دو کلمه حرف حساب

پست های وبلاگ دو کلمه حرف حساب در این صفحه نمایش داده شده است و شما میتواند با کلیک بر روی عنوان هر پست صفحه مربوطه را مشاهده فرمائید.

ما هم آمده ایم .... با نامه های "کوفی "....
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

گفتند:«ای شیخ دل های ما ه است که سخن تو در وی اثر نمی کند. چه کنیم؟».

گفت:«کاشکی ه بودی، که ه را بجنبانی بیدار شود. دل های شما مرده است که هرچند می جنبانی، بیدار نمی شود».

تذکرة الاولیاء

ذکر حسن بصری رحمه الله علیه


س.ن:

این را می خوانم و فکر می کنم نکند دل های ما ه که نه، مرده باشد؟ نکند بیش از حد درگیر پوسته شده باشیم. نکند فراموش کرده باشیم قیام عاشورا را. دلیلش را. هدفش را. نکند دل هایمان مرده باشد؟ که ه را جنباندن بیدار کند و مرده را هرگز.

برچسب ها : ما هم آمده ایم .... با نامه های "کوفی ".... - ه ,نکند ,مرده ,بیدار ,دل های ,مرده باشد؟
آموزش کدنویسی قالب-1
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

من کدنویس نیستم ولی کدنویس ها رو دوست دارم. توی یکی دوسال گذشته بیان کدنویس های خوبی داشت که الحق آموزش های خوبی رو به اشتراک می گذاشتند. از جمله عرفان عزیز و از جمله پلاک هفت عزیز و اخیراً هم این دوست خوبمون آقا صابر. از همون اوایل وبلاگ نویسی (که چند روز دیگه رسماً میشه سه سال) گاهی وقتا قالب وبلاگم رو اینقدر دستکاری می تا بعضی چیزا رو به صورت تجربی یاد گرفتم. و حالا تصمیم دارم بعضی از این تجربیات رو به اشتراک بگذارم. (البته با همین پیش زمینه که ذکر شد: من کدنویس نیستم. ولی کدنویس ها رو دوست دارم.)

آموزش اول:

اگر از اون با (مربع؟ جعبه؟) دنبال کنندگان وبلاگ خسته شدیم و می خوایم که حذفش کنیم و اون رو با این فرم زیبا(ع اول) جایگزین کنیم باید چکار کنیم؟

خب اصلاً کار سختی نیست. کافیه ابتدا داخل قسمت تنظیمات ساده وبلاگ بشید و گزینه «عدم نمایش جعبه دنبال کنندگان» رو تیک بزنید و تنظیمات رو ذخیره کنید. اگر وارد وبلاگ بشید می بینید که جعبه دنبال کنندگان حذف شده. حالا این قطعه کُد رو نگاه کنید.( کد) همین طور که مشخصه به صورت پیش فرض آدرس وبلاگ بنده داخل این قطعه کُد درج شده.(ع دوم) پس در مرحله اول آدرس وبلاگ من رو با آدرس وبلاگ خودتون جایگزین کنید. بعد از اون باید این قطعه کُد رو در قسمت «قالب_ ویرایش ساختار قالب فعلی» قرار بدید. مکان قرار دادن کُد دست خودتونه. بعنوان مثال اگر دوست دارید این کادر در ستون سمت چپ وبلاگ و بعد از توضیحات وبلاگ قرار بگیره اون رو بعد از تگ </box:blog_info> قرار بدید.(ع سوم) اگر جای دیگه ای رو هم براش در نظر دارید که کُد رو در اون قسمت وارد کنید. و در نهایت دکمه ذخیره رو بزنید تا تنظیمات ذخیره بشه. به همین سادگی.


نکته: اگر قصد دارید مثل من چند جای متفاوت رو تست کنید و بهترین مکان رو برای این کادر پیدا کنید حواستون باشه که پس از هر بار ویرایش باید دکمه ذخیره رو فشار بدید. و ضمناً حواستون باشه که موقع تست کُد رو فقط یکبار در قالب قرار داده باشید.

اگر جایی از متن نامفهوم بود یا سوالی داشتید بپرسید. شاید کمی دیر ولی بالا ه جواب می دم.

تا آموزشی دیگر خدا یار و نگهدارتون.

برچسب ها : آموزش کدنویسی قالب-1 - وبلاگ ,ذخیره ,قالب ,دوست ,دارید ,آدرس ,آدرس وبلاگ ,قرار بدید ,حواستون باشه ,دکمه ذخیره ,جعبه دنبال
پس از سه سال وبلاگ نویس بودن
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

درست سه سال پیش در چنین روزی به پیشنهاد دوستی که دست تقدیر راه ما رو از یکدیگر جدا کرده بود (هر کجا هست خدایا به سلامت دارش) این وبلاگ رو ساختم. درست سه سال پیش.

نقدی، نصیحتی، صحبتی، ی(زهر از قبل تو نوشدارو از دهن تو طیبات است.)، حرف دلی، حدیثی، دارید بفرمائید. کم پیش میاد از این فرصتا. و اینکه لطفاً دوستی باشید که عیب و ایرادهای دوستش رو می گیره تا یک وقت به دست دشمناش نیافته. پس بدون تعارف حرفاتون رو بگید.

س.ن:

نظرات تأیید نمی شوند. امکان نظر دادن ناشناس نیز فراهم است.

برچسب ها : پس از سه سال وبلاگ نویس بودن
درست مثل اون گل خداداد عزیزی به استرالیا
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

مصر، پس از بیست و هشت سال راهی جام جهانی شد. برای اینکه اهمیت فوتبال و اهمیت این اتفاق بزرگ را دری د همین پنجاه و چهار ثانیه و همین چند خط که از کتاب "فوتبال علیه دشمن_سایمون کوپر" انتخاب شده کافیست.

"شیرهای رام نشدنی" در مرحله یک چهارم نهایی 3-2 مغلوب انگلیس شدند، هرچند در مقاطعی کاملاً انگلیس را تحت تأثیر بازی خود قرار داده بودند. هواداران انگلیس دیگر شعار "بریتانیای مقتدر" را سر ندادند، تماشاگران ایتالیایی به احترام تیم کامرون ایستاده تشویق د و ب رابسون اعتراف کرد: " آن ها بدشانس بودند که از دور رقابت ها کنار رفتند."

بعدها "روژه میلا" لذت بخش ترین صحنه ی جام جهانی را دست دادن "پل بیا" رئیس جمهور کامرون با مقام های دیگر کشورها پس از پیروزی کامرون برابر آرژانتین عنوان کرد. میلا در گفت و گو با مجله فرانس فوتبال درباره این اتفاق گفت:«اهمیتش را درک می کنید؟ یک مقام افریقایی در قامت یک برنده با سران کشور ش ت خورده دست می دهد!»

خبرنگار مجله با او جدل می کند که این تصویری فوتبالی نیست، اما میلا جواب می دهد:«به لطف فوتبال ، یک کشور کوچک می تواند بزرگی کند!»

س.ن:

شیرهای رام نشدنی، لقب تیم ملی فوتبال کامرون بود. این تیم در جام جهانی 1990 با نتایج درخشان خود چشم همه را خیره کرد. کامرون در بازی اول آرژانتین قهرمان دوره ی پیش که مارادونا را هم در ترکیب اصلی داشت، یک بر صفر ش ت داد. کامرون پس از صعود از گروه خود که آرژانتین، رومانی و شوروی سابق هم در آن بودند به مرحله بعد رفت و کلمبیا را هم حذف کرد. در مرحله یک چهارم و در دیداری تاریخی این تیم مقابل انگلیس سه بر دو ش ت خورد. دو گل از سه گل انگلیس از نقطه پن ی به ثمر رسید. کامرون با وجود شکت و حذف، یکی از محبوب ترین تیم های آن جام جهانی شد.

برچسب ها : درست مثل اون گل خداداد عزیزی به استرالیا - کامرون ,انگلیس ,فوتبال ,جهانی ,ش ت ,
بدون شرح با داستان های مصور سارا اندرسون :)
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


برای دیدن در اندازه واقعی بر روی تصویر کلیک کنید.

داستان های مصور بومی سازی شده از کتاب big mushy happy lump، سارا اندرسون.


برچسب ها : بدون شرح با داستان های مصور سارا اندرسون :) - سارا اندرسون ,داستان های مصور
بدون شرح با داستان های مصور سارا اندرسون-2 :)
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب



برای دیدن در اندازه واقعی کلیک کنید.

داستان های مصور بومی سازی شده از کتاب big mushy happy lump، سارا اندرسون.

برچسب ها : بدون شرح با داستان های مصور سارا اندرسون-2 :) - سارا اندرسون ,داستان های مصور
طنز و روز حافظ عزیز
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

به مناسبت امروز که روز حافظ است این پست قدیمی را بازنشر می کنم. پستی که دقیقاً دو سال از انتشارش می گذرد:


هر روز که دیوان این رفیق سال های دور را ورق می زنم بیشتر در شگفت می مانم از این همه نبوغ و طنز پردازی جناب شیخ و رفیق شفیق و گرمابه و گلستان:

فی المثل می فرمایند:

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه ی حسن

بسوخت دیده زحیرت که این چه بوالعجبیست

رخ پوشاندن پری و کرشمه آمدن دیو در حالی که انتظار داشتیم ع ش برقرار باشد( که در باطن معانی خاص خود را دارند و ما کاری بدان نداریم! - توضیح از بنده نگارنده) الحق ترکیبی است متناقض و طنزی است زیرکانه که تنها از جانب این رند نابکار بر می آید و بس.

یا می فرمایند:

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ

تو در طریق ادب باش گو گناه من است

که جنابش با رندی خاصی مفهوم جبر و اختیار را به هم می دوزد که (البته خطر خط قرمز برای بنده نگارنده داشته و از ادامه دادنش عاجزم) ...

یا این بیت :

یا وفا، یا خبر وصل تو، یا مرگ رقیب

بوَد آیا که فلک زین دو سه کاری د؟

به نظر سه آرزوی متفاوت است اما دقیقاً یک نتیجه ی ان را در بر دارد! و این چیزی است که فقط از حافظ بر می آید و بس.

یا این بیت که واقعاً شا ار است:

حافظ از ت عشق تو سلیمانی شد

یعنی از وصل تو اَش هست کنون باد به دست

که در ظاهر اشاره دارد به داستان حضرت سلیمان، که باد تحت فرمان او بود. اما در باطن؟ دقت کنید به این مصرع "یعنی از وصل تو اَش هست کنون باد به دست!" یعنی هیچی!؟ فقط باد هوا! طی این فرایند پیچیده برای رسیدن به ت عشق تو و آ ش نتیجه؟ به هیچ چیزی دست پیدا ن !


باری، خلاصه اینکه مانده تا ما این رند عرصه شعر را بشناسیم،( جز واژه رند درخور نامش نیست.) و الحق که شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است و تمام.

و دست آ همان تک بیت ناب فال های این بنده نگارنده:

مگو دیگر که حافظ نکته دانست

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود!

س.ن: در نظر داشته باشید نوشته های بالا صرفا شه های یک شیمی است! که اندکی دو هوایی شده....

همین!


به مناسبت امروز رادیوبلاگی ها به همه وبلاگنویس ها فال حافظ هدیه میده:

ب ش ت اب ی د

برچسب ها : طنز و روز حافظ عزیز - حافظ ,یعنی ,بنده ,نگارنده ,بنده نگارنده ,مناسبت امروز
پخته داند کاین سخن با خام نیست!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

روایت حال ما روایت حال آن جوانکی ست که چون روز اول برای درس خواندن برفت این مثل یاد گرفت که:

«ضرب زید عمروا»_ زید فاعل باشد و عمرو مفعول است و ضرب فعل جمله.

پس به خانه شد و تا شب همین درس با خود تکرار می کرد و بعد دست بر خویش می گذاشت و می گفت: «یاللعجب! یک وجب و این همه علم؟»

برچسب ها : پخته داند کاین سخن با خام نیست!
دنیای شیرین ضرب المثل ها
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

به شخصه فرهنگ قومیت ها و ای متفاوت را بسیار دوست دارم. از لهجه ها و گویش ها، تا موسیقی ها، تا داستان ها، تا شعرها و تا ضرب المثل هایی که بین آنها رایج است. گذشته از این عاشق ضرب المثل ها و ریشه ی آن ها هستم. صبح مشغول خواندن یک کت بودم و بر خوردم به داستانکی که برای من تداعی کننده این ضرب المثل بود «تو نیکی میکن و در دجله انداز/ که ایزد در بیابانت دهد باز» که مطمئنم قبلاً آنرا شنیده اید و یحتمل می دانید که از مواعظ سعدی است. توضیح دیگری لازم نیست جز اینکه نوشته های قرمز رنگ داخل پرانتز را فقط جهت راحت تر فهمیدن داستان آوردم:

چنان شنودم که در آن روزگار که متوکل خلیفه در بغداد بود؛ او را بندهٔ بود فتح نام، نیکبخت روزبه و هنرها و ادبا آموخته، متوکل او را بفرزندی پذیرفته، این فتح خواست که آشناه بیاموزد،(فتح می خواست تا شنا یاد بگیره) و ملاحان(دریانوردان) او را فنون شناوری می آموختند. و او در دجله بر آشناه دلیر نگشته بود، اما چنانکه عادت ک نست، از خود می نمود که من آموختم،(فتح فنون شنا رو هنوز کامل یاد نگرفته بود ولی به رسم ک ن گفت من شنا رو بلدم.) یک روز تنها بی ان بآشناه رفت،(یک روز به تنهایی رفت تا شنا کنه) آب سخت می رفت و فتح را بگردانید،(جریان آب شدید بود و فتح رو با خودش برد.) فتح دانست که با آب بسنده نخواهد آمد. با آب بساخت و خود راست گذاشت،(وقتی فهمید کاری از دستش برنمیاد خودش رو رها کرد توی آب) و بر روی آب همی رفت تا از دیدهٔ مردم ناپدید گشت، چون مبلغی(یه مقداری) رفت، برکنارهٔ رود سوراخ های آب خورده بود.(کناره ی رودخانه فشار آب کم شده بود و چاله هایی بود که آب کمی داخل شون بود.) ناگاه آب او را بسوراخ ها رسانید، جهد کرده خود را در یکی از آن سوراخ ها افگند.(فتح تلاش کرد و خودش رو از جریان آب جدا کرد و به یکی از این گودال ها افکند.) و بنشست و با خود گفت: تا خدای تعالی را درین چه حکمت است؟ در این ساعت باری جان برهانیدم، در هفت شبانه روز در آن سوراخ بماند،(هفت شب و روز داخل گودال بود) روز اول متوکل را خبر د که فتح غرق شد، از تخمین فرود آمد و بر خاک نشست و ملاحان را بخواند و گفت: هر که فتح را مرده یا زنده نزدیک من آرد هزار دینارش بدهم. و سوگندان غلاظ یادکرد(قسم های سخت و استوار خورد.) که تا آنرا بدان حال که باشد نیارند و او را نه بینم طعام نخورم، ملاحان در دجله افتادند و غوطه خوردند، و طلب می د تاسر هقت روز،(هفت روز تمام دریانوردا توی دجله دنبال فتح می گشتند.) از ملاحان یکی بدان سوراخ رسید، فتح را بدید، شادمانه شد، گفت: ہروم سماری(کشتی،قایق) آرم،(یکی از دریانوردا فتح رو توی گودال پیدا کرد و گفت میرم قایق بیارم.) برفت و پیش متوکل آمد و گفت : یا المؤمنین! اگر فتح را زنده بیارم مرا چه دهی؟ گفت: پنج هزار دینار نقد بدهم، ملاح گفت یافتمش، زنده بیارم،(دریانورد رفت پیش شاه و گفت من فتح رو زنده پیدا شاه هم گفت پنج هزار دینار پاداش بهت می دم.) سماری بردند و فتح را زنده آوردند، متوکل آنچه ملاح را پذیرفته بود بداد و را گفت: در خزینه رو، از هر چه هست، یک نیمه بدرویشان ده،(شاه به گفت که به درویشان صدقه ای بده.- یک نیم، منظور نیمی از یک درصد هست یا همون یک هزارم 0/001 در واقع.) آنگاه گفت: طعام آرید که گرسنه هفت شبانه روزست،(گفت برای فتح غذا بیارید چون هفت روزه هیچی نخورده.) فتح گفت: یا المؤمنین! من سیرم، متوکل گفت: مگر از آب سیری؟ فتح گفت: مرا در این هفت روز، هر روز ده نان بر طبقی نهاده می آمد،(ده نان در ظرفی چوبی بر روی آب به سمت من می اومد.) من جهد ی و از آن دو سه گرفتمی(من تلاش می هر روز و دو سه تا از اون نان ها رو می گرفتم.) و بدان زندگانی می ی و بر هر نانی نبشته بود: "محمدبن الحسن الاسکاف"(بر روی نان ها نوشته بود محمدبن الحسن الاسکاف) متوکل فرمود که منادی کنید، که آن مرد که نان در دجله می انداخت کیست؟(برید بگردید ببینید کی نان توی دجله می انداخته.) بیارید، بگوئید که آمیرالمؤمنین با تو نیکوئی خواهد کرد، روز دیگر مردی بیامد و گفت : منم که نان در دجله انداخته ام،(یک مردی اومد و گفت من بودم که نان داخل دجله انداختم) متوکل گفت: به چه نشان گفت: بدان نشان که نام من بر روی هر نانی نبشته بود"محمد بن الحسن الاسکاف" گفتند: این نشان درست است، چندگاه است که این نان در دجله می افکنی؟ (گفتن خب نشونی که دادی درسته. چند وقته این کار رو می کنی؟) گفت: یک سال است، گفتند غرض از این چیست؟ گفت: شنوده بودم که نیکوئی کن و در آب انداز که روزی بردھد،(گفتن چرا نان داخل دجله می ریختی؟ اون هم یک سال؟ گفت شنیده بودم اگه نان در آب دجله بریزی بالا ه نتیجه اش بهت بر می گرده.) متوکل گفت: آنچه شنودی کردی و آنچه کردی ثمرهٔ آن یافتی، او را بر در بغداد پنج ده ملک داد و آن مرد برسر دیه های خود برفت و سحت محتشم گشت؛ (متوکل در بغداد پنج تا ده به مرد بخشید و اون مرد ثروتمند شد.)


+ متن فوق حکایتی بود از کتاب قابوس نامه که در باب ششم آن (در افزونی گهر از فزونی هنر) آورده شده است.

++اگر دوست داشتید در مورد ضرب المثل های شهرتان بنویسید. پست بگذارید یا همین جا ثبت شان کنید.

برچسب ها : دنیای شیرین ضرب المثل ها - دجله ,متوکل ,زنده ,داخل ,بدان ,ملاحان ,الحسن الاسکاف ,داخل دجله ,محمدبن الحسن ,نانی نبشته ,هزار دینار ,محمدبن الحسن الاسکاف
وقتی که آقاگل می رفت
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

شب دیدم یک آشنا پستی نوشته با عنوان "وقتی که آشنا می رفت." به واسطه این پست و در طی روزهایی که کم حرف (و چه بسا بی حرف!) شدم تصمیم گرفتم من هم گذری بزنم به اون دوران:

من هیچ وقت آدم خاصی نبوده ام. همیشه یک فرد معمولی بودم. یک فرد معمولی در شهری کوچک. و خب آدم های معمولی با تلاش معمولی نتایج معمولی هم می گیرند. نتیجه این شد که کاشان قبول شدم رشته ی شیمی.

ترم یک: ترم یک و اولین روزهای دانشجویی خیلی سخت گذشت، روز ثبت نام برگه ریز نمرات پیش ی گم شد. اجازه ثبت نام پیدا ن . برگشتم خونه و وقتی دوباره برگشتم بهم گفتن خوابگاه دیگه جا نداره! و باید بری توی خونه خوابگاه بخو تا ببینیم چی میشه. بعد یک ماه در نهایت بهم گفتن برو خوابگاه خودگردان؛ خوابگاه نداریم بهت بدیم! روزهای سختی بود. تا یک ماه اول هم که نه کارت دانشجویی داشتم و نه حتی اسمم توی لیست انتخاب واحد بود. برای غذا خوردن هم هربار نیم ساعت توی صف گرفتن ژتون بودم. بعد از یک ماه بالا ه موفق شدم برگه ریز نمرات رو مجدد از مدرسه بگیرم. و بالا ه رسماً دانشجو بشم. ولی خب تا اومدم بفهمم چی به چیه دوتا میان ترم رو گذرونده بودم و کار از کار گذشته بود. خوابگاه خارج از ، وضعیت تحصیل نامشخص و درونگرایی خودم نهایتاً کار دستم داد و ترم یک با افتادن 6 واحد که دست بر قضا یک موردش ریاضی یک بود تا دم مشروطی پیش رفتم. ریاضی یک ضروری ترین درس رشته های ی بود و من همون ترم یک این درس رو افتاده بودم.

ترم دو: ترم دو بالا ه اومدم داخل خوابگاه ، دوستان جدید و فضای جدید و انگیزه ای برای یک شروع جدید. سعی بهتر باشم اما هنوزهم یک فرد معمولی بودم. بعلاوه که افتادن 6 واحد در ترم یک حس کار دستم داده بود. سخت بود. خیلی سخت. ولی تمام تلاشم رو و در نهایت موفق شدم هم معدلم رو بهتر کنم هم از شر اون 3 واحد ریاضی یک خلاص بشم. ترم دو چیز دیگه ای برای من نداشت. جز اینکه در طول ترم هر روز منزوی تر شده بودم و این رو خودم به خوبی حس می .

ترم سه: از اول ترم تصمیم داشتم شرایط رو تغییر بدم. رو آوردم به کارهای فرهنگی، نشریه دانشجویی، نوشتن، و کتاب خوندن. ساعت هایی که توی کتابخونه علوم انسانی بودم از ساعت هایی که سر کلاس می رفتم هم بیشتر بود.(بماند که سر کلاس هم بیشتر کتاب می خوندم!) به پیشنهاد هم اتاقیم شروع به رفتن سر کلاس های بچه های ادبیات. هرچی از ترم می گذشت از ی فاصله می گرفتم و به ادبیات نزدیک تر می شدم. آ ترم من بودم و جزوه هایی که باید خونده می شد. شانسم این بود که همه این سال ها یک هم اتاقی و هم رشته ای خوش خط و درس خون داشتم! از خودم راضی بودم. معدلی که خوب بود. درس هایی که گذرونده شده بودن و کتاب های زیادی که خونده بودمشون.

ترم چهار: ترم چهار هم به منوال ترم سه پیش رفت. کتاب خوندن ها بیشتر شد. حضور سر کلاس های ادبیات و فاصله گرفتن از کلاس های ی هم همینطور . طوری که بچه های ادبیات من رو بیشتر از بچه های رشته خودمون می شناختند. حتی گاهی پیش می اومد که بیخیال رفتن سر کلاس های ی می شدم تا برم سر کلاس های رشته ادبیات. و خب نتیجه؟ آ ترم یک درس دیگه هم افتادم! ولی برام مهم نبود. بخصوص که مطمئن بودم افتادنم کاملاً ناحق بود.

ترم پنج: ترم پنج کمی شرایط سخت تر شده بود. افتادن 9 واحد در طول دو سال، درس هایی که اغلب پیش نیاز و هم نیاز یکدیگر بودن، شرایط برای ادامه تحصیل سخت شده بود. با اینحال اینقدر روابطم با مدیر گروه خوب بود که اجازه داد برخی درس ها رو با گروه های برق و مکانیک بگذرونم. و برخی پیش نیازها رو هم رعایت نکنم. اینکه چی باعث شده بود روابطم با این مدیر گروه خوب بشه هم بر می گشت به یک واحد آزمایشگاه که از قضا ایشون ما بودند و خب من در هر چیزی که معمولی باشم در کارهای آزمایشگاهی و کارگاهی فوق العاده خبره ام.(اینم ریا محسوب میشه؟) پس شد آنچه شد! کمتر کتاب می خوندم ولی هنوز اون روند ادامه داشت.

ترم شش: ترم شش با همراهی یکی از دوستان خوب کانون رسانه را راه اندازی کردیم. راستش هیچ وقت هیچ جایی نفر اول نبوده ام. اینبار هم همین اتفاق افتاد. و من نقش مشاور و همراه رو داشتم. و در کنار کانون رسانه نوشتن برای نشریه های دانشجویی. و گاهی اوقات برگزاری جشن های ی رو بر عهده داشتیم. ترم شش یک اتفاق دیگر هم افتاد. برای اولین مرتبه رودرروی یک ایستادم و کار داشت به جاهای باریک می کشید. که خب به خیر گذشت. بعد از سه سال تازه فهمیدم هرچقدر روابطم با بچه های ادبیات خوبه در عوض بچه های رشته خودمون از شش فرسخی بنده فرار می کنند.

ترم هفت: قصد ارشد دادن نداشتم. ولی به پیشنهاد دوستان ثبت نام . و حتی یکی دو ماه از ادبیات فاصله گرفتم و بیشتر و بیشتر به ی نزدیک شدم. امیدی به تموم در پایان هشت ترم نداشتم. ولی با اینحال می خواستم تلاش خودم رو م. می خواستم معدلم بالای هفده باشه که بتونم ترم هشت 24 واحد بگیرم. که نشد. 16:83 بهترین معدل من در طول دوران تحصیل بود. ولی به هفده نرسیدم!

ترم هشت: ترم بعد نهایت 18 واحد می تونستم بگیرم و چند واحدی برام باقی می موند. باز مدیر گروه عزیز به کمکم اومد و تعداد واحدهام به 20 رسید. و سه واحد باقی موند که در آ تابستون همون سال باید معرفی با ش می . رتبه ارشدم هم باز یک رتبه معمولی بود. بین ادامه دادن تحصیل و یا رفتن به سربازی مونده بودم. و بزرگترین اشتباهم این بود که ادامه تحصیل رو انتخاب . انتخ که بعدها متوجه اشتباه بودنش شدم. ولی خب کی گفته ما حق انتخاب اشتباه نداریم؟
الان که چندین سال از اون دوران می گذره. و شرایط زندگی اون قدرها هم بد نیست. راضی هستم از دورانی که پشت سر گذاشتم، از کتاب های بی شماری که در طول دوران تحصیل خوندم. از رشته ای که انتخابش . از مسیری که در اون قدم زدم. با همه سختی هاش و مشکلاتش. یک روزایی به این فکر می کنم که اگه می شد برگردم عقب چکار می ؟ شاید مسیرهای دیگه ای رو می رفتم. ولی همه این شایدها در نهایت به یک جواب ختم می شه، از مسیری که درش قدم زدم و تجربیاتی که به دست آوردم پشیمون نیستم، هیچوقت هم پشیمون نبودم.


س.ن:

الف- انتخاب شدن به عنوان یکی از برترین وبلاگ نویس های سال 95 گرچه شیرینه، ولی مشخصه که اگر با معیارهای صحیح تری این سنجش انجام می شد مثل همیشه یک آدم معمولی بودم. یک آدم معمولی با یک وبلاگ معمولی. تنها دستاورد برتر بودن هم افزایش هر مه هایی با مضمون «چه سری چه دمی عجب پایی! بیا و به وبلاگ منم سر بزن بوده.» به هر ترتیب به افراد برتر تبریک عرض می کنم.

ب- چند روزی هست برگشتم شهرستان، نت ندارم. و کمتر وقت می کنم وبلاگ بخونم. ببخشید.

پ- شماهم از دوران دانشجویی و تون بنویسید.

برچسب ها : وقتی که آقاگل می رفت - معمولی ,واحد ,ادبیات ,خوابگاه ,تحصیل , ی ,مدیر گروه ,بچه های ادبیات ,معمولی بودم ,کانون رسانه ,دوران تحصیل
ن، فوتبال و مهریه
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

«حتی اگر فقط یک زن در سراسر ایران دوست داشته باشد برای تماشای فوتبال راهی ورزشگاه شود، باید حق او را بدهیم و زمینه ای فراهم کنیم که او بتواند به این فعالیت سالم و عاری از زیان بپردازد» ؛ این مطلب استثنائا از نتیجه گیری شروع می شود. پس از دیدگاه نویسنده مشکلی با اصل حضور ن در یوم ها وجود ندارد اما در جزئیات بحث های فراوانی قابل طرح است که نمی توان بی تفاوت از کنار آنها عبور کرد.

دو- به نظر می رسد بخشی از موج عظیمی که این روزها در اصرار به حضور ن در ورزشگاه ها ایجاد شده، تلاش برخی شهروندان و به ویژه مردان برای «روشنفکرنمایی» است و نباید چندان به فلسفه سازنده آنها دل خوش کرد. به هر حال این یکی از کم هزینه ترین راه ها برای آن است که نشان بدهیم آدم های مدرن و متمدنی هستیم و دغدغه های دگر شانه اجتماعی داریم ؛ ضمن آنکه این روش –نه البته برای همه م عان آن- می تواند شیوه ای مطلوب برای جلب توجه مخاطبان خاص هم قلمداد شود! مشخصاً اینکه روزی صد بار داد بزنیم « ن را به ورزشگاه راه بدهید» خیلی راحت تر از آن است که واقعاً شهروند سالم و بی آزاری باشیم، در خیابان و فضای مجازی چشم چرانی نکنیم، از حریم دیگران رد نشویم، مان را کف آسف نریزیم، راه و بیراه بقیه مردم را قضاوت نکنیم و سرمان به کار خودمان باشد. آنها را هیچ نمی بیند اما پست ها و توییت های حمایت از ورود ن به ورزشگاه ها، کاملاً توی «چشم» است و می تواند کارایی تبلیغاتی بالایی داشته باشد. در نظرسنجی برنامه نود گزینه ورود ن به یوم به عنوان جدی ترین درخواست از ورزش بیشترین رأی را می آورد اما خیلی از همان مردمی که چنین گزینه ای را پیامک کرده اند، در اماکن عمومی رکیک ترین الفاظ را به زبان می آورند و بدترین رفتارهای مدنی را مرتکب می شوند. بالا ه ما همین مردمیم ؛ مشارکت کنندگان در نظرسنجی نود که از کره مریخ نیامده اند!

سه- اگر اینقدر که مردها روی ورود ن به یوم اصرار دارند خود زن ها مایل به استیفای چنین حقی بودند، قطعاً تا به حال در این زمینه گشایشی حاصل شده بود. در حال حاضر شاید بیش از دوسوم محتوایی که در این زمینه تولید می شود، توسط مردهاست. چه در عالم ستاره ها و چه در دنیای شهروندان عادی، عمدتاً این مردها هستند که غم پشت در ماندن ن را می خورند. این اتفاق در حالی رخ می دهد که در تاریخ معاصر ایران ن به وضوح نشان داده اند اگر «واقعا» چیزی را بخواهند، آن را به دست می آورند. حق طلاق، انتخاب محل س ت، کار بیرون از خانه، به روزرسانی نرخ مهریه، پاک شدن سابقه طلاق از شناسنامه و حتی مسئله «حجاب» از جمله مهم ترین امتیازاتی بوده که در چند دهه گذشته ن با اصرار خودشان آن را به صورت قانونی یا عرفی تصاحب کرده اند. اگر در دهه شصت تصویری از پوشش امروز ن ایرانی در پیاده روهای تهران و سایر ای بزرگ به مردم نشان می دادی و سوگند می خوردی که این ایران 30سال بعد است، احتمالاً تو را به جنون متهم می د اما نه گشت ارشاد و ون هایش، نه صداوسیما و برنامه هایش و نه شهرداری و بنرهایش نتوانستند حجاب را به همان شکل و سبک و سیاقی که تمردان دوست دارند بین ن تثبیت کنند. به همین منوال اگر اشتیاق ن برای حضور در ورزشگاه ها هم جدی بود، حتماً در همه این سال ها به آن دست می یافتند. در همین ماجرای اخیر بعد از آن همه هیاهو، فقط 10زن ایرانی در بازی با پشت درهای یوم د و خواهان حضور در ورزشگاه شدند، در حالی که اگر این تعداد 10هزار یا پنج هزار یا حتی یکهزار نفر بود، قطعاً موضوع همین حالا در نهادهای مهم کشوری مورد بررسی قرار می گرفت. البته این مسئله صرفا منحصر به جامعه ایرانی نیست ؛ چنان که در بسیاری از کشورهای اروپایی با وجود سابقه چندده ساله حضور هر دو جنس در ورزشگاه ها هم نرخ استقبال ن از مسابقات فوتبال قابل مقایسه با مردان نیست.

چهار- طنز ماجرا این است ؛ بسیاری از مردانی که در حمایت از حضور ن در ورزشگاه گریبان می کنند، خودشان تجربه چندانی از حضور در این محیط ندارند و بعضا سال هاست که سری به ورزشگاه محل برگزاری یک بازی مهم نزده اند. بنابراین نمی توان بر این جماعت ده گرفت که چرا اینقدر سهل و آسان در مورد ضرورت فوری حضور ن در ورزشگاه سخن می گویند و مثلاً طوری حرف می زنند که انگار اگر همان یک مأمور نیروی انتظامی از جلوی در کنار برود، همه مشکلات حل است. به شهرستان ها و بسیاری از ورزشگاه های دور از شهر مثل یادگار تبریز و غدیر اهواز و ثامن مشهد و فولادشهر اصفهان کاری نداریم ؛ شما فکر می کنید در همین ورزشگاه با این مختصات، وج امن چند هزار زن در ساعات ابت شب و به منزل رسیدن مطمئن تمام آنها پروژه راحتی است؟ تردیدی نیست که روزی باید به سمت ایمن سازی فضا برای حضور ن حرکت کنیم اما امروز شرایط تحقق این مهم به هیچ وجه فراهم نیست. یادتان باشد ما داریم در مورد جامعه بیماری حرف می زنیم که در آن «یک دوست» آتنای هفت ساله و معصوم را در چند قدمی پدرش ربود ؛ جامعه ای که حجم اخبار زشت و تکان دهنده اش در مورد به دختران دسال هر روز بیشتر و عجیب تر می شود. کاش اولویت ها را درست تشخیص بدهیم و این همه را که برای حضور ن در ورزشگاه ها می زنیم صرف ایمن سازی مراکز شهر و معابر عمومی کنیم ؛ جایی که یک تبعه خارجی نتواند ماه ها دختران ایرانی را در کنار ایستگاه متروی شهید باقری در جوی آب سرنگون کند، آزار بدهد و البته تا زمان تلاش های خودجوش خانواده چهارمین قربانی، گرفتار قانون نشود. جایی که یک پدربزرگ به واسطه آموزش ندیدن بچه های بی گناه این سرزمین و فقدان چتر حمایتی محکم بر فراز سر آنها نتواند نوه دسالش را ط لذتجویی های کثیف و سرکوب شده اش قرار بدهد و یک ناپدری مریض و بی شرف بیش از 70بار به همسرش نکند. بعضی کارها، پروژه ها، فشارها و آموزش ها واقعاً نیاز بیشتری به اراده جمعی ایرانیان دارد ؛ اراده ای که بخش عمده ای از آن امروز فقط معطوف به گذراندن ن از گیت های ورودی ورزشگاه ها شده است.

پنج- کاش از پس این همه پافشاری مردانه برای حضور ن در ورزشگاه ها، کمی بوی مهربانی و نوع دوستی حقیقی (و نه تبلیغات و نمایش دادن) به مشام می رسید. کاش رفتارهای سازنده اجتماعی مان متعادل بود و در آن صورت می فهمیدیم که جامعه به شکل واقعی و متوازن رو به پیشرفت است. مثلاً کاش همین طورکه مردان از همه قماش به آب و آتش می زنند که مجوز حضور ن در یوم ها را بگیرند، ن هم کمپینی در مورد زندانیان مهریه تشکیل می دادند و برای رهایی چند هزار س رست خانوار در بند تلاش می د. کاش در همه این سال ها تقلای مختصری می دیدیم از چند بانوی سرشناس و استار که موج شتابنده «کاسبی مهریه» را تقبیح کنند و به فالورهای پرشمارشان گوشزد کنند تاوان عشق و جنون، غل و زنجیر نیست.همزمان با موج اخبار مربوط به پشت در ماندن ن ایرانی در بازی با ، خبر دیگری داشتیم در مورد زنی که فقط 24روز بعد از آغاز زندگی مشترک به بهانه چاق بودن همسرش(!) درخواست طلاق داده و مهریه 500 سکه ای اش را به اجرا گذاشته اما آیا هرگز ی کمپینی برای «نه» گفتن به این مدل وقیحانه از اخاذی تشکیل داده؟ اگر حضور ن در ورزشگاه با منع از سوی تمردان مواجه است، مصایب پرشمار مهریه و چیزهایی شبیه آن به عادات و آداب خود مردم مربوط می شود و صددرصد ریشه اجتماعی دارد اما چون حرف زدن در این مورد خیلی روشنفکرانه به نظر نمی رسد و حتی ممکن است بوی تحجر و سنت بدهد، ی لام تا کام سخن نمی گوید.

شش- منع ورود بانوان به ورزشگاه ها یک دغدغه نه فرعی است که امروز با شدتی عجیب اولویت پیدا کرده و در کانون توجهات قرار گرفته اما درست در همین شرایط انواع دغدغه های جدی مردانه در همین جامعه وجود دارند که به هیچ گرفته می شوند ؛ از گرفتاری رکورد و بیکاری و ورش تگی کارخانه ها و قاچاق کالا که تبعاتش عمدتاً مردان را به عنوان مسئول سنتی تأمین خانواده آزار می دهد تا رنج کهنه ای به نام خدمت سربازی اجباری و همگانی که در ساختار اداری کشور ایران به مسئله ای لاینحل می ماند. در همین روزهایی که خبر پشت در ماندن چند زن ایرانی در مقابل ورزشگاه ها به تیتر اول رسانه ها تبدیل شد، خبرهای تلخ و جداگانه ای داشتیم در مورد به رگبار بسته شدن سربازان وظیفه بی گناه توسط تعدادی از هم خدمتی های شان که بدون شرایط روانی استاندارد لباس رزم پوشیدند و به سیم آ زدند. به آن اخبار چقدر توجه شد؟ در مورد این دو سال عمر مفید جوانان ایرانی که به جای صرف در راه مهارت آموزی و کمک به اتصال مفید آنها به بازار کار و صنعت در مسیر رژه و خیز و کلاغ پر می گذرد چقدر محتوا تولید شده؟ در ضرورت قوی بودن بنیه نظامی و دفاعی کشور جای کوچکترین تردیدی نیست اما آیا واقعاً هنوز شیوه سربازی اجباری بهترین و به صرفه ترین راه برای رسیدن به این هدف است؟ ما در مورد این مسائل چقدر سخن می گوییم و در مورد حضور ن در یوم ها چقدر جدل می کنیم؟ البته که هیچ مشکلی نباید ما را از پرداختن به مشکلی دیگر بر حذر بدارد اما منصفانه قضاوت کنید که با شرایط کنونی جامعه ایرانی، بحث راهی آزادانه ن فوتبال دوست به سکوی یوم ها در چه اولویتی از دغدغه های شهروندی و حتی تی قرار دارد؟ کاش پشت این بحث های شیک و خوشرنگ، نگرانی خالص ما برای همنوعان و هموطنان مان وجود داشت اما افسوس که در بخش بزرگی از غائله، رد پای تلاش برای خودنمایی و جلب توجه و تحسین های مجازی احساس می شود. آ ش هم کار به جایی می رسد که تمردان دلسوز می توانند با نشاندن شده تعدادی زن در برخی ورزشگاه های ایران، ژست انجام تکلیف بگیرند و ادعا کنند تمام مطالبات جامعه نسوان را پرداخت کرده اند. منتظر بمانید و آن روز را ببینید!


لینک مطلب - رسول بهروش

برچسب ها : ن، فوتبال و مهریه - ن ,حضور ,مورد ,همین ,ورزشگاه ,ایرانی ,حضور ن ,برای حضور ,ورود ن ,تردیدی نیست ,سربازی اجباری
هرچی برانکو بگه
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

سامحنی إن احببتک فوق حدود الحب...
::
مرا ببخش
اگر فراتر از مرزهای عشق
عاشقت شدم...
heart heart heart heart heart heart

برچسب ها : هرچی برانکو بگه
هیچ اتفاق خاصی نیافتاد
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. همه چیز مثل هر روز بود. مثل همه روزهای عادی زندگی. مثل هر روز از خواب بیدار شدم. آبی به صورتم زدم. صبحانه خوردم. آماده شدم و راه افتادم. مثل هر روز پیاده تا ایستگاه تا ی رفتم. و مثل هر روز از کنار صندوق پست گذشتم. و مثل هر روز به بقال محل سلام . و مثل هر روز بچه ها رو دیدم که توی کوچه می دوید. وقتی رسیدم هم مثل هر بار از دستگاه شماره گیر بانک شماره ای گرفتم و منتظر موندم تا نوبتم برسه و بعد که نوبتم رسید داخل باجه شدم و کارهام رو انجام دادم. درست مثل هر روز. بعد از اون هم مثل هر روز یک راست سوار تا ی شدم و برگشتم. کار دیگری برای انجام دادن نبود. اومدم خونه. و مثل هر روز لپ تاپم رو روشن . و مثل هر روز لیوانی چایی برای خودم ریختم و مثل هر روز نشستم و به آینده و گذشته های دور فکر . و مثل هر روز به خودم یادآوری گذشته و آینده رو با من چه کار؟ حال رو دریاب. و بعد نشستم به خواندن. و مثل هر روز خواندم و خواندم و خواندم. و مثل هر روز ظهر که شد همه آمدند و بعد نهار خوردیم و باز همان همیشگی. درست مثل هر روز.

برچسب ها : هیچ اتفاق خاصی نیافتاد - خواندم ,خاصی نیافتاد ,اتفاق خاصی
وقتی قلب پارالمپیک ایستاد
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


تصویر بالا بهمن گلبارنژاده، دوچرخه سواری که روز آ پارالمپیک ریو دچار سانحه شد.

یه زمان اسم پر کاربردی بود تو رسانه های زنجیره ای و فضای مجازی. یک سال از فوت گلبارنژاد می گذره و کمتر ی حالا یادی از گلبارنژاد می کنه.

روحت شاد.

برچسب ها : وقتی قلب پارالمپیک ایستاد
ابتذال فرهنگی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

یک:

میلان درا در یکی از کتابهایش به پدیده ای اشاره می کند به عنوان «جذ ت انکار ناپذیر ابتذال» و معتقد است که همه ی ما کم ش تمایل عجیبی به چیزهای "سطحی" و "دم دستی" داریم. مضامین مز ف ونخ نما ، ملودرام های اشک آور، چیزهایی که با احساسات ما بازی کند و شعورمان را به بازی بگیرد.

دو:
ابتذال از ریشه ی «بذل » است. به معنای بذل توجه بر چیزی که در ذات خود ارزش آن را ندارد. به طور مثال شما اگر یک آفتابه را طلاکوبی کنید کار ی کرده اید. برای اینکه آفتابه آفتابه است حتی اگر طلاکوب باشد. این معنای کاملی از ابتذال است.
سه:
ابتذال طرفداران فراوانی دارد. و به قول درا همه ما کم ش درگیر آن هستیم. موسیقی های پرفروش ( مشخصا پاپ شاید ) ، های پرفروش و محصولات پرفروش همه اغلب از یک الگوی ثابت پیروی می کنند و معمولاً ( به جز مواردی استثنا ) از ارزش هنری برخوردار نیستند. با احترام به سلیقه های متفاوت اما هدف از این دست محصولات در مرحله اول اقتصاد و تجارت است و این چیزی است که با تبلیغات رسانه ای می توانند به آن دست پیدا کنند.

اینگونه است که کتاب های دانیل استایل و فهیمه رحیمی می فروشد ولی صادق چوبک را ی نمی شناسند. های هالیوودی می فروشد و های برگمان را کمتر ی دیده و در سطح ملی گنج قارون و ممل یی و ا اجی ها رکورددار فروش می شوند. شجریان و ناظری و امثالهم حوصله سربر می شوند و یک نفر با یک تک آلبوم در عرض چند ماه بیش از 200 کنسرت برگزار می کند.

چهار:
ابتذال همواره دو سر دارد. آنها که آن را تولید می کنند و آنها که آنرا مصرف می کنند. تا زمانی که تقاضا برای ابتذال وجود دارد عرضه ی آن هم ادامه خواهد داشت.و شاید برای مقابله با ابتذال تنها راه تربیت درست سلیقه ی جامعه است. این کار مثل آشنا ی که عمری به خوردن آب شور عادت کرده با یک جرعه آب زلال می ماند. تا وقتی که فرد از آب چشمه نخورده نمی توانید از او انتظار داشته باشید که ملاک درستی برای تعیین کیفیت و مزه آب داشته باشد. اما مسلم بدانید که بعد از آن هرگز نمی تواند از آب قبلی لذت ببرد.

پنج:

همه اینها مقدمه بود تا برسم به این سوال، اینکه چطور می توان بدون آنکه به ابتذال آلوده شد از این مرحله عبور کرد؟ آنهم وقتی نگاه ها سمت لبه ی ابتذال متمرکز شده است و ذائقه ها به آن عادت کرده؟ و چطور می توان به فردی که تا به حال لب به آب زلال نزده فهماند آبی که تا امروز می خورده شور و بی کیفیت بوده ؟

پاسخ از شما:

.

.

س.ن: این پست رو در هفته دوم تیرماه نود و چهار نوشته بودم. اتفاقاتی که در این چند وقت افتاد بعلاوه پستی که اینجا خواندم بهانه ای شد برای اصلاح و بازنشر مجدد این پست و تفکر بیشتر بر روی این موضوع.

برچسب ها : ابتذال فرهنگی - ابتذال ,می کنند ,آفتابه ,پرفروش ,چطور می توان
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا

همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم...


#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله


+تک بیت های بی مخاطب را دری د.

برچسب ها : #صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله - الله علیک
اولین دقایق پاییز
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

اولین دقایق پاییز رو شروع می کنم با گردنی که درد می کنه. و دندونی که بر خلاف اسمش اصلا عاقل نیست. و ای که بین این دو درد سپری شد. و تقریباً 18 ساعته که مثل یک زاویه قائمه شدم.

همه چیز از یک دندون درد ساده شروع شد. دندون عقلی که هنوز یکی دو سال هم از عمرش نمی گذره به یکباره شروع کرد به درد و ناسازگاری. یکی دو ساعت اول به روی خودم نیاوردم و بهش گفتم : ببین تو مثلا عقل داری، مثلا عاقل اینایی. از تو بعیده. آخه یه کم به شرایط من نگاه کن! الان وقت درد گرفتنه عزیز من؟
یکی دو ساعت که از سر شب گذشت دیدم نه عاقل جان تر از این حرفاست. و حرف توی گوشش نمیره. بهش گفتم: خب ببین بیا توافق کنیم. من مسواک میزنم و دیگه تا صبح چایی نمی خورم تو هم مثل یه بچه عاقل بشین یه گوشه. ولی این نابکار با اینکه من به تعهداتم عمل این جنایتکار که ننگ به نیرنگ او باد خلاف وعده های توافق نامه عمل کرد.
تقریبا ساعت یک و دوی شب بود که دیدم گوش راستمم بهش پیوسته و حالا مشکل شده دوتا. درد دندون کم بود گوشمم درد گرفته بود. بهشون گفتم: آیا من یاسین به گوش می خوندم دو ساعت؟ آیا این بود رسم یک عمر مراقبت صادقانه؟ این بود رسم رفاقت؟ نمک میخورین نمک دون میشکنین؟ زرشک! من که محلی بهتون نمی دم. فردا هم که است. فوقش نیم ساعت دیگه خوابم میبره. تا فردا صبح بزرگ میشم یادم میره. نامبرده ها ولی در پی این حرف بنده یک سری حرکات منشوری انجام دادن که امیدوارم کمیته اخلاق به درستی پیگیری کنه. خلاصه که نیم ساعت دیگه هم سپری شد و بنده دیدم که نه! این تو بمیری ها از اون تو بمیری ها نیست که جارو به دمش میبنده. و از قدیم هم گفتن سری که درد نمی کنه سراغ خونه کدخدارو میگیره. نتیجه اینکه رفتم سراغ یخچال گرامی و از سر تا تهش رو گشتم تا رسیدم به یک عدد استامینوفن 325 میلی گرمی. و یادم افتاد آتقی ماست بند همیشه میگفت اگر قرص استامینوفن رو بجوی تأثیرش بیشتره. پس انداختم بالا و با شدت هرچه تمام تر جویدمش. و بعد هم با حرص اومدم و اولین پشتی که روی زمین پیدا رو گذاشتم زیر سرم و خو دم. در کمال تعجب توی همون موقعیت خوابم برد. و اینچنین شد که صبح شد. صبح که شد اولین چیزی که حس این بود که دندونم اصلا درد نمیکنه. خوشحال شدم. ولی دومین چیزی که حس این بود که گردنم به شدت درد میکنه. به زحمت یه نگاه به زیر سرم انداختم و فهمیدم شب روی پشتی خو دم که تنها کاربردش پرتابش و زدنش توی سر این و اونه از بس که بزرگه. و اصولاً ی روی این پشتی نمیخوابه. و این شد که از دم صبح تا آ شب مثل یه زاویه قائمه تکیه دادم به دیوار و کارام رو پیش بردم. الان هم که باز شب شده و این دیوونه باز درد میکنه.

خلاصه که سالی که ن ت از گنجیشکای اول پاییزش پیداست. حالا از صبح برید هشتگ بنزنید «نیگا نارنجیارو؟ نیگا به زبان حال با انسان سخن میگه!» بابا نارنجی چیه؟ پاییز کیه؟ با این همه درد چجوری بگذرونیم امسال رو؟


+فردا ویرایش میکنم. فعلا باید از زاویه قائمه به صد و هشتاد تغییر جهت بدم برای خواب!

برچسب ها : اولین دقایق پاییز - ساعت ,اولین ,عاقل ,پشتی ,گفتم ,قائمه ,زاویه قائمه ,ساعت دیگه ,دقایق پاییز ,اولین دقایق ,اولین دقایق پاییز
کجائید ای شهیدان خ ...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


بی جهت دنبال برهان و کلام و منطقیم

چای بعد روضه کافر را مسلمان می کند!

ع از کانال درخت


+ ادامه اشعار را در اینجا بخوانید: دلتنگ چایی روضه ارباب هستم

++ بخوانید: هل من ناصر ینصرنی _ حسین وارث آدم

+++ بخوانید: لیک یا حسین _ حسین وارث آدم

س.ن:

این شبا بنده رو هم دعا کنید.

اگر بیتی هم در ذهن دارید کامنت کنید. سپاس

برچسب ها : کجائید ای شهیدان خ ... - بخوانید ,حسین وارث
دیالوگ نوشت
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

_ من یک بار او را دیده ام که با اسیرانِ نصرانی، عیسی را به شفاعت گرفت که آشفتگی نکنند و بند از پای ایشان برداشت. هنوزم این سخن در گوش است که فرمود: «ما برای برداشتن بند آمده ایم نه بند نهادن.» ی از فاتحان ایران بر جمل می خندید و حسین ابن علی او را به فریاد گفت:«ما آمده ایم با ظلم بجنگیم، نه آنکه خود ظالم باشیم.»

عبدالله: از او بسیار می گویند. و آنها که می گویند، چرا خود چون او نیستند؟

"روز واقعه"

"بهرام بیضائی"

برچسب ها : دیالوگ نوشت
پستی از هر نظر بی جهت
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

خیلی بیخود و بی جهت یکباره یاد اولین روزی افتادم که اینجا رو ساختم، اینجا اولین پست این بنده نگارنده است، قبل و بعد از این وبلاگ وبلاگ دیگه ای نداشتم. و هرگز هم نخواهم داشت. سومین تابستون رو بعنوان یک وبلاگ نویس دارم تجربه می کنم.

از بین پست هایی که ظرف یک ماه اول وبلاگ نویسی بودنم نوشتم این پست رو بیش از همه دوست دارم. کامنت اول از فردی بود که من رو وبلاگ نویس کرد. کامنت دوم از طرف یکی از مهمترین افراد زندگیمه، که آدرس اینجا رو داشت و همچنان هم داره و گاهی سر میزنه. کامنت سوم هم از دوستی هست. که یکبار کل آرشیو این وبلاگ رو خواندند کاری که از حوصله خودمم خارجه. بیش از هزار پست طی تقریبا دو سال و نه ماه وبلاگ نویسی.


س.ن:

اعتراف می کنم وقتی برای بار اول به وبلاگی سر می زنم به محض اینکه بازش می کنم یک راست میرم سراغ اولین مطلبش. یا بهتره بگم اولین مطالبش! (به خصوص اگه سابقه چندین ساله داشته باشه)


س.ن2:

این مرض ویرایش پست در تلگرام کم بود! اینجاهم گریبان مون رو گرفته. سه بار ویرایش زدم.

برچسب ها : پستی از هر نظر بی جهت - وبلاگ ,اولین ,کامنت ,می کنم ,وبلاگ نویسی ,وبلاگ نویس
آری یا نه
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

تا بحث بحث ، و راه اندازی "کمپین نه به " و "کمپین نه به کمپین نه به " مطرح است! از همین تریبون استفاده کرده و این نکته را مطرح کنم که این بنده نگارنده نه تنها طرفدار هستم. بلکه معتقد به قانونی هستم به نام "قانون کلت!" که معرف اکثریت دوستان هم هست. خلاصه کلام (خیر الکلام ما قل دل) معتقدم وقتی انسانی خودش نمی خواهد انسان باشد باید با یک عدد تیر که در شقیقه اش زده می شود هم خودش و هم دیگر انسان ها را از وجود نامبارکش خلاص کرد و تمام! ولو وی معشوقه خودت باشد.


برچسب ها : آری یا نه - ,کمپین
یعنی می خوام بگم زندگی هنوز خوشگلیاشو داره
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

از حال خوب به حال بد(و البته بالع ش) به اندازه یک سر سوزن فاصله است، داستان از این قرار است که ما بلاگرها مثل مانگوستین می مانیم. مانگوستین یک میوه استوائی است که من هم مثل شما تاحالا نه این میوه را دیده ام! و نه خورده ام. ولی میدانم نزدیک ترین چیز به یک وبلاگنویس همین میوه است. مانگوستین بوی خوشی دارد، مثل ما بلاگرها که از خطوطی که می نویسیم معمولاً بوی خوشی می شنوید. همچنین یک میوه ضد سرطان است و فواید بسیاری دارد. باز درست مثل ما وبلاگنویس ها، که آدم های ضد سرطان این جامعه ایم. و سعی می کنیم تا جایی که می توانیم برای جامعه مفید به فایده باشیم. بر روی اطرافیان مان اثرگذار باشیم و ... ولی نکته اینجاست، این مانگوستین جان طعم شیرینی ندارد. و برع گاهی به ترشی می زند. درست مثل زندگی ما بلاگرها، که گاهی اوقات پست و بلندی های زیادی هم دارد و همیشه شیرین نیست. شاید از ظاهر آن بوی خوبی بیاید ولی می تواند درون شیرینی نداشته باشد.

همه این ها را گفتم تا بگویم ما بلاگرها هم قبل از آنکه بلاگر باشیم یک انسانیم. و مثل تمام آن هفت میلیارد و خورده ای انسان دیگری که بر روی این کره خاکی زندگی می کنند یک زندگی عادی داریم. سختی ها و مشکلات خودمان را داریم. و مثل آن هفت میلیارد نفر دیگر گاهی چند روز اوضاع بر وفق مرادمان پیش نمی رود. گاه غمگین می شویم. گاه دلمان می گیرد. گاه حس می کنیم زمین و زمان علیه مان توطئه کرده اند.
و باز همه این ها را گفتم تا بگویم زندگی همیشه بر یک مدار نمی چرخد و اگر این روزها گاهی حس کرده اید این بنده نگارنده حال و اوضاع خوبی ندارد زیاد ده نگیرید. "یعنی می خوام بگم زندگی هنوز خوشگلیاشو داره" درست می شویم ان شالله. از همین فردا درست می شویم. تضمینی.

راستی، ایشون هستند. نزدیک ترین میوه به ما بلاگرها:


برچسب ها : یعنی می خوام بگم زندگی هنوز خوشگلیاشو داره - زندگی ,میوه ,گاهی ,درست ,مانگوستین ,بلاگرها ,خوشگلیاشو داره ,درست می شویم ,هنوز خوشگلیاشو ,زندگی هنوز ,یعنی می خوام
نیم پست هایی که ثابت می مانند
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نیمی از نگرانی ها و اضطراب های ما مربوط به نظر دیگران است، ما باید این خار را از بدن خود بیرون بکشیم.

نظر دیگران تصوری خام یا یک وهم است که هر لحظه می تواند تغییر کند.

