باران های پاییزی

پست های وبلاگ باران های پاییزی در این صفحه نمایش داده شده است و شما میتواند با کلیک بر روی عنوان هر پست صفحه مربوطه را مشاهده فرمائید.

باید بهت بگم، هرچند گفتنش مرگه!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : باید بهت بگم، هرچند گفتنش مرگه!
باید به حال تو گریه کنم یا به حال خودم زار بزنم؟!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

خوابم نمیبره نمیتونم بخوابم!

دارم به تو فکر میکنم ،

به خودت، به نوشته هات، به غم هات، به نداشتن هات، تقریبا مطمئنم که اینجا رو نمی خونی، راحت می نویسم!

با خودم میگم وقتی خودم می خونمشون اینطوری میشم اگه با صدای خودش بخونه، با بغض خودش، درد خودش اون موقع چی میشه؟ آخه صدا عجیب احساسات رو منتقل می کنه!

به تو فکر میکنم، به تویی که خاطره های ده ساله پیشم رو از زیر آوار بیرون کشیدی و همرو به خط کردی!

به تو که اصلا انگار خود منی!

خوابم نمیبره، باید راهی برای پایان درد های تو باشه...

برچسب ها : باید به حال تو گریه کنم یا به حال خودم زار بزنم؟! - هات،
بدون شرح
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

تو را می خوانم و هر دم زیادت می شود دردم...!

برچسب ها : بدون شرح
یک روز خواهی رفت شاید تا همیشه
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برچسب ها : یک روز خواهی رفت شاید تا همیشه
پاشو بشکن شیشه های سکوتت رو
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
تو فقط باش! هر کجا هستی
پیش هر خوشی همانجا باش
___________________________


برچسب ها : پاشو بشکن شیشه های سکوتت رو
دوست داشت با صدای او تمام شود
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

صدای شادی و پایکوبی از دور دست به گوش می رسید، امشب توی روستا عروسی بود، عروسی دختر ارباب، همه روستا جمع شده بودند، باید زود وسایلشان را برمی داشتند و راه می افتادند، همه منتظرشان بودند.

پدر آواز می خواند دخترش نی انبان میزد، پسر کوچکش هم وظیفه اش جمع شیتیل بود ، امشب اما هیچ دل و دماغ نداشت، مادر مریض بود، پدر کنار رخت خواب مادر نشسته بود و دستش را گرفته بود و تبش را چک می کرد

برو اون تشت آبو بیار مامانتو پاشور کنیم،

دخترک از جایش بلند شد و سطل آب را برداشت تا از چاه آب بکشد، پسرک هم تشت را زیر پای مادرش گذاشت بعد پاهای مادر را توی تشت گذاشتند، نا خود آگاه چشمش به پاهای نحیف و لاغر مادرش افتاد که حالا پر از لکه های کبود رنگ شده بود، دختر سطل پر آب را آورد و پدر کم کم آب را روی پای مادر ریخت، مادر یک لحظه به خودش لرزید و بعد آرام شد، دستش را بلند کرد تا به آنها بفهماند کاری دارد.

چند روزی بود دیگر نمی توانست حرف بزند، زبانش آنقدر ورم کرده بود که به سختی نفس میکشید، با اشاره به پدر فهماند کمی آب برایش بیاورد، آرام بلندش کرد، لیوان آب را روی لبهایش گذاشت تا بتواند راحت تر آب بخورد، آب از دهنش روی لباسش ریخت، نگاهشان به هم تلاقی کرد، نیازی نبود چیزی بگوید یا با اشاره حرف بزند، پدر از چشمهایش همه چیز را می فهمید، زود دستمال تمیزی آورد و دهن مادر را تمیز کرد و لباسش را تا جایی که می توانست خشک کرد، ناراحتی و رنج را از چشم های زنش می خواند، پیشانی اش را بوسید و آرام توی رخت خواب خواباندش.

بیرون صدای همهمه صحبت چند نفر شنیده میشد، در چند مرتبه با صدای بلند کوبیده شد، دختر بلند شد و پشت در رفت رو به پدر کرد مضطربانه گفت: بابا با تو کار دارن، پدر در را باز کرد، چند تا از همسایه ها بودن، یکی که از بقیه پیر تر بود رو به پدر کرد و گفت :

ارباب دائم داره سراغتو می گیره الانم ما رو فرستاد دنب ، دست دختر و پسر تو بگیر و بیا، دو سه ساعتی زنت میگیره می خوابه تا شما برگردین، تو رو خدا بیا اربابو عصبانی نکن، شر درس میشه!

پدر خیره خیره نگاهشان می کرد، چند لحظه در سکوت گذشت، بعد یکی دیگر گفت بیاین بریم خودش میاد، پدر در را بست آمد توی خانه.

صدا به گوش مادر رسیده بود، نیم خیز شده بود و تلاش می کرد بلند شود ، پدر دوید و کنارش نشست و او را دوباره روی تختخوابش خواباند، مادر همچنان تقلا می کرد، توان نداشت که بلند شود، بچه ها دور رخت خواب مادر جمع شدند تا ببینند چه خبر شده ، اشک های مادر از گوشه چشم هایش سرازیر شدند، دخترک خودش را روی مادرش انداخت صدای گریه اش بلند شد.

مادر دست از تقلا برداشت ، با دست های لاغرش شروع به نوازش موهای دخترک کرد، پدر به جایی ما معلوم توی صورت مادر خیره شده بود و پسر تند تند بغضش را قورت میداد که مبادا اشکش بریزد، از پدر یاد گرفته بود که هیچ ، هیچ نباید اشکش را ببیند، مادر دست دیگرش را به سمت پدر برد و دستش را گرفت و به طرف خودش کشید دست بی اختیار پدر را جلوی صورتش گرفت و آنرا بوسید، پدر شوکه شد و تکان محکمی خورد و از فکر بیرون آمد، لبخند کم حالی روی لب های مادر نشسته بود، می دانست زنش چه میخواهد، می دانست که این انتخاب درستی نیست، می دانست که نباید امشب به آن عروسی لعنتی برود، هنوز دستش توی دستان زنش بود و نگاه ملتمسانه زن خیره توی چشم های پدر.

بلند شد و دخترش را هم بلند کرد رو به پسرک کرد و گفت پاشو بچه برو سازارو بیار، دخترک به مادرش زل زده بود، هنوز بچه بود اما آنقدر عاقل شده بود. که معنی نگاه های مادرش را بفهمد، دست های پدرش را گرفت او را پایین کشید و خودش را توی آغوش پدرش انداخت اشک هایش از روی گردن پدر سرازیر شدند: امشب بهترین آوازتو بخون! پدر دخترک را زمین گذاشت و بغضش را فرو داد، پیراهن سپید بلندی برای دخترک آورد لباس های خودش را هم عوض کرد و سراغ پسرک رفت ، وقتی همگی آماده شدند، رفت کنار همسرش نشست؛ زود بر میگردیم، خم شد و بوسه ای روی گونه ی همسرش گذاشت، لبخند محوی روی لبهای زن نشست، پدر بلند شد و بچه ها هم با مادرشان خداحافظی د، در خانه باز شد سه نفر قدم توی تاریکی بیرون از خانه گذاشتند، اشک های مرد یکی پس از دیگری از چشم های گود افتاده اش سرازیر شدند، توی این تاریکی نیاز نبود بغضش را پنهان کند.

صدای شوهرش را خیلی دوست داشت، اصلا توی روستا مایه افتخارش بود، هم خوش قیافه بود و هم خوش صدا، جوان که بود دختر های بزرگ تر از او در آرزوی ازدواج با شوهرش بودند، خودش هم همین آرزو را داشت، اما نمی دانست و توی خواب هم نمیدید، پسرک قد بلند، با آن دماغ قلمی و چشم های درشت و دست های قوی و انگشت های کشیده و صدای جادویی اش، گلویش پیش این دختر نحیف و ریزه میزه گیر کرده باشد! آن اوایل می رفت روی پشت بام خانه شأن تا از آنجا دخترک را دید بزند، ساعت ها آن بالا سرش را گرم میکرد و تا دخترک را حتی اگر شده یک نظر نمی دید پایین نمی آمد! کم کم همه روستا فهمیدند و بلا ه با وساطت ارباب دستشان را توی دست هم گذاشته بودند.

مادر توی همین فکر ها بود که صدای نی انبان دخترش بلند شد، داشت آهنگ مورد علاقه مادرش را میزد، آهنگ بلند واضح به گوش مادر می رسید، گوش هایش را تیز کرد، صدای زیبایی شروع به خواندن کرد ، خبری از همهمه و سر و صدای مردم نبود، همه ت شده بودند تا به صدای جادویی اش گوش دهند، داشت همان شعری را میخواند که مادر عاشقش بود ، انگار داشت برای او می خواند، به خود تکانی داد و نیم خیز شد، احساس کرد، حالش بهتر شده، پتویش را کنار زد و آرام بلند شد، نه سرش گیج می رفت و نه دست و پایش می لرزید، نه سنگین بود و نه تب داشت، اصلا انگار بجای راه رفتن پرواز میکرد، سبک و آرام .

لباسش را عوض کرد، بهترین لباسش را پوشید ، دلش می خواست هرچه زود تر کنار شوهرش باشد، در را باز کرد و توی تاریکی شب گم شد


برچسب ها : دوست داشت با صدای او تمام شود - مادر ,صدای ,کرد، ,دخترک ,خودش ,بود، ,صدای جادویی ,داشت، اصلا ,سرازیر شدند، ,مادر نشسته ,خواب مادر
سهم من از تو همین بی خو هاست
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی


عشق! خو ده ای و بی خبری

من هنوزم که هست بیدارم...

برچسب ها : سهم من از تو همین بی خو هاست
ای عشق...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

ای عشق! خودت بگو چه هستی آ

هم درد می آوری و هم درمان را ...!

برچسب ها : ای عشق...
در بین ما آدمها
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

آدما کم کم میمیرن! کم کم جون میدن! هر بار بهشون توهین میشه، یا بهشون کم محلی میشه یا نادیده گرفته میشن، یا بهر شکلی اذیت میشن، یه قسمت از وجودشون ضعیف میشه و میمیره، بعضی ها خیلی جون سختن، انگار وجودشون هزار تیکه اس! هر چی بلا و درد و غم سرشون میاد، هرچی دلشون میشکنه یا بهشون بر میخوره اصلا انگار نه انگار٬ هربار که زخم میخورن، دردشو تو چهرشون نمیارن، هر بار که غمگین میشن با هیچ حرفی نمیزنن میرن یه گوشه، یه جای خلوت، تا یکم تنها باشن و تو تنهایی شون درد ها و غصه ها شونو هضم کنن، اصلا هیچی ازشون در نمیاد، هر چی هست تو خودشونه! اونا زود تر میمیرن! آره زودتر میمیرن، مردن که نه بیشترشون یا دق میکنن یا سکته! زودتر میمیرن چون نمیخوان دور بری هاشونو با گفتن غم و غصه ها تو درداشون شریک کنن، نمی خوان روح بقیه هم مثه خودشون تو عذاب باشه، هر چی ازونا به یاد میمونه لبخنده و امید... اونا آدمایی معمولین که همه جا هستن...

اونا همونایی ان که بهشون میشه گفت مرد،تکیه گاه، همسر، پدر، بابا!

برچسب ها : در بین ما آدمها - بهشون ,اونا ,میشه ,میمیرن
مرد پاییزی
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

باش!

دیر نکن!

زود به زود بیا!

منتظرم نذار!

اینجا هوا سرد شده! پاییز شروع شده! پاییز که با ی شوخی نداره!

فقط یه نم بارون کمه تا باز بشم همون مرد پاییزی که اینجا تو این ایستگاه منتظر تو وایساده!


.......................


- باید زود به زود ببینیش

- امکانش نیست، نمیشه، فعلا نمیشه!

- پس ح خوب نمیشه!

- چرا؟!

- چون دارویی رو که گفتم مصرف نمیکنی!

- داروی جایگزینی آمپولی ، چیزی؟!

- نه فقط همون که گفتم! روزی یه ساعت تما میکنی، دوساعتم با هم حرف میزنین، نیم ساعتم قدم میزنین، ترجیحا تو کوچه پس کوچه های محله های قدیمی با پنجره های چوبی و دیوار های کاهگلی.

- بدون این درمان چقدر دووم میارم؟

- متاسفم، نهایتا تا آ پاییز...


برچسب ها : مرد پاییزی - پاییز
تن های تنها
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
ما آفریده شدیم تا قدم بزنیم زیر درخت های نارون
ما آفریده شدیم تا از غروب های سرد پاییزی دلمان بگیرد
ما آفریده شدیم تا زیر نم نم باران سیگار بکشیم
ما آفریده شدیم تا شبهای تمان را با پنجره های روشن قسمت کنیم
ما آفریده شدیم تا دست هایمان را دور از هم توی جیبمان دفن کنیم
ما آفریده شدیم تا خدا تنها تنها نباشد
ما آفریده شدیم تا تنهایمان تنها بماند
ما شاعر آفریده شدیم تا همیشه درد بکشیم، تا همیشه چیزی درونمان گم باشد تا اگر یک روز گریه نکردیم به بودنمان شک کنیم، زندگی چیزی جز این برای ما باقی نخواهد گذاشت. ..
برچسب ها : تن های تنها - شدیم ,آفریده ,آفریده شدیم
حیف که گیرم نمیفتی!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

چرا بعضیا همینطور یه دفه بدون یه کلمه یا لاقل یه خ ظی ساده راشونو می کشن میرن؟!

یکی باید به خودم بگه هرچند، اما تو که می خای یدفه ول کنی و بری قبلش یه خ ظی بزن! حالا تو از من خوشت نمیاد باشه! من که از تو خوشم میومد،میاد،خواهد آمد! لاقل بدونم خوب چرا داری میری؟! لامصب این چه وضشه؟!


برچسب ها : حیف که گیرم نمیفتی!
حتی اگر که دستت در دست های من نیست!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
حتی اگر که دستت در دست های من نیست!
یا اینکه توی شعرت جایی برای من نیست!
برچسب ها : حتی اگر که دستت در دست های من نیست!
چی بگم؟
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

حرف زدن از تو به این راحتی ها نیست، گاهی چند ساعت فکر می خواهد و گاهی یک شکم بغض تازه! خلاصه از تو گفتن به این سادگی ها نیست، حالا تو هی بدون یک لحظه مکث گازش را بگیرو از تمام این من مکتوب توی دریچه کامپیوترت رد شو! حالا هی دلیل دیر به دیر آمدن و بهانه زود رفتنت را به سطر های این من مکتوب وصله کن! هر چند برای تو که بد نمی شود! میدوزی و بهانه ای میشود که باز برایت غزلی تازه از لابلای سطر هایی که به چشم هایت دوخته بودی ببافم! برای تو که بد نمی شود، هی دیر تر بیا، هی زود تر برو، هی کمتر بخند ، هی کمتر توی چشم هایم زل بزن، هی دستهایت را بیشتر توی جیب لباست فرو ببر اصلا دور تر راه برو ، راحت باش، خیالی نیست...


برچسب ها : چی بگم؟
خداوند می دانست...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
درست همین جا،کنار و گوشه همین سرزمین، پدران ما زندگی د، روی همین زمینی قدم گذاشتند که ما قدم گذاشتیم، و مادرانمان درست توی همین سرزمین فرزندانشان را بدنیا آوردند، شیر دادند، و بزرگ د. مردان بزرگ شدند، جنگیدند، کشتند و مبارزه د و باز مادران و باز پدران...

