking somewhere higher

i'm only human after all, i'm only human after all
don't put the blame on me, don't put the blame on me
i'm only human i do what i can
i'm just a man, i do what i can
don't put the blame on me
don't put your blame on me

برچسب ها : i'm only human after all - only ,human ,blame ,after ,some ,people ,only human ,human after ,some people ,after all ,your blame ,only human after ,lord heavens above ,some people think
وقتی اس میاد ، دیگه از پای تا به سر سمع و بصر نمیشم
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

یه زمانی اس دونی من پر بود از اس های تو ... حالا اینا جاشو گرفته .. دقیقن

از وقتی که رفتی این تبلیغات قارچ وار روزانه چیزی حدود ۲۰ اس ام اس میفرستند .

آهنگ پس زمینه این پست


+

کامنتت مخفی مانده بود بین الباقی کامنت ها :/ زین بابت ناچار گشتم اینجوری جبران کنم


فکر کنم خودمم تو همین رنج باشم :/

برچسب ها : وقتی اس میاد ، دیگه از پای تا به سر سمع و بصر نمیشم
i look old !!
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !


در راستای تقویت زبان و نیز عاشنایی با فرهنگ اروپایی با این خانم چت کردیم. اول قیافشو ببین و سنشو حدس بزن ...


بهش نمیاد سی باشه ؟؟؟ بعد این ادم ۳ سال از من بزرگتره ... ن این ۲۲ نمیاد باشه ! حالا بگذریم قضیه اینه که نباید به خانم های خارجی درباره ی سنشون تصورات واقعیتونو بگین چون توهین تلقی میکنند ! :/




الباقی در ادامه :/ ببینید این خانم یک بار بهش گفتم به نظر سی ساله میای ، بعد قشنگ دهن مارو سرویس کرد از بس به این موضوع اشاره کرد. بخش های اشاره شده قرمز شدن :/


ادامه مطلب
برچسب ها : i look old !! - خانم
وحید خزایی بلاکم کرد+چت نباشیم
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
از وقتی فرجه های امتحانات ترم شروع شده دیگر شب ها خابم نمیبره.
ب برای اولین بار رفتم ببینم وحید خزایی کیه . دیدم داره می ه و یکم گوشت چرخکرده رو تفت میده . منم ۴۰ بار به اون پست کامنت دادم : ریده تو ماهیتابه #_#
نتیجش این شد که ایشون منو بلاک کرد .
وحید خزایی علیرضا رو هم به دلیل مشابه بلاک کرده بود. علیرضا زیر همه پستاش هشتگ #اسکل ها را معروف نکنیم زده بود
تازه از افتخارات علیرضا اینه که صفحه رسمی پادشاه عربستان هم بلاکش کرده :/
ب تا ۶ بیدار بودم و بعد از اینکه وحید خز منو بلاک کرد رفتم توی پیج افشین . سگ مصب چیزای خنده داری میسازه .
کلاس داستان نویسی امروز رو نمیرم چون واقعن ریده میشه به فرجه ی امتحانات . تا الانم اعصابم از دست یک رتبه ی بیست هزاری خورده و نمیدونم تا کی قراره اینطور باشه . شیطونه میگه ببندمش به رگبار :/
ولی خب حس بدی به ادم دست میده وقتی یک نفر که منو شما خطاب میکنه ببندم به رگبار ... البته تع ر مختلفی از رگبار هست. مثلا تعبیر بادمجون دور قابچینیش اینه که من همین الانم طرفو بستم به رگبار. بستگی به جنبه ی طرف هم داره . مثلا ی که یه بار بهش کفتم اف برتو باد و زد زیر گریه مسلمن ادم نرمالی نیست و ومن اسم رگبار براش رگبار تلقی میشه .
یاد یه خاطر اینستایی افتادم ... یه زنی که خیلی وقت بود پست های همو لایک میکردیم سر یه شوخی مس ه توی کامنت دونی ها منو بلاک کرد. یعنی من گفتم با این جلف بازی ها بتون شوهر نمیدن ها . اونم خندید و بلاک . منتها نمیدونست من رو قضیه بلاک حساسم من رفتم با پیج محرمانه اینستام توی پی وی طرف و چند تا ابدار بهش دادم و گفتم حالا دلم خنک شد منو بلاک کن .
بعد طرف برگشت و حرفای عجیبی زد [تم ترسناک] : من فکر می شما آدم مودب تری باشید. واقعن دیدن این ها که توسط شما گفته میشه برام عجیبه . من حساب شما هنرمندید و اینها .