نظر دیگران به نخی بند است و ما را برده ی آنان می کند. برده ی نظراتشان و بدتر، برده ی آنچه وانمود می کنند به نظرشان می رسد.


درمان شوپنهاور

اروین دی یالوم

#وصف_الحال_خیلی_هامون



سابق از این، پست هایی می نوشتم با همین عنوان بالا، که پست ثابت وبلاگ بود. که اغلب گزیده ای از یک کتاب هستند. سعی می کنم از این هفته این سنت را مجدد احیا کنم.

این سری پست ها هر به روز خواهند شد.

برچسب ها : نیم پست هایی که ثابت می مانند - دیگران
پستی از هر نظر بی جهت
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

خیلی بیخود و بی جهت یکباره یاد اولین روزی افتادم که اینجا رو ساختم، اینجا اولین پست این بنده نگارنده است، قبل و بعد از این وبلاگ وبلاگ دیگه ای نداشتم. و هرگز هم نخواهم داشت. سومین تابستون رو بعنوان یک وبلاگنویس دارم تجربه می کنم.

از بین پست هایی که ظرف یک ماه اول وبلاگ نویسی بودنم نوشتم این پست رو بیش از همه دوست دارم. کامنت اول از فردی بود که من رو وبلاگ نویس کرد. کامنت دوم از طرف یکی از مهمترین افراد زندگیمه، که آدرس اینجا رو داشت و همچنان هم داره و گاهی سر میزنه. کامنت سوم هم از زاویه زیست خودمون هست. که در وت یک تاریخ دان یکبار کل آرشیو این وبلاگ رو خواندند کاری که از حوصله خودمم خارجه. بیش از هزار پست طی تقریبا دو سال و نه ماه وبلاگ نویسی.


برچسب ها : پستی از هر نظر بی جهت - وبلاگ ,کامنت ,وبلاگ نویسی
با خود و طبیعت خود چه کنیم؟!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


این ع برای من خیلی دردناکه، ع متعلق به شهری است که روزی زیبا بود. نزدیک مکان قابل رویت در ع کانون پرورشی فکری ک ن بود.(هنوز هم هست البته.) پاتوق کودکی ما. از وقتی خوندن و نوشتن رو یاد گرفتیم روزهای زوج هفته که می رسید اونجا افتاده بودیم. (روزهای فرد مخصوص دخترها بود.) پایین مرکز یک محوطه جنگلی بود. با کلی درخت بید و گردو. و جوی آبی که از وسط اون درخت ها می گذشت. با کمی شانس و صبر و حوصله می تونستی انواع جانورهارو اونجا ببینی. از گوش تا روباه و بلبل و حتی مار و لاکپشت. غورباقه های زیادی هم داشت. مربی کانون اسمش آقای امینی بود. الآن چند سالیه که بازنشست شده و دست برقضا از همسایه های ماست. که البته با خورشید خانم ما نسبتی نداره و فقط شباهت فامیلیه. (این رو گفتم تا به واسطه اش به ایشون به خاطر چاپ اثرشون توی نشریه چلچراغ تبریک بگم و براشون آرزوی موفقیت کنم._ توضیح از بنده نگارنده)
می گفتم، بچگی ما توی اون محوطه و جنگل بزرگش گذشت.(برای ما یک مشت بچه، همون تعداد درخت مثل یک جنگل بزرگ بود. جنگلی از جنس جنگل شنل قرمزی و هفت کوتوله!) روزها آقای امینی بهمون می گفت بشینید و به صدای طبیعت گوش کنید. و بعد از صداها و دیده هاتون بنویسید. گرچه این بنده نگارنده از همون دوران استعدادی در نوشتن نداشتم ولیکن از این تفریح لذت زیادی می بردم. نشستن و گوش دادن به صدای پرنده ها و قورباغه ها.(در زبان محلی به قورباغه بَغورَک می گیم) و گاهی دیدن گوشک یا روبا ی. بسیار لذت بخش بود. اما گذشت و روز به روز ما بزرگ شدیم و اون جنگل روز به روز کوچک و کوچکتر شد. تا همین چندسال پیش که جنگل تقریباً نابود شد. شهردار وقت که در نتیجه شامورتی بازی های "هشت سال دفاع مقدس دو" به این مقام رسیده بود طرحی داد مبنی بر بستن بندی بر روی اون جوی آب و قطع برخی درختان و ساخت یک دریاچه و پارک زیبا برای شهر! و نتیجه اینکه بر اثر یک بی تدبیری تا مردم بخواهند خبر شوند بیشتر درخت ها بریده شد. و وقتی جلوی قطع درختان گرفته شد در زمستان و بهار همان سال دیگر درخت ها نیز به زیر آب رفتند و رفته رفته خشک شدند. و حالا و پس از گذشت 6 سال اون جنگل طبیعی جای خودش رو با یک پارک غیرطبیعی و یک دریاچه غیرطبیعی عوض کرده و گرچه مسافران بسیاری روزهای تعطیل دست یکدیگر رو می گیرند و می روند در محوطه پارک جوج و نوشابه می زنند و پوسته های تخمه و پفک خود را در دریاچه می ریزند و ذوق می کنند از اینکه سوار قایق می شوند. و سلفی می گیرند برای اینستاقرام شان! ولی دیگه از اون منطقه صدای طبیعت نمی شنوید. دیگه غورباقه ای در اون جوی آب نیست. دیگه سال هاست گوشی در شهر ما زندگی نمی کنه. دیگه روباهی هم نیست. در عوض اون جنگل قدیمی پر شده از شغال های مصرف کننده مواد. و شب ها به جای اینکه از بین درختا بوی طبیعت رو استشمام کنید. با کمی صبر و حوصله می تونید بوی مصرف مواد افیونی رو به راحتی حس کنید.

س.ن: این پست در ادامه پست میم و به بهونه پست ایشون نوشته شده. پس در ادامه این پست پست ایشون رو بخونید و بعد به قول دوستی سر را به میز، میز را به دیوار و هر سه را به هم بکوبید. همین.

خارج از پست:

18تیر سالگرد مرد خوبی است که برای ما قصه های خوب می گفت. یادش گرامی.

یاعلی
برچسب ها : با خود و طبیعت خود چه کنیم؟! - جنگل ,طبیعت ,دریاچه ,پارک ,اینکه ,صدای ,صدای طبیعت ,بنده نگارنده ,آقای امینی
چون تو جانان منی جان بی تو م کی شود؟
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

چون تو جانان منی جان بی تو م کی شود

چون تو در ننگری با تو همدم کی شود


گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما

جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود


دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای

این چنین طراریت با من مسلم کی شود


عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی

چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود


چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست

این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود


غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم

تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود


خ می بایدم با تو زهی کار کمال

ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود


نیستی عطار مرد او که هر تر دامنی

گر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود


شعر از شیخنا عطار، با صدای گرانقدر شجریان عزیز بشنوید.


+تک بیت های بی مخاطب به روز شد.(مستقیم بالا دست راست نرسیده به آدرس کانال)


س.ن: معادل "تو" در مصرع اول برای بنده تنها چایی می تونه باشه و بس! چون تو جانان منی جان بی تو م کی شود؟ "چایی"


برچسب ها : چون تو جانان منی جان بی تو م کی شود؟ - جانان
گاهی کتاب هایت را بخوان! ضرر ندارد
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

به قول مهران مدیری عزیز و دوست داشتنی:

" چقد کتاب می خونیم؟

مده که بعضی از جوونا ساعت ها تو خیابون دور دور میکنن، چقد کتاب میخونیم؟

مده که بعضی از خانوما از ماهی سی روز بیست و چها روزش رو تو آرایشگاهن، چقد کتاب می خونیم؟

مده که از یک شب تا پنج صبح ملت میرن تو فضای مجازی ساعت ها بیخودی می چرخن و دارن چت می کنن، چقد کتاب می خونیم؟

مده که سریال ترکیه ای میبینیم در چهارصد و چهل و چهار قسمت، چقد کتاب میخونیم؟

مده که بعضی از جوونا درگیر مدل ماشین، مدل مو و مدل شلوارن، چقد کتاب می خونیم؟

کاش کتاب خوندن مد بود.

کاش کتاب خوندن مد بود.

سرانه مطالعه هر ایرانی در هر سال فقط چند دقیقه است و سرانه توی اینترنت بودن هر ایرانی در هر سال هزاران ساعته.

کاش کتاب خوندن مد بود. "


دریافت

به دعوت دو تن از دوستان خوب بلاگر، خانم خانومی و خانم شیری:

ع اول، یک یادگاری خوب و ارزشمند از یکی از بهترین دوستان مجازی که همراه یک نامه قشنگ به دستم رسید. از علی آقای گوهری. ان شالله هرجایی هستی سرت سبز باشه الآن. و ان شالله به اون خواسته ای که چند وقتی هست دنبالشی برسی داداش گلم.

ع دوم، کت از آقای احسان پور، که از اتفاق هم هم رشته ای بنده هستند. و هم هم استانی. نقیضه هایی است که ایشون بر کتاب "گریه های امپراطور" جناب فاضل جان نظری نوشته اند.

ع سوم، یک یادگاری از پدربزرگ مرحومم. یک حافظ جیبی که همیشه همراهم هست.

همین. مختصر و مفید.

س.ن:

دوستان کنکوری حتماً مداد نرم و پاک کن همراه تون ببرید. از من پیرمرد گفتن :d

س.ن2:

محض اطلاع امروز چهاردهم تیر بود. دوستانی که قصد دارند توی مسابقه فراخوان رادیو شرکت کنن فقط دو سه روز فرصت باقی مونده ها. از من پیرمرد گفتن.

برچسب ها : گاهی کتاب هایت را بخوان! ضرر ندارد - کتاب ,خونیم؟ ,دوستان ,بعضی ,خوندن ,کتاب خوندن ,پیرمرد گفتن ,کتاب میخونیم؟
قُره قُره اُشتُری مُره ناری بر چاره ر-3
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

با اتفاقی که برای احمد افتاد می دونستیم که فوتبال موقتاً باید تعطیل بشه. از ترس پیرزن همسایه که از دست ما چند نفر به خاطر ش ته شدن شیشه اش حس شاکی بود. و مادر احمد که لااقل مطمئن بودم به خون من یک نفر تشنه است تا چند روز جرئت اینکه توی کوچه آفت بشیم رو هم نداشتیم. یک هفته ای به همین شکل گذشت و آبا کمی از آسیاب افتاد. صبح یک روز بود که صدای بچه ها رو توی کوچه شنیدم. وقتی از پنجره توی کوچه رو نگاه به اولین چیزی که دقت این بود که از توپ خبری نیست. و وقتی از توپ خبری نباشه پس احمدی هم در کار نبود. دل رو زدم به دریا و پ توی کوچه. زیاد مورد استقبال قرار نگرفتم. می تونستم حدس بزنم که همه بچه ها کتک اون روز رو از چشم من می بینن. و هرچی بود من باعث شدن توپ احمد بودم. با این همه تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم که چی شده، پس بی توجه به همه رفتم کنار بابک، بابک بهترین دوست من تو محل بود. یک سالی از من بزرگنر بود و پدرش مثل اغلب پدرها کشاورز بود. بیشتر مواقع با پدرش سر زمین بودن. ولی گاهی وقتا هم که کاری نبود می اومد توی کوچه و با ما بازی می کرد. بابک مثل همیشه بود. گرم و خوش برخورد. شاید نمی دونست من با توپ احمد چکار . شاید هم می دونست و براش مهم نبود. اون روز حسن از باغ شون چند تا ترکه و چوب خوب آورده بود. و دقیقا همین موضوع بود که صبح بچه ها رو دور هم جمع کرده بود. موقع تقسیم یار شد.

+حمید با ما، -پس محمود هم برای ما. +من حسن رو بر میدارم. -منم سپهر. +بابک هم برای شما. خوبه؟ -آره خوبه.

اونجا بود که برای اولین بار برای چیزی به غیر از کتک خوردن بغض . با اینکه توی این بازی بد نبودم و اتفاقاً از خیلی ها بهتر هم بودم ولی هیچ حاضر نبود من رو بعنوان بازیکنش انتخاب کنه. دردناکتر اینکه بابک هم براش مهم نبود. اون هم فقط می خواست خودش توی بازی باشه. نوعی اتحاد پنهان برای کنار گذاشتن من. اگر تا اون روز فکر می که احمد حقش بود. اگر فکر می کار خوبی و به اون همه کتکی که خوردم می ارزید. ولی حالا...مات مونده بودم. حالا چی...؟ چرا این شکلی شد؟ مگه نه اینکه من انتقام همه کتکایی که خورده بودند رو از احمد گرفته بودم؟ پس چرا باید من رو بازی نمی دادن؟ بغض توی گلوم پیچیده بود و فقط به زور خودم رو کنترل می که جلوی بچه ها گریه نکنم. ولی مگه می شد؟ بی اختیار شروع به دویدن. و بی اختیار اشک می ریختم. تا دم مغازه نجاری پدربزرگ یک نفس رفتم. پدر هم بود. ازترس اینکه گریه هام رو نبینه پیچیدم توی مغازه و رفتم جایی که محل کار پدربزرگ بود. بغض گلوم رو گرفته بود. برای اولین بار برای چیزی به جز کتک گریه . و به این فکر می که نه، حقم این نبود. حقم نبود!


س.ن:

بازی ای که در بالا بهش اشاره ، توی شهر ما بهش میگن "چوغ تیله(چوب تیله)"، یک بازی تیمی که با دو گروه انجام میشه. برای بازی به دو آجر( یا سنگ) یک چوب تقریبا یک متری و چند چوب تقریبا ده سانتی متری نیاز دارید. چوب های کوچیک رو اصطلاحاً تیله می گیم. تیله رو باید بگذارید روی لبه دو آجر، جوری که زیر تیله فضای خالی باشه. حالا چوب بزرگ رو ببرید زیر تیله و به کمک چوب، تیله رو به هوا پرت کنید. همین طور که تیله توی هوا می چرخه باید سعی کنید با چوب ضربه ای به تیله بزنید. هرچی شدت ضربه بیشتر باشه بهتره، و هرچی تیله دورتر بره به نفع تیم شماست. بازی به این صورته که تیم اول مسئول زدن تیله با چوبه و به ترتیب هر بازیکن باید شانسش رو برای زدن تیله امتحان کنه.(تا نفر آ ) تیم دوم هم باید در فاصله های متفاوتی بایسته تا اگر تیله به سمت شون اومد اون رو توی هوا بگیرند. اگر موفق به این کار شدند جای دو تیم عوض میشه. و این بار اونا مسئول زدن تیله هستند ولی اگه نتونن این کار رو ن و تیله به روی زمین برخورد کنه. از جایی که تیله روی زمین افتاده یکی از بازیکن های تیم دوم حق داره تیله رو از روی زمین برداره چوب اصلی(که حالا بین همون دو آجر قرار داده شده) رو نشونه بگیره و با سه پرتاب تیله رو به چوب اصلی بزنه. مشخصه که اگر نتونه این کار رو انجام بده تیمش بازنده اعلام میشه. و اگر تونست جای دو تیم عوض میشه. در حین این پرتابا بازیکنای تیم حریف این شعر رو با هم می خونن: "قُرِه قُرِه "(پرتاب اول) " اُشتُری مُرِه"(پرتاب دوم) "ناری بَر چارِه رِ" (پرتاب سوم)

در آ بازی هم تیم بازنده باید به تیم برنده کولی بده و یک دور کامل دور محوطه بازی بچرخونه.


برچسب ها : قُره قُره اُشتُری مُره ناری بر چاره ر-3 - تیله ,بازی ,نبود ,احمد ,اینکه ,کوچه ,برای چیزی ,برای اولین
قُره قُره اُشتُری مُره ناری بر چاره ر-2
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

مثل هر روز مشغول فوتبال بودیم. یکی از بچه ها توپ احمد رو شوت کرد و از بخت بدمون رفت تو خونه پیرزن همسایه، که خب مثل همه پیر ی غرغرو از سر و صدای بچه ها بیزار بود، و نتیجه اینکه توپ چل تیکه احمد به فنا رفت. اون شب بازهم ما به خاطر احمد کتک خوردیم. راستش ما همیشه قربانی روابط ی کوچه بودیم. مادر احمد هم، چیزی بود شبیه خود احمد، احمد به خاطر توپ برای ما عزیز بود و مادر احمد هم به خاطر مسائل دیگه برای ی کوچه. در کمتر از یک ساعت رفته بود در همه خونه ها و گفته بود که پسرای شما توپ بچه مو . و نتیجه چی می تونست باشه؟ قطعاً کتک خوردن ما. ما همیشه قربانی روابط مادرا بودیم.
فردای اون روز با بچه ها نقشه کشیدیم که تلافی همه این کتک ها رو سر احمد خالی کنیم. ولی احمد دو سه روزی رو توی کوچه آفت نشد. مادرش می گفت مریض شده. تب داره. منتظریم باباش از بندر بیاد ببردش . اما ما می دونستیم از ترسه که بیرون نمیاد. خوب می دونست دیگه حناش پیش ما رنگی نداره. می دونست که قبلاً هم فقط به خاطر توپ چل تیکه اش بود که عزیز دردونه محل بود. بابای احمد که از سفر اومد. یک توپ چل تیکه جدید براش آورد. یک توپ نو که حتی از توپ قبلی هم خوشگلتر بود. شبیه توپای جام جهانی بود. همونی که آقام مهدوی کیا با یک بقیل پا کوبیدش تو گل ی جنایت کار. بین بچه ها دو دسته گی افتاد. یک عده دلشون می خواست احمد رو بکشونن به کوچه و باز بساط فوتبال رو راه بندازن و یک عده هنوز کتک هایی که به خاطر احمد خورده بودن رو یادشون نرفته بود. یک هفته ای گذشت تا احمد بالا ه تصمیم گرفت از توپ جدیدش توی کوچه رونمایی کنه. بچه ها تا احمد رو دیدن آب از لب و لوچه شون آویزون شد. حتی همونایی که توی دسته دوم بودن هم بدشون نمی اومد مزه توپ جدید رو بچشن. بازی شروع شد. احمد مثل قبل کاپیتان تیم بود و من دروازه بون تیم مقابل. هنوز خاطره کتک های اون شب و سیم ضبط صوتش زیر زبونم بود. بچه ها جلوی دروازه توپ رو پاس دادن به احمد. و ایستاده بودن به تماشا، منتظر بودن که من هم توپ رو ول کنم که بره توی گل. احمد شوتش رو زد. توپ به سمت دروازه من می اومد. یک فکر مثل برق و باد از ذهنم عبور کرد. پ سمت توپ. نذاشتم توپ بره توی گل. توپ رو با دست گرفتم. سرم رو چرخوندم سمت شیشه پیرزن همسایه و با تمام قدرتی که داشتم توپ رو شوت . منتظر نموندم ببینم چی میشه. فقط دویدم. توپ دقیقاً رفت همونجایی که باید. شترررق! صدای شیشه که اومد همه پا گذاشتن به فرار به جز احمد که هاج و واج ایستاده بود و دور و برش رو نگاه می کرد. پیرزن همسایه از در خونه بیرون پرید و تا چشمش به احمد افتاد گرفتش زیر کتک. آی بزن؛ آی بزن! خلاصه که تا مادر احمد بیاد و پسرش رو از زیر دست پیرزن غرغرو نجات بده بیچاره یک کتک حس خورده بود. احمد دوباره چند روزی توی کوچه آفت نشد. این بار ولی واقعاً مریض شده بود. نمی دونم چی شد که اون فکر به ذهنم رسید. و نمی دونم چی شد که بر خلاف همیشه شوتم دقیقاً همون جایی رفت که می خواستم. ولی هیچوقت از کار اون روزم پشیمون نشدم. حقش بود. به خاطر همه کتک هایی که خورده بودم. حقش بود.

برچسب ها : قُره قُره اُشتُری مُره ناری بر چاره ر-2 - احمد ,کوچه ,بچه ها ,خاطر ,پیرزن ,مادر ,مادر احمد ,کوچه آفت ,پیرزن همسایه , ی کوچه ,همیشه قربانی ,همیشه قربانی روابط
داستان کوتاه، هتل اینترنشنال
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
برچسب ها : داستان کوتاه، هتل اینترنشنال
قُره قُره اُشتُری مُره ناری بر چاره ر
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

اون قدیما که هنوز بچه ها مکتب خونه می رفتن و اثری از رایانک چه از نوع ی و چه غیر یش نبود وسیله بازی ما در بهترین ح یک توپ دو لایه پلاستیکی بود. این وسط احمد نامی بود که یک توپ چهل تیکه(شبیه همون توپ های کارتون فوتبالیست ها) داشت. خونه احمد ا کوچه ما بود. بابای احمد کارمند شرکت نفت بود و زیاد می رفت بندر. اون توپ رو هم باباش از بندر براش آورده بود. احمد فوتبالش به درد لای جرز هم نمی خورد. هیکل ظریفی هم داشت مثل یک چوب خشک تا دستت بهش میخورد گریه و زاری راه مینداخت. که خب گریه و زاری راه انداختن احمد همانا و کتک خوردن ما از مادر احمد و بعد مادر خودمون و در نهایت حضرت پدرجان سرور و سالار همان! ولی با اینحال وقتی موقع فوتبال می شد همین احمد کاپیتان تیم بود. و همه دوست داشتن توی تیم احمد باشن. البته راحت هم نبود توی تیم احمد بودن. باید لواشکت رو با احمد قسمت می کردی. باید بیخیال سیبت می شدی. باید به احمد کولی می دادی. ولی خب می ارزید دیگه. چون وقتایی که توی تیم احمد نبودی حق بردن نداشتی. توی بازی هم اگه پن ی می شد باید احمد پن ی رو می زد و جالب تر اینکه دروازه بان تیم مقابل هر ی که بود حق نداشت توپ رو بگیره. همه این ها فقط و فقط یک دلیل داشت. احمد صاحب توپ چل تیکه بود. اگه احمد قهر می کرد توپ احمد هم قهر می کرد و چند روزی دیگه فوتبال بی فوتبال.


س.ن:

صبح که می اومدم یک دسته بچه رو دیدم که مشغول بازی بودند. هرچقدر هم که ماهیت بازی ها عوض شده باشه و علم پیشرفت کرده باشه و کودکی بچه هامون پسرفت! ولی این نوع نگاه ظاهراً هنوز پابرجاست. بچه ها روی یک سکو حلقه زده بودند و اونی که در مرکزیت حلقه قرار داشت و به عبارتی بهترین جای ممکن مخصوص اون بود، همون صاحب رایانک ی بود. بقیه هم به فراخور نسبت دوستی با اون پسرک مرکزیت حلقه جاهای دیگر رو کرده بودند. و نشسته بودن به تماشا.


+عنوان اسم یک بازی محلیه، وقتایی که توپ احمد قهر بود با این بازی خودمون رو سرگرم می کردیم! بعد در موردش میگم.
برچسب ها : قُره قُره اُشتُری مُره ناری بر چاره ر - احمد ,بازی ,حلقه ,فوتبال ,بودند ,مرکزیت حلقه
چند سوال در رابطه با فرهنگ
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


- به نظرتون اصلاً کلمه فرهنگ چه معنا و مفهومی داره؟
- وقتی بهتون میگن فرهنگ یاد چه چیزهایی می افتید؟
- فرهنگ رو به چند بخش تقسیم بندی می کنید؟
- طبق چه ملاکی یک کار رو فرهنگی محسوب می کنید؟
- اصلاً کار فرهنگی به نظرتون چه معنا و مفهومی داره؟

اگر خودتون هم سوالی به ذهنتون رسید مطرح کنید. و در موردش فکر کنید و لطف کنید و همینجا در موردشون توضیح بدید و بحث کنید.
تشکر.

از دیروز این سوال ها تو ذهنم میچرخه و میچرخه و بیخیالم نمی شه!

برچسب ها : چند سوال در رابطه با فرهنگ - فرهنگ
چالش خبرنگارشو
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

آهای شماهایی که می گفتید کنکور داریم(روایت داریم یک هفته قبل کنکور نباید درس خوندا، باید فقط استراحت کرد.)؛


آهای شماهایی که می گفتید فصل فصلِ امتحاناته؛


آهای شماهایی که می گفتید ماه رمضونه؛


آهای شماهایی که از وقت فراخوان گله می کردید؛


فراخوان(گفتن نگین چالش ولی شما همون بخونین چالش.) خبرنگار شو تا پانزده تیر تمدید شد!


حالا ببینم کی باز بهونه می تراشه برای اینکه شرکت نکنه! (#قانون_کلت!)


توضیح اضافه نمیدم، فقط اینکه این فراخوان یا همون چالش فقط و فقط هدفش شادسازی فضای وبلاگستان بوده و اصلاً کل ماهیت رادیوبلاگی ها تولید محتواست برای همه وبلاگ نویس ها. و هدفش هم توسعه وبلاگ نویسی بوده و هست. هیچ پشتوانه ای هم جز حمایت معنوی خواننده هاش نداره، پس ازمون حمایت کنید.


الآن هم اگه این چالش رو برنامه ریزی کردیم به دو دلیل بوده. یکی اینکه انتقادای خواننده ها و شنونده ها کم و بیش به گوشمون می رسید. برای همین هم بود که حس می کردیم بخش خبر با افت مواجه شده. پس خواستیم با این چالش نظر و نحوه اجرای دیگر دوستانمون رو ببینیم و بفهمیم مشکل از کجاست. و دلیل دوم هم این بود تا دوستایی که توانایی همکاری و همراهی با رادیو رو دارن شناسایی کنیم و ازشون دعوت کنیم که بیان و در کنار ما و همراه ما باشن. شرایط همکاری با رادیو فقط یک مورده. باید وبلاگنویس باشی! که همه شماها خب هستین. خیلی از ماها تا قبل از رادیو اصلا نمی دونستیم طنز چیه! ولی وقتی موقعیتش پیش اومد خب اومدیم توی گود. پس نگید بلد نیستم و نمی تونیم و سخته و فلان و بهمان، حالا که گود آماده است پس بی تعارف وارد گود بشید و هر وبلاگی که دوست دارید رو سوژه کنید(اگه گفتیم ترجیحاً وبلاگ بچه های رادیو برا این بوده که بعد مشکلی پیش نیاد بین سوژه و خبرنویس، ولی اگر دوست دارید دوستای خودتون رو سوژه کنید مانعی وجود نداره.) داشتم چی می گفتم؟ آهان! بی تعارف وارد گود بشید و هر وبلاگی رو دوست دارید سوژه کنید و به سادگی آب خوردن و با چند دقیقه وقت گذاشتن یک خبر از دل سوژه در بیارین. یقین دارم که خیلی هاتون از ما هم بهترید. هم توی بخش خبرنویسی هم گویندگی. پس یک یاعلی بگید و دست به قلم بشید. غرغر هم نکنید که با قانون کلت طرفید! بازهم میل خودتون.




س.ن:


از اونجایی که گفتم فراخوان مون ماهیت چالشی داره و اصول هر چالش از قدیم الایام این بوده که چند نفر رو به چالش دعوت کنی، پس در ابتدا هر ی این متن رو می خونه دعوته، و در قدم دوم از ده وبلاگنویس به طور ویژه تر دعوت می کنم:


+علی گوهری

+خور شید

+زاویه زیست

+واران

+مرد بارانی

+گندوم

+آرزوهای نجیب

+آچالیا

+هلما

+حریری به رنگ آبان


برچسب ها : چالش خبرنگارشو - چالش ,سوژه ,بوده ,فراخوان ,شماهایی ,آهای ,آهای شماهایی ,دوست دارید ,سوژه کنید ,تعارف وارد
دانشجو کمک چیست؟
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

دانشجو کمک سایتی است مفید و کاربردی برای تمامی دانشجویان که ان شالله تا اول ترم بعد به طور کامل راه اندازی خواهد شد. خیلی خلاصه بخوام بگم:

الف- ید کتاب اون هم اول ترم، معمولاً یک کار سخت و فرسایشی برای تمامی دانشجوها بوده و هست. که خب دانشجو کمک سعی داره تا به کمک دانشجو بیاد و این مشکل رو برای همیشه رفع کنه!

ب- برخی کتاب ها هم هست که بعد از یک مدت دیگه نیازی بهشون ندارید، دانشجو کمک مکانی برای فروش کتاب های دست دوم شما هم هست! این شکلی هم به خودتون کمک کردید، هم به نفر سومی که به کتاب شما احتیاج داشته، و هم به محیط زیست.

جیم- و البته، دانشجو کمک همیار دانشجوهایی که خونه دانشجویی دارند هم هست! چطوری؟ به این شکل که اگر خونه دانشجویی دارید و داخل خونه تون یک سری وسایلی دارید که نمی دونید باید چکارشون کنید؟(مثل یخچال، یا تلوزیون یا فرش) می تونید به کمک دانشجو کمک اون ها رو به دیگر دانشجوهایی که به این وسایل نیاز دارند بفروشید.

خلاصه کلام دانشجو کمک را چو دَری د قطع به یفین دُر ی د!


دال- این یک سمت داستان بود، سمت دیگه داستان اینه که اگر قصد همکاری با دانشجو کمک رو دارید از وبلاگ دانشجو کمک دیدن کنید و شرایط همکاری شون رو ببینید.


س.ن:

لازم به ذکره که اشتباه نشده، بنده آقاگل هستم و اینجا هم وبلاگ دو کلمه حرف حساب بوده و هست! اگر می بینید این سایت رو تبلیغ می کنم یکی به خاطر اینه که ایشون شخص پسر بنده هستند. و دو اینکه کارشون کاملاً ارزشمنده. بخصوص وقتی به زمان دانشجویی و ید بی درد و سر کتاب های هر ترم فکر می کنم. گاهی وقتا تا خود تهران هم برای ید یک کتاب می رفتیم! ولی الان با همون قیمت پشت جلد می تونید کتاب رو ب ید. بی درد و سر. و بی اینکه وقت و زمان خودتون رو هدر بدید.


آدرس سایت: stuhelps.com

آدرس وبلاگ جهت پیشنهادات همکاری: stuhelps.blog.ir

برچسب ها : دانشجو کمک چیست؟ - دانشجو ,کتاب ,همکاری ,وبلاگ ,دانشجویی ,خونه ,خونه دانشجویی ,برای تمامی
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست نهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

و ابتدای حال او آن بود که در عرب با جمعی به قبیله ای برسید. دختر عرب چون او را بدید فتنه او شد، که عظیم صاحب جمال بود - ناگاه فرصت جست و خود را پیش او انداخت. او بلرزید و او را بگذاشت و به قبیله دورتر رفت و آن شب ب . سر بر زانو نهاده بود، در خواب شد. موضعی که مثل آن ندیده بود بدید، و جمعی سبزپوشان. و یکی بر تخت نشسته پادشاه وار، یوسف را آرزو کرد که بداند ایشان که اند. خود را به نزدیک ایشان افکند. ایشان او را راه دادند و تعظیم د. پس گفت: شما کیانید؟

گفتند: فرشتگانیم و این که بر تخت نشسته است یوسف، پیغامبر علیه السلام، به زیارت یوسف بن الحسین آمده است.

گفت: مرا گریه آمد. گفتم: من که باشم که پیغامبر خدای به زیارت من آید.

در این شه بودم که یوسف علیه السلام از تخت فرود آمد و مرا در کنار گرفت و برتخت نشاند. گفتم: یا نبی الله! من که باشم که با من این لطف کنی؟ گفت: در آن ساعت که آن دختر با غایت جمال خود را در پیش تو افگند و تو خود را به حق تعالی سپردی و پناه بدو جستی حق تعالی تو را بر من و ملایکه عرضه کرد و جلوه فرمود و گفت: «بنگر ای یوسف! تو آن یوسفی که قصد کردی به زلیخا تا دفع کنی او را و آن یوسف است که قصد نکرد به دختر شاه عرب و بگریخت. » مرا با این فریشتگان به زیارت تو فرستاد و بشارت داد که تو از گزیدگان حقی.


*****

و ابراهیم خواص مرید او شد و حال او قوی گشت. ابراهیم از برکت صحبت او به جایی رسید که بادیه را بی زاد و راحله قطع می کرد. تا ابراهیم گفت: شبی ن شنیدم که: «برو و یوسف حسین را بگوی که تو از راندگانی. » ابراهیم گفت: مرا این سخن چنان سخت آمد که اگر کوهی بر سر من زدندی آسانتر از آن بودی که این سخن با وی گویم. شب دیگر به تهدیدتر از آن شنیدم که: «با وی بگوی که تو از راندگانی. » برخاستم و غسلی و استغفار و متفکر بنشستم. تا شب سوم همان آواز شنیدم که: «با او بگوی که تو از راندگانی و اگر نگویی زخمی خوری - چنانکه برنخیزی. » برخاستم و به اندوهی تمام در مسجد شدم. او را دیدم در محراب نشسته. چون مرا بدید گفت: هیچ بیت یاد داری؟ گفتم: دارم. بیتی تازی یاد داشتم، بگفتم. او را وقت خوش شد. برخاست و دیری ب ای بود و آب از چشمش روان شد، چناکه با خون آمیخته بود. پس روی به من کرد و گفت: از بامداد تا اکنون پیش من قرآن می خواندند، یک قطره آب از چشم من نیامد. بدین یک بیت که گفتی چنین ح ی ظاهر شد - طوفان از چشم من روان شد - مردمان راست می گویند، که او زندیق است و از حضرت خطاب راست می آید که او از راندگان است. ی از بیتی از چنین شود و از قرآن برجای بماند رانده بود.


*****


و چون وفاتش نزدیک آمد، گفت: بارخدایا تو می دانی که نصیحت خلق را قولاً؛ و نصیحت نفس را فعلاً.

و خیانت نفس من به نصیحت خلق خویش بخش.


وبعد از وفات او را بخواب دیدند. گفتند: خدای با تو چه کرد؟ گفت: بیامرزید. گفتند: به چه سبب؟ گفت: به برکت آنکه هرگز هزل را با جد نیامیختم. رحمةالله علیه.


#تذکرة_الأولیاء

ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز


برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست نهم - یوسف ,ابراهیم ,شنیدم ,بگوی ,راندگانی ,نصیحت ,نصیحت
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه ا ...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

و ابتدای او آن بود که بر کنیزکی عاشق بود، چنانکه قرار نداشت، او را گفتند: در شارستان نشابور جهودی جادوگر است، تدبیر کار تو او کند.

ابوحفص پیش او رفت و حال بگفت. او گفت: تو را چهل روز نباید کرد و هیچ طاعت و عمل نیکو نباید کرد و نام خدای بر زبان نشاید راند و نیت نیکو نباید کرد، تا من حیلت کنم و تو را به سحر به مقصود رسانم.

بوحفص چهل روز چنان کرد. بعد از آن جهود آن طلسم بکرد و مراد حاصل نشد. جهود گفت: بی شک از تو خیری در وجود آمده است و اگر نه مرا یقین است که این مقصود حاصل شدی.

بوحفص گفت: من هیچ چیزی ن الا در راه که می آمدم سنگی از راه به پای باز کناره افگندم تا ی بر او نیفتد.

جهود گفت: میازار خداوندی را که تو چهل روز فرمان او ضایع کنی و او از کرم این مقدار رنج تو ضایع نکرد.

آتشی از این سخن در دل ابوحفص پدید آمد و چندان قوت کرد که بوحفص به دست جهود توبه کرد.


*****


نقل است که در همسایگی او احادیث استماع می د. گفتند: آ چرا نیایی تا استماع احادیث کنی؟

گفت: من سی سال است تا می خواهم داد یک حدیث بدهم، نمی توانم داد. سماع دیگر حدیث چون کنم؟

گفتند: آن حدیث کدام است؟

گفت: آنکه می فرماید: رسول صلی الله علیه و آله وسلم من حسن المرء ترکه ما لا یعنیه. از نیکویی مرد آن است که ترک کند چیزی که به کارش نیاید!


*****


نقل است که یکی از او وصیت خواست. گفت: یا اخی! لازم یک در باش تا همه درها برتو گشایند و لازم یک سید باش تا همه سادات تو را گردن نهند.


تذکرةالأولیاء

ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزیز


مناجات رمضانیه:

الهی..


مهمانی ات چه زود تمام شد...

ببخش که مهمان خوبی نبودم.

بگذار به پای انسان بودنم.


الهی!

حلالم کن...

همین...


#بیت

خدا ! به حق دل عاشقان سرگردان

مرا به آنچه که بودم دوباره برگردان


به کدخ ِ آبادی ِ به دور از عشق

نه این رعیّت ِخانه اب و سرگردان...

#علی_حیات_بخش


س.ن:

شب آ و سحرگاه ا ...

ماه رمضون رفت تا سال دیگه. که آیا آقاگل باشد یا نباشد. اگر بودیم و م م که هیچ! ولیکن اگر به هر دلیلی سال دیگر حضور نداشتم این بنده کم د را در دعاهایتان فراموش نکنید.


بابت این چند روز آ هم عذرخواهم، دو سحر را خواب ماندم و ننوشتم. یک سحر هم که روز اول بود. دو سحر نیز از این جهت که فرصت پاسخگویی به نظرات نبود نظرات را بستم، از این جهت که زندگی گاهی بیش از حد انتظار سخت می شود.که البته تعداد منفی های پست فوق خود مصداق ن یتی دوستان بود. که خب گاهی پیش می آید. پس بر من ببخشید.

ان شالله از فردا شب دیگر شاهد این دست پست ها در وبلاگ این بنده کم د نخواهید بود...


این پست را در نهایت ادب و احترام تقدیم می کنم به همه انی که در این مدت این بنده کمترین را تحمل د. و حتی در بسیاری از مواقع همراهم بودند و با نظراتشان نیروی محرکه ای بودند تا سرد نشوم و تا پایان راه ادامه دهم.(نوشتن اسامی این دوستان جز اینکه شاهدی خواهد بود بر مخدوش بودن حافظه بنده سود دیگری ندارد.) سپاس.

یاعلی.


در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو شی حکم آن چه تو فرمایی...

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه ا ... - جهود ,بنده ,حدیث ,بوحفص ,ابوحفص ,نباید ,نیکو نباید
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست هشتم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقل است که چهل سال ن و نمک در چشم می کرد تا چشمهای او چون دو قدح خون شده بود. بعد از چهل سال شبی ب خدای را به خواب دید. گفت: بارخدایا! من تو را به بیداری می جستم در خواب یافتم. فرمود که ای شاه! ما را در خواب از آن بیداری ها یافتی. اگر آن بیداری نبودی چنین خو ندیدی.

بعد از آن او را دیدندی که هرجا که رفتی بالشی می نهادی و می ی و گفتی: باشد که یکبار دیگر چنان خواب بینم. عاشق خواب خود شده بود. و گفت: یک ذره از این خواب خود به بیداری همه عالم ندهم.


*****

نقل است که شاه را دختری بود. پادشاهان کرمان می خواستند. سه روز مهلت خواست و در آن سه روز در مساجد می گشت تا درویشی را دید که نیکو می کرد. شاه صبر می کرد تا از فارغ شد. گفت: ای درویش! اهل داری؟ گفت: نه. گفت: زنی قرآن خوان خواهی؟ گفت: مرا چنین زن که دهد که سه درم بیش ندارم؟

گفت: من دهم دختر خود به تو. این سه درم که داری یکی به نان ده، و یکی به عطر، و عقد نکاح بند.

پس چنان د و همان شب دختر به خانه درویش فرستاد. دختر چون در خانه درویش آمد نانی خشک دید؛ بر سر کوزه آب نهاده، گفت: این نان چیست؟

گفت: دوش بازمانده بود، به جهت امشب گذاشتم.

دختر قصد کرد که بیرون آید. درویش گفت: دانستم که دختر شاه با من نتواند بود و تن در بی برگی من ندهد.

دختر گفت: ای جوان! من نه از بی نوایی تو می روم، که از ضعف ایمان و یقین تو می روم، که از دوش با نی نهاده ای فردا را. اعتماد بر رزق نداری ولکن عجب از پدر خود دارم که بیست سال مرا در خانه داشت و گفت تو را به پرهیزگاری خواهم داد. آنگه به ی داد که آن به روزی خود اعتماد بر خدای ندارد.

درویش گفت: این گناه راعذری هست.

گفت: عذر آن است که در این خانه یا من باشم یا نان خشک.


تذکرةالأولیاء

ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه


مناجات رمضانیه:


خدایا!

به من قدرتی عطا کن

که قدرتمند نشوم


#بیت

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با آنچه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان...

#مولوی

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست هشتم - خواب ,دختر ,درویش ,خانه ,بستان ,بیداری ,خانه درویش
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست هفتم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

شبی شمعی پیش او نهاده بودند. بادی درآمد و شمع را بنشاند. یحیی در گریستن آمد. گفتند: چرا می گریی؟ هم این ساعت بازگیریم.

گفت: از این نمی گریم. از آن می گریم که شمع های ایمان و چراغ های توحید در های ما افروخته اند.

می ترسم که نباید که از مهب بی نیازی بادی درآید - همچنین و آن همه را فرو نشاند.

*****

و گفت: الهی! مر موسی کلیم را و هارون عزیز را به نزدیک فرعون طاغی باغی فرستادی و گفتی سخن با او آهسته بگویید. الهی! این لطف تو است با ی که دعوی خ می کند. خود لطف تو چگونه بود با ی که بندگی تو را از میان جان می کند.

و گفت: الهی! لطف و حلم تو با ی که انا ربکم الاعلی گوید این است. لطف و کرم تو با ی که سبحان ربی الاعلی گوید که داند که چه خواهد بود؟

*****

و گفت: الهی! چگونه امتناع نمایم به سبب گناه از دعا، که نمی بینم تو را که امتناع نمایی به سبب گناه از من عطا. اگر چه گناه می کنم تو همچنان عطا می دهی. پس من نیز اگر چه گناه می کنم از دعا باز نتوانم ایستاد.

ید که داند که چه خواهد بود؟


و گفت: الهی! هرگناه که از من در وجود می آید دو روی دارد. یکی روی به لطف تو دارد؛ و یکی روی به ضعف من. یا بدان روی گناهم عفو کن که به لطف تو دارد، یا بدان روی بیامرز که به ضعف من دارد.


و گفت: اگر فردا مرا گوید چه آوردی؟ گویم: خداوندا! از زندان موی بالیده و جامه شوخگن و عالمی اندوه و خجلت برهم بسته چه توان آورد؟ مرا بشوی و خلعتی فرست و مپرس.


تذکرةالأولیاء

ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز



برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست هفتم - الهی ,گناه ,گوید ,گناه می کنم ,خواهد بود؟ ,الاعلی گوید
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست پنجم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

و گفت: هیچ آرزو بر دل من دست نبوده است، مگر وقتی در بادیه می آمدم. آرزوی نان گرم و مرغ بر دلم گذر کرد. اتفاق افتاد که راه گم . به قبیله ای افتادم. جمعی ایستاده بودند و مشغله می د. چون مرا بدیدند در من آویختند و گفتند: کالای ما برده ای.

و ی آمده بود و کالای ایشان برده بود. شیخ را بگرفتند و دویست چوب بزدند. در میان چوب زدن پیری از آن موضع بگذشت. دید یکی را می زدند. به نزدیک او شد. بدانست که او کیست. مرقع بدرید و فریاد برداشت و گفت: شیخ الشیوخ طریقت است. این چه بی حرمتی است؟ این چه بی ادبی است که با سید همه صدیقان طریقت کردید؟

آن مردمان فریاد د و پشیمانی خوردند و عذر خواستند.

شیخ گفت: ای برادران! به حق وفای که هرگز وقتی بر من گذر نکرد خوشتر از این وقت، سالها بود تا می خواستم که این نفس به کام خویش ببینم. بدان آرزو اکنون رسیدم.

پس پیر صوفی دست او بگرفت و او را به خانقاه بردو دستوری خواست تا طعامی بیاورد. برفت و نان گرم و مرغ بیاورد. شیخ گفت: ای نفس! هر آرزویی که بر دل تو خواهد گذشت بی دویست تازیانه نخواهد بود.


*****


بوتراب گفت: شبی در بادیه می رفتم - تنها - شبی تاریک بود. ناگاه سیاهی پیش من آمد. چندانکه مناره ای ترسیدم. چون او را بدیدم گفتم: تو پری یا آدمی؟

گفت: تو مسلمان یا کافری؟

گفتم: مسلمان.

گفت: مسلمان جز خدای از چیزدیگر مترسد.

شیخ گفت: دل من به من بازآمد. دانستم که فرستاده غیب است. تسلیم و خوف از من برفت.


*****

و گفت: شما سه چیز دوست می دارید و از آن شما نیست نفس را دوست می دارید و نفس از آن خدای است، و روح را دوست می دارید و روح از آن خدای است، و مال را دوست می دارید و مال از آن خدای است. و دو چیز طلب می کنید و نمی ی د: شادی و راحت. و این هردو در بهشت خواهد بود.


تذکرةالأولیاء

ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه


س.ن: بابت تأخیر در پاسخگویی به نظرات و ایضاً اینکه به جای دم سحر دم عصر براتون پست گذاشتم عذرخواهی می کنم. کار پیش اومد. بنده هم تنبل بودم! نتیجه شد این.

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست پنجم - می دارید ,دوست ,خدای ,مسلمان ,است، ,دوست می دارید ,خدای است،
یک مورد دعوت به چالش و یک مورد کمی جدی تر پیرامون جنگ
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


مورد اول، در پاسخ به دعوت وبلاگ زاویه زیست، و چالش مساحت زیست از وبلاگ آقای غمی:

این مکان دقیقاً مساحتی است که در اختیار بنده است! قبل از اتاق خودم رو داشتم. ولی بعد از اتاق توسط برادران ثبت و ضبط شد و این بنده نگارنده تبعید شدم به این گوشه از هال، این کمد مثل کمد آقای ووپی میمونه تو کارتون تنسی تا یدو (که اگر یادتون نمیاد مقصرش من نیستم و خودتون دهه هشتادی هستید.) و دقیقاً هرچیزی که اراده کنید رو من از داخل همین کمد براتون پیدا می کنم. از جون آدمیزاد تا خ ر و فلش و هندزفری و هدفون و کتاب و تقویم و کاغذ باطله و قبض برق و آب و چسب و میخ و پیچ و چکش و آچار و پیچ گوشتی و انبردست حتی! در کل چیز عجیبی هستش! هیچ وقت هم پر نمیشه. عروسک رو هم که قبلا دیدید. همین. مختصر و مفید.


مورد دوم، کمی تا قسمتی کاملاً جدی تر:


شاید از جنگ نزدیک 3 دهه گذشته باشه. ولی برای من که هر روز توی خونه حسش می کنم جنگ هیچوقت تموم نمیشه. من هم مثل شما ن همین کشورم. من هم ب وقتی جواب گستاخی چهارتا جوجه تکفیری رو با اقتدار دادیم حس غرور . برخلاف انتظارتون عقاید چپ و چیپ و روشنفکری هم ندارم! منبع خبریم هم نه ه! و نه حتی بیست و سی! (جهانی که از سر تا تهش جنگ و خونریزی و کودک کشی باشه دنبال اخبارش جزء بیهوده ترین کارهای ممکنه.) ولی نمی تونم ثانیه ای به جنگ و عواقب خانمان سوزش فکر نکنم. منی که پدرم جانباز شیمیایی جنگه.منی که پدرم برخلاف خیلی های دیگه ( که نمیگم حقشون نبوده ها. بوده. برای 90 درصدشون بیشتر از این هم حقشون هست.) از جنگ فقط یک اعصاب اب و سر دردهای همیشگی نسیبش شده. به قول عباس آژانس شیشه ای که می گفت: مو سر زِمین بودُم با تراکتور. بعد جنگم رفتُم سر همو زمین، بی تراکتور. این جنس رزمنده ها و عباس ها تو این مملکت کم نیستند. رزمنده هایی که از کل جنگ فقط یکی دوتا یادگاری با خودشون دارن.

داشتم می گفتم. منی که هر روز این جنگ رو از نزدیک دارم حس می کنم حق دارم که ازش وحشت داشته باشم. حق دارم که بترسم از هرچی تکه آهن آدم خواره. بترسم از سیاهی، بترسم از ظلمت، بترسم از هر ص که یک کم بلندتر از ح معمول باشه. بترسم از نوامیسی که به تاراج میره. بترسم از کشته شدن بچه هایی که هنوز چیزی از زندگی نفهمیدن، بترسم از جنگی که مثل یک سگ هاره و هر ی که سر راهش باشه تیکه می کنه.حق دارم که بترسم. حق دارم.

حالا باز اگر دوست دارید بیایید پیام خصوصی بفرستید که تو یک روشنفکر احمقی! تو نمی فهمی! (و موردای دیگه ای که من با هشتاد سال سن خج می کشم که حتی می خونمشون!) هیچ ایرادی ندارد. راحت باشید. خداقوت. یاعلی.

برچسب ها : یک مورد دعوت به چالش و یک مورد کمی جدی تر پیرامون جنگ - بترسم ,مورد ,باشه ,می کنم ,همین , اتاق
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست چهارم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقل است که احمد گفت: جمله خلق را دیدم که چون و از یکی آخور علف می خوردند.

یکی گفت: خواجه! پس تو کجا بودی؟

گفت: من نیز با ایشان بودم. اما فرق آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و بر هم می جستند و می ندانستند و من می خورم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می دانستم.


*****


نقلست که گفت یکبار به بادیه بر توکل براه حج درآمدم. ای برفتم، خار مغیلان در پایم ش ت. بیرون ن گفتم توکل باطل شود! همچنان می رفتم پایم آماس گرفت هم بیرون ن همچنان لنگان لنگان به مکه رسیدم و حج بگزاردم و همچنان بازگشتم و جمله راه از وی چیزی بیرون می آمد و من برنجی تمام می رفتم. مردمان بدیدند و آن خار از پایم بیرون د. پایم مجروح شد.

روی به بسطام نهادم به نزدیک بایزید در آمدم بایزید را چشم برمن افتاد. تبسمی بکرد و گفت آن اشکیل که بر پایت نهادند چه کردی؟ گفتم اختیار خویش به اختیار او بگذاشتم شیخ گفت ای مشرک! اختیار من می گویی! یعنی تو را نیز وجودی و اختیاری هست؟ این شرک نبود!؟


*****

نقلست که ی در خانه او آمد بسیار بگشت هیچ نیافت خواست که نومید بازگردد احمد گفت ای برنا دلو برگیر و آب برکش از چاه و طهارت کن و به مشغول شو تا چون چیزی برسد به تو دهم تا تهی دست از خانه ما بازنگردی.

برنا همچنین کرد. چون روز شد خواجه صد دینار بیاورد و به شیخ داد.

شیخ گفت: بگیر این جزاء یک شب توست . را ح ی پدید آمد لرزه بر اندام او افتاد. گریان شد و گفت راه غلط کرده بودم یک شب از برای خدای کار مرا چنین اکرام کرد. توبه کرد و به خدای بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ شد.

#تذکرة_الأولیاء

ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز


مناجات رمضانیه

خدایا!

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم.

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش، سوگوار نباشم.

بگذار تا آنرا من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می داری.

# _علی_شریعتی

بیست و نهم داد، سال روز درگذشت علی شریعتی


بیت:

مرا روز قیامت با غمت از خاک می خوانند

چه م می شود مستی که از خواب تو برخیزد

#فاضل_نظری


س.ن

امروز روز تولد یکی از دوستان خوبم(خودتان حدس بزنید کی؟) در این بلاگستان است و ب نیز تولد گوینده خوش صدای یگانه رادیوی بلاگستان بود. تولد وبلاگ خانه من(که متأسفانه حذف شد.) را نیز یادم رفت که در وقتش ذکر کنم. پس این پست را در نهایت ادب و احترام تقدیم می کنم به بلاگران دادی بیان. ان شالله هرجایی هستید دلتان خوش، دماقتان چاق، سرتان سبز و موفق و موید و مظفر و منصور باشید و بمانید.


برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست چهارم - بیرون ,پایم ,تولد ,خانه ,همچنان ,احمد ,بیرون ن ,***** نقلست
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست سوم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

اهل تصوف بود و در اصناف علم به کمال بود و دریای اندوه و درد بود و کوه حلم و ثبات بود و خزانه مروت و شفقت بود و در رموز و اشارات اعجوبه بود و اول ی که در بغداد سخن حقایق و توحید گفت او بود و بیشتر از مشایخ عراق مرید وی بودند و خال جنید بود و مرید معروف کرخی بود و حبیب راعی را دیده بود و در ابتدا در بغداد نشستی دکانی داشت و از در دکان درآویخته بود و کردی هر روز چندین رکعت کردی. یکی از کوه لکام بیامد به زیارت وی و از آن در برداشت و سلام گفت و سری را گفت فلان پیر از کوه لکام تو را سلام گفت.

سری گفت: وی در کوه ن شده است پس کاری نباشد مرد باید که در میان بازار بحق مشغول تواند بود چنانکه یک لحظه از حق تعالی غایب نبود.

*****

نقلست که یک روز مجلس می گفت. یکی از ندیمان خلیفه می گذشت. نام او احمد یزید کاتب بود با تجملی تمام و جمعی خادمان و غلامان گرد او درآمده. گفت: باش تا به مجلس این مرد رویم که نباید رفت، بس دلم آنجا بگرفت. پس به مجلس سری رفت و بنشست و بر زبان سری رفت که: "در هجده هزار عالم هیچ نیست از آدمی ضعیف تر و هیچ از انواع خلق خدای در فرمان خدای چنان عاصی نشود که آدمی که اگر نیکو شود چنان نیکو شود که فرشته رشک برد از ح او و اگر بد شود چنان بد شود که دیو را ننگ آید از صحبت او، عجب از آدمی بدین ضعیفی که عاصی شود در خدای بدین بزرگی" این تیری بود که از کمان سری جدا شد بر جان احمد آمد.

*****
و گفت: سی سالست که استغفار می کنم از یک شکر گفتن. گفتند: چگونه؟
گفت بازار بغداد بسوخت. اما دکان من نسوخت مرا خبر دادند. گفتم: الحمدلله.
از شرم آنکه خود را به از برادران مسلمان خواستم و دنیا را حمد گفتم از آن استغفار می کنم.
س.ن:
ب که به مسجد رفتم دیدم نه من آدم مسجد نیستم. به خانه برگشتم و توی همین حال و هوا بودم که یاد پیاده روی اربعین افتادم. دلم سخت گرفت. فایل پایین را موقعی ضبط که نیمه های شب بود. قصد داشتم تا از سر بی خو کمی قدم بزنم، در بین راه برق رفت و من بین موکب های عزاداری گم شدم. و تا صبح گشتم و همراهان را پیدا ن .
خدایا چی شد که اینقدر ازت دور افتادم؟
چه اتفاقی افتاد آخه؟
برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست سوم - گفتم ,فایل ,چنان ,خدای ,مجلس ,آدمی ,استغفار می کنم , کردی
ذکر الپیرمرد بلاگستان، کاتب الکلمتین معقولتین آقاگل رحمه الله علیه
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
پس از آنکه آن عارف نامی و آن زاهد و پارسای بلاگستانی، گندوم بانوی ِ نرسیده به بخارایی از مناسبات و تذکره خویش رونمایی نمود این بنده نگارنده و فرزند خوانده وی نیز یاد خاطراتی چند از ایام قدیم بیفتادمی که به صورت موردی خواهم نگاشتشان:

نقل است که آن نگارنده کلمتین معقولتین، آقاگل رحمه الله علیه در همان سنین کودکی و در هفت سالگی اُنس و الفت بسیاری با خدای داشت. و در همان سال پنج روز را روزه بودی و در قبالش یک اتود از خویش هدیه بگرفتی و هفته ای مشق های مکتب خانه اش را با ان نوشتی. تا آنکه روزی رفیقش گفت این چه باشد؟ پس دانست که در همه ی این هفت روز اتود خدایش بوده و روزه از برای اتود گرفته و نه از برای خدای خویش پس اتود را بش ت. و به درگاه خدای توبه برد. و به قدری از پدرش کتک خورد تا متنبه شد و دانست ش تن اتود کار درستی نبودی.
و نقل است که وی عاشق قران بودی و قرآن بسیار خو . و در سر صف مدرسه نیز همواره قرآن به دست می ایستاد و قرآن به صوت همی خواند. تا آنکه به دوران بلوغ برسید. پس صدایش دو رگه شدی و مدیرش گفت یا آقاگل الشغال فی مدرسه(ای اقاگلی که در مدرسه چون شغالی)، از برای خدا مخوان! پس دیگر قرآن با صدای بلند نخواند و همواره برای خویش خو .