درست همین جا، همین جایی که من نشستم، همین جا شاید مدفن هزاران زندگی و آرزو باشد! و خداوند ناظر بود، خداوند نگاه می کرد و خداوند می دانست...

خدا نگاه می کرد وقتی ما عاشق شدیم، وقتی خوشحال بودیم، وقتی شعله های جنگ ها زبانه می کشید، وقتی جان می دادیم، وقتی دفن می شدیم.
و خداوند می دانست! تمام آن ثانیه هایی که امید توی رگ هایمان می دوید، خدا خوب می دانست، تمام آن لحظه های خالص هم آغوشی، خدا می دانست! می دانست آ ش چه می شود! می دید، می دانست...

خدا می توانست شعله هایی که اشک ها و آرزوهایمان را می بلعند، ببیند، از همان ابتدا می دانست...

برچسب ها : خداوند می دانست... - دانست ,همین ,خداوند ,درست ,درست همین
دارد هنوز توی من نفس می کشد...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

در من زنی نفس میکشد که از مرد بودنم بیزار است، گاهی چنان احساساتم را بر علیه عقلم میشوراند که به فکر کشتنش می افتم! فقط حیف که نمیدانم کجای من قایم شده!

چقدر دست و دلم به نوشتن نمی رود! مثل گونه های چالداری که بهانه خندیدن نداشته باشند! شاید چون دخترک را ترسانده ام اینجوری شده! باید پیدایش کنم، باید دست هایش را بگیرم کمی زانو هایم را خم کنم و محکم در آغوش بگیرمش بعد آرام با موهایش بازی کنم و در گوشش بگویم فکر می کنی بتونی منو ببخشی؟! بعد با احتیاط اضافه کنم؛ عزیزم؟

دخترک خودش را از آغوش من عقب بکشد و سرش را کمی به سمت چپ خم کند و زیر چشمی به من خیره شود بعد موهای بلندش را از توی صورتش کنار بزند و از لابلای لبخندش چال های گونه اش را حواله ام کند و بگوید؛ آره دیوونه!

برچسب ها : دارد هنوز توی من نفس می کشد...
خودمونی!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
خدایا!
از فیکش خسته شدم! اصلیه رو کی میفرستی پس؟!
برچسب ها : خودمونی!
برکه کوچک بی ماهی من!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
برچسب ها : برکه کوچک بی ماهی من!
همین که هستی!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

برای من همین که باشی هرچند دور از من، باز خودش غنیمت است، همیشه با خودم فکر می کنم زندگی می تواند از این هم بیشتر چنگ دندان نشان بدهد و برای دور خوشبختی هایم پارس کند!

برچسب ها : همین که هستی!
انتخاب
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

و من انتخاب ...

و بهشت را ارزانی خودشان تا در مسیر این انتخاب غلط دائم در رنج و عذاب باشم!

برچسب ها : انتخاب
بزن کنار بچه! بیا بغل عمویی!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

نمی دونی با خودت چند چندی؟!

بلاتکلیفی که کارو یسره کنی یا نه؟

موندی به حرف دلت کنی یا نه؟

عجب...!

برچسب ها : بزن کنار بچه! بیا بغل عمویی!
گاهی دیر تر از همیشه است...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
نگاهش را به دست های پیرزن گره زده بود، تمام حرکات کندش را با دقت دنبال می کرد، پیرزن دو تا استکان کمر باریک از توی ک نت برداشت چایش را ریخت و گوشه سینی کنار قندان پر از آبنبات و ظرف شکلات گذاشت، بعد آمد و ی ر روبروی جوان نشست و به چشم های پسرک خیره شد، مانده بود چطور به پیرزن توضیح بدهد٬ چطور بگوید پسری در کار نیست و نباید دیگر منتظر هیچ باشد، اصلا دوست نداشت اینجا بیاید، اصرار بقیه مجبورش کرده بود، از لحظه ای که آمده بود نتوانسته بود توی چشم های پیرزن زل بزند،
چایش را برداشت نگاهش را به پنجره خانه قدیمی دوخت و یک قورت از چایش را پایین داد، پیرزن هم استکانش را برداشت و مشغول نوشیدن شد، نگاه پسرک از پنجره منحرف شد و به دست های پیرزن خیره ماند لرزش دستانش باعث شد چای از توی استکان لب پر بزند، چایش را تمام کرد و رو به پسرک گفت: چطور کشته شد؟
پسرک روی صندلی اش وا رفت٬ از طرفی خیالش راحت شد که دیگر لازم نیست برای پیرزن توضیح بدهد از طرفی هم اصلا دوست نداشت برایش بگوید که چطور بدن پسرش با موج و ترکش انفجار تکه تکه شد.
پیرزن اما مشتاقانه منتظر شنیدن بود، صاف نشست و توی صورت پیرزن خیره ماند و چند لحظه چشم هایش را بست انگار که بخواهد آن صحنه را به یاد بیاورد، بعد کمی مکث کرد و گفت بدنش مفقوده و قرار نیست برگرده، راستش من همراهش بودم و دیدم که گلوله خورد توی سرش و کشته شد اما نتوانستم بر گردونمش!
امروز همه جا خبر پیچیده که هیتلر خودشون کشته و جنگ دیگه تمومه، خانم بوسینی واقعا متاسفم! چزاره باید این روزها رو می دید...

برچسب ها : گاهی دیر تر از همیشه است... - پیرزن ,پسرک ,چطور ,کشته ,خیره ,چایش ,خیره ماند ,پیرزن خیره ,دوست نداشت ,اصلا دوست ,پیرزن توضیح
بعد تو
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

مثل گِلهای ترک خورده کاشی شده ام

بعد تو پیر که نه! من متلاشی شده ام...

شاعر: نمیدونم

برچسب ها : بعد تو
سلام منم!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

دلت کلی تنگ شده باشد و هوایش را کرده باشی، بعد همینطور که داری با خودت فکر میکنی چکار کنی تا بتوانی ببینی اش یا لاقل حرفی بزنی با او! ناگهان بیاید و بگوید سلام منم!

برچسب ها : سلام منم!
به بوم رنگ اعتقاد داری؟!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

هی حواست هست؟

کی کجای دنیاست بچه؟!

دنیا جایی نبود که بشه توش قرار عاشقانه گذاشت!

دنیا جایی نبود که بیای و کم محلی کنی و بشکنی و بریزی به هم و بری رد کارت!

یروزی بر می گرده!

برچسب ها : به بوم رنگ اعتقاد داری؟! - جایی نبود ,دنیا جایی
باید بهش عادت کنم!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

تا حالا چند بار داغی اشک رو گونه هات تجربه کردی؟

وقتی می جوشه و گودی پلکت رو پر می کنه و غلیان می کنه و سرازیر می شه...

بعد میاد زیر چونت یا کنار لبت و از اونجا می چکه روی زمین...

گریه چیزی نیست که اگر هزار بار هم بهش مبتلا شده باشی بتونی بهش عادت کنی...
برچسب ها : باید بهش عادت کنم!
خیال
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

تنها باشی و شب شده باشد،

هر چقدر هم که خودت را به بی خیالی بزنی تازه شب که میشود اول ماجراست! تازه اول نشستن و خیال بافی است، این قصه ادامه دارد...



+

پیشنهاد:

lost in translation

برچسب ها : خیال
با این همه جذبه ای که تو داری، با این همه هیچ که من دارم!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

باز تا قدم توی مسیر خاکی روستا می گذاری گلهای سرخ وحشی از لابلای یقه لباس بلندت قد می کشند، تمام مدتی که توی مسیر قدم می زنی، باید دستت را محکم بگیرم! باید حواسم به تو باشد، باید مدام توجه ات را جلب کنم! می ترسم! مثل چایی که در حال سرد شدن است، از دهانت بیفتم...

برچسب ها : با این همه جذبه ای که تو داری، با این همه هیچ که من دارم!
عشق به لحجه مادری!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

یَرَه گَه کارِ مو و تو دِرَه بالا می گیرِه

ِ ذره ذِره دِرَه عشقت تو دِلُم جا می گیرِه

روز اول به خودُم گُفتُم ایَم مثل بَقیِ

حالا کم کم می بینُم کار دِرَه بالا می گیرِه

چَن شَبه واز مثِ چهل سال پیش ازای مرغ دِلُم

تو زمستون بِهِنَه ی سِبزهُ و صِحرا می گیرِه

چَن شَبه واز می دوزُم چِشمامِه تا صُبحه به چُخت

یا بِیِک سَم بیخودی مات مِنَهُ، را می گیرِه

تا سحر جُل می زِنُم خواب به سُراغُم نمیاد

هی دِلُم مثل بِچَه بِهَنِه بی جا می گیرِه

موگومِش هرچی که مَرگِت چیه کوفتی! نِمِگَه

عَوَضِش نِق مِزِنَه ذِکر خدایا می گیرِه

پیری و معرکه گیری که مِگَن کار مویه

دِفتر عُمر داره صفحه پینجاه می گیرِه

اون که عاشق شده پِنهون مِکِنَه مثل اویَه

که سِوار شُتُرَ و پوشتِشِه ا می گیرِه

کُتا کِردَن دامِنارِ تا بیخِ رون، مَشتی عماد!

دیگه مِجنون توی خواب دامنِ لیلا می گیره




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عماد اسانی


برچسب ها : عشق به لحجه مادری! - گیرِه , ,دِلُم ,دِرَه , چَن شَبه ,دِرَه بالا
برام هیچ حسی شبیه تو نیست...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

سالها می گذره من پیر میشم کنار پنجره خونه کوچیکم می شینم و سیگارمو روشن می کنم اولین پک رو که می زنم فکرم میره سمت تو سمت تمام افکار آشفته متراکم توی نوشته هات نمی دونم تو زنده ای یا نه اگر زنده ای هنوز می نویسی یا نه نمی دونم اصلا پیش میاد که به من فکر کنی اصلا منو یادت میاد؟
من نقش مهمی تو زندگیت نداشتم، سالها پیش که با تو آشنا شدم و از دور نوشته هات رو خوندم وقتی یک لحظه همه چیز ایستاد تا من بتونم به خود تنهای تو توی نوشته هات نزدیک بشم و باهاشون انس بگیرم اصلا شاید تو نفهمیدی!
تو نفهمیدی شایدی هم در کار نبود!
من نشستم پشت پنجره و خیره به رهگذر هایی که گاه و بی گاه از کوچه رد می شن سیگارمو دود می کنم.
مثل یک نهیلیسم احساسی، مثل باران لعنتی توی تابستان، بی معنی و بی دلیل درست وسط دنیایی که میلیارد ها انسان بی خبر از من دارن زندگی شون رو می کنن، من به تو فکر میکنم و به اینکه آیا زنده ای...؟

برچسب ها : برام هیچ حسی شبیه تو نیست... - اصلا ,زنده ,نوشته
غروب که می رسد...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
چای که نه از همان آویشن های که خودت دوست داشتی دم کن، سینی را بیاور اینجا و روی صندلی بنشین و زیر لب شعر هایی را که دوست داری کن بعد همین طور به منظره غروب زل بزن و من هم به چشم های تو خیره می شوم، هیچ وقت نمی فهمی انعکاس غروب توی چشمهای درشتت چقدر زیبا تر از خودش است، دم غروب که می شود، توی فکر که می روی، اشک که توی چشمت جمع می شود انگار خورشید توی دریا غروب می کند، یاد ساحل جنوب می افتم، همان ساحل خسته بندر چارک، همان خلوت زمستان جنوب، همان تنهایی شبهای بندر، به خودم که می آیم تو رفته ای توی خانه اما هنوز بوی عطرت توی فضا چرخ می خورد، تمام این سالها، نه حرفی زدی و نه گذاشتی من سوالی بپرسم، تمام این سالها نشستی و به غروب زل زدی و نگذاشتی اشکهایی که توی چشمت جمع می شوند، بریزند.

زندگی صحنه آرزو های سر بریده شده است! گاهی درد درمانی ندارد، گاهی فقط باید تماشا کرد، درست مثل همین غروب های هر روزه! درست مثل بیست سال گذشته...

برچسب ها : غروب که می رسد... - غروب
بیدار خو
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

بعد از سه روز و سه شب بیداری بلا ه میخام مغزمو ترن آف کنم


برچسب ها : بیدار خو
دنیا دو روزه
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

دارم بر میگردیم به اوجم! روزی یه بسته وینستون!

به زودی یا سرطان ریه یا سکته!

پیشاپیش عذر خواهم

یه رفیق داشتم اینجور مواقع نه برمیداشت نه میذاشت

می گفت ب توش! البته منظورش دنیا بود!

برچسب ها : دنیا دو روزه
آیینه ها همدم اند باور کن
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

در میان جمع و تنها مانده باشی

یا شبیه بچه ای جامانده باشی

از میان شعر ها آنجا که گفتی

نه نرو! حالا همانجا مانده باشی...



برچسب ها : آیینه ها همدم اند باور کن
احساس می کنم با خودت هم غریبی
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی


همیشه فکر می کنم که برای دوستانی که از هم جدا شدیم چه اتفاقی میفته، الان کجان، اصلا چیزی از خاطراتمون یادشون هست یا نه!
اون پست وبلاگم که عنوانش "برام هیچ حسی شبیه تو نیست..." بود در واقع کامنتی به تو بود که بعد پشیمون شدم و یه پست زدم تا خودمو یکم آروم کنم،

دوست ندارم که ببینم ی داره خودشو نابود میکنه، داره خودشو عذاب میده، داره زندگیشو اب میکنه، وقتی خیلی ساده میشه فقط زندگی کرد و با ساده ترین چیز ها دلخوش بود.

یه پیرزنی بود که تو یه روستا اطراف مشهد زندگی می کرد، یه بنده خ بود برای این پیرزنه مواد غذایی و لباس و از این چیزا می برد، گاهی منم باهاش می رفتم، خونش حیات نداشت یعنی داشت اب شده بود، درختاش خشک شده بودن خودشم خیلی پیر بود کاملا خم بود، ا ا را می رفت، پیرزن اهل یزد بود هنوز هم یزدی حرف می زد، یبار یادمه با کم رویی به اون بنده خدا گفت سه ماهه دخترمو ندیدم، شوهرش نمی ذاره بیاد دیدنم، میشه منو ببرین پیشش، وقتی اینو گفت اصلا حالم اب شد، خیلی برام عجیب بود، ازش آدرس گرفتیم و بردیمش وقتی نزدیک خونه دخترش رسیدیم، انگار که باورش نشه پیرزن گریش گرفته بود آروم با چادر رنگیش اشکاش رو پاک می کرد، من اشکام سرازیر شده بود از ماشین پیاده شدم و ازشون فاصله گرفتم و زدم زیر گریه، نمیتونستم خودمو نگه دارم، انگار دنیارو بهش داده بودیم از فرط خوشحالی داش گریه می کرد اما من از غصه داشتم دق می ، با خودم می گفتم تو این دنیای بی ارزش تو این شرایط سخت تو این فقر میشه ی رو انقدر خوشحال کنی که انگارتمام دنیا رو بهش دادی...

چرا ما همین دلخوشی های کوچیکمون رو فراموش میکنیم؟ چرا همین لبخند های گرد خاک گرفته رو توی صندوق قلبمون قایم میکنیم؟ زندگی قاعده ساده ای داره، ساده بگیر تا ساده بگذره! حالا هی بشینیم و با قواعد فلسفه دنیامون رو متر کنیم... هیچ چیز عوض نمیشه! دنیا مثل یه دیوار جلومون قد علم می کنه و انگار با هیچ چیزی هم نمیشه ازش گذشت! بشین با خودت فکر کن کجای راه رو اشتباه پیچیدی، باور کن بهت آدرس غلط دادن...