جالبه که این ادم با این وجود منو بلاک کرده بود . منم بهش گفتم که اگر من با شعورم چرا بلاک کردی و اینها.

بعد برگشت گفت هیچ وقت این حرامزاده رو به ی نگو چون ممکنه طرف مادرش رو از دست داده باشه . و بعد اون اکانت محرمانه رو هم بلاک کرد.

من گفتم که همه ام از روی شوخی بود ولی خب فایده ای نداشت . وقتی یکیو به رگبار ببندی هیچ راه بازگشتی نیست.
صبح دیروز پاشدم و دیدم یک خانوم چت ، سه تا کامنتی که زیر پست بلند و بالاش دادمو پاک کرده بعد هم بهم خصوصی گفت : نپرس چرا .. دلم خواست .

واقعن به کجا داریم میریم . اه . اون از سولانژ که من یه کامنت طنز براش فرستادم و یه حمله انتحاری کرد به وبلاگم اینم از این که معلوم نیست سنتی رو با صنعتی زده که من بعد از ماه ها تعقیب وبلاگش و خوندن پست هاش و کامنت گذاشتن اینجوری باید ازش ری اکشن ببینم .
شاید تغصیر منه که تلاش میکنم با رتبه بیست هزار کنکور دمخور بشم . این ادم اگر جنس تفکراتش به من نزدیک بود رتبه کنکورش لاقل در تعداد ارقام با من یکی بود . #دوهزار

__یکی میشه #مرسی اه رو توضیح بده ؟ به جز مرکبات لطفا :دییی
___نقاشی از خودم jeremybrett هم بازیگر مورد علاقمه و ربطی به ع اون دختر اسکل نداره
___ع اول یه مدل روسی عه که دراینجا سعی داره خودشو شبیه sia کنه . و این شخص تنها ی بود که بعد از اینکه نقاشیشو کشیدم ، به جای به به و چه چه بهش انتقاد کرد :/
برچسب ها : وحید خزایی بلاکم کرد+چت نباشیم - بلاک ,رگبار ,میشه ,گفتم ,وحید ,کرده ,وحید خزایی ,بلاک کرده
کتابخانه نامناسب من
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !




نمای تمامیت خواهی نیز وجود دارد که بعلت کج افتادن کلا بیخیال گذاشتنش در اینجا میشم :) و به صورت لینک میذارمش


طبقه وسط کنار دستمال کاغذی هدیه یکی از دوستای مجازی هست ؛) الباقی هدایاشو در لابلای همین کتابا قایم و فقط اونیش که شک برانگیز نبود . ینی اوریگامی رو در معرض چشم گذاشتم. تاحالا ی ازم نپرسیده اونو از کجا اوردم. البته چشم غره های مشکوک رفتند و مثلا اینکه تو که همش نقاشی میکشی و داستان مینویسی از کی تاحالا اوریگامی ساز شدی . . . :))


همون طبقه وسط پشت کتاب شاهد خاموش از آگاتا ، کتاب طرح های تزئینی هست که از کتابخونه مدرسمون کش نرفتم(!) بلکه خورد به کنکور و منم پشت گوش انداختم بردنش رو . ینی این کتاب و چند تا کتاب دیگه رو میذاشتم تو کیفم تا فرداش ببرم تحویل کتابخونه بدم ، بعد کیفم کلی سنگین تر میشد بعد میدیدم مسئول کتابخونه نیومده منم در راستای تلافی باری که باید حمل می بردن اون کتابا رو محول به بعد کنکور ... اما بعد کنکور همانا و شخصیت جدید من همانا و نبردن کتابا به کتابخونه هم همونا !! الانم روم نمیشخ ببرم کتابخونه مگرنه دله نیستم


گفتم شخصیت جدید من بعد کنکور ! روز کنکور من آ ین باری که چت کرده بودم ۳ سال پیشش بود توی یاهو مسنجر بود که ۲۰ تا دوست مجازی داشتم .