و نقل است که دو برادر داشت. شب قدری بود. برادران را با خود به مسجد بردی، پس مسجد یک هفته قضا خواند. برادران نیز خواندندی. یک هفته ای برادران را دید که نمی خوانند. پس گفت شمارا چه شده؟ جواب شنید که ما یک هفته خویش را پیشاپیش در مسجد خو م! پس در پیِ این سخن گریبان چاک زد و فریادها برآورد و با خویش گفت "الهی، ما در عبادات خویش وا مانده ایم و دیگر بندگانت عباداتشان را پیش فروش می نمایند." پس تب کرد و هفته ای را در بستر بیماری بماند.

و گفته اند چون کودک بود پدربزرگش برای آنکه سختی زیادی در ایام ماه رمضان نکشد او را گفت که "آب خور! چون آب نمک ندارد پس روزه را باطل نمی کند." و آن نویسنده کلمتین معقولتین آب همی خورد. و دانست که روزه اش باطل نشد. پس تا 15سالگی چنین روزه گرفت! و چون به کمتر از هشتاد سالگی رسید دختر دائی هفت ساله را که روزه بودی و از شدت تشنگی لبانش خشک شده بودی و معده اش ضعف همی رفت را خواست تا با همین روش فریب دهد. پس گفت: "یا آرمیتایا، آب خور. که آب برای آنان که بی ریش باشند روزه را باطل نمی کند. زیرا نمک نداشتی." پس آرمیتا آب خورد. دقیقه ای گذشت سپس آرمیتا بیامد و گفت: "یا شیخ! چگونه بودی که آب نمک نداشتی و توانست خورد؟ ولی ماستی که با شکر شیرین شود را نمی توان؟" پس شیخ دانست 15سال اشتباه روزه بودی و در همه این سال ها می توانستی ماست شیرین نیز بخوردی. پس گریبان چاک داد و گفت: "الهی مرا ببخش. که از دهه 60 بودمی و علم دهه نودی هایت را نداشتمی."
و گفته اند شخصی در حال بیماری بودی. گفت یاران چه کنم که خدا از من خشنود شود؟ وی را گفتند شخصی است در سمیرم که نام وی آقاگل بودی و نویسنده کلمتین معقولتین بودی. روایت است هر در قدر وی را دعا همی کند خداوند او را بسیار دوست خواهد داشت و از وی راضی و خشنود شود. پس آن در حق وی دعا کرد و خدایش بسیار دوست داشت. باشد که همه پند گیرید.
رحمه خداوند بر وی و خواندانش باد.

تمت.
برچسب ها : ذکر الپیرمرد بلاگستان، کاتب الکلمتین معقولتین آقاگل رحمه الله علیه - بودی ,روزه ,خویش ,اتود ,قرآن ,آنکه ,روزه بودی ,نویسنده کلمتین ,کلمتین معقولتین ,بسیار دوست ,باطل نمی کند ,نویسنده کلمتین معقولتین
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست و دوم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقلست که یک روز با جمعی می رفت جماعتی جوانان می آمدند و فساد می د تا به لب دجله رسیدند یاران گفتند یا شیخ دعا کن تا حق تعالی این جمله را غرق کند تا شومی ایشان از خلق منقطع شود.

معروف گفت: دست ها بردارید.

پس گفت الهی چنانکه درین جهان عیش شان خوش داری در آن جهان شان عیش خوش ده.

اصحاب به تعجب بماندند. گفتند: خواجه ما سر این دعا نمی دانیم! گفت: آن که با او می گویم می داند. توقف کنید که هم اکنون سر این پیدا آید. آن جمع چون شیخ بدیدند رباب بش تند و خمر بریختند و لرزه بر ایشان افتاد و در دست و پای شیخ افتادند و توبه د.

شیخ گفت دیدید که مراد جمله حاصل شد، بی غرق و بی آنکه رنجی به ی رسید.


*****

نقلست که معروف را دوستی بود که والی شهر بود. روزی به جایی اب می گذشت. معروف را دید آنجا نشسته و نان می خورد و سگی در پیش وی، و او یک لقمه در دهان خود می نهاد و یک لقمه در دهان سگ.

گفت: شرم نمی داری که با سگ نان می خوری؟

گفت: از شرم نان می دهم بدرویش!

*****

نقلست که یک روز روزه دار بود و روزه به دیگر رسیده بود. در بازار می رفت، سقائی می گفت که رحم الله من شرب. خدای بر آن رحمت کند که ازین آب بخورد. بگرفت و بخورد.

گفتند نه که روزه دار بودی؟

گفت: آری لکن به دعا رغبت .

چون وفات کرد او را به خواب دیدند گفتند خدای با تو چه کرد؟

گفت: مرا در کار دعای سقا کرد و بیامرزید.


تذکرةالأولیاء

ذکر معروف کرخی رحمةالله علیه


مناجات رمضانیه:


الهی همراه اول و آ م تویی

فضای مجازی کیلویی چند!

الهی

تازه میفهمم چرا اینقدر تنهایی را دوست داری.


#بیت

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با آنچه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان...

#مولوی_جان

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیست و دوم - گفتند ,معروف ,بستان ,روزه ,الهی ,نقلست ,***** نقلست
یک ع به وسعت کل خاطرات زندگیم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


بعضی چیزا خیلی ارزشمندن. منظورم ارزش معنویه و نه ارزش مادی. مثل این کتاب. دیروز که پدرجان در حال سر و سامون دادن به وضعیت دفتر و سررسیدهای قدیمیش بود. و طبق معمول هرسال نیمی از دفترها و وسایلش رو وارد چرخه بازیافت کرد و باز با این حال دلش نیومد که اون نصف دیگه رو هم دور بریزه، وسط اون همه آت و ب چشمم خورد به این کتاب! نمی دونم چرا سال های قبل ندیده بودمش. یا به چشمم نیومده بود. این کتاب من رو می بره و پرت میکنه تو دوران کودکی. جزء اولین کتاب هایی بوده که خودم با پول توی جیبیم یده بودم. درست یادم نیست کی و کجا یدمش ولی از ظاهرش و محتوای درونش که فقط نقاشی هست میشه فهمید هنوز خوندن نوشتن رو یاد نگرفته بودم! اسمش "درخته" و سر جمع 14 تا صفحه بیشتر نداره، 14 صفحه ای که درهر صفحه اش تصویر یک درخت تک و تنها بعلاوه یک موش کوچولوی زشت نقاشی شده. که از اول تا آ سعی داره تا با همین نقاشیا توضیح بده که تفاوت فصل های سال چیه، و چرا توی بهار درختا گل می کنن و توی تابستون میوه میدن و توی پاییز زرد میشن و توی زمستون برف سپیدپوش شون می کنه. و باز بهار میرسه و فصل گل و لاله میشه. کتاب از کانون پرورشی فکری ک ن و نوجوانان بوده و مخصوص رده سنی الف و ب(اونایی که کتاب های کانون پرورشی رو دیدن مطمئنن میدونن داستان این رده سنی چیه.) کتاب من چاپ دومه که مال سال شصت و هفته. تیراژ کتاب هم 50000 جلده. (حتماً براتون جالبه که بعد از گذشت تقریباً سی سال چطور به جایی رسیدیم که تیراژ کتاب هامون 300 نسخه است!)

الآن هم نشستم و هی نگاهش می کنم و افسوس می خورم که چرا کتابا و مجله های زمان کودکی رو یکی یکی و اغلبشون رو ریختم توی سطل زباله و یا در بهترین ح ممکن باهاشون موشک و قایق و قورباغه ساختم...


س.ن:

مطمئنم شماهم از این دست چیزهای با ارزش معنوی دارید، بگید یا بنویسید یا هرطوری که صلاح می دونید:

برچسب ها : یک ع به وسعت کل خاطرات زندگیم - کتاب ,ارزش ,تیراژ کتاب ,کانون پرورشی
آه ای خدای نیمه کوفه ی تنگ....
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد...
پیش از تو، هیچ خ را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند،
و مَشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.
آه ای خدای نیمه کوفه ی تنگ.
ای روشنِ خدا
در پیوسته ی تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتّی اذا مَطلعِ الفجر...

بخشی از شعر بلند در سایه سار نخل ولایت آقای گرمارودی
ممکنه تکراری باشه ولی خب...


برچسب ها : آه ای خدای نیمه کوفه ی تنگ.... - , کوفه ی ,نیمه ,خدای نیمه ,نیمه کوفه ی
یک ع به وسعت کل خاطرات زندگیم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


بعضی چیزا خیلی ارزشمندن. منظورم ارزش معنویه و نه ارزش مادی. مثل این کتاب. دیروز که پدرجان در حال سر و سامون دادن به وضعیت دفتر و سررسیدهای قدیمیش بود. و طبق معمول هرسال نیمی از دفترها و وسایلش رو وارد چرخه بازیافت کرد و باز با این حال دلش نیومد که اون نصف دیگه رو هم دور بریزه، وسط اون همه آت و ب چشمم خورد به این کتاب! نمی دونم چرا سال های قبل ندیده بودمش. یا به چشمم نیومده بود. این کتاب من رو می بره و پرت میکنه تو دوران کودکی. جزء اولین کتاب هایی بوده که خودم با پول توی جیبیم یده بودم. درست یادم نیست کی و کجا یدمش ولی از ظاهرش و محتوای درونش که فقط نقاشی هست میشه فهمید هنوز خوندن نوشتن رو یاد نگرفته بودم! اسمش "درخته" و سر جمع 14 تا صفحه بیشتر نداره، 14 صفحه ای که درهر صفحه اش تصویر یک درخت تک و تنها بعلاوه یک موش کوچولوی زشت نقاشی شده. که از اول تا آ سعی داره تا با همین نقاشیا توضیح بده که تفاوت فصل های سال چیه، و چرا توی بهار درختا گل می کنن و توی تابستون میوه میدن و توی پاییز زرد میشن و توی زمستون برف سپیدپوش شون می کنه. و باز بهار میرسه و فصل گل و لاله میشه. کتاب از کانون پرورشی فکری ک ن و نوجوانان بوده و مخصوص رده سنی الف و ب(اونایی که کتاب های کانون پرورشی رو دیدن مطمئنن میدونن داستان این رده سنی چیه.) کتاب من چاپ دومه که مال سال شصت و هفته. تیراژ کتاب هم 50000 جلده. (حتماً براتون جالبه که بعد از گذشت تقریباً سی سال چطور به جایی رسیدیم که تیراژ کتاب هامون 300 نسخه است!)

الآن هم نشستم و هی نگاهش می کنم و افسوس می خورم که چرا کتابا و مجله های زمان کودکی رو یکی یکی و اغلبشون رو ریختم توی سطل زباله و یا در بهترین ح ممکن باهاشون موشک و قایق و قورباغه ساختم...


س.ن:

مطمئنم شماهم از این دست چیزهای با ارزش معنوی دارید:

برچسب ها : یک ع به وسعت کل خاطرات زندگیم - کتاب ,ارزش ,تیراژ کتاب ,کانون پرورشی
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیستم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقلست که شیخ گفت وقتی در بادیه می رفتم مجرد پیرزنی دیدم که می آمد عصابه ای بر سر بسته و عصایی در دست گرفته، گفتم مگر از قافله باز مانده است! دست به جیب بردم و چیزی بوی دادم که ساختگی کن تا از مقصود بازنمانی، پیرزن انگشت تعجب در دندان گرفت و دست در هوا کرد و مشتی زر بگرفت و گفت تو از جیب می گیری من از غیب می گیرم این بگفت و ناپدید شد من در حیرت آن می رفتم تا به عرفات رسیدم. چون به طواف گاه شدم، کعبه را دیدم گرد یکی طواف می کرد. آنجا رفتم آن پیرزن را دیدم.

گفت: یا سهل! هر که قدم برگیرد تا جمال کعبه را بیند لابد او را طواف باید کرد، اما هرکه قدم از خودی خود برگیرد تا جمال حق بیند، کعبه گرد او طواف باید کرد.

*****


و گفت: خلق بر سه قسم اند و گروهی با خود به جنگ برای خدای تعالی و گروهی اند با خلق به جنگ برای خدای و گروهی با حق به جنگ برای خود! که چرا قضای تو به رضای ما نیست؟ چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟

*****


و گفت: پنج چیز از گوهر نفس است. درویشی که توانگری نماید و گرسنه که سیری نماید و اندوهگینی که شادی نماید و مردی که وی را با ی دشمنی باشد و دوستی نماید و مردی که به شب کند و به روز، روزه دارد و قوت نماید از خود.

*****


و گفت: حق تعالی هیچ مکانی نیافرید از دل مومن عزیزتر از بهر آنکه هیچ عطایی نداد خلق را از معرفت عزیزتر و عزیزترین عطاها به عزیزترین مکانها بنهند و اگر در عالم مکانی بودی از دل مومن عزیزتر معرفت خود را آنجا نهادی.


تذکرةالأولیاء

ذکر سهل بن ستری قدس الله روحه العزیز

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه بیستم - نماید ,طواف ,عزیزتر ,***** ,کعبه ,مومن عزیزتر ,برای خدای ,طواف باید
اینک شما و وحشت دنیای بی علی...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

أسئلُک حُبَّک

و حُبَّ من یُحِبُّک

و أن تَجعَلَک أحَبَّ إلَىَّ مِمّا سِواک


کارى کن که تو را

دوست داشته باشم

و انى که تو را دوست دارند را

دوست داشته باشم

و تو را بیش از هر چه غیر توست

دوست داشته باشم.


#مناجات_خمس_عشر

مناجات المحبّین



مرغ از قفس پرید، ندا داد جبرئیل

اینک شما و وحشت دنیای بی علی...



برچسب ها : اینک شما و وحشت دنیای بی علی... - دوست ,داشته ,دوست داشته ,داشته باشم ,وحشت دنیای
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه نوزدهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

و گفت: پیش از این مردمان دوایی بودند که از ایشان شفا می یافتند، اکنون همه دردی شده اند که آن را دوا نیست.


ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه


*****


نقل است که احمد همسایه ای گبر داشت، بهرام نام. مگر شریکی به تجارت فرستاده بود. در راه آن مال را ان ببردند. خبر چون به شیخ رسید مریدان را گفت: برخیزید که همسایه ما را چنین چیزی افتاده است، تا غمخوارگی کنیم، اگر چه گبر است، همسایه است.

چون به در سرای او رسیدند بهرام آتش گبری می سوخت. پیشباز، دوید، آستین او را بوسه داد. بهرام را در خاطر آمد که مگر گرسنه اند و نان تنگ است، تا سفره بنهم. شیخ گفت: خاطر نگاه دار که ما بدان آمده ایم تا غمخوارگی کنیم که شنیده ام که مال شما برده است.

گبر گفت: آری! چنان است. اما سه شکر واجب است که خدای را م. یکی آنکه از من بردند، نه من از دیگری، دوم آنکه نیمه ای بردند و نیمه ای نه، سوم آنکه دین من با من است، دنیا خود آید و رود.

احمد را این سخن خوش آمد. گفت: این را بنویسید که از این سه سخن بوی مسلمانی می آید.


پس شیخ روی به بهرام کرد. گفت: این آتش را چرا می پرستی؟

گفت: تا مرا نسوزد، دیگر آنکه امروز چندین هیزم بدو دادم، فردا بی وفایی نکند تا مرا به خدای رساند.

شیخ گفت: عظیم غلطی کرده ای آتش ضعیف است و جاهل و بی وفا. هر حساب که از او برگرفته ای باطل است که اگر طفلی ای آب بدو ریزد بمیرد. ی که چنین ضعیف بود تو را به چنان قوی کی تواند رسانید؟ ی که قوت آن ندارد که ای خاک از خود دفع کند تو را به حق چگونه تواند رسانید. دیگر آنکه جاهل است. اگر مشک و نجاست در وی اندازی بسوزد و نداند که یکی بهتر است، و از اینجاست که از نجاست و عود فرق نکند. دیگر تو هفتاد سال است تا او را می پرستی و هرگز من نپرستیده ام. بیا تا هر دو دست در آتش کنیم تا مشاهده کنی که هر دو را بسوزد و وفای تونگاه ندارد.

گبر را این سخن در دل افتاد. چهار مسئله بپرسم. اگر جواب دهی ایمان آورم. بگوی که حق تعالی چرا خلق آفرید؟ چون آفرید چرا رزق داد و چرا میرانید؟ و چون میرانید چرا برانگیزد؟

گفت: بیافرید تا او را بنده باشد، و رزق داد تا او را به رزاقی بشناسند، و بمیرانید تا او را به قهاری بشناسند، و زنده گردانید تا او را به قادری و عالمی بشناسند.

بهرام چون این بشنید گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد ا رسول الله.

چون وی مسلمان گشت شیخ نعره بزد و بیهوش شود. ساعتی بود بهوش بازآمد. گفتند: یا شیخ! سبب این چه بود؟

گفت: در این ساعت که انگشت شهادت بگشادی در سرم ندا د که احمد بهرام هفتاد سال در گبری بود. ایمان آورد تو هفتاد سال در مسلمانی گذاشته ای تا عاقبت چه خواهی آورد؟


ذکر احمد حرب قدس الله روحه


مناجات رمضانیه:

الهی!

امشب چه توانم گفت؟

جز آنکه قرآن به سر گیرم و به حال نزار خود گریه کنم ...


مهربانا!

چاه ز کجا بیاورم در قرن بیست و یک؟

و چه بگویم وقتی خود بهتر ز حال من آگاه باشی؟


#بیت


#الهی مرا هزار امید هست و هر هزار تویی...

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه نوزدهم - آنکه ,بهرام ,است، ,احمد ,الله ,هفتاد ,دیگر آنکه ,الله روحه
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه هفدهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

و عنایت حق تعالی در حفظ او چندان بود که چون دست به طعامی بردی که شبهت در او بودی رگی در پشت انگشت او کشیده شدی چنانکه انگشت فرمان او نبردی، او بدانستی که آن لقمه به وجه نیست. جنید گفت: روزی حارث پیش من آمد. در وی اثر گرسنگی دیدم. گفتم یا عم! طعام آرم؟ گفت: نیک آید. در خانه شدم. چیزی طلب . شبانه چیزی از عروسی آورده بودند. پیش او بردم. انگشت او مطاوعت نکرد. لقمه در دهان نهاد و هرچند که جهد کرد فرو نشد. در دهان می گردانید تا دیرگاه برخاست و در پایان سرای افگند و بیرون شد. بعد از آن گفت: از آن حال پرسیدم. حارث گفت: گرسنه بودم، خواستم که دل تو نگاه دارم لکن مرا با خداوند نشانی است که هر طعامی که در وی شبهتی بود به حلق من فرو نرود و انگشت من مطاوعت نکند. هرچند کوشیدم فرو نرفت. آن طعام از کجا بود؟ گفتم: از خانه ای که خویشاوند من بود. پس گفتم: امروز در خانه من آیی؟

گفت: آیم. درآمدیم و نان خشک آوردم. پس بخوردیم. گفت: چیزی که پیش درویشان آری، چنین باید.


تذکرةالأولیاء

ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه

*****


ابوربیع واسطی گوید که:

داود را گفتم مرا وصیتی کن. گفت: صم عن الدنیا وافطر فی الا ة. از دنیا روزه گیر و مرگ را عید ساز و از مردمان بگریز، چنانکه از شیر درنده گریزند.

یکی دیگر وصیت خواست.

گفت: زبان نگه دار.

گفت: زیادت کن.

گفت: تنها باش از خلق و اگر توانی دل از ایشان ببر.

گفت: زیادت کن.

گفت: از این جهان باید که بسنده کنی بسلامت دین، چنانکه اهل جهان بسنده د بسلامت دنیا.

دیگری وصیت خواست.

گفت: جهدی که کنی در دنیا به قدر آن کن که تو را در دنیا مقام خواهد بود و در دنیا به کار خواهد، آمد و جهدی که کنی برای آ ت چندان کن که تو را در آ ت مقام خواهد بود، به قدر آنکه تو را در آ ت به کار خواهد آمد.

ذکر داود طائی قدس الله روحه



مناجات رمضانیه:

مهربانا...

ممنونم که دعاهایم را تا seen میکنی جواب می دهی

برع ما بندگان که پیام هایت را می بینیم و به روی خود نمیآوریم.

وای بر ما!


#بیت

عشق درآمد از دَرَم، دست نهاد بر سَرَم

دید مرا که بی تو اَم، گفت مرا که وایِ تو!

#مولوی_جان

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه هفدهم - انگشت ,گفتم ,آ ت ,چیزی ,خانه ,چنانکه ,مقام خواهد ,وصیت خواست ,الله روحه
باری دیگر مردی که دوست می داشتم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

مستند "بار دیگر مردی که دوست می داشتم" را دیدم.


نادر ابراهیمی برای من تا پیش از این (و قطعاً بعد از این) یک الگوی اجتماعی، و فرهنگی بوده است. مردی که دغدغه های مشخصی دارد با جان و دل کار می کند و برای دغدغه هایش می نویسد. ابراهیمی برخلاف بسیاری از نویسندگان دوران انقلاب و قبل از آن، شبهه روشنفکر و کافه نشین نبود. اصول و عقاید خودش را داشت. و در همان فضا نیز حرفش را به هر ترتیب ممکن می زد. ابراهیمی برای آنکه به اصول و عقایدش احترام گذاشته شود هیچگاه کوتاه نمی آمد. مبارزه می کرد و تسلیم نمی شد. و به درستی نماد یک انسان دغدغه مند بود.


بعنوان یک خواننده علاقه مند به ایشان، همیشه متأسف بوده ام که چرا وقتی در جایی نامی از نادر ابراهیمی بر زبان می آید اغلب مردم یک راست می روند سراغ کتاب "یک عاشقانه آرام"ش با اینکه کتاب خوبی است. ولی به نظرم نباید معرف نادر ابراهیمی باشد.

کتاب هایی مثل "مردی در تبعید ابدی"، "آتش بدون دود" ، "فردا شکل امروز نیست" و "بر جاده های آبی سرخ" معرف های بهتری برای شناساندن تفکر و ایدئولوژی های ابراهیمی هستند.


#پیشنهاد_می کنم این مستند را حتماً ببینید. مطمئن باشید ارزش و چند مگابایت نت روزانه را دارد.

لینک (195 مگابایت)

برچسب ها : باری دیگر مردی که دوست می داشتم - ابراهیمی ,مردی ,نادر ,نادر ابراهیمی ,ابراهیمی برای ,دیگر مردی
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه هجدهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

و گفت: راضی بودن و رضا آن است که از خدا بهشت نخواهی و از دوزخ پناه نطلبی.

و گفت: من نمی شناسم زهد را حدی، و ورع را حدی، و رضا را حدی و غایتی، ولکن راهی از او می دانم.

و گفت: از هر مقامی حالی به من رسید، مگر از رضا که به جز بویی از او به من نرسید با این همه اگر خلق همه عالم را به دوزخ برند و همه به کره(اجبار_کراهت) روند من به رضا روم زیرا که اگر رضای من نیست در آمدن به دوزخ رضای او هست.


*****


و گفت: اگر بنده به هیچ نگرید مگر بر آنکه ضایع کرده است از روزگار خویش تا این غایت، او را این اندوه تمام است تا به وقت مرگ!


تذکرةالأولیاء

ذکر ابوسلیمان دارائی قدس الله روحه


مناجات رمضانیه:


الهی!

امشب دل ملتی را شاد کردی

دل مرا نیز نا شاد مپسند.

امضا:

ارادتمندت بنده ی خطاکار.


#بیت

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم...


#سعدی_جان


س.ن:

راستش هیچ گاه نفهمیدم چرا باید بیست و خواننده خاموش داشته باشم! و تا امروز جز معدودی از این دوستان را نمی شناسم. ولیکن دوست دارم امشب این پست را تقدیم بیست و خواننده خاموش کنم! با این پیش شرط که این بنده نگارنده را در دعاهایشان فراموش نکنند.

یاعلی


برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه هجدهم - دوزخ ,خواننده خاموش , خواننده , خواننده خاموش
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه هفدهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

و عنایت حق تعالی در حفظ او چندان بود که چون دست به طعامی بردی که شبهت در او بودی رگی در پشت انگشت او کشیده شدی چنانکه انگشت فرمان او نبردی، او بدانستی که آن لقمه به وجه نیست. جنید گفت: روزی حارث پیش من آمد. در وی اثر گرسنگی دیدم. گفتم یا عم! طعام آرم؟ گفت: نیک آید. در خانه شدم. چیزی طلب . شبانهچیزی از عروسی آورده بودند. پیش اوبردم. انگشت او مطاوعت نکرد. لقمه در دهان نهاد و هرچند که جهد کرد فرونشد. دردهان می گردانید تا دیر گاه برخاست ودر پایان سرای افگند و بیرون شد. بعد از آن گفت: از آن حال پرسیدم. حارث گفت: گرسنه بودم، خواستم که دل تو نگاه دارم لکن مرا با خداوند نشانی است که هرطعامی که در وی شبهتی بود به حلق من فرونرود و انگشت من مطاوعت نکند. هرچند کوشیدم فرو نرفت. آن طعام از کجا بود؟ گفتم: از خانه ای که خویشاوند من بود. پس گفتم: امروز در خانه من آیی؟

گفت: آیم. درآمدیم و پارة نان خشک آوردم. پس بخوردیم. گفت: جیزی که پیش درویشان آری، چنین باید.

تذکرةالأولیاء

ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه

*****


ابوربیع واسطی گویدکه

داود را گفتم مرا وصیتی کن. گفت: صم عن الدنیا وافطر فی الا ة. از دنیا روزه گیر و مرگ را عید ساز و از مردمان بگریز، چنانکه از شیر درنده گریزند.

یکی دیگر وصیت خواست

گفت: زبان نگه دار.

گفت: زیادت کن.

گفت: تنها باش از خلق و اگر توانی دل از ایشان ببر.

گفت: زیادت کن.

گفت: از این جهان باید که بسنده کنی بسلامت دین، چنانکه اهل جهان بسنده د بسلامت دنیا.

دیگری وصیت خواست.

گفت: جهدی که کنی در دنیا به قدر آن کن که تو را در دنیا مقام خواهد بود و در دنیا به کار خواهد، آمد و جهدی که کنی برای آ ت چندان کن که تو را در آ ت مقام خواهد بود، به قدر آنکه تو را در آ ت به کار خواهد آمد.

ذکر داود طائی قدس الله روحه



مناجات رمضانیه:

مهربانا...

ممنونم که دعاهایم را تا seen میکنی جواب می دهی

برع ما بندگان که پیام هایت را می بینیم و به روی خود نمیآوریم.

وای بر ما!


#بیت

عشق درآمد از دَرَم، دست نهاد بر سَرَم

دید مرا که بی تو اَم، گفت مرا که وایِ تو!

#مولوی_جان

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه هفدهم - گفتم ,انگشت ,آ ت ,خانه ,حارث ,چنانکه ,مقام خواهد ,وصیت خواست ,الله روحه
اضافات یک ذهن خسته
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

آورده اند که روزی شخصی با نام لاادری همایونی روزه گرفته بودی و همی نشسته بودی و در دریای فکر و خیال مستغرق بودی و چنین می گفت:


هرچند رسیده است مکرر آیه

روزه به تن خلق بود پیرایه


ما روزه گرفتیم که افطار کنیم

با کاسه آش ...


باری در فکر فرو رفته بودی و با خود می گفت یعنی می شود؟ شود که همین الآن صدای در بیاید و دخترکی با کاسه آش پشت در باشد و بساط آشنایی را فراهم همی کند و تا سال به پایان نرسیدی ما و اوی تشکیل خانواده همی دهیم؟ در چنین افکاری بود که دید صدای در خانه آمدی! پنداشت خدایگان صدای درونش را شنیده اند و آرزویش را برآورده کرده اند. پس برخاست پیرهن خویش اتو همی زد کت و شلوار تمیز پوشید و گردن آویز زینتی به گردن بیاویخت و سپس درب را باز کرد! از قضا پیرزنکی بود سپیدموی با کاسه آشی در دست. جوانکِ بخت برگشته با دیدن روی کریهُ المَنظَر پیرزنک در دم غش همی کرد و کاسه آش پیرزنک را نیز بشکاند. باری، چون به هوش آمد دید پیرزن بر بالینش نشسته. پس جوانک چنین گفت که همه را بنز گاز میگیرد ما را این پیکان مدل 47! و اضافه کرد:


با کاسه آش افطار کنید ثوابش خفن است!

افسوس که تا شعاع سی صد متری هر شده همسایه ما پیرزن است!


قصه به اینجا که رسید پیرزنک شروع به صحبت همی نمود و گفت: وای بر تو! که من جوانکی بودم ترگل و برگل که چون آواز دعایت را خدایگان بشنید مرا فرستاد تا نذری همی پزم و خانه به خانه پخش کنم تا به تو رسم. ولیکن آنقدر معطل کردی و درگیر حواشی شدی و دیرهنگام در را به رویم گشودی که علف بر زیر پایم سبز شد و موی بر سرم سپید. و از جور زمانه پیر شدمی. و این شعر در جواب پسرک خواند و برفت و پسرک تا آ عمرش مجرد بماند:


تا کی به تمنای وصال تو یگانه

نذری بپزم پخش کنم خانه به خانه!


باری، قصه پسرک و پیرزنک را شنیدید، بدانید که همه اش غصه بود! از وضعیت کلاغه هم که آیا به خانه اش رسید یا نرسید خبری در دست نیست. شاید رفته باشد مزرعه مترسک سری به اقوامش بزند.

این رباعی عهدی ترشیزی نیز وصف الحال این بنده نگارنده است:


آمد رمضان٬ نه صاف داریم و نه دُرد

وز چهره ما گرسنگی رنگ ببرد


در خانه ما ز خوردنی چیزی نیست

ای روزه برو! ورنه تو را خواهم خورد!


به این فکر می کنم که مگر دنیا دو روز نیست؟ و مگر ما در این سرای دنیا مسافر نیستیم؟ خب مسافر هم که روزه ندارد! اصلاً از قدیم الایام هم گفته اند: مهمان گرچه عزیز است ولی هم چو نفس/خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود! مهمان هم یک روز، دو روز سه روز، بهتر نیست سنگین و رنگین خود برخیزیم و تا به زور بیرونمان نکرده اند نخود نخود؟

برچسب ها : اضافات یک ذهن خسته - خانه ,روزه ,کاسه ,پیرزنک ,بودی ,پسرک ,
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه شانزدهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقل است که او را بر ی مالی بود و در محلت آن شخص شاگردی از آن وفات کرد. به او رفت. آفت عظیم بود و در آن جا هیچ سایه نبود الا دیواری که از آن مرد بود که مال به می بایست داد. مردمان گفتند: در این سایه ساعتی بنشین.

گفت:

مرا برصاحب این دیوار مالی است. روا نباشد که از دیوار او تمتعی به من رسد. که پیغمبر فرموده است کل قرض جر منفعه فهو ربوا. اگر منفعتی گیرم ربا باشد.

*****


نقل است که روزی می گذشت. کودکی را دید که در گل مانده بود.

گفت: گوش دار تا نیفتی.

کودک گفت: افتادن من سهل است. اگر بیفتم تنها باشم. اما تو گوش دار که اگر پای تو بلغزد همه مسلمانان که از پس تو درآیند بلغزند و برخاستن همه دشوار بود.

از حذاقت آن کودک عجب آمد و در حال بگریست و با اصحاب گفت: زینهار اگر شما را در مسئله ای چیزی ظاهر شود و دلیلی روشنتر نماید، در آن متابعت من مکنید.

تذکرةالأولیاء

ذکر ابوحنیفه رضی الله عنه



مناجات رمضانیه


خدایا!

کاش بیمارستان ها

بخش ک ن سرطانی نداشت...

همین.


#بیت

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد...


س.ن:

دایره روابط اجتماعی اشخاص چیزی است شبیه مدل اتمی کوانتومی. که فرد در مرکزیت نقش هسته را دارد و دوستان و آشنایان در نقش الکترون ها هستند. الکترون ها(دوستان و آشنایان) در لایه های الکترون-ظرفیتی متفاوت قرار می گیرند و هرچه روابط دوستانه صمیمیت بیشتری را شامل شود به هسته نزدیکتر خواهند بود. و هرچه این صمیمیت کمتر باشد در حلقه های الکترونی بعدی قرار خواهند گرفت. تعداد الکترون هایی که در حلقه های اول و دوم قرار می گیرند بسیار کمتر از الکترون هایی است که در حلقه های بعدی خواهند بود. باری، همه این ها را گفتم تا برسم به این نکته، در نهایت ادب و احترام و در اوج صمیمیت قصد دارم این پست را تقدیم کنم به سه تن از دوستانم که در این مدل اتمی در مجاورت هسته قرار می گیرند و طی این سال ها صمیمیتی خاص با آن ها داشته و دارم( و خواهم داشت به لطف خدا.) یک مترسک خوش قلب، علی آقای گوهری عزیز، و گندوم بانوی الاصل مهربان.

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه شانزدهم - ,حلقه های ,خواهند ,می گیرند ,هسته ,صمیمیت ,قرار می گیرند
سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه پانزدهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقل است که در بلخ قحطی عظیم بود، چنانکه یکدیگر می خوردند، غلامی دید در بازار شادمان و خندان. گفت: ای غلام، چه جای می است؟ نبینی که خلق از گرسنگی چون اند؟

غلام گفت: مرا چه باک که من بنده ی ام که وی را دهی است خاصه و چندین غله دارد. مرا گرسنه نگذارد.

شقیق آن جایگاه از دست برفت. گفت: الهی این غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد چنین شاد باشد. تو مالک الملوکی و روزی پذیرفته ما چرا اندوه خوریم؟


*****


نقل است که روزی می رفت. بیگانه ای او را دید. گفت: ای شقیق! شرم نداری که دعوی خاصگی کنی و چنین سخن گویی؟ این سخن بدان ماند که، هرکه او را می پرستد و ایمان دارد از بهر روزی دادن، او نعمت پرست است!

شقیق یاران را گفت: این سخن بنویسید که او می گوید بیگانه گفت: چون تو مردی سخن چون منی نویسد؟

گفت: آری! ما چون جوهر ی م، اگر چه در نجاست افتاده باشد، برگیریم و باک نداریم.

بیگانه گفت: عرضه کن که دین تواضع است و حق پذیرفتن.

گفت: آری! رسول علیه السلام فرموده است: الحکمة ضاله المومن فاطلبها و لو کان عند الکافر.

تذکرةالأولیاء

ذکر شقیق بلخی رحمةالله علیه



میزباناا!


شب عید است، عیدی بنده ات را نمیدهی؟

رنگ کاغذ کادویش مهم نیست

ولی لطفاً زیاد بزرگ نباشد

میترسم از اینکه ظرفیتش را نداشته باشم.

مرسی


#بیت

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد!

#حافظ


س.ن:

باری، دیروز بود که کامنت فیزیکدان برتر سید آلبرت کبیر شکرستانی الاصلِ نرسیده به بخارایی را دیدم و گل از گلم شکفت و بهانه ای شد تا این پست را با نهایت ادب و احترام تقدیم کنم به صاحبان وبلاگ های: سر ال آلبرت - خانم آبی تر(امیدوارم اسمتان را درست نوشته باشم) - آسمون آبی - آقا امیدمان (مدیر مسئول) - محسن فراهانی عزیز(پلاک 23) - رفقای قدیمی یادگار و خط خطی های یک شاعر تنها که هر دو به تازگی متآهل شده اند و آ ین نفر آقای پلاک هفت. که همه مدت هاست نمی نویسند و دلم برای نوشته هایشان تنگ شده است. می دانم احتمال اینکه این پست را ببینند کمتر از 1 درصد است. ولی امید دارم که ببینند و بدانند که چقدر دوستشان داشتم. و چقدر دوستشان داشتیم. ان شالله هرجایی هستید موفق و موید و مظفر و منصور باشند.


برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب سحرگاه پانزدهم - شقیق ,بیگانه ,روزی ,چقدر دوستشان
سی سحر سی دقیقه با کتاب روز چهاردهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقل است که روزی نان می خوردی. سگی آنجا بود و بدو می داد. گفتند:

چرا با زن و فرزند نخوردی؟

گفت: اگر نان به سگ دهم تا روز پاس من دارد تا من کنم! و اگر به زن و فرزند دهم از طاعتم باز دارند!


*****

نقل است که یکبار در محملی بود و به مکه می رفت. رفیقی با او بود. او همه راه می گریست. رفیق گفت: از بیم گناه می گریی؟

سفیان دست دراز کرد و کاه برگی برداشت، و گفت: گناه بسیار است ولیکن گناهان من به اندازه این کاه برگ قیمت ندارد. از آن می ترسم که ایمان که آورده ام با خود، ایمان هست! یا نه.


*****


نقل است که چون یکی از شاگردان سفیان به سفر شدی گفتی: اگر جایی مرگ ببینید برای من ب ید.

چون اجلش نزدیک آمد بگریست و گفت: مرگ به آرزو خواستم، اکنون مرگ سخت است. کاشکی همه سفر چنان بودی که به عصایی و رکوه ای راست شدی. ولکن القدوم علی الله شدید.

به نزدیک خدای شدن آسان نیست و هرگاه که سخن مرگ و استیلای او شنیدی چند روز از خود برفتی و به هرکه رسیدی، گفتی: استعد لموت قبل نزوله. ساخته باش مرگ را بیش از آنکه ناگاه تو را بگیرد.

از مرگ چنین می ترسید و به آرزو می خواست.


تذکرةالأولیاء

ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه


برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب روز چهاردهم - سفیان
سی سحر سی دقیقه با کتاب روز سیزدهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


دریافت

تذکرةالأولیاء

ذکر بایزید بسطامی رحمة الله علیه

ذکر بایزید بسطامی بسیار زیباتر از آن بود که بخواهم قطعه ای از آن انتخاب کنم. به همین دلیل به گذاشتن فایل صوتی و لینک متن آن قناعت می کنم. طول فایل صوتی حدود 20 دقیقه است و حجمش 3مگابایت. و با صدای بسیار گوش نوازی هم اجرا شده. گوش کنید و حظ وافر ببرید.

مناجات رمضانیه:

الهی!

تا تو هستی زندگی جریان دارد.

برای همه بودن هایت متشکرم.

#بیت

آن که تو را شناخت جان را چه کند...

مولوی جان

س.ن:

این پست را در نهایت ادب و احترام تقدیم می کنم به همه مردم وطنم. گرچه می دانم حرفی گزاف و بزرگتر از دهانم زده ام.

یاحق

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب روز سیزدهم - فایل ,صوتی ,فایل صوتی ,بایزید بسطامی
#خبرنگار_شو
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

روایت داریم هر یکبار خبر رادیوبلاگی ها را شنیده باشد موظف است در چالش #خبرنگار_شو شرکت کند. یک نفر بود خبر رادیوبلاگی ها رو شنید ولی تو چالش شرکت نکرد سنگ کلیه گرفت! مرد. بازهم میل خودتون. منتظرتونیم.

ضمناً شرکت در چالش رو به ساعات پایانی زمان مشخص شده موکول نکنید.


#خبرنگار_شو




برچسب ها : #خبرنگار_شو - شرکت ,خبرنگار ,چالش
سی سحر سی دقیقه با کتاب روز سیزدهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


دریافت

تذکرةالأولیاء

ذکر بایزید بسطامی رحمة الله علیه

ذکر بایزید بسطامی بسیار زیباتر از آن بود که بخواهم قطعه ای از آن انتخاب کنم. به همین دلیل به گذاشتن فایل صوتی و لینک متن آن قناعت می کنم. طول فایل صوتی حدود 20 دقیقه است و حجمش 3مگابایت. و با صدای بسیار گوش نوازی هم اجرا شده. گوش کنید و حظ وافر ببرید.

مناجات رمضانیه:

الهی!

تا تو هستی زندگی جریان دارد.

برای همه بودن هایت متشکرم.

#بیت

آن که تو را شناخت جان را چه کند...

مولوی جان

س.ن:

این پست را در نهایت ادب و احترام تقدیم می کنم به همه مردم وطنم. گرچه می دانم حرفی گزاف و بزرگتر از دهانم زده ام.

یاحق

س.ن2:

"میم" کیستی ای آشنا؟ چرا من باید از دست شما ناراحت باشم؟ ناشناس نظر می دهید چرا؟(نامانا)

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب روز سیزدهم - فایل ,صوتی ,فایل صوتی ,بایزید بسطامی
لعن الله امة اسست اساس الظلم والجور
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

امروز به محض باز شدن صفحه های وب و اینترنت و تلگرام با یک خبر بسیار بد و دردناک مواجه شدم، دلم گرفت، غرورم له شد. مانند اینکه دیوانه ای وارد خانه ام شده باشد، هرچه به زبانش آمده گفته باشد و در نهایت یک سیلی هم خوابانده باشد زیر گوشم. حال هرچقدر هم که من آن دیوانه را به خاطر گستاخی اش بزنم باز غرورم ش ته، خورد شده و زیر گوشم وزوز می کند و می سوزد.

مطمئنم تا الآن همه از آنچه بر کشورمان گذشت با خبرید. از حاشیه می گذرم و به متن می پردازم:

نکته اولی که مثل همیشه به چشمم آمد مردمی بودند که اطراف مجلس و پشت نوارهای ورود ممنوع جمع شده بودند. مردمی که درکی از خطر ندارند. درکی از هیچ چیزی ندارند. در یک کلام ببخشید ند! هم وطن! گرامی! دوست داشتنی! ولله سینما نیست! ولله "هشدار برای کبری یازده" تماشا نمی کردی. نتیجه هم مشخص بود. تیر اندازی به سمت مردم و کشته و مجروح شدن عده ای از مردم.

کاش کاش کاش یاد بگیریم بحران یعنی چه. مدیریت بحران یعنی چه. کاش کاش کاش بفهمیم وقتی جایی حادثه ای رخ می دهد و بحرانی شکل می گیرد منِ شهروند مؤظف هستم تا در این مدیریت بحران شرکت کنم. مؤظف هستم تا جایی که می توانم یاری رسان باشم.(با خلوت مکان و دعوت دیگران به حفظ ارامش) نه اینکه گوشی به دست و دوربین به دست در آنجا حاضر باشم که فردا روزی به نوه هایم بگویم: "فلان جا را می گویی؟ من خودم آنجا بودم. اصلا خودم یک نفرشان را کشتم!" ولله که اگر خون یک نفر به خاطر این ات بر زمین ریخته باشد در خونش شریک اید و مقصر.


نکته دوم، در انتخابات حلوا که خیرات نمی د. انتخابات صحنه بزن بزن است. جای یکرنگی نبوده و نیست. هر ی در جبهه خودش قرار دارد و طبیعی است برای برد تلاش کند. ولی باور کنید پرونده انتخابات در همان روز شنبه پس از انتخابات بسته شد. چرا همچنان فکر می کنید در جبهه های حق علیه باطل حضور دارید؟ چرا فکر می کنید وقتی که گوشه ای از وطن مورد حمله تروریستی قرار گرفته وقت خوبی برای ماهیگیری است؟ این تفکر را از کجا می آورید؟ لابد عده ای می گویید: "آن ها هم در جریان پلاسکو چنین د." خب این باز دو ح است که اگر قبول دارید آن جبهه اشتباه کرده! پس بی جا می کنید که فکر می کنید اشتباه دیگری سندی است برای اشتباهات شما! در ضمن این یکی شیر است اندر بادیه! آن یکی شیر از اندر بادیه. این دو را با یکدیگر چطور مقایسه می کنید؟ باری، حرفم این است که الآن وقت خوبی برای بحث های و از آب گل آلود ماهی گرفتن نیست. پس لطفاً، خواهشاً، تمنا می کنم غلاف کنید شمشیرهای از رو بسته شده تان را!


نکته سوم، این بنده کمترین اگر حرفی می زنم تنها برای ت شدن ندای درون خودم است. وگرنه مطمئنم همه می دانند و می دانید که هدف از حملات تروریستیِ کور، کشتن یا زخمی یک عده از مردم نیست. مهم ترین اه این گونه حملاتِ تروریستی، ایجاد رعب و وحشت است در دل مردم، ایجاد دو دسته گی و چند دسته گی است در بین مردم. "یکی از مهم ترین اه یا شاید مهم ترین هدف کوتاه مدّت دشمن، این است که بتوانند امنیّت را از کشور سلب کنند-20 اردیبهشت- انقلاب" حواسمان باشد چه می کنیم. سبز و سفید و بنفش نداریم. چپ و راست نداریم. کشور کشورِ همه ی ماست. ما 100درصد هستیم. حواسمان جمع باشد به کارهایمان، به حرف هایمان و به رفتارمان، که باعث این چند دسته گی ها نباشیم. و به اه دشمن کمک نکنیم.


نکته چهارم، ضمن تسلیت به مردم کشورم امیدوارم به زودی زود شاهد نابودی تمامی پایه های ظلم و جور در جهان باشیم.

لعن الله امة اسست اساس الظلم والجور...

اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج...



برچسب ها : لعن الله امة اسست اساس الظلم والجور - مردم ,نکته ,انتخابات ,مهم ترین ,اه ,می کنید ,اسست اساس ,اساس الظلم ,الظلم والجور ,مهم ترین اه ,اندر بادیه ,اساس الظلم والجور
سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز دوازدهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقل است که یک روز یارانش درآمدند، او را دیدند که می گریست. گفتند: سبب چیست گریه را؟

گفت: دوش در سجده چشم من در خواب شد، خداوند را دیدم. گفت: یا ابا الفیض!خلق را بیاف ، بر ده جزو شدند. دنیا را بر ایشان عرضه ، و نه جزو از آن ده جزو روی به دنیا نهادند. یک جزو ماند آن یک جزو نیز بر ده جزو شدند. بهشت را بر ایشان عرضه ، نه جزو روی به بهشت نهادند. یک جزو بماند، آن یک جزو نیز ده جزو شدند، دوزخ پیش ایشان آوردم، همه برمیدند، و پراگنده شدند از بیم دوزخ. پس یک جزو ماند که نه به دنیا فریفته شدند و نه به بهشت میل د، و نه از دوزخ بترسیدند.

گفتم: بندگان من! بدنیا نگاه نکردید، و به بهشت میل نکردید، و از دوزخ نترسیدند. چه می طلبید؟

همه سر برآوردند و گفتند: انت تعلم مانرید. یعنی تو می دانی که ما چه می خواهیم.


*****

گفت: با خدای یار باش درخصمیِ نفس خویش، نه با نفس یار باش در خصمیِ خدای، و هیچ را حقیر مدار، اگر چه مُشرِک بُوَد. و در عاقبت او نگر که تواند که معرفت از تو سلب کند و بدو دهد!


تذکرةالأولیاء

ذکر ذالنون مصری رحمة الله علیه



مناجات رمضانیه:

الهی!

آتش بر ابراهیم گلستان کردی

بر من نیز گلستان کن.

که اگر بسوزم بوی گند میدهم.

خود دانی.


#بیت


در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو شی حکم آن چه تو فرمایی

حافظ


س.ن:
این پست را با نهایت ادب و احترام تقدیم به می کنم به خانم هلما، و تمام انی که این روزها بیماری در خانه دارند و یا نگران بیماری نزدیکان و دوستانشان هستند. اگر این مطلب را می خوانید. امروز بعد از هایتان برای شفای همه بیماران دعا کنید. سپاس.
برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز دوازدهم - دوزخ ,بهشت ,ایشان ,عرضه ، ,ایشان عرضه
سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز یازدهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقل است که بُشر خواست که شبی به خانه در آید. یک پای در آستانه نهاد و یک پای بیرون خانه نهاد، و تا روز همچنان ایستاده بود و متحیر و شوریده؛ و گویند نیز که در دل خواهرش افتاد که امشب بشر مهمان تو خواهد بود. در خانه برفت و آبی بزد و منتظر آمدن بود. ناگاه بُشر بیامد. چون شوریده ای گفت: ای خواهرم! بر بام می شوم.

قدم بنهاد وپایه ای چند برآمد و تا روز همچنان ایستاده بود. چون روز شد فرود آمد و به جماعت شد. بامداد بازآمد، خواهرش گفت: ایستادن را سبب چه بود؟

گفت: در خاطرم آمد که در بغداد چندین اند که نام ایشان بُشر است. یکی جهود، و یکی ترسا، و یکی مغ، و مرا نام بُشر است. و به چنین تی رسیده، و یافته. ایشان چه د که از بیرون نهادندشان، و من چه که به چنین تی رسیدم. در حیرت این مانده بودم.

*****


یکی در پیش او گفت: توکلت علی الله.

بشر گفت: بر خدای دروغ می گویی. اگر بر او توکل کرده بودی، بدانچه او کند راضی بودی.


*****


بعد از مرگ او را به خواب دیدند. گفتند: خدای با تو چه کرد؟

گفت: با من عتاب کرد. گفت: در دنیا از من چرا چندین ترسیدی؟ اما علمت ان الکرم صفتی. ندانستی که کرم صفت من است؟


تذکرةالأولیاء

ذکر بشر حافی رحمة الله علیه


س.ن:

ی به عنوان پست روز دهم دقت هم نکرد!؟ حالا من پیرمرد شده ام و وقت سحر حواسم نبود و عنوان را کپی و اینچنین شد. شما را چه شده بود؟ به همین خاطر بود که حس ی این بریده ها را نمی خواند و نوشتنشان چه سود؟ و با این حال گفتم ما قائل به تکلیفیم و نه نتیجه! اگر ی خواند نوش روحش. و اگر هم نخواند ایرادی نیست.که صلاح خسروان مملکت دانند.

س.ن2:

قدیم ترها در همین بیان کافی بود گذاشت را گزاشت بنویسید. همان یک ساعت اول صد نفر تذکر می دادند. این پست را تقدیم می کنم به بیانی های قدیم! باشد که پند گیرید.


برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز یازدهم - بُشر ,خانه ,چنین تی ,همچنان ایستاده
روز جهانی تو
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

تمام تقویم ها از صبح فریاد می زدند که امروز روز جهانی توست.

اگر هنوز زنده ای و صدایم را می شنوی روزت مبارک...


برچسب ها : روز جهانی تو
مورد نوشت های در انتظار افطار!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

مورد یک:

یادتان هست از ترسم نسبت به اساتید سلمانی و تیغ تیزشان گفته بودم؟ خب راستش طی یک ترفند حساب شده برادران و پسردائی را قانع که موهایشان بیش از اندازه بلند شده و باید به سلمانی بروند و چه بهتر که باهم برویم! باری، پس از چند روز یِ افکار بالا ه موفق شدم نامبردگان را ک ن م؟ نه ببخشید منظورم این است که قانعشان کنم که روز به اتفاق هم برویم و سرکی به سلمانی سر خیابان بزنیم. نتیجه اینکه پس از سه ماه و بالا ه موی سر کوتاه کردیم! به شهادت مادربزرگ 5سال جوانتر و چندین کیلو لاغرتر شدم!


مورد دوم:

این مورد با توجه به کامنت های پرشمار و پر لطف شما دوستان است. دو روز گذشته نام شهر کوچک ما که من زیبای ه می دانمش(چون الحق سراسر زیبایی ست. ولی سال هاست ناشناس باقی مانده.) در صدر اخبار فضای مجازی بود، خواهران منصوریان، سه ووشوکار تیم ملی ایران که میهمان برنامه ماه عسل بودند. این دو روز در شهر هم همه بحث ها به ماه عسل ختم می شد. از پمپ بنزین تا صف نانوایی. باری، توضیح اینکه زیبای ه ی ما تا چندین سال پیش رنگ مدرنیته را هم به خود ندیده بود. اغلب مردم کشاورز بودند یا به طور غیرمستقیم درگیر کار کشاورزی بودند. ک نش همین که سنشان از ده فراتر می رفت با پدر یا عمو یا پدر بزرگ سر مزرعه بودند و مشغول کار، مردم شهر من به خاطر شرایط اقلیمی خاصش شاید به ظاهر کمی خشک به نظر بیایند ولی باطنن مردمانی مهربان و سخت کوش هستند. و قدر زندگی را به خوبی می دانند. (خب دیگر مرد عاقل که اینقدر از خودش و شهرش تعریف نمی کند. بس است.)


مورد سوم:


اندراحوالات این روزهای ملت امتحان دهنده و بدون شرح: معلم گرامی سوال داده بود: "وظیفه سازمان حفاظت از محیط زیست چیست؟" دانش آموز محترم هم نوشته:"حفاظت از محیط زیست!"
همین. معلم هم خب پیش خودش دیده انصافاً درست نوشته. 2نمره را داده و رفته. (هشتگ ساندویچان مغز)


مورد چهارم:


به مادران و همسران گرامی اطلاع بدید امشب ساعت بیست و سه و پانزده دقیقه اصلاً وقت خوبی برای جارو برقی کشیدن نیست! فینال لیگ قهرمانان اروپا و پایان مسابقات فوتبالی این فصل. فصلی که با قهرمانی پرسپولیس و چلسی و مهم تر از آن صعود تیم اول پایتخت به مرحله یک چهارم جام باشگاه های آسیا به اتمام رسید. و امشب هم چون از تیم های اسپانیایی خوشم نمیآید امیدوارم یوونتوس قهرمان شود.

مورد پنجم:

روایتی داریم از یک غیر معصوم، می فرماید که در این روزها و شب ها هر از آقاگل یاد کند و دعایی بدرقه راهش نماید خدا خیلی دوستش خواهد داشت! (بازهم میل خودتون.)


مورد آ :

وسط این همه پست جدی داشتم له می شدم! گرچه این پست هیچی نداشت. ولی برای این بنده نگارنده لازم بود. ببخشید.

روزه و هاتون قبول و ایام به کام.



س.ن:

فراخوان رادیو منتشر شد. لطف کنید و این بار هم همراهمون باشید.

برچسب ها : مورد نوشت های در انتظار افطار! - مورد ,بودند ,سلمانی ,محیط زیست ,زیبای ه
سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز نهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

اول حال او آن بود که در میان بیابان مرو و باوَرد خیمه زده بود و پلاسی پوشیده و کلاهی پشمین بر سر نهاده و تسبیحی در گردن افکنده و یاران بسیار داشتی. همه ان و راهزن بودند، و شب و روز راه زدندی، و کالا به نزدیک فضیل آوردندی که مهتر ایشان بود و او میان ایشان تقسیم کردی، و آنچه خواستی نصیب خود برداشتی و آنرا نسخه کردی و هرگز از جماعت دست نداشتی، و هر چاکری که به جماعت نیامدی او را دور کردی.

یک روز کاروانی شگرف می آمد و یاران او کاروان گوش می داشتند. مردی در میان کاروان بود و آواز ان شنوده بود. ان را بدید. بدره ای زر داشت. تدبیری می کرد که این را پنهان کند. با خویش گفت: بروم و این بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند این بضاعت سازم.

چون از راه ی و شد خیمه فضیل بدید. به نزدیک خیمه او را دید بر صورت و جامه زاهدان. شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد. فضیل گفت: برو و در آن کنج خیمه بنه.

مرد چنان کرد و بازگشت. به کاروان گاه رسید. کاروان زده بودند. همه کالاها برده، و مردمان بسته و افگنده، همه را دست بگشاد و چیزی که باقی مانده بود جمع د و برفتند، و آن مرد نزد فضیل آمد تا بدره بستاند. او را دید با ان نشسته و کالاها قسمت می د. مرد چون چنان بدید گفت: بدره زر خویش به دادم!

فضیل از دور او را بدید، بانگ کرد. مرد چون بیامد، گفت چه حاجت است؟

گفت: هم آنجا که نهاده ای برگیر و برو.

مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت و برفت. یاران گفتند: آ ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم. تو ده هزار درم باز می دهی؟

فضیل گفت: این مرد به من گمان نیکو برد، من نیز به خدای گمان نیکو برده ام که مرا توبه دهد. گمان او را سبب گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند.


****

نقل است که پیوسته مروتی و همتی در طبع او بود. چنانکه اگر در قافله زنی بودی کالای وی نبردی، و ی که سرمایه او اندک بودی مال او نستدی، و با هر ی به مقدار سرمایه چیزی بگذاشتی، و همه میل به صلاح داشتی، و ابتدا بر زنی عاشق بود. هرچه از راه زدن به دست آوردی بر او آوردی و گاه و بیگاه بر دیوارها می شدی در هوس عشق آن زن و می گریستی. یک شب کاروانی می گذشت. درمیان کاروان یکی قرآن می خواند. این آیت به گوش فضیل رسید:

"الم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله" (آیه 16-حدید) آیا وقت نیامد که این دل، ة شما بیدار گردد.

تیری بود که بر جان او آمد. چنان آیت به مبارزتِ فضیل بیرون آمد و گفت: ای فضیل! تاکی تو راهزنی؟ گاه آن آمد که ما نیز راه تو بزنیم.