برچسب ها : احساس می کنم با خودت هم غریبی - ساده ,انگار ,زندگی ,میشه , اب ,خیلی ,داره خودشو
خدا را شکر
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

باید برای همین ثانیه های لاغر خوشبختی ممنون باشم، شاید فردا خبر دیگری باشد...

همین ه های ت لبخند را باید قاب بگیرم تا بیشتر از این کمرنگ نشده اند...

باید ساخت...!

برچسب ها : خدا را شکر
دیر می شود
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

و چه ی از خنده های تبدار زن همسایه پی به حسرتی که می کشید خواهد برد؟

در گوش ساعت های متمادی، زل زدن به در و منتظر تو بودن، هیچ ص جز هوهو ی باد لابلای شاخه های محکوم به پاییز را نمی توان کرد...

خودت را توی آغوش گرم من شناور کن، پاییز را ول کن، بگذار تا برای خودش لابلای. درختان قص کند!

قبل از اینکه دیر باشد، قبل از اینکه وقتمان تمام شود! مرا ببوس پیش از اینکه مرگ قد علم کند! حس میکنم که دیر میشود...

برچسب ها : دیر می شود - اینکه
a with pearl earring
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

mist of condition...

i miss myself...

i feel alone and the the sand of time will conceal my memories on your heart

i love you

your breath

your content

your tone

and i love your ayes

don't miss me please...

برچسب ها : a with pearl earring - your
برام هیچ حسی شبیه تو نیست...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

سالها می گذره من پیر میشم کنار پنجره خونه کوچیکم می شینم و سیگارمو روشن می کنم اولین پک رو که می زنم فکرم میره سمت تو سمت پسر بچه کوچک رویاهات سمت تمام افکار آشفته متراکم توی نوشته هات نمی دونم تو زنده ای یا نه اگر زنده ای هنوز می نویسی یا نه نمی دونم اصلا پیش میاد که به من فکر کنی اصلا منو یادت میاد؟
من نقش مهمی تو زندگیت نداشتم، سالها پیش که با تو آشنا شدم و از دور نوشته هات رو خوندم وقتی یک لحظه همه چیز ایستاد تا من بتونم به خود تنهای تو توی نوشته هات نزدیک بشم و باهاشون انس بگیرم اصلا شاید تو نفهمیدی!
تو نفهمیدی شایدی هم در کار نبود!
من نشستم پشت پنجره و خیره به رهگذر هایی که گاه و بی گاه از کوچه رد می شن سیگارمو دود می کنم.
مثل یک نهیلیسم احساسی، مثل باران لعنتی توی تابستان، بی معنی و بی دلیل درست وسط دنیایی که میلیارد ها انسان بی خبر از من دارن زندگی شون رو می کنن، من به تو فکر میکنم و به اینکه آیا زنده ای...؟

برچسب ها : برام هیچ حسی شبیه تو نیست... - اصلا ,زنده ,نوشته
به دل می سپارم.. .
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
میدونی؟
آدم باید به خیلی چیزا عادت کنه
خیلی چیزا رو باید باهاشون کنار بیاد...
منم عادت یدفه زیر پام خالی بشه
دیگه محکم شدم...

برچسب ها : به دل می سپارم.. . - خیلی چیزا
ایستگاه آ
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

خسته ام

خسته تر آنی که بخواهم بخاطر رفتنت شعری بگویم

من اینجا هستم و تو خوب می دانی که دلیلش تو بودی!

تو باز دست مرا گرفتی آوردی توی این دنیای کوچک

من در خانه تو بود که مبتلا شدم!

خسته ام

از این همه رفتن ها خسته ام!

حرف ها، حرف های لعنتی زیادی اینجا درست زیر گلویم تلنبار شدند اما مگر می شود همه چیز را گفت؟

همین را هم که میگویم، گفتم تا دق نکنم!

خسته ام از این همه تحمل ، خسته تر از آنی هستم که بتوانم اشکی بریزم

تو می روی، مثل تمام غروب های ، تمام می شوی مثل تمام آهنگ های غمگینی که این روز ها گوش می دهم، تو می روی و من مثل تمام عمر بارم بر می گردم به همان اتاق تاریک و کوچک خودم، باشد تو راه خودت را برو من هم راه خودم را می روم.

شاید این غمگینانه ترین انتخاب درست باشد...



برچسب ها : ایستگاه آ - خسته ,تمام
بیدارم
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
شب تاریک و خانه ای ت
من هنوزم که هست بیدارم!
برچسب ها : بیدارم
برکه کوچک بی ماهی من...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

بدوز!

با چشمهای کم فروغت ، تک تک شعر هایم را به این ثانیه های آ بدوز!

برکه کوچک بی ماهی من! ماهی هم که نباشد باز ماه هست...

تو حرفت را بگو، ماهی ها رفتنی اند، دلت را مثل مادرت دریا، دریایی کن! مادرت هم عاشق ماه بود، من دیده بودمش که شب ها چه دیوانه وار برایش شعر می خواند، من عاشق دریا بودم و ماهی ها بی خبر از همه جا لابلای مرجان های ساحل بازی می د.

دریا تا خود صبح می کرد و ماه انگار هیچ وقت نمی شنید و من عاشق دریا بودم، عاشق هایش، عاشق صدای نازک اش، عاشق ترانه های ساده اش و حتی عاشق ماهی هایش، من با دریا زندگی ، مثل ماهی ها، مثل ساحل خیس و ماسه ای جزیره هنگام، مثل تمام ماهیگیران پیر بندر و ماه مثل همیشه آن بالا برای خودش نشسته بود که مادرت دریا مرد، دیگر هیچ هایش را نشنید، دیگر هیچ صدای نازکش را از میان ساحل مه گرفته "مثل صدای زنی خسته که راهش را گم کرده باشد و برای دل گرمی با خود میکند" نشنید.

برکه کوچک بی ماهی من، ماه همیشه هست، حرفت را بزن، کن، شعر بخوان...

برچسب ها : برکه کوچک بی ماهی من... - ماهی ,عاشق , ,دریا ,صدای ,مادرت ,برکه کوچک ,عاشق دریا
نفهمیدی
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

لعنتی تو هیچ وقت حتی فکرش را هم نمی توانی ی! فقط این منم که وقتی هر چه داشتم برایت رو ، منظور خودم را خوب فهمیدم! باید خودت را به آن آدرس لعنتی می رس ! باید این تنها فرصت را غنیمت می دانستی...

برچسب ها : نفهمیدی
حرف های نگفته
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

دل مو حرف حس ، یره حالیش نمره!

وخه پاشو بیا اینجه چن دقه گپ بزنم...

برچسب ها : حرف های نگفته
گاهی نمی شود بخوانی باید گوش کنی!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
برچسب ها : گاهی نمی شود بخوانی باید گوش کنی!
هزار و یک شب...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
باشد برو تا آ ش با قصه هایم
غمگین ترین پایان ممکن را بسازی...

برچسب ها : هزار و یک شب...
دلیل
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

سوت و کور، خانه ت و خالی، فضای تهی درون ام حتی؛ اصلا بهانه خوبی برای نخو دنم نیست! باید بیشتر فکر کنم، باید بهانه ای ببافم، اینجا چشم ها اگرچه خوابند، گوشها موزیانه می شنوند تا با کمترین بهانه ای قضاوتم کنند!


برچسب ها : دلیل - بهانه
نفهمیدی
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

لعنتی تو هیچ وقت حتی فکرش را هم نمی توانی ی! فقط این منم که وقتی هر چه داشتم برایت رو ، منظور خودم را خوب فهمیدم! باید خودت را به ادرسم می رس , باید این تنها فرصت را غنیمت می دانستی...

برچسب ها : نفهمیدی
گاهی با خودم نیستم
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
دست هایش را توی جیبش چپاند، هوا سرد تر از آنی بود که بتواند راحت قدم بزند، کمی توی خودش خم شد و تند تر قدم برداشت، انگار نه انگار که بهار شده، حتی حوصله نداشت سیگاری روشن کند، باران می بارید، راهش را کج کرد تا از زیر سایبان مغازه ها رد بشود، اینطوری کمتر خیس می شد.
دلش می خواست حرف بزند، تمام روز با خودش تنها مانده بود، اما فعلا توی خیابان خلوت، زیر باران مانده بود، اصلا حرف زدن را دوست داشت، باید حرف میزد! باید خالی میشد، کتاب کوچکش را از جیب پ و اش در آورد، نگاهی به امضای صفحه اولش انداخت: با احترام؛م.ن.
حوصله خواندن نداشت، داشت با کتاب بازی میکرد، هیچ وقت نتوانسته بود موقع راه رفتن کتاب بخواند، سرش گیج می رفت، کتاب را توی جیبش گذاشت، راهش به سمت اولین کوچه کج کرد و از نظر پنهان شد.




گاهی تو نخ بعضی ها می رم
همینطوری تصادفی، بعد شروع میکنم اونارو تصور ، افکارشونو، آرزو هاشونو، خوابهاشونو...
آدم ها موجودات کوچیک عجیبی هستن!
با آرزو های منحصر به فرد، رویاهای خاص، رفتار های خاص!
گاهی خواننده های وبلاگم رو مرور می کنم و سعی میکنم از نوشته ها و کامنتاشون به ذهنشون راه پیدا کنم،
گاهی میرم سر وقت وبلاگش و تمام آرشیوش رو می خونم! انگار یه دریچه باز میشه تا بتونم باهاش تو افکار و رویاهاش قدم بزنم، بفهمم، درک کنم، هضمش کنم و باهاش یکی بشم...

برچسب ها : گاهی با خودم نیستم - کتاب ,گاهی ,انگار ,مانده بود،
after life
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
وقتی بمیرم چه اتفاقی میفته؟
کجا میرم؟
چی میشه؟
چی میبینم؟
چه چیزایی رو به یاد میارم؟
صورتم تغییر میکنه؟
بدنم چه طور؟
بعد از مردنم می تونم انی رو که دوست دارم ببینم؟
می تونم همراهشون باشم؟
شاید همه چیزو فراموش کنم! شاید همه چیز یادم بمونه!
گاهی یک صحنه ای رو می بینم، بعد فکر میکنم این صحنه چند هزار بار در من تکرار شده، بعد انگار میلیون ها سال، میلیون ها خاطره مبهم ، میلیون ها صدا، چهره، چشم ، هجوم میارن تو ذهنم!
گاهی فکر میکنم من یکبار زندگی ن ! انگار خاطرات میلیون ها نفر تو نا خود آگاه ذهنم انباشته شدن که بعضی اوقات با یه تلنگر مث دیدن یه ع ، یا حس یک بو، یا قرار گرفتن تو یه مکان خاص یه دفعه می یان بالا!
می دونم که نباید خیلی بهش فکر کنم، سرم داغ میشه! زیادی مبهمه، زیادی پیچیدست!
مثل مفهوم زمان، مثل مفهوم حرکت، جهان هستی، تمام هستی در حال حرکته! وقتی خارج از جهان هستی چیزی وجود نداره، یعنی هیچ محض، پس حرکت و جابجایی چه معنی میده؟ ما انسان های کوچک از درک بیشتر این دنیای عجیب ناتوانیم...
برچسب ها : after life - میلیون
شاید باید زودتر از از اینها اعتراف می ...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

چقدر زود بود! فکرش را نمی به این زودی بتوانی نفس راحتی بکشی، اما هنوز این بغض برای من گلوگیر است،

فکر نمی به این سرعت به فکر رفتن بیفتی! اعتراف می کنم همیشه من بودم که زودتر از هر چیز و هر ی توی این دنیا به هر چیز و هر ی وابسته می شدم! قافیه چیزی نیست که بتوانم نبازمش!

همیشه این تنهایی جذ ت خودش را دارد! و البته غم و غصه خودش را!

شاید باید زودتر از اینها اعتراف می ! اما ایستادم تا شاید معجزه ای بشود مثل همان باران سیل آسا توی تابستان، یادت هست؟! اما نشد؛ قرار نبود هیچ چیز ماورائی دستم را بگیرد، هیچ جای ماجرا قرار نبود رمانتیک باشد! زندگی درسش را به من داد!

برچسب ها : شاید باید زودتر از از اینها اعتراف می ... - شاید ,زودتر ,اعتراف ,قرار نبود ,اینها اعتراف ,باید زودتر ,شاید باید
راستش
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

نه اینکه دروغ را دوست داشته باشم، و نه اینکه برایم عادت شده باشد،نه! ولی مجبور بودم به تو دروغ بگویم، نباید درگیرم می شدی! به همین سادگی

برچسب ها : راستش
بهار
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

عصر یکی از چهار شنبه های بهار بود

تمام خنده هایت را گوشه قلبم چال

شاید با آمدنت آبی از آب تکان نخورد، اما با رفتنت تمام قواعد هستی را کمی جابجا کردی!

اینجا ی منتظر آمدن بهار نیست! این خانه کمی فرق دارد!

شاید خوشبختی کوچکمان پیش تو بود که با آ ین لبخند از لبت افتاد...

برچسب ها : بهار - بهار
خم نخواهد شد!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

خبر دهید دوسه شاخه تبر شده را

که این درخت پر از زخم خم نخواهد شد!


شاعر:؟

برچسب ها : خم نخواهد شد!
تا آ
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

بعضی هایم را فقط یک نفر خواند

بعضی ها را چند نفر خواندند

بعضی ها را هم چند ده نفر...

بعضی ها را هم هیچ نخواند، فقط پیش نویس ماندند

بغضم را هم هرگز منتشر نخواهم کرد...

برچسب ها : تا آ - بعضی
بخند
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

هوا لبریز می شود از خوبی

وقتی تو کنار همین نوشته های محقر

لبخند کوچکت را نثارم میکنی!

شاید اصلا وقتی تو لبخند می زنی باران می بارد، گاهی در ژاپن، گاهی بین شالیزار های چین، گاهی اینجا پیش من، گاهی لبخند بزن!

برچسب ها : بخند - گاهی ,لبخند
بی خو
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

خواب از سرم پریده

حتما باز هوای خاطره ای، ع یادگاری ای، نامه ای، چیزی به سرش زده و بار بندیلش را بسته و رفته، فقط خدا می داند کی بر می گردد...

این روز ها برای بی خو هایم دنبال بهانه نیستم! این روز ها خودشان بهانه اند.این روز های آ اسفند...

برچسب ها : بی خو
برای دل خودت هم که شده
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

حرفی بزن

قبل از اینکه ماه از آسمان لعنتی مان در برود، چیزی بگو!

برچسب ها : برای دل خودت هم که شده
همین حالا بیا کنار هم باشیم!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

همین حالا، همین امشب، مثل ناگهانی ترین تصمیم یک دیوانه برای پ ! بیا کنار هم باشیم، اصلا همین یک شب دیوانه باش بیا مال هم باشیم!



برچسب ها : همین حالا بیا کنار هم باشیم! - همین
زیر نور ماه
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

وقتی به ماه خیره می شوم
وقتی فکر می کنم به تمام خانه های این شهر
وقتی به تو فکر می کنم...
وقتی پنجره روشنی را می بینم
صدای کش دار ویولن را توی تمام تصویر هایی که از تو به یاد دارم حس میکنم، باید برای تمام لحظه هایی که به تو فکر میکنم تاوان بدهم، باید برای تمام نبودن هایت با همین آهنگ کنار بیایم، باید همین طور بنشینم و زل بزنم به ماه که از کنار تمام لحظه هایمان گذشت و بود...
ماه
بود
شاهد بود
تنها شاهد...
دوستش دارم مثل بودن تو، مثل نداشتنت، مثل شعر هایم...
+

باشد بگذار دق کنم، بمیرم، اما نمی شود حرفی نزنم

نمی شود ت بمانم

یادم می آید

بندر چارک

ساحل تاریک، شب طوفانی، دریای مواج، کنار ساحل شنی، تمام نبودن هایت در من مرور می شوند...