یعنی نیاز به چت و اینا سال های دبیرستان درونم سرکوب شده بود و تنها با پسر ها ، آنهم در بازه سنی مشخصی که فقط به مسائل و درس فکر میکنند تعامل داشتم. البته باید هم همینطور میبود. ولی خب اکثر دوستانم یه ماسماسک دستشون بود و هرچند به درسشون لطمه میزد ولی جنبه استفاده از اونو یاد گرفتن و به چنگش اوردن. از اون طرف عقده ی ماسماسک نداشتن من هی باعث میشد از بقیه جدا باشم. کافی بود یه بحث کوچیک درباره فالو و اینا بین بچه ها راه بیفته تا من با تنفر و علامت سوال وار اون جمع رو ترک کنم ...


با دیدن محتوای اینستاگرام ح تهوع بهم دست میداد. مثلا دوستام که ماجرای وحید خزایی رو بهم گفتن رسمن داشتم اوق میزدم ... حتی چند باری که موبایلو از دوستام گرفتم دیدم چه محتویات جلف و گاهن چندش ناکی داره که گوشیو یه جور تو دستم میگرفتم که انگار کیسه پر شده ی دفع حاجات توی هواپیما را :////

حال فرض کنید این ادم تشنه ی چت اما بیجنبه و بدون پیش زمینه را جلوش یه اسمارت فون بندازی با تلگرام و اینستا ... هزار تا نقاشی هم داشته باشی که بخوای با همه در اشتراک بذاری ! همون هفته اول به واسطه ع نقاشی هام تو اینستا یه دوست امریکایی پیدا ... بعلت اختلاف ساعتی که داشتیم ، نصفه شب ها و حتی تا ۷ صبح هم باهاش چت می .


بعد از اون که یکم یخم در زمینه چت اب شد وارد جو ایرانی شدم و دوستای ایرانی یافتم . بعد هم قضیه وبلاگ در موازای اینها پیش میرفت و اینجا هم کم بده بستون نداشتم . فاجعه بار بود ... شخصیت من ۱۸۰ درجه تغییر کرد.


ااینکه بتونم جرئت پیدا کنم و به ی که تاحالا ندیدمش هم بدم جزو این تغییرات بود که خب البته خیلی مهم نیست ... یک بار در پیج رسمی برنامه مردم چی میگن ، من از نظر کارشناس برنامه دفاع . بعد افراد کثیف و بد دهنی من را مورد ترور شخصیتی قرار دادند، جالب بود که نظرم را با دلیل و مدرک نقد میکرد و از آن طرف هم جد و ابادم را از گور بیرون میکشید. آنجا اعصابم بهم ریخت و صحنه را ترک . اما حدود چند ماه بعد مورد مشابهی پیش امد و من یک لهجه ی جنوبی را غیر قابل فهم ذکر و حتی صاحب پیج هم به حرف من خندید. اما یک نفر ان وسط شروع نرد به فحاشی و باز هم ترور شخصیتی و اینها ... منم اینبار صحنه را ترک ن و تا میخورد طرف را مجازن کتک زدم ! حتی یک دوستم را هم تگ که طرف بترسد و هول برش دارد. طرف بعد از چند متوالی مرا بی فرهنگ خطاب کرد و رفت . اینبار دیدم چقدر حس قدرت بهم دست داد و از آن به بعد به جای بلاک همچین افرادی تا آ ین نفس مبارزه می . بعلت خلاقیتی که دید هنری بهم عطا کرده هم گاهی های جالب و ترسناک و داستان واری میساختم که کاملن طرف را نابود میکرد البته در چارچوب حرمت ، مثلن :

و و الگو های اخلاقیت بودن گویا

یا ، داهاتتون آنتن هم داره که اومدی اینستا ؟ فکر اونجا ها رو گرفته باشه

یا ؛ اونجا که بردنت سواد یادبگیری مدرسه نبوده ، سگدونی بوده بهت نگفتن که ناراحت نشی


هرجا هم طرف میگفت چته چرا اینقدر بی اخلاقی منم میگفتم اول خودت شروع کردی و لیاقت اینو نداشتی مثل عادم بات بحرفم ؛))

دقت کنید که طرف دعوای من افراد عادی نبودن. از قماش ارازل و اوباش هایی بودند که من یه حرفی میزدم ، خودشو الکی وارد بحث میکرد و با فحاشی و اینا مخالفتشو نشون میداد



....

ببخشید میخواستم درباره کتابخونه حرف بزنم نمیدونم چرا به فحاشی های لوس کشیده شد


....

اون قایقه رو از قشم یدیم. آفیشیال و این حرفا

....