فضیل از دیوار فرو افتاد و گفت: گاه گاه آمد از وقت نیز برگشت!

سراسیمه و کالیو(حیران) و خجل و بی قرار روی به ویرانه ای نهاد. جماعتی کاروانیان بودند. می گفتند: برویم.

یکی گفت: نتوان رفت که فضیل بر راهست.

فضیل گفت: بشارت شما را که او دیگر توبه کرد!


تذکرةالأولیاء

ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه



مناجات رمضانیه:


خدایا

زندگی من مثل یک چوب کبریته برا روشن چراغ روح

کمکم کن که باد هوس یکباره خاموشش نکنه.



#بیت:

عشق ما را پیِ کاری به جهان آورده است

ادب این است که مشغولِ تماشا نشویم


صائب تبریزی



س.ن:

این پست را نیز با نهایت ادب و احترام تقدیم می کنم به وبلاگ دستان خالی، از این جهت که این مناجات را از پست آ ایشان وام گرفته ام.


+بابت تأخیر در ارسال هم عذرخواهم.

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز نهم - فضیل ,کاروان ,بدره ,خیمه , ان ,گمان ,گمان نیکو
ویرایش سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز دهم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

امشب به ذکر ابراهیم ادهم رسیدم، داستانش رو یحتمل می‎دونید. ابراهیم حاکم شهر بلخ بود. و پس از اینکه ترک دنیا کرد یکی از عرفای بزرگ زمان خودش شد. پیشنهاد می کنم ذکر ابراهیم ادهم رو به طور کامل بخونید.


نقل است که ابراهیم گفت: شبها فرصت می جستم تا کعبه را خالی یابم از طواف، و حاجتی خواهم. هیچ فرصت نمی یافتم، تا شبی بارانی عظیم می آمد. برفتم و فرصت را غنیمت شمردم، تا چنان شد که کعبه ماند و من. طوافی ، و دست در حلقه زدم، و عصمت خواستم از گناه ن شنیدم که: عصمت می خواهی از تو گناه! همه خلق از من همین می خواهند. اگر همه را عصمت دهم دریاهای و غفوری و رحمانی و رحیمی من کجا شود.

*****


نقل است که یک روز درویشی را دید که می نالید. گفت: پنداریم که درویشی را رایگان یده ای.

گفت: درویشی را ند؟

گفت: باری من به ملک بلخ یدم، هنوز به ارزد.


*****


نقل است که از او پرسیدند: روزگار چون می گذاری؟

گفت: چهار مرکب دارم بازداشته. چون نعمتی پدید آید بر مرکب شکر نشینم و پیش او باز روم؛ و چون معصیتی پدید آید بر مرکب توبه نشینم و پیش وی باز روم؛ و چون محنتی پدید آید بر مرکب صبر نشینم و پیش وی باز روم، و چون طاعتی پدید آید بر مرکب اخلاص نشینم و پیش وی باز روم.


تذکرةالأولیاء

ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه



خدایا!


راستی به خاطر صدای ساز جیرجیرک ها ممنون.


خیلی روح نوازند.


#بیت


نی صدرِ وصل خواهم و نی پیشگاهِ قرب

همراهیِ تو یک - دو - سه گامی مرا بس است

وحشی بافقی

برچسب ها : ویرایش سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز دهم - مرکب ,ابراهیم ,نشینم ,پدید ,عصمت ,ادهم ,ابراهیم ادهم
سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز هشتم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقل است که یکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هیچ نخورده بود و به شب هیچ ن ه بود. همه شب به مشغول بود. گرسنگی از حد بگذشت. ی به درخانه اندر آمد و کاسه ای خوردنی بیاورد. رابعه بستد و برفت تا چراغ بیاورد. چون باز آمد گربه آن کاسه بریخته بود. گفت: بروم و کوزه ای بیاورم و روزه بگشایم. چون کوزه بیاورد چراغ مرده بود. قصد کرد تا در تاریکی آب باز خورد. کوزه از دستش بیفتاد و بش ت. رابعه بنالید و آهی برآورد که بیم بود که نیمه خانه بسوزد.

گفت: الهی این چیست که با من بیچاره می کنی؟

آوازی شنود که: هان! اگر می خواهی تا نعمت جمله دنیا وقف تو کنم، اما اندوه خویش از دلت وابرم. که اندوه و نعمت دنیا هر دو در یک دل جمع نیاید. ای رابعه! تو را مرادی است و ما را مرادی. ما و مراد تو هر دو در یک دل جمع نیاییم!

تذکرةالأولیاء

ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها

مناجات رمضانیه:

خدایا

مرسی که بین بنده هات فرقی نمی گذاری.

عند مرامی و معرفت، عند لطافتی و بخشش.

خدایا فلواقع عند رفاقتی و بس.

دمت گرم.

#بیت

خدا ی ست که باید به دیدنش بروی

خدا ی که از او سخت می هراسی نیست

فاضل نظری


دریافت(یک مگ و نیم)

س.ن:

تقدیم یک پست شاید زیاد مرسوم نباشد، با اینحال این پست را با نهایت ادب و احترام تقدیم می کنم به یکی از بهترین دوستان مجازیم، مهربآنو (خانه من) وبلاگی که دیگر در بین ما نیست و تعطیل شد. فاطمه خانم، امیدوارم هرجایی هستید و در هر حال، ایام به کامت باشه و شاد و خوشحال و سرحال باشید.

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز هشتم - رابعه ,بیاورد
مورد نوشت های در انتظار افطار!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

مورد یک:

یادتان هست از ترسم نسبت به اساتید سلمانی و تیغ تیزشان گفته بودم؟ خب راستش طی یک ترفند حساب شده برادران و پسردائی را قانع که موهایشان بیش از اندازه بلند شده و باید به سلمانی بروند و چه بهتر که باهم برویم! باری، پس از چند روز یِ افکار بالا ه موفق شدم نامبردگان را ک ن م؟ نه ببخشید منظورم این است که قانعشان کنم که روز به اتفاق هم برویم و سرکی به سلمانی سر خیابان بزنیم. نتیجه اینکه پس از سه ماه و بالا ه موی سر کوتاه کردیم! به شهادت مادربزرگ 5سال جوانتر و چندین کیلو لاغرتر شدم!


مورد دوم:

این مورد با توجه به کامنت های پرشمار و پر لطف شما دوستان است. دو روز گذشته نام شهر کوچک ما که من زیبای ه می دانمش(چون الحق سراسر زیبایی ست. ولی سال هاست ناشناس باقی مانده.) در صدر اخبار فضای مجازی بود، خواهران منصوریان، سه ووشوکار تیم ملی ایران که میهمان برنامه ماه عسل بودند. این دو روز در شهر هم همه بحث ها به ماه عسل ختم می شد. از پمپ بنزین تا صف نانوایی. باری، توضیح اینکه زیبای ه ی ما تا چندین سال پیش رنگ مدرنیته را هم به خود ندیده بود. اغلب مردم کشاورز بودند یا به طور غیرمستقیم درگیر کار کشاورزی بودند. ک نش همین که سنشان از ده فراتر می رفت با پدر یا عمو یا پدر بزرگ سر مزرعه بودند و مشغول کار، مردم شهر من به خاطر شرایط اقلیمی خاصش شاید به ظاهر کمی خشک به نظر بیایند ولی باطنن مردمانی مهربان و سخت کوش هستند. و قدر زندگی را به خوبی می دانند. (خب دیگر مرد عاقل که اینقدر از خودش و شهرش تعریف نمی کند. بس است.)


مورد سوم:


اندراحوالات این روزهای ملت امتحان دهنده و بدون شرح: معلم گرامی سوال داده بود: "وظیفه سازمان حفاظت از محیط زیست چیست؟" دانش آموز محترم هم نوشته:"حفاظت از محیط زیست!"
همین. معلم هم خب پیش خودش دیده انصافاً درست نوشته. 2نمره را داده و رفته. (هشتگ ساندویچان مغز)


مورد چهارم:


به مادران و همسران گرامی اطلاع بدید امشب ساعت بیست و سه و پانزده دقیقه اصلاً وقت خوبی برای جارو برقی کشیدن نیست! فینال لیگ قهرمانان اروپا و پایان مسابقات فوتبالی این فصل. فصلی که با قهرمانی پرسپولیس و چلسی و مهم تر از آن صعود تیم اول پایتخت به مرحله یک چهارم جام باشگاه های آسیا به اتمام رسید. و امشب هم چون از تیم های اسپانیایی خوشم نمیآید امیدوارم یوونتوس قهرمان شود.

مورد پنجم:

روایتی داریم از یک غیر معصوم، می فرماید که در این روزها و شب ها هر از آقاگل یاد کند و دعایی بدرقه راهش نماید خدا خیلی دوستش خواهد داشت! (بازهم میل خودتون.)


مورد آ :

وسط این همه پست جدی داشتم له می شدم! گرچه این پست هیچی نداشت. ولی برای این بنده نگارنده لازم بود. ببخشید.

روزه و هاتون قبول و ایام به کام.

برچسب ها : مورد نوشت های در انتظار افطار! - مورد ,بودند ,سلمانی ,محیط زیست ,زیبای ه
سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز هفتم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

و گفت: اندکی از دنیا تو را مشغول گرداند از بسیاری آ ت!


***

و گفت: همه چیز اندر دو چیز یافتم یکی مرا و یکی نه مرا. آنکه مراست اگر بسیار از آن بگریزم هم سوی من آید و آنکه نه مراست اگر بسی جهد کنم به جهد خویش هرگز در دنیا نیابم!


****

و گفت: تو در روزگاری افتاده ای که به قول از فعل راضی شده اند و به علم از عمل سند گشته اند. پس تو در میان بدترین مردمان و بدترین روزگار مانده ای.


#تذکرة_الأولیاء

ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه




مناجات رمضانیه:


خدایا!

خودت به ی که دوستش دارم بگو

که من دلم نمی خواست خلق بشوم

و فقط و فقط برای اینکه او تنها نباشد

قبول که بیایم دنیا

تا شاید دوستم داشته باشد


#بیت

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم!


برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز هفتم
سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز هشتم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقل است که یکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هیچ نخورده بود و به شب هیچ ن ه بود. همه شب به مشغول بود. گرسنگی از حد بگذشت. ی به درخانه اندر آمد و کاسه ای خوردنی بیاورد. رابعه بستد و برفت تا چراغ بیاورد. چون باز آمد گربه آن کاسه بریخته بود. گفت: بروم و کوزه ای بیاورم و روزه بگشایم. چون کوزه بیاورد چراغ مرده بود. قصد کرد تا در تاریکی آب باز خورد. کوزه از دستش بیفتاد و بش ت. رابعه بنالید و آهی برآورد که بیم بود که نیمه خانه بسوزد.

گفت: الهی این چیست که با من بیچاره می کنی؟

آوازی شنود که: هان! اگر می خواهی تا نعمت جمله دنیا وقف تو کنم، اما اندوه خویش از دلت وابرم. که اندوه و نعمت دنیا هر دو در یک دل جمع نیاید. ای رابعه! تو را مرادی است و ما را مرادی. ما و مراد تو هر دو در یک دل جمع نیاییم!

تذکرةالأولیاء

ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها

مناجات رمضانیه:

خدایا

مرسی که بین بنده هات فرقی نمی گذاری.

عند مرامی و معرفت، عند لطافتی و بخشش.

خدایا فلواقع عند رفاقتی و بس.

دمت گرم.

#بیت

خدا ی ست که باید به دیدنش بروی

خدا ی که از او سخت می هراسی نیست

فاضل نظری


دریافت(یک مگ و نیم)

س.ن:

تقدیم یک پست شاید زیاد مرسوم نباشد، با اینحال این پست را با نهایت ادب و احترام تقدیم می کنم به مهربآنو (خانه من) وبلاگی که دیگر در بین ما نیست و تعطیل شد. فاطمه خانم، امیدوارم هرجایی هستید و در هر حال، ایام به کامت باشه و شاد و خوشحال و سرحال باشید.

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز هشتم - رابعه ,بیاورد
سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز ششم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

و ی از وی پرسید: چگونه ای؟

گفت: چگونه باشد ی که عمرش می کاهد و گناهش می افزاید؟

و در معرفت چنان بود که سخن اوست که: ما رایت شیئا الا و رایت الله فیه. هیچ چیز ندیدم، الا که خدای را در آن چیز دیدم و از و پرسیدند: که خدای را می شناسی؟

ساعتی خاموش سر فرو افگند. پس گفت: هرکه او را بشناخت سخنش اندک شد و تحیرش دایم گشت.


تذکرةالأولیاء

ذکر محمدبن واسع رحمة الله علیه


***


نقل است که روزی حسن برحبیب آمد به زیارت. حبیب دو قرص جوین و ای نمک پیش حسن نهاد. حسن خوردن گرفت. سائلی به درآمد. حبیب آن دو قرص و نمک بدو داد. حسن همچنان بماند. گفت: ای حبیب! تو مردی شایسته ای. اگر ای علم داشتی به بودی که نان از پیش مهمان برگرفتی و همه به سائل دادی. ای به سائل بایست داد و ای به مهمان.

حبیب هیچ نگفت. ساعتی بود غلامی می آمد و خوانی بر سرنهاده بود و بره ای بریان و حلوا و نان پاکیزه و پانصد درم سیم در پیش حبیب نهاد و حبیب سیم به درویشان داد و خوان پیش حسن نهاد. چون حسن ای بریان بخورد، حبیب گفت: ای ! تو نیک مردی. اگر تو ای یقین داشتی به بودی با علمِ یقین باید.


تذکرةالأولیاء

ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه



س.ن:

این پست رو در نهایت احترام تقدیم می کنم به خانم ام اسی خوشبخت؛ به این خاطر که دیروز روز جهانی ام اس بود. و ایشون به من و شما و خیلی های دیگه چیزهای زیادی در این مورد یاد دادند و ثابت د که با ام اس هم می شه خوشحال بود. امیدوارم همیشه همیشه موفق و موید و مظفر و منصور باشید. پست رو به سبک خودتون تموم می کنم: "ایام به کام."


برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز ششم - حبیب , ای ,نهاد ,الله ,الله علیه ,رحمة الله
سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز هفتم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

و گفت: اندکی از دنیا تو را مشغول گرداند از بسیاری آ ت!


***

و گفت: همه چیز اندر دو چیز یافتم یکی مرا و یکی نه مرا. آنکه مراست اگر بسیار از آن بگریزم هم سوی من آید و آنکه نه مراست اگر بسی جهد کنم به جهد خویش هرگز در دنیا نیابم!


#تذکرة_الأولیاء

ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه




مناجات رمضانیه:


خدایا!

خودت به ی که دوستش دارم بگو

که من دلم نمی خواست خلق بشوم

و فقط و فقط برای اینکه او تنها نباشد

قبول که بیایم دنیا

تا شاید دوستم داشته باشد


#بیت

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم!


برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز هفتم
سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز پنجم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقل است که یک بار آتشی در بصره افتاد. مالک عصا و نعلین برداشت و بر سر بالایی شد و نظاره می کرد.

مردمان در رنج و تعب در قماشه افتاده، گروهی می سوختند، و گروهی می جستند. گروهی رخت می کشانیدند و مالک می گفت: "نجا المخفون و هلک المثقلون(سبک باران رستگارند و سنگین باران در هلاکت.) چنین خواهد بود روز قیامت."


تذکرةالأولیاء

ذکر مالک دینار رحمة الله علیه


سحرگاه پنجم


مناجات رمضانیه های سال قبل که یادتان هست؟ دلم برایشان تنگ شد و نتیجه شد این:


الهی!


من مثل آن بت پرست نیستم


که اگر تو را نداشته باشم


خدای سنگ و چوبی داشته باشم!


من اگر تو را نداشته باشم، هیچ ندارم...


بیت:

با

خیالش

وقت خود

خوش کرده ام...


+عبید زاکانی


برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز پنجم - گروهی ,مالک
سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز چهارم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نقل است که یکبار به جنازه ای* رفت. چون مرده را در گور نهادند و خاک فرو کرده بودند، حسن بر سر آن خاک بنشست و چندانی بدان خاک فرو گریست که خاک گل شد.

پس گفت: ای مردمان! اول و آ لحد است. آ دنیا گور است و اول آ ت نگری گور است که القبر اول منزل من منازل الا ة. چه می نازید به عالمی که آ ش این است؟ یعنی گور! و چون نمی ترسید از عالمی که اولش این است؟ یعنی گور! اول و آ شما این است اهل غفلت! کار اول و آ بسازید!

تا جماعتی که حاضر بودند چندان بگریستند که همه یک رنگ شدند.


***

و گفت: از آدمی آگاهتر است از آنکه بانگ شبان او را از چرا باز دارد و آدمی را سخن خدای از مراد خویش باز نمی دارد.



تذکرةالأولیاء

ذکر حسن بصری رحمه الله علیه

روز چهارم



به جنازه ای رفت*= منظور همان تشییع جنازه است!

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز چهارم - است؟ یعنی
سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز سوم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

پس فاروق گفت: مرا وصیتی کن. گفت: یا عمر! خدای را شناسی؟ گفت: شناسم. گفت: اگر به جز از خدای هیچ دیگر نشناسی تو را به!

گفت: زیادت کن. گفت: یا عمر! خدای تو را می داند؟ گفت: داند. گفت: اگر به جز خدای دیگر تو را نداند تو را به!


****


از وی پرسیدند: خشوع در چیست؟

گفت: آنکه اگر نیزه بر پهلوش زنند در خبرش نبود.

گفتند: چونی؟

گفت: چگونه باشد ی که بامداد برخیزد و نداند که شبانگاه خواهد زیست یا نه؟

گفتند: کار چگونه است؟

گفت: آه از بی زادی(بی توشه بودن) و درازی راه.


تذکرة الأولیاء

ذکر اویس القرنی رضی الله عنه


روز سوم

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز سوم - خدای
هر شام ز ماه رمضان صبحِ امیدی است ...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
مورد یک

اولین باری که یک روز تموم روزه گرفتم هفت سالم بود. البته که زمستون بود و طول روز نهایت به14-13 ساعت می رسید. از همون موقع عاشق ماه رمضون بودم. البته شاید دلیل دیگه ی این عشق و عاشقی تولدم در ماه رمضون باشه. این بنده نگارنده به روایت قرآن پدربزرگ متولد سومین روز از ماه رمضون می باشم. حتی روایت داریم که پدربزرگ نام دیگه بنده رو رمضون گذاشته و اگر الان آقاگل نبودم باید من رو مش رمضون یا عمو رمضون می خوانیدید!

مورد دوم

سال گذشته، به این خاطر که جغدوار تا خود سحر درس می خواندم هر وقت سحر پستی می ذاشتم با عنوان مناجات رمضانیه، (اگر دوست داشتید بخوانیدشان). ولی خب امسال آدم تر شده ام. چند وقتی هست که سعی می کنم قبل از ساعت یک و نیم خواب باشم. با این حال به خاطر همون مسئله عشق و عاشقیِ بینِ من و رمضون دوست داشتم یک کار خاص در طول این ماه انجام بدم. و نتیجه شد اینکه تصمیم دارم در طول این سی روز، بعد از خوردن سحری و زمان بین سحری تا اذان(که اغلب حدود نیم ساعت هست) رو بگذارم و یکی از کتاب‎هایی که خیلی وقت هست دوست دارم کامل بخونمش و هر بار نتونستم رو بخوانم! و خب چون روایت داریم ذکات کتاب خوب نشر اون هست. به همین دلیل از امشب هر شب گزید ه هایی از تذکره الاولیای عطار رو با کمی شرح داخل کانالم پست می کنم و گزیده ترش رو هم اینجا. اگر دوست داشتید دنبال کنید.

مورد سوم

مورد دوم رو خو د؟ پیشنهاد می کنم از این ماه در کنار استفاده های معنویش یک استفاده این شکلی هم ببرید. خیلی دلچسبه. صد درصد تضمینی!

مورد چهارم

به قول بزرگواری این که در ماه رمضان، حبس میشه در هر صورت مفیده. یا کمک می کنه گناهامون رو ترک کنیم، یا کمک می کنه باور کنیم کِرم از خود درخته!

همین.

برچسب ها : هر شام ز ماه رمضان صبحِ امیدی است ... - رمضون ,مورد ,دوست ,می کنم ,روایت ,ساعت ,دوست داشتید ,روایت داریم
سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز دوم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

و گفت: از نیکبختی مرد است که خصم(مالک) او دمند است. و گفت از صحبت پنج حذر کنید، یکی از دروغگوی که همیشه با وی در غرور باشی؛ دوم احمق که آن وقت که سودِ تو خواهد زیانِ تو بود و نداند؛ سوم بخیل که بهترین وقتی از تو ببرد؛ چهارم بد دل که در وقت حاجت تو را ضایع گذارد؛ پنجم فاسق که تو را به یک لقمه بفروشد و به کمتر از یک لقمه!

گفتند: آن چیست کمتر از یک لقمه؟

گفت: طمع در آن.

تذکرة الأولیاء

ذکر ابن محمد صادق(ع)



س.ن: اگر معنی کلمه خاصی را ندانستید وارد سایت گنجور(همان لینک بالا) شوید، کلمه فوق را انتخاب کرده و سپس بر روی علامت سوال کلیک کنید.

س.ن دو- چون این دست پست ها گزیده هایی از کتاب تذکرة الأولیای فریدالدین عطار نیشابوری است و نقش من صرفاً گزینش آن هاست پس طبیعتاً نیازی به قسمت نظرات نیست. با این حال نظرات را نمی بندم.

اگر سوالی بود بپرسید قول می دهم به دست فریدالدین عطار نیشابوری برسانم و پاسخش را دریافت کنم و همینجا بنویسم!

برچسب ها : سی سحر سی دقیقه با کتاب-روز دوم - عطار نیشابوری ,فریدالدین عطار
انقلاب مار یستی و تغییرات خوابگاهی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

مقدمه:

در پی دیدن این پست، و بعد دیدن این پست، و از آن جهت که به یکباره این بنده نگارنده هم دلش برای خوابگاه تنگ شد تصمیم گرفتم بعد از افاضات دوستان من نیز مقادیری اضافه گویی کرده و در واقع حرف اضافه بزنم!

دوستان از بد غذا بودنشان گفتند و من می خواهم با حقایق دیگری از و خوابگاه آشنایتان کنم. حقایقی که البته بیشتر در خوابگاه های پسران قابل مشاهده است.

خب دیگر بیش از این اضافه گویی نکرده و می روم سر اصل مطلب:


اصل مطلب:

از روزهای اول خوابگاه که هر ی برای خودش چایی دم می کرد و هر ی قاشق و چنگال خودش را داشت و حتی تابه و قابلمه جدا داشتیم و هر برای خودمان جدا جدا آشپزی می کردیم که بگذریم(یعنی یک ماه اول ترم اول!) بعد از گذشتن آن یک ماه هر هفت نفر(بله ما هفت نفر بودیم توی یک اتاق 4*5!) دست به یک انقلاب علیه خودمان زدیم و با واژگونی نظام سرمایه داری اتاق و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار اتاق، جامعه ای بی طبقه با مردمی آزاد و برابر را ایجاد کردیم. به عبارتی همه برای یکی و یکی برای همه! لیوان ها که یکی یکی ش ته شده بودند و جای خودشان را به شیشه های مربا داده بودند. مرباهایی که در طول هفته بعنوان صبحانه یا عصرانه یا نیم شبانه(نیم شبانه یک وعده غذایی مرسوم در خوابگاه برادران است که ساعت یک یا دوی نیم شب خورده می شود.) خورده بودیم و ظرف های شیشه ایش که بی مصرف مانده بودند کم کم حکم لیوان را پیدا د. قاشق و چنگال ها هم یکی یکی گم شدند و چون در دوران جاهلیت بودیم از سلف قاشق و چنگال آوردیم! نظافت هم اگرچه روزانه باید انجام می‎شد(هفت نفر بودیم هر نفر یک روز) ولی کم کم به جایی رسیدیم که تنها یکبار در هفته اتاق کمی رنگ نظافت را به خودش می دید که آن هم روزهای بود. معضل دیگر آب تصفیه بود که باید هر روز یک نفر می رفت و از کنار درب ورودی آب تصفیه می آورد. که آن هم به کمک پنجره اتاق و یک طناب حل شد.داخل بالکن کمین می کردیم به هر ی که از پایین رد می شد می گفتیم فلانی بی زحمت این دبه ی مارا پر کن ببند به این طناب و برو! دستت هم درد نکند. ان شالله عروسیت بیاییم ب یم. در رابطه با غذا هم در طول هفته تا روز پنجشنبه خود سلف زحمت غذا را می کشید. و حتی نان و شکرِ صبحانه و نیم شبانه را هم آن اوایل(قبل از سهمیه بندی یارانه ها و گران شدن نان!) از سلف می آوردیم. حتی گاهی اوقات غذای روز را نیز از سلف می آوردیم. ولی وای از روزهایی که تعطیل بود یا هایی که باید خودمان غذا می پختیم. پروسه پخت غذا در ابتدا با شست و شوی ظرف های هفته قبل(و چه بسا هفته های قبل!) شروع می شد. اگر شانس می آوردیم و ظرف ها کپک نزده بود باز باید یک ساعتی با سیم ظرفشویی به جانش می افتادیم تا به قدر کفایت تمیز شود. بعد مرحله تصمیم گیری بود در رابطه با نوع غذا بود. البته انتخاب های زیادی هم نداشتیم. در بهترین ح یا ماکارونی بود یا عدسی یا سیب زمینی سرخ شده و در دیگر حالات شامل کوکوی سیب زمینی. املت یا تخم مرغ ساده(به قولی خاگینه) می شد. و در بدترین ح ش هم شامل چیپس و ماست بود. که البته به خاطر تعداد زیاد افراد مجبور بودیم با نان بخوریم!(با همه این احوالات هیچوقت دست به خوردن ساندویچیجات و سوسیس و کالباس نمی زدیم. که خب در دیگر اتاق ها امری عادی بود.) بعد از پخت غذا که به صورت نوبتی بر عهده من و یک نفر دیگر بود. موقع سِرو غذا فرا می رسید. البته سِرو که چه عرض کنم. همان تابه یا قابلمه غذا را وسط سفره می گذاشتیم و نان و بساطش را هم دورش می ریختیم و هفت هشت نفره دورش چنبره می‎زدیم و می خوردیم تا یا تمام شود یا دل درد شویم. و تازه اگر با تمام سعی و تلاش رفقا غذا به انتها نمی رسید به قول قدیمی ها آش را با جایش تقدیم اتاق روبرویی یا کناری می کردیم که خب یک حسن بسیار مهم داشت. و آن شسته تحویل گرفتن ظرف غذا بود. در غیر این صورت ظرف غذا تا هفته بعد که بخواهد مورد استفاده قرار بگیرد به بالکن تبعید می شد. تا به درد خودش بسوزد و برای خودش کپک بسازد.


یک خاطره:

البته بگویم اتاق ما با همه احوالاتی که در بالا نوشتم باز اتاق بدی نبود و گرچه بیش از حد تمیز نبودیم ولی خب بیش از حد هم ش ه بازی در نمی آوردیم. یادم است یکبار به اتاق دوستم رفته بودم که به محض باز شدن در اتاقشان انگار عامل شیمیایی گاز دل زده باشند. یک حجم از بوی نامتبوع که شبیه عامل شیمیایی گاز دب بود کل راهرو را در نوردید. و انبوهی از پشه بال گرفت. بعد از آنکه کمی هوا بین محیط و اتاق مبادله شد. پس از عبور نگاهم از کوه ظروف یکبار مصرف که در وسط اتاق خودنمایی می کرد، در آن انتهای اتاق دوستم را دیدم که لپتاپ به دست روی تختش نشسته و تخمه می ش ت و پوسته هایش را همین طور آزادنه در فضای اتاق می پراکند. طاقت نیاوردم که وارد اتاق شوم. دمپایی پای چپم را در آوردم و با یک ضربه فنی هوشیارش که "فلانی! بیا بیرون کارت دارم." چند دقیقه ای که از صحبتمان گذشت دو تن دیگر از هم اتاقی هایش هم آمدند. اول به خنده و بعد با اندکی و کتک مجبورشان که به دنبال منبع بوی گاز دل مانند بگردند. تمام در و پنجره ها را باز د و ابتدا از سفره وسط اتاق شروع د. نزدیک 60-70 عدد قاشق و چنگال فقط از بین ظرف های یکبار مصرف تلنبار شده در وسط اتاق است اج شد. و نزدیک به دو کیسه زباله فقط ظرف یکبار مصرف از اتاقشان جمع آوری شد. بعد از دو ساعت در نهایت چشم ما به موکت کف اتاق روشن شد. آ ین ظرف یکبار مصرف را که باز د چشمتان روز بد نبیند انگار بمب شیمیایی زده باشند. یک گوجه گندیده، یک خیار گندیده، و یک تکه پنیر که به همه چیز می برد به جز پنیر و نزدیک به سه کیلو کپک فراوری شده داخل ظرف فوق بود. به قدری بوی گند می داد که من فقط مانده بودم این سه تن چطور تا امروز زنده مانده اند! فلواقع اگر کلیه دانشمندان شرق و غرب جمع می شدند و روی این سه تن آزمایش می د به اطمینان می گویم دلیلی برای زنده ماندنشان پیدا نمی شد. و اگر خونشان مورد آزمایشات می و شیمیایی قرار می گرفت از آن می شد داروی تمامی بیماری های درمانپذیر و درمانناپذیر را کشف و است اج کرد.

باری، دوران خوابگاه دوران خوبی بود. با همه سختی هایش، با همه فراز و فرودهایش و با تمام دلتنگی هایی که گاه طول دورانش به سه تا چهار ماه نیز می کشید. با دیدن موجوداتی که در خوابگاه سال به سال نمی رفتند و همان موجودات را وقتی در داخل میدیدیم انگار به تازگی از اتوشویی خارجش کرده اند. با تمامی درس خواندن های تا دم صبحش. و با تمام فوتبال هایی که مجبور بودی ایستاده تماشا کنی چون جا برای سوزن انداختن هم وسط سالن تلوزیون نبود. هرچه بود زودتر از آنی گذشت که فکرش را می کردیم.


+ من خود طویله نویس نبودم! خواندن پست های شباهنگ مرا چنین کرد.

برچسب ها : انقلاب مار یستی و تغییرات خوابگاهی - اتاق ,خوابگاه ,هفته ,می شد ,مصرف ,بودیم ,یکبار مصرف ,عامل شیمیایی ,اتاق دوستم ,برای خودش ,اضافه گویی
هر شام ز ماه رمضان صبحِ امیدی است ...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
مورد یک

اولین باری که یک روز تموم روزه گرفتم هفت سالم بود. البته که زمستون بود و طول روز نهایت به14-13 ساعت می رسید. از همون موقع عاشق ماه رمضون بودم. البته شاید دلیل دیگه ی این عشق و عاشقی تولدم در ماه رمضون باشه. این بنده نگارنده به روایت قرآن پدربزرگ متولد سومین روز از ماه رمضون می باشم. حتی روایت داریم که پدربزرگ نام دیگه بنده رو رمضون گذاشته و اگر الان آقاگل نبودم باید من رو مش رمضون یا عمو رمضون می خوانیدید!

مورد دوم

سال گذشته، به این خاطر که جغدوار تا خود سحر درس می خواندم هر وقت سحر پستی می ذاشتم با عنوان مناجات رمضانیه، (اگر دوست داشتید بخوانیدشان). ولی خب امسال آدم تر شده ام. چند وقتی هست که سعی می کنم قبل از ساعت یک و نیم خواب باشم. با این حال به خاطر همون مسئله عشق و عاشقیِ بینِ من و رمضون دوست داشتم یک کار خاص در طول این ماه انجام بدم. و نتیجه شد اینکه تصمیم دارم در طول این سی روز، بعد از خوردن سحری و زمان بین سحری تا اذان(که اغلب حدود نیم ساعت هست) رو بگذارم و یکی از کتاب‎هایی که خیلی وقت هست دوست دارم کامل بخونمش و هر بار نتونستم رو بخوانم! و خب چون روایت داریم ذکات کتاب خوب نشر اون هست. به همین دلیل از امشب هر شب گزید ه هایی از تذکره الاولیای عطار رو با کمی شرح داخل کانالم پست می کنم و گزیده ترش رو هم اینجا. اگر دوست داشتید دنبال کنید.

مورد سوم

مورد دوم رو خو د؟ پیشنهاد می کنم از این ماه در کنار استفاده های معنویش یک استفاده این شکلی هم ببرید. خیلی دلچسبه. صد درصد تضمینی!

مورد چهارم

به قول بزرگواری این که در ماه رمضان، حبس میشه در هر صورت مفیده. یا کمک می کنه گناهامون رو ترک کنیم، یا کمک می کنه باور کنیم کِرم از خود درخته!

همین.

برچسب ها : هر شام ز ماه رمضان صبحِ امیدی است ... - رمضون ,مورد ,دوست ,می کنم ,روایت ,ساعت ,دوست داشتید ,روایت داریم
انقلاب مار یستی و تغییرات خوابگاهی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

در پی دیدن این پست، و بعد دیدن این پست، و از آن جهت که به یکباره این بنده نگارنده هم دلش برای خوابگاه تنگ شد تصمیم گرفتم بعد از افاضات دوستان من نیز مقادیری اضافه گویی کرده و در واقع حرف اضافه بزنم!

دوستان از بد غذا بودنشان گفتند و من می خواهم با حقایق دیگری از و خوابگاه آشنایتان کنم. حقایقی که البته بیشتر در خوابگاه های پسران قابل مشاهده است.

خب دیگر بیش از این اضافه گویی نکرده و می روم سر اصل مطلب:


از روزهای اول خوابگاه که هر ی برای خودش چایی دم می کرد و هر ی قاشق و چنگال خودش را داشت و حتی تابه و قابلمه جدا داشتیم و هر برای خودمان جدا جدا آشپزی می کردیم که بگذریم(یعنی یک ماه اول ترم اول!) بعد از گذشتن آن یک ماه هر هفت نفر(بله ما هفت نفر بودیم توی یک اتاق 4*5!) دست به یک انقلاب علیه خودمان زدیم و با واژگونی نظام سرمایه داری اتاق و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار اتاق، جامعه ای بی طبقه با مردمی آزاد و برابر را ایجاد کردیم. به عبارتی همه برای یکی و یکی برای همه! لیوان ها که یکی یکی ش ته شده بودند و جای خودشان را به شیشه های مربا داده بودند. مرباهایی که در طول هفته بعنوان صبحانه یا عصرانه یا نیم شبانه(نیم شبانه یک وعده غذایی مرسوم در خوابگاه برادران است که ساعت یک یا دوی نیم شب خورده می شود.) خورده بودیم و ظرف های شیشه ایش که بی مصرف مانده بودند کم کم حکم لیوان را پیدا د. قاشق و چنگال ها هم یکی یکی گم شدند و چون در دوران جاهلیت بودیم از سلف قاشق و چنگال آوردیم! نظافت هم اگرچه روزانه باید انجام می‎شد(هفت نفر بودیم هر نفر یک روز) ولی کم کم به جایی رسیدیم که تنها یکبار در هفته اتاق کمی رنگ نظافت را به خودش می دید که آن هم روزهای بود. معضل دیگر آب تصفیه بود که باید هر روز یک نفر می رفت و از کنار درب ورودی آب تصفیه می آورد. که آن هم به کمک پنجره اتاق و یک طناب حل شد.داخل بالکن کمین می کردیم به هر ی که از پایین رد می شد می گفتیم فلانی بی زحمت این دبه ی مارا پر کن ببند به این طناب و برو! دستت هم درد نکند. ان شالله عروسیت بیاییم ب یم. در رابطه با غذا هم در طول هفته تا روز پنجشنبه خود سلف زحمت غذا را می کشید. و حتی نان و شکرِ صبحانه و نیم شبانه را هم آن اوایل(قبل از سهمیه بندی یارانه ها و گران شدن نان!) از سلف می آوردیم. حتی گاهی اوقات غذای روز را نیز از سلف می آوردیم. ولی وای از روزهایی که تعطیل بود یا هایی که باید خودمان غذا می پختیم. پروسه پخت غذا در ابتدا با شست و شوی ظرف های هفته قبل(و چه بسا هفته های قبل!) شروع می شد. اگر شانس می آوردیم و ظرف ها کپک نزده بود باز باید یک ساعتی با سیم ظرفشویی به جانش می افتادیم تا به قدر کفایت تمیز شود. بعد مرحله تصمیم گیری بود در رابطه با نوع غذا بود. البته انتخاب های زیادی هم نداشتیم. در بهترین ح یا ماکارونی بود یا عدسی یا سیب زمینی سرخ شده و در دیگر حالات شامل کوکوی سیب زمینی. املت یا تخم مرغ ساده(به قولی خاگینه) می شد. و در بدترین ح ش هم شامل چیپس و ماست بود. که البته به خاطر تعداد زیاد افراد مجبور بودیم با نان بخوریم!(با همه این احوالات هیچوقت دست به خوردن ساندویچیجات و سوسیس و کالباس نمی زدیم. که خب در دیگر اتاق ها امری عادی بود.) بعد از پخت غذا که به صورت نوبتی بر عهده من و یک نفر دیگر بود. موقع سِرو غذا فرا می رسید. البته سِرو که چه عرض کنم. همان تابه یا قابلمه غذا را وسط سفره می گذاشتیم و نان و بساطش را هم دورش می ریختیم و هفت هشت نفره دورش چنبره می‎زدیم و می خوردیم تا یا تمام شود یا دل درد شویم. و تازه اگر با تمام سعی و تلاش رفقا غذا به انتها نمی رسید به قول قدیمی ها آش را با جایش تقدیم اتاق روبرویی یا کناری می کردیم که خب یک حسن بسیار مهم داشت. و آن شسته تحویل گرفتن ظرف غذا بود. در غیر این صورت ظرف غذا تا هفته بعد که بخواهد مورد استفاده قرار بگیرد به بالکن تبعید می شد. تا به درد خودش بسوزد و برای خودش کپک بسازد.


البته بگویم اتاق ما با همه احوالاتی که در بالا نوشتم باز اتاق بدی نبود و گرچه بیش از حد تمیز نبودیم ولی خب بیش از حد هم ش ه بازی در نمی آوردیم. یادم است یکبار به اتاق دوستم رفته بودم که به محض باز شدن در اتاقشان انگار عامل شیمیایی گاز دل زده باشند. یک حجم از بوی نامتبوع که شبیه عامل شیمیایی گاز دب بود کل راهرو را در نوردید. و انبوهی از پشه بال گرفت. بعد از آنکه کمی هوا بین محیط و اتاق مبادله شد. پس از عبور نگاهم از کوه ظروف یکبار مصرف که در وسط اتاق خودنمایی می کرد، در آن انتهای اتاق دوستم را دیدم که لپتاپ به دست روی تختش نشسته و تخمه می ش ت و پوسته هایش را همین طور آزادنه در فضای اتاق می پراکند. طاقت نیاوردم که وارد اتاق شوم. دمپایی پای چپم را در آوردم و با یک ضربه فنی هوشیارش که "فلانی! بیا بیرون کارت دارم." چند دقیقه ای که از صحبتمان گذشت دو تن دیگر از هم اتاقی هایش هم آمدند. اول به خنده و بعد با اندکی و کتک مجبورشان که به دنبال منبع بوی گاز دل مانند بگردند. تمام در و پنجره ها را باز د و ابتدا از سفره وسط اتاق شروع د. نزدیک 60-70 عدد قاشق و چنگال فقط از بین ظرف های یکبار مصرف تلنبار شده در وسط اتاق است اج شد. و نزدیک به دو کیسه زباله فقط ظرف یکبار مصرف از اتاقشان جمع آوری شد. بعد از دو ساعت در نهایت چشم ما به موکت کف اتاق روشن شد. آ ین ظرف یکبار مصرف را که باز د چشمتان روز بد نبیند انگار بمب شیمیایی زده باشند. یک گوجه گندیده، یک خیار گندیده، و یک تکه پنیر که به همه چیز می برد به جز پنیر و نزدیک به سه کیلو کپک فراوری شده داخل ظرف فوق بود. به قدری بوی گند می داد که من فقط مانده بودم این سه تن چطور تا امروز زنده مانده اند! فلواقع اگر کلیه دانشمندان شرق و غرب جمع می شدند و روی این سه تن آزمایش می د به اطمینان می گویم دلیلی برای زنده ماندنشان پیدا نمی شد. و اگر خونشان مورد آزمایشات می و شیمیایی قرار می گرفت از آن می شد داروی تمامی بیماری های درمانپذیر و درمانناپذیر را کشف و است اج کرد.

باری، دوران خوابگاه دوران خوبی بود. با همه سختی هایش، با همه فراز و فرودهایش و با تمام دلتنگی هایی که گاه طول دورانش به سه تا چهار ماه نیز می کشید. با دیدن موجوداتی که در خوابگاه سال به سال نمی رفتند و همان موجودات را وقتی در داخل میدیدیم انگار به تازگی از اتوشویی خارجش کرده اند. با تمامی درس خواندن های تا دم صبحش. و با تمام فوتبال هایی که مجبور بودی ایستاده تماشا کنی چون جا برای سوزن انداختن هم وسط سالن تلوزیون نبود. هرچه بود زودتر از آنی گذشت که فکرش را می کردیم.


برچسب ها : انقلاب مار یستی و تغییرات خوابگاهی - اتاق ,خوابگاه ,هفته ,می شد ,مصرف ,بودیم ,یکبار مصرف ,عامل شیمیایی ,اتاق دوستم ,برای خودش ,اضافه گویی
موقت
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

خدایا حالا واقعا نمیشد از کمیت کم میکردی به کیفیت اضافه میکردی؟

چی هستن این آدمات؟ ( )

برچسب ها : موقت
#چالش_اهدای_زندگی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


من، یک درخواست از هر ی که این وبلاگ را می خواند دارم، می خواهد بلاگر باشد یا نه. چه این بنده حقیر را از سر اشتیاق بخواند یا به طور اتفاقی گذرش به اینجا افتاده باشد:


البته ان شالله که هیچ اتفاق تلخی را در زندگی تجربه نکنید و حتی خون از دماغتان جاری نشود. ولی لحظه ای به این فکر کنید: چند درصد از انی که روزانه بارها و بارها از خیابان عبور می د اطلاع داشتند که این بار، بارِ آ شان است؟ چند درصدشان می دانستند که دیگر قرار نیست هر روز صبح از این مسیر بگذرند؟ چند درصدشان قبل از وقوع حادثه به مرگ فکر کرده بودند؟

درخواستم این است:

همین الآن که این متن را می خوانید یک یا دو یا هر سه گزینه پایین را انتخاب کنید و انجام دهید:


1- اگر این مطلب را می خوانید وارد سایت اهدای عضو شوید. و در آن ثبت نام کنید.(کمتر از دو دقیقه وقت تان را می گیرد.)


2- اگر می توانید حداقل 5نفر دیگر را از بین دوستان و آشنایان برای ثبت نام در این سایت راضی کنید.


3- اگر دوست داشتید در وبلاگ یا کانال های تلگرامی تان به معرفی این چالش و سایت اهدای عضو بپردازید.

آدرس سایت اهدای عضو


و اینکه، هر این پست را می خواند دعوت، هر چند نفری را هم که می شناسد دعوت.


بخوانید:

+هلما(سکوت من صدای تو) + بیداری رویاها + حریری به رنگ آبان


س.ن:

+ یک مورد دیگر، در ماه مبارک رمضان هستیم. در کنار دیگر عباداتتان اگر امکانش را دارید امسال نذر کنید تا به نزدیک ترین واحد اهدای خون شهرتان بروید و یک واحد خون اهدا کنید.


+مورد دوم نیز در ارتباط با همین ماه مبارک است. اگر مایل به شرکت در ختم گروهی قرآن هستید اینجا (وبلاگ بانوچه) را بخوانید.

برچسب ها : #چالش_اهدای_زندگی - اهدای ,سایت ,سایت اهدای
در کتاب های تاریخ بنویسید وی از پله ها نیز وحشت داشت!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

پس از ترس از سلمانی، ترس دیگری که همیشه با آن دست به گریبان بوده ام پله و پایین آمدن از آن ها بوده است. گرچه از این یک مورد نمی شود فرار کرد. می گویید چرا؟ خب کافیست یک نگاه به اورژانس بیمارستان ها بیاندازید! یا از پزشکان ارتوپد سوال کنید. اغلب انی که دست و پایشان می شکند اگر از تصادف با موتور نباشد(اصلاً کدام آدم عاقلیست که سوار موتور شود با این همه احتمال خطر؟) معمولاً بر اثر سقوط از پله هاست. همانطور که یک درّه شما را به پ و سقوط به انتهای آن دعوت می کند پله ها نیز شما را به سقوط با یک شیب ملایم دعوت می کنند. فلمثل شما یک مکانی را تصور کنید که ده تا بیست پله دارد، بعد در نظر بگیرید اگر ناگهان پایتان روی یکی از این پله ها بلغزد، یا زاویه گردش قوزک پایتان نسبت به زردپی پایتان 45درجه نباشد و با زاویه 35درجه روی پله قرار بگیرد، یا نوک کفشتان هنگام بالا رفتن به پله بعدی گیر کند. یا اشتباهی یکی از پله ها را رد کنید و به پله بعد برسید(اصطلاحاً دو پله یکی کنید.) یا کف پله ای به هر دلیلی لیز باشد. یا یک نفر از قصد پا توی پایتان بیاندازد. و هزار اتفاق دیگری که قابل پیش بینی نیست! آن وقت است که معلوم نمی شود چه اتفاقی خواهد افتاد! کمترین حادثه ای که ممکن است در این حالات اتفاق بیافتد ش تگی دست و پا و یا سر سقوط گر( ی که سقوط می کند را سقوط گر می نامند!) است.

باری، بدون قصد بازار گرمی عرض می کنم که وقایع پایین، واقعاً بارها واقع شده و واقعی است، حال به شرح تفسیر اذا وقعت الواقعه می پردازیم، تا روشن شود که چرا باید از پله ها حتی بیش از اساتید سلمونی ترسید.

1- اگر با زاویه 45درجه نسبت به سطح زمین به پایین پله ها سقوط کنید. در این ح کَم کَمَش شسکتن سر از ناحیه پیشانی یا گیج گاه و فَوَران خون به در و دیوار و پله ها خواهد بود. و اگر شدت صدمات وارده به مرگ مغزی منجر نشود، تازه در آن صورت باید درد چندین بخیه را به جان ب ید، کلی پول دوا و بدهید و اگر تان عاقل باشد و بداند که سر را نمی شود گچ گرفت! لااقل چند روزی باندپیچی طور باقی بمانید.

2- اگر زاویه سقوط بیش از 45درجه باشد! اگر زاویه سقوط بیشتر از 45 درجه باشد به احتمال فراوان در حین سقوط یک پشتک باروی زیبا در بین زمین و هوا خواهید زد(از همان هایی که در صدا وسیما نشان می دهند و می خندید) و بعد با پشت بر روی لبه تیز پله ها سقوط خواهید کرد. در این مورد احتمال ش تگی مهره های کمر قطعی ست. (البته این ح بسیار بعید است که رخ دهد.)

3- اگر با زاویه ای کمتر از 45 درجه سقوط کنید احتمال صدمه رسیدن به ناحیه فوقانی سر افزایش می یابد. می گویید چطور؟ خب اگر زاویه کمتر شود به احتمال فراوان قبل از اینکه به انتهای مسیر برسید با پله های پایانی قطعا برخورد می کنید. ضمن اینکه شدت ضربه نیز افزایش می یابد و به علت لبه تیز پله ها، احتمال آسیب رسیدن به بینی و چانه نیز می باشد. ش تن دندان های جلویی نیز یکی دیگر احتمالات ممکن است! درواقع در این ح هم از در می خورید هم از دیوار!

4- ح دیگری که ممکن است پیش بیاید. لیز خورد پا بر روی پله است. در این ح با پِلَن های متفاوتی روبرو خواهید بود. ولی اغلب آن ها منجر به آسیب دیدن استخوان لگن، کمر و دست و پا می شود. البته این ح به مراتب از حالات دیگر بهتر است! ولی خب نمی دانم چرا درد لحظه ایش را بیشتر حس می شود!

5- دو پله یکی شدن و سکندری خوردن! در این ح نیز زاویه ی سقوط بسیار مهم است و البته می توان در همان حالات زاویه دار بالا دسته بندی اش کرد. با این تفاوت که در اینجا احتمال وارد شدن فشار مضاعف به پا و زانو و ش تگی آن ها نیز وجود دارد.

6- همیشه اینطور نیست که پایین آمدن باعث صدمه شود. ممکن است هنگام بالا رفتن از پله ها نیز نوک پایتان به جلوی پله بعد گیر کند که در بهترین ح ساق پایتان با پله روبرویی برخورد می کند که احتمال ش تنش بسیار بالاست! و در بدترین ح یک سکندری آکروباتیک وار خورده و با پیشانی یا دماغ به پله مقابل برخورد می کنید. که احتمال ش تگی صد درصد است!


خب، سرتان را درد نیاورم. این ها فقط گوشه ای از دلایل این بنده نگارنده جهت ترس از پله هاست. و بارها نمونه هایش را یا به چشم خود دیده ام و یا به گوش خود شنیده ام.

راستش هربار که از پله ای پایین می آیم به این فکر می کنم که مرگ من در اثر سقوط از پله خواهد بود. در این شک ندارم!


در کتاب های تاریخ بنویسید او از سلمانی رفتن وحشت داشت.

برچسب ها : در کتاب های تاریخ بنویسید وی از پله ها نیز وحشت داشت! - ح ,احتمال ,پله ها ,زاویه ,پایتان ,ممکن ,برخورد می کنید ,افزایش می یابد ,کتاب های تاریخ ,تاریخ بنویسید ,وحشت داشت ,کتاب های تاریخ بنویسید
تصدیق نظریه داروینیسم با مطالعه بر روی نسل جدید
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

داروین معتقد بود زرافه ها گونه های حیوانی بودند که چون گیاهان در سطح زمین کم شده بودند اندک اندک گردن هاشون دراز شد و تبدیل شدن به گردن درازهای روزگار! و بعد شروع د به خوردن برگ درخت ها. و اینچنین شد که زرافه ها که تونسته بودن خودشون رو با محیط اطراف وفق بدهند زنده موندند و احتمالاً نمونه های شبیه آن ها که به جای گردنِ دراز، گوش دراز شده بودند یکی یکی مردند و نسل شون منقرض شد! حالا و بعد از گذشت بیش از 200سال از نظریه فرگشت آقای داروین خان به شواهدی دست پیدا که نظریه ایشون رو کاملاً تصدیق می کنه! نتیجه مطالعاتم رو برای اولین بار هست که دارم منتشر می کنم. و به نظرم این وبلاگ از هر مجله و مرکز علمی معتبرتر هست.


فرض:


این بنده نگارنده معتقد است نسل جدید انسان ها توانایی فوتوسنتز را دارا می باشند.


نحوه ازمایش:


جهت آزمایشات فوق نیاز به یک نمونه از نسل جدید انسان ها داشتم که اصطلاحاً در جامعه آنها را با نام گودزیلا می شناسیم. پس از مطالعات اولیه نمونه تصادفی فوق انتخاب شد. پسردائی عزیزمان، که به تازگی مدرسه اش تمام شده و برای تعطیلات تصادفاً آ هفته را میهمان ما هستند. نمونه فوق ساعت 21 روز به منزل ما آمده و از همان لحظه مورد ازمایش قرار گرفته است. طی دو روز گذشته هر وقت گفتیم "آرمین بیا غذاتو بخور" بی برو برگرد گفته "من سیرم!" شب ها هم پا به پای این بنده نگارنده تا ساعت یک و دوی نیم شب بیدار بوده و با تبلتش سرگرم است بعد فردایش ساعت شش صبح از خواب برخاسته و صبحانه نخورده و چه بسا دستشویی نرفته می نشیند پای کامپیوتر! ساعت هشت می گیم "آرمین بیا صبحانه بخور"، میگه "من سیرم!" ساعتی بعد به زور لقمه ای در دهانش میچپانیم! بلکه از گرسنگی نمیرد. ساعت یک ظهر است باز می گیم "آرمین بیا نهار" وسط ظهر که آفتاب مستقیم تو سر ادم است و به قول قدیمیا تو سر سگ بزنی بیرون نمیاد(در مثل جای مناقشه نیست-توضیح از بنده محقق) مشغول توپ بازیست. و طبق معمول میگه"من سیرم!" و جالب اینکه در طی این دو روز من ندیدم نمونه مون جز آب و بعضی مواقع چلسمه ملسمه چیزی بخورد. که آن هم اونقدری نبوده که بگیم بر اثر خوردن چلسمه ها سیر شده. پس فقط یک توجیه برای این انرژی درونی پیدا می شود.


نتیجه گیری:


طبق آزمایشاتی که انجام شد، به این نتیجه رسیدم که آرمین که نمونه من بود طبق نظریه آقای داروین که معتقده "آغاز گونه های جدید به وسیله انتخاب های طبیعی صورت گرفته، و نتیجه آن بقای نژادهای اصلح در تنازع با بقاست" همانند زرافه ها تغییراتی سیستماتیک در ساختمان بدنش ایجاد شده و تبدیل به گونه ای از گودزیلایان شده که بر اثر یک جانشینی اندک اندک طبیعت باورش شده که آرمین یک درخته! و کم کم یاد گرفته چگونه مانند درختان عمل فوتوسنتز رو انجام بده و از طریق اون زنده بمونه. ایضاً نخو دن شبانه اش همبه خاطر ساختمان درختی بدنش قابل توجیه است. یحتمل تا نیمه های شب دی ا یدکربن محیط رو جذب کرده و ا یژن تولید می کند. و نیازی به خواب و غذای زیاد هم ندارد. و چلسمه هایی که می خورد حکم کودهای گیاهی را دارد. ایضاً شیطنت ها و انرژی وصف ناشدنیش هم به خاطر نیمه دیگر بدنش که شبیه به ساختمان بدنی گودزیلایان است قابل توجیه می شود. برخی مواقع عنان از کف داده از در و دیوار بالا می رود. طوری که هر لحظه منتظرم انرژیش تمام شود و مانند ربات ها همان جا خاموش شود. و قطع به یقین این سطح انرژی جز با فوتوسنتز قابل توجیه نیست! نتیجه آنکه آرمین یک گودزیلای دهه هشتادی است که ساختمان بدنش در نزاع با طبیعت تغییر یافته و پوست بدنش به فوتوسنتز گیاهی مجهز شده است.


***تمت***


هرگونه کپی برداری، پرینت، یا استفاده از بخشی از این مطلب بدون ذکر منبع طبق قوانین نشر شامل پیگرد قانونی واقع می گردد! حق چاپ محفوظ است!

برچسب ها : تصدیق نظریه داروینیسم با مطالعه بر روی نسل جدید - آرمین ,نمونه ,ساعت ,بدنش ,نتیجه ,توجیه ,قابل توجیه ,ساختمان بدنش ,می گیم آرمین ,جدید انسان ها ,آقای داروین
ما همه یک خانواده ایم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب



فردا صبح بالا ه یکی از این دو نامزد محترم رئیس جمهور آینده همه ایران خواهد بود.

دو نامزدی که مورد تأیید شورای نگهبان و نظام ایران بوده اند. گرچه اندک اختلاف سلیقه هایی دارند.

تحت هر شرایطی، ازفردا شنبه_30 اردیبهشت سال96_ زندگی همچنان ادامه دارد. و مهم عزت ایران است. و مهم برادری و احترام به آرای اکثربت مردم است. و مهم اتحاد و دوستی ما مردم است. و مهم این است که ما همه یک خانواده ایم. خانواده ایران.

و در نوع کوچکترش خانواده بلاگران.


شرح تصویر:

سمیرم-میدان


س.ن:

اگر در طول این مدت حرفی از بنده شنیده اید. از دستم ناراحت شده اید. دلگیر شده اید. گرچه توقع زیادی است ولی امید دارم که بر این بنده حقیر ببخشید.