تمام نبودن هایت، تمامشان.....
+

برچسب ها : زیر نور ماه - تمام ,نبودن ,تمام نبودن ,نبودن هایت ,تمام لحظه ,برای تمام ,باید برای
حال اسفند اب است خدا کاری کن!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

حال اسفند اب است خدا کاری کن!

تشنگی مرهم اش آب است خدا کاری کن!


ای خدا شکر سر سفره ما نانی هست.....

هفت سین جور اگر نیست، پریشانی هست






برچسب ها : حال اسفند اب است خدا کاری کن! - کاری ,اسفند اب
منه متذکر!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
گفته بودم باید همیشه مراقب فاصله بود... شاید هیچ چیزی نتواند سوراخش را پر کند! من گفته بودم!
برچسب ها : منه متذکر! - گفته بودم
حواسم باشد
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

باید فاصله ام را نگه دارم ، باید یاد بگیرم دور ماندن را، نگفتن را ، کتمان را و گاهی حتی دروغ را! گاهی فکر میکنم اصلا نه باید بنویسم نه شعر بگویم نه چشم هایم را بدوزم به چیزی، اینجا توجه ها زود جلب میشود!

برچسب ها : حواسم باشد
مبهوت شدم!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
شاید اگر فقط یک لحظه آنورتر بدنیا می آمدم الان جای دیگری و مشغول کار دیگری بودم، این انتخاب های دیوانه وار دنیا همیشه برایم عجیب بوده! شده تا به حال به آسمون خیره بشی و با خودت بگی این عظمت بی نهایت بزرگ به چه درد من ناچیز تو زمین ناچیز می خوره؟! دلیلش چی بوده؟ اصلا چرا من باید به اینا فکر کنم؟ چرا بقیه دارن زندگی شونو میکنن من اینجا گنگ و گیج نشستم؟!
برچسب ها : مبهوت شدم!
خسته
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

گاهی ماندن و دلیل آوردن برایت سخت تر می شود تا اینکه بروی! گاهی آنقدر خسته میشوی که ت و آرام، بدون اینکه بخواهی نظری جلب کنی، راهت را می کشی و می روی! کوک حوصله ام از فنر در رفته! گاهی با خودم تکرار می کنم: نه! تو خیلی زود خسته میشی بچه! ولی خوب خستگی رو نمیشه پنهانش کرد! نمیشه بهش محل نذاشت، نمیشه ندیدش، اونموقه بهترین کار اینه که بری یه گوشه دور از بقیه و دراز بکشی رو زمین خشک و بخو !

برچسب ها : خسته - نمیشه ,خسته ,گاهی
بارون از تو پِنجِله، واز دِرِه چیک چیک مُکُنِه
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

اِنا دِلُم مِخِه بُرُم مُون هَمی بارون چَغچَغی خِده نومزَدُم، مُون میلانای مِشَد را

بُرُم، کاش مِشُد مِثِه هَمی چُغُکا بُرُم چُختِ آسمون، بُرُم دِلَنگوُن آستِرا

بُشُم! یَرِه چی مِرِه وِل کُنِم اینجی رِه بِرِم یِه غِلِه خِلوَت، زیر

اَفتُو زیربارون،ایشکنَه اوُجیز بِزِنِم،خِگینِه بِزِنِم،شوروا دُرُس کُنِم،مُو بِزِت بُگُم

دِلِمِه بُردی، تو نِگام کُنی بیگی یَرِه راس مِگی، مُو بِخِنِدُم بُگُم نِه جیزَکِت دِدُم!

چیکار رِفتِه دُنیاما؟

خِراب رِفته ای مِشَد! دیگه خِدِه رِفیقام نیستُم، خِده هیشکی نیستُم، موندُم

خِده خودُم، یَرِه وا بِمِنِه ای زندگی، دِلُم گِرِفتِک! اِنا هَمی خیالا هَم مِثِه

پوفلِه نیشیسته رو قلبوُم دِرِه جیز جیز مُکُنه! قِدیما هَمسِدِه ها رِفیق بودن،

آدِما رِقیق بودن، اگه بی سِوات بودن واز واسِه هم کمک بودن اما الانِه هم

دِگِرِه دُو مِدِم ، زِندِگیارِه اَلُو مِدِم! کاش بِشِه یا بیمیرُم یا گُم بُرُم بُرم هَمو مون غِلِه!


+

حاشا ی یا نِکُنی لو رِفتِه

ماه اَمَدِه چُختِ آسمون شُو رِفتِه

واز مونِ غِلِه سَگا دِرَن عُو مِزَنَن

آسترا تو آسمون واز دِرِه دُودُو مِزَنَن

برچسب ها : بارون از تو پِنجِله، واز دِرِه چیک چیک مُکُنِه - بُرُم ,رِفتِه ,دِرِه ,غِلِه ,یَرِه ,هَمی
حاشا!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

تا موی تو را توی غزل جا

با دست خودم شال تورا وا

یک دفعه تمام شهر دیوانه شدند

من زود تو را دوباره حاشا ...


+


وقتی که تو را دوباره حاشا

یک گوشه نشستم و تماشا

با بغض نوشتم که تو را دوست... بعد

از ترس دوباره نامه را تا


از مردم دیوانه مان می ترسم

از شهر که نه، از این و آن می ترسم

باید که تو را همیشه پنهان م

از آ داستانمان می ترسم...

برچسب ها : حاشا! - ترسم ,حاشا ,حاشا ,دوباره حاشا
دیوار حاشا اگر بلند است نردبان دارم!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

باشد برو، دست مرا ول کن عزیزم!

در شهر اما هردومان را می شناسند


حالا که رفتی لااقل این را بدان که

این قوم بغض بی امان را می شناسند


نان و نمک خوردی نمک دان را ش تی

اما فقیران قدر نان را می شناسند


من با تو بودم، تو کنارم می نشستی

آن روز ها تصویرمان را می شناسند


حتی اگر حاشا کنی فرقی ندارد

دیوار ها هم نردبان را می شناسند...

برچسب ها : دیوار حاشا اگر بلند است نردبان دارم! - شناسند
غم هجر
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

گاهی یه اتی می سراییم که خواننده رو یاد سال های چل،چل و دو و ایضا حافظ و سعدی و سایر رفقا می ندازه!


از غم هجر ننالیم که در دفتر ما
خم شدن در نظر سرو سهی نیز خطاست!

برچسب ها : غم هجر
خسته
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

گاهی ماندن و دلیل آوردن برایت سخت تر می شود تا اینکه بروی! گاهی آنقدر خسته میشوی که ت و آرام، بدون اینکه بخواهی نظری جلب کنی، راهت را می کشی و می روی! کوک حوصله ام از فنر در رفته! گاهی با خودم تکرار می کنم: نه! تو خیلی زود خسته میشی بچه! ولی خوب خستگی رو نمیشه پنهانش کرد! نمیشه بهش محل نذاشت، نمیشه ندیدش، اونموقه بهترین کار تینکه که بری یه گوشه دور از بقیه و دراز بکشی رو زمین خشک و بخو !

برچسب ها : خسته - نمیشه ,خسته ,گاهی
محکوم
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

محکوم به حبس ابد دوری ام از تو

هرچند که مقتول تو بودم، من بدبخت...


برچسب ها : محکوم
علی ای همای رحمت
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

علی ای همای رحمت!

تو چقدر صبر داری

در خانه را که آتش...

دل خانه را ش تند

و تو هیچی نگفتی!

برچسب ها : علی ای همای رحمت - همای رحمت
سلام...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

سلام ساحت زیبای انتظار،سلام
سلام حضرت باران بیقرار، سلام
برچسب ها : سلام... - سلام
دنیای بی ترحم ما
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

برای تمام حرف هایی که نگفته ماند، برای نگاه هایی که منقطع شد، برای دست هایی که جدا شدند،برای تمام انی که محبورانه رفتند و آنهایی که تنها ماندند، برای اتاق هایی که خالی شدند و برای باران هایی که روی سر هیچ ی نریختند و برای نامه هایی که خوانده نشدند و برای خیابان هایی که بن بست شدند و برای صدا هایی که شنیده نشدند و باز برای حرف هایی که توی گلو بغض شدند، برای همه نشدن ها و نبودن ها و نداشتن ها و نرسیدن ها،

آی دنیا!

از تو نخواهم گذشت...

برچسب ها : دنیای بی ترحم ما - هایی
موقت
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی




کوچه های خلوت و قدم زدن

توی هفته های تلخ و بی صدا

حالا روزا همشون ان

لعنت خدا به این ها...

برچسب ها : موقت
آینده ی دور
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

یک لحظه بعد

تنها یک خاطره کوتاه یا یک ع روی طاقچه از یادگار مانده،

شاید دخترک همسایه لحظه مرگش، صدایمان را که وقتی نوزاد بود بالای سرش برایت شعر خوانده بودم، بیاد بیاورد...

برچسب ها : آینده ی دور
بانوی زجر کشیده، از زجر خسته شد...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

امشب دلم عجیب گرفته! نه برای خودم برای ی که نمی تونم حجم زجرش رو درک کنم، هیچ نمیتونه، بعضی وقت ها زیاد که بهش فکر میکنم از دنیا د ده میشم، از خودم یادم میره، سختی های من، بدبختی های من هم که کشیدم و الان دچارشون هستم کم نیست، اما خوب که فکر میکنم میبینم هیچی نیست جلوی بعضی درد ها!



گنجشک پر، جبریل پر، بابا... سه نقطه...
من پر، تو پر، هر شبیه ما... سه نقطه...

..، نه بالهایش پر ندارد
حالا بماند در ابه تا...سه نقطه...

این محو یکدیگر شدن در این ابه
یا اینکه ما را می پراند یا...سه نقطه...

اصلاً چرا من خواستم پیشم بیایی
بابا شما که پا نداری تا...سه نقطه...

انگشت خود را جمع کرد و ناگهان گفت
انگشت پر، انگشتر بابا...سه نقطه...

علی اکبر لطیفیان

برچسب ها : بانوی زجر کشیده، از زجر خسته شد... - نقطه
گیرا
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

چشم هایت چقدر گیرایند،

مثل سیگار های کوبایی!

برچسب ها : گیرا
مرگ
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

هر شب با غروب آفتاب،

اینجا

پشت همین پنجره

مرگ جوانه می زند

برچسب ها : مرگ
ا یر
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

هرچند کبوتر که پریدست، پریدست!

مردیست در این شهر که دنبال امید است


لبهای تو با قافیه ها رابطه دارند...

ا یر جوانیست که در شعر دمیدست


هر روز همین جاست که درگیر تو هستم

درگیر همان میوه کالی که رسیدست!


این سیب به اندازه ظرفیت من نیست

با منطق خود، عقل از آن دست کشیدست


از عقل دلم خون شد و از عقل پریشان

گور

پدر

قافیه،

این شعر سپید است...





+

تو

بر می گردی!
مثل سیبی که رسیده باشد به دامن زمین...
بر می گردی تا گناه هبوط را با هم قسمت کنیم!


برچسب ها : ا یر
نوه خانم!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

گاهی وقتا نوه ام میاد یه سری به وبلاگم میزنه!

دلم براش تنگ میشه کم میبینمش!

دنیای ما متفاوته، و البته تفاوت چیز جالبیه گاهی.

پدر سوخته خیلی ام شره! یک کارایی میکنه که بیا و ببین!

به سن من که برسی دیگه دل و جرئت قبلتو نداری! از ارتفاع می ترسی، از رانندگی می ترسی، حتی گاهی از خو دن هم می ترسی!نه به بخاطر اینکه اینا ترسناکن، به خاطر اینکه میدونی مرگ پشت در وایساده! گاهی سایشو می بینم که داره پشت پنجره قدم می زنه! همیشه همراهم هست ولی چیزی نیست که بتونم بهش عادت کنم!



+ توهم!


+نوه کجایی کم پی پدر سوخته؟!

برچسب ها : نوه خانم! - گاهی
می گویم!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

هر چند مشهد را لباس برف پوشانده

پیراهن گرمای آغوش تو را عشق است!

برچسب ها : می گویم!
کاش میشد دوباره قدم بزنم
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

شب مه گرفته و تنها قدم زدن

دوباره بار هوس این قدم زدن هارا!

دوباره قصه تنهایی من و باران،

تن باران که خیس می کندام

تن باران شرجی و مه و ساحل بندر چارک

کنار ساحل آرام، من و باران و شعر و سیگار و مه و تنهایی، جمعمان جمع است!

برچسب ها : کاش میشد دوباره قدم بزنم - باران
نوه خانم!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

گاهی وقتا نوه ام میاد یه سری به وبلاگم میزنه!

دلم براش تنگ میشه کم میبینمش!

دنیای ما متفاوته، و البته تفاوت چیز جالبیه گاهی.

پدر سوخته خیلی ام شره! یک کارایی میکنه که بیا و ببین!

به سن من که برسی دیگه دل و جرئت قبلتو نداری! از ارتفاع می ترسی، از رانندگی می ترسی، حتی گاهی از خو دن هم می ترسی! به بخاطر اینکه اینا ترسناکن، به خاطر اینکه میدونی مرگ پشت در وایساده! گاهی سایشو می بینم که داره پشت پنجره قدم می زنه! همیشه همراهم هست ولی چیزی نیست که بتونم بهش عادت کنم!



+ توهم!


+نوه کجایی کم پی پدر سوخته؟!

برچسب ها : نوه خانم! - گاهی
عاشقانه های یک عدد رباعی سرا!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

۱)

با بوسه برای من پیامی بفرست

آغوش بیار و باز، کامی بفرست

اصلن تو بیا برای من باش فقط

انگور لبان توست، جامی بفرست

...

۲)

انگور تویی،خود تو هستی انگور

دیوانه شدم که شعر می گیرد شور!

امروز لبم برای تو تب کرده

انگار هوس کرده لبت را ناجور

...

۳)

با اینکه رفاقتیست بین من و تب

می سوزد و داغست تنم هم امشب

داروی تبم بوسه داغ لب توست

لطفی کن و بگذار لبت را بر لب...

...

۴)

در شهر ی دوباره تنها مانده

هرچند که می دود ولی جا مانده

با آمدن قطار از اینجا رفت

باز این تب شاعرانه ی وامانده!

برچسب ها : عاشقانه های یک عدد رباعی سرا! - انگور ,بفرست
غزل نا تمام
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

حالا که رفته ای نم باران قشنگ نیست

غرب و شمال و مرکز ایران قشنگ نیست!


« آورده بود چشم سیاهت یقین به من »۱

آه این یقین قاتل ایمان قشنگ نیست


« از دیو دد ملولم و انسانم آرزوست »۲

وقتی که نیست در خور انسان قشنگ نیست


هر روز با نبودن تو خیس می شوم

رگبار های آ آبان قشنگ نیست...

...

باران شعر های پر از درد، درد باش!

تا لحظه های آ این مرد، مرد باش!


...

۱) علیرضا بدیع(آورده است چشم سیاهت یقین به من)


۲) دیوان شمس مولوی

برچسب ها : غزل نا تمام - قشنگ ,یقین ,قشنگ نیست ,سیاهت یقین
سلام
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

می خواستم چنتا رباعی دیگه هم بذارم پشیمون شدم به خودم گفتم بی تربیت بذار برای بعد از دهه فاطمیه!

برچسب ها : سلام
سلام ۲
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

سلام خوب دهه فاطمیه تمام شد امروز! من برم یه چنتا رباعی بیارم!