طبقه وسط ، کتاب باران مرگ اولین کت بود که منو به گریه انداخت و تنها کت که من دو بار خوندمش . درباره یک فاجعه اتمی خیالی مشابه چرنوبیل منتها اینبار در آلمان ، و ای عزیزانش رو از دست میده . کتاب ک نه است . منم اولین باری که خواندمش این سن الانم را نداشتم پس مس ه نکنید.

....

از داستان نویسی هم کتاب در این کتابخانه هست ولی خب نمیگویم کدام است :)))

.....

راستی باغ وحشم هیچ جای اون باغ وحش دوران کودکیمو نمیگیره. حیوون های پلاستیکی ریز .. هرچی ریز تر بودند پر طرفدار تر ..

اینایی که الان دارم هر کدامشان خدا تومن است. بعد بزرگ و جاگیر هم هستند .


من هربار از یه حیوان فروشی عبور میکنم فقط رویم میشود یکی دو تایشان را ب م . یکی حتی اگر بابا هم همراهم نباشد ، از خود فروشنده خج میکشم ۱۰ تا حیوون ب م .

با همون سه تا سریع از مغازه میزنم بیرون .



تابحال نتونستم اون مدل باغ وحش ارزون دوران بچگی رو پیدا کنم. حیوونای ریز .. فکر کنم دو تا کیسه زباله پُر، ازونا داشتم ... نمیدونم چه بلایی سرشون اومد. احتمالن اونقدر رفتن زیر پای بابام که توی اسباب کشی ۱۱ سال پیش بابا همرو جمع کرده تو حیاط و نفت ریخته روشون و خلاص ..( البته کدوم احمقی پلاستیکو اتیش میزنه ) بعد بمنم گفتن گم شده .


اسباب بازی های بچگیم این دوره زمونه نمیدونم چرا نیست. مثلا یادمه خیلی دوست داشتم . ی میدونه چیه ؟

فکر کنم حاضرم لبتابم رو در ازای یک کیسه بدم .

برچسب ها : کتابخانه نامناسب من - کتاب ,کتابخونه ,کنکور ,داشتم ,البته ,باری ,ترور شخصیتی ,شخصیت جدید
موج آنفالو برای فالو شوندگان فیک :)
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

این استراتژی جدید من است. تابحال راضی بودم به اینکه تعداد کامنت ها بیشتر از ده تاست ولی الان متوجه شدم هر نظر دهنده دو الی سه کامنت میدهد و با یک حساب سر انگشتی تعداد کامنت ها در واقع همان کمتر از ده تا از آب در می آید ... منو بگو نشستم ۵۶ تا وبو دنبال ! به قول زهی خیال خام (اگر گفتی کدوم عاهنگش بود؟؟:)) ) حالا باید بشینم ۲۰ الی ۳۰ تا وب رو آنفالو کنم ببینم بازم همین وضع هست یا نه

ع : ظاهرش هم ک نه نیست چه بگویم از باطنش ، فرض کنید ۱۱ شب است و آنقدر هوا سرد است که انگشت هایتان داغ شده اند و انگار توی آب جوش دارند قل قل میجوشند ...


بعد بخواهید از این وسیله ترسناک بروید بالا ! میدانم برای بچه ها طراحی شده ولی بعلت سردی هوا نمیشد طناب هایش را محکم بچسبم . تازه یه کاپشن دست و پاگیر هم پوشیده بودم و تازه تازه باید حواسم میبود که گوشیم به همراه هدفونی که در گوشمه به اون طنابا گیر نکنه و تو اون تاریکی نیفته و گم و گور بشه .


لذا با همه این استرس ها و از اونجایی که نمیتونم همزمان رو چند تا چیز تمرکز کنم و مثلا حواسم باشد در عین اینکه خودم سقوط نمیکنم ، گوشی ام هم سقوط نکند ، فقط تونستم تا طبقه اول برم . اون میله هه رو محکم گرفته بودم و سرم داشت گیج میرفت . هنوز یه طبقه مونده بود . اول چند تا ع گرفتم و یه تلگرام چک بعد عزمم را برای رفتن به طبقه بعد جزم دیدم نه باید برگردم :دی ن ترسناک بود . اون موقع فهمیدم ترس از ارتفاع دارم. نمیدونم چرا اینقدر دیر باید اینو میفهمیدم .