یاحق

برچسب ها : ما همه یک خانواده ایم
در کتاب های تاریخ بنویسید او از سلمانی رفتن وحشت داشت.
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

همیشه خدا از اساتید سلمانی (به قول جوون های امروزی آرایشگر و به قول ما قدیمی ها دلاک) می ترسیدم. هنوز هم می ترسم. شما تیغ تیز سلمانی ها را تصور کنید،کمتر چیزی از لبه تیز و درخشان یک تیغ مخوف تر است. اصلاً انسان را بی اختیار یاد نوازش شاهرگ گردن می اندازد. اگر سلمانی هم باشید که دیگر هیچ! تیغ به هر آدم صاحبدلی که گوش هوش داشته باشد می گوید: "بیا مرا مثل آرشه ویولون به روی شاهرگش بکش. بیا، باور کن یک طوری خون فواره می زند که جگرت حال می آید." برای هر سلمانی ماهری-ولو عاقل- هیچ چیز وسوسه تر کننده از آن نیست که وقتی زیر گلوی ی را می تراشند یکهو عشقی شوند و سیب گلو را قاچ بزنند و تا شما بیایید بجنبید دیگر کار از کار گذشته است. آیا اگر به شما یک اسلحه بدهند هوس شلیک نمی کنید؟ طبیعی است که اساتید سلمانی هم دوست داشته باشند تیغ تیزشان را به یکباره در رگ گردن مشتری یا نوک قیچی را در شقیقه اش فرو کنند. برای همین است که از کودکی از سلمانی رفتن هراس داشتم. باری، هفت یا هشت سال داشتم که آقای سلمانی سر کوچه برای عید دیدنی به خانه پدربزرگ آمد. و فهمیدم که او از اقوام ماست و نیازی نیست بترسم. بخصوص که مغازه اش روبروی مغازه پدربزرگ بود. از همان هفت سالگی تا همین یک ماه پیش یادم نمیآید که برای اصلاح موی سر و صورت جای دیگری رفته باشم.اما یک ماه پیش وقتی قصد اصلاح سر و صورت را داشتم دیدم ای دل غافل! سلمانی تغییر شغل داده و همه دم و دستگاه سلمانی اش را فروخته و مغازه را پر کرده از گل و گیاه، و دیگر از آن لباس سفیدش (که مطمئنم در طول همه این سال ها یکبار هم شسته نشده بود.) خبری نیست و به جای آن یک پیراهن گل گلی آبی و یک شلوار پارچه ای مشکی به تن دارد و دستانش می لرزد و موهایش تماماً سفید شده. نشسته بود روی یک صندلی چوبی و خیابان را نگاه می کرد. از همان یک ماه قبل تا همین امروز از سلمانی رفتن فراریم. اگر روزی موهایم را شانه نکنم شبیه شخصیت پسر جنگل می شوم. در برخی نواحی پ شت اندازه شان به 8-10 سانتیمتر می رسد. گاه به این فکر می کنم که دیوانه ام! آ مگر می شود یک نفر در این سن و سال همچنان از سلمانی بترسد؟ ولی خب، خودتان به لبه تیز و درخشان تیغ سلمانی ها فکر کنید. آیا حق ندارم وحشت کنم؟

برچسب ها : در کتاب های تاریخ بنویسید او از سلمانی رفتن وحشت داشت. - سلمانی ,داشتم ,رفتن ,همین , ,سلمانی رفتن , سلمانی ,اساتید سلمانی
ما همه یک خانواده ایم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب



فردا صبح بالا ه یکی از این دو نامزد محترم رئیس جمهور آینده همه ایران خواهد بود.

دو نامزدی که مورد تأیید شورای نگهبان و نظام ایران بوده اند. گرچه اندک اختلاف سلیقه هایی دارند.

تحت هر شرایطی، ازفردا شنبه_30 اردیبهشت سال 95_ زندگی همچنان ادامه دارد. و مهم عزت ایران است. و مهم برادری و احترام به آرای اکثربت مردم است. و مهم اتحاد و دوستی ما مردم است. و مهم این است که ما همه یک خانواده ایم. خانواده ایران.

و در نوع کوچکترش خانواده بلاگران.


شرح تصویر:

سمیرم-میدان


س.ن:

اگر در طول این مدت حرفی از بنده شنیده اید. از دستم ناراحت شده اید. دلگیر شده اید. گرچه توقع زیادی است ولی امید دارم که بر این بنده حقیر ببخشید.

یاحق

برچسب ها : ما همه یک خانواده ایم
روز انتخاب
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

شب است و بین بد و بدتر از چه بگریزیم؟

گناه ماست همین انتخاب اجباری...!


لاادری همایونی




تا 2021 برای ایران!

برچسب ها : روز انتخاب
تمام نوشته ها و نا نوشته های چند روز گذشته
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

چند روز پیش توی وبلاگ مترسک این پست رو خوندم. راستش این روزا به این فکر می کنم که آیا اون جوونی که سر چار راه گل می فروشه هم حق رای داره؟ اونی که روزی 16 ساعت توی معدن کار می کنه چی؟ پیرمردی که تنها درآمدش 45تومن یارانه است و توی روستاهای اطراف ما زندگی می کنه چی؟ آیا حق رأی داره؟ یا رأی گیری هم فقط مختص یک عده خاصه؟


دو

توی وبلاگ گندم وقتی دیدم چه حامیان آقای رئیسی چه حامیان آقای علاقه مندند که با ان شالله و به یاری خدا ک داشون رأی بیاره یاد یک ضرب المثل فوتبالی افتادم که می گه: "اگر قرار بود خدا در نتایج فوتبال دخ کنه باید همه بازی ها مساوی می شد!"


سه

مورد سوم رو وقتی آقای کازیمو به این خوبی بیان کرده چرا من باید دیگه حرفی بزنم؟ هوم؟ این مورد رو:

"در تاریخ انحطاط ما، در جامعه ی بی تفکر، این که یک جوان رأی آوردن یکی از نامزدهای ریاست قوه ی مجریه را بمنزله ی رهایی از سیاهی و ظلمت و نکبت، و رأی نیاوردن او را بمثابه ی درافتادن در تاریکی و رنج و تباهی بداند نبایستی چندان غیرعادی تلقی شود. دوری از اعتدال با تاریخ جدید ما عجین است و یکی از نتایج طبعی آن دادن شأن فراتر از شأنیت واقعیِ پدیده ها به آنهاست. نمونه ای از آن همین رأی دادن در انتخابات است. تو گویی مسیر حرکت کشور -آنطور که رسانه های قدرت تمایل به القای آن دارند- بستگی تام و تمام به انتخاب رئیس قوه ی مجریه دارد. و ما چه ساده شانه خام می شویم و در بازیِ قدرت، گرفتار." لینک مطلب


چهار

راستش از اینکه می بینم برخی ک داها برای برخی از دوستان و آشنایان و ... حکم لیلی برای مجنون رو داره و به قول شاعر که می گفت: "اگر در دیده مجنون بشینی به جز خوبی لیلی نبینی" غصه ام می شه. اینکه به خاطر نبودن فلانی به بهمانی رأی بدید یک طرفه!(که با این طرز فکر هم شدیداً مشکل دارم) اینکه بهمانی رو در اندازه لیلی برای مجنون بزرگ می کنید یک طرف دیگه ماجراست.



پنج

صدا و سیمای ملی از خیلی قبلتر شمشیرش رو برای ت از رو بسته بود. ولی در حال حاضر دیگه عملاً تبدیل شده به ستاد انتخاباتی. مصداق بارزش زیرنویس بیانیه آقای قالیباف بود. و پخش چندین و چند باره آن. و امروز که اسحاق کناره گیری کرد فقط به یک اشاره گذرا بسنده شد. بقیه موارد و چگونگی پخش سخنرانی های ک داها در ای مختلف هم بماند!


شش

نامبرده نگارنده این مطلب همچنان طرفدار هیچ یک از دو جریان انتخاباتی فوق نیست. نقدهایی به ت وقت داشته و دارم. ولی می تونم ادعا کنم با سیاست های آقای خاص آبم توی یک جوی نمیره. سیاست تزریق پول بین مردم بعنوان یارانه-کارانه یا هر چیز دیگه ای جز تورم نتیجه ای برای کشور نداشته و نداره!


شش

به نظرم اگر قرار بود مردم به فرد اصلح رأی بدهند و نه به جریان غالب، آقایی که شعر "ما فرزندان ایرانیم" رو روبروی دوربین صدا و سیما خوند به مراتب رأی بیشتری داشت که متأسفانه نداره.


هفت

نامبرده نگارنده این مطلب برای این کشور اهمیت بیشتری نسبت به شما قائل نباشه اهمیت کمتری قائل نیست ولی با این حال این روزا به جای اینکه وقت خودش رو توی ستاد فلان ک دای شورای شهر یا ریاست جمهوری تلف کنه ترجیح می ده عصرا به پیاده روی بره و برای مادربزرگش از کنار جوی پونه کوهی بچینه! (تصویر از اینترنت!)


همین.

برچسب ها : تمام نوشته ها و نا نوشته های چند روز گذشته - آقای ,اینکه ,مجنون ,لیلی ,مطلب ,کشور ,نامبرده نگارنده ,برای مجنون ,لیلی برای ,قوه ی مجریه ,حامیان آقای
ما گلهای خندانیم. فرزندان ایرانیم. ایران پاک خود را مانند جان می دانیم.
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

تاریخ این ایام را

هر که خواهد خواند،

جز این سخن از ما نخواهد راند:

این نسل سر در گم،

بر توسن شه هاشان لنگ،

فرسنگ در فرسنگ

جز سوی تر تان نمی رانند

تاریخ پیش از خویش را باری نمی خوانند...

ع.شجاع پور


این برایم قابل هضم نیست که عده ای معتقدند رأیشان به فرد نیست و به آرمان ها و اعتقادها رأی می دهند. و معتقدند بر اساس گفته ها و شعارهای انقل و حمایت از محرومین است که دارند به ای رأی می دهند و اگر خلاف این اتفاق بیافتد از رأیشان برخواهند گشت و مخالف ای خواهند شد. و معتقدند اگر ای از راهش بازگشت و دروغ گفت مقصر این ها نیستند. مقصر آقای ای است.

برایم قابل هضم نیست! قابل هضم نیست! قابل هضم نیست و معتقدم این ها همان «خسر الدنیا و الا ة» هستند. ابتدای هشت سال ت گدشته همین ها را گفتند. و پس از هشت سال از ایشان بازگشتند! ولی آیا کشور هم به هشت سال قبلش بازگشت؟ خیر! اگر حافظه قوی ندارند نمی دانم! ولی من یادم نرفته که خسارتی را که آقای به کشور زد کمتر از جنگ تحمیلی نبود. حالم بد است. می روم سطح آب نفس بگیرم! روزتان خوش.

فردا و پس فردا که بگذرد سرنوشت چهارسال آینده کشور مشخص می شود امیدوارم در پایان آن چهارسال پیش وجدان خودتان شرمنده نباشید. «خسر الدنیا و الا ة» نباشید!


+نظرات باز است ولی نظرات را جواب نمی دهم!

برچسب ها : ما گلهای خندانیم. فرزندان ایرانیم. ایران پاک خود را مانند جان می دانیم. - ای ,قابل ,کشور ,معتقدند ,نیست قابل ,برایم قابل
بیست و پنج اردیبهشت بزرگداشت ابولقاسم فردوسی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

بیست و پنجم اردیبهشت، روز بزرگداشت ابولقاسم فردوسی عزیز هست.

قطعه زیر را بشنوید. شاهنامه خوانی، با صدای شهرام ناظری عزیز:


دریافت (5مگابایت)

و بعد اگر دوست داشتید این دو پایین را در آپارات ببینید. (فایل شان را در کانال آرشیویجات هم گذاشته ام اگر دسترسی به آپارات ندارید.)

قسمت اول (24مگابایت)

قسمت دوم(24مگابایت)

داستان گذر سیاوش از آتش است که توسط یک کارگردان تاجیکی در نزدیک به 40 سال قبل ساخته شده است! و بعد از دیدنشان به این فکر کنید که چرا فردوسی هم در قرن چهار و پنج و هم در قرن حاضر باید مظلوم باشد. آنقدر مظلوم که از هر کدام از ما بپرسید بعید می دانم لااقل 20بیت از شاهنامه اش را حفظ باشیم. ساختن و معرفی اش به جهان و جهانیان بماند!

برچسب ها : بیست و پنج اردیبهشت بزرگداشت ابولقاسم فردوسی - فایل ,فردوسی ,ابولقاسم فردوسی ,بزرگداشت ابولقاسم ,بزرگداشت ابولقاسم فردوسی
مادربزرگ دیپلمات
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

مادربزرگ امشب دیگه خونش از این حجم تبلیغات تلوزیونی ک داهای ریاست جمهوری به جوش اومد و گله مند بود از اینکه چرا تلوزیون چند وقتی هست سریال درست و حس نداره و بیشتر مواقع داره اون مجری کت و شلوار پوش که از وسط گل و بوته و حتی جوی آب بیرون می پره و میگه: "رأی من رأی تو رأی شما، همه با هم! من تو او ما شما آنها ایشان، حماسه ای دیگه، یک بار دیگه، با هم دیگه، میریم، کجا، پای صندوقای رأی، که چی، که رای بدیم." رو نشون می ده.

خلاصه که بعد از اینکه از خج صدا و سیمای گرامی درست و حس در اومده می گه: چرا مثل قدیما نیست؟ قدیما یک رئیس جمهور انتخاب می همیشه رئیس جمهور بود! 0_o

بعد از چند ثانیه که سکوت عجیب ما رو دیده ادامه می ده که: خد امرز شاه رو میگم. یکبار مثل بچه آدم رئیس جمهور شد. اینقدر هم هر روز هر روز مردم رو علاف نمی کرد و نمی گفت بیاید رای بدید. چرا مثل همون موقع نیست؟

ما 0_o

صدا و سیما 0_o

دموکراسی تو روز روشن 0_o

ت 0_o

نوه خد امرز رضاشاه خائن 0_o

40سال انقلاب و آرمان 0_o


مادربزرگ دیپلمات داشتیم وقتی مادربزرگ دیپلمات مد نبود!



س.ن:

+ به شخصه تا الآن اعلام ن به چه ی رأی خواهم داد. به ت وقت نقدهایی رو وارد می دونم. ولی به نظرم نقدهایی که درحال حاضر به ت وقت می شه زیاد هم درست نیست. کمی هم با انصاف باشیم.

برچسب ها : مادربزرگ دیپلمات - مادربزرگ , ت ,دیپلمات ,جمهور ,رئیس ,درست ,مادربزرگ دیپلمات ,رئیس جمهور
"پیرمردی خارج از گود انتخابات" یا "بس که دندان گذاشتم رویش جگرم درد می کند بدجور"
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
سال اول کارشناسی یک هم اتاقی داشتیم که از لحاظ آبم با او توی یک جوی نمی رفت. آن اوایل هم کله مان داغ بود و به قول پدربزرگ مرحوم مغز خورده بودیم! خلاصه میانمان شکرآب شد و در تمام آن چهار سال جز یک سلام و احوال پرسی کاری به کار هم نداشتیم(لااقل من کاری به کارش نداشتم. بماند که وی چه کارها که نکرد و چه سنگ ها که به سمت ما نپراکند! بماند.) و این گونه شد که رفیقی که از خیلی لحاظ ها با هم توافق داشتیم. و شاید می توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم را به راحتی از دست دادم.

داخل همین وبلاگ هم یکبار مطلبی نوشتم پیرامون انرژی هسته ای( با معلوماتی که دارم می دانستم که حق می گویم.) ولی به خاطر همان مطلب دوستی از همین دوستان بلاگر از من رنجید و مدت ها رابطه مان تیره و تار بود.(اگر این متن را می‎خوانی سلام!) این است که تمام این روزها با اینکه حرف بسیاری برای زدن داشته ام ولی دندان روی جگر گذاشته و ترجیح دادم همان شعر و ادبیات را بچسبم و بیخیال سیاست شوم. با آنکه سه بار نزدیک به 2 صفحه ی تمام مطلب نوشتم در نهایت پیش نویسشان . و از انتشارشان گذشتم. یکبار حتی تصمیم گرفتم تا بعد از انتخابات بلاگستان را ترک کنم. زیرا با تمام حرف هایی که بود دوست نداشتم ی از من به خاطر یک اختلاف ساده رنجیده خاطر شود. هنوز هم این را دوست ندارم.

بعنوان پیرمردی که چهار دندان بیشتر از شما پوسانده است و عنقریب است که کارش به دندان بکشد شما بلاگران جوان (که همانند نوه هایم برایم عزیز هستید) را نصیحت می کنم که در این یکی دو هفته پایانی از دعواهای انتخاباتی چشم بپوشانید. یا اگر قصد چشم پوشی ندارید.(شاید بعنوان یک احساس وظیفه) لااقل همه ی حواستان باشد که چه می گویید. به یکدیگر بد اخلاقی نکنید. تهمت نزنید. بخصوص حرمت کوچکتری بزرگتری را رعایت کنید و بدانید اختلاف سلیقه همیشه بوده. پس اگر با ی اختلاف سلیقه دارید با احترام با یکدیگر بحث کنید. و در پایان یادتان باشد بعد از این دو هفته هر کدام از شش ک دای فوق هم که برنده انتخابات باشند زندگی همچنان جریان دارد و دوستی ها و عهد اخوت ها در بلاگستان همچنان به قوت خود باقیست.


بیت:
جوانا سر متاب از پند پیران
که پند پیر از بخت جوان به!


برایم مهم نیست پس از خواندن این مطلب در مورد من چه فکر می‎کنید. اما برایم تک تک شما دوستان و بلاگران مهم هستید.


امضاء
پیرمردی که دوست ندارد روابط بلاگستان تیره و تار شود

برچسب ها : "پیرمردی خارج از گود انتخابات" یا "بس که دندان گذاشتم رویش جگرم درد می کند بدجور" - تمام ,دندان ,دوست ,اختلاف ,پیرمردی ,بلاگستان ,اختلاف سلیقه
بیست و پنج اردیبهشت بزرگداشت ابولقاسم فردوسی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


بیست و پنجم اردیبهشت، روز بزرگداشت ابولقاسم فردوسی عزیز هست.


قطعه زیر را بشنوید. شاهنامه خوانی، با صدای شهرام ناظری عزیز:



دریافت


و بعد اگر دوست داشتید این دو پایین را در آپارات ببینید. (فایل شان را در کانال آرشیویجات هم گذاشته ام اگر دسترسی به آپارات ندارید.)

قسمت اول

قسمت دوم


داستان گذر سیاوش از آتش است که توسط یک کارگردان تاجیکی در نزدیک به 40 سال قبل ساخته شده است! و بعد از دیدنشان به این فکر کنید که چرا فردوسی هم در قرن چهار و پنج و هم در قرن حاضر باید مظلوم باشد. آنقدر مظلوم که از هر کدام از ما بپرسید بعید می دانم لااقل 20بیت از شاهنامه اش را حفظ باشیم. ساختن و معرفی اش به جهان و جهانیان بماند!

برچسب ها : بیست و پنج اردیبهشت بزرگداشت ابولقاسم فردوسی - فایل ,فردوسی ,ابولقاسم فردوسی ,بزرگداشت ابولقاسم ,بزرگداشت ابولقاسم فردوسی
یک جرعه کتاب
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

یک جایی می خواندم هر کت حرفی برای گفتن دارد که مختص شماست. کافی است تفعلی بزنید و صفحه ای که باز می شود را بخوانید.

کتاب را در دست گرفتم و باز . این شعر آمد:


هرچه کبوتر و برگ زیتون و پارچه سفید بود

شاعران ما، ج شعر صلح د....

مانده ام چه کار کنم؟

.......................................................

بر می خیزم به جای شعر

تمام پرچم های جهان را

در وایت می خوابانم.


"اکبر ا یر"

"گزینه اشعار طنز فرانو"

"نشر مروارید"

نتیجه تصویری برای گزینه اشعار طنز فرانو



+شعر فَرا نو را بهتر بشناسید.



س.ن:

روایت داریم از غیر معصوم که زکات کتاب خوب معرفی آن به دیگران است.(نام راوی یادم نیست!) به همین دلیل چند کت که به تازگی یدم را سعی می کنم به بهترین نحو معرفی کنم. باشد که زکاتش پرداخت شود.


برچسب ها : یک جرعه کتاب - کتاب
یک جرعه کتاب-2
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

کت که این هفته قصد معرفیش را دارم کتاب "طنز و تراژدی" اثر آقای "بهاءالدین مشاهی" است. این کتاب در بخش هایی به برّرسی همبستگی طنز و تراژدی و یک نوع دو احساسی بین آن دو می پردازد. و در بخش های دیگر مقالات و حکایات طنز آقای مشاهی را شامل می شود که برخی از آن ها در مجلات گل آقا به چاپ رسیده اند. بخشی که در پاییین می آورم قسمت هایی است از مقاله ای با نام طنزهای پارادو ی:


نتیجه تصویری برای طنز و تراژدی بهائ الدین مشاهی



ابتدا تعریف پارادو و رابطه آن با طنز:

"از نظرگاه فنی(منطقی/معنا شناختی/ فلسفی) پارادو عبارت است از (به ندرت یک و غالباً) دو گزاره ی متناقض وار، یعنی گزاره هایی که جمع مفهوم یا مصداق آن ها، در ذهن یا در واقعیت خارجی، ممکن نیست."

..."بعضی از طنزها هست که پارادو ی یا به نوعی متناقض نماست. ع ش هم صادق است. یعنی بعضی از پارادو ها یا پارادو واره ها هم هست که طنز(گونه ای) از ضعیف تا قوی در بر دارد. پس رابطه ی منطقی آن ها می شود: عموم و خصوص مِن وجه"


و در ادامه "می رویم به سراغ نقل بعضی از طنزهای پارادو ی تا شاید خستگی تان بر طرف شود:"


7- در کتاب طنز آمیز و خوش تدوین "چنین د بزرگان" ترجمه و تحریر جناب نجف دریابندری، مترجم چنین جمله ای آورده است: دکیانوس، امپراطور روم، در بسیاری لشکرکشی هایش پیروز شد، و چنین و چنان کرد و سرانجام به علت مرگ در گذشت!(نقل به معنی)


8- یکی می گفت برای پولدار شدن در این دوره و زمانه، بهترین راه این است که آدم بیش از حد لازم و کافی پول داشته باشد.

(تقصیر خودم نیست ناخودآگاه ذهنم با توجه به جو موجود می رود سمت دختر و پسرشهردار و ...)


11-در همین د.د.ت. و یکی دیگر از "یوم العلما"ها که داشتیم شاعر جوانی که گوش هایی شنوا برای شعرخوانی اش یافته بود، با هیجان و به شیوه ای غرّا و برّا شعری(قصیده ای/ غزلی) برای جمع حاضر خواند. پس از پایان شعر او، سکوتی کوتاه اما سنگین در میان آمد. طبعاً شاعر گران مایه انتظار بازت ، بازخوردی، اظهار نظری داشت. در چنین موقع و موقعیتی بود که کامران فانی گفت "عینِ شعر خوب است." و همه از بلاتکلیفی و رندانگی این نقدالشعر او خندیدند.

(این یکی هم مرا یاد این پست انداخت.)


15- همین سعدی افصح المتکلمین حکایت مرد فاسق فاجری را نقل می کند که گناه کبیره ی منکری مرتکب شده بود. حاکم شهر/شرع دستور داد که او را از بالای قصر- که بسیار مرتفع و مرگبار بود- پایین بیندازند. گنا ار که مرگ را در یک قدمی خود می دید، مذبوحانه پرسید: این کار چه فایده ای دارد؟ حاکم گفت : برای اینکه عبرت مردم شود. محکوم گفت: قربان مردم که گناهی نکرده اند. منم که گنا ارم؛ یکی از مردم را از بالای قصر به پایین بیندازید که مایه ی عبرت من شود.

(خج نکشید بیاید بگوید این مورد هم است و ما را یاد مفسدان این دوره زمانه می اندازد که دوست دارند ما را مجازات کنند تا مایه عبرتشان شویم! گیری افتادیم.)


17- یکی از ان یا استانداران زمان رضاشاه فعالیت های عمرانی سال را برای او گزارش وار بیان می کرد؛ و به عنوان آ ین مورد، چنین توضیح داد: کشیدن جاده ی شوسه بین قزوین-زنجان و بالع !

(البته که این دست گزارشات مخصوص زمان رضا شاه خد امرز بود وگرنه بعد از انقلاب آمارهای اینچنینی را اصلاً شاهد نیستیم.)


29- باز از ملانصرالدین نقل است که یکی از طرفین دعوا برای دادخواهی پیش او آمد. حرف و حدیثش را زد. ملا شنید و گفت:انصافاً حق با توست. مدتی بعد طرف دیگر دعوا نزد او آمد و عرض حال کرد. ملا حرف های او را به دقت شنید و گفت: تو هم حق داری. در این اثنا ناظر بی طرفی که شاهد ماجرا بود، ناچار از دخ شد و گفت قربان این که نمی شود که هر دوی آنها حق داشته باشند. ملا بی اختیار گفت: تو هم حق داری.

(باور کنید قصد برداشت ندارم! ولی باز ذهنم می رود سمت مناظرات این چند هفته. دست خودم که نیست. اگر زورتان می رسد ذهنم را ببندید.)



"بهاءالدین مشاهی"

"طنز و تراژدی"

"انتشارات ناهید"

+ ید از فیدیبو


باری، این پست نیز در ادامه همان پست معرفی کتاب هایی است که از شهرآفتاب به چنگ این بنده نگارنده افتاده اند. و همانطور که قبلتر نیز گفتم زکات کتاب خوب معرفی آن است.

اگر دوست داشتید ب ید و بخوانید و اگر لذتی حاصل شد دعایی هم به جان ما ید.

و اینکه مشخص است در بین افاضت بنده هم یک سری اضافات داشتم که به رنگ سبز مشخص شده و نتیجه سه ساعت دیدن مناظره آنهم به اجبار است. و الحق که اضافه است.

برچسب ها : یک جرعه کتاب-2 - کتاب ,چنین , ,مردم ,ذهنم ,پارادو ,طنزهای پارادو ی ,بهاءالدین مشاهی
"پیرمردی خارج از گود انتخابات" یا "بس که دندان گذاشتم رویش جگرم درد می کند بدجور"
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
سال اول کارشناسی یک هم اتاقی داشتیم که از لحاظ آبم با او توی یک جوی نمی رفت. آن اوایل هم کله مان داغ بود و به قول پدربزرگ مرحوم مغز خورده بودیم! خلاصه میانمان شکرآب شد و در تمام آن چهار سال جز یک سلام و احوال پرسی کاری به کار هم نداشتیم(لااقل من کاری به کارش نداشتم. بماند که وی چه کارها که نکرد و چه سنگ ها که به سمت ما نپراکند! بماند.) و این گونه شد که رفیقی که از خیلی لحاظ ها با هم توافق داشتیم. و شاید می توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم را به راحتی از دست دادم.

داخل همین وبلاگ هم یکبار مطلبی نوشتم پیرامون انرژی هسته ای( با معلوماتی که دارم می دانستم که حق می گویم.) ولی به خاطر همان مطلب دوستی از همین دوستان بلاگر از من رنجید و مدت ها رابطه مان تیره و تار بود. این است که تمام این روزها با اینکه حرف بسیاری برای زدن داشته ام ولی دندان روی جگر گذاشته و ترجیح دادم همان شعر و ادبیات را بچسبم و بیخیال سیاست شوم. با آنکه سه بار نزدیک به 2 صفحه ی تمام مطلب نوشتم در نهایت پیش نویسشان . و از انتشارشان گذشتم. یکبار حتی تصمیم گرفتم تا بعد از انتخابات بلاگستان را ترک کنم. زیرا با تمام حرف هایی که بود دوست نداشتم ی از من به خاطر یک اختلاف ساده رنجیده خاطر شود. هنوز هم این را دوست ندارم.

بعنوان پیرمردی که چهار دندان بیشتر از شما پوسانده است و عنقریب است که کارش به دندان بکشد شما بلاگران جوان (که همانند نوه هایم برایم عزیز هستید) را نصیحت می کنم که در این یکی دو هفته پایانی از دعواهای انتخاباتی چشم بپوشانید. یا اگر قصد چشم پوشی ندارید.(شاید بعنوان یک احساس وظیفه) لااقل همه ی حواستان باشد که چه می گویید. به یکدیگر بد اخلاقی نکنید. تهمت نزنید. بخصوص حرمت کوچکتری بزرگتری را رعایت کنید و بدانید اختلاف سلیقه همیشه بوده. پس اگر با ی اختلاف سلیقه دارید با احترام با یکدیگر بحث کنید. و در پایان یادتان باشد بعد از این دو هفته هر کدام از شش ک دای فوق هم که برنده انتخابات باشند زندگی همچنان جریان دارد و دوستی ها و عهد اخوت ها در بلاگستان همچنان به قوت خود باقیست.


بیت:
جوانا سر متاب از پند پیران
که پند پیر از بخت جوان به!


برایم مهم نیست پس از خواندن این مطلب در مورد من چه فکر می‎کنید. اما برایم تک تک شما دوستان و بلاگران مهم هستید.


امضاء
پیرمردی که دوست ندارد روابط بلاگستان تیره و تار شود

برچسب ها : "پیرمردی خارج از گود انتخابات" یا "بس که دندان گذاشتم رویش جگرم درد می کند بدجور" - تمام ,دندان ,دوست ,اختلاف ,پیرمردی ,بلاگستان ,اختلاف سلیقه
اشتیاق تو مرا سوخت... کجایی؟ باز آ!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

ظهورکن!

که به تنگ آمدیم از تزویر...


ز دستِ منتظرانت خلاص کن مارا!




ک بیت ها بی مخاطب این هفته خاص ترین مخاطب را دارد.

باشد که مورد پسند واقع شود.

عیدتان مبارک.


برچسب ها : اشتیاق تو مرا سوخت... کجایی؟ باز آ!
طنزنوشته های موردی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

طنز اندر یک:

چند روز پیش یکی از اقوام دورمان فوت کرد، روز ترحیم اعلامیه هایش را بر دیوار مسجد دیدم، نوشته بود "با کمال تأسف کربلایی لاادری همایونی به لقاء الله پیوست." راستش شک ندارم اگر آن مرحوم به لقاء الله پیوسته باشد(ان شالله) اتفاقاً بسی شاد و شاکر است. پس دیگر نوشتن این با کمال تأسف چیست؟ مگر این نیست که اغلب ما ایرانی ها(نزدیک 98درصدمان لااقل) موقع جدا شدن از یکدیگر می گوییم: "خدا حافظتان" یا "در امان خدا" یا اگر بخواهیم عربی دانیمان را به رخ بکشیم می گوییم، "فی امان الله" آیا این نیست که امان خدا بهترین امان است و لااقل مومنان و مسلمانان دقیقاً خواهان آن هستند؟ چگونه است که اینجا این حرف را می گوییم و آنجا می نویسیم در کمال تأسف؟ آیا روح مرحوم حق ندارد دلش از دست ورثه خون باشد که چرا نوشته اند "در کمال تأسف به لقاء الله پیوست؟"


طنز اندر دو:

در رابطه با انتخابات چند روز پیش قول داده بودم اگر پرسپولیس بازی را برد و به مرحله بعد صعود کرد حتماً در انتخابات شرکت کنم.(سطح دغدغه ما تا همین قدر می رسد! مقصر ما نیستیم.) راستش حالا مثل زرافه در شاخ و برگ درخت گیر کرده ام. نمی دانم باید به چه ی رأی دهم. چه می شد اگر سایت دیجی کالا که ماشالله همه چیز هم دارد بیاید ک داهای ریاست جمهوری را هم موجود کند؟ بلکه برویم گزینه مقایسه اش را بزنیم و امکانات هر ک دا را نسبت به دیگری بسنجیم بلکه به یک نتیجه ی معقولانه ای رسیدیم! وگرنه از این وعده و وعیدها و مناظرات که آبی گرم نمی شود.


طنز اندر سه:

اگر سوال تان این است که این روزها این بنده نگارنده به چه کاری مشغول است باید بگویم به مسافرکشی علمی! و اگر سو ان این است که مسافرکشی علمی چیست؟ باید بگویم کلمه ای است که به تازگی به دایره لغات زبان و ادبیات فارسی افزوده شده برای توضیحات بیشتر ارجاعتان می دهم به بهاءالدین مشاهی و مقاله ای که با همین نام سال ها پیش نوشته و در نشریه گل آقای مرحوم به طبع رسیده بود. پس زحمت یافتنش با خودتان!


طنز اندر چهار

این مسی ایرانی را دیده اید؟(اگر ندیده اید خودتان گوگل کنید) همان شخصی که وقتی پدرش یک پیراهن شماره ده بارسلونا برایش ید تازه فهمید بسیار شبیه مسی آرژانتینی است. البته با چند ده کیلو چربی اضافه! و نبوغی که ندارد. اینکه چرا یک نفر فقط به خاطر شباهت ظاهری اش به یک نفر دیگر اینقدر معروف می شود بماند! اینکه مردم ما دنبال سوژه پروری و قهرمان پروری هستند هم بماند. اما اینکه پلیس گرانقدر کشورمان این فرد را به جرم ایجاد هرج و مرج دستگیر کرده است هم... بماند! اصلاً به ما چه ربطی دارد؟ ما از بچگی نداشتیم که بخواهد دم داشته باشد!



طنز اندر پنج

این مورد آ کمی جدی تر از موارد قبل است (شاید هم خیلی!) جایی می خواندم که از چمران سوال شد: " تقوا بالاتر باشد یا تخصص؟" و پاسخ داد: "تقوا، ولی اگر شخصی تخصص کاری را نداشته باشد و منصبی را بپذیرد قطعا انسان بی تقوایی ست!"

هرگونه برداشت ، اجتماعی، فرهنگی، هنری و ... از این مورد آ که احتمالاً تنها حرف حساب این بنده نگارنده در این پست بود با ذکر منبع آزاد است!

برچسب ها : طنزنوشته های موردی - اندر ,امان ,الله ,کمال ,بماند , ,کمال تأسف ,لقاء الله ,مسافرکشی علمی ,بنده نگارنده ,باید بگویم
شعر می گویم و معنی ز خدا می طلبم!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

شعر اول:


من امروز
یک ژیان دیدم در خیابان
که اگر نمی دیدمش،
خب، من امروز
یک ژیان ندیده بودم در خیابان.



شعر دوم:


بعضی وقتا
باید سر زد به سفره ها
شاید یه جایی شون باز شده باشه
یا سوراخ
و نونا
بخصوص لواشا در حال خشک شدن باشن
طفلکیا
گناه ن که بربری نشدن
یا سنگک،
ظریفن!



شعر سوم:

یا وپف می کنی توی خواب
یا نمی کنی دیگه
جز اینه؟
هان؟
مثل همین چند خط
یا شعر هست به نظرت یا نیست
می فهمی که.


شعر چهارم:

با زنم
نشسته ایم و خاطرات مشترکمون رو مرور می کنیم
اون وقتایی که
اتوبوسای واحد هر پونزده دقیقه در میون
توقف می توی هر ایستگاه
از فردا
قراره اتوبوسای واحد
هر ۱۰ دقیقه در میون توقف کنن توی هر ایستگاه


من ترجیح می دم سکوت کنم و صحنه رو ترک کنم! خود اشعار و عنوان مطلب گویاست!

هشتگ نشر چشمه
هشتگ غورماقه ای روی تیفال
برچسب ها : شعر می گویم و معنی ز خدا می طلبم! - امروزیک ژیان
طنزنوشته های موردی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

طنز اندر یک:

چند روز پیش یکی از اقوام دورمان فوت کرد، روز ترحیم اعلامیه هایش را بر دیوار مسجد دیدم، نوشته بود "با کمال تأسف کربلایی لاادری همایونی به لقاء الله پیوست." راستش شک ندارم اگر آن مرحوم به لقاء الله پیوسته باشد(ان شالله) اتفاقاً بسی شاد و شاکر است. پس دیگر نوشتن این با کمال تأسف چیست؟ مگر این نیست که اغلب ما ایرانی ها(نزدیک 98درصدمان لااقل) موقع جدا شدن از یکدیگر می گوییم: "خدا حافظتان" یا "در امان خدا" یا اگر بخواهیم عربی دانیمان را به رخ بکشیم می گوییم، "فی امان الله" آیا این نیست که امان خدا بهترین امان است و لااقل مومنان و مسلمانان دقیقاً خواهان آن هستند؟ چگونه است که اینجا این حرف را می گوییم و آنجا می نویسیم در کمال تأسف؟ آیا روح مرحوم حق ندارد دلش از دست ورثه خون باشد که چرا نوشته اند "در کمال تأسف به لقاء الله پیوست؟"


طنز اندر دو:

در رابطه با انتخابات چند روز پیش قول داده بودم اگر پرسپولیس بازی را برد و به مرحله بعد صعود کرد حتماً در انتخابات شرکت کنم.(سطح دغدغه ما تا همین قدر می رسد! مقصر ما نیستیم.) راستش حالا مثل زرافه در شاخ و برگ درخت گیر کرده ام. نمی دانم باید به چه ی رأی دهم. چه می شد اگر سایت دیجی کالا که ماشالله همه چیز هم دارد بیاید ک داهای ریاست جمهوری را هم موجود کند؟ بلکه برویم گزینه مقایسه اش را بزنیم و امکانات هر ک دا را نسبت به دیگری بسنجیم بلکه به یک نتیجه ی معقولانه ای رسیدیم! وگرنه از این وعده و وعیدها و مناظرات که آبی گرم نمی شود.


طنز اندر سه:

اگر سوال تان این است که این روزها این بنده نگارنده به چه کاری مشغول است باید بگویم به مسافرکشی علمی! و اگر سو ان این است که مسافرکشی علمی چیست؟ باید بگویم کلمه ای است که به تازگی به دایره لغات زبان و ادبیات فارسی افزوده شده برای توضیحات بیشتر ارجاعتان می دهم به بهاءالدین مشاهی و مقاله ای که با همین نام سال ها پیش نوشته و در نشریه گل آقای مرحوم به طبع رسیده بود. پس زحمت یافتنش با خودتان!


طنز اندر چهار

این مسی ایرانی را دیده اید؟(اگر ندیده اید خودتان گوگل کنید) همان شخصی که وقتی پدرش یک پیراهن شماره ده بارسلونا برایش ید تازه فهمید بسیار شبیه مسی آرژانتینی است. البته با چند ده کیلو چربی اضافه! و نبوغی که ندارد. اینکه چرا یک نفر فقط به خاطر شباهت ظاهری اش به یک نفر دیگر اینقدر معروف می شود بماند! اینکه مردم ما دنبال سوژه پروری و قهرمان پروری هستند هم بماند. اما اینکه پلیس گرانقدر کشورمان این فرد را به جرم ایجاد هرج و مرج دستگیر کرده است هم... بماند! اصلاً به ما چه ربطی دارد؟ ما از بچگی نداشتیم که بخواهد دم داشته باشد!



طنز اندر پنج

این مورد آ کمی جدی تر از موارد قبل است (شاید هم خیلی!) جایی می خواندم که از چمران سوال شد، تقوا بالاتر باشد یا تخصص؟ و پاسخ داد: "تقوا، ولی اگر شخصی تخصص کاری را نداشته باشد و منصبی را بپذیرد قطعا انسان بی تقوایی ست!"

هرگونه برداشت اجتماعی فرهنگی هنری و ... از این مورد آ که احتمالاً تنها حرف حساب این بنده نگارنده در این پست بود با ذکر منبع آزاد است!

برچسب ها : طنزنوشته های موردی - اندر ,امان ,الله ,کمال ,بماند , ,کمال تأسف ,لقاء الله ,مسافرکشی علمی ,بنده نگارنده ,باید بگویم
چگونه آقاگل را در نمایشگاه پیدا کنیم-2
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

دوستانی که معتقدند با این مشخصات من قابل شناسایی نیستم یک تماسی با آقای صالحی ی فرهنگ و ارشاد بگیرند که امروز تقریباً ساعت دوازده ظهر به قصد دیدار با این بنده نگارنده به شهر آفتاب آمده بود و در انتشارات سوره مهر این جانب را شناسایی کرد! البته خبرنگاران عزیز دور ایشان را گرفته و نگذاشتند دو کلمه با هم اختلاط کنیم. خبرنگار واحد مرکزی خبر نیز بنده را شناسایی کرد و مصاحبه ای با بنده انجام داد. بنده هم با نظراتی گهربار مستفیذشون نمودم!

یک مورد هم ساعت چهار عصر شناسایی شدم. که بعد می گویم که بود و چه شد.


خلاصه کلام اگر فردا در نمایشگاه حضور دارید شاید این آ ین فرصت دیدار با آقاگل بیان در تمام طول عمرتان باشد. عصر فردا هم نمایشگاه خواهم بود. با یک تی نارنجی رنگ، کوله لپتاپی مشکی، شلوار مشکی و قد 185سانتیمتری!

برچسب ها : چگونه آقاگل را در نمایشگاه پیدا کنیم-2 - بنده ,شناسایی
سفرنامه شهرآفتاب
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

"این پست در بین راه و در مسیر تهران-کاشان در دفترچه یادداشت این جانب نوشته و سپس در خانه تایپ شده است. پیشاپیش اگر مشکل نگارشی داشت و اگر حوصله تان را سر برد عذرخواهم."

ادامه مطلب
برچسب ها : سفرنامه شهرآفتاب
#معرفی_کتاب
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

یک جایی می خواندم هر کت حرفی برای گفتن دارد که مختص شماست. کافی است تفعلی بزنید و صفحه ای که باز می شود را بخوانید.

کتاب را در دست گرفتم و باز . این شعر آمد:


هرچه کبوتر و برگ زیتون و پارچه سفید بود

شاعران ما، ج شعر صلح د....

مانده ام چه کار کنم؟

.......................................................

بر می خیزم به جای شعر

تمام پرچم های جهان را

در وایت می خوابانم.


"اکبر ا یر"

"گزینه اشعار طنز فرانو"

"نشر مروارید"

نتیجه تصویری برای گزینه اشعار طنز فرانو



+شعر فَرا نو را بهتر بشناسید.



س.ن:

روایت داریم از غیر معصوم که زکات کتاب خوب معرفی آن به دیگران است.(نام راوی یادم نیست!) به همین دلیل چند کت که به تازگی یدم را سعی می کنم به بهترین نحو معرفی کنم. باشد که زکاتش پرداخت شود.


برچسب ها : #معرفی_کتاب - معرفی ,کتاب
استعلاجی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

یکی دیگر از ویژگی های وبلاگ این است که به خودت نمی توانی این اجازه را بدهی که هر ایده خام و نپخته ای را منتشر کنی.(از خام نویسی متنفرم!) این است که با این فکر مشوش و مغشوش همان ننویسم بهتر است. لااقل برای یک مدت چند روزه به مرخصی استعلاجی بروم. آنقدر که از این تشویش های فکری خلاصی پیدا کنم. و وقتی به "ر" می شم تا "رشت" نروم و به "رضا شاه" نرسم و "رفوزه" نشوم.


باری، اگر از دست نوشته های این بنده نگارنده به تنگ آمده بودید که خب خوش به ح ان زیرا چند روزی را در امانید. و اگر نه که اینجا داخل کانال آرشیویجات همچنان هستم. اگر دوست داشتید به قول مادربزرگ قدم رنجه کنید. (کانال های تلگرامی ازآن خارجی هاست ایرادی ندارد اگر خام بنویسم! اصلاً زیادشان هم هست.)



خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان

و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد...

"محمدکاظم کاظمی"


لینک کانال:

[email protected]

برچسب ها : استعلاجی - کانال
اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


آنگاه آموزگاری گفت: با ما از آموزش سخن بگو.

و او گفت: هیچ نمی تواند چیزی را بر شما آشکار کند مگر آنچه را که در سحرگاه دانش شما نیم ه بوده باشد.

آموزگاری که در سایه معبد در میان شاگردانش راه می رود از دانش خود چیزی به آن ها نمی دهد. از ایمان خود و از مهر خود می دهد.

اگر به راستی دانا باشد، از شما نمی خواهد که به خانه دانش او در آیید، شما را به آستانه ذهن شما راهبری می کند.

ستاره شناس می تواند از دریافت خود در باره افلاک با شما سخن بگوید اما نمی تواند دریافت خود را به شما بدهد.

آوازه خوان می تواند از آهنگی که در سراسر فضا مترنم است ترانه ای برای شما بخواند، اما نمی تواند گوشی بدهد که آن آهنگ را می گیرد. یا ص که آن را باز می سازد.

و آن که در دانش اعداد است می تواند برای شما از جهان وزن ها و اندازه ها سخن بگوید ولی نمی تواند شما را به آن جهان ببرد زیرا که بینش یک فرد بال هایش را به فرد دیگری نمی دهد.

و همان گونه که یکایک شما در دانش خداوند تنها هستید، یکایک شما در دانش خود از خداوند و دریافت خود از زمین تنها خواهید بود.

" "

"جبران خلیل جبران"




س.ن1- ع از اینستاگرام آقا معلم بیان، از جمله معلمان عاشق.

س.ن 2- به تازگی متوجه شدم آدم ها دو دسته هستند. یا معلم هستند. یا نمی دونند که معلم هستند. پس روز همگی مبارک باشه.

س.ن3 به طور خاص تبریک به چند تن از دوستان خوبم که کارشون و عشقشون همیشه معلمی است:

آقا معلم(مهرجان)

آقای سه نقطه

فاطمه خانم وبلاگ خانه من

آقا مهدی

امیدوارم هرجایی هستید سرتون سبز و دلتون شاد و همواره موفق و موید و مظفر و منصور باشید و دانش آموزاتون عاشقتون باشند.

برچسب ها : اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است... - دانش ,نمی تواند ,معلم ,می تواند ,دریافت
چگونه آقاگل را در نمایشگاه پیدا کنیم؟
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

احتمالاً اونی که فردا پیرهن قرمز پوشیده همراه با شلوار پارچه ای مشکی و قدش حدود صد و هشتاد و پنج سانتیمتره و توی غرفه های نمایشگاه کتاب قدم می زنه منم!



برچسب ها : چگونه آقاگل را در نمایشگاه پیدا کنیم؟
سپیدرود عشق بی پایان
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نتیجه تصویری برای سپیدرود بخشکد ماهی ها میمیرند


گر سپیدرود بخشکد...

ماهی ها می میرند


چقدر خوبه این شعار و چقدر خوبه این تیم و تماشاگرانش. و چقدر خوبه این اسم: سپیدرود رشت

انگاری یک نسیم خنک از دریای خزر می خوره توی صورتت.

تیمی که همه این سال ها با عشقِ مردمش بوده که زنده است. تیمی که تا دسته چهارم هم رفت. ولی تسلیم نشد، موند و مبارزه کرد. و امروز پس از سال ها تلاش به لیگ برتر رسید.

سپیدرود برای من نماد و الگوی تلاش و مبارزه است برای رسیدن به هدف.


اگر تیمی باشه به غیر از پرسپولیس که دوست داشته باشم طرفدارش بشم این تیم سپیدرود رشت هست قطعاً. "سپید رود عشق بی پایان"

برچسب ها : سپیدرود عشق بی پایان - سپیدرود ,تیمی ,چقدر ,خوبه ,چقدر خوبه
اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


آنگاه آموزگاری گفت: با ما از آموزش سخن بگو.

و او گفت: هیچ نمی تواند چیزی را بر شما آشکار کند مگر آنچه را که در سحرگاه دانش شما نیم ه بوده باشد.

آموزگاری که در سایه معبد در میان شاگردانش راه می رود از دانش خود چیزی به آن ها نمی دهد. از ایمان خود و از مهر خود می دهد.

اگر به راستی دانا باشد، از شما نمی خواهد که به خانه دانش او در آیید، شما را به آستانه ذهن شما راهبری می کند.

ستاره شناس می تواند از دریافت خود در باره افلاک با شما سخن بگوید اما نمی تواند دریافت خود را به شما بدهد.

آوازه خوان می تواند از آهنگی که در سراسر فضا مترنم است ترانه ای برای شما بخواند، اما نمی تواند گوشی بدهد که آن آهنگ را می گیرد. یا ص که آن را باز می سازد.

و آن که در دانش اعداد است می تواند برای شما از جهان وزن ها و اندازه ها سخن بگوید ولی نمی تواند شما را به آن جهان ببرد زیرا که بینش یک فرد بال هایش را به فرد دیگری نمی دهد.

و همان گونه که یکایک شما در دانش خداوند تنها هستید، یکایک شما در دانش خود از خداوند و دریافت خود از زمین تنها خواهید بود.

" "

"جبران خلیل جبران"




س.ن1- ع از اینستاگرام آقا معلم بیان، از جمله معلمان عاشق.

س.ن 2- به تازگی متوجه شدم آدم ها دو دسته هستند. یا معلم هستند. یا نمی دونند که معلم هستند. پس روز همگی مبارک باشه.

س.ن3 به طور خاص تبریک به چند تن از دوستان خوبم که کارشون و عشقشون همیشه معلمی است:

آقا معلم(مهرجان)

آقای سه نقطه

فاطمه خانم وبلاگ خانه من

آقا مهدی(وبلاگ گیومه که البته فعلا بستند و رفتند:| )

امیدوارم هرجایی هستید سرتون سبز و دلتون شاد و همواره موفق و موید و مظفر و منصور باشید و دانش آموزاتون عاشقتون باشند.

برچسب ها : اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است... - دانش ,نمی تواند ,معلم ,می تواند ,دریافت
ویکی پدیای فارسی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

به شخصه در طول روز ممکنه چندین و چندبار از ویکی پدیا و مطالبش استفاده کنم. امروز به ذهنم رسید حالا که سیستم ویکی پدیا به صورت یک دانشنامه آزاد هست و مطالبش اغلب توسط کاربرهاش تولید می شه و حالا که اینقدر استفاده از ویکی پدیا بین کاربران فضای مجازی مرسوم شده جا داره از این پس نه تنها بعنوان یک خواننده بلکه بعنوان یک کاربر از این سایت استفاده کنیم. در واقع جا داره خودمون هم به گسترش این سایت کمک کنیم. چطوری؟ مثلاً اگر یک تازه می بینید یا یک کتاب جدید می خونید. همینطور که مطالب و اطلاعاتش رو داخل وبلاگ یا کانال هاتون قرار می دید توی ویکی پدیا هم منتشرش کنید.(هدف از این نوشتن ها مگه غیر از تولید محتوا و نشر اون مطلبه؟ هوم؟) کاری که نه تنها جی نداره بلکه مطمئن باشید شامل باقیات و صالحات هم می شه.


برچسب ها : ویکی پدیای فارسی - ویکی ,پدیا ,استفاده ,ویکی پدیا
چه غم ز بی کلهی آسمان کلاه من است...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

در همه این کمتر از هشتاد سال زندگی از انتخابات متنفر بودم. تنها دلیل شرکتم هم فقط و فقط اصرار خانواده بوده و هست کماکان. حق هم دارند. در مملکتی زندگی می کنیم که وزن صفحه آ شناسنامه از دانش فرد برای استخدام مهم تره. تازه اگر بند پ در کار نباشه.

فرزند نداشتید که غصه شغل آینده اش رو بخورید.

در مورد انتخابات حرف زیاده ولی جز گزافه گویی چیزی نیست. پس تا وقتی حرفی نباشه چیزی نمیگم! بقیه حرف ها رو اگر حرفی بوده بقیه زدن. یا اینکه جزء بدیهیات بوده و هست. مثل مشکلات جوانان. که ننه جون منم میدونه چیه. ولی همچنان ک داها انتظار دارند ما به خاطر بیان همین بدیهیات مدال شجاعت بهشون بدیم و حلواحلواگویان روی صندلی ت بشونیمشون. :|



زندگی، این روزها روی دور تندش قرار گرفته. سخت می گذره اما به سرعت. نمی دونم باید این طور زندگی رو دوست داشته باشم؟ یا نه؟



برچسب ها : چه غم ز بی کلهی آسمان کلاه من است... - بوده ,زندگی
ساندویچ مغز
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

بهش گفتم من وقتی بچه بودم بستنیام رو می کاشنم بعدش ده تا بستنی به جاش سبز می شد همه رو می خوردم!

نامبرده ساعتی بعد در حال چال نیمه ی بستنی در باغچه خونه رصد شد. :»|


برچسب ها : ساندویچ مغز
ما هیچ؛ ما نگاهِ خیرهِ به سقف
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

خبر:

"رییس نمایشگاه بین المللی کتاب تهران: بیش از300 هزار عنوان کتاب داخلی و 165 هزار کتاب خارجی در نمایشگاه امسال عرضه می شود."

"به نقل از خبرگزاری ها"



نویسنده از کتابخوان بیشتر شده است!

آه اسکندر

کتابخانه ها را دریاب...







برچسب ها : ما هیچ؛ ما نگاهِ خیرهِ به سقف - کتاب
کف جفت پا چسبیده به بخاری 12000 ایران شرق
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

همینطور که دارید به زمین و زمان و کائنات می دهید که "وااای چیه این گرما!" و "آخه چطوری فروردین می تونه اینقدر گرم باشه؟" و "چیه این فروردین اصلاً" یک دعایی هم در حق شهر ما ید که از سرما تا همین چند روز پیش کف جفت پا را چسبانیده بودیم به بخاری 12000 ایران شرق و گذر عمر می دیدیم و همین چند روز پیش سرمایی خورده ایم که برای از پا انداختن یک فیل در جزایر لانگرهانس کافیست چه برسد به ما که در روز نهایت چهار وعده غذا می خوریم.

باری، بساط سوتی دادن های پیاپی و خواب های عجیب و غریب در این روزها حس گرم بوده و پیش بینی می شود در چند روز آینده هم گرم باشد.

بعنوان مثال همین ب خواب می دیدم یکی از رفقای قدیمی آمده می گوید فلانی پاشو بیا برویم امتحان نهایی نمی دانم چه و چه را دوباره بدهیم! در عالم خواب هرچه می گفتم: "پدرت خوب! مادرت خوب! آ چرا باید دوباره این امتحان را بدهیم؟" ول کن ماجرا نبود و می گفت بیا برویم کیف می دهد! خوشبختانه از خواب پ و البته متاسفانه یادم نیامد کدام دوست بزرگواری بود تا بتوانم تلفن را بردارم و هرآنچه از دهانم در می آید را نثارش کنم! حتی در خواب هم دست از سر آدم بر نمی دارند.

یا همین امروز عصر خواب می دیدم انتخابات برگزار شده و نمی دانم چه ی برنده شده و هیچ هم از این اتفاق خوشحال نیست! حتی اسم ی که برنده شده بود را یادم نمی آید. فقط در ذهنم هست که تایید صلاحیت هم نشده بود! ولی در انتخابات برنده شده و رئیس جمهور آینده کشور بود.

یکبار هم نیمه های شب خواب دیدم پرسپولیس با الهلال بازی دارد و من بازیکن تیم الهلال هستم! :|


از سری سوتی هایی که داده ام تنها یک موردش قابل گفتن است. دیروز عصر رفته بودم از عابربانک برای مادرجان پول بگیرم. وقتی کارت را وارد با دقت گزینه هشتاد هزارتومان را انتخاب . ولی وقتی عابربانک پول را پرداخت کرد دیدم 110 هزارتومان است! چندبار پول را شمردم و دیدم نخیر واقعاً 110 هزار تومان است. در مسیر به این فکر می که خب یحتمل خود بانک 30 هزارتومان اضافه را از حساب کم خواهد کرد. با این حال وقتی به خانه رسیدم و پول را مجدد شمردم دیدم دقیقاً هشتاد هزارتومان بود. یک 50هزارتومانی و شش تا 5هزارتومانی!


باری، سوتی دادن های این بنده نگارنده که از قدیم زبانزد خاص و عام بوده و چیز جدیدی نیست. به قول مادربزرگ با آن قد دیلاقمان در آسمان سیر می کنیم. اما در مورد خواب ها همچنان نمی دانم از عوارض داروهاست یا از عوارض خود سرماخوردگی. هرچه هست امید دارم تا قبل از خوب شدنم چند خواب دیگر ببینم. بخصوص آن خواب بازی پرسپولیس الهلال را که نیمه تمام باقی ماند و نفهمیدم آ نتیجه بازی چه شد! امیدوارم پرسپولیس برنده بازی شده باشد!

برچسب ها : کف جفت پا چسبیده به بخاری 12000 ایران شرق - خواب ,هزارتومان ,بازی ,برنده ,همین ,نمی دانم ,هشتاد هزارتومان ,خواب می دیدم ,سوتی دادن های ,12000 ایران ,بخاری 12000 ,بخاری 12000 ایران
تک بیت هایی طنز از غزلیات سعدی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

اولین روز از اردیبهشت هر سال معروف است به روز سعدی عزیز. روزی که این بنده نگارنده بیشتر آن را روز تب سعدی می دانم تا روز خود سعدی! چنانچه در سال های پیش در روز اول اردیبهشت شاهد این تب سعدی نویسی و سعدی خوانی بوده و امسال پیش بینی می کنم با پیشرفت فضای مجازی این تب همه گیرتر از سال های قبل شود. الغرض، این بنده نگارنده هم از قدیم مبتلا به این تب بوده و هستم. بر اثر همین تب هم بود که امروز را کلاً با اشعار جناب شیخ اجل به سر بردم و دنبال تک بیت هایی گشتم که طنز زیرکانه سعدی را نشان دهند. نتیجه شد اتی که در زیر می بینید.