برچسب ها : سلام ۲
بوسه
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

با بوسه برای من پیامی بفرست

سیگار بکش مدام و کامی بفرست

اصلن تو بیا برای من باش فقط

انگور، لبان توست، جامی بفرست...

برچسب ها : بوسه - بفرست
سوژه!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
واقعا جالبه داشتم میچرخیدم تو بلاگ بعد یه سوژه گیر آوردم از آقا گل و زیزیگلو!
ع شو میذارم نگاه کنین عنوانای آ ین مطالبشونو! هردو یه بیت شعره با یه وزن خاص! عایا این دلیلی دارع؟! عایا دستانی هستند؟! مسئولین پاسخ گو باشن لطفا!
برچسب ها : سوژه!
دلم می خواد...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

آغوش!

چند روزه دلم یه آغوش گرم می خواد!

اونم طولانیه طولانی!

بدون یک کلمه حرف!

برچسب ها : دلم می خواد...
مدرسه
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

این آقاگل یه ع گذاشت ما رو برد تو حال و هوای سالای چل،چل و دو! یادم اومد از اولین روزای مدرسه، کلاس اول، مدرسمون یه خونه قدیمی 2،3 هزار متری بود! حیلی قشنگ بود تمام محوطش پر بود از درختای بلند سپیدار که کلاغا روشون خونه داشتن وسط حیاطشم یه است بزرگ داشت! اصلا عالی بود! اولین ی که باهاش رفیق شدم فامیلش سرمدی بود، یبار که داشتیم با بچه ها قایم موشک بازی می کردیم داشتم به سرعت می دویدم که قایم بشم یهو محکم خوردم به یکی و هردومون پرت شدیم رو زمین، بعد پاشدیم یکم به هم نگاه کردیم بعد خندمون گرفت اومدیم نزدیک هم یه لبخند تحویل هم دادیم و از همون جا شدیم بهترین دوستای هم! من با سرمدی اینجوری دوست شدم! هی چه روزایی بود!

برچسب ها : مدرسه
یوهو بارون!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

داره بارون می باره، نرم نرمک،آروم، دانه درشت مجلسی!


+ این جغدی هم عالمی داره! فقط حیف امشب نسل جغدا منقرض شده فقط من موندم!

برچسب ها : یوهو بارون!
من
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

همیشه از تنها موندن می ترسیدم مثل خیلی ها، همیشه فکر می تنها موندن خیلی وحشتناکه، اما حالا سالهاست که به سرم اومده! سالهاست دارم باهاش کنار میام، سالهاست گوشه خونم کز کرده، هیچ وقت بهش عادت نمیکنم ولی میدونم دیگه باید باهاش کنار بیام!

برچسب ها : من - سالهاست ,باهاش کنار ,تنها موندن
مخاطب خاص!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

با تو ام چرا همینجوری می ذاری و میری نه خبری نه حرفی نه هیچی اصلن! خوب لاقل یه راهی بذار بتونیم جویای احو بشیم! نکن این کاراتو! مخاطب خاص! جای تو خالیه! مثل ع ی که کلاغ ها از کادرش در رفته بودند

برچسب ها : مخاطب خاص!
پاااف
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

ای جغد ها بدر آیید، که من تنهایم! رفقا دلمان گرفته! اصلا فکر میکنیم این دنیا عن است!

برچسب ها : پاااف
دوباره صدای تو پیچیده اینجا
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی


چقد ساده بودم چقد ساده رفتی

دوباره نگاهت رو از من گرفتی


تو از من فراری شدی، دل بریدی

ولی ماسو تو چشمام ندیدی


من آغوشتو دوس دارم عزیزم

براش زندگیمو به پاهات می ریزم


برای کنار تو بودن نوشتم

بریده از آغوش تو سرنوشتم


دوباره همبن جاست درگیر میشم

دوباره تو رفتی و من پیر میشم


برای من انگار بازی تمومه

نمیشه که دستات تو دستام بمونه


+

عزیزم یکم فکر من باش، برگرد...



برچسب ها : دوباره صدای تو پیچیده اینجا
حرف
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

درد است و درد است ودرد است که درد است

اینجا همه درد است که در حال نبرد است


برچسب ها : حرف
چشم های تو
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

نگرانم برای ماهی ها، توی تنگی که چشمهایت بود

آبی آسمان و دریایی! آسمانی که زیر پایت بود

چشم هایت شبیه بارانند، من کویرم برای بارانت

من سمرقند و لشگر چنگیز، پشت دروازه های چشمانت!

برچسب ها : چشم های تو
هر روز
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

هر روز همین جاست که درگیر تو هستم

برچسب ها : هر روز
فاطمیه آمد باز
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

شنیده می شود از آسمان ص که...

کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...

نبود هیچ ی جز خدا،خ که...

نوشت نام تورا ،نام اشنایی که ـ


پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد

و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد


نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد

نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد

نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد

دلیل خلق زمین و زمان معین شد


نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل قصیده ی ن که در ازل گفته است


نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد

ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد

درون خانه بهشت معطری دارد


پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت

برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت


چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست

و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست

و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست


خدا فراتر از این واژه ها کشیده تورا

گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تورا


که گرد چادر تو آسمان طواف کند

و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند وآنگاه اعتراف کند

که این شکوه جهان را پر از کند


کتاب زندگی ات را مرور باید کرد

مرور کوثر و تطهیرو نور باید کرد


در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاکم کاثر بود

درون خانه ی تو نان فقر آجر بود

شبیه شعب طالب از خدا پر بود


بهشت عالم بالا برایت آماده است

حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است


به حکم عشق بنا شد در آسمان علی

علی از آن تو باشد... تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی!

به نان خشک علی ساختی، به نان علی


از آسمان نگاهت ستاره می خواهم

اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم-


به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم

کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم

ش ته آمده ام تا ش ته بنویسم

و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم


به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادری کن و اینبار هم اجازه بده


به افتخار بگوییم از تبار توایم

هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم

کنار حضرت معصومه در کنار توایم


فضای پر از عشق بی کرانهء توست

(کرم نما و فرود آ که خانه خانهء توست)


سید حمید رضا برقعی

برچسب ها : فاطمیه آمد باز - آسمان ,نوشت ,بنویسم ,توایم ,فاطمه ,خانه ,نوشت فاطمه ,درون خانه
گنجشک
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

سرمای عجیبی بود

برف هایی که ب باریده بود حالا یخ زده بود

پرنده کوچک مدام پرواز میکرد از این شاخه به آن شاخه، تا شاید کمی گرم شود، ولی سرما کشنده تر از آن بود که دست از سر گنجشک پیر بردارد،

پایین درخت مردم سرگرم رفت آمد بودند، بچه ای دست مادرش را میکشید: مامان بیا اینورو نگاه کن! نگاه کن عجب عروسکیه!

مادرش مقاومت میکرد: باشه بابات بیاد میریم می بینیمش

آن طرف تر دختر و پسری دست یکدیگر را گرفته بودند و و محو تماشای ویترین مزونی شیک و مجلل بودند، کمی آنسو تر مردی بساط کرده بود و جوراب های ارزان نه می فروخت، اما گنجشک پیر هیچ کدام را نمی دید، او فقط فکر سر پناهی بود تا بتواند امشب را سر کند، بالهایش را جمع کرد و از روی درخت پر گرفت بالا تر رفت و در آسمان تاریک چرخی زد، چشمش به بالکن خانه ای افتاد که چراغش روشن بود، به سمت پنجره پر کشید و خودش را به شیشه چسباند، نگاهی توی خانه انداخت، دخترک کوچکی گوشه اتاق نشسته بود و داشت نقاشی می کشید و بخاری کوچکی گوشه اتاق انگار داشت به او دهن کجی می کرد؛ عجب شعله های زیبایی! چه گرمای مطبوعی و چه شیشه محکمی! چشمان گنجشک پیر به دنبال راهی برای نجات گوشه گوشه اتاق دخترک را کنکاو می کرد، ناگهان نگاهش روی برگه نقاشی دخترک ثابت ماند، یک درخت بزرگ، با یک دنبا برگ سبز و کلی کنجشک که ناشیانه روی شاخه های درخت نشانده شده بودند! گنجشک با خودش گفت: بهشت! انگار برای لحظه ای سرما را یادش رفته بود، خودش را بجای تک تک کنجشک های نقاشی حس می کرد، داشت توی آسمان آبی و گرم نقاشی بالا و پایین می رفت، اوج می گرفت و با دسته گنجشک ها پرواز می کرد، نه برفی، نه ماشینی، نه آدمی! بهشتی مخصوص گنجشک ها...

داشت با افکارش دنیای سردش را گرم می کرد، امید مثل جوانه ای کوچک از گوشه قلب کوچکش رشد کرد و به نوکش رسید و پاها و بالهایش را در بر گرفت و ناگهان، یک تکه از برف های بالای پنجره سقوط کرد و بالای سر گنجشک پیر افتاد،به خودش آمد باز همه جا شب بود و تاریک، باز همه جا یخ زده بود، باز عابر های بی تفاوت از زیر پنجره رد می شدند، باز داشت یخ می زد، دوباره نگاهی به اتاق انداخت شعله های بخاری نگاهش را جلب د، ناگهان فکری به ذهنش رسید، باید دودکش بخاری را روی بام پیدا میکرد! باید یک شب دیگر زنده میماند ، بالهای خیسش را تکاند و تمام توانش را جمع کرد جستی زد و از پنجره فاصله گرفت، روی پشت بام پیدا وجی بخاری کار سختی نبود، رفت کنار باد شکن دودکش و خودش را آن چسباند، اما فایده نداشت سرمای گزنده و تنی که از ریختن برف ها حالا خیس شده بود، انگار با این گرمای کمی که به پشت بام می رسید گرم شدنی نبود! دلش را به دریا زد، یکی از دریچه های کلا را انخاب کرد و به داخل کلا دودکش رفت، گرما و فقط گرما! چه حس عجییبی بود، انگار زندگی داشت توی رگهایش می دوید، خوابش گرفته بود، اما دیگر مهم نبود حالا می توانست تا خود صبح همینجا بخوابد، چشمهایش را روی هم گذاشت و به درخت توی نقاشی فکر کرد و به پرواز میان دسته گنجشک ها.

دخترک نقاشی اش را تمام کرد، مادرش را صدا زد تا نقاشی را نشانش بدهد، صدای در بلند شد، پدر آمده بود دخترک دوید و پدرش را در آغوش گرفت: بیا بابا نقاشیمو نگا کن، نگا چقد قشنگ شده! پدر دخترش را در بغل گرفت و به سمت اتاق راه افتاد: وای چقد خوشکل شده نقاشی دخترم، چقد ناز کشیدی بابایی! بابا فداش بشه! منم بجاش همونیو برات یدم که خیلی دوسش داری! و در حالی که عروسک را از داخل پلاستیک در میاورد دخترش را روی زمین گذاشت، دخترک عروسک را قاپید و شروع کرد به دویدن و خندیدن: ممنون بابایی! دوست دارم بابایی!

مادر گفت: خیله خوب برو بازی کن بذا بابات یکم استراحت کنه!

و در را پشت سرش بست، دخترک عروسک را روی صندلی گذاشت و نقاشی اش را کنار دیوار چسباند و شروع کرد با عروسکش در مورد نقاشی صحبت ، ناگهان صدای تاپ خفه ای از توی دودکش بلند شد، دخترک حس ترسیده بود: بابا! بابا! پدر سراسیمه داخل اتاق آمد : چیشده؟!

از تو دودکش صدا اومد!

پدر بخاری را کم کرد و با احتیاط لوله را از جایش تکان داد، یک گنجشک مرده افتاده بود توی دودکش! پدر نعش گنجشک را برداشت و گفت حیوونی از گاز خفه شده نترس بابایی بردمش...

دخترک اشکهایش را با دستمال کاغذی پاک کرد و رفت تا از نزدیک گنجشک را ببیند: حیوونی چه کوچیکه! طفلک! مادر گفت زود بندازش بیرون دیگه! و پدر اطاعت کرد، دخترک راهش را کشید و رفت توی اتاق اما از این ماجرا چیزی به عروسکش نگفت، رفت کنار دیوار و با مداد قهوه ای اش یک گنجشک دیگر به گنجشک های روی درخت اظافه کرد...

برچسب ها : گنجشک - گنجشک ,دخترک ,نقاشی ,اتاق ,بود، ,کرد، ,گوشه اتاق ,کنار دیوار ,دخترک عروسک ,دسته گنجشک ,کوچکی گوشه
سفر یهویی
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

یبار همینجوری زد به سرم با یکی از خودم خل تر یه روز چهار شنبه ای تو شهریور فک کنم سال 86، تصمیم گرفتیم بریم سفر، پولای تو جیبمون رو شمردیم حدود 40 یا 50 تومن داشتیم! گفتیم بریم گرگان رفتیم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم گرگان ظهر راه افتادیم فردا صبح رسیدیم گرگان، جاتون خالی جا که نداشتیم رفتیم تو شهر یه دوری زدیم بعد بلیت اتوبوس گرفتیم رفتیم نهار خوران، تا شب تو جنگل برا خودمون قدم زدیم، حرف زدیم، کیف کردیم، بعدش نزدیک شب گفتم چکار کنیم؟ گفت بریم شب رو تو جنگل بخو م، منم پایه گفتم باشه! یه عالمه سیگارم داشتیم البته! رفتیم تو جنگل یه جای دنج یه پتو مسافرتی انداختیم زیرمون یکی هم انداختیم رومون کوله هم داشتیم که شد بالش! یه چن ساعت از شب گذشته بود و همچنان داشتیم زر می زدیم کم کم رفتیم تو مود خواب و خو دیم، نصف شب من با یه صدای خش خش از خواب بیدار شدم، تا چشمام رو باز دیدم کلا هیچی، هیچی نمی بینم! تا حالا تو جنگل نخو ده بودم نمی دونستم اینجا تاریکی محضه! صدای خش خش همچنان میومد! کور کورانه دنبال رفیقم گشتم، دیدم مثه س کنارم خو ده، ولی صداها همچنان بودن و به تعدادشون اظافه هم می شد! بله رفقا صدای گراز بود! گه گاهی ی هم می ، خلاصه تا صبح در بیم حمله گراز ها خواب و بیدار بودم، تا بلا ه هوا یکم روشن شد و گراز ها تشریفشون رو بردن تو اعماق جنگل، بعد با خیال راحت چشمام رو بستم تا بخوابم، یهو یک بارونی گرفت که نگو! این رفیق ما که منگ بود نمیدونست کجاست! منم فقط دنبال یجا بودم پناه بگیرم، بعد از چند دقیقه گشتن یه مسجد پیدا کردیم رفتیم صاف تو مسجد تا ظهر ی ره بارون میومد! نتونستیم در بیایم از مسجد! بعد رفتیم پارک شهر که موزه گرگان هم اونجاست، خیس و خواب آلود! البته اونجا خوب بود مسابقه ای نقاشی رنگ روغن بود، آثار زیبایی بود یکم بین شرکت کننده ها چرخیدیم و از تماشای مسابقه لذت بردیم! اصلا این سفر های یهویی خیلی خوبن تا حالا چند بار دیگه ام از این خل بازیا ، بیار امتحان کنین!

برچسب ها : سفر یهویی - رفتیم ,خواب ,جنگل ,داشتیم ,گراز ,مسجد
کاش
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

لعنت به بیت بیت این دفتر کهنه

لعنت به هر چه شعر که تو دوستشان داشتی

کاش من لال می شدم!