اون شبکه شبکه های دورش هم ظاهرن جهت سقوط بچه ها طراحی شدن ولی اونقدر فضای خالی تور هاش عظیمه که فیل با صاحابش ازش رد میشه نمیدونم اینا رو برای چه سن و سالی ساختن :/


حالا به بحث اصلی میپردازیم :

حکایت اینستاگرا که ۴۰۰ نفرو فالو و ۲۵۰ تا هم فالور دارم بعد ۶۰ تا لایک در رویایی ترین ح ه ! یعنی وقتی نقاشی خیلی خیلی قشنگ میذارم با کلی هشتگ تازه ۶۰ تا لایک میخوره تازه ۴۵ تا از اون لایکا متعلق به افرادیه که اصن منو فالو ن و به خاطر دو کیلو هشتگی که زیر نقاشی درج میان و لایک میکنن . ینی تو ح عا من یه ع بدون هشتگ بذارم شاید ۱۲ تا لایک بخوره. اونم از جانب ۲۵۰ تا فالور ... حالا دختره لب و لوچه شو عین عنتر در میاره ۲۰۰ تا لایک میخوره (همون نقاشی ای که تو پست وحید خزایی بلاکم کرد ... گذاشتم رو از رو این کشیدم )


اکثر ایی هم که نقاشیامو خوششون میاد و لایک میکنند خارچی ها هستند . ایرانی جماعت اصلن تو این فازا نیست . همشون پلاسن تو پیج دنیا جهان بخت و اون یارو اسگله کیه ؟ اره ندا یاسی ..

چند وقت پیش رفتم تو پیج ایوانکا ترامپ دیدم دیگه کامنت ایرانی جماعت به چشم نمیخوره ... راسته که میگن باد اورده رو باد میبره ها .

برچسب ها : موج آنفالو برای فالو شوندگان فیک :) - لایک ,تازه ,کامنت ,نقاشی ,طبقه ,حالا ,ایرانی جماعت ,لایک میخوره ,تعداد کامنت
انا لله .. و انا الیه راجعون ...
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !
نباید میرفتی .
باید هر سال میخندیدی ... آنقدر که بعلت خنده زیاد رویت لقب هم بگذارند .

باید باز هم از کلاس های ل کننده اضافی با ۵۰ تا شاگرد تشکیل میدادی .

کلاس هایی که هرگز نتوانستم تحمل کنم .

باید میم و کاری میکردی که به بچه ها بربخورد . به خاطر درس نخواندشان .


جایگاهت والیست ... لبت همیشه خندان مَرد . نمیدانم چرا .. ولی حس میکنم بهترین معلمی بودی که داشتم .. وقتی که حس می بدقواره ترین دانش اموز مدرسه ام برگشتی و بمن گفتی آقا سینای خوشتیپ ... و من گفتم : با منی؟ خوشتیپ کجا بود ...
یک بار گفتی بچه ها برای سینا یه شونه ب ید ...

سوال را برایت حل و زنگ بعد وقتی وارد کلاس شدی با من محکم دست دادی و من یک خنده خج وار تحویل دادم ... نمیدانستم تو اولین ی باشی که برای مرگش اشک در چشمانم حلقه میزند . مو نداشتی . اما سیمای نورانی ات پوزخند میزد به تمام مو دار ها

بدان که تو برده ای . تویی که به ما میخندیدی و میگفتی روزی که شما کنکور بدین من خوابم ... راست میگفتی ... و به ریش ما میخندیدی و به اینکه معلمی با حقوق مناسب هستی و نیازی نیست مثل ما درس بخوانی خوشحال بودی . ...

تجارب فوق العاده و جذ توی عمرت داشتی . حتی با مدیر مدرسه تان دست به یقه شده بودی ... هر از تو سوالی داشت درست جواب میدادی . دنبال این بودم که از تو یک ننگ بکشم بیرون ، یک نقطه ضعف . ولی وقتی نگاه پاک و زحمتکش ات را میدیدم. دلم رنگ و بوی یوسف وار تو را میگرفت ... دیگر دنبال ایراد و سوتی نبودم ... اصلا نمیشد ... راه نداشت . رفیق خدا بودی ..

بدان که تمام خنده هایت درست بود . تو از ما بهتر بودی . زندگی سالمی داشتی . صبح ها در ماشین اخبار میخو و بعد گوشی را میگذاشتی کنار ...