اگر بخوام پیدا کنم باز هم هست، ولی فرصت کم هست و جناب سعدی هم خسته و طولانی شدن مطلب هم شور رو از مزه می بره.

برای برخی ات هم توضیحی نیاوردم چون به اندازه کافی خودشون گویا بودند.
امیدوارم لذت ببرید از این ات. حتی اگر حوصله خوندن همه رو نداشتید حداقل چند مورد رو بخونید.

ادامه مطلب
برچسب ها : تک بیت هایی طنز از غزلیات سعدی - سعدی ,بنده نگارنده
نیم پست ثابت
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی گفت ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمی زاد به روزیست اگر به روزی ده بودی به مقام از ملائکه در گذشتی!



روانت داد و طبع و عقل و ادراک
جمال و نطق و رای و فکرت و هوش
کنون پنداری ای ناچیز همت
که خواهد ت روزی فراموش
"سعدی جان"


گلستان
باب هفتم در تأثیر تربیت


برچسب ها : نیم پست ثابت
earth day
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
"در ایران نیز همزمان با دیگر کشورهای جهان هفته زمین پاک از روز دوم اردیبهشت به مدت یک هفته در سراسر کشور ب ا می شود و نخستین روز این هفته(دوم اردیبهشت ماه) به نام "روز زمین پاک" نامگذاری شده است."
"خبرگزاری ایسنا"


البته که این روز هم روزی است مثل دیگر روزهای سال، ولیکن شاید فرصتی باشد برای بازنگری در وظایفی که ما نسبت به محیط زیست مان داریم. به همین دلیل به نظرم رسید کارهایی که در طول این هفته (و ایضاً دیگر ایام سال) می توانم به سادگی انجامشان دهم را فهرست کنم. و نتیجه شد فهرست زیر:

1- حواسم باشد زباله کمتری تولید کنم.
2- اگر قصد دارم به ید بروم با خودم کیسه پلاستیکی به همراه ببرم تا نیاز نباشد از فروشنده کیسه پلاستیکی جدیدی بگیرم. ( کیسه های پلاستیکی یک بار مصرف نیستند!) قدیمترها یادم است مادربزرگ با یک زنبیل دست بافت به ید می رفت. به نظرم استفاده از زنبیل های دست بافت هم برای ید می تواند مفید باشد. چون هم مقاومتر هستند و هم نیاز کمتری به کیسه های پلاستیکی خواهید داشت.

3- اگر زباله ای بر روی زمین و در یک سطل زباله دیدم آنرا بردارم و درون سطل بیاندازم. و به این هم فکر نکنم که وااااییی مردم چه می گویند! وااااییی من یک م! وااییی فلان و بهمان. نه! من در ابتدا یک انسانم.
4-سعی کنم زباله هایی که قابل بازیافت هستند را از دیگر زباله ها جدا کنم.
5- تا جایی که می توانم کاغذ کمتری مصرف کنم، اگر قبضی را باید پرداخت کنم اینترنتی انجامش دهم. یا اگر از عابربانک پول برداشت می کنم دکمه ی "عدم دریافت قبض صورت حساب" را انتخاب کنم.
6- اگر قصد یا مسواک زدن دارم حواسم به حجم مصرفی آبم باشد.

7- آگاهی بخشی به دیگران هم کمک بزرگی به محیط زیست است. در این روز سعی کنم اطرافیانم را نسبت به اهمیت محیط زیست آگاه تر کنم. (روش های مختلفی برای این کار وجود دارد، از دیدن یک مستند مثل مادرکشی، تا توضیح کلامی یا امر به معروف عملی.)

8- باغچه منزل مان را بیل بزنم و اگر برایم مقدور بود یک درخت دیگر در آن بکارم، یا آن را گل کاری کنم.

9- امروز را به جای اینکه از ماشین پدر استفاده کنم با دوچرخه بروم. هم فال است و هم تماشا.

مطمئن هستم که راه های بیشتری نیز برای کمک به محیط زیست هست. را ارهایی که شاید به ظاهر خیلی کوچک به نظر برسند ولیکن اهمیت شان بیش از این هاست. به قول شاعر "قطره قطره جمع گردد وانگهی یوسف گمگشته باز آید به کنعان قند مخور!"

خلاصه کلام، حواسمان به محیطی که در آن زندگی می کنیم باشد و سعی کنیم امانت دار خوبی باشیم.
برچسب ها : earth day - محیط ,پلاستیکی ,هفته ,زیست ,کمتری ,زمین ,محیط زیست ,کیسه پلاستیکی
آی گرجس گرجیا خاتون ای جورجیا گرجستانم را گیو می بک...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
در این برهه حساس کنونی ب ایی جشن قهرمانی مصلحت نیست.
در این برهه حساس کنونی نباید پسر بچه ای شش ساله در مراسم قهرمانی حضور داشته باشد زیرا مصلحت نیست.
در این برهه حساس کنونی بازیکنان حق ندارند زیاد به شادی بپردازند و به سمت تماشاگران بروند، چون مصلحت نیست. به هر حال ممکن است زاویه بدن تماشاگران نسبت به خط افق بیشتر شده و افرادی خاص ناراحت شوند.
ولیکن در این برهه حساس کنونی نقش پیراهن زردها بسیار مهم است.

قهرمانی قرمزترین تیم ایران هم مبارک باشد. اما حواستان باشد زیاد شاد نشوید. زیرا در این برهه حساس کنونی زیاد مصلحت نیست. بازهم میل خودتان.

برچسب ها : آی گرجس گرجیا خاتون ای جورجیا گرجستانم را گیو می بک... - برهه ,کنونی ,حساس ,مصلحت ,زیاد ,قهرمانی ,برهه حساس ,حساس کنونی ,مصلحت نیست
تک بیت هایی طنز از غزلیات سعدی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

اولین روز از اردیبهشت هر سال معروف است به روز سعدی عزیز. روزی که این بنده نگارنده بیشتر آن را روز تب سعدی می دانم تا روز خود سعدی! چنانچه در سال های پیش در روز اول اردیبهشت شاهد این تب سعدی نویسی و سعدی خوانی بوده و امسال پیش بینی می کنم با پیشرفت فضای مجازی این تب همه گیرتر از سال های قبل شود. الغرض، این بنده نگارنده هم از قدیم مبتلا به این تب بوده و هستم. بر اثر همین تب هم بود که امروز را کلاً با اشعار جناب شیخ اجل به سر بردم و دنبال تک بیت هایی گشتم که طنز زیرکانه سعدی را نشان دهند. نتیجه شد اتی که در زیر می بینید.

اگر بخوام پیدا کنم باز هم هست، ولی فرصت کم هست و جناب سعدی هم خسته و طولانی شدن مطلب هم شور رو از مزه می بره.

برای برخی ات هم توضیحی نیاوردم چون به اندازه کافی خودشون گویا بودند.
امیدوارم لذت ببرید از این ات. حتی اگر حوصله خوندن همه رو نداشتید حداقل چند مورد رو بخونید.



بیت:

گـر بیایی دهمت جـان و نیایی کُشدم غم

من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی


شاعر در یک نگاه طنازانه به قول قدیمیا داره با دست پیش می کشه و با پا پس می زنه و به معشوقه اش میگه اگر بیای که حاضرم جانم رو در راهت بدم. و اگر هم نیومدیا من از غم نیومدن تو می میرم. البته برای من زیاد فرقی نداره. در هر دو صورتش می میرم. حالا بازم میل خودت! می خوای بیا. می خوای نیا.



بیت:

در کوی تو معروفم، از روی تو محروم

گرگ دهن الوده یوسف ندریده...


مصداق بارز اون ضرب المثلی که میگفت آش نخورده و دهن سوخته، میگه در محل پیچیده که آره فلانی همیشه با فلانیه ها. ولی در واقع خودم و خودت میدونیم که من حتی از دیدن تو محرومم! برع بقیه. از همین رو شدم مثل همون گرگی که اصلاً یوسف رو ندیده بود و برادرای یوسف میگفتن گرگ یوسف رو خورد!



بیت:

شنیدمت که نظر می کنی به حال ضعیفان

تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت...


میگه، من شنیدم تو حواست به ضعیفا و مریض ها خیلی هست. همینه که منم از این پس تب دارم و امیدوارم به اینکه تو از من هم عیادت کنی. حواست به منم باشه بالا ه. چه این شعر رو خطاب به معشوقه زمینی گفته باشه چه عشق الهی باز یک نگاه رندانه قشنگی داخلش هست. و بعد در جای دیگه از دیوان دست خودش رو رو می کنه و میگه : "خُنک آن درد که یارم به عیادت به سَر آید / دردمندان به چنین درد نَخواهند دَوا را..." میگه اگه این درد باعث بشه یار به عیادتم بیاد من نمی خوام درمان بشم!



بیت:

به هوش بودم از اول که دل به نسپارم!

شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم...


شاعر میگه که از اولش با خودم شرط و شروط کرده بودم که حواسم باشه عاشق نشما! ولی تا چهره و روی تو رو دیدم به کل عقل و هوش از سرم رفت! اینقدر شیخ لطیف مخ میزده ها. اصلاً یک وضعی. در همین راستای مخ زنی ات زیادی داره، فلمثل جای دیگه میگه: "دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم/ باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایى" یا این بیت: "گفته بودی همه زرقند و فریبند و فسوس / سعدی آن نیست ولیکن چو تو فرمایی هست!"(کل بیت مصداق بارز فریب دادنه، ولی میگه درسته که میگی همه در حال فریبت هستن و دنبال هدف خودشونن ولی منِ سعدی این شکلی نیستم!) چیه این سعدی اصلاً؟ تموم تن من داره می لرزه!



بیت:

اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست

مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست


اوج تسلیم و تذرع شیخ در برابر معشوق، طبیعتاً مراد عاشق باید رسیدن به معشوق باشه دیگه. درست؟ ولی میگه اگر مراد تو این باشه که من به مرادم نرسم.(به عبارتی همون جواب دادی و گفتی من خوشم بی تو!) باشه مشکلی نیست. من از این به بعد مراد خودم که وصال تو بود رو دیگه نمی خوام. چون تو مراد منی و مراد تو مراد منم هست! و "یار آن بود که صبر کند بر جفای یار / ترک رضای خویش کند در رضای یار"



بیت:

نه خلاف عهد که حدیثِ جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی


نگاه زیرکانه شیخ و توجیه اینکه چرا با دیگر خوبرویان احتمالی سر و سخنی داره. به جناب معشوق میفرماید که، من خلاف عهد ن که با دیگران سخن گفتم. دلیلش اینه که تو در میان جان منی! و اونا بر سر زبان. به نوعی خیلی راحت مخ معشوف رو می زنه.



بیت:

چه نیکبخت، انی که با تو هم سخن اند

مرا نه زَهره ی گفت و، نه صبرِ خاموشی!


در مصرع اول هم صحبتی با معشوق را نیکبختی می داند و در مصرع بعد میگه که با اینکه هم صحبتی با تو اوج نیکبختی هست. ولی من باز جرئت صحبت با تو رو ندارم که ندارم! با این حال جرئت صبر هم ندارم. اصلاً یه وضی.



بیت:

با چون خودی درافکن اگر پنجه می کنی

ما خود ش ته ایم، چه باشد ش ت ما...


به قول معروف، چرا ضعیف کُشی می کنی؟ ما که خودمون از اول ش ت خورده ایم بابا، اگه خیلی ادعا داری بیا برو سراغ یکی که مثل خودت باشه. البته مشخصه که داره به معشوق خودش طعنه می زنه و میگه اگر خیلی مدعی هستی برو عاشق شو. در واقع همون حرفی که مولوی هم میگه: "غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده! تا حال و روز مارو بفهمه." به معشوقش میگه با عاشق سنگدلی و سر جنگ داشتن که خیلی راحته. چون عاشقا همیشه ش ت خورده هستن. اگر راستی می گی بیا برو عاشق شو خودت. بعد با معشوقه ات سر جنگ داشته باش.



بیت:

پیام دادم و گفتم : بیا خوشم می دار!

جواب دادی و گفتی که: من خوشم بی تو!


مکالمه ای که بین عاشق و معشوق برقرار شده و خودش گویای مطلب هست. نه فقط خود سعدی که ظاهراً معشوقه شیخ هم فوق العاده طناز بوده.



بیت:

من آن نیم که حلال از حرام نشناسم!

با تو حلال است و آب بی تو حرام.


خود بیت گویای مطلب هست دیگه، همه واقفید که در حرام بوده و هست. ولی شیخ می فرماید که من خیلی هم خوب سر از حلال و حرام در میارم. مثلاً اگر با تو باشم حلاله و آب اگر تو نباشی حرام.



بیت:

دلت سخت است و پیمان اندکی سست

دگر در هر چه گویم در کمالی!!


خطاب به معشوق یک تیکه ظریف می اندازه و می گه، اصلاً تو در همه چیز تموم و کامل هستیا! حتی در سنگ دلی و پیمان شکنی.



بیت:

تو در آینه نگاه کن که چه دلبری ولیکن

تو که خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد...


می خوای بدونی چرا من عاشق شدم؟ یک نگاه توی آینه به خودت بنداز! ولی سریع از حرفش پشیمون می شه و می گه: "نه! اگه تو خودت رو توی آینه ببینی چه بسا عاشق خودت بشی دیگه یک نگاه ناچیز هم سمت ما نندازی."



بیت:

حیف ست چنین روی نگارین که بپوشی

سودی به م ین رسد آ چه زیانت



بیت:

س در طلبت کوشش بی فایده کردیم

چون طفل دوان در پی گنجشک پریده



بیت:

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم!


معشوق میگه تعداد عشاق من از ذرات خاک هم بیشترن! ولی شیخ چیز دیگری رو برداشت کرده و در جواب میگه نه ما از خاک هم کمتریم!



بیت:

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود!

عجب فتادن مرد است در کمند غزال!



بیت:

تو را ببینم و خواهم که خاک پای تو باشم...

مرا ببینی و چون باد بگذری که ندیدم!



بیت:

گر قصد جفا داری، اینک من و اینک سر

ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم


بس توبه و پرهیزم کز عشقِ تو باطل شد

مِن بعد بِدان شرطم کز توبه بپرهیزم!


موضوع یکی از لطیفه های امروزی همین منظور جناب سعدیه، "میگن طرف داشت رو مه می خوند دید نوشته سیگار برای سلامتی خیلی ضرر داره منقلب شد و تصمیم گرفت دیگه رو مه نخونه!" شیخ هم منقلب شده و تصمیم گرفته دیگه توبه نکنه!



بیت:

نه ح سنت آ ی دارد، نه سعدی را سخن پایان

بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی...


این بیت هم اشاره داره به اینکه اگر بخوایم ادامه بدیم نتیجه میشه بیت بالا! بمیرد تشنه مستسقی و دریای غزلیات جناب شیخ همچنان باقی!

برچسب ها : تک بیت هایی طنز از غزلیات سعدی - میگه ,سعدی ,مراد ,عاشق ,معشوق ,باشه ,تشنه مستسقی ,همچنان باقی ,بمیرد تشنه ,گویای مطلب ,مصداق بارز
با سوزن چاه کندن رو باید یاد بگیرم
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

یکی از نصایح قدیمی پدربزرگم به ما نوه ها همیشه این بود که " هر ی می تونه با کلنگ چاه ه، هنر اینه که با سوزن چاه ی!"

این روزا معنی حرفش رو بهتر می فهمم. این روزها که درگیر زندگی هستیم و کمتر وقتی پیدا می کنیم که به علایق مون بپردازیم. یا کمتر وقت می کنیم کتاب بخونیم. یا حتی ببینیم! وقتایی که توی مترو هستیم، یا توی اتوبوس و تا ی هستیم. یا استراحت های بعد از خوردن نهار و شام، وقتایی که اصطلاحاً بهشون می گیم وقت مرده، به این فکر می کنم که شاید بشه بهتر از این وقت های مرده استفاده کرد.

شاید واقعاً بشه با سوزن چاه کند.

لااقل به امتحانش می ارزه.



حاشیه نویسی:

+فکر کنم الآن شادترین آدم روی زمین شجریان باشه(به خاطر برد امشب رئال و هتریک رونالدو جلوی بایرن مونیخ)

ان شالله سلامتی کامل . :))


برچسب ها : با سوزن چاه کندن رو باید یاد بگیرم - سوزن
تک بیت ثابت
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

بر هر ی که می نگرم در شکایت است

در حیرتم که گردش گردون به کام کیست؟


"طایر "


+تک بیت های بی مخاطب

++آرشیویجات

برچسب ها : تک بیت ثابت
اندراحوالات این تیغ تیغی های عجیب غریب
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

ع چند کاکتوس را برایم فرستاده و می گوید هر کدام از اینها بین 100-700 هزار تومان قیمت دارند!

به این فکر می کنم که اگر تمام وقتی که این سال ها در تلف را گذاشته بودم و بذر این تیغ تیغی ها با اسامی عجیب غریب شان را کاشته بودم و فروخته بودم الآن یک فرزند دو ساله هم داشتم!



برچسب ها : اندراحوالات این تیغ تیغی های عجیب غریب - عجیب غریب
ماهیای کوچولو...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

ماهیگیرای ژاپنی وقتی برای صید ماهی میرن، چندتایی هم ماهی بمبک می گیرن(بوشهری ها بهش میگن بمبک بر وزن اندک. اینکه ژاپنی ها چی می گن بهش رو نمی دونم) و می ندازن توی آکواریومِ ماهی هایِ کوچولویی که صید . بمبک، یک نوع ماهی بزرگ و شکارچیه که ماهی های کوچولو رو می خوره. نکته اینجاست که شاید بمبک ها یک تعدادی از ماهی های کوچولو رو بخورن ولی باعث می شن ماهی های باقی مونده دل مرده نباشن، حس زنده بودن ن و طعم تازگی و دریایی شون رو حفظ کنن.

خوشی های زندگی هم مثل ماهی های کوچولوی دریا هستن و مشکلات مثل همین بمبک های سیاه. شاید بعضی خوشی هامون رو بگیرن. ولی باعث می شن خوشی های کوچولو کوچولوی دیگه مون طعم شیرین زندگی رو داشته باشن. تازه باشن، و طعم دریا رو بدن.


به قول اون بنده خدا : "هر چیزی که تو رو نکشه مطمئناً قوی ترت می کنه."


برچسب ها : ماهیای کوچولو... - کوچولو ,ماهی های ,ماهی ,باعث می شن ,ماهی های کوچولو
و اینک دهمین جام برای پرسپولیس بی رقیب
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

جام اول را آلن راجرز به پرسپولیس هدیه داد. بالاتر از هشت تاج.

تاج تهران بود با تاج نوشهر، رشت، گناباد، مسجدسلیمان، سنندج، اهواز، ک یلویه.

پس از تعلیق و انحلال شاهین و دارایی، تاج هشت ضلعی از سراسر ایران به فرماندهی سپهبد خسروانی، مقهور سرخ های نو رسیده شود.

راجرز، مبتکر ٤-٣-٣ درایران. سه تای جلو: مثلث رویایی حسین کلانی، همایون بهزادی و صفر ایرانپاک.

پرسپولیس قهرمان، آماده میزبانی جام باشگاههای آسیا می شد اما به خاطر لغو مسابقات، فرصت افتخارآفرینی در آسیا به سادگی از دست رفت.

جام دوم، باز راجرز و این بار بدون ش ت. بهترین پرسپولیس تاریخ، فاتح نخستین دوره جام تخت جمشید.

مسابقاتی که شش ماهه به پایان رسید و شامل شش گل تاریخی سرخپوشان در ششمین ماه سال بود.

پرسپولیس از دی ٥٠ تا داد ٥٣ به مدت ٨٦٥ روز در لیگ بدون ش ت ماند.

رکوردی برقرار در تاریخ فوتبال ایران که در آسیا هم تا ٢١ سال پایدار بود.

جام سوم سال ٥٤. پرسپولیس نایب قهرمانی پارسال را با بیوک وطنخواه ٣٣ ساله جبران کرد.

جوانترین سرمربی قهرمان در تاریخ لیگ های سراسری ایران.

هما جدی ترین رقیب بود اما ناصر نورایی هرچه گل زد، هواپیمایی ملی به «پارس شهر» نرسید.

بهرام مودت دروازه بان پرسپولیس در دوره سوم جام تخت جمشید ٨٤٢ دقیقه گل نخورد تا رکوردی تاریخی به ثبت برساند.

پرسپولیس بیست سال جام نگرفت اما «جام های گمشده از ٦٥ تا ٦٩» پرسپولیسِ اعجاب انگیز پروین در فوتبالی که لیگ سراسری نداشت را نباید نادیده انگاشت. پنج قهرمانی متوالی در جام باشگاه های تهران که مهم ترین لیگ کشور بود.

جام چهارم را سال ٧٤ استانکو گرفت، دومین خارجی بعد از راجرز که پرسپولیس را قهرمان کرد.

برف ریخته بود روی پیست دوومیدانی، استانکو شال گردن قرمزش را در هوا چرخاند. برای هواداران، تصویرى عجیب و بی سابقه که محال بود از پروین ببینند.

جام پنجم. سال ٧٥ و باز استانکو. باز بهمن دوم شد و رفت به بایگانى تاریخ.

سرنوشت مشترک تمام تیم های ناگهانی و بی ریشه.

علی پروین و جام ششم. سال ١٣٧٨ بود و اختلاف ١٢ امتیازی با استقلال.

تکرار رکورد بی ش تی توسط پرسپولیس با سرمربیگری پروین در ٤٣ بازی رسمی جام حذفی، لیگ کشور و جام باشگاههای آسیا.

در بردهای پی د ی هم پرسپولیس در فصل ۷۷ لیگ آزادگان با ۱۴ برد متوالی، رکورد دیگرى زد.

سال ٧٩ شعار پروینِ بائر. جام هفتم و اختلاف هفت امتیازی.

جام هشتم؛ اولین قهرمان لیگ تخت جمشید، اولین قهرمان لیگ برتر هم شد.

سال ٨١ بود و باز بالاتر از استقلال. سومین قهرمانی متوالی. آبی پوشان به رکورد نایب قهرمانی شان افزودند.

این چهارمین جام بود در پنج دوره! آن یک دوره هم پرسپولیس در لیگ ٧٦ شرکت نکرد.

چون با ١٤ ملی پوش با توجه به اردوهای طولانی، با تقاضاى فدراسیون کنار کشید تا خود را فدای صعود تاریخی تیم ملی به جام جهانی ١٩٩٨ کند.

پروین به رکورد سه قهرمانی در لیگ سراسری رسید. او سه جام حذفی گرفته و در زمان بازیگری نیز سه بار قهرمان لیگ شده. تیم را به قهرمانی آسیا رسانده و با احتساب جام های دهه شصت که لیگ سراسری نداشتیم، به عنوان بازیکن و مربی، سلطان جام دار تاریخ فوتبال ایران لقب گرفته.

جام نهم سال ٨٧ با افشین امپراتور. تیمی که با ر شش امتیاز قهرمان شد. (همون دقیقه 96 قهرمان لیگ عوض میشه معروف)

جام دهم. برانکو ایوانکوویچ دومین کروات و سومین خارجی که سرخ را به قهرمانی می رساند. با مدیریت طاهری که مهم ترین خصیصه اش، پرهیز از خودنمایی و حاشیه سازی، همچنین تزریق آرامش به تیم و نیمکتى است که چندسال با مدیران خودنما از آرامش بی بهره بود و لطمه خورد.

heart یادی هم کنیم از زنده یاد محمد عبده. نه خودش که در غربت درگذشت و نه هیچ یک از اعضای خاندان و خانواده اش، سهمی از تیم نبردند.

مرحوم عبده از صفر شروع کرد و بنیانگذار باشگاهی شد که پرطرفدارترین تیم ایران است. پسران جسور عبده؛ دهمین جام را به تاریخ باشگاه هدیه د.

heart و یادی کنیم از کاپیتان فقید تیم، زنده یاد هادی نوروزی عزیز، روحت شاد کاپیتان...

برگرفته شده از کانال تلگرامی مهدی رستم پور

برچسب ها : و اینک دهمین جام برای پرسپولیس بی رقیب - پرسپولیس ,قهرمان ,قهرمانی ,پروین ,تاریخ ,آسیا ,قهرمانی متوالی ,اولین قهرمان ,فوتبال ایران ,تاریخ فوتبال ,بدون ش ت ,تاریخ فوتبال ایران
جوانا سر متاب از پند پیران!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

"برادرم، خواهرم، ایمان داشته باش که ندانستن هیچگاه گناه کبیره نیست. باور کنید اگر گاهی اوقات صادقانه بگویید فلان مطلب را نمی دانم یا فلان آدرس را بلد نیستم به هیچ جای این کائنات بر نمی خورد."


شما بروید سر یک خیابان و با ح ی سرگردان بایستید و بعد از 10نفر بپرسید: "ببخشید آقا - خانم، خیابان "آقاگل نژاد" کجاست؟" با اینکه مطمئنم در هیچ شهری خیابانی با این اسم نیست می توانم ادعا کنم در 90 درصد موارد(یعنی 9 نفر از آن ده نفر) آدرسی به شما خواهند داد که از فلان خیابان برو و مستقیم بپیچ به سمت چپ. بعد خطر اول نه خطر دوم نه خطر سوم را بپیچ به سمت راست، دو دور دور خودت بگرد و انگشت اشاره ات را روبروی دماغت نگه دار و از همان مسیر مستقیم که آمدی به سمت شمال شرقی برو و بعد کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور، و از او بپرس خیابان "آقاگل نژاد" کجاست!


امضاء: یک درد کشیده!


جوانا سر متاب از پند پیران

که رأی پیر از بخت جوان به...

"حافظ جان"


برچسب ها : جوانا سر متاب از پند پیران! - خیابان ,فلان ,آقاگل نژاد ,خیابان آقاگل
بازی شطرنج
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

مواقعی که اعصابم خش خشیه و نیاز دارم که آرومش کنم معمولاً رو میارم به بازی شطرنج، شطرنج ذهنم رو درگیر و روی یک نقطه متمرکز می کنه، اینقدر که حداقل چند دقیقه ای متوجه حوادث اطرافم نباشم.


اگر اهل شطرنج هستید(زیاد هم سخت نیست.) :

مات با سه حرکت، نوبت بازی با سفید.



بیت:


یاد آن روز که در صفحه شطرنج دلت

شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم!

"لاادری همایونی"

برچسب ها : بازی شطرنج - شطرنج ,بازی
مردم آزاری مرام ساعت دیواری است...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
می ترسم، می ترسم از اینکه یک ماه بگذرد و بگویید یک سال از عمرت گذشت. سه سال بگذرد و بگویید سی سال دیگر هم به فنا رفت. مطمئنم که دروغ می گویید. مطمئنم که یک نفر دارد زمان را می د.
این را همین امروز صبح فهمیدم. وقتی که بعد از اذان صبح متوجه شدم پدر بیدار شده و دارد ش را می خواند. و بعد فقط پانزده دقیقه دیگر خو دم. و زمانی که با وِزوِز های اولین پشه بهاری از خواب بیدار شدم متوجه شدم ساعت نه(9) صبح است و همه رفته اند. و فقط من بودم و پشه ای که خونش روی دیوار پخش شده بود.


+عنوان از جواد منفرد (وقت شادی تند و در غم کند حرکت می کند/ مردم آزاری مرام ساعت دیواری است.)
برچسب ها : مردم آزاری مرام ساعت دیواری است... - ساعت ,ساعت دیواری ,مرام ساعت ,آزاری مرام ,مردم آزاری
جوانا سر متاب از پند پیران!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

"برادرم، خواهرم، ایمان داشته باش که ندانستن هیچگاه گناه کبیره نیست. باور کنید اگر گاهی اوقات صادقانه بگویید فلان مطلب را نمی دانم یا فلان آدرس را بلد نیستم به هیچ جای این کائنات بر نمی خورد."


شما بروید سر یک خیابان و با ح ی سرگردان بایستید و بعد از 10نفر بپرسید: "ببخشید آقا - خانم، خیابان "آقاگل نژاد" کجاست؟" با اینکه مطمئنم در هیچ شهری خیابانی با این اسم نیست می توانم ادعا کنم در 90 درصد موارد(یعنی 9 نفر از آن ده نفر) آدرسی به شما خواهند داد که از فلان خیابان برو و مستقیم بپیچ به سمت چپ. بعد خطر اول نه خطر دوم نه خطر سوم را بپیچ به سمت راست، دو دور دور خودت بگرد و انگشت اشاره ات را روبروی دماغت نگه دار و از همان مسیر مستقیم که آمدی به سمت شمال شرقی برو و بعد کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور، و از او بپرس خیابان "آقاگل نژاد" کجاست!


امضاء: یک درد کشیده!


جوانا سر متاب از پند پیران

که رأی پیر از بخت جوان به...

"حافظ جان"

برچسب ها : جوانا سر متاب از پند پیران! - خیابان ,فلان ,آقاگل نژاد ,خیابان آقاگل
مردم آزاری مرام ساعت دیواری است...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
می ترسم، می ترسم از اینکه یک ماه بگذرد و بگویید یک سال از عمرت گذشت. سه سال بگذرد و بگویید سی سال دیگر هم به فنا رفت. مطمئنم که دروغ می گویید. مطمئنم که یک نفر دارد زمان را می د.
این را همین امروز صبح فهمیدم. وقتی که بعد از اذان صبح متوجه شدم پدر بیدار شده و دارد ش را می خواند. و بعد فقط پانزده دقیقه دیگر خو دم. و زمانی که با وِزوِز های اولین پشه بهاری از خواب بیدار شدم متوجه شدم ساعت نه(9) صبح است و همه رفته اند. و فقط من بودم و پشه ای که خونش بر روی دیوار پخش شده بود.


+عنوان از جواد منفرد (وقت شادی تند و در غم کند حرکت می کند/ مردم آزاری مرام ساعت دیواری است.)
برچسب ها : مردم آزاری مرام ساعت دیواری است... - ساعت ,ساعت دیواری ,مرام ساعت ,آزاری مرام ,مردم آزاری
میلاد المومنین علی(ع) و روز پدر مبارک باد.
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
برچسب ها : میلاد المومنین علی(ع) و روز پدر مبارک باد. - میلاد المومنین
باز روز پدر شد و هیشکی بهمون نگفت پدربزرگ
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
روایت معتبر از غیر معصوم داریم که می فرماید: هر مرا ( +آقاگل فقیر الحقیر را، پیرمرد بلاگستان را ) در این شب فرخنده بیشتر یاد کند و روز پدر را به ما تبریک گفته و با دعایی نیکو و بیتی شعر موجب خشنودی دلمان شود خدا او را بیشتر دوست دارد و بهشت بر او واجب گردد!
برچسب ها : باز روز پدر شد و هیشکی بهمون نگفت پدربزرگ
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم!

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم...


"عماد اسانی"

برچسب ها : از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم... - جانم ,دشمن ,دشمن جانم ,دوست ندانم ,جانم شده ام ,شده ام دوست
چاپ و چاپخانه- دوران بیداری!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

شاردن جهانگرد فرانسوی(1623-1713م) که در زمان شاه سلیمان صفوی به ایران آمده، در سیاحتنامه ی خود گوید: "ایرانیان اشتیاق وافری دارند که صنایع چاپ در کشورشان پدید آید و به فواید و ضرورت آن کاملاً پی برده اند، معهذا ی پیدا نمی شود که چاپخانه به وجود آورد. برادر دربار، که یک شخص بسیار عالم و مقرب حضور شاهنشاه است، در سال 1087ه ق می خواست با من قرار و مداری بگذارد تا کارگرانی به ایران آیند و این فن ظریف را به ایشان بیاموزند. مشارالیه کتاب های عربی و فارسی چاپی را که برایش برده بودم، به نظر اعلیحضرت همایونی رسانید، با این پیشنهاد موافقت حاصل شد. ولی وقتی که مسئله پرداخت پول به میان آمد، هرچه رشته بود پنبه گشت!"


نزدیک به یک قرن و نیم از زمان شاردن گذشت و ایرانیان اقدامی در تأسیس چاپخانه ن د. تا آنکه در زمان پادشاهی فتحعلی شاه و به همت عباس میرزای ولیعهد چند تن از ایرانیان این فن را در اروپا آموختند و دستگاه چاپ حروفی(سربی) و بعد چاپ سنگی را به ایران آوردند.


اختراع دستگاه چاپ توسط یوهان گوتنبرگ آلمانی در سال 1453م

در پایان قرن پانزدهم بیش از 200 چاپخانه در اروپا وجود داشت.

اختراع دستگاه چاپ سنگی در سال 1796م

ورود دستگاه چاپ به ایران در سال 1233 ه ق (1817م)


+همینطور که الآن انرژی های نو و تجدید پذیر علم روز دنیا محسوب می شه. و چند سال قبل انرژی هسته ای یا سفر به فضا علم روز محسوب می شد یا چندین سال قبلتر داشتن قطار و راه آهن علم روز بود. اون سال ها صنعت چاپ علم روز محسوب می شد. اینکه یک قرن و نیم از دنیا عقب بودیم و ادعای کشور گشایی مون هم می شده جالب توجه بود.


++تاریخچه چاپ و دستگاه های چاپ خیلی جالب بود.

برچسب ها : چاپ و چاپخانه- دوران بیداری! - دستگاه ,چاپخانه ,محسوب ,ایرانیان ,زمان ,محسوب می شد ,اختراع دستگاه
ع نگاری، عید نود و شش
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

جا داره زنگ بزنم از هواشناسی به خاطر ع پایین ازشون تشکر کنم. بارش برف بهاری در چهارمین روز عید نود و شش:




غروب دهمین روز از بهار- زاده آقاعلی عباس، نزدیک شهر بادرود کاشان. با این غروب فقط خدا رحم کرد نبود! :



روز سیزده بدر، روستای زیبای مرق، کاشان، آرامگاه بابا افضل، شاعر و عارف قرن ششم. جناب بابا افضل کاشانی می فرمایند که :


من من نی ام، آن که منم، گوی که کیست؟

خاموش منم، در دهنم گوی که کیست؟

سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی!

آن که منش پیرهنم، گوی که کیست؟



سه تصویر بالا جهت شرکت در مسابقه عکاسی میم عزیز بود. (برای دیدن تصویر در اندازه واقعی روی آن کلیک کنید.)

شما هم حتماً شرکت کنید.


++برای اینکه حجم نت تون نپره ادامه تصاویر رو در اندازه کوچکتر و به صورت لینک میذارم.


از بچگی عاشق ماهی گلی بودم. روز عید یکی از دوستان که از اتفاق به زودی از صنعتی اصفهان مدرک ی شیمیش رو می گیره و هر سال عید ماهی گلی می فروشه برام یک کیلو ماهی گلی آورد. که البته عمرشون نزد من کوتاه بود و همون روز دهم سپردمشون به دست سرنوشت.


و سفره هفت سین عید که مطمئناً گوشه وبلاگ دیدینش. با این حال برای تجدید خاطره باز اینجا هم می گذارمش.(دوستان اصرار داشتند که این ع ت رو بیار برا مسابقه ما، تا بهت جایزه نفر اول رو بدیم. ولی چون لو رفته بود گفتن دیگه نمی شه که باشی برو خونه تون.)


بعد از روز اول دیگه فرصت عکاسی دست نداد. تا شبی که برف اومد. صبحِ اون شبِ برفی زدیم به دل کوه و رفتیم تا خود آبشار(ع یک، ع دو). یک عدد دندون درد، دو عدد تاول پا، و یک عدد سرماخوردگی تنها بخشی از عواید این گشت و گذار بود.

توی مسیر رفتن چندین بار از این جونورها دیدیم که همچین لم داده بودند جلوی آفتاب که دلت می خواست کبابشون کنی بزنی به بدن! نمی دونم دقیقاً چی هستند. شبیه موش بودند ولی خوشگل تر.(ع )


روز دهم به اتفاق خانواده گرامی تصمیم گرفتیم که بریم کاشان. و طبق معمول بین راه یک سر به زاده ای که بالا گفتم زدیم. جای باصفایی ست. این هم یک تصویر دیگه از غروب زاده.


و روز سیزده به در،که با دوستان و آشنایان زدیم و رفتیم به روستای مرق، دره پریان و آرامگاه بابا افضل کاشانی، از شعرای قرن ششم. طبیعت بکر و دست نخورده ی روستا فوق العاده است.(ع یک، ع دو )

و اگر حوصله و وسایل لازم برای کوه نوردی داشته باشید می تونید تا روستای دُره و دَره پریان و آبشار معروفش هم برید. که متاسفانه ما نه وسایلش رو داشتیم و نه هیچ حوصله اش رو داشت.(از دره پریان هرچه سرچ ع مشخصی پیدا نشد.)


+عذرخواهی به خاطر ب و حال نامساعد این روزهای این بنده نگارنده.


خدا کنه که حالمون خوب بشه

تا حرفامون یک خورده مرغوب بشه.


یاعلی

برچسب ها : ع نگاری، عید نود و شش - دوستان ,پریان ,ماهی ,تصویر ,روستای ,کیست؟ ,بابا افضل ,آرامگاه بابا
من هیچوقت آدم رفتن نبودم.
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

من نمی رم. هیچوقت.

چون جرئتش رو ندارم. شهامتش رو.

هیچوقت نداشتم. که اگر بود خیلی وقت پیش ها بار و بندیلم رو انداخته بودم روی کولم و رفته بودم.

خودم خوب میدونم که یک ساعت دیگه همه چیز از زهنم پاک میشه. فردا صبح که بیدار بشم باز اولین کاری که میکنم اینه که میام سراغ این پنل کاربری لعنتی. باز زل میزنم به کامنت ها. و باز به این فکر می کنم که امروز چی دارم که بنویسم؟

من نمی رم. هیچوقت.

چون جرئتش رو ندارم. شهامتش رو.

که اگر بود خیلی وقت پیش ها رفته بودم.


+برود بچسبد به پست قبل.

#نامانا

برچسب ها : من هیچوقت آدم رفتن نبودم. - هیچوقت ,رفته بودم ,ندارم شهامتش
درد توی سرم مثل خورده های شیشه است. تمام مدت...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب



دریافت

برچسب ها : درد توی سرم مثل خورده های شیشه است. تمام مدت...
زر زرای الکی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

که چه؟ می نویسم که چه شود؟ اصلاً چرا فکر می کنی که باید بنویسی؟ مگر نوشته هایت جز اینکه وقت دیگران را می گیرد حرف دیگری هم دارد؟ وقت خودت هیچ، آیا در برابر وقت دیگران مسئول نیستی؟ در برابر شه شان چه؟ چرا باید برای دیگران مهم باشد که تو امروز پسر ات را زجر کش کرده ای، یا فردا پی برده ای که بیش از هر چیزی از جنگ متنفری؟ چرا اینقدر اصرار داری که خودت را آدمی نشان دهی که نیستی؟ نوشته هایت بوی ریا می دهد. بوی گند ریا گرفته ای. وقتی از کت که می خوانی می نویسی واقعا هدفت زکات علمت هست؟ خودت را که نمی توانی گول بزنی! می توانی؟ این همه تظاهر برای چه؟ برای که؟

چرا اینقدر اصرار دارم که بنویسم؟ آیا وقتش نشده که همه چیز را رها کنم و شروع کنم به دویدن؟ دویدن تا انتها... تا انتها. انتها انتهای الکی زر زرای الکی زر زرای الکی انتهای الکی انتهای الکی ...


برچسب ها : زر زرای الکی - الکی ,زرای ,انتهای ,انتها ,خودت ,دیگران ,زرای الکی ,انتهای الکی ,الکی انتهای ,اینقدر اصرار ,نوشته هایت
یک خاطره دور دور دور
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

خاطره فوق مربوط به حدوداً سه یا چهار سال قبل می باشد. زمانی که نامبرده ی نگارنده ی این پست، هنوز ع با ورزشی نداشت!

و لازم به ذکر هست که به خاطر این پست جناب مترسک جان بود که یاد این خاطره دور افتادم.

و به قول دوستان: هشدار؛ خطر ریزش سنگ نمک!


تا دیدمش گفت :"فلانی، ع ت رو روی در و دیوار ندیدم."

بهش گفتم: "مرد نا حس ! آخه یک زبونم کوری. یک روم به دیفالی، یک چشم شیطون کری. آخه چرا ع منو رو دیوار می خوای ببینی؟ مگه چه هیزم تری بهت فروختم؟"

برگشته می گه: "اونکه ان شالله خودم پوسترش رو برات به در و دیوار می چسبونم. جهنم و ضرر ماشم خودم میارم، منظورم اینه که با این قد رعنا چرا نامزد نشدی بیایم خونه تون یک برنج و مرغی بخوریم."


در ادامه مکالمه فوق وی با سرعت دوید و من با سرعت خواستم بدوم که دیدم من پیرمرد رو چه به این جنگولک بازیا؟ تازه اونم وسط خیابون.

هیچی دیگه، البته بنده ی خدا اون زمون جوون بود و جاهل. نمی دونست نامزد شدن ع با ورزشی می خواد، سابقه داوری می خواد، یا لااقل پنج دقیقه سابقه بازیگری می خواد. و مهمتر از همه کارت پایان خدمت می خواد.

که به قول شاعر گفتنی ندارم.


برچسب ها : یک خاطره دور دور دور - دیوار ,خاطره , ورزشی
من از این تکه آهن های آدمخوار می ترسم...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
از جنگ متنفرم.
از جنگ متنفرم.
از جنگ متنفرم.
از جنگ متنفرم.
از جنگ متنفرم.
از جنگ متنفرم.

برچسب ها : من از این تکه آهن های آدمخوار می ترسم... - متنفرم
سندروم فیفا
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

بعد از گذر از تعطیلات نوروزی و این سفر سه چهار روزه، دچار رکود شدم، کلمات توی ذهنم بازیشون گرفته و کنار هم قرار نمی گیرن. از صبح نه تونستم یک خبر بنویسم برای رادیو نه یک پست که لااقل کمی ذهنم رو آروم کنه.

ظاهراً دچار سندروم فیفا* شدم!

بیت:

تو نبین ت و آرام نشستم کنجی

حرف ناگفته زیاد است ولی (بقیه شعر یادم نیست)


در یکی مونده به آ ین باری که با بچه ها رفتیم سالن و فوتبالی به رگ زدیم برف می اومد و هوا هم به شدت سرد بود. نتیجه اینکه در پنجمین روز از بهار سرما خوردیم. نتیجه پریم - اینکه پس از گذشت هشت روز با همه دوا و درمون های گیاهی و شیمیایی موجود هنوز شب ها سرفه رهام نمی کنه. و در این مدت هشت روزه و در طول مسافرت شب ها از ترس اینکه در خواب زیاد سرفه کنم و بقیه رو بیدار کنم نخو دم. و دلم برای خو دن شبانه تنگ شده!

در طول روز هم که دوستان و آشنایان اغلب اجازه خواب نمی دادند. نتیجه زگوند - اینکه آ ین باری که خواب دیدم رو یادم نمیاد.

نتیجه سه پریم - اینقدر سرفه که دیگه خودم از دست خودم خسته شدم. وای به حال دیگران.


*سندروم فیفا یا ویروس فیفا، در زمان هایی که اصطلاحاً fifa day نامیده می شود. بازیکنان تیم های باشگاهی باید در اختیار تیم های ملی شان باشند. در این ایام ممکن است بازیکنی مصدوم شود. یا از شرایط آرمانیش دور شود. به همین خاطر گفته می شود بازیکن یا تیم باشگاهی دچار سندروم یا ویروس فیفا شده است. نمونه اش همین باخت پرسپولیس یا باخت چلسی در هفته گذشته.


**پریم-زگوند-سه پریم از نمادهایی هستند که در ریاضیات و علوم محاسباتی مورد استفاده قرار می گیرند.

برچسب ها : سندروم فیفا - نتیجه ,اینکه ,خواب ,فیفا ,سرفه ,پریم ,آ ین باری ,دچار سندروم
ساندویچان مغز 3
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
در خونه باز بود، حسین در رو باز کرده اومده تو، همینطوری سر رو انداخته زیر و رفته نشسته سر کامپیوتر.
کلاً امسال بیش از حد روی سایلنته، بهش میگم: اوی پسره، تو که پیرهن قرمز پوشیدی با تو ام، اینجا چکار میکنی؟ گم شدی؟ اومدی اینجا چکار؟ اسمت چیه؟ گم شدی؟
هاج و واج خیره شده و به من که دو متریش وایسادم نگاه میکنه، جوری وانمود می کنم که اشتباه اومده و من نمی شناسمش!
بهش می گم: بچه کی هستی؟
بالا ه بعد از چند ثانیه به حرف اومده، میگه: بچه بابایی!
میگم: بابات اسمش چیه؟
دوباره بعد از چند ثانیه مکث می گه: بابایی بالاست.
میگم: ببینمت گم شدی؟ اسمش چیه؟
می گه: اسمش باباییه دیگه!
می گم: خب چرا اومدی اینجا؟ خونه تون رو گم کردی؟ خونه تون کجاست؟
می گه: نه من از اونور اومدم اینور بعد اومدم پایین!
می گم : خب یعنی می دونی خونتون کجاست؟ اسمت چیه حالا؟
می گه: حسین.
می گم حسین چی؟
می گه : حسین حیدری!
دوباره ازش می پرسم خب حالا چرا اومدی اینجا؟ اگه راهت رو گم کردی بگو تا برسونمت.
هاج و واج نگام می کنه، رنگش پریده، شوکه شده، چشماش از حدقه داره می زنه بیرون.عنقریبه که اشک از چشماش جاری بشه، دوتا پا داره دو تا پا هم قرض می کنه و از خونه میزنه بیرون.


+مریض نیستما! دلم درد می کنه!
++کامنت هارو آ شب جواب میدم.
برچسب ها : ساندویچان مغز 3 - می گه ,می گم ,خونه ,اسمش ,اومدی ,میگم , حسین ,اومدی اینجا؟ ,اسمش چیه؟
از صبا تا نیما - تاریخ 150سال ادب فارسی، کت که باید خواند.
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
از آنجا که گفته اند زکات علم آموختن آن است و نیز گفته اند یکی از بهترین راه های یادگیری توضیح دادن آن علم برای دیگران باشد. حال که کتاب "از صبا تا نیما" را می خوانم، قصد دارم نکات مهم و چکیده مطالبش را اینجا به اشتراک بگذارم، به همان دو دلیلی که در بالا گفتم.

اگر دوست داشتید همراهی کنید. وگرنه که ایرادی نیست. یاعلی.

متن:

وضعیت شعر و ادب فارسی، در زمان سلطنت حکومت صفویه و آغاز سبک هندی:
اسکندر بیگ ترکمان در شرح حال شاه طهماسب صفوی می گوید: در اوایل حال، حضرت خاقانی جنت کرمانی را توجه تمام به حال این طبقه(شعرا و ادبا) بود... و در اوا ایام حیات، که در امر معروف و نهی منکر مبالغه عظیم می فرمودند، چون این طبقه علیه را وسیع المشرب شمرده از صلحا و زمره اتقیا نمی دانستند، زیاده توجهی به حال ایشان نمی فرمودند، و راه گذرانیدن قطعه و قصیده نمی دادند.
مولانا محتشم کاشانی قصیده ای غرا در مدح آن حضرت و قصیده ای دیگر در مدح مخدره ی زمان، شهزاد پریخان خانم به نظم آورده از کاشان فرستاده بود، به وسیله شهزاد مذکور معروض گشت. شاه جنت مکان فرمودند که : "من راضی نیستم که شعرا زبان به مدح و ثنای من آلایند، قصاید در شأن شاه ولایت و ائمه معصومین (ع) بگویند. صله، اول از ارواح مقدسه ی حضرات و بعد از آن از ما توقع نمایند. زیرا که به فکر دقیق معانی بلند و استعاره های دور از کار در رشته ی بلاغت در آورده به ملوک نسبت می دهند که به مضمون در اکذب اوست. احسن او اکثر در موضع خود نیست. اما اگر به حضرات مقدسات نسبت نمایند، شأن معالی نشان ایشان بالاتر از آن است که محتمل الوقوع است." غرض که جناب مولانا صله ی شعر از جانب اشرف نیافت. - از صبا تا نیما، جلد یک، صفحه 7. در بیان وضعیت ادبا و شعرا در زمان صفویه.

توضیح آنکه در آن زمان پادشاهان صفوی توجه زیادی به شعر و شاعری نداشته شاعران درباری را از خود می راندند. که در نتیجه آن شعر از محیط دربار بیرون آمده و به دست عامه مردم افتاد. غزلسراها و مثنوی نویسان از ایران دوری جسته و اغلب به دربار شاهان گورگانی هند روی آوردند. و در نتیجه رفته رفته سبک هندی در ایران رواج یافت. مهم ترین ویژگی های سبک هندی آوردن "مضامین بدیع باریک " و "بیان معانی بسیار در لفظ اندک" است. حافظ این عصر ، محمد علی صائب تبریزی است.


بیت:

نرگس از چشم تو دم زد بر دهانش زد صبا
درد دندان دارد اکنون میخورد آب از قلم!

شعر از محمد طاهر غنی کشمیری است، که از اینکه ساقه ی نرگس مانند قلم میان تهی است و از زمین آب می گیرد و ی که درد دندان دارد باید با قلم نی آب بخورد، در تشبیه چشم معشوق و رقابت نرگس با آن، و سیلی خوردن وی از دست باد صبا چنین مضمون عجیبی می سازد.


بیت:

خوش هوای تازه ای دارد دیار نیستی
نانش جمله یک لا پیرهن خو ده اند!
"کلیم کاشانی"

بیت:

بخیه کفشم اگر دندان نما شد عیب نیست
خنده می آرد همی بر هرزه گردی های من
"کلیم کاشانی"

بیت:

لقمه افتد ز دهان چون نبود قسمت
روزی اره نگر کز بن دندان ریزد!
"واعظ"
برچسب ها : از صبا تا نیما - تاریخ 150سال ادب فارسی، کت که باید خواند. - دندان ,نرگس ,کاشانی ,شعرا ,هندی ,زمان ,کلیم کاشانی ,دندان دارد
نجات جون یک انسان گاهی وقتا خیلی ساده است!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
- مون می گفت: برای آزمایشگاه محلول اسید سولفوریک سفارش داده بودم. یکی از دانشجوها توی یک بشر برام آورده بود و گذاشته بود روی میز دفترم. همون روز هم پدرم اومد و تنها گذاشتمش توی اتاق تا برم و براش غذا بگیرم. می گفت: وقتی برگشتم دیدم پدرم افتاده کف زمین و بشری که داخلش اسید بود روی زمین افتاده بود.

- امروز هم یک دوستی تماس گرفته بود و می گفت بچه یکی از بستگانشون که دو سالشه، یک لحظه ازش غافل شدن و کمی محلول لوله بازکن خورده. با اینکه خیلی سریع برده بودنش بیمارستان ولی نگران بود و حق هم داشت. می خواست بدونه چه موادی داخل این محلول ها هست.(برای سلامتی اون کوچولو سه تا "امن یجیب..." بخونید.)

‼️ این حوادث ممکنه برای هر ی پیش بیاد. بزرگ و کوچک نداره، هیچ کدوم مون در برابر این موارد وا ینه نیستیم!
پس برای هر ی لازمه که مقداری اطلاعات در این موارد داشته باشه و بدونه که اگر در چنین موقعیتی گیر کرد باید چکار کنه.

مهمترین نکته اینه که همیشه پیشگیری بهتر از درمانه پس:

1- این گونه محلول هارو همیشه دور از دسترس اطفال قرار بدید، مهم نیست خودتون توی منزل بچه دارید یا نه! حادثه هیچوقت از قبل خبر نمیده!

2- متأسفانه ظروفی که حاوی مواد شوینده هستند اغلب زرق و برق های زیادی دارند. و همین نظر بچه های کوچک رو خیلی سریع به سمت خودش جلب می کنه. پیشنهاد می کنم به محض ید، ورچسب های بسته بندی ظروف رو ید و بعد خودتون یک برچسب ساده روی در ظرف بزنید و روی اون اطلاعات مهم رو بنویسید مثلا: "جوهرنمک پاکناز؛تاریخ تولید 7-1-96 ؛ تاریخ انقضا 7-7-96"

3- زمان هایی که قصد استفاده از مواد شوینده مثل جوهرنمک یا وایت رو دارید دقت کنید که اولاً در فضاهای خیلی بسته این کار رو انجام ندید. و ثانیاً کودک یا افرادی که مبتلا به بیماری های تنفسی هستند اطرافتون نباشند.

4- هیچوقت تأکید می کنم هیچوقت این مواد رو همراه هم مصرف نکنید! چون در صورت ترکیب شدن وارد یک سری واکنش های شیمیایی شده و ترکیبات سمی تولید می کنند.(اغلب به شکل گاز و بدون بو) مثلاً ترکیب شدن وایت یا جوهرنمک گاز کلر تولید می کند که به شدت مسموم کننده است. و ممکنه موجب مرگ بشه.

!؟! خب اگر کار از کار گذشت و خدای ناکرده طفلی یا آدم بزرگی(یا حتی خودمون) دچار چنین مسمومیتی شد چه کار کنیم؟

1- اگر خودتان در منزل(یا هر جای دیگری) تنها هستید و احساس می کنید که موقع مصرف ماده شوینده ای دچار سوزش چشم یا سنگینی سر شدید سریعاً خودتون رو به هوای آزاد برسونید و به یکی از نزدیکان تون اطلاع بدید.
2- اگر مشاهده کردید فردی هنگام استفاده از مواد شوینده نفسش سنگین شده یا خس و خس می کنه سریعا از او بخواهید با شما به هوای آزاد بیاد. یا خودتون اون رو به هوای آزاد برسونید. و در صورت وم به اورژانس زنگ بزنید.

تمام موارد بالا برای وقتی بود که فردی (یا خودتان) دچار مسمویت تنفسی شدید. ولی اگر کودکی یا فرد بزرگ سالی سهواً یا عمداً محلول شوینده ای را خورده! باید چکار کنیم؟
1- نکته اول و مهم ترین نکته، ابداً فرد رو وادار به استفراغ نکنید! مواد شوینده اغلب حاوی محلول های اسیدی هستند، در صورت استفراغ ممکنه مقداری از مواد بازگشتی وارد ریه فرد بشه. که بسیار خطرناکه. همچنین موجب سوختگی اعضای داخلی بدن می شه. پس ابداً وی را وادار به استفراغ نکنید!⛔️

2- خونسرد باشید، سریعاً به اورژانس اطلاع بدید و وضعیت رو براشون توضیح بدید.. میزان مصرف، نوع ماده مصرف شده، سن فرد، و مواردی از این دست برای ادامه روند درمان خیلی مهمه.

3- اگر شیر در منزل دارید مقداری شیر رو همراه با آب به وی بنوشانید. این کار باعث رقیق شدن محلول فوق می شود. البته میزان مصرف نباید بیش از حد باشه. زیرا ممکنه موجب استفراغ فرد بشه.
4- اگر شیر در منزل ندارید مقداری آب به وی بنوشانید. ولی باز حواستان باشد که فرد دچار ح استفراغ نشود. از سفیده تخم مرغ هم می تونید استفاده کنید. سفیده تخم مرغ رو در آب یا شیر بریزید و به فرد مسموم بنوشانید.
5- اگر فرد دچار تشنج یا ح خلسه شده دهنش و مجاری تنفسیش رو در هر صورت باز نگه دارید. و مدام راه های تنفسیش رو کنترل کنید.
6-اگر فرد مسموم دچار ح استفراغ شده اون رو به پهلو بخوابونید، تا حتی المکان مواد وارد ریه و مجراهای تنفسیش نشه.