برچسب ها : کاش
درد حرف نیست! نام دیگر من است!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

کدام درد است؟

اینکه ی که زندگی ات بوده، ی که دوستش داری، ی که همه چیزت با بودنش گره خورده، ترکت کند

برود و تورا با یک دنیا خاطره و خیال و اشعار عاشقانه تنها بگذارد، تا در خودت بمانی و بپوسی، تا همیشه سایه یک حسرت بالای سر زندگی ات تاب بخورد، تا مدام با خودت خاطره های تلخ و شیرینش را نشخوار کنی و با دود سیگارت به هوا فوتشان کنی،

یا اینکه بدستش بیاوری، زندگی ات را شروع کنی، خوشحال باشید و با هم به آینده ای خوب فکر کنید، بعد توی چرخ لعنتی روزگار سخت الان درگیر ج و مخارجت بشوی و کار کنی که بخوری و بخوری که کار کنی و کم کم فراموشش کنی، توی زندگی برای هم نا مرئی بشوید، روز ها بیاید و برود، بعد پول نداشته باشی برایش لباس ب ی، بعد پول نداشته باشی برایش هدیه ای بگیری، بعد زیر مخارج زایمانش بمانی و همان اول با خودت بگویی کاش این بچه لعنتی اصلا نبود! بعد هر روز خودت را هزار بار لعنت کنی که چرا آخه چرا زندیگی خودشو داش می کرد چرا بدبختش ، چرا دستشو گرفتم اودم جایی که زندگی توش مرده! چرا ابش ؟ چرا بدبختش ؟ راه بروی و سیگار بکشی و آب شدندش را نظاره کنی و هیچ از دستت برنیاید...

کدام درد است؟!


برچسب ها : درد حرف نیست! نام دیگر من است! - زندگی ,خودت ,کنی، ,باشی برایش ,نداشته باشی
باز باران
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
باز باران با ترانه می دود بر بام خانه
قصه تلخ و عجیب رفتنت از این ترانه

باز باران زیر باران می رود تنها به خانه...
برچسب ها : باز باران - باران
گنجشک
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

سرمای عجیبی بود

برف هایی که ب باریده بود حالا یخ زده بود

پرنده کوچک مدام پرواز میکرد از این شاخه به آن شاخه، تا شاید کمی گرم شود، ولی سرما کشنده تر از آن بود که دست از سر گنجشک پیر بردارد،

پایین درخت مردم سرگرم رفت آمد بودند، بچه ای دست مادرش را میکشید: مامان بیا اینورو نگاه کن! نگاه کن عجب عروسکیه!

مادرش مقاومت میکرد: باشه بابات بیاد میریم می بینیمش

آن طرف تر دختر و پسری دست یکدیگر را گرفته بودند و و محو تماشای ویترین مزونی شیک و مجلل بودند، کمی آنسو تر مردی بساط کرده بود و جوراب های ارزان نه می فروخت، اما گنجشک پیر هیچ کدام را نمی دید، او فقط فکر سر پناهی بود تا بتواند امشب را سر کند، بالهایش را جمع کرد و از روی درخت پر گرفت بالا تر رفت و در آسمان تاریک چرخی زد، چشمش به بالکن خانه ای افتاد که چراغش روشن بود، به سمت پنجره پر کشید و خودش را به شیشه چسباند، نگاهی توی خانه انداخت، دخترک کوچکی گوشه اتاق نشسته بود و داشت نقاشی می کشید و بخاری کوچکی گوشه اتاق انگار داشت به او دهن کجی می کرد؛ عجب شعله های زیبایی! چه گرمای مطبوعی و چه شیشه محکمی! چشمان گنجشک پیر به دنبال راهی برای نجات گوشه گوشه اتاق دخترک را کنکاو می کرد، ناگهان نگاهش روی برگه نقاشی دخترک ثابت ماند، یک درخت بزرگ، با یک دنبا برگ سبز و کلی کنجشک که ناشیانه روی شاخه های درخت نشانده شده بودند! گنجشک با خودش گفت: بهشت! انگار برای لحظه ای سرما را یادش رفته بود، خودش را بجای تک تک کنجشک های نقاشی حس می کرد، داشت توی آسمان آبی و گرم نقاشی بالا و پایین می رفت، اوج می گرفت و با دسته گنجشک ها پرواز می کرد، نه برفی، نه ماشینی، نه آدمی! بهشتی مخصوص گنجشک ها...

داشت با افکارش دنیای سردش را گرم می کرد، امید مثل جوانه ای کوچک از گوشه قلب کوچکش رشد کرد و به نوکش رسید و پاها و بالهایش را در بر گرفت و ناگهان، یک تکه از برف های بالای پنجره سقوط کرد و بالای سر گنجشک پیر افتاد،به خودش آمد باز همه جا شب بود و تاریک، باز همه جا یخ زده بود، باز عابر های بی تفاوت از زیر پنجره رد می شدند، باز داشت یخ می زد، دوباره نگاهی به اتاق انداخت شعله های بخاری نگاهش را جلب د، ناگهان فکری به ذهنش رسید، باید دودکش بخاری را روی بام پیدا میکرد! باید یک شب دیگر زنده میماند ، بالهای خیسش را تکاند و تمام توانش را جمع کرد جستی زد و از پنجره فاصله گرفت، روی پشت بام پیدا وجی بخاری کار سختی نبود، رفت کنار باد شکن دودکش و خودش را آن چسباند، اما فایده نداشت سرمای گزنده و تنی که از ریختن برف ها حالا خیس شده بود، انگار با این گرمای کمی که به پشت بام می رسید گرم شدنی نبود! دلش را به دریا زد، یکی از دریچه های کلا را انخاب کرد و به داخل کلا دودکش رفت، گرما و فقط گرما! چه حس عجییبی بود، انگار زندگی داشت توی رگهایش می دوید، خوابش گرفته بود، اما دیگر مهم نبود حالا می توانست تا خود صبح همینجا بخوابد، چشمهایش را روی هم گذاشت و به درخت توی نقاشی فکر کرد و به پرواز میان دسته گنجشک ها.

دخترک نقاشی اش را تمام کرد، مادرش را صدا زد تا نقاشی را نشانش بدهد، صدای در بلند شد، پدر آمده بود دخترک دوید و پدرش را در آغوش گرفت: بیا بابا نقاشیمو نگا کن، نگا چقد قشنگ شده! پدر دخترش را در بغل گرفت و به سمت اتاق راه افتاد: وای چقد خوشکل شده نقاشی دخترم، چقد ناز کشیدی بابایی! بابا فداش بشه! منم بجاش همونیو برات یدم که خیلی دوسش داری! و در حالی که عروسک را از داخل پلاستیک در میاورد دخترش را روی زمین گذاشت، دخترک عروسک را قاپید و شروع کرد به دویدن و خندیدن: ممنون بابایی! دوست دارم بابایی!

مادر گفت: خیله خوب برو بازی کن بذا بابات یکم استراحت کنه!

و در را پشت سرش بست، دخترک عروسک را روی صندلی گذاشت و نقاشی اش را کنار دیوار چسباند و شروع کرد با عروسکش در مورد نقاشی صحبت ، ناگهان صدای تاپ خفه ای از توی دودکش بلند شد، دخترک حس ترسیده بود: بابا! بابا! پدر سراسیمه داخل اتاق آمد : چیشده؟!

از تو دودکش صدا اومد!

پدر بخاری را کم کرد و با احتیاط لوله را از جایش تکان داد، یک گنجشک مرده افتاده بود توی دودکش! پدر نعش گنجشک را برداشت و گفت حیوونی از گاز خفه شده نترس بابایی بردمش...

دخترک اشکهایش را با دستمال کاغذی پاک کرد و رفت تا از نزدیک گنجشک را ببیند: حیوونی چه کوچیکه! تفلک! مادر گفت زود بندازش بیرون دیگه! و پدر اطاعت کرد، دخترک راهش را کشید و رفت توی اتاق اما از این ماجرا چیزی به عروسکش نگفت، رفت کنار دیوار و با مداد قهوه ای اش یک گنجشک دیگر به گنجشک های روی درخت اظافه کرد...

برچسب ها : گنجشک - گنجشک ,دخترک ,نقاشی ,اتاق ,بود، ,کرد، ,گوشه اتاق ,کنار دیوار ,دخترک عروسک ,دسته گنجشک ,کوچکی گوشه
آغوش تو
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

امشب باید به تو پناه بیاورم

امشب باید گوشه آغوش تو سنگر بگیرم

حمله ها از همیشه سنگین ترند!

برچسب ها : آغوش تو - امشب باید
با گرگ ها قسمت سوم
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

در صورت نیاز:


لینک قسمت اول


لینک قسمت دوم



تصمیم پیچیده ای نبود!

انگار قهوه خانه جایی جدا از دنیای واقعی بود، ادم های خاص، رفتار خاص و کمی هراس انگیز، دخترک تصمیم خودش را گرفت و چشم هایش به چشم های کاگان دوخت؛ باشه می مونم!

زن چاق از پشت میز دوم بلند شد رو مه اش را تا کرد و بدقت داخل کیف مانندش گذاشت طرف پیشخوان رفت پول میزش را حساب کرد و از کافه خارج شد، آنطرف تر میز سوم همچنان پر بود و سه مرد مشغول صحبت بودند، کاگان از پشت میزش بلند شد و به دخترک خیره شد؛ پاشو بیا دنبالم! و راه افتاد تا برود بعد ایستاد و دوباره به سمت دخترک برگشت، نگاهی به چپ و راست انداخت و به سمت خم شد و آرام پرسید: اسمت چیه؟

- مگه نگفتی اسممو عوض می کنی؟!

+چرا ولی می خواستم اسم واقعیتو بدونم،

-اسمم بارانه

چند لحظه مکث کرد: باشه، از حالا به بعد اسمت تیفونه

-تیفون؟! معنیش چیه؟ از اسمای خارجی مثه اسم شما خوشم نمیاد!

+ خارجی نیس، یه اسم پسرونه قدیمیه، معنیشم میشه طوفان!

-پسرونه؟! خلین شماها؟!

+بعدا می فهمی، فعلا بیا دنبالم

انتهای کافه یک در چوبی باریک قرار داشت که با یک دیوار کوتاه از نظر مخفی شده بود، روی در نوشته شده بود "سرویس بهداشتی مخصوص کارکنان" کاگان در را هل داد خبری از دستشویی نبود،یک سالن بزرگ و فوق العاده زیبا که با انواع سلاح ها تزیین شده بود، درست مثل یک موزه تمام و کمال.

تیفون محو تماشا شده بود و با دهان باز داشت سر تا سر اتاق را برانداز می کرد، یک تبرزین بزرگ با دسته چوبی و حکاکی شده درست وسط اتاق روی یک تنه درخت قرار داشت انگار یک جنگجوی عصبانی با تمام قدرت آن را بر فرق درخت کوبیده بود، کمان سیاه رنگ زیبایی هم روی یکی از دیوار ها نظرش را جلب کرده بود، انگار نه انگار که اینها همه وسیله کشتار بودند، مجزوبشان شده بود اصلا انگار عاشقشان شده بود، روی یک دیوار دیگر کاتانای(1) بزرگی نصب شده بود، غلاف کاتانا پر از نقوش خشن از کشتار و قتل بود، از درون لرزید برای یک لحظه سردی شمشیر را روی گردن خودش حس کرد و از کاتانا بدش آمد!

به خودش آمد چشمانش را در اتاق دوانید تا کاگان را پیدا کند، کاگان رفته بود، خوشحال شد حالا می توانست حس تمام این اتاق زیبا را وارسی کند.

جلوتر وسط اتاق روی دیوار سمت راست یک شومینه بزرگ آجری داشت با ولع می سوخت مبل بلند راحتی کنار شومینه توجه اش را جلب کرد رفت و کمان مشکی را از روی دیوار برداشت و روی مبل نشست و مشغول برانداز کمان شد. کمان تقریبا هم قد خودش بود! سعی کرد کمان را بکشد، حتی نمی توانست چند سانت آن را جابجا کند، انگار از یک ماده عجیب ساخته شده بود اصلا شبیه کش نبود، با خودش فکر کرد جنگجوها حتما آدم های تنومندی بودند که می توانستند از این سلاح های سنگین استفاده کنند، صدای باز شدن دری از پشت سرش آمد، چرخید و خواست بدود و کمان را سر جایش بگذارد، اما دیر شده بود! کاگان وارد اتاق شد و چشمش به دخترک و کمان افتاد و گفت:

+معمولا بچه ها از اینا می ترسن و حداقل دفه اول ورشون نمیدارن وارسیشون کنن! اونم از اینهمه سلاح این تیرکمون بزرگو انتخاب کردی؟! لااقل یه سلاح دخترونه مثه اون خنجر و سپر یا اون تیرکمون کوچکیتره رو بر می داشتی! کاگان داشت لبخند میزد! پس خطری تهدیدش نمی کرد، نفسی تازه کرد و از کاگان پرسید:

- اینا خیلی قشنگن، مال کین؟

+ مال همین جایی که براش کار می کنیم!

- بد نشد برداشتمش؟ اینجا دوربین نداره؟!

+نه بد نشد، حالا برو بذارش سر جاش، این ساختمونم دوربین نداره!

- باشه! حالا باید چکار کنم؟!

+ الان می برمت تو اتاقت هر چی هم لباس و وسایل لازم داری بهم بگو تا برات بگیرم

-باشه ممنون...


ادامه دارد

برچسب ها : با گرگ ها قسمت سوم - بود، ,کاگان ,کمان ,اتاق ,دیوار ,خودش ,قرار داشت ,لینک قسمت
حواسم نبود
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

حواست که نباشد

چه زود زندگی را گم میکنی

برچسب ها : حواسم نبود
نگاهت را به من ندوز
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

لرزش دستم تمام چای را روی زمین

ریخته وقتی نگاهم میکنی بانوی من
برچسب ها : نگاهت را به من ندوز
رویا
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
تمام پیشگوهای جهان
در من جمع شدند
دارم خواب تورا می بینم...
برچسب ها : رویا
ماهی
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

ماهی قرمز و سپیدی که

زیر پای نگاه تو جان داد

قلب من بود زیر پا له شد

شعر من بود از نفس افتاد...

برچسب ها : ماهی
دست من نیست رفتنت بانو!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

پایان ما سر می رسد، دست خودم نیست!

دنیا به آ می رسد، دست خودم نیست!
برچسب ها : دست من نیست رفتنت بانو! - خودم نیست
بی هدف تا انتهای راه
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

می خوانمت که غرق تماشا کنم تو را...




می دونی عرضه طولانی نوشتن ندارم

اصلا حوصلشو هم ندارم

خیلی سخته بخوای از خودت حرف بزنی از احساساتت، از درونت، از افکاری که تو انباری ذهنت قایمشون کردی، از اینا حرف زدن سخته!

همون سیگارتو بکشی و قدم بزنی و به هیچ هیچی نگی هم راحت تری هم غرورت لطمه نمیخوره !





برچسب ها : بی هدف تا انتهای راه
چشمان تو
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

آتش بیار معرکه چشمان سبز توست

لطفی به دفتر شعرم نگاه کن!


برچسب ها : چشمان تو
پ مثل پلاسکو، ه مثل همدردی...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

کار ندارم چه چیزی باعث اون آتش سوزی شد یا علت ریختن ساختمون چی بود

کاش مردم یکم همکاری می کاش!

همین چند وقت قبل برج سلمان مشهد هم آتش گرفت ولی خوشبختانه ی کشته نشد در حالی که طبقات بالایی برج کلا سوختن، کاش کمی همکاری می شد، کاش الان چند ده خانواده بخاطر بی اهمیت ترین چیز ها مثل گرفتن ع های لعنتی یک حادثه یا بدست اوردن یک کلیپ ناب لعنتی، داغدار نمی شدن...