تو درست بودی و ما غلط ... تو میخندیدی ... هیچ معلمی به اندازه ی تو نمیخندید. گلچین روزگار .. عجب خوش سلیقه است .
برچسب ها : انا لله .. و انا الیه راجعون ... - بودی ,میخندیدی ,درست ,کلاس ,خنده ,معلمی
لعنتی تموم شد به همین سادگی ؟؟؟
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

فک کنم تموم شد رابطمون . تسلیت میگم به خودم . یادم باشه وقتی عزادارم با ی حرف نزنم ... اه



برچسب ها : لعنتی تموم شد به همین سادگی ؟؟؟
تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی.
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

کافیه یه نخ ماهیگیری رو بندازی تو آب ، بعد چند ثانیه ، چوب پنبه ی قلاب حتمن میره پایین. این ماهی ها احمق تر از ماهی های جاهای دیگه نیستن ، موضوع این نیست ، تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی.

بیرون آب ، یکهو بهتر نفس میکشن ، تازه از شر سوزش ها و خارش هاشون هم خلاص میشن ، واسه همینه که راضی ان. بعدش میتونی هرکاری دلت خواست باهاشون ی ، ولشون کنی رو علف ها بمیرن یا سرشون رو بکوبی به یه سنگ ، فقط برشون نگردونی رودخونه به این بهونه که خیلی کوچیکن یا خوشگل نیستن ، تنها چیزی که میخوان همینه. توقع زیادی ندارن.

گاهی وقت ها، رد که میشم ، وا می ایستم با ماهیگیر ها گپ بزنم. واسه اینکه سر صحبت رو باز کنم ، ازشون میپرسم :" وضع صید چطوره ؟ "

بهم جواب میدن " شکایتی نداریم. "

با یه نگاه به ته سطل هاشون ، همه چی رو میشه دید، شگفت آوره. خیلی از بیماری های پوستی ، لکه های قرمز، هاب. بعضی هاشون یه چیزی مثل کچلی دارن و با لکه های بزرگی فلس هاشونو از دست دادن . تاول چرکی ، و چشم های همشون قرمز و خون گرفته. اشتها آور نیستن ، همین رو باید گفت ، ولی این ی رو دلسرد نمیکنه ، هرجور فکر کنی ، صید فوق العاده ایه و هیشکی سخت نمیگیره.


منگی؛ ژوئل اگلوف


+پست معرفی

برچسب ها : تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی. - چیزی ,هاشون ,خلاص ,میخوان ,نیستن ,بیرون ,تنها چیزی ,اونجا خلاص ,بیاریشون بیرون ,میخوان اینه ,اونا میخوان
رفتم جلو
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

رفتم جلو ...


بعد خندیدیم ... رفتم عقب


- خواستم بیام دست بدم ..

و باز خندیدیم.


- اشکالی نداره که ! بیا ..

بعد دستش را جلو آورد.


دستش را فشردم.

به نظرم خیلی بی جنبگی بود که از اینکه دست دادم باهاش خوشحال شدم.

فکر نمی آدم به این معروفی اولین ی باشد که برایش این قانون را میشکنم !


سریع بحث را عوض .

-میشه این کتابا رو برام امضا کنید ؟


- البته


اولی را با نام سینا امضا کرد.


فکر کنم دومی را هم همینطور ... یادم نیست.

بعد من گفتم : میشه اسمم رو ننویسید ؟ برای افراد مختلفه ...


- خب اسمشونو بگو ...

- نمیدونم ... فقط رو همشون ننویسین سینا ...

خندید ...

- باشه ... پس حداقل یه تقدیم میشود ٬ مینویسم.

- مرسی ...


رفتم و نشستم . . .

برچسب ها : رفتم جلو
از افتخاراتم اینه که ...
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !

از هولدن خوشم نیومد ... شباهنگ رو یه پستشو نتونستم کامل بخونم ... آقا گل رو تا وقتی که واجب شد نرفتم تو وبش ... مترسک کی هست اصلا ؟! سروش هم یه زمانی خواننده ثابتم بود ... اهان داشت یادم میرفت . وبلاگ کمی تا قسمتی طنز که یک زمانی اولین وبلاگ بود تو صفحه برتر های بیان ... باهاش دعوام شد و صاحبش بی اف دوستمه :/ (البته الان اونجا پوکیده)

یه سری لیست سیاه هم دارم که همینجوری دلم خواسته نرم تو وبشون . مثل فلانی که نظراتش همه جا هست و ع پروفایلش هم خیلی به لیست سیاه شبیهه !