7- تا اومدن اورژانس شکیبا باشید و دست به کارهای خودجوش نزنید.⚠️
مسمومیت با محلول های اسیدی و قلیایی شوخی بردار نیست.

enlightenedامیدوارم هرگز چنین اتفاقی برای خودتون یا نزدیکانتون رخ نده، ولی یادتون باشه ما در برابر حوادث وا ینه نیستیم!blush

این موارد رو به دوستان و آشنایان تون هم آموزش بدید. نجات جون یک انسان گاهی وقتا خیلی ساده است.
برچسب ها : نجات جون یک انسان گاهی وقتا خیلی ساده است! - مواد ,دچار ,خیلی ,استفراغ ,خودتون ,شوینده ,مواد شوینده ,هوای آزاد ,انسان گاهی ,ح استفراغ ,گاهی وقتا
چرا جدیداً چیزی به ذهنم نمی رسه برای عنوان؟
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

معتقدم اگر فقط یک دهم بودجه ای که سالیانه صرف فرهنگ سازی مردم میشه تا زباله های خودشون رو در محیط زیست رها نکنند رو صرف فرهنگ سازی حیوانات می د و بهشون آموزش می دادند که لب به زباله ها و پلاستیکی جات نزنند قطعاً به نتیجه بهتری رسیده بودیم! چه بسا تا به حال حیوانات به راه حلی برای تجزیه زباله ها نیز دست پیدا می د.



با اینکه در پنجمین روز از بهار به سر می بریم اینجا ب تا خود صبح برف می بارید و سر صبح آفتوی جِنگ تابستونی رو(به قول ها) شاهد بودیم و در حال حاضر دوباره پاییزه، پیش بینی می شه تا شب مجدد به فصل سرد زمستون شیفت بدیم.

برچسب ها : چرا جدیداً چیزی به ذهنم نمی رسه برای عنوان؟ - فرهنگ سازی
از صبا تا نیما - تاریخ 150سال ادب فارسی، کت که باید خواند.
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
از آنجا که گفته اند زکات علم آموختن آن است و نیز گفته اند یکی از بهترین راه های یادگیری توضیح دادن آن علم برای دیگران باشد. حال که کتاب "از صبا تا نیما" را می خوانم، قصد دارم نکات مهم و چکیده مطالبش را اینجا به اشتراک بگذارم، به همان دو دلیلی که در بالا گفتم. ضمناً این نوشته صرفاً جهت شوآف می باشد.
گفتم همین ابتدای کار خیال انی که بعد می خواهند بیایند این حرف ها و تهمت ها را بزنند راحت کنم!
اگر دوست داشتید همراهی کنید. وگرنه که ایرادی نیست. یاعلی.

متن:

وضعیت شعر و ادب فارسی، در زمان سلطنت حکومت صفویه و آغاز سبک هندی:
اسکندر بیگ ترکمان در شرح حال شاه طهماسب صفوی می گوید: در اوایل حال، حضرت خاقانی جنت کرمانی را توجه تمام به حال این طبقه(شعرا و ادبا) بود... و در اوا ایام حیات، که در امر معروف و نهی منکر مبالغه عظیم می فرمودند، چون این طبقه علیه را وسیع المشرب شمرده از صلحا و زمره اتقیا نمی دانستند، زیاده توجهی به حال ایشان نمی فرمودند، و راه گذرانیدن قطعه و قصیده نمی دادند.
مولانا محتشم کاشانی قصیده ای غرا در مدح آن حضرت و قصیده ای دیگر در مدح مخدره ی زمان، شهزاد پریخان خانم به نظم آورده از کاشان فرستاده بود، به وسیله شهزاد مذکور معروض گشت. شاه جنت مکان فرمودند که : "من راضی نیستم که شعرا زبان به مدح و ثنای من آلایند، قصاید در شأن شاه ولایت و ائمه معصومین (ع) بگویند. صله، اول از ارواح مقدسه ی حضرات و بعد از آن از ما توقع نمایند. زیرا که به فکر دقیق معانی بلند و استعاره های دور از کار در رشته ی بلاغت در آورده به ملوک نسبت می دهند که به مضمون در اکذب اوست. احسن او اکثر در موضع خود نیست. اما اگر به حضرات مقدسات نسبت نمایند، شأن معالی نشان ایشان بالاتر از آن است که محتمل الوقوع است." غرض که جناب مولانا صله ی شعر از جانب اشرف نیافت. - از صبا تا نیما، جلد یک، صفحه 7. در بیان وضعیت ادبا و شعرا در زمان صفویه.

توضیح آنکه در آن زمان پادشاهان صفوی توجه زیادی به شعر و شاعری نداشته شاعران درباری را از خود می راندند. که در نتیجه آن شعر از محیط دربار بیرون آمده و به دست عامه مردم افتاد. غزلسراها و مثنوی نویسان از ایران دوری جسته و اغلب به دربار شاهان گورگانی هند روی آوردند. و در نتیجه رفته رفته سبک هندی در ایران رواج یافت. مهم ترین ویژگی های سبک هندی آوردن "مضامین بدیع باریک " و "بیان معانی بسیار در لفظ اندک" است. حافظ این عصر ، محمد علی صائب تبریزی است.


بیت:

نرگس از چشم تو دم زد بر دهانش زد صبا
درد دندان دارد اکنون میخورد آب از قلم!

شعر از محمد طاهر غنی کشمیری است، که از اینکه ساقه ی نرگس مانند قلم میان تهی است و از زمین آب می گیرد و ی که درد دندان دارد باید با قلم نی آب بخورد، در تشبیه چشم معشوق و رقابت نرگس با آن، و سیلی خوردن وی از دست باد صبا چنین مضمون عجیبی می سازد.


بیت:

خوش هوای تازه ای دارد دیار نیستی
نانش جمله یک لا پیرهن خو ده اند!
"کلیم کاشانی"

بیت:

بخیه کفشم اگر دندان نما شد عیب نیست
خنده می آرد همی بر هرزه گردی های من
"کلیم کاشانی"

بیت:

لقمه افتد ز دهان چون نبود قسمت
روزی اره نگر کز بن دندان ریزد!
"واعظ"
برچسب ها : از صبا تا نیما - تاریخ 150سال ادب فارسی، کت که باید خواند. - دندان ,نرگس ,کاشانی ,شعرا ,هندی ,زمان ,کلیم کاشانی ,دندان دارد
اطلاعات وارد شده صحیح نیست! این فیلد نمیتواند خالی باشد.
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

راستش اگر به قول قدیمی ها سالی که ن ت از بهارش پیدا باشد با این حساب باید خودم را برای سالی سخت محیا کنم!

امضا: آقاگلی که در اولین روزِ فوتبالیِ اولین روزِ بهار، انگشتِ انگشتریِ دستِ چپش دچار در رفتگی شد.



+زیرموضوع خزعبلات دانشجویی را از این جهت که دیگر اسم دانشجو را یدک نمی کشم به "خودنوشت نگاری" تغییر دادم! ان شالله که هم خدا راضی باشد هم بنده ی خدا!


++آخه بیان جان، انصافاً از آدمی که انگشت انگشتری دست چپش در اولین روز فوتبالی اولین روز بهار دچار در رفتگی شده عنوان می خواهی که چه؟

برچسب ها : اطلاعات وارد شده صحیح نیست! این فیلد نمیتواند خالی باشد. - اولین ,اولین روزِ
این هم بساط ما در چهارمین روز از بهار...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب



نمی دونم چی بوده داستانش و چی شده که بالش ش ته. ولی از بخت بدش یا شاید هم بخت خوبش (چون معلوم نیست چی تو دل گنجیشکیش می گذره.) افتاده بود توی حیاط خونه ما.

الآن هم افتاده زیر دست این چهار شگفت انگیز! (من لقب چهار زامبی رو بهشون دادم.) که تا دو دقیقه قبل در حال بازی زامبی بودند. و حالا به یمن حضور گنجشک جان بالا ه دست از سر کچل تکنولوژی و بازی برداشتند!

خدا آ و عاقبت این گنجشک رو هم به خیر کنه ان شالله.

این هم بساط ما در چهارمین روز از بهار...



صبح شد،آفتاب آمد...


چای را خوردیم، روی سبزه زارِ میز.

ساعت نُه، ابر آمد...نرده ها تر شد.

لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.


یک عروسک پشت باران بود.

ابرها رفتند.

یک هوای صاف

یک گنجشک...یک پرواز


"سهراب سپهری"

برچسب ها : این هم بساط ما در چهارمین روز از بهار... - گنجشک
اطلاعات وارد شده صحیح نیست! این فیلد نمیتواند خالی باشد.
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

راستش اگر به قول قدیمی ها سالی که ن ت از بهارش پیدا باشد با این حساب باید خودم را برای سالی سخت محیا کنم!

امضا: آقاگلی که در اولین روزِ فوتبالیِ اولین روزِ بهار، انگشتِ انگشتریِ دستِ چپش دچار در رفتگی شد.



+زیرموضوع خزعبلات دانشجویی را از این جهت که دیگر اسم دانشجو را یدک نمی کشم به "خودنوشت نگاری" تغییر دادم! ان شالله که هم خدا راضی باشد هم بنده ی خدا!


++آخه بیان جان، انصافاً از آدمی که انشگت انگشتری دست چپش در اولین روز فوتبالی اولین روز بهار دچار در رفتگی شده عنوان می خواهی که چه؟

برچسب ها : اطلاعات وارد شده صحیح نیست! این فیلد نمیتواند خالی باشد. - اولین ,اولین روزِ
از جمله نصایح یک عقلکِ درون به آقاگلِ بیرون
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
وقتی سال تحویل میشه و میکنی "یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال"، وقتی میگی: خدایا! حال من رو به بهترین حال تغییر بده. این نیست که بشینی و انتظار داشته باشی سال جدید به طرز معجزه آسایی پرفکت باشه و همه چیز بر وفق مراد و اوکی باشه. اگه این نگاه رو داری بدون این سال هم مثل همه سال های قبل می گذره و از اساس ول معطلی. "اِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّیَ یُغَیِّروا ما بِاَنفُسِهِم (رعد-آیه11)" خدا سرنوشت هیچ قومی رو تغییر نمیده مگه اینکه اونها خودشون سرنوشتشون رو تغییر بدن.
پس وقتی میگی خدایا حول حالنا الی احسن الحال، از خدا می خوای تا کمکت کنه که امسال سرنوشتت رو خودت به بهترین حال تغییر بدی.


وقتی هم که میری عید دیدنی میگی: "سال خوبی داشته باشید." درست، دعای خوبیه. ولی سال خوب نمیاد. مگه اینکه ادم ها خودشون اراده کنند. پس بگو "ان شالله سال خوبی رو بسازی"
برچسب ها : از جمله نصایح یک عقلکِ درون به آقاگلِ بیرون - تغییر ,میگی ,میگی خدایا ,وقتی میگی
ای سال برنگردی بری دیگه بر نگردی
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

ان شالله سال نوی همگی جدید باشه.


نیت و به نیت همه تون یک فال حافظ زدم.

تقدیم به همه دوستام.



نتیجه تصویری برای هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

برچسب ها : ای سال برنگردی بری دیگه بر نگردی
از جمله نصایح یک عقلکِ درون به آقاگلِ بیرون
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
وقتی سال تحویل میشه و میکنی "یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال"، وقتی میگی: خدایا! حال من رو به بهترین حال تغییر بده. این نیست که بشینی و انتظار داشته باشی سال جدید به طرز معجزه آسایی پرفکت باشه و همه چیز بر وفق مراد و اوکی باشه. اگه این نگاه رو داری بدون این سال هم مثل همه سال های قبل می گذره و از اساس ول معطلی. "اِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّیَ یُغَیِّروا ما بِاَنفُسِهِم (رعد-آیه11)" خدا سرنوشت هیچ قومی رو تغییر نمیده مگه اینکه اونها خودشون سرنوشتشون رو تغییر بدن.
پس وقتی میگی خدایا حول حالنا الی احسن الحال، از خدا می خوای تا کمکت کنه که امسال سرنوشتت رو خودت به بهترین حال تغییر بدی.


وقتی میری عید دیدنی میگی: "سال خوبی داشته باشید." دعای خوبیه.
ولی شایدهم بهتر باشه که بگی ان شالله سال خوبی رو بسازید.
برچسب ها : از جمله نصایح یک عقلکِ درون به آقاگلِ بیرون - تغییر ,باشه ,میگی ,میگی خدایا ,وقتی میگی
آ ین پست سال 95!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

حالا که آ سال هست و فقط دو سه روز مانده به پایان سال، هر حرفی، حدیثی، سخنی، انتقادی، پیشنهادی از این بنده نگارنده دارید دوست دارم تا بشنوم. نظرات این پست تایید نمی شوند، ولیکن اگر نیاز به پاسخ گویی بود به صورت خصوصی مطرح خواهم کرد. در ضمن به صورت ناشناس نیز می توانید حرف هایتان را بزنید. این شکلی دیگر رودربایستیی هم در میان نخواهد بود.

و اینکه اگر موردی بوده که ناخواسته از این بنده نگارنده سر زده و موجب دلخوریتان شده بفرمایید. به هر ترتیب آدم کف دستش را که بو نکرده، ممکن است اتفاقی بیافتد، حرفی را بگوید یا رفتاری از او سر بزند که موجب ناراحتی دوستی شود. اگر این چنین بوده عذرخواهم. ان شالله که نباشد.


+احتمالاً این آ ین پست امسال خواهد بود.



برچسب ها : آ ین پست سال 95! - بنده نگارنده
پنج شنبه آ سال
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
امروزه روز نمی دانم چرا نبض زمان اینقدر تند می زند. بزرگانی که تا همین چند وقت پیش در عنفوان جوانی بودند و انقلاب و جنگ را به چشم خود دیده اند یک به یک به دوران پیری پای می گذارند. و یا بیمار شده یا آنکه درگذشته و به رحمت خدا رفته اند. گویی زندگی و مرگ دیگر در تقابل یکدیگر نیستند. و با یکدیگر کنار آمده اند.
ابتدا در صبح سومین داد ماه بود که "حبیب محبیان" در سکوت خبری و مظلومیت کامل از دنیا رفت. خواننده ای که در سال های آ عمر خویش به کشور باز گشته بود و با بی مهری وزارت ارشاد وقت مواجه شد. کمتر از یک ماه بعد، هنوز به خود نیامده بودیم که بلامنازع عرصه سینما "عباس کیارستمی" عزیز دنیا را بدرود گفت و به دیار حق شتافت. و هنوز به خود نیامده بودیم که روان شاد مرحوم"مهدیه الهی قمشه ای" از بزرگان ادبیات عرفانی جام شوکران را سر کشید. تابستان هنوز به پایان نرسیده بود که خبر آوردند "داود رشیدی" بزرگ هم به دیار حق شتافت.
پاییز نیز کم از تابستان نداشت. "منصور پورحیدری"، پرافتخارترین استقلالیِ دوران و از اخلاق مدارترین فوتبالیست های ایران در ماه آبان کفش هایش را برای همیشه آویخت، و بعد از آن در ماه آ پاییز مرحوم" سلیم موذن زاده" به لقای دوست، که عمری به حضور و حضرت او شیده بود شتافت.
فصل ها یکی یکی گذشتند و به زمستان رسیدند. زمستانی که بیش از دیگر فصل ها ما را در غم و اندوه غرقه کرد. فقط هشت روز گذشته بود که "دنیا فنی زاده" را از دست دادیم. عروسک گردانِ کلاه قرمزی مهربان مان را. و بعد نوبت به مرحوم"آیت الله هاشمی رفسنجانی" رسید از بزرگترین شخصیت های پس از انقلاب ی و رئیس جمهور دوران سازندگی که به یکباره و در عصر نوزدهمین روز از ماه دی به دیار باقی شتافت.
هنوز از این ضربه ها کمر راست نکرده بودیم که در حادثه پلاسکو"آتش نشانان شهید" را از دست دادیم. پس از آن دست روزگار غدار کج مدار اینبار به سراغ محمدم رفت و "حسن جوهرچی" عزیز، (محمدم) به طور ناگهانی دار فانی را وداع گفت.
و امان از اسفند ماه، امان از اسفند، "ناگه غروب کدامین ستاره ، ژرفای شب را چنین گود کرده است ؟" همان اوایل ماه اسفند با خبر فوت دو تن از دوبلورهای توانمندمان مواجه شدیم. مرحوم"ایران بزرگمهری راد" و مرحوم"مهین مایی" هر دو از پیش وتان این عرصه بودند که در همان اوایل ماه به رحمت خدا رفتند. و سپس "احمد عزیزی" ازشاعران نامی عرصه آیینی مصداق این شعر رهی معیری شد: "رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم " خدایش رحمت کناد.
جلوتر آمدیم، گویی عقب تر رفته ایم! در بیست و سومین روز از این اسفند نحس بودیم که "علی معلم" منتقد و تهیه کننده سینما، ستاره وار غروب کرد. "بعضی مرگ ها غیر منتظره است، با اینکه مرگ غیر منتظره نیست" هنوز در شوک وارده از این خبر بودیم که خبر آمد شادروان"افشین یداللهی" نیز به دیار حق شتافت تا ما را در بهت و حیرت کامل فرو ببرد.
با آنکه از مرگ گریزی نیست، و دیر یا زود نوبت به ما نیز خواهد رسید و به قول حافظ "عاقبت منزل ما وادی خاموشان است" و با آنکه معتقدم مرگ معنا بخش زندگی است، لیکن امیدوارم هرچه زودتر این سال و ماه نحس به اتمام برسد. و لااقل در چند روز پیش رو دیگر شاهد این دست اخبار ناگوار نباشیم.
افسوس و صد افسوس که این بزرگان دیگر در بین ما نیستند با این حال یاد و خاطره شان تا ابد در دل و جان ما پایدار خواهد ماند. و فراموش نخواهند شد....
برچسب ها : پنج شنبه آ سال - بودیم ,شتافت ,مرحوم ,دیار , ,اسفند ,همان اوایل ,نیامده بودیم
روایت تاریخی از چهارشنبه سوری!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

در برخی قبایل بدوی، والدین ک ن خود را برای خدایان قربانی کرده، می سوزاندند. از جمله ایزد مولوک که در قبایل عبرانی و کنعانی پرستیده می شد، در پرستشگاهش کوره ای بود که ک ن در آن سوزانده می شدند و طبّالان طبل می زدند تا نگذارند صدای جیغ و زاری ک ن به والدین برسد.


بعدها این رسم خشونت آمیز، به شکلی بسیار معتدل تر در آمد و برای راضی خدایان تنها نمایشی از سوزاندن ک ن اجرا می شد! به این شکل که آتشی برافروخته شده و ک ن به سرعت از میان آن می گذشتند و به این ترتیب آیین قربانی بدون قربانی انجام می یافت.


"برگرفته از تاریخ تمدن"

"ویل دورانت"



+نقل از کانال تلگرامی هاروت و ماروت



++کرمان که بودم یکی دوبار به آتشکده شهر رفتم.(از جاذبه های گردشگری شهر هم محسوب می شه) به ضرس قاطع می گفتند ما در آیین زردشتی چیزی به نام چهارشنبه سوری یا هر مراسمی شبیه به آن نداریم!

بازم میل خودت.

برچسب ها : روایت تاریخی از چهارشنبه سوری! - ک ن ,قربانی ,چهارشنبه سوری
آهای خبر دار... رگ خواب منتشر شد.
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
برچسب ها : آهای خبر دار... رگ خواب منتشر شد.
آدما چطوری می ند؟ به مرور!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نتیجه تصویری برای کاریکاتور


این آقایِ ه!

آقای و رفیقای تَرِش مراسمی دارند به اسم چهارشنبه سوری!!

آقای در شب چهارشنبه سوری به جای اینکه مثل آدم جشن بگیره! وسط کوچه خیابون لاستیک ماشین آتش می زنه.

آقایِ همراه رفیقای تَرِش مواد منفجره و ترقه رو به قصد کشت به سمت هم دیگه پرتاب می کنن!

آقایِ و رفیقای تَرِش حافظه کوتاه مدتی داره! و خیلی زود حوادث همین چند وقت پیش را فراموش کرده!

آقایِ معنای لذت بردن انسانی را فراموش کرده!

آقا و خانم عزیز خواهشمندم مثل آقایِ نباشید!


+اگر صاحب اختیار بودم امسال اولین نفری که ترقه می انداخت رو با قانون کلت از زندگی ساقط می تا درس عبرت بشه برا بقیه!

++می ند، فعل ماضی استمراری از مصدر یدن!

برچسب ها : آدما چطوری می ند؟ به مرور! - آقایِ ,تَرِش ,رفیقای ,فراموش کرده ,چهارشنبه سوری
گلد کوئیست بودیم موقعی که گلد کوئیست نبود!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

چند روز پیش یک پستی نوشتم با عنوان "سازت را با بهار کوک کن" پستی که به مناسبت بهار و در جواب به فراخوان رادیو نوشته شده بود. و دروغ چرا، چون تا اون روز زیاد از فراخوان استقبال نشده بود توی اون پست از بهترین دوستام دعوت کرده بودم که بیان و شرکت کنن. و بعد این دوستای خوبمم هم لطف و چند نفر دیگر رو دعوت د و اون چند نفر هم چند نفر دیگه رو و اون چند نفر چند نفر دیگه رو ... و همینطور رسیدیم به امروز! که بیست و چهارم اسفند ماه هست. و فقط بیست و چهار ساعت دیگه باقی مونده تا پایان مهلت شرکت در فراخوان رادیو. تا اینجای کار هیچ مشکلی نبود و اتفاقا خیلی خوشحالیم که این همه استقبال شد.

ولی اتفاقی که افتاده اینه که تقریبا هیچ ! لینک مطلبش رو تا همین ب برای وبلاگ رادیو نفرستاده بود. :)) یعنی خیلی گلدکوئیستی طور هیشکی نمی دونست از چه طریقی و از کجا این حرکت شروع شده و سرشاخه های اصلی کیا بودن و اصلاً چطوری و چرا دعوت شده.

خلاصه کلام اینکه الآن دو روزه ما داریم تو وبلاگ ها سرک می کشیم بلکه ببینیم کیا شرکت (واقعاً این بیان چرا هشتگ نداره خب؟-اعتراض از بنده جوینده لینک!). ولی بازهم نگران هستیم مطلب بعضی از دوستان دیده نشده باشه و شرمنده تون بشیم. پس لطف کنید اگر شرکت کردید یا دوستاتون شرکت د یا قصد شرکت در چالش سازت را با بهار کوک کن رادیو رو دارید یا دوستاتون قصد شرکت دارند طی بیست و چهار ساعت آینده لینک مطلب ها رو برامون بفرستید.(چه اینجا چه رادیو فرقی نداره فقط بفرستید.)


+خلاصه که سرشاخه گلد کوئیست بودیم موقعی که گلد کوئیست مد نبود!

برچسب ها : گلد کوئیست بودیم موقعی که گلد کوئیست نبود! - شرکت ,رادیو ,کوئیست ,لینک ,نبود ,بهار ,بودیم موقعی ,کوئیست بودیم ,چهار ساعت ,فراخوان رادیو ,کوئیست بودیم موقعی
خاطره نگاری-فرار از مدرسه!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
امروز که برادران گرامی تصمیم داشتند مدرسه نروند و رسماً بر پایه قراردادی نانوشته که در این ایّام بین دانش آموزان هست مدرسه را به تعطیلی بکشانند و به استقبال عید بروند ( و البته تلاش مذبوحانه شان فقط با یک تلفن جناب مدیر بی ثمر ماند!) یاد و خاطرات دوران مدرسه و فرارهای دم عید برایم زنده شد. آن قدیم ترها، سال های ابت و راهنمایی رسم بر این بود تا به مناسبت عید یک پیک بهاران به دانش آموزان بدهند که باید در تمام طول ایّام عید تکالیف پیک بهاری انجام می شد. و تازه به غیر از آن معلم ها هم برای هر درسی یک عالمه تکلیف می دادند! جوری که رسماً در ایام فرخنده عید و حتی یکی دو هفته بعد از آن نتوانید نفس بکشید! چه برسد به لذت بردن از تعطیلات. و این بود که تا روز توزیع پیک بهارن بی برو برگرد باید به مدرسه می رفتید. با این حال روزی که پیک بهاران را می دادند به همراه پسردائی و جان به طور غیر قابل باوری فقط در عرض یک روز تمامی پیک و تکالیف مدرسه را انجام می دادیم! کاری که الآن هر طور محاسبه می کنم می بینم کاری ست نشدنی! ولی آن زمان ها می شد! و دقیقا نمی دانم چرا و چگونه.
سال دوم راهنمایی، به خاطر عملی که روی انگشت دستم انجام دادم با اینکه فقط دو روز مرخصی برایم نوشته بود ولی من دقیقا از زنگ دوم روز 14 اسفند به بعد دیگر مدرسه نرفتم! و آن طولانی ترین تعطیلاتی بود که در طول ایام تحصیل داشتم. سال های بعد همراه با خیل عظیم دانش آموزان از همان هفته دوم و سوم اسفند "توپ تفنگ و تیشه مدرسه تعطیل میشه" و "برای حفظ شیشه مدرسه تعطیل میشه" گویان خواستار تعطیلی مدرسه شده و البته اغلب موارد فقط با لبخند موذیانه مدیر و معاون مواجه می شدیم و با اینکه تقریباً از بیستم اسفند مدرسه ح نیمه تعطیل به خود می گرفت باز ما(یک جمعیت10-15 نفره ی فوتبالی!) حداقل تا 26-25اسفند در مدرسه می م م و در حیاط مدرسه به همراه برخی از معلم ها گل کوچیک بازی می کردیم! و جالب اینکه در همه این روزها با هم قرار می گذاشتیم که فردا دیگر نمیآییم و فردا باز همه می رفتیم و باز بساط گل کوچیک، و باز قول و قرار نیامدن فردا! همیشه هم حس می کردیم یک جای کار اشکال داردها ولیکن گل کوچیک های روزهای آ خیلی حال می داد!
در همه آن سال ها فقط یکبار بود که به طور جدی عزممان را جزم کردیم که از هجدهم اسفند کلاس ریاضی سوم الف دیگر مدرسه نرود! و خوب یادم است برای اینکه تصمیم مان را عملی کنیم از قبل قرار گذاشتیم که از صبح تلفن های خانه را از پریز بکشیم که مدیر و معاون هم نتوانند زنگ بزنند و مجبورمان کنند که به مدرسه برویم. فردای آن روز کف جفت پا چسبیده به بخاری در خواب ناز بودم که صدای زنگ در بلند شد! و وقتی در را باز معاون مدرسه را دیدم که با وانتی آبی رنگ یک یک بچه های کلاس را از در خانه هایشان سوار کرده بود و بعد هم آمده بود در خانه ی ما! و بعد که به مدرسه رفتیم متوجه شدیم که توطئه زیر سر بچه های ادبیات بوده و گویا آن ها هم همین نقشه ما را در سر داشته و البته خیلی خفن تر از ما! در واقع به جای اینکه تلفن های منزل شان را از پریز بکشند شبانه رفته و یک متر از کابل اصلی تلفن مدرسه را چیده و برده بودند! و زمانی که مدیر متوجه شده بود تقصیر را انداخته بودند گردن کلاس ما!

آخ از همه ی آن سال ها...


+این خاطرات را گاه و بی گاه می نویسم، چون می ترسم از روزی که پیر شوم و آ ایمر به سراغم بیاید. و بعد آن وقت برای نوه ها چه دارم که بگویم؟

برچسب ها : خاطره نگاری-فرار از مدرسه! - مدرسه ,اینکه ,اسفند ,مدیر ,تعطیل ,کلاس ,دانش آموزان ,تعطیل میشه ,دیگر مدرسه ,مدرسه تعطیل
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

میگن آدم وقتی یه چیزی داره ارزشش رو خوب درک نمی کنه و وقتی همون رو از دست میده تازه ارزشش رو می فهمه!

بیاییم فکر کنیم.


شاید فردا قدرت تفکر رو از دست دادیم...

برچسب ها :
خاطره نگاری-فرار از مدرسه!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب
امروز که برادران گرامی تصمیم داشتند مدرسه نروند و رسماً بر پایه قراردادی نانوشته که در این ایّام بین دانش آموزان هست مدرسه را به تعطیلی بکشانند و به استقبال عید بروند ( و البته تلاش مذبوهانه شان فقط با یک تلفن جناب مدیر بی ثمر ماند!) یاد و خاطرات دوران مدرسه و فرارهای دم عید برایم زنده شد. آن قدیم ترها، سال های ابت و راهنمایی رسم بر این بود تا به مناسبت عید یک پیک بهاران به دانش آموزان بدهند که باید در تمام طول ایّام عید تکالیف پیک بهاری انجام می شد. و تازه به غیر از آن معلم ها هم برای هر درسی یک عالمه تکلیف می دادند! جوری که رسماً در ایام فرخنده عید و حتی یکی دو هفته بعد از آن نتوانید نفس بکشید! چه برسد به لذت بردن از تعطیلات. و این بود که تا روز توزیع پیک بهارن بی برو برگرد باید به مدرسه می رفتید. با این حال روزی که پیک بهاران را می دادند به همراه پسردائی و جان به طور غیر قابل باوری فقط در عرض یک روز تمامی پیک و تکالیف مدرسه را انجام می دادیم! کاری که الآن هر طور محاسبه می کنم می بینم کاری ست نشدنی! ولی آن زمان ها می شد! و دقیقا نمی دانم چرا و چگونه.
سال دوم راهنمایی، به خاطر عملی که روی انگشت دستم انجام دادم با اینکه فقط دو روز مرخصی برایم نوشته بود ولی من دقیقا از زنگ دوم روز 14 اسفند به بعد دیگر مدرسه نرفتم! و آن طولانی ترین تعطیلاتی بود که در طول ایام تحصیل داشتم. سال های بعد همراه با خیل عظیم دانش آموزان از همان هفته دوم و سوم اسفند "توپ تفنگ و تیشه مدرسه تعطیل میشه" و "برای حفظ شیشه مدرسه تعطیل میشه" گویان خواستار تعطیلی مدرسه شده و البته اغلب موارد فقط با لبخند موذیانه مدیر و معاون مواجه می شدیم و با اینکه تقریباً از بیستم اسفند مدرسه ح نیمه تعطیل به خود می گرفت باز ما(یک جمعیت10-15 نفره ی فوتبالی!) حداقل تا 26-25اسفند در مدرسه می م م و در حیاط مدرسه به همراه برخی از معلم ها گل کوچیک بازی می کردیم! و جالب اینکه در همه این روزها با هم قرار می گذاشتیم که فردا دیگر نمیآییم و فردا باز همه می رفتیم و باز بساط گل کوچیک، و باز قول و قرار نیامدن فردا! همیشه هم حس می کردیم یک جای کار اشکال داردها ولیکن گل کوچیک های روزهای آ خیلی حال می داد!
در همه آن سال ها فقط یکبار بود که به طور جدی عزممان را جزم کردیم که از هجدهم اسفند کلاس ریاضی سوم الف دیگر مدرسه نرود! و خوب یادم است برای اینکه تصمیم مان را عملی کنیم از قبل قرار گذاشتیم که از صبح تلفن های خانه را از پریز بکشیم که مدیر و معاون هم نتوانند زنگ بزنند و مجبورمان کنند که به مدرسه برویم. فردای آن روز کف جفت پا چسبیده به بخاری در خواب ناز بودم که صدای زنگ در بلند شد! و وقتی در را باز معاون مدرسه را دیدم که با وانتی آبی رنگ یک یک بچه های کلاس را از در خانه هایشان سوار کرده بود و بعد هم آمده بود در خانه ی ما! و بعد که به مدرسه رفتیم متوجه شدیم که توطئه زیر سر بچه های ادبیات بوده و گویا آن ها هم همین نقشه ما را در سر داشته و البته خیلی خفن تر از ما! در واقع به جای اینکه تلفن های منزل شان را از پریز بکشند شبانه رفته و یک متر از کابل اصلی تلفن مدرسه را چیده و برده بودند! و زمانی که مدیر متوجه شده بود تقصیر را انداخته بودند گردن کلاس ما!

آخ از همه ی آن سال ها...


+این خاطرات را گاه و بی گاه می نویسم، چون می ترسم از روزی که پیر شوم و آ ایمر به سراغم بیاید. و بعد آن وقت برای نوه ها چه دارم که بگویم؟

برچسب ها : خاطره نگاری-فرار از مدرسه! - مدرسه ,اینکه ,اسفند ,مدیر ,تعطیل ,کلاس ,دانش آموزان ,تعطیل میشه ,دیگر مدرسه ,مدرسه تعطیل
سازت را با بهار کوک کن...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

پدربزرگ آ ای سال که می شد گندمی که از محصول همون سال کنار گذاشته بود رو سبز می کرد؛ برای هر خوانواده یک سبزه عید. سبزه هایی که وقتی نگاهش می کردید می تونستید بفهمید چقدر عشق و علاقه پشت هر ساقه گندمش هست. اونقدر با وسواس از سبزه ها مراقبت می کرد که انگاری طفلی شیر خواره رو تر و خشک می کنه. عید همیشه خونه پدربزرگ بودیم. آبگوشت های مادربزرگ و بعد جمع شدن دور کرسی تا مادربزرگ چایی بریزه و پدربزرگ برامون صحبت کنه. و بعد نوبت سبزه ها بود. موقع تقسیم سبزه ها می گفت سبزه گندم نشونه ی مهر و محبت خونه است. برکته. باید سر سفره عید باشه. می گفت باید حواستون رو جمع کنید که ساقه ها همین طور صاف و یکدست بالا بیاد. نه اینکه یکی کوتاه بشه و یکی بلند. بعد قوری چایی رو بر می داشت و باز یکی یک چایی دیگه برای همه مون می ریخت و ادامه می داد هر کدوم از شما بچه ها و نوه ها مثل همین ساقه های گندوم هستید. در دل من همه تون یک دستید. نه یکی بلندتره و نه یکی کوتاه تر. بعد زیر زیرکی می خندید و می گفت البته به جز مادربزرگتون. اون ساقه بیدمشکِ وسط سبزه عید خودمه. شما جوون ها هم روزی ساقه بیدمشک خودتون را پیدا می کنید.


و حالا با اینکه دو سال از فوت پدربزرگ می گذره و دیگه نه زمین کشاورزی هست و نه محصولی. با این حال مادربزرگ چند روزی هست که با همون وسواس قدیمی که پدربزرگ داشت برای همه مون سبزه عید درست کرده و اجازه نمی ده که یک ساقه بیشتر از ساقه دیگه بالا بره.... و یک سبزه خاص که همه خوب می دونیم برای اینه که بره و کنار درخت بیدمشک پدربزرگ قرار بگیره...

.

.

.

یعنی به همه گفتیم توی دورهمی سازت رو با بهار کوک کن رادیو شرکت کنین. بعد خودمون تا الان شرکت نکردیم! خب از قدیم هم گفتن اول یک جوالدوز به کفش خودت بزن بعد سه تا سوزن به دمپاییی همسایه. برا همین خیلی خودجوش طور تصمیم گرفتم اینبار به عنوان یک مخاطب در این کار شریک باشم.

و خب حالا که یک جوالدوز به کفش خودم زدم حق دارم از سه تا همسایه هام بخوام که در این دورهمی شرکت کنین. :))


پس دعوت می کنم از گندوم بانو(مادر خونده)، یک مترسک(رفیقِ جان) و خانه من(یک دوست خیلی خوب)، تا با نوشتن یک پست با این عنوان "سازت را با بهار کوک کن..." ساز بهار رو رسما کوک کنن. :))

بقیه هم بیکار نشینید. پاشید همین امروز بنویسید دیگه.


+میگم این روزا هوا عجیب چسبناک شده و پیش بینی میشه اگه با همین فرمون جلو بره آ هفته آهنگ بوی عیدی فرهاد خیلی بچسبه، بازهم میل خودتون.


++من عذر می خوام اگه کمی متن غم داشت... ولی به هر حال نی هم یک ساز محسوب می شه، اگرچه کمی با سوز و گداز.

برچسب ها : سازت را با بهار کوک کن... - پدربزرگ ,ساقه ,سبزه ,همین ,بهار ,شرکت ,شرکت کنین ,برای همه مون
حال من حال اسیری است...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

نتیجه تصویری برای ببر و شکار


حالِ من حالِ اسیری است که هنگامِ فرار....

یادش آمد که ی منتظرش نیست، نرفت!


+تک بیت های بی مخاطب به روز شد...

برچسب ها : حال من حال اسیری است...
سازت را با بهار کوک کن...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

پدربزرگ آ ای سال که می شد گندمی که از محصول همون سال کنار گذاشته بود رو سبز می کرد؛ برای هر خوانواده یک سبزه عید. سبزه هایی که وقتی نگاهش می کردید می تونستید بفهمید چقدر عشق و علاقه پشت هر ساقه گندمش هست. اونقدر با وسواس از سبزه ها مراقبت می کرد که انگاری طفلی شیر خواره رو تر و خشک می کنه. عید همیشه خونه پدربزرگ بودیم. آبگوشت های مادربزرگ و بعد جمع شدن دور کرسی تا مادربزرگ چایی بریزه و پدربزرگ برامون صحبت کنه. و بعد نوبت سبزه ها بود. موقع تقسیم سبزه ها می گفت سبزه گندم نشونه ی مهر و محبت خونه است. برکته. باید سر سفره عید باشه. می گفت باید حواستون رو جمع کنید که ساقه ها همین طور صاف و یکدست بالا بیاد. نه اینکه یکی کوتاه بشه و یکی بلند. بعد قوری چایی رو بر می داشت و باز یکی یک چایی دیگه برای همه مون می ریخت و ادامه می داد هر کدوم از شما بچه ها و نوه ها مثل همین ساقه های گندوم هستید. در دل من همه تون یک دستید. نه یکی بلندتره و نه یکی کوتاه تر. بعد زیر زیرکی می خندید و می گفت البته به جز مادربزرگتون. اون ساقه بیدمشکِ وسط سبزه عید خودمه. شما جوون ها هم روزی ساقه بیدمشک خودتون را پیدا می کنید.


و حالا با اینکه دو سال از فوت پدربزرگ می گذره و دیگه نه زمین کشاورزی هست و نه محصولی. با این حال مادربزرگ چند روزی هست که با همون وسواس قدیمی که پدربزرگ داشت برای همه مون سبزه عید درست کرده و اجازه نمی ده که یک ساقه بیشتر از ساقه دیگه بالا بره.... و یک سبزه خاص که همه خوب می دونیم برای اینه که بره و کنار درخت بیدمشک پدربزرگ قرار بگیره...

.

.

.

یعنی به همه گفتیم توی دورهمی سازت رو با بهار کوک کن رادیو شرکت کنین. بعد خودمون تا الان شرکت نکردیم! خب از قدیم هم گفتن اول یک جوالدوز به کفش خودت بزن بعد سه تا سوزن به دمپاییی همسایه. برا همین خیلی خودجوش طور تصمیم گرفتم اینبار به عنوان یک مخاطب در این کار شریک باشم.

و خب حالا که یک جوالدوز به کفش خودم زدم حق دارم از سه تا همسایه هام بخوام که در این دورهمی شرکت کنین. :))


پس دعوت می کنم از گندوم بانو(مادر خونده)، یک مترسک(رفیقِ جان) و خانه من(یک دوست خیلی خوب)، تا با نوشتن یک پست با این عنوان "سازت را با بهار کوک کن..." ساز بهار رو رسما کوک کنن. :))

بقیه هم بیکار نشینید. پاشید همین امروز بنویسید دیگه.


+میگم این روزا هوا عجیب چسبناک شده و پیش بینی میشه اگه با همین فرمون جلو بره آ هفته آهنگ بوی عیدی فرهاد خیلی بچسبه، بازهم میل خودتون.

برچسب ها : سازت را با بهار کوک کن... - پدربزرگ ,ساقه ,سبزه ,همین ,بهار ,شرکت ,شرکت کنین ,برای همه مون
مردی در آستانه میان سالی!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

شوکِ بُزرگی است به نظرت

که در میان سالی تازه بفهمی

«یک عالمه کتاب خواندن» اتفاقا تاثیر برع دارد؟

و باعث می شود چیزهایی که باید بفهمی را

چیزهایی که خیلی ها می فهمند را

چیزهایی که هر بچّه ی ابله و بی سواد و شفتالویی می فهمد را

نفهمی!!


جا می خوری

وقتی می بینی

زندگی شبیه ادبیّات نیست

هیچ وقت نبوده!*


فکر می کنم میان سالی جدا از معنایی که برایش متصور هستم واژه گنگی است. برای من فکر می کنم هم اینک وارد دوران میانسالیم شده ام. و برای هم کلاسیی که در 20سالگی عمرش را داد به شما 10سالگی دوران میانسالیش بود. و برای پدربزرگ شاید سن 36-37سالگیش.


سال ها پیش در یک روز برفی(قدیم ترها تا یک ماه بعد از عید هم شهر ما برف داشت!) در حالی که از شدت سرما کلاغ ها هم جرئت بیرون آمدن از خانه را نداشتند بنا به روایتی تنها آقاگل دوران پا به جهان هستی گذاشت...

می گویم بنا به روایتی! چون تا قبل از کنکور کارشناسی متولد فروردین بودم. و بعد متوجه شدم که اصل تاریخ تولدم در اسفند است. و سال پیش وقتی قرآن قدیمی پدر بزرگ را دیدم تاریخ تولد بنده را بهمن ماه ثبت کرده بود. و این است که هنوز هم نمی دانم آیا یک فروردینیِ پاک و صبور و راستگو ام؟ یا یک اسفندیِ پر شر و شور، جسور و عاشق پیشه! و شاید هم یک بهمنیِ کوشا و جدی و مهربون!


+تشکر از گندوم بانو (تنها مادر خوانده بیان و بنده نگارنده) به خاطر این پست خوبش و تبریکش.

و ایضاً تشکر از دوستانی که پیشاپیش تولدم را تبریک گفتید.


*متن از حسین دهباشی

برچسب ها : مردی در آستانه میان سالی! - دوران ,میان سالی
چند اطلاعیه خیلی خیلی مهم!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

1- فراخوان جشن تحویل سال رادیوبلاگیها رو فراموش نکنید. تنها چند روز دیگر باقی است. فراخوان در چه مورد بود؟

یک- نوشتن متن با عنوان "سازت را با بهار کوک کن"

دو- دور همی "تقلید صدا"

فقط تا بیست و پنجم اسفند فرصت دارید. پس هرچه زودتر اقدام کنید.


2- فراخوان معرفی کتاب رو هم که ان شالله یادتون نرفته؟

از این هفته بخش معرفی کتاب رادیو فعال میشه. پس همراهمون باشید. منتظرتونیم.


3- این یکی زیاد به رادیو مربوط نیست و مربوط به خود اینجانب است. ممکن است چند وقتی نباشم. صرفاً جهت اطلاع :)


4- مسابقه خانم واران رو هم از یاد نبرید. از جزئیاتش خبری ندارم. ولی ظاهرا مسابقه خوبی از آب در خواهد آمد.


5- این روزهای پایانی سال و تعطیلات پیش رو وقت مناسبی برای دیدن مستند مادرکشی است!


6- اگر چند وقت نبودم در جریان باشید که ممکن است در کانال کم و بیش فعال باشم. باز صرفاً جهت اطلاع. :)


7- این مورد رو هم دیدم گفتم شاید ی دوست داشته باشه شرکت کنه. ثبت نام مراسم اعتکاف حرم رضوی آغاز شد. (ان شالله قسمت ما هم بشه.)


8-ایامکم سعیدا، الطافکم مزیدا

برچسب ها : چند اطلاعیه خیلی خیلی مهم! - فراخوان ,معرفی کتاب
مردی در آستانه میان سالی!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

شوکِ بُزرگی است به نظرت

که در میان سالی تازه بفهمی

«یک عالمه کتاب خواندن» اتفاقا تاثیر برع دارد؟

و باعث می شود چیزهایی که باید بفهمی را

چیزهایی که خیلی ها می فهمند را

چیزهایی که هر بچّه ی ابله و بی سواد و شفتالویی می فهمد را

نفهمی!!


جا می خوری

وقتی می بینی

زندگی شبیه ادبیّات نیست

هیچ وقت نبوده!*


فکر می کنم میان سالی جدا از معنایی که برایش متصور هستم واژه گنگی است. برای من فکر می کنم هم اینک وارد دوران میانسالیم شده ام. و برای هم کلاسیی که در 20سالگی عمرش را داد به شما 10سالگی دوران میانسالیش بود. و برای پدربزرگ شاید سن 36-37سالگیش.


سال ها پیش در یک روز برفی(قدیم ترها تا یک ماه بعد از عید هم شهر ما برف داشت!) در حالی که از شدت سرما کلاغ ها هم جرئت بیرون آمدن از خانه را نداشتند بنا به روایتی تنها آقاگل دوران پا به جهان هستی گذاشت...

می گویم بنا به روایتی! چون تا قبل از کنکور کارشناسی متولد فروردین بودم. و بعد متوجه شدم که اصل تاریخ تولدم در اسفند است. و سال پیش وقتی قرآن قدیمی پدر بزرگ را دیدم تاریخ تولد بنده را بهمن ماه ثبت کرده بود. و این است که هنوز هم نمی دانم آیا یک فروردینیِ پاک و صبور و راستگو ام؟ یا یک اسفندیِ پر شر و شور، جسور و عاشق پیشه! و شاید هم یک بهمنیِ کوشا و جدی و مهربون!


+تشکر از گندوم بانو (تنها مادر خوانده بیان و بنده نگارنده) به خاطر این پست خوبش و تبریکش.

و ایضاً تشکر از دوستانی که پیشاپیش تولدم را تبریک گفتید.


*متن از حسین دهباشی

برچسب ها : مردی در آستانه میان سالی! - دوران ,میان سالی
به بهانه روز درختکاری...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟

بیداری شکفته، پس از شوکران مرگ...

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟

زیر درفش صاعقه و تیشه ی تگرگ...

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟

ی و رهایی و تصویر بار و برگ...


اینکه چه کاره باشید مهم نیست؛ باشید یا کارگر، خانه دار باشید یا دانشجو، مدیر باشید یا . ورچسب ها اهمیتی ندارند!

مهم این است که در وت یک "گونه ی به طبیعتِ خویش اهمیت دهنده" به طبیعت خویش اهمیت دهید!


+تصویر - آبشار سمیرم - اسفندماه95



قابل توجه دوستانی که مشهد هستید:
اکران مستند مادرکشی با حضور کردوانی
دوشنبه 16 اسفند - دانشکده حقوق آزاد- ساعت 8تا 14
برچسب ها : به بهانه روز درختکاری... - اسفند ,تصویر ,چیست؟ ,زیباتر ,درخت ,خویش اهمیت
تفکرات یک ذهن خسته در ادامه ی نصب ویندوز جدید!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

از ویندوز 7 و 8 به بعد برای "خاموشی موقت" به جای stand by که در ویندوزهای قدیمی استفاده می شد، کلمه ی sleep یا خو دن استفاده میشه.


در همین راستا، کلمات زیر به ذهنم رسید:


- "بیدار شدن" برای به کار انداختن مجدد رایانه بعد از خو دن.


- "مُردن" برای خاموش کامل رایانه.


- و لابد "رستاخیز" برای روشن ش.


-و مثلا "برزخ" برای ح هایبرنت!


- و برای ریست هم "سندروم کاپ " پیشنهاد میشه!



+الآن جا داره به قول بچه های رادیو اشاره کنم : #هشتگ_خطر_ریزش_سنگ_نمک!

برچسب ها : تفکرات یک ذهن خسته در ادامه ی نصب ویندوز جدید!
چالش زبان مادری
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

از قرار معلوم امروز بیست و یکم فوریه است و سوم اسفند ماه، روزی که در شرق و غرب عالم به روز زبان مادری مشهور است. از این رو به نظرم رسید که به این مناسبت از بلاگران و دوستان دعوت کنم تا دست به قلم شده و این بار یک پست به زبان مادری خودمان بنویسیم.

برای اینکه متن پست ها زیاد پیچیده نباشد و نخواهیم به این فکر کنیم که خب "چه بنویسیم!؟" یکی از حکایات گلستان را به صورت دیکتاتورگونه انتخاب که در زیر می بینید. حکایتی که در کتاب های درسی همه موجود بوده و قطعا قبلا خوانده ایدش. حال از شما دوستان خواهش می کنم که به مناسبت این روز(روز زبان مادری) این حکایت سعدی را به زبان مادری تان بازنویسی و در وبلاگ هایتان منتشر کنید.(ترجیحاً تا آ این هفته.) با ذکر این نکته که ومی ندارد حکایت فوق را کلمه به کلمه ترجمه کنید. پس خلاقیت به ج دهید و سعی کنید به بهترین شکل و فرم بازنویسی کنید.


+با پیشنهاد خانم خورشید، اگر هم دوست داشتید(ما که قطعاً دوست داریم!) به صورت صوتی نوشته خودتان را اجرا کنید.

++پیشنهاد ویژه از شباهنگ، این کلیپ رو حتما ببینید. من باب نابودی و انقراض 24زبان در ایران! در آینده ای نزدیک!


هدف از این چالش (یا شاید بهتر است بگوییم هم نشینی) آشنا شدن با زبان مادری دیگر بلاگران به نمایندگی از عامه مردم جامعه است. و ارزش قائل شدن برای فرهنگ ها و زبان های متفاوت دوستانمان. پس اگر شرکت کردید. لینک مطلبتان را برایم بفرستید. و ایضاً هر چند عدد از دوستانتان را که خواستید دعوت کنید تا در این هم نشینی شرکت کنند.

...

...

حکایتی از گلستان شیخ-باب چهارم-در فواید خاموشی:


"یکی از شعرا پیش ان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین به سرما همی رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده اند و سنگ را بسته. از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می خواهم اگر انعام فرمایی!


امیدوار بود آدمى به خیر ان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سالار ان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند."


لینک ها:

- چراغ اول رو مستر مرادی با همکاری مسی ریکا روشن د. با زبان شیرین گیلکی :)

- صدای پرتقال دیوانه هم رسید. پرتقالی از نوع اصفهونی :)

- همراه میشیم با گویش مرکزی مازندران (البته متمایل به غرب)، پست بانوی لبخند رو بخونید.


- و اینک گندوم بانو، مفسر اعظم حکایات سعدی با لهجه شیرین (بالا ه هر دوتاشون بودن بهتر زبان همدیگر رو می فهمن):دی

- واران گرامی هم زحمت کشیده و چنتایی از دوستانش رو هم به چالش دعوت کرده، همراهشون می شیم.

- بچه های مازندران و خطه شمال خیلی خوب همراهی د. دستتون درد نکنه. این پست از آبان دخت(حریری به رنگ آبان) عالی بود.


- منتظر بودم به زبان ترکی و لری هم پست داشته باشیم. که این پیش بینی درست از آب در اومد.

اول پست علی جان(منِ مجازی) با زبان شیرین ترکی. این پست رو آقا رامین از وبلاگ عقاید یک رامین خوندند.(پایین تر موجوده)

- و بعد پست یک بلاگر آرام با زبان لری خاص استان همدان، فایل صوتی رو هم بشنوید.

- اگر موافق هستید همراه میشیم با لهجه شیرین یزدی، با صدای علی عزیز(یدونه باشی برا نمونه باشی دادا)


- این هم یک همکاری دو نفره از دو کورد زبان کرمانشاهی، پست پرستو(زاویه زیست) همراه با صدای گرم آنالیز

- یکی از اه این ه نی آشنایی با زبان های مادری جاهای متفاوت ایران بود. راستش به شخصه تا امروز نمی دونستم زبان تاتی چی هست و مال کجای کشوره، متشکر از بهنام غنی عزیز و این پست خوبش.

- خوشحالم که اضافه کنم به زبان ترکی اسانی که به گفته ی اون کلیپ شباهنگ(لینک کلیپ کمی بالاتر موجود هست!) در معرض خطر نابودی است هم مطلب داشتیم. تشکر از خانم لبخند. لطف کردید.

- زبان لاری، یا لارستانی نیز با استناد به همان کلیپ شباهنگ در معرض خطر نابودی است. و من خوشحالم که با این زبان نیز آشنایی پیدا . به واسطه این پست از بی نام. متشکریم.


-جناب متین هم زحمت کشیدن و به لهجه قاینی برامون نوشتن. دست تون درد نکنه واقعا. مانا باشی جوان.

-در مورد لهجه اراکی شنیدید تا به حال دیگه؟ درسته؟ خیلی لهجه قشنگیه. اگه نشنیدید. این پست وبلاگ پاموک رو بخونید و بشنوید.

- و هم اکنون، یکی از دوستان میهن بلاگی، با لهجه یا بهتره بگیم گویش نیشابوری؛ بشنویم.


- تشکر از هلما خانم، که توسط حریر به اینجا رسیدن ظاهرا و برامون به زبان ترکی نوشته اند و اجرا کرده اند.

-یک مهمون هم از داریم. بشنوید و ببینید این پست ghazal azadi رو، از وبلاگ may it be، به زبان لکی.

- زبان ترکی یکی از قشنگ ترین و گسترده ترین زبان های ایران محسوب میشه، این فراوانی پست ها و فایل های دوستان هم تاییدی هست به این حرف. خب این فایل رو بشنویم با صدای عقاید یک رامین. ضمنا متن این پست همونیه که علی جان نوشته بود.


-حنا رو حتما با اخبار رادیو بلاگی ها می شناسید، گوینده خبر رادیوبلاگی ها، یکی از خوش صداهای رادیو، با زبان ترکی تبریزی برامون این حکایت سعدی رو بازخوانی د. گوش بدید.

-خورشید، یکی از خوش اخلاق ها و بهترین وبلاگ نویس های بیانه، که امشب فهمیدم علاوه بر خوش اخلاق بودن و با فرهنگ بودن و هنرمند بودن خوش صدا هم هست.( البته بماند که ما تا ب هی بهشون اصرار می کردیم که تهرونی هم لهجه است ولی ایشون تکذیب می د:دی) باری، حکایت سعدی رو اینبار با لهجه تهرونی بشنوید.

-صحبت از لهجه تهرونی شد. خب باید بگم اگه خورشید زوایای مخفیِ دهه60 به قبلِ لهجه تهرونی رو نشونمون داد، در این پست، یا فاطمه ا هرا زوایای روشنِ دهه 80 به بعد این لهجه رو قصد داره که نشونمون بده.


- گله مند بودیم که چرا از جنوب کشور دوستان همراهی مون ن د. تا اینکه خانم فرشته با این پست خودشون رو از بندر گناوه به اینجا رسوندند. متشکریم.

-اهوازی های عرب زبان یکی از خون گرم ترین و مهمان نوازترین افراد این کشورن. این رو بدون اغراق میگم. به این دلیل که توی برگشت از سفر کربلا ماشین مون اب شد و تا ساعت یک و دوی شب مهمون این دوستان بودیم. خب همه این هارو گفتم تا دعوتتون کنم تا یک پست به زبان شیرین عربی اهوازی رو بهتون معرفی کنم. بفرمایید. از وبلاگ در آرزوی جهانی امن

-نوبتی هم باشه نوبت خودمه! لهجه سمیرمی تقریبا آمیخته ای از لهجه اصفهانی و هست. که البته به زبان نزدیک تره. به نوعی که در اولین برخورد همیشه فکر می کنن م. بفرمایید ببینید و بشنوید. از وبلاگ دو کلمه حرف حساب!


-یکی دیگه از شرکت کنندگان خانم خوشبخت بودند. ببینید خودتون متوجه می شید.

-این پست خیلی ویژه است، دوستان خانم واران زحمت کشیدند و به چند زبان مختلف جکایت فوق رو خوندند. که واقعا باید از ایشون و دوستاشون تشکر کنم.

-لهجه کرمونی ها رو خیلی دوست دارم. و به همین دلیل هم این پست رو خیلی دوست دارم. و امیدوارم نویسنده اش در کنکور پیش رو موفق باشه :)

-و اینک در انتظار لحظه های خوب با همکاری دوستش مهسا، باید ترکی باشه. ولی نمی دونم ترکی چه منطقه ای هست.


- خوشحالم که هنوز دوستانم در این چالش شرکت می کنن، خانم آرورا دست مریزاد. متشکرم. البته پست شون رمز دار هست و خب طبیعتاً اگر دوست داشتند بهتون رمز میدن.

-خانم افرا هم زحمت کشیدن و با نوشتن این پست خیلی خیلی عالی و سر ذوق آورنده به این هم نشینی پیوستند. فوق العاده بود. کوردهای کورمانجی من رو یاد کتاب کلیدر محمود ت آبادی می ندازه. و ترکمن صحرا هم که من رو می بره و غرق می کنه وسط داستان گالان و سولماز و بویان میش عاقل؛ منو می بره وسط صحرای اینچه برون... آلنی اوجا و مارال. عالی عالی عالی.

-آقا میثم، دیر اومدن ولی بالا ه اومدن :) دستتون درد نکنه. دست رساننده هم درد نکنه. این هم لینک پست شون.

برچسب ها : چالش زبان مادری - زبان ,لهجه ,ترکی ,دوستان ,خانم ,خیلی ,زبان مادری ,زبان ترکی ,لهجه تهرونی ,زبان شیرین ,حکایت سعدی
به بهانه روز درختکاری...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب


زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟

بیداری شکفته، پس از شوکران مرگ...