برچسب ها : پ مثل پلاسکو، ه مثل همدردی...
انا لله وانا علیه راجعون...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

رحم الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات...



+

...



+

فاتحه ای بخوانید برای این زندکی

برچسب ها : انا لله وانا علیه راجعون...
قرارمون چی بود؟
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

کجا می خوای بری؟

چرا؟

منو نمیبری

ببین!

این دم آ ی

چقد

شبیه مادری!




برچسب ها : قرارمون چی بود؟
اصلا شبیه هم!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

تو مثل شعر سپیدی و من شبیه ی

که لکه های تو را با غزل رفو د



برچسب ها : اصلا شبیه هم!
دره گل سرخ
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

یوناتان؟ ترکم نکن! من باید اول می مردم! من! یوناتان! کارل دستش را دور گردن یوناتان حلقه می کند و برادرش را محکم به خودش می چسباند!


+

وقتی میمیریم میبرنمون به سرزمین نانگیالا، اونجا دیگه از این بیماری خبری نیست! کارل سرش را تکان داد تا و یوناتان ادامه داد من تورو تو دره گل سرخ ملاقات خواهم کرد اونجا منتظرم باش!

کارل می دونست خیلی دووم نمیاره بیماریش خیلی شدید شده بود، گاهی خون بالا میاورد، فقط امیدوار بود بتونه تو نانگیالا یوناتان رو پیدا کنه هر چند معلوم نبود یوناتان چند سال بعد بمیره و بیاد پیشش...


+

آتش سوزی خیلی وحشتناکیه،یوناتان کارل را از رختخوابش بلند میکند و از میان شعله ها به سمت پنجره می دود و میپرد...


+

کارل چشمهایش را در دره آلبالو باز می کند، انگار دیگر مریض نیست، شروع میکند به دوبدن، باید یوناتان را پیدا کند!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دره گل سرخ (برادران شیر دل)

آسترید لیندرین


برچسب ها : دره گل سرخ - یوناتان ,کارل ,خیلی
انا لله وانا علیه راجعون...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

رحم الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات...



+

...



+

توضیحی ندارم!

برچسب ها : انا لله وانا علیه راجعون...
اولین
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

هستیم یا نیستیم؟

زندگی یا مردگی؟

گاهی یه تلنگر لازم دارم تا بفهمم هستم، انقدر تو خودم و کارم و روزمرگی هام غرق می شم که یادم می ره خومو! چه برسه به دیگران، اون موقعه که اگه یه تلنگر نخوره می رم که تا ابد توی خودم دفن بشم! ولی همیشه یه ص ، وزش بادی، یه بیت شعری، چیزی منو به خودم میاره تادوباره ادامه بدم، گاهی برای نوشتن چیزی بیشتر از انگیزه نیازه! بچه که بودم وقتی برف میومد می رفتیم تو حیاط رو برفا دنبال رد پا های مختلف! حیاط خونمون بزرگ بود، گربه که همه جا هست، مرغ وسم داشتیم، ته حیاط خا شتم بود یه چنتایی، پرنده هام که بودن! خیلی عالی بود، برای رد پاها قصه می ساختیم، یبار نشسته بودم ترک دوچرخه داداشم یدفعه یه پرنده دیدیم که نمی تونست پرواز کنه، رفتبم و با بدبختی گرفتیمش، یه بچه سار بود، آوردیمa خونه، یه چند وقتی مهمون ما بود بهش غدامی دادیم و باهاش بازی می کردیم کم کم بهمون عادت کرد ولی بعد از چند وقت یهو مرد! یادمه بردیمش تو حیاط، یه چاله کندیم و گذاشتیمش کنار اون چاله، نمی تونستیم خاکش کنیم دلمون نمیومد! همینجور دور چاله هه تو باغچه نشسته بودیم و زار زار بالا سر جسدش گریه می کردیم! بعد از کلی گریه و زاری دفنش کردیم...

این اولین تلنگری بود که بهم خورد!

برچسب ها : اولین - کردیم ,بود، ,حیاط
دره گل سرخ
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

یوناتان؟ ترکم نکن! من باید اول می مردم! من! یوناتان! کارل دستش را دور گردن یوناتان حلقه می کند و برادرش را محکم به خودش می چسباند!


+

وقتی میمیریم میبرنمون به سرزمین نانگیالا، اونجا دیگه از این بیماری خبری نیست! کارل سرش را تکان داد تا و یوناتان ادامه داد من تورو تو دره گل سرخ ملاقات خواهم کرد اونجا منتظرم باش!

کارل می دونست خیلی دووم نمیاره بیماریش خیلی شدید شده بود، گاهی خون بالا میاورد، فقط امیدوار بود بتونه تو نانگیالا یوناتان رو پیدا کنه هر چند معلوم نبود یوناتان چند سال بعد بمیره و بیاد پیشش...


+

آتش سوزی خیلی وحشتناک بود،یوناتان کارل را از رختخوابش بلند میکند و از میان شعله ها به سمت پنجره می دود و میپرد...


+

کارل چشمهایش را در دره آلبالو باز می کند، انگار دیگر مریض نیست، شروع میکند به دوبدن، باید یوناتان را پیدا کند!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دره گل سرخ (برادران شیر دل)

آسترید لیندرین


برچسب ها : دره گل سرخ - یوناتان ,کارل ,خیلی
عشق علیه السلام!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

من عقب مانده نیستم

متحجر نیستم

از تمدن به دور هم نیستم!

باور کنید من مثل شما هستم، مثل همه

اگر ریش دارم برای این نیست که توی مغازه های محله ما تیغ پیدا نمی شود!

من یکی هستم مثل شما!

فقط

اعتقادات خودم را دارم

فقط با اسم حسین دلم تکان می خورد

فقط عباس را دوست دارم

فقط دلم برای غم های پدرم علی آتش می گیرد!

فقط

من علوی ام

فاطمی ام

حسینی ام...


+

یک روز از راه می رسی، آقای من! عشق من! یک روز آبرویمان را می ی! یک روز همه می فهمند...

مرد بارانی تکراری عصر ما، یک روز از پیچ کوچه های شهر می آیی و توی قلبمان می نشینی!

ما هم مثل تو غریبیم!


+

دلم گرفته!

امسال اربعین برای عکاسی دعوت شدم برم نجف، حدود 12 روز تو نجف بودم اونم توی حرم ولی نه توی صحن ی ره برای خودم روی پشت بوم صحن میرفتم(مجوز میخاست، منو می شناختن ولی مجوز نداشتم! عشقش اینجاست هیچکی تو این ده دوازده روز به من گیر نداد اونم تو عراقی که تو این ایام خیلی امنیتیه!) شب میشستم روبروی گنبد المومنین با بابام حرف میزدم، واسه خودم گریه می ، تو تنهاییم با بابام عشق می ، خدا میشه تکرار بشه؟ شب تو سکوت و تاریکی زل میزدم به گنبد درخشان بابا!

فکر نکنم تکرار شدنی باشه... دلم برات تنگه بابا، برای صحبت باهات، برای خو دن پیشت، حضرت بابا، حضرت عشق...

برچسب ها : عشق علیه السلام! - نیستم
المان های بهاری مشهد
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

چند روز پیش یه پروژه تو شهرداری بهم خورد، اگه تو ایام عید مشهد اومده باشید حتما المان های عجیب و غریبی که توی شهر کار توجهتون رو جلب کرده، این کار تقریبا از هشت، نه سال پیش راه افتاد و کم کم به شهر های دیگه کشیده شد، تو این یک زمینه ازهمه جلو تر بودیم :)

چند ساله تو مشهد یه جشنواره راه افتاده به نام بهار فیروزه ای برای استقبال از بهار، خوب ازم دعوت شد برای عکاسی از المان های ارسالی برای جشنواره، خیلی کار شادیه بعضی از آثار انقدر زیبان که قبل از عکاسی چند لحظه فقط نگاهشون میکنیم و خوب بعضی هام حیف شات که حرومشون می کنیم! بعد از داوری ع اشم میذارم، برای ایده خوبن، درضمن جایزه نفر اول 5 ملیونه اونم فقط برای جشنواره پول اجرا و قیمت طرح برای اجرا جداگانه محاسبه میشه! بعضیا یه چند ماه زحمت میکشن بعد انقدر در میارن که تا آ سال توپه توپن! کار قشنگ و خاصیه اگر همه جا اجرا بشه خیلی عالیه اصلن چهره شهر عوض میشه!

می رسد از راه بهار...


برچسب ها : المان های بهاری مشهد - المان ,مشهد
آخیش
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

بلا ه تموم شد ، عکاسی سنگینی بود! نزدیک ۲۵۰۰ تا اثر آورده بودن

فردا داوریه! خیلی هیجان زده ام! یه سری آثار فوق العاده بودن ولی نداشتن ع ارو بیارم:(

ولی با موبایل ع زیاد گرفتم!

برچسب ها : آخیش
غزل نیمه تمام
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

یک غزل نیمه تمام

و دو تک بیت

البته قافیه تک بیت ها ربطی به غزل نیمه تمام نداره ولی چون با هم اومدن منم باهم میارمشون!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ


باید بفشارم به خودم سخت، تنت را

با شعر بدوزم به تنم، پیرهنت را...


از آمدن توست که روشن شده شعرم

مشغول تماشاست خدا، آمدنت را...!


+


دیوانگی و گرمی و آغوش !

بیرون نتوان کرد از این شعر تبت را


+


چون بوسه داغیست که مهمان کنی ام باز

این بار محبت کن و بگذار لبت را...

برچسب ها : غزل نیمه تمام - تمام ,نیمه ,نیمه تمام
ای عشق تو شور آسمانی...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
امشب دریچه ای به سمت آسمان باز می شود
دریچه ای که تا بالای ابر ها می کشدم
مثل همیشه فضای سپیدی که فقط مال باشد!
عشق توی دستهای تو پنهان می شود
گاهی از زیر آستینت سرک می کشد و بعد از یقه ات می دود توی دهانت و تو لبخند می زنی!
چشمهایت اما حکایت دیگری دارد!
من از پرواز می ترسم، دستم را بگیر تا با هم برویم...
من به گرمای چشم های قهوه ای تو بیشتر از چای گرمی که سر سوز زمستان برایم می ریزی محتاجم!
سینی چایت را کنار بگذار
بیا تا نگاهت کنم
قبل از اینکه دریچه را ببندند...


+

امشو در بهشت خدا وایه پندری
ماه ره عروس منن شو آرایه پندری...

ملک الشعرای بهار


+

چند روزه ریم بدجور درد میکنه!
موندم کی سرطان میگیرم!

+

خوب به درک!
برچسب ها : ای عشق تو شور آسمانی...
عشق علیه السلام!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

من عقب مانده نیستم

متحجر نیستم

از تمدن به دور هم نیستم!

باور کنید من مثل شما هستم، مثل همه

اگر ریش دارم برای این نیست که توی مغازه های محله ما تیغ پیدا نمی شود!

اگر چادر دارم بخاطر این نیست که فقیر یا بی سواد یا از تجدد به دورم!

من یکی هستم مثل شما!

فقط

اعتقادات خودم را دارم

فقط با اسم حسین دلم تکان می خورد

فقط عباس را دوست دارم

فقط دلم برای غم های پدرم علی آتش می گیرد!

فقط

من علوی ام

فاطمی ام

حسینی ام...


+

یک روز از راه می رسی، آقای من! عشق من! یک روز آبرویمان را می ی! یک روز همه می فهمند...

مرد بارانی تکراری عصر ما، یک روز از پیچ کوچه های شهر می آیی و توی قلبمان می نشینی!

ما هم مثل تو غریبیم!


+

دلم گرفته!

امسال اربعین برای عکاسی دعوت شدم برم نجف، حدود 12 روز تو نجف بودم اونم توی حرم ولی نه توی صحن ی ره برای خودم روی پشت بوم صحن میرفتم(مجوز میخاست، منو می شناختن ولی مجوز نداشتم! عشقش اینجاست هیچکی تو این ده دوازده روز به من گیر نداد اونم تو عراقی که تو این ایام خیلی امنیتیه!) شب میشستم روبروی گنبد المومنین با بابام حرف میزدم، واسه خودم گریه می ، تو تنهاییم با بابام عشق می ، خدا میشه تکرار بشه؟ شب تو سکوت و تاریکی زل میزدم به گنبد درخشان بابا!

فکر نکنم تکرار شدنی باشه... دلم برات تنگه بابا، برای صحبت باهات، برای خو دن پیشت، حضرت بابا، حضرت عشق...

برچسب ها : عشق علیه السلام! - نیستم
آ ین امید
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی


این یکی از معدود نقاشی های منه البته نقاشی دیجیتال





برچسب ها : آ ین امید
ای عشق تو شور آسمانی...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی
امشب دریچه ای به سمت آسمان باز می شود
دریچه ای که تا بالای ابر ها می کشدم
مثل همیشه فضای سپیدی که فقط مال باشد!
عشق توی دستهای تو پنهان می شود
گاهی از زیر آستینت سرک می کشد و بعد از یقه ات می دود توی دهانت و تو لبخند می زنی!
چشمهایت اما حکایت دیگری دارد!
من از پرواز می ترسم، دستم را بگیر تا با هم برویم...
من به گرمای چشم های قهوه ای تو بیشتر از چای گرمی که سر سوز زمستان برایم می ریزی محتاجم!
سینی چایت را کنار بگذار
بیا تا نگاهت کنم
قبل از اینکه دریچه را ببندند...


+

امشو در بهشت خدا وایه پندری
ماه ره عروس منن شو آرایه پندری...

ملک الشعرای بهار


+

چند روزه ریم بدجور درد میکنه!
موندم کی سرطان میگیرم!
برچسب ها : ای عشق تو شور آسمانی...
داستان دنباله دار قسمت دوم
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

همینطورکه وارد کافه می شدند، دخترک طبق عادت تمام راه های فرار را به خاطرش می سپرد،کافه کنار در غربی پارک بود و یک ردیف از شمشماد های بلند تقریبا مغازه قدیمی را از نظر پنهان می کرد.

در چوبی ورودی و تابلو چوبی کوچک که با سبکی خاص نصب شده بود نشان می داد صاحب کافه باید انسانی با سلایق خاص باشد، نگاه دخترک روی اسم کافه گیر کرده بود، کافه ورگ1! اما چیز خاص دیگری نظرش را جلب نکرد، شکمش دوباره به قار و قور افتاده بود، همه چیز را فراموش کرد در چوبی را فشار داد و وارد کافه شد.

پشت پیشخوان مرد 40 ساله کچلی ایستاده بود، پیشبند قرمز کثیفی بسته بود و بامرد جوان که جلو تر رفته بود صحبت می کرد، لابلای صحبت ها نگاهش را به دخترک می انداخت، دخترک بی اعتنا شانه ای بالا انداخت و سر یکی از میز ها نشست.

کافه بیشتر از 30 متر نمی شد، سه تا میز چوبی وسط چیده شده بود و هر کدام چهار تا صندلی داشت و چند صندلی هم کنار دیوار چیده شده بود، پیشخوان هم تا انتهای کافه ادامه داشت، دختر روی اولین میز نشست، نگاهی به اطراف انداخت میز وسطی توسط زن چاقی شده بود، زن در حالی که داشت رو مه ای را می خواند هر از چندگاهی به لیوانی که جلویش بود لبی میزد و چهره اش را در هم می کشید، انگار قهوه خیلی تلخی بود! روی میز سوم هم سه نفر نشسته بودند و گرم صحبت بودند دور و برشان پر از دود بود، هر سه نفر با اشتیاق در حال سیگار کشیدن بودند.

مرد جوان بلا ه به سمت دخترک آمد، صندلی را کنار کشید و روبروی دختر نشست، چهره اش هیچ حس خاصی نداشت، کاملا جدی به دخترک زل زده بود و داشت از بالا تا پایینش را برانداز می کرد:

- چند س ه؟

+ به تو چه؟به سن قانونی رسیدم!

لبخندی روی لبان مرد نقش بست:

- باشه هر جور راحتی! چی دوس داری سفارش بدم؟

+ اول بگو چکار داری باهام؟

- من خیلی گشنمه امروزم صبحونه درست و حس نخوردم،

مرد داد زد: دو تا از همون همیشگی بیار بی زحمت!

مرد کچل سری تکان داد و مشغول آماده سفارش شد

+ هی گفتم با من چکار داری؟!

- از یه صبحونه مجانی بدت میاد؟!

+ اگه بعدش چیزی ازم نخای نه!

- اجباری نیست اگه دوس نداشتی میتونی راتو بکشی بری

دخترک با خودش فکر کرد معامله بدی نیست: باشه! پس اجباری نیست؟

- نه نیست!

صاحب کافه غذای را آورد و مشغول چیدن میز شد، املت چیزی نبود که دخترک انتظار داشت، چشمانش با دقت داشت بررسی می کرد: یک تکه گوشت رُست شده که با گوجه های حلقه شده سرخ شده بود و کنارش دوتا تخم مرغ عسلی گذاشته بودند، با خودش گفت اگه صبحونه این باشه واسه ناهار هر کاری حاضرم م! چند لحظه بعد خیلی وحشیانه مشغول تکه تکه گوشت و مابقی غذایش شد، مرد خیلی آرام چنگالش را برداشت و یک تکه از گوشت سرخ شده را در دهانش گذاشت برای چند لخظه مکث کرد تا مزه گوشت تازه دهانش را پر کند و بعد با لذت مشغول جویدن شد:

- مطمئنم تا حالا همچین املتی نخورده بودی!

دخترک با اشاره سر تایید کرد

مرد جوان اشاره ای به کافه دار کچل کرد و گفت: دستپخت تی تُر 2 حرف نداره، هیچ جا نمیتونی مثلشو پیدا کنی!

مرد ادامه داد: از حالا به من بگو کاگان3

تو هم از این به بعد اسمت همین چیزی میشه که من میگم مگه اینکه بخای بری!

دخترک دست از خوردن کشید، به مرد خیره شد

+ خوب بگو از من چی میخای؟

- باشه همینطوری که غذاتو می خوری برات می گم، من میخام بهت یه جای خواب بدم و سه وعده غذای گرم و چندتا دختر مثل خودت که می تونی باهاشون رفیق بشی، اتاقت با این دخترا مشترکه و باید باهاشون خوب تا کنی!

+ میخای بفرستیم دار ادیب؟

- نه اینجا مال ت نیست، یه آزمایشگاه خصوصیه، ما روی تو آزمایش انجام می دیم، البته روی خودت که نه روی خونت!

ما خونت رو می خایم، هفته ای یبار باید خون بدی هر دفه فقط چن سی سی، انتخاب با خودته میتونی همین الان بزنی به چاک یا وایسی مثل آدم زندگی کنی و به ما کمک کنی...



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1)ورگ به معنی گرگ در گویش گیلکی

2) تی تر به معنی تیر انداز در گویش لری

3) کاگان به معنی برادر بزرگتر در گویش گیلکی

برچسب ها : داستان دنباله دار قسمت دوم - دخترک ,کافه ,بود، ,باشه ,گوشت ,مشغول ,گویش گیلکی ,صاحب کافه ,وارد کافه
من بیچاره امشب بی قرارم
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

من امشب در دلم شور عجیبیست

تو باشی و من و سینی چای و ...

برچسب ها : من بیچاره امشب بی قرارم
کاش کنار تو قدم بزنم...
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

کنارم بودی، قدم می زدیم، مثل همیشه کنار همان بولوار خلوت، شبها!

.

.

.

دخترم! مثل باد نباشی که بین دست پای هر ی بوزی!

دخترم! مثل باران نباشی!

اصلا خودت باش!

حواست باشد آیینه دروغ نمی گوید ولی همه حقیقت را هم نمی گوید!

مثل همیشه کنارم که قدم می زنی به همین ها فکر می کنم! و اینکه یک روز دیگر تو نیستی تا کنار من راه بروی و من دست ظریفت را بگیرم و با خودم فکر کنم چقدر شبیه مادرت هستی! من از تنهایی می ترسم! مثل سیگاری که زیر باران به زور روشن می ماند...

حالا با خودم می گویم کاش حرف هایم را می گفتم، کاش میگفتم تو مثل بهاری نه خوده لطافت گلی اصلا؛

نمیتوانی تحمل کنی! عشق چیز خوبی نیست! مادرت هم به همین درد مبتلا بود! او هم مثل تو از نازک ترین لایه های بهار بود! نمی توانست تحمل کند! اصلا دنیا برایش کوچک بود.

تو به من نرفتی گلم! تو شبیه من زمخت نشدی، پوستت انقدر گلفت نیست که عاشق بشوی! حیف، حیف، حیف، حیف، نگفتم!

برچسب ها : کاش کنار تو قدم بزنم... - حیف، ,حیف، حیف،
ماه
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

ماه لعنتی بالای سر تنهاییست!



ادامه مطلب
برچسب ها : ماه
مرگ
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

اگر قرار است بمیرم

بگذار عشق خالصی را قبلش با آرامش تمام زیر پوستم و توی آغوشت، تجربه کنم!


# سرطان- سیگار - مرگ...

برچسب ها : مرگ
آقا سلامن علیک!
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

گفت ای گروه هر که ندارد هوای ما

سر گیرد و برون رود از کربلای ما...

نا داده تن به خواری و نا کرده ترک سر

نتوان نهاد پای به خلوت سرای ما

ما را هوای سلطنت ملک دیگر است

کین عرصه نیست در خور فر همای ما

برگردد آنکه با هوس کشور آمده

سر نابرد به افسر شاهی گدای ما


+

شاه سلامن علیک، آقا سلامن علیک...


برچسب ها : آقا سلامن علیک! - سلامن ,سلامن علیک
زندگی
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی


ادامه داده هستی تو زنده بودنم رو!




+همه رفتند و تو تنها م !
برچسب ها : زندگی
کلنجار
عنوان وبلاگ : باران های پاییزی

من با خودم هم کلنجارم

روزی که عاشقم شدی، فکر نمی اینقدر اذیتت کنم!

یک روز معمولی بود، نمیدانم شاید یکشنبه یا چهار شنبه، همه چیز عادی بود فقط یک نفر سیب درون ات را چید! یک نفر حواست را از زندگی پرت کرد، مثل درختی که توی باد شاخه هایش را محکم نگه می دارد تا از پروانه ای که روی برگی پناه گرفته محافظت کند، تو مرا نگهداشتی و حالا من مثل بیدی به جان شاخه هایت افتادم! میخورم،میخورم،میخورم! ولی تو هیچ چیزی نمیگویی درست مثل درخت تی! و فقط گاهی که باران می بارد به زور لبخند کم رنگی برایم میزنی و من می خورم، آرزو هایت را ، تمام دخترانگی کودکیت را، تمام خوابهایی که دوستشان داشتی.

وقتی عاشقم شدی، آسمان مشهد به گمانم آبی بود و بی ابر، باد ملایمی می وزید، زندگی مثل همیشه جریان داشت، اما حالا سکوت دارد می رسد به بالای شعر هایی که هیچ وقت ننوشتی! دفتری که توی چشم هایت ماند، و گرمایی که توی دستهایت خشک شد، حالا اصلا به آسمان نگاه نمیکنی!

+

دارم به ریشه می رسم! کاش بمیرم!

برچسب ها : کلنجار - هایت ,حالا ,عاشقم شدی،
آخرین وبلاگهای به روز شده
وبلاگهای اتفاقی
اخرین جستجو ها
انشا ذهنی درباره خواب شمول غرامات به جبران خسارات ناشی از کاهش ارزش پول توسط بایع در صورت مستحق للغیر در آمدن مبیع.html انتخاب سه تن از اعضای هیات امنای آزاد ی و دبیر جدید شورای فرهنگ عمومی کشور رسانه ملی قدرت برتر در مقابله با جنگ نرم و انجام عملیات روانی در جامعه است سبحان الله یا فارج الهم در کدام سوره قرآن است.html آتش‎سوزی در ۱۴ تار از پوشش گیاهی میانکاله طی ۴ روز آتش سوزی ها ۱۰۰ درصد عمدی بود اینستاگرام علیرضا مباشری.html دنیــا به وسعت قفســی تنگ می شـــــود وقتـــی دلت برای ـــی تنگ می شــود رزرو اینترنتی خانه معلم تهران یافت اباد.html کلوپ بازیکنان لسترسیتی باعث ا اج رانیری نشدند باید روباه ها را فریب دهیم کاکتوس های درون آزمون آنلاین دبیران فیزیک استان باید اقتصاد مقاومتی را تقویت کنیم بخش مسکن در درجه اول سرمایه گذاری نیست مک درموت؛ خونسرد، آرام، پر هیجان پر تحرک ترین چهره ی تمرین استقلال کیست؟ آدرس دفتر مرکزی جامبو در تبریز.html هرم غذایی درخشان وظیفه دارم دوشنبه به تمرین بروم کریمی حق داشت در تمرینات حاضر شود برخیز حیدر حیدر برخیز صدای کربلایی فایل فایل صوتی معنی شعر یاد تو از نظامی گنجوی.html علی مطهری انی که را مخالف بیان جلوه می دهند انقل نیستند اصولگراها مقصرند سوره ای برای خوش شانسی.html بلای جدیدی که پس از آلودگی و ترافیک گریبان پایتخت نشینان را چسبیده ویدیو دانید ماده عدم اعتماد نمایندگان به نیلی یعنی اکثریت قاطع ملت با نظر موافق نبوده اند کاظم جلالی انتخابات را با یارانه ها به مزایده نگذارید دوران من بودن گذشت نقاشی انگشت فاک کوچک برای تتو.html دعای جهت برگرداندن شوهر از راه دورhtml مفاهیم سرطان پوست چیست؟ خندان ترین مارمولک جهان مواظب قهرمان زندگیت باش آشنایی با شبکه ی مجازی noisecrypt درد دل با خــــــــــدا چگونگی تشخیص کولر گازی میتسوبیشی اصل از تقلبی.html مرگ؛ مجازات مرد اسیدپاش با ذکر کدام کلمات کشف القلوب صورت میگیرد بسیار مجرب.html شتاب فروش خودروهای برقی برگزیدگان جایزه پولیتزر روش تشخیص ساروج با سرکه.html مدیر جهاد کشاورزی بویین زهرا 34 تار از باغات انگور بویین زهرا داربستی شد افسردگی را بهتر بشناسید نحوه بستن کالسکه بچه گوشی پی ل 3 را ال جی می سازد کدگذاری لغات طرح توجیهی توجیه فنی اقتصادی احداث مجتمع خدماتی رفاهی درجه شاخصه های انتخاب شهردار طلسم مجرب قبولی در کنکور.html درمان اورژانسی ترش معده انواع فلاش دوربین عکاسی عضویت در گروه دخترانه واتساپ.html از سری مکالمات متوهمانه آهنگ های سعید بهروزی معنی فامیلی بیات.html اولاجاق ل اصغریhtml فواید هوشمند سازی مدارس آهنگ nefes tatli belasi basimin tatli basimin tatli belasi.html خانه اتفاق بازی wooden floor.html دیروزتوی خیابونااااااااااااااا داد می زدم خدا خداااااااااااااااااا ۴۰ نویسنده از سراسر دنیا، تصویرگری داستان هایشان را به ایرانی ها سپردند صدیقی تهران ریاست جمهوری به پز دادن، رفاه، تجملات و رضایت بیگانگان نیست افزایش حقوق کارمندان ت 10 درصد است براى همه حالات نقض ، گزینه روى میز داریم drawing the 4th 5th 6th and 7th dimension استفاده از ظرفیت سازمان های مردم نهاد اردبیل در برگزاری مسابقات آسیایی کارگران مهاجری که سالانه ۴۵۰ میلیارد دلار پول به خانه های خود می برند ساله برابر پدرم شعار برای مدرسه ابت html ویزیت رایگان و ضیافت افطار برای کارگران کوره پزخانه ها در جنوب تهران کدینگ حسابها در نرم افزار هلو.html قطر ذخیره 340 میلیارد دلاری ارز و طلا می توانیم در برابر تحریم دوام بیاوریم نسخه ای متفاوت از فتوشاپ adobe p oshop elements 131 x86 x64 رادیکال نبینیم؛ همین خانم های می توانند درهای را روی بانوان باز کنند گروه واتساپ دخترانه.html رفتار درمانی مازوخیزسم پاسخ ج انه133html ای کوفیان ای کوفیان عباس نام آور منمhtml مجلس ترحیم مرحوم محمد علیمحمدپور در بجنورد وقتی می‏ گفت انسان قرار است جای خدا باشد، منتقدان الان فرهنگ کجا بودند؟ نحوه نصب فلاش تانک مدل ساحل.html با فرا رسیدن تابستان، بازار مسکن رونق پیدا می کند یا خیر؟ شما نظر بدهید انواع داستان گی جدید.html بازدید دانش آموزان مدرسه علی اصغر فقیه از کتابخانه شهید رضا کاکو برگزاری اولین نمایشگاه توانمندیهای صنایع کوچک و متوسط در استان لرستان اگــــر او بخواهـــــد سود دستگاه خودپرداز بانک انصار.html علت 90 درصد مرگ ها در ایران معرفی و فایل کامل طرح توجیهی و فنی مالی و اقتصادی پرورش 100 راس آهنگ جدید آرش و mohombi به نام se fue دفتر خدمات گفتاردرمانی پروژه شورای ی فیزیکی پیشرفت سالن شورای ی پروژه سالن پیشرفت فیزیکی سالن ورزشی روند پیشرفت روند پیشرفت فیزیکی عده ای فرهنگ را فقط روضه خوانی می دانند کجای دین آمده که موسیقی حرام است؟ خلاصه فصل 8 تئوری حسابداری رضا شباهنگ.html توفیقی سند آموزش ۲۰۳۰ مغایر با ارزش های ملی و نظام تعلیم و تربیت کشور است از انتخاب آیت الله جنتی به عنوان رئیس مجلس خبرگان ی تا شوخی با چاقوسازها reading review اموزش تصویری ساخت اسطرلابhtml عضو سابق انصارحزب الله اصلاً فکر نمی کردیم و با چماق ادای تکلیف می کردیم خلاصه کتاب مدیریت استراتژیک پیشرفته م ع برزیلی ان به ایفمارک رفت احتمال عقد قرارداد رودریگوئز با ان قوت گرفت سند لغو بورسیه ام را تکذیب می کنم انتقال دامادم به گیلان قانونی بوده است لیست تمام کارخانه جات صفادشت ملارد.html رییس جمهور مکزیک برای باقی ماندن تعرفه آزاد تجاری با ت جدید گفتگو می کنم
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 24 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد.

همچنین جهت حذف وبلاگهای با محتوای نا مناسب شما میتوانید بر روی گزینه "درخواست حذف" در همان صفحه وبلاگ کلیک نمائید
All rights reserved. © blog242 2016 Run in 0.648 seconds
RSS