دیگه اینکه ... آهان این یکیو نمیشه گفت :پی ... لاقل الان ...


حقیقت اینه که دنیای بیان انقدر کوچک است که باید حواست باشد بیش از حد سرگرمش نشوی ... مگرنه میبینی که او سرگرم تو شده .

+ خب حالا جایزه بهترین ادمی که تو بیان میشناسم نه میرسه به پاییز که قدیمی ترین خواننده ثابتمه نه میرسه به معدود اساتید سلبریتی که خواننده اینجایند و دستشان را میبوسم و نه میرسه به پرهام که هر دو هفته یه بار اسباب کشی میکنه یه جایی و متفکر ترین یه که من تو مجازی دیدم ! نه حتی میرسد به دشمنان عزیز تر از جانم که تعدادشان فکر کنم سرجمع ۱۰ تا هم نمیشود ...


جایزه میرسد به تو ! ف. بانو ! :)

وبلاگ جدیدتو نزدم :) چون میدونم فراری ای :)


تو بهترین ادمی بودی که تو بیان و به طور کلی تو کل اینترنت دیدم ! و هدیه در گوشی من به تو اینه : ازش فاصله بگیر ... از مجازی :)

(اینجا جایی عه که در گوشی ها بولد میشوند !)

.

.

.


این نقاشی هم با عشق تمام و این مخلفات و اینا تقدیم به تو :* البته نسخه کاملش تو اینستا هست ادرس اونجارم که داری :پی


#myart


_از اتاق فرمان اطلاع میدن که : داداچ اشتباه کادو دادی امروز تولد یکی دیگه بود !

برچسب ها : از افتخاراتم اینه که ... - بیان ,میرسه ,اینه ,خواننده ,بهترین ادمی ,لیست سیاه
باشه ... همونجور که تو میخوای
عنوان وبلاگ : کتاب (مناسب) بخوانیم !




دریافت

برچسب ها : باشه ... همونجور که تو میخوای
آخرین وبلاگهای به روز شده
وبلاگهای اتفاقی
اخرین جستجو ها
سوالات فصل به فصل علوم تجربی هفتم متوسطه یک رمان ممنوعه در حسرت عشق هوس درایور پرینتر lexmark x203n اوقات شرعی 13 اسفند به افق ساری خودکفایی ت پالایشگاه بنزین ادعای فارس خلیج فارس ادعای خودکفایی پالایشگاه خلیج موسسه یاانجمن صنفی مازندران ؟؟؟ کتاب علوم غریبهhtml توضیحات فرمانداری اهوازدرخصوص مصاحبه با صداو سیمای خوزستان استقلال _لوکوموتیو تاشکند استقلال به دنبال کلید صعود در تاشکند تنها غایب استقلالی ها در دربی خودش اینها ‏اند همین 1357 بیماری اسباب دیپلمات حساب اینها نمی‏ بیوگرافی لوکاس وازکز خودشیفتگی خودرو سازان عزیز ما شرمنده ایم اهنگ جدید زدبازی و ارمین تابستون لعنتی.html لیست دروس رشته دارویاری بارونم می زد بد نبودا خودران خوش قیمت نیسان آیین نامه فستیوال مدارس فوتبال رده های سنی زیر10 11 12 سال استان فارس خوبی یادگاری بخواید هفتصدمین میخوام داشته دلتون میخواد خوبی داشته داشته باشم زندگی نامه حسین ثابت بکتاش میرسلیم به نفع ی کناره گیری نمی کنم خوبان را متحد کنید گسترش می دهند ترکیه همکاری های خواهر مورد برادر شوهر خواهرم یعنی خواهر شوهر مورد خواهر برای خواهر داشته باشی خواهر برای قلبم حسودی میکنند برای خواهر مهربان باره خو شرکت بازرگانی مارال تجارت ابزارhtml مقاله درباره صلح به انگلیسی.html مراکز زالو درمانی در شرق تهران خواهرم تاخیر پرواز هواپیمای کاسپین در فرودگاه چابهار دستور احضار خلبان به دادسرا صادر شد خواهدرسید ه ل و ق ل خلاصه داستان و ازدواج ه ل و ق ل با خواهرانشان تعریف حسابداری بازرگانی خواننده جوان ناکام حماسه اربعین بهترین طرح های سال ۲۰۱۴ از دید موزه طراحی لندن.html خواننده ترکیه امراه تایفون پسر خود فهر است لپ تاپ تیم محافظان کاخ سفید یده شد خواندن رمان دوسه تا شیطونا به صورت کامل مکالمه عربی بین دو نفر با ترجمه خواص ما خوردن ما .شوروی..html list آشنایی یا پلی وینیل کلراید pvc خواص فلفلک یا مرزه خواص بسیارمهم سبوس جودوسر حتمامطالعه کنیدونظربدید داستان 30 ویژه ی نیمه شعبان داستان انگیزشی قسمت 2 و 3.html خواص اسفناج افزایش قیمت معاملاتی زمین از سوی وزارت اقتصاد و دارایی در آغوش گرفتن مهر شهردار جدید شهر قبلی.html خواص آیه قال رب اشرح لی صدریhtml داستانی از یوستین گردر نویسنده نروژی بنام دختر.........html مستندسازان کروات در تمرین پرسپولیس سنگ نشیمنگاه در دفینه خواب های این مدلی فروش بز سانن اسپرم قوچ رومانف سنایی رابطه ایران و روسیه، یک ضرورت است legend introduces diamond studded iphone x collection خواب علیه السلام دیدم خواب دوره درجه تصویر مربیگری استان کارت مربیگری درجه تصویر کارت داوری درجه استان خوزستان دوره مربیگری.html دیدار مسئول زکات شهرستان با بخشدار تسوج پست عجیب آزمون پس از گ نی به بایرن مونیخ خندوانه مسابقه ادابازی پ و صدا سیما 19 شهریور 96 کیفیت عالی و کم حجم بازدید از ساختمان سلطان عبدالصمد ما ی خنثی عوارض دگزامتازون خنثی دختر داشتم خیلی بعدش دیدن دختر اتفاق خیلی چگونه مغرور شوم خلاصه کتاب مقدمه ای بر روش تحقیق در از محمد رضا حافظ نیاhtml خنثی دختر خیلی داشتم دیدن دختر اتفاق خیلی طبقه بندی عنصر ها با روش های دیگر به جز مندلیف وبگاه آیوپاک نیروهای صورت ایجاد ، رو مه نگار “هلال شیعی” سنگینی برای برای سلیمانی ღمن از دوستت دارم یدالله رویاییღ.html فایل الکترونیکی تحقیق و مقاله ای در مورد ژیمناستیک ریتمیک مقاله کمک به بهداشت روان همکلاسیhtml خلیج فارس خوشدل فارس ارسنجان شعر حماسی افشاگری حسین هدایتی یک میلیارد بابت رضایت نامه مهدی به خواست او پرداخت صندوق بیمه اجتماعی بازی supreme ruler ultimate برای pc معبد هزار اژدها در تایلند خلاصه کتاب قلب های نارنجی کتاب مورد علاقه اعضا علائم سنسور پایپ کولر گازی متن انگلیسی درباره کاربردفعل ها است برزخ دست فشار آثار عالم دست دادن عالم برزخ غزل اصلا برای عشق سرم درد می کند خلاصه کتاب تاریخ فرهنگ و تمدن ی فاطمه جان احمدی تست من و آقای همسر.html نهصد و بیست و هشت خلاصه دیپورتیوو لاکرونیا رئال سوسیداد عوارض و فواید قرص ونوکال خلاصه بحث کلاسی برای داشتن محله خوب چه کنیم.html چسبی که زیاد می چسبد 23 اسفند سالروز شهادت شهید برونسی عشقت به من روزگاری بخشیده است خوش به حال اونا که این اتفاق براشون می افته خلاصه ای از سی دی فضولی و آسایش فروش لوازم سوارکاری دست دوم خـلوت عـشق غـلامعـلی رعـدی آذرخـشییار باز آمد و غـم رفـت و دل آرام گـرفتبخـت خـندید و لـبم از لب ا پاسخ سوال دعوت به مشمول کدام گزینه استhtml
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 24 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد.

همچنین جهت حذف وبلاگهای با محتوای نا مناسب شما میتوانید بر روی گزینه "درخواست حذف" در همان صفحه وبلاگ کلیک نمائید
All rights reserved. © blog242 2016 Run in 1.598 seconds
RSS