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟

زیر درفش صاعقه و تیشه ی تگرگ...

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟

ی و رهایی و تصویر بار و برگ...


اینکه چه کاره باشید مهم نیست؛ باشید یا کارگر، خانه دار باشید یا دانشجو، مدیر باشید یا . ورچسب ها اهمیتی ندارند!

مهم این است که در وت یک "گونه ی به طبیعتِ خویش اهمیت دهنده" به طبیعت خویش اهمیت دهید!


+تصویر - آبشار سمیرم - اسفندماه95

برچسب ها : به بهانه روز درختکاری... - چیست؟ ,اسفند ,درخت ,زیباتر ,خویش اهمیت
چالش زبان مادری
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

از قرار معلوم امروز بیست و یکم فوریه است و سوم اسفند ماه، روزی که در شرق و غرب عالم به روز زبان مادری مشهور است. از این رو به نظرم رسید که به این مناسبت از بلاگران و دوستان دعوت کنم تا دست به قلم شده و این بار یک پست به زبان مادری خودمان بنویسیم.

برای اینکه متن پست ها زیاد پیچیده نباشد و نخواهیم به این فکر کنیم که خب "چه بنویسیم!؟" یکی از حکایات گلستان را به صورت دیکتاتورگونه انتخاب که در زیر می بینید. حکایتی که در کتاب های درسی همه موجود بوده و قطعا قبلا خوانده ایدش. حال از شما دوستان خواهش می کنم که به مناسبت این روز(روز زبان مادری) این حکایت سعدی را به زبان مادری تان بازنویسی و در وبلاگ هایتان منتشر کنید.(ترجیحاً تا آ این هفته.) با ذکر این نکته که ومی ندارد حکایت فوق را کلمه به کلمه ترجمه کنید. پس خلاقیت به ج دهید و سعی کنید به بهترین شکل و فرم بازنویسی کنید.


+با پیشنهاد خانم خورشید، اگر هم دوست داشتید(ما که قطعاً دوست داریم!) به صورت صوتی نوشته خودتان را اجرا کنید.

++پیشنهاد ویژه از شباهنگ، این کلیپ رو حتما ببینید. من باب نابودی و انقراض 24زبان در ایران! در آینده ای نزدیک!


هدف از این چالش (یا شاید بهتر است بگوییم هم نشینی) آشنا شدن با زبان مادری دیگر بلاگران به نمایندگی از عامه مردم جامعه است. و ارزش قائل شدن برای فرهنگ ها و زبان های متفاوت دوستانمان. پس اگر شرکت کردید. لینک مطلبتان را برایم بفرستید. و ایضاً هر چند عدد از دوستانتان را که خواستید دعوت کنید تا در این هم نشینی شرکت کنند.

...

...

حکایتی از گلستان شیخ-باب چهارم-در فواید خاموشی:


"یکی از شعرا پیش ان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین به سرما همی رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده اند و سنگ را بسته. از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می خواهم اگر انعام فرمایی!


امیدوار بود آدمى به خیر ان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سالار ان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند."


لینک ها:

- چراغ اول رو مستر مرادی با همکاری مسی ریکا روشن د. با زبان شیرین گیلکی :)

- صدای پرتقال دیوانه هم رسید. پرتقالی از نوع اصفهونی :)

- همراه میشیم با گویش مرکزی مازندران (البته متمایل به غرب)، پست بانوی لبخند رو بخونید.


- و اینک گندوم بانو، مفسر اعظم حکایات سعدی با لهجه شیرین (بالا ه هر دوتاشون بودن بهتر زبان همدیگر رو می فهمن):دی

- واران گرامی هم زحمت کشیده و چنتایی از دوستانش رو هم به چالش دعوت کرده، همراهشون می شیم.

- بچه های مازندران و خطه شمال خیلی خوب همراهی د. دستتون درد نکنه. این پست از آبان دخت(حریری به رنگ آبان) عالی بود.


- منتظر بودم به زبان ترکی و لری هم پست داشته باشیم. که این پیش بینی درست از آب در اومد.

اول پست علی جان(منِ مجازی) با زبان شیرین ترکی. این پست رو آقا رامین از وبلاگ عقاید یک رامین خوندند.(پایین تر موجوده)

- و بعد پست یک بلاگر آرام با زبان لری خاص استان همدان، فایل صوتی رو هم بشنوید.

- اگر موافق هستید همراه میشیم با لهجه شیرین یزدی، با صدای علی عزیز(یدونه باشی برا نمونه باشی دادا)


- این هم یک همکاری دو نفره از دو کورد زبان کرمانشاهی، پست پرستو(زاویه زیست) همراه با صدای گرم آنالیز

- یکی از اه این ه نی آشنایی با زبان های مادری جاهای متفاوت ایران بود. راستش به شخصه تا امروز نمی دونستم زبان تاتی چی هست و مال کجای کشوره، متشکر از بهنام غنی عزیز و این پست خوبش.

- خوشحالم که اضافه کنم به زبان ترکی اسانی که به گفته ی اون کلیپ شباهنگ(لینک کلیپ کمی بالاتر موجود هست!) در معرض خطر نابودی است هم مطلب داشتیم. تشکر از خانم لبخند. لطف کردید.

- زبان لاری، یا لارستانی نیز با استناد به همان کلیپ شباهنگ در معرض خطر نابودی است. و من خوشحالم که با این زبان نیز آشنایی پیدا . به واسطه این پست از بی نام. متشکریم.


-جناب متین هم زحمت کشیدن و به لهجه قاینی برامون نوشتن. دست تون درد نکنه واقعا. مانا باشی جوان.

-در مورد لهجه اراکی شنیدید تا به حال دیگه؟ درسته؟ خیلی لهجه قشنگیه. اگه نشنیدید. این پست وبلاگ پاموک رو بخونید و بشنوید.

- و هم اکنون، یکی از دوستان میهن بلاگی، با لهجه یا بهتره بگیم گویش نیشابوری؛ بشنویم.


- تشکر از هلما خانم، که توسط حریر به اینجا رسیدن ظاهرا و برامون به زبان ترکی نوشته اند و اجرا کرده اند.

-یک مهمون هم از داریم. بشنوید و ببینید این پست ghazal azadi رو، از وبلاگ may it be، به زبان لکی.

- زبان ترکی یکی از قشنگ ترین و گسترده ترین زبان های ایران محسوب میشه، این فراوانی پست ها و فایل های دوستان هم تاییدی هست به این حرف. خب این فایل رو بشنویم با صدای عقاید یک رامین. ضمنا متن این پست همونیه که علی جان نوشته بود.


-حنا رو حتما با اخبار رادیو بلاگی ها می شناسید، گوینده خبر رادیوبلاگی ها، یکی از خوش صداهای رادیو، با زبان ترکی تبریزی برامون این حکایت سعدی رو بازخوانی د. گوش بدید.

-خورشید، یکی از خوش اخلاق ها و بهترین وبلاگ نویس های بیانه، که امشب فهمیدم علاوه بر خوش اخلاق بودن و با فرهنگ بودن و هنرمند بودن خوش صدا هم هست.( البته بماند که ما تا ب هی بهشون اصرار می کردیم که تهرونی هم لهجه است ولی ایشون تکذیب می د:دی) باری، حکایت سعدی رو اینبار با لهجه تهرونی بشنوید.

-صحبت از لهجه تهرونی شد. خب باید بگم اگه خورشید زوایای مخفیِ دهه60 به قبلِ لهجه تهرونی رو نشونمون داد، در این پست، یا فاطمه ا هرا زوایای روشنِ دهه 80 به بعد این لهجه رو قصد داره که نشونمون بده.


- گله مند بودیم که چرا از جنوب کشور دوستان همراهی مون ن د. تا اینکه خانم فرشته با این پست خودشون رو از بندر گناوه به اینجا رسوندند. متشکریم.

-اهوازی های عرب زبان یکی از خون گرم ترین و مهمان نوازترین افراد این کشورن. این رو بدون اغراق میگم. به این دلیل که توی برگشت از سفر کربلا ماشین مون اب شد و تا ساعت یک و دوی شب مهمون این دوستان بودیم. خب همه این هارو گفتم تا دعوتتون کنم تا یک پست به زبان شیرین عربی اهوازی رو بهتون معرفی کنم. بفرمایید. از وبلاگ در آرزوی جهانی امن

-نوبتی هم باشه نوبت خودمه! لهجه سمیرمی تقریبا آمیخته ای از لهجه اصفهانی و هست. که البته به زبان نزدیک تره. به نوعی که در اولین برخورد همیشه فکر می کنن م. بفرمایید ببینید و بشنوید. از وبلاگ دو کلمه حرف حساب!


-یکی دیگه از شرکت کنندگان خانم خوشبخت بودند. ببینید خودتون متوجه می شید.

-این پست خیلی ویژه است، دوستان خانم واران زحمت کشیدند و به چند زبان مختلف جکایت فوق رو خوندند. که واقعا باید از ایشون و دوستاشون تشکر کنم.

-لهجه کرمونی ها رو خیلی دوست دارم. و به همین دلیل هم این پست رو خیلی دوست دارم. و امیدوارم نویسنده اش در کنکور پیش رو موفق باشه :)

-و اینک در انتظار لحظه های خوب با همکاری دوستش مهسا، باید ترکی باشه. ولی نمی دونم ترکی چه منطقه ای هست.


- خوشحالم که هنوز دوستانم در این چالش شرکت می کنن، خانم آرورا دست مریزاد. متشکرم. البته پست شون رمز دار هست و خب طبیعتاً اگر دوست داشتند بهتون رمز میدن.

-خانم افرا هم زحمت کشیدن و با نوشتن این پست خیلی خیلی عالی و سر ذوق آورنده به این هم نشینی پیوستند. فوق العاده بود. کوردهای کورمانجی من رو یاد کتاب کلیدر محمود ت آبادی می ندازه. و ترکمن صحرا هم که من رو می بره و غرق می کنه وسط داستان گالان و سولماز و بویان میش عاقل؛ منو می بره وسط صحرای اینچه برون... آلنی اوجا و مارال. عالی عالی عالی.


برچسب ها : چالش زبان مادری - زبان ,لهجه ,ترکی ,دوستان ,خانم ,خیلی ,زبان مادری ,زبان ترکی ,لهجه تهرونی ,زبان شیرین ,حکایت سعدی
مجتبی اگه صدامو می شنوی نون نگیر!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

بعد از قرنی دم صبح(ساعت 6:30) گوشیمون زنگ خورده، یک شماره ناشناس بود. برداشتم گفتم بله بفرمایید. یک پیرزنی بود. با یک لهجه خاصی گفت : "اصغر ننه اگه مجتبی اومده نونوایی بهش بگو نمی خواد نون بگیری!" (نقل به مضمون و بدون لهجه - توضیح از بنده نگارنده)

من هم گفتم: چشششم ننه؛ و دوباره خوابم برد...


مجتبی جان اگه هنوز نون نگرفتی ننت گفت نمی خواد!

شاطر نونوا نشده بودیم که شدیم!^_^

برچسب ها : مجتبی اگه صدامو می شنوی نون نگیر! - مجتبی
آ هفته خود را چگونه گذر د؟ به نصب ویندوز!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

مراحل نصب ویندوز:


الف- برای اقوام، دوستان، آشنایان، اذناب و اطناب و حتی فامیل!

1-نیّت

2-بوت فلش

3-نصب ویندوز

4-نصب تمامی درایورها توسط سی دیِ درایور پک

تمام!


ب- برای خودتان:

1- نیّت!

2-نیّت!!

3-نیّت!!!

4-تسلیم شدن برابر نیّت!!!!

5-بوت فلش.

6-تلاش برای کپی ویندوز بر روی فلش بوت شده.

7-همچنان تلاش برای کپی شدن ویندوز.

10-بالا ه کپی شدن یک عدد ویندوز بر روی فلش!

11-بالا نیامدن ویندوز و فهمیدن اینکه فلش مورد نظر به درستی بوت نشده است!

12-بازگشت به مرحله5 و پیگیری مجدد مراحل فوق!

13- بالا ه بالا آمدن نصب ویندوز!

14-رفتن برق منطقه وسط نصب ویندوز! :/

15- انتظار برای وصل شدن برق. :|

16-بازگشت به مرحله 13 -_-

17- الحمدالله چشم شیطون کر نصب ویندوز.

18-از چاله در آمدن و افتادن به چاه! تازه نوبت نصب درایورهاست! :\

19- نصب نشدن درایورها از روی سرویس پک :|

20- گشتن و پیدا سی دی درایور لپتاپ.

21-تلاش برای کپی درایورهای سی دی!

22- شستن سی دی درایور و مجدد تلاش برای کپی سی دی.

23-ناموفق بودن در امر کپی.

24-زنگ زدن به فلانی و فلانی و بهمانی برای پیدا سی دی لپتاپ لنوو.

25-پیدا سی دی لپتاپ لنوو.

26-تلاش برای کپی سی دی.

27-لعنت فرستادن به روح آبا و اجداد مایکروسافت و سازنده لپتاپ و مرحوم ادیسون و مرحوم ال اندر گراهام بل و تمام دانشمندانی که در پیشرفت تکنولوژی نقشی ویژه ایفا کرده اند!

28- نصب شدن درایورها.

29-نصب نشدن درایور گرافیک!

30-تلاش برای نصب درایور گرافیک.

31- بازهم تلاش برای نصب درایور گرافیک.

32- درایور گرافیک!

33- بالا ه نصب شدن درایور گرافیک!

34- فحاشی به آبا و اجداد مایکروسافت و امریکا و و چین و ...!

35- پی بردن به این نکته که تازه باید بروید سراغ نرم افزارهای بدقلق خود!

36-مجدد فحاشی به آبا و اجداد مرحوم ادیسون و مرحوم ال اندر گراهام بل و تمام دانشمندانی که در پیشرفت تکنولوژی نقشی روز افزون داشته اند!


پوفففف...

برچسب ها : آ هفته خود را چگونه گذر د؟ به نصب ویندوز! - ویندوز ,درایور ,نیّت ,گرافیک ,مرحوم ,لپتاپ ,تلاش برای ,درایور گرافیک ,پیدا ,پیشرفت تکنولوژی ,تکنولوژی نقشی ,مرحوم ال اندر گراهام
چالش زبان مادری
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

از قرار معلوم امروز بیست و یکم فوریه است و سوم اسفند ماه، روزی که در شرق و غرب عالم به روز زبان مادری مشهور است. از این رو به نظرم رسید که به این مناسبت از بلاگران و دوستان دعوت کنم تا دست به قلم شده و این بار یک پست به زبان مادری خودمان بنویسیم.

برای اینکه متن پست ها زیاد پیچیده نباشد و نخواهیم به این فکر کنیم که خب "چه بنویسیم!؟" یکی از حکایات گلستان را به صورت دیکتاتورگونه انتخاب که در زیر می بینید. حکایتی که در کتاب های درسی همه موجود بوده و قطعا قبلا خوانده ایدش. حال از شما دوستان خواهش می کنم که به مناسبت این روز(روز زبان مادری) این حکایت سعدی را به زبان مادری تان بازنویسی و در وبلاگ هایتان منتشر کنید.(ترجیحاً تا آ این هفته.) با ذکر این نکته که ومی ندارد حکایت فوق را کلمه به کلمه ترجمه کنید. پس خلاقیت به ج دهید و سعی کنید به بهترین شکل و فرم بازنویسی کنید.


+با پیشنهاد خانم خورشید، اگر هم دوست داشتید(ما که قطعاً دوست داریم!) به صورت صوتی نوشته خودتان را اجرا کنید.

++پیشنهاد ویژه از شباهنگ، این کلیپ رو حتما ببینید. من باب نابودی و انقراض 24زبان در ایران! در آینده ای نزدیک!


هدف از این چالش (یا شاید بهتر است بگوییم هم نشینی) آشنا شدن با زبان مادری دیگر بلاگران به نمایندگی از عامه مردم جامعه است. و ارزش قائل شدن برای فرهنگ ها و زبان های متفاوت دوستانمان. پس اگر شرکت کردید. لینک مطلبتان را برایم بفرستید. و ایضاً هر چند عدد از دوستانتان را که خواستید دعوت کنید تا در این هم نشینی شرکت کنند.

...

...

حکایتی از گلستان شیخ-باب چهارم-در فواید خاموشی:


"یکی از شعرا پیش ان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین به سرما همی رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده اند و سنگ را بسته. از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می خواهم اگر انعام فرمایی!


امیدوار بود آدمى به خیر ان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سالار ان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند."


لینک ها:

- چراغ اول رو مستر مرادی با همکاری مسی ریکا روشن د. با زبان شیرین گیلکی :)

- صدای پرتقال دیوانه هم رسید. پرتقالی از نوع اصفهونی :)

- همراه میشیم با گویش مرکزی مازندران (البته متمایل به غرب)، پست بانوی لبخند رو بخونید.


- و اینک گندوم بانو، مفسر اعظم حکایات سعدی با لهجه شیرین (بالا ه هر دوتاشون بودن بهتر زبان همدیگر رو می فهمن):دی

- واران گرامی هم زحمت کشیده و چنتایی از دوستانش رو هم به چالش دعوت کرده، همراهشون می شیم.

- بچه های مازندران و خطه شمال خیلی خوب همراهی د. دستتون درد نکنه. این پست از آبان دخت(حریری به رنگ آبان) عالی بود.


- منتظر بودم به زبان ترکی و لری هم پست داشته باشیم. که این پیش بینی درست از آب در اومد.

اول پست علی جان(منِ مجازی) با زبان شیرین ترکی. این پست رو آقا رامین از وبلاگ عقاید یک رامین خوندند.(پایین تر موجوده)

- و بعد پست یک بلاگر آرام با زبان لری خاص استان همدان، فایل صوتی رو هم بشنوید.

- اگر موافق هستید همراه میشیم با لهجه شیرین یزدی، با صدای علی عزیز(یدونه باشی برا نمونه باشی دادا)


- این هم یک همکاری دو نفره از دو کورد زبان کرمانشاهی، پست پرستو(زاویه زیست) همراه با صدای گرم آنالیز

- یکی از اه این ه نی آشنایی با زبان های مادری جاهای متفاوت ایران بود. راستش به شخصه تا امروز نمی دونستم زبان تاتی چی هست و مال کجای کشوره، متشکر از بهنام غنی عزیز و این پست خوبش.

- خوشحالم که اضافه کنم به زبان ترکی اسانی که به گفته ی اون کلیپ شباهنگ(لینک کلیپ کمی بالاتر موجود هست!) در معرض خطر نابودی است هم مطلب داشتیم. تشکر از خانم لبخند. لطف کردید.

- زبان لاری، یا لارستانی نیز با استناد به همان کلیپ شباهنگ در معرض خطر نابودی است. و من خوشحالم که با این زبان نیز آشنایی پیدا . به واسطه این پست از بی نام. متشکریم.


-جناب متین هم زحمت کشیدن و به لهجه قاینی برامون نوشتن. دست تون درد نکنه واقعا. مانا باشی جوان.

-در مورد لهجه اراکی شنیدید تا به حال دیگه؟ درسته؟ خیلی لهجه قشنگیه. اگه نشنیدید. این پست وبلاگ پاموک رو بخونید و بشنوید.

- و هم اکنون، یکی از دوستان میهن بلاگی، با لهجه یا بهتره بگیم گویش نیشابوری؛ بشنویم.


- تشکر از هلما خانم، که توسط حریر به اینجا رسیدن ظاهرا و برامون به زبان ترکی نوشته اند و اجرا کرده اند.

-یک مهمون هم از داریم. بشنوید و ببینید این پست ghazal azadi رو، از وبلاگ may it be، به زبان لکی.

- زبان ترکی یکی از قشنگ ترین و گسترده ترین زبان های ایران محسوب میشه، این فراوانی پست ها و فایل های دوستان هم تاییدی هست به این حرف. خب این فایل رو بشنویم با صدای عقاید یک رامین. ضمنا متن این پست همونیه که علی جان نوشته بود.


-حنا رو حتما با اخبار رادیو بلاگی ها می شناسید، گوینده خبر رادیوبلاگی ها، یکی از خوش صداهای رادیو، با زبان ترکی تبریزی برامون این حکایت سعدی رو بازخوانی د. گوش بدید.

-خورشید، یکی از خوش اخلاق ها و بهترین وبلاگ نویس های بیانه، که امشب فهمیدم علاوه بر خوش اخلاق بودن و با فرهنگ بودن و هنرمند بودن خوش صدا هم هست.( البته بماند که ما تا ب هی بهشون اصرار می کردیم که تهرونی هم لهجه است ولی ایشون تکذیب می د:دی) باری، حکایت سعدی رو اینبار با لهجه تهرونی بشنوید.

-صحبت از لهجه تهرونی شد. خب باید بگم اگه خورشید زوایای مخفیِ دهه60 به قبلِ لهجه تهرونی رو نشونمون داد، در این پست، یا فاطمه ا هرا زوایای روشنِ دهه 80 به بعد این لهجه رو قصد داره که نشونمون بده.


- گله مند بودیم که چرا از جنوب کشور دوستان همراهی مون ن د. تا اینکه خانم فرشته با این پست خودشون رو از بندر گناوه به اینجا رسوندند. متشکریم.

-اهوازی های عرب زبان یکی از خون گرم ترین و مهمان نوازترین افراد این کشورن. این رو بدون اغراق میگم. به این دلیل که توی برگشت از سفر کربلا ماشین مون اب شد و تا ساعت یک و دوی شب مهمون این دوستان بودیم. خب همه این هارو گفتم تا دعوتتون کنم تا یک پست به زبان شیرین عربی اهوازی رو بهتون معرفی کنم. بفرمایید. از وبلاگ در آرزوی جهانی امن

-نوبتی هم باشه نوبت خودمه! لهجه سمیرمی تقریبا آمیخته ای از لهجه اصفهانی و هست. که البته به زبان نزدیک تره. به نوعی که در اولین برخورد همیشه فکر می کنن م. بفرمایید ببینید و بشنوید. از وبلاگ دو کلمه حرف حساب!


-یکی دیگه از شرکت کنندگان خانم خوشبخت بودند. ببینید خودتون متوجه می شید.

-این پست خیلی ویژه است، دوستان خانم واران زحمت کشیدند و به چند زبان مختلف جکایت فوق رو خوندند. که واقعا باید از ایشون و دوستاشون تشکر کنم.

-لهجه کرمونی ها رو خیلی دوست دارم. و به همین دلیل هم این پست رو خیلی دوست دارم. و امیدوارم نویسنده اش در کنکور پیش رو موفق باشه :)

-و اینک در انتظار لحظه های خوب با همکاری دوستش مهسا، باید ترکی باشه. ولی نمی دونم ترکی چه منطقه ای هست.

برچسب ها : چالش زبان مادری - زبان ,لهجه ,ترکی ,دوستان ,مادری ,شیرین ,زبان مادری ,زبان ترکی ,لهجه تهرونی ,زبان شیرین ,حکایت سعدی
چالش زبان مادری خودوم!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

سلام.

اول از همه تشکر میکنم به خاطر اینکه همراهی کردید. همه کارها و پست ها عالی بود. دست مریزاد همگی. (البته اضافه کنم تا فردا شب هنوز وقت دارید. و ما خوشحال می شیم که با لهجه و زبان مادری اتون آشنا بشیم.)

و اما، میدونم الان نِشِستِین هی میگوین آقاگل سَرمون کلاه گذاشت. پَه چرا خو نخوند؟ و بونِه اُوُردَم که گوشیم خَرابَه. ای گندوم و علی گوهری اومَدَن گفتن وَخی خودِتِه ضَف کو! با لپ تاپم میشَه صدا ضبط کوُنی. خُب دیگه موند تا دَم پَسینی که یِهوُی میم دَرونِمون گفت وخی بریم کوه! خلاصه با یکی از بچا وَخسادیم رَفتیم کوه.(بعدن پست کوه نوردی میذارَم با ع اش. ایدَفِه رفتیم اشکفت راز) دیگه آفتو داشت غروب می کرد داشتیم بر می گَشتیم پاین که با گوشی یکی اَ بَچا صِداره ضَبط . بَرِه هَمی اِنگار صدایِ باد و طیفون میات. و البته که دسترسی به متن زیر نداشتم او بالا. الانَم رَگ م گِرِفتَه حیصِله ام نَمیشَه متن پایینی رِه تغییر بدم. کُلیتِیش هَمی پاینیه. ولی مُمکِنَه یِخدِه(یک خورده ای) فرق کوُنَه.

خُب بِریم سُراغ حکایت سعدی:

"میگَه که یک روزی یک شاعر پَچَلی(کثیف-چرک) تو ای سرما که تو سَر سَگ بِزَنی بیرون نَمیرَه هِلِک هِلِک(helek helek) وَخساد رَفت پیش رئیس ا. یک خورده ای بَرَش شعر و شاعری کرد تا یه پیل پَلِه ای(پول و پله) بش بِدَن. ولی از شانسیش رئیس ا حال و حِیصِله دُرُس حِس نداشت. بش گفت "وَخی خُودتِه ضَف کو" اوی کَلِه کوچونَک(kale kochonakخط غیر مودبانه نسبت به زیر دست) وَخی لباسا ای مَرتیکه رِه (یک عبارت مانند که مثل لفظ ه تو اصفهان می مونه. و خیلی وقتا نیست!) بِکَنین و وِرِش بدین تو برفا تا جونِش دراد! خلاصه دَس پاشه گرفتن وِرِش دادن بیرون و از شانسیش هرچی سگ بید افتاد دنبالیش. ای بِدُو سگا بِدُو ای بِدُو سگا بِدُو ای بِدُو سگا بِدُو. یهویی و یک کُتُری(kotor سنگ ) بَردارَه وِردَه هواشون دید زیمین یخ زَدَه. گفت پَععع از شوما دیگه. خدا ریشَتونِه بِکَنَه سَگاره وِل کَردِین کُتُرارَم بَستِین؟ هو باز پارِه گذاش به دو!

رئیس ا یهو دید ایکه اِنگار پِسَر هاشومی حج بَراتَه!(این قسمت ها فقط در نسخه خطی موزه لوور فرانسه موجوده! و در دیگر کتاب ها نیست!) گفت اِی خاک بِه خُلتون!(kholtonهمون خاکر بر سرتون) که صُب بُواشِه(boovashe باباشه) وَر میدارَه میارَه. بِرین بیگیرین بیارینِش. هوسا(hosaوقتی که) که اومد بِش گف حالا چیچی میخوای؟ گف عام وِلوم کو. مِی تو کُجای؟ بی بِرو دَس خدا(لهجه ما یک جاهایی خیلی شبیه هاست!) هَمو لباسا مَنِه بده هیچی دیگه نَخواستیم. تا دو دیقه پیش دادِه بید سَگا بُخورَنمون حالا میگَه چیچی میخوای!

امیدوار بید آدمی به خیر ان

مرا به خیر تو امید نی شر مرسان

رئیس ام که دید ای پِسَر هاشومی حَج چِراغ علی هستُ صَبا یک شَری بَرَشون میشَه گفت یک پیل پَلِه ی بِش بِدین یک لباس نوئیَم بِش بدین تا بِرَه شَرِشِه بِکَنَه. مَرتیکه تا هم حالای سگ داشت میخُوردِشا باز اومَدَه بَرِه مَن شِر و وِر میخونَه! "

ایم حکایت سعدی به زبان سیمیرومی. تو زبان سیمیرومی خیلی وقتا واو به ی تبدیل میشه.(مثل سریال برره!) و ایکه خیلی جاوا به جای ره فتحه تلفظ میشه. مثل همین "میشِه" که ما می گیم "میشَه!" یک سری عبارت های خیلی قدیمی هم هس که فقط خودمون میفَهمیم. مثل همو "کَلِه کوچونَک!" بعضی عبارتا هم معنیشه حتی خودمونَم نَمیفَهمیم! ولی استفاده میشَه و یه منظوری ره میرسونه! مثل "کاله بیریج شد!"(kale birij) یا خان ی جان ی(khandoli jandoli). اولی یعنی یک چیزی بدجوری سوخت. دومی هم موقعی که چن نفر بَدجوری میرَن تو بحث و صحبت(بخصوص خانما) میگن دارن خان ی جان ی میکنن!

همی.


دریافت

تالا کوه نورد به ای خوش صِدای دیده بیدین؟

برچسب ها : چالش زبان مادری خودوم! - بِدُو ,خیلی ,زبان ,رئیس ,میشَه ,وَخی ,رئیس ا ,زبان سیمیرومی ,خان ی جان ی ,پِسَر هاشومی ,کَلِه کوچونَک
در مسیر کوه "اِشکَفتِراز"
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

راستش من زیاد آدم سحرخیزی نیستم. و همین باعث شده که فکر کوه رفتنِ سرِ صبح ( به جز در عنفوان جوانی) هیچوقت به سرم نزنه! ولی در عوض غروب آفتاب رو خیلی وقت ها تجربه . به نظرم همون قدری که طلوع آفتاب قشنگه غروبش به مراتب قشنگ تره. و همین موضوع باعث شده در این چند وقت اخیر زمانی که همه از غروب روز و دلگیر بودنش ناله سر میدن من در حال لذت بردن از این غروب زیبا باشم! (البته در 5-6 سال دوران دانشجویی به اندازه کافی غم غروب رو درک ! بسمه!)

دیروز هم وقتی که دیدم اوضاع هوا بیش از حد خوبه و بوی بهار میده تصمیم گرفتم تا یک کوه نوردی درست و حس داشته باشم. اینبار یک همراه هم داشتم و این خیلی خوب بود. (طبیعتا وقتی تنهایی کوه نوردی می کنی خیلی جرئت خطر نداری. پس مجبوری به همین کوه های دم دستی اکتفا کنی! ولی وجود یک همراه یک پشتوانه خوبه)

کوه برای ما سمیرمیا مثل آب می مونه برای نان ساحل خزر، به همین اندازه در دسترس.

خلاصه با همراه جان تصمیم گرفتیم تا کوه اشکفتراز رو امتحان کنیم. در مورد اسم این کوه چند روایت موجوده. یکی اینکه اسم کوه "شکفت راز" بوده. یعنی شکافی که راز و رمزهای زیادی در خودش داشته. و البته با توجه به ظاهر عجیب و غریبش زیاد هم بعید نیست. و دیگری اینکه "شکفت رَز" بوده. (رَز یا همون درخت انگور) و گفته میشه در گذشته در دامنه کوه باغ های انگور فراوانی بوده و با آبی که از چشمه های این کوه جاری بوده آب یاری می شده. در گذشته چشمه بالایی با توجه به جغرافیای منطقه یحتمل یک آبشار زیبا رو هم پدید می آورده، و البته الآن دیگه نه چشمه بالایی و نه چشمه داخلی حال و روز خوبی ندارند و اغلب فصول سال خشک هستند. بگذریم.

وقتی که به دل کوه زدیم ساعت حدودا دو بود. آفتاب وسط آسمون بود و هوا خیلی عالی بود. تا داخل خود شکاف نزدیک به یک ساعت راه بود. که به خاطر چشمه داخلش و آب و هوا و سکوت و ش مورد توجه خیلی از خانواده ها برای تفریح هم هست. یکی از عجیب ترین تصاویر این شکاف ریشه به جا مونده از درختی ست که از درون سنگ ها و ص ه ها به سمت پایین آویزونه(ص ه هایی که حداقل قطرشون 10-20متر هست!) و من رو یاد باغ های معلق بابل میندازه. و بعد تقریبا یک ساعت طول کشید تا اون ص ه ها رو دور زدیم و رسیدیم روی سر شکاف.(این یکی از بدی های تنهایی کوه رفتنه! وگرنه مسیرهای نزدیک تری هم موجود بود. ولیکن ریسک پذیری بالایی داشت و ما دوست نداشتیم تفریح خانواده ها رو با یک جنازه سقوط کرده اب کنیم! پس مثل یک آدم عاقل از مسیر راحت تر و دورتر رفتیم.) از اون قسمت اگه مجدد ادامه بدی بعد از گذروندن چند کوه پی در پی می تونی بری و برسی به بالای آبشار (ع از تابستون پارساله!)، ولی خب ساعت 4 و سی دقیقه بود و همراهمم مثل خودم اساساً کوه نورد نیست و فقط جهت تفریح اومده بودیم. پس ترجیح دادیم حالا که به یک مکان خلوت و بی سر و صدا رسیدیم و ص جز صدای کبک ها و گنجشک ها نیست کمی خلوت کنیم. اون همون جایی که بودیم نشست و من کمی بالاتر. هوا کم کم داشت سرد می شد و به غروب آفتاب نزدیک تر می شدیم. و کم کم حس اگه یک خورده بیشر خلوت کنیم همین بالا گیر می افتیم و در بهترین ح خوراک سگ ها و گرگ ها می شیم! و دیدم کم کم سنگ ها داره یخ می بنده و سگ ها و گرگ ها هم حتما در کمینند. پس شروع به حرکت به سمت پایین کردیم. از اون بالا خانواده ها و بقیه ایی که تا یک ساعت پیش توی شکاف کوه بودند رو می دیدم که در حال رفتنند.

نمی دونم این رفیقم هفته های بعد هم همراهم میشه یا نه. ولی مطمئنم این نهضت ادامه خواهد داشت.

و اینکه خیلی جالبه که ژانر پست های کوه نوردی رفته رفته در بلاگستان باب شده و این خیلی خوبه. امیدوارم این ژانر همه گیر بشه و هر هفته شب ها شاهد پست های کوه نوردی و طبیعت گردی دوستان باشیم. با تشکر ویژه از میم. و آشنای گمشده


برچسب ها : در مسیر کوه "اِشکَفتِراز" - خیلی ,همین ,ساعت ,غروب ,کنیم ,نوردی ,خلوت کنیم ,غروب آفتاب
دوای درد مرا هیچ نمی فهمد...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

دوای درد مرا هیچ نمی فهمد...

فقط بگو به طبیبان، دعا کنند مرا ...



+حاشیه نوشت:

فایل های صوتی رسیده از چالش زبان مادری رو می تونید از طریق کانال آرشیویجات ببینید و بشنوید.

برچسب ها : دوای درد مرا هیچ نمی فهمد...
چالش زبان مادری
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

از قرار معلوم امروز بیست و یکم فوریه است و سوم اسفند ماه، روزی که در شرق و غرب عالم به روز زبان مادری مشهور است. از این رو به نظرم رسید که به این مناسبت از بلاگران و دوستان دعوت کنم تا دست به قلم شده و این بار یک پست به زبان مادری خودمان بنویسیم.

برای اینکه متن پست ها زیاد پیچیده نباشد و نخواهیم به این فکر کنیم که خب "چه بنویسیم!؟" یکی از حکایات گلستان را به صورت دیکتاتورگونه انتخاب که در زیر می بینید. حکایتی که در کتاب های درسی همه موجود بوده و قطعا قبلا خوانده ایدش. حال از شما دوستان خواهش می کنم که به مناسبت این روز(روز زبان مادری) این حکایت سعدی را به زبان مادری تان بازنویسی و در وبلاگ هایتان منتشر کنید.(ترجیحاً تا آ این هفته.) با ذکر این نکته که ومی ندارد حکایت فوق را کلمه به کلمه ترجمه کنید. پس خلاقیت به ج دهید و سعی کنید به بهترین شکل و فرم بازنویسی کنید.


+با پیشنهاد خانم خورشید، اگر هم دوست داشتید(ما که قطعاً دوست داریم!) به صورت صوتی نوشته خودتان را اجرا کنید.

++پیشنهاد ویژه از شباهنگ، این کلیپ رو حتما ببینید. من باب نابودی و انقراض 24زبان در ایران! در آینده ای نزدیک!


هدف از این چالش (یا شاید بهتر است بگوییم هم نشینی) آشنا شدن با زبان مادری دیگر بلاگران به نمایندگی از عامه مردم جامعه است. و ارزش قائل شدن برای فرهنگ ها و زبان های متفاوت دوستانمان. پس اگر شرکت کردید. لینک مطلبتان را برایم بفرستید. و ایضاً هر چند عدد از دوستانتان را که خواستید دعوت کنید تا در این هم نشینی شرکت کنند.

...

...

حکایتی از گلستان شیخ-باب چهارم-در فواید خاموشی:


"یکی از شعرا پیش ان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین به سرما همی رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده اند و سنگ را بسته. از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می خواهم اگر انعام فرمایی!


امیدوار بود آدمى به خیر ان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سالار ان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند."


لینک ها:

- چراغ اول رو مستر مرادی با همکاری مسی ریکا روشن د. با زبان شیرین گیلکی :)

- صدای پرتقال دیوانه هم رسید. پرتقالی از نوع اصفهونی :)

- همراه میشیم با گویش مرکزی مازندران (البته متمایل به غرب)، پست بانوی لبخند رو بخونید.


- و اینک گندوم بانو، مفسر اعظم حکایات سعدی با لهجه شیرین (بالا ه هر دوتاشون بودن بهتر زبان همدیگر رو می فهمن):دی

- واران گرامی هم زحمت کشیده و چنتایی از دوستانش رو هم به چالش دعوت کرده، همراهشون می شیم.

- بچه های مازندران و خطه شمال خیلی خوب همراهی د. دستتون درد نکنه. این پست از آبان دخت(حریری به رنگ آبان) عالی بود.


- منتظر بودم به زبان ترکی و لری هم پست داشته باشیم. که این پیش بینی درست از آب در اومد.

اول پست علی جان(منِ مجازی) با زبان شیرین ترکی. این پست رو آقا رامین از وبلاگ عقاید یک رامین خوندند.(پایین تر موجوده)

- و بعد پست یک بلاگر آرام با زبان لری خاص استان همدان، فایل صوتی رو هم بشنوید.

- اگر موافق هستید همراه میشیم با لهجه شیرین یزدی، با صدای علی عزیز(یدونه باشی برا نمونه باشی دادا)


- این هم یک همکاری دو نفره از دو کورد زبان کرمانشاهی، پست پرستو(زاویه زیست) همراه با صدای گرم آنالیز

- یکی از اه این ه نی آشنایی با زبان های مادری جاهای متفاوت ایران بود. راستش به شخصه تا امروز نمی دونستم زبان تاتی چی هست و مال کجای کشوره، متشکر از بهنام غنی عزیز و این پست خوبش.

- خوشحالم که اضافه کنم به زبان ترکی اسانی که به گفته ی اون کلیپ شباهنگ(لینک کلیپ کمی بالاتر موجود هست!) در معرض خطر نابودی است هم مطلب داشتیم. تشکر از خانم لبخند. لطف کردید.

- زبان لاری، یا لارستانی نیز با استناد به همان کلیپ شباهنگ در معرض خطر نابودی است. و من خوشحالم که با این زبان نیز آشنایی پیدا . به واسطه این پست از بی نام. متشکریم.


-جناب متین هم زحمت کشیدن و به لهجه قاینی برامون نوشتن. دست تون درد نکنه واقعا. مانا باشی جوان.

-در مورد لهجه اراکی شنیدید تا به حال دیگه؟ درسته؟ خیلی لهجه قشنگیه. اگه نشنیدید. این پست وبلاگ پاموک رو بخونید و بشنوید.

- و هم اکنون، یکی از دوستان میهن بلاگی، با لهجه یا بهتره بگیم گویش نیشابوری؛ بشنویم.


- تشکر از هلما خانم، که توسط حریر به اینجا رسیدن ظاهرا و برامون به زبان ترکی نوشته اند و اجرا کرده اند.

-یک مهمون هم از داریم. بشنوید و ببینید این پست ghazal azadi رو، از وبلاگ may it be، به زبان لکی.

- زبان ترکی یکی از قشنگ ترین و گسترده ترین زبان های ایران محسوب میشه، این فراوانی پست ها و فایل های دوستان هم تاییدی هست به این حرف. خب این فایل رو بشنویم با صدای عقاید یک رامین. ضمنا متن این پست همونیه که علی جان نوشته بود.


-حنا رو حتما با اخبار رادیو بلاگی ها می شناسید، گوینده خبر رادیوبلاگی ها، یکی از خوش صداهای رادیو، با زبان ترکی تبریزی برامون این حکایت سعدی رو بازخوانی د. گوش بدید.

-خورشید، یکی از خوش اخلاق ها و بهترین وبلاگ نویس های بیانه، که امشب فهمیدم علاوه بر خوش اخلاق بودن و با فرهنگ بودن و هنرمند بودن خوش صدا هم هست.( البته بماند که ما تا ب هی بهشون اسرار می کردیم که تهرونی هم لهجه است ولی ایشون تکذیب می د:دی) باری، حکایت سعدی رو اینبار با لهجه تهرونی بشنوید.

برچسب ها : چالش زبان مادری - زبان ,لهجه ,ترکی ,مادری ,بشنوید ,صدای ,زبان ترکی ,زبان مادری ,حکایت سعدی ,کلیپ شباهنگ ,همراه میشیم
یک معرفیِ کتابِ خاصِ خاصِ خاص...
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

سلام.

بخش معرفی کتاب رادیوبلاگی ها اینبار با یک ایده نو و جدید شروع به کار کرده.

هدف از این بخش معرفی کتاب های خوب برای بلاگران خوبه. قطعاً خیلی مواقع شده که کت رو خو د. و اینقدر دوستش داشتید که خواستید با بقیه به اشتراکش بگذارید. یا با دوستانتون توی راه مدرسه، ، اداره و یا حتی همین فضای مجازی در موردش صحبت کنید. و تشویقشون کنید که این کتاب رو بخوانند. هدف از این بخش دقیقاً همین موضوع هست.

ما آدم خوبا همیشه وقتی صحبت کتاب خوانی و قرهنگ به میان میاد دست آ می رسیم به اینکه باید اول از خودمون شروع کنیم! اول باید خودمون و خانواده مون رو اصلاح کنیم. تا فرهنگ جامعه مون رشد پیدا کنه! ولی چطوری؟ ولی تا کی میخوایم اینارو بگیم؟ این زنجیره کی قراره بشه؟ تا کی شعار زدگی؟ "ز عمل کار برآید به سخنرانی نیست!" اگر شما هم از اون آدم خوبا هستید که همیشه سر این بحث ها به نتیجه فوق رسیدید. خب الآن وقت عمل ه! (الآن دارم اساسی ترغیبتون میکنما مشخصه؟)

اما، داستان چیست؟ داستان اینه که به قول قدیمی ها "سخنی کز دل برآید ل بر دل نشیند!" پس ما هم از اون شیوه قدیمی معرفی کتاب دست کشیدیم. و شیوه جدید، شیرین و چالش برانگیزی رو جایگزین کردیم. که البته متکلم الوحده نیست و از دل میاد و نیاز به مشارکت همه دوستان مون داریم. رادیو بلاگی ها مال شخص نیست. رادیو مال بلاگرهاست. (ادامه روند ترغیب سازی!) مال مخاطبانشه.(نترسید نمی خوام بگم عدد فلان رو در حمایت از رادیو بفرستید به بهمان:دی)

این بار ما از شما می خواهیم که اگر کت رو خو د و به نظرتون کتاب خاص و جالبی بوده اینبار برای معرفیش به بقیه خودتون رو جای یکی از شخصیت های کتاب بگذارید و از زبان اون شخصیت چند سطری برای ما بنویسید. این نوشته هم می تونه از خود متن کتاب باشه(مثل شخصیت باک-آوای وحش در فایل معرفی) و هم می تونه زایده تخیلات شما باشه(مثل شخصیت مصطفی- از داستان کباب و غاز یا روباه شازده کوچولو).

بعد از نوشتن متن، اگر دوست داشتید خودتون می تونید به صورت صوتی اجراش کنید. در هر صورت متن (و اگر صوتی هم بود صوت همراه با متن) رو برای ما فوروارد کنید. تا هفته های آتی در این بخش به صورت یک پاد ت به اسم خودتون معرفی شود.


اینجا می توانید در مورد جزئیات طرح بیشتر بخوانید. و ایضاً نمونه ی ضبط شده ی کار رو گوش کنید.

در نمونه فوق سعی شده تا از زبان شخصیت هایی که برای اغلب دوستان آشنا هست متنی نوشته و ضبط شود. امیدواریم مورد پسند واقع شود. و امیدوارتریم که مورد استقبال دوستان((استقبال عملی البته!) ) نیز قرار بگیره.

تنهامون نگذارید.

ارادتمند.


برچسب ها : یک معرفیِ کتابِ خاصِ خاصِ خاص... - کتاب ,معرفی ,صورت ,مورد ,شخصیت ,رادیو ,معرفی کتاب
چالش زبان مادری
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

از قرار معلوم امروز بیست و یکم فوریه است و سوم اسفند ماه، روزی که در شرق و غرب عالم به روز زبان مادری مشهور است. از این رو به نظرم رسید که به این مناسبت از بلاگران و دوستان دعوت کنم تا دست به قلم شده و این بار یک پست به زبان مادری خودمان بنویسیم.

برای اینکه متن پست ها زیاد پیچیده نباشد و نخواهیم به این فکر کنیم که خب "چه بنویسیم!؟" یکی از حکایات گلستان را به صورت دیکتاتورگونه انتخاب که در زیر می بینید. حکایتی که در کتاب های درسی همه موجود بوده و قطعا قبلا خوانده ایدش. حال از شما دوستان خواهش می کنم که به مناسبت این روز(روز زبان مادری) این حکایت سعدی را به زبان مادری تان بازنویسی و در وبلاگ هایتان منتشر کنید.(ترجیحاً تا آ این هفته.) با ذکر این نکته که ومی ندارد حکایت فوق را کلمه به کلمه ترجمه کنید. پس خلاقیت به ج دهید و سعی کنید به بهترین شکل و فرم بازنویسی کنید.


+با پیشنهاد خانم خورشید، اگر هم دوست داشتید(ما که قطعاً دوست داریم!) به صورت صوتی نوشته خودتان را اجرا کنید.

++پیشنهاد ویژه از شباهنگ، این کلیپ رو حتما ببینید. من باب نابودی و انقراض 24زبان در ایران! در آینده ای نزدیک!


هدف از این چالش (یا شاید بهتر است بگوییم هم نشینی) آشنا شدن با زبان مادری دیگر بلاگران به نمایندگی از عامه مردم جامعه است. و ارزش قائل شدن برای فرهنگ ها و زبان های متفاوت دوستانمان. پس اگر شرکت کردید. لینک مطلبتان را برایم بفرستید. و ایضاً هر چند عدد از دوستانتان را که خواستید دعوت کنید تا در این هم نشینی شرکت کنند.

...

...

حکایتی از گلستان شیخ-باب چهارم-در فواید خاموشی:


"یکی از شعرا پیش ان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین به سرما همی رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده اند و سنگ را بسته. از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می خواهم اگر انعام فرمایی!


امیدوار بود آدمى به خیر ان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سالار ان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند."


لینک ها:

- چراغ اول رو مستر مرادی با همکاری مسی ریکا روشن د. با زبان شیرین گیلکی :)

- صدای پرتقال دیوانه هم رسید. پرتقالی از نوع اصفهونی :)

- همراه میشیم با گویش مرکزی مازندران (البته متمایل به غرب)، پست بانوی لبخند رو بخونید.


- و اینک گندوم بانو، مفسر اعظم حکایات سعدی با لهجه شیرین (بالا ه هر دوتاشون بودن بهتر زبان همدیگر رو می فهمن):دی

- واران گرامی هم زحمت کشیده و چنتایی از دوستانش رو هم به چالش دعوت کرده، همراهشون می شیم.

- بچه های مازندران و خطه شمال خیلی خوب همراهی د. دستتون درد نکنه. این پست از آبان دخت(حریری به رنگ آبان) عالی بود.


- منتظر بودم به زبان ترکی و لری هم پست داشته باشیم. که این پیش بینی درست از آب در اومد.

اول پست علی جان(منِ مجازی) با زبان شیرین ترکی.

- و بعد پست یک بلاگر آرام با زبان لری خاص استان همدان، فایل صوتی رو هم بشنوید.

- اگر موافق هستید همراه میشیم با لهجه شیرین یزدی، با صدای علی عزیز(یدونه باشی برا نمونه باشی دادا)


- این هم یک همکاری دو نفره از دو کورد زبان کرمانشاهی، پست پرستو(زاویه زیست) همراه با صدای گرم آنالیز

- یکی از اه این ه نی آشنایی با زبان های مادری جاهای متفاوت ایران بود. راستش به شخصه تا امروز نمی دونستم زبان تاتی چی هست و مال کجای کشوره، متشکر از بهنام غنی عزیز و این پست خوبش.

- خوشحالم که اضافه کنم به زبان ترکی اسانی که به گفته ی اون کلیپ شباهنگ(لینک کلیپ کمی بالاتر موجود هست!) در معرض خطر نابودی است هم مطلب داشتیم. تشکر از خانم لبخند. لطف کردید.

- زبان لاری، یا لارستانی نیز با استناد به همان کلیپ شباهنگ در معرض خطر نابودی است. و من خوشحالم که با این زبان نیز آشنایی پیدا . به واسطه این پست از بی نام. متشکریم.


-جناب متین هم زحمت کشیدن و به لهجه قاینی برامون نوشتن. دست تون درد نکنه واقعا. مانا باشی جوان.

-در مورد لهجه اراکی شنیدید تا به حال دیگه؟ درسته؟ خیلی لهجه قشنگیه. اگه نشنیدید. این پست وبلاگ پاموک رو بخونید و بشنوید.

- و هم اکنون، یکی از دوستان میهن بلاگی، با لهجه یا بهتره بگیم گویش نیشابوری؛ بشنویم.

- تشکر از هلما خانم، که توسط حریر به اینجا رسیدن ظاهرا و برامون به زبان ترکی نوشته اند و اجرا کرده اند.

-یک مهمون هم از داریم. بشنوید و ببینید این پست ghazal azadi رو، از وبلاگ may it be، به زبان لکی.

- زبان ترکی یکی از قشنگ ترین و گسترده ترین زبان های ایران محسوب میشه، این فراوانی پست ها و فایل های دوستان هم تاییدی هست به این حرف. خب این فایل رو بشنویم با صدای عقاید یک رامین.

برچسب ها : چالش زبان مادری - زبان ,لهجه ,مادری ,ترکی ,صدای ,کلیپ ,زبان مادری ,زبان ترکی ,کلیپ شباهنگ ,همراه میشیم ,زبان شیرین
چالش زبان مادری خودوم!
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

سلام.

اول از همه تشکر میکنم به خاطر اینکه همراهی کردید. همه کارها و پست ها عالی بود. دست مریزاد همگی. (البته اضافه کنم تا فردا شب هنوز وقت دارید. و ما خوشحال می شیم که با لهجه و زبان مادری اتون آشنا بشیم.)


و اما، میدونم الان نِشِستِین هی میگوین آقاگل سَرمون کلاه گذاشت. پَه چرا خو نخوند؟ بَرِه ایکِه من یه گوشیی داشتم که تو راه کربلا اب شد. الانَم یک گوشی نوکیا ساده ی دارم که پیشرفته ترین تکنولوژیش چراغ قوه شَه! بَرِه همی نَمیتونَم صدا ضَبط کوُنم. به رَشیدی خودتون ببخشید.


خُب بِریم سُراغ حکایت سعدی:


"میگَه که یک روزی یک شاعر پَچَلی(کثیف-چرک) تو ای سرما که تو سَر سَگ بِزَنی بیرون نَمیرَه هِلِک هِلِک(helek helek) وَخساد رَفت پیش رئیس ا. یک خورده ای بَرَش شعر و شاعری کرد تا یه پیل پَلِه ای(پول و پله) بش بِدَن. ولی از شانسیش رئیس ا حال و حِیصِله دُرُس حِس نداشت. بش گفت "وَخی خُودتِه ضَف کو" اوی کَلِه کوچونَک(kale kochonakخط غیر مودبانه نسبت به زیر دست) وَخی لباسا ای مَرتیکه رِه (یک عبارت مانند که مثل لفظ ه تو اصفهان می مونه. و خیلی وقتا نیست!) بِکَنین و وِرِش بدین تو برفا تا جونِش دراد! خلاصه دَس پاشه گرفتن وِرِش دادن بیرون و از شانسیش هرچی سگ بید افتاد دنبالیش. ای بِدُو سگا بِدُو ای بِدُو سگا بِدُو ای بِدُو سگا بِدُو. یهویی و یک کُتُری(kotor سنگ ) بَردارَه وِردَه هواشون دید زیمین یخ زَدَه. گفت پَععع از شوما دیگه. خدا ریشَتونِه بِکَنَه سَگاره وِل کَردِین کُتُرارَم بَستِین؟ هو باز پارِه گذاش به دو!


رئیس ا یهو دید ایکه اِنگار پِسَر هاشومی حج بَراتَه!(این قسمت ها فقط در نسخه خطی موزه لوور فرانسه موجوده! و در دیگر کتاب ها نیست!) گفت اِی خاک بِه خُلتون!(kholtonهمون خاکر بر سرتون) که صُب بُواشِه(boovashe باباشه) وَر میدارَه میارَه. بِرین بیگیرین بیارینِش. هوسا(hosaوقتی که) که اومد بِش گف حالا چیچی میخوای؟ گف عام وِلوم کو. مِی تو کُجای؟ بی بِرو دَس خدا(لهجه ما یک جاهایی خیلی شبیه هاست!) هَمو لباسا مَنِه بده هیچی دیگه نَخواستیم. تا دو دیقه پیش دادِه بید سَگا بُخورَنمون حالا میگَه چیچی میخوای!


امیدوار بید آدمی به خیر ان

مرا به خیر تو امید نی شر مرسان


رئیس ام که دید ای پِسَر هاشومی حَج چِراغ علی هستُ صَبا یک شَری بَرَشون میشَه گفت یک پیل پَلِه ی بِش بِدین یک لباس نوئیَم بِش بدین تا بِرَه شَرِشِه بِکَنَه. مَرتیکه تا هم حالای سگ داشت میخُوردِشا باز اومَدَه بَرِه مَن شِر و وِر میخونَه! "


ایم حکایت سعدی به زبان سیمیرومی. تو زبان سیمیرومی خیلی وقتا واو به ی تبدیل میشه.(مثل سریال برره!) و ایکه خیلی جاوا به جای ره فتحه تلفظ میشه. مثل همین "میشِه" که ما می گیم "میشَه!" یک سری عبارت های خیلی قدیمی هم هس که فقط خودمون میفَهمیم. مثل همو "کَلِه کوچونَک!" بعضی عبارتا هم معنیشه حتی خودمونَم نَمیفَهمیم! ولی استفاده میشَه و یه منظوری ره میرسونه! مثل "کاله بیریج شد!"(kale birij) یا خان ی جان ی(khandoli jandoli). اولی یعنی یک چیزی بدجوری سوخت. دومی هم موقعی که چن نفر بَدجوری میرَن تو بحث و صحبت(بخصوص خانما) میگن دارن خان ی جان ی میکنن!

همی.


بازَم جا دارَه بِگَم ببخشید اگه نشد پستوم صوتی باشَه.

ارادتمند.


برچسب ها : چالش زبان مادری خودوم! - بِدُو ,خیلی ,زبان ,رئیس ,میشَه , ا ,رئیس ا ,زبان سیمیرومی ,خان ی جان ی ,پِسَر هاشومی ,کَلِه کوچونَک
تصادف !
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

همیشه هم این شکلی نیست که در زمان درست در جای درستی باشی و شانس باهات یار باشه!

بعضی وقت ها هم در زمان غلط در جای غلطی قرار می گیری و خب نتیجه:

تصادف !


س.ن:

خوشبختانه سالمم! ماشین هم سالمه.(فقط سپر عقب یک کوچولو ش ت.) و اینکه قطع به یقین تیر چراغ برق شش متری مقصر بود و نه من! چون گواهینامه نداشت. بیمه نامه هم نداشت! کارت ماشین هم پیشش نبود! اصلا تیر چراغ برق این موقع شب وسط کوچه چه کار میکنه خب؟ مگه خونه زندگی نداره بی پدر و مادر؟ والا آخه :|

تازه بعدش هم ایستاده منو نگاه میکنه. طلب کارهم بود. :|


برچسب ها : تصادف ! - تصادف
چالش زبان مادری
عنوان وبلاگ : دو کلمه حرف حساب

از قرار معلوم امروز بیست و یکم فوریه است و سوم اسفند ماه، روزی که در شرق و غرب عالم به روز زبان مادری مشهور است. از این رو به نظرم رسید که به این مناسبت از بلاگران و دوستان دعوت کنم تا دست به قلم شده و این بار یک پست به زبان مادری خودمان بنویسیم.

برای اینکه متن پست ها زیاد پیچیده نباشد و نخواهیم به این فکر کنیم